Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای سرد و خاکستری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳٩٥
 

بعد رفتنت پدر زندگی مرد

نور قلب به من خاموشی سپرد

بعد رفتنت پدر هستی من

سربه جاده های بی کسی سپرد...

.

هرچی منتظر میشم روزهای خاکستری تموم بشن انگار پایانی که نیست هیچ، هر روزی که میاد دلگیر تر و سخت تر میشه.

دلم میخواد داد بزنم و به همه اونایی که پدرشون رو دارن بگم قدر بدونین. ولی اونا هم مثل روزهایی که من این حرفها رو شنیدم متوجه نیستن. نمیتونن تصور کنن برای اونا هم اتفاق می افته.

اینستاگرامم رسما تعطیل شد. هرچند فعالیت خاصی نداشت. تا قبل مصیبت های پشت سر هم عکس غذهاهام بود و بعدشم شد ماتمکده آقاجونم. ولی حسین پیداش کرد و یه شب نصف شب دیدم با اشک برام پیغام گذاشت  اینا چیه نوشتی.

فرداش هم مامانم گفت اینا چیه نوشتی بجه داغون شد دوباره. بهش گفتم اونجا حریم منه ولی هر وقت یادش میافتم چطوری با اون هیکل میافته روی مزار آقاجون و مثل ابر بهار اشک میریزه دلم نمیاد. 

دیگه نعمت هم بهم تموم شده و بعد یه سرماخوردگی بی مثل و مانند که ۳ هفته طول کشید ، هنوز اون تموم نشده بیماری زونا مهمون بدن دردمندم شده و آخرین نفس های توان مونده در بدنم رو داره میبره. 

خلاصه روزهای خوشی میگذره. 

روزهای بزرگ شدن جاوید داره میگذره و من سرگردون غم هام هستم. انقدر با دستهای کوچیکش اشکهام رو پاک کرده که دیگه تا میخوام شروع کنم به گریه میفهمه و میاد زود میشینه توی بغلم و میگه مامان گل گریه نکن. نمیدونم گفتم یا نه ولی منو مامان گل صدا میکنه.

اگه کسی اینجا رو میخونه و دستش به دعا میره منو دعا کنه. 

مادر بزرگم دقیقا ۳ ماه قبل آقاجونم فوت شد. وقتی پدرم رفت دایی کوچیکم که ۶ ماه از من کوچیک تره با اشک بهم گفت الان روزهای خوبتون هست. الان شما گریه میکنید و همه هم با شما گریه میکنن. چند وقت بعد همه فراموش میکنن و میخوان بخندن. اما شما هنوز میخواهین گریه کنید. اون موقع مشکل میشه. 

راست میگفت. به وضوح میبینم دیگران از گریه هام خسته شدن. از دلتنگی هام خسته شدن. اونا میخوان برن سراغ زندگی عادیشون ولی برای من زندگی در رکز دوم تیر متوقف شد.

میخوام بگم کاش راه نجاتی بود ولی میدونم نیست. تا خودم نخوام راهی نیست.


 
 
روزهای کشدار بی پدری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥
 

تا پیش از این فاجعه ، نزدیک ترین کسی که ازم  فوت شده بود مادر بزرگ پدری ام بود. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که چندان علاقه ای بهش نداشتم. نه اینکه برای فوتش ناراحت نباشم ، نه اتفاقا کلی هم اشک فشانی کردیم با خواهرها ، ولی سوزش دلی در کار نبود. البته عمر ۹۳ ساله مادر بزرگ هم بی تاثیر نبود.

۵ اسفند مادر بزگ عزیزم به دیدار حق شتافت. دلم سوخت و شکست ... اما از اونجایی که اون بنده خدا در تمام عمرش مظلوم بود ما گرفتار مشکل بزرگ برادرم شدیم و تا حد زیادی اون درد هم فراموش شد. البته الان غم نبودنش خیلی آزارم میده و جاش حسابی خالیه.

اما رفتن پدرم چیز دیگه ای هست. به قول رئیس پرواز پدر قابل مقایسه با هیچ دردی نیست. عجیب که حتی ۱ نفر از خواهر و برادرهام نبودن و رفتن پدرم رو باور نکردیم. هر باری که کاری در رابطه با مراسم ها انجام میدیم با چشمای اشکی و گشاد شده از تعجب از هم میپرسیم یعنی داریم برای آقاجون این کار رو انجام میدیم!!! و خرمن دلمون به آتیش کشیده میشه... دیگه خاموش شدنش هم با خداست.

تا قبل از این از بهشت زهرا متنفر بودم... الان دلم میخواد ولم کنن از کله سحر تا آخر شب برم بشینم اونجا... گل بچینم ، خاک رو آب بدم ، برای همسایه های پدرم گل و آب بزارم و فاتحه ای بخونم.. حتی دلم برای پیرمرد یاسین خون هم تنگ میشه. انگار نشونی از آقاجونم داره.

کاش یکی از ما باور میکرد تا میتونست به بقیه هم کمک کنه. ما داریم مهیای مراسم چهلم میشیم در حالی که منتظریم آقاجون از سفر بیاد !!!


 
 
← صفحه بعد