• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • niloufar
مطالب اخیر
  • مرد حسود
  • گزیدگی
  • غریب آشنا
  • سفرنامه
  • باز هم سفر
  • تولد 6 سالگی
  • امضا
  • دنیای این روزهای من
  • دوست داری یا نداری؟؟
  • نیلوفرانه
  • ....
  • 29 سالگی
  • پت و مت
  • خواب
  • حسین
  • این آذری ها
  • روزانه
  • آزمایش
  • مشهدی نیلوفر
  • امیر المومنین
  • عجب دنیایی شده..
  • جوجوی من
  • سفرنامه
  • فنا شده ام
  • من و اینهمه خوشبختی...
  • بازم روزانه
  • حتی تو !!
  • روزانه
  • گردن شکسته
  • فرشته بیکار
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • بهمن ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
دوستان من
  • امير: کی رفته ای ز دل..
  • رئیس بزرگ
  • مطبخ شیما
  • ماری عزیزم
  • ورونیکاجون عزیزم و آقاجرویس
  • نانازی بانو و آقا خرسی
  • من+او =خوشبختی√
  • دزیره عزیزم
  • اتل متل یه مادر
  • مریسام جونم
  • سارا و علی
  • دل می نوازد
  • ممو و ابو
  • آشیانه عشق من و آقای همسر
  • فتوبلاگ صدفی مهربون من
  • فرام جون
  • آتی عزیزم
  • فاطی خاکی عزیزم
  • بهار دل نازک من
  • مژده عزیزم
  • آسمون تینای عزیزم
  • شکلکهای نانازی
  • روی میز آشپزخانه
  • دهکده اسمایلی
  • ستایش مهربون
  • مطبخ رویا
  • ماجراهای یه فندق 70 کیلویی
  • روبان سفید
  • حورای عزیزم
  • شيماي عزيزم
  • ملودی
  • کهنه عروس
  • هزار و یک لذت
  • عسل بانو
  • یه وبلاگ خوشمزه
  • نسوان مطلقه معوقه
  • مملکته داریم؟
  • پریسا ادیسه
  • کتابناک
  • مغازه داری در فرنگ
  • نفسک
  • ترلان كافه
  • آشپزي لذت بخش
  • سمانه جون
  • خانم و آقای خیانتکار
  • آشپزی گام به گام
  • برداری از زندگی (نیلوفر عزیزم)
  • من اگر مادر شوهر بشم
  • شب یلدای لیندا
  • آوینای نانازی
  • سامی کوچولو
  • مارگزیده
  • روزانه هایم - هلیا
  • گیلاسی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



ّFire Girl & Fire Boy
من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم
مرد حسود
نویسنده: niloufar - شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

سلام

خوبین؟ دیدین چه روز قشنگیه؟؟ خدائیش خیلی زیباست حیف که 25 تومن هزینه آژانس گذاشت روی دستم (البته در مجموع صبح و بعد ظهر میگم)

خوب الوعده وفا. میخواستم در مورد خواهرم بگم. که خوب مصادف شد با یه مطلب در مورد شوهر حسود.

اول خواهرم.

خواهر بزرگ من متولد 52 هستش. در سن 16 سالگی ازدواج کرد. این در وضعی بود که از 12 سالگیش خواستگارهاش پدرمون رو یا به عبارتی پدرشون رو (چون من اون موقع عددی نبودم که بخواد پدرم در بیاد) در می آوردن.

توی 16 سالگی در حالی شوهر کرد که سال اول دبیرستانش رو با 8 تا تجدیدی نصفه گذاشت.

3 سال بعدش اولین بچه اش به دنیا اومد.  و سال 4 همن دومین و آخرین بچه اش.

بدبختی زیاد کشید. شوهرش قشنگ پدرش رو در آورد تا کمی آدم شد. خواهرم 12 سال قبل تصمیم گرفت برای بهبود وضع خونش کار کنه. بعد 10 سال سابیدگی زانوش اجازه نداد ادامه بده و استعفا داد. (مثل من حسابدار بود)

از 4 سال قبل شروع کرد درس خوندن. دبیرستان رو تموم کرد در حالی که شاگرد اول بود. فکر کنین حدوداَ بعد 17 سال ترک تحصیل .

سال قبل قبول شد دانشگاه و همچنان شاگرد اول. سال دیگه فوق دیپلمش رو میگیره و میخواد برای لیسانس شرکت کنه.

الان در حالی که بچه هاش 16 و 17 ساله هستن باردار شده.

براش خیلی خوشحالم. تولد اون 2 تا بچه اش توی سختی زیادی بود. اما این یکی در شرایطیه که خوب وضعیت خانواده اش خیلی بهتره. انشاله که یه بچه سالم باشه. هفته قبل میگفت میخوام سقطش کنم. از درسم عقب میمونم تعجب بهش گفتم خواهر من تو خواستی درس بخونی که حوصله ات سر نره مگه با ابوعلی سینا مسابقه داری و قانع شد که تا زمانی که اوکی سالم بودن بچه رو بگیره نگهش داره.

به نظر من خواهرم یه آدم خیلی خیلی موفقه. شرایطی رو پشت سر گذاشت که راحت میتونه آدمهای قوی رو وسط راه بذاره و الان انقدر دامنه فعالیت های اجتماعیش زیاد شده که سرش از من که شاغل هستم شلوغ تره. براش خیلی خوشحالم. دعا کنین بچه اش مشکلی نداشته باشه.

.

.

و اما شوهر حسود. یعنی این جوجو در کنار اون حسن هاش یه عیب داره که بدجوره. خیلی حسوده. اونم فقط حسوده من. هرکی هرچی داشته باشه یا هر کاری کنه خیلی خوشحال میشه. اما وای به اون روزی که من یه کاری کنم......

سفر های قشم هیچی برای من نداشت. توی این سفر ها تصمیم گرفتم برای نی نی که شاید خدا در آینده بهم داد کمی خرید کنم. مشاوره اش رو هم از خاله ام گرفتم. لوازمیو خریدم که ربطه به پسر یا دختر بودن نداره.

از این وسایل فقط خواهرم و 2 تا خاله هام خبر داشتن. این سری که با مامانم رفتم چون داشتم لوازم انتهایی لیستی که خاله ام بهم داده بود رو میخریدم مامانم فهمید.

نشستم خیلی جدی بهش گفتم ببین مامان اینا برای خودمه اما معنیش این نیست که الان میخوام بچه داشته باشم. پس لطفاَ از من هیچ سوالی در این مورد نکن. (البته با لحن کمی خشن)

مامان هم طفلی گفت باشه. اگه مامان جوجو ببینه هم ذوق میکنه. گفتم من میتونم به تو بگم نپرس و اگر پرسیدی دعوات کنم. مامان اون نزده میرقصه و حوصله ندارم هر روز سوال پیچم کنه.

به جوجو گفتم آره اینجوری شده. دیشب میگه چرا به مامان من نگفتی؟؟

میگم عزیزم چیو؟

- این لوازم رو.

گفتم خوب به موقعش.

- نه الان. ذوق میکنه (حرف خودم رو به خود تحویل میده)

گفتم مامانت اینا رو ندیده داره دکتر نازائی به من معرفی میکنه.

.

.

امروز زنگ زده به من که به مامان گفتم. میگم چیو؟ میگه اون لوازم رو. بعد ظهر میاد میبینه!!!!!!!!!!!!!! تعجب خنثی 

تا الان که جرات نمیکردن در این مورد حرف بزنن پدر منو در آوردن. خدا صبر بده در راستای پذیرفتن پیشنهادات و انتقادات.

نمیخواستم اینو بگم. دوست داشتم روزی که نی نی دار شدم عکسش رو بذارم. اما حسودی این مرد باعث شد بیام بگم که جینگولویی خریدم.

.

.

دیروز جمعه مزخرفیو گذروندم. دلم خیلی خیلی گرفته بود. جوجو تا 15/3 ظهر سرکار بود. بعدش اومد نهار خوردیم. خوابید تا عصر. بعدشم رفتیم خونه مامان اینا.

این وسط من یه عالمه کار کردم و طی یه جو گیری با این خانومه توی تلوزیون چند تا حرکت ایروبیک اجرا کردم که باعث شد پهلوم به شدت بگیره. از دیروز یه وری میشینم.

گل بود به سبزه آراسته شد.

سگ آدم رو بگیره اما جو نه. ناراحت

نظرات ()



گزیدگی
نویسنده: niloufar - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

پوست بدنم یه نعمت خدادادیه که از باب خودپسندی همیشه بهش افتخار میکردم.

روشن و بدون لک و جوش و کلیه مشکلات پوستی.

تنها دغدغه ام همیشه فقط سوختن زود هنگام گونه چپم بود که هیچ وقت نفهمیدم چرا از گونه راستم حساس تره.

اما این روزها اثری از اون پوست صاف نیست.

یه حشره بی پدر و مادر تمام بدنم رو گزیده. خارش شدید پوستم و مقاومت نکردن من باعث التهاب شدید و زخم و قرمز شدن پوستم شده.

تا دیشب هر چی به این همسر محترم گفتم بابا تورو خدا خونه رو یه سم پاشی بکن گوش نکرد. البته حق میدم بهش!!

حشره به طرز ناجوانمردانه ای فقط منو میگزه و اتفاقاَ بیشتر محل های گزیدگی در معرض دید نیست.

دیشب وقتی از خارش پشت کتفم بی تاب شده بودم و داشتم سعی میکردم با برس جای گزیدگی ها رو بخارونم دیدم یکدفعه جوجو گفت وااااااایییی این چیه دیگه!!

خلاصه چراغ قوه گوشی فول امکاناتش رو روشن کرد و جای گزیدگی ها رو توی تاریکی بازدید نمود.

امروز اومدم دیدم مامانش طفی تموم خونه رو سم پاشی کرده.

بعدشم ماست ترش بهم داد که جای گزیدگی ها رو باهاش بپوشونم. خارشش از ظهر افتاده اما وجود خود ماست روی پوستم باعث بوجود اومدن یه سوزش و خارش از یه نوع دیگه شده.

خلاصه گند زده شد بو پوستی که بهش افتخار میکردم.

جریان همون به جمالت نناز که به شب بنده هست!!!

راستی که خبر توپ.

خاله شدم. خواهر بزرگم نی نی دار شده. توی پست بعد در مورد خواهرم که بزرگترین خواهرم هم هست توضبیح میدم.

من برم ماسک ماست رو تمدید کنم ناراحت

نظرات ()



غریب آشنا
نویسنده: niloufar - پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠

وقتی سه شنبه عصر بی خبر رفتم خونه مامان اینا و دیدمش که اونجا بود کلی شوک شدم.

اومد جلو و باهام روبوسی کرد. همین. دیگه نگاهش هم نکردم.

من دنبال یه آشنای قدیمی توی دوران کودکی و نوجوانیم می گشتم. اما این هیچ شباهتی به اون نداشت. ظاهرش که خیلی وقت بود عوض شده بود. از 2-3 سال پیش که مثلاَ میخواست پیشرفت کنه. الان طرز حرف زدنش هم عوض شده بود.

به قدرت حنجره انسان ایمان آوردم. همیشه فکر میکردم این خانومهایی که توی ترمینالها و فرودگاه ها و هواپیماها حرف میزنن چطوری اون صداها رو از خودشون در میارن. اون روز وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم انسان قدرت تغییر خیلی چیزها رو داره.

مثل این برادر زاده رئیس که ناخودآگاه وقتی تلفن زنگ میزنه و گوشیو بر میداره از شدت عشوه دهنش کج میشه.

تا 1 ساعتی اونجا بودم. موقع خداحافظی هم باهاش روبوسی کردم و تموم...

یادم اومد چقدر باهم خاطره داشتیم. اما اون الان از یه دنیای جدا بود. انگار تعلقش به دنیای من صرفاَ یه رابطه خونی بود.

براش دعا کردم که عاقبت به خیر بشه.

نظرات ()



سفرنامه
نویسنده: niloufar - دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

سلام دوستای مهربون

خوبین

من باز برگشته شدم نیشخند

عارضم به حضورتون در راستای تعریف سفر نامه اینکه دوشنبه اون هفته ظهر با این خانوم همکار از شرکت رفتیم فرودگاه. جوجو هم چمدونها و مامانم رو از اون طرف آورده بود.

طبق معمول همیشه 40 دقیقه تاخیر در پرواز باعث شد تا برنامه گشتن در شهر بندر عباس رو برای همون شب کنسل کنیم.

شبش با مامیم در هتل خسبیده بودیم که دیدم هی وای من به یاد ایام طفولیت این تخت برای خودش داره تاب میخوره.

اولش فکر کردم من بدخواب شدم. اما وقتی مامانم با یه صدای خیلی آروم گفت تخت داره تکون میخوره دیگه فهمیدم که بععععععععله زلزله با ما اومده بندر عباس.

کلی ریلکس با تکون های تخت حال کردیم و وقتی خواب کامل از سر من پرید زلزله هم تموم شد.

فرداش با همکار رفتیم اداره دارایی و دیدیم آقای رئیس انگار نه انگار با ما جلسه داره ول کرده رفته یه جلسه دیگه.

من و همکار هم رفتیم برای خودمون توی بازار گشتیم تا ساعت 11. بعدش هم رفتیم کار رو انجام دادیم و زود برگشتیم هتل اتاق همکار رو تسویه کردیم.

از اونجایی که ایشون ترسو بودن من بردم رسوندمشون فرودگاه و دوبار برگشتم.

با مامان نهار خوردیم و استراحت کردیم و بعدش با مکافات خودمون و زونکن ها رو به قشم رسوندیم.

شبش هم سری به بازار ستاره زدیم. مامانم بابت چیزهایی که میخواست خرید کنه قیمت گرفت. فرداش من باز رفتم دنبال کارهای اداری و ساعت 11 بود که کارم تموم شد و با مامان رفتیم درگهان. دیگه کلی خرید کردیم و برگشتیم.

باز عصر یک سری رفتیم بیرون که مامان خانوم چیزهایی که قرار نبود بخره رو خرید بیخیال وزن خرید ها.

فردا با برگشتیم درگهان و کمی خرید لباس که خیلی خوب بودن. ظهر هم اتاق رو تحویل دادیم و تا 4 توی هتل بودیم و بعدش هم آقای آژانسی اومد دنبالمون و بردمون فرودگاه.

53 کیلو اضافه با داشتیم نیشخند که به لطف آقای آژانس با 17000 تومن سر و تهش هم اومد. ما هم کرایه 20 تومنی رو 50 تومن بهش پرداخت کردیم.

باز هم پرواز تاخیر داشت. ما ساعت 30/8 به آغوش تهران پر دود برگشته شدیم.

فرداش هم تا ظهر استراحت کردیم و بعد ظهر هم رفتیم خونه خواهرم که روز اربعین نذری داشت. تا فردا بعد ظهر هم اونجا بودیم. خوش گذشت.

دیروز هم که اومدم سر کار و جاتون خالی انقدر کار کردم که جونم از پس کله ام در اومد.

دیشب هم مادر شوهر جان اومدن و طبق معمول خبر بچه دار شدن چند تا از عروس های فامیل رو با آب و تاب برایم تعریفیدن و ما کلی کیفور شدیم از تیکه های مخفی شده در این تعاریف.

آخرش هم پیشنهاد دادن که بنده به دکتر دختر خواهر شوهرشان مراجعه کنم که حدسم به یقین تبدیل شد که فکر کرده بنده مشکل جددیییییییی دارم.

همین دیگه.

بعدشم رضا اومد خونمون و کامپیوترمون رو ویزیت کرد و رفت و ما هم خسبیدیم.

امروز هم خواب موندیم و جوجو جانمان رسوندمون.

خوش باشین و سرحال تا من برگردم.

نظرات ()



باز هم سفر
نویسنده: niloufar - دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

میگم دلم برات تنگ میشه..

دستم رو فشار میده و میگه قربونت برم...

حرفهامون رو ادامه میدیم...

.

.

میگم جوجو دلم از الان برات تنگ شده.

صورتم رو میبوسه و میگه قربونت برم..

حرفهامون رو ادامه میدیم.

.

.

امروز به عنوان آخرین فرصت گفتم دلم برات تنگ میشه.

دستم رو که روی پاهاش گذاشته بودم میبوسه و میگه قربونت برم.

کمی فکر میکنم و میگم تو دلت برای من تنگ نمیشه؟

میگه چرا!!

میگم من این چند روز اینهمه گفتم دلم برات تنگ میشه اما تو نگفتی که دل تو هم تنگ میشه.

میخنده و میگه آدم رو مجبور میکنی احساساتش رو لو بده.

میخواستم وقتی برگشتی بگم عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود. خیلی جات خالی بود.

باز از اینکه برنامه اش لو رفته خنده ام میگیره و میگم:

الان باز من یه چیزی میگم و تو میگی چرت و پرت گفتی. اما اگر من رفتم و برنگشتم تو فرصتت رو از دست دادی و من رو...

نمیذاره حرفم رو تکمیل کنم و میگه همین حرفها رو میزنین میگن زنها عقلشون نصفه است دیگه.

.

.

باز هم داریم میرم سفر. قشم و بندر عباس. ایندفعه با یکی از همکارها میرم. البته مامانم هم که میخواست بره با من همراه شد.

یه تجربه جدیده. مواظب خودتون باشین تا برگردم.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »