Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
روزهای کشدار بی پدری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٥
 

تا پیش از این فاجعه ، نزدیک ترین کسی که ازم  فوت شده بود مادر بزرگ پدری ام بود. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که چندان علاقه ای بهش نداشتم. نه اینکه برای فوتش ناراحت نباشم ، نه اتفاقا کلی هم اشک فشانی کردیم با خواهرها ، ولی سوزش دلی در کار نبود. البته عمر ۹۳ ساله مادر بزرگ هم بی تاثیر نبود.

۵ اسفند مادر بزگ عزیزم به دیدار حق شتافت. دلم سوخت و شکست ... اما از اونجایی که اون بنده خدا در تمام عمرش مظلوم بود ما گرفتار مشکل بزرگ برادرم شدیم و تا حد زیادی اون درد هم فراموش شد. البته الان غم نبودنش خیلی آزارم میده و جاش حسابی خالیه.

اما رفتن پدرم چیز دیگه ای هست. به قول رئیس پرواز پدر قابل مقایسه با هیچ دردی نیست. عجیب که حتی ۱ نفر از خواهر و برادرهام نبودن و رفتن پدرم رو باور نکردیم. هر باری که کاری در رابطه با مراسم ها انجام میدیم با چشمای اشکی و گشاد شده از تعجب از هم میپرسیم یعنی داریم برای آقاجون این کار رو انجام میدیم!!! و خرمن دلمون به آتیش کشیده میشه... دیگه خاموش شدنش هم با خداست.

تا قبل از این از بهشت زهرا متنفر بودم... الان دلم میخواد ولم کنن از کله سحر تا آخر شب برم بشینم اونجا... گل بچینم ، خاک رو آب بدم ، برای همسایه های پدرم گل و آب بزارم و فاتحه ای بخونم.. حتی دلم برای پیرمرد یاسین خون هم تنگ میشه. انگار نشونی از آقاجونم داره.

کاش یکی از ما باور میکرد تا میتونست به بقیه هم کمک کنه. ما داریم مهیای مراسم چهلم میشیم در حالی که منتظریم آقاجون از سفر بیاد !!!


 
 
??
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٥
 

زنگ میزنن میگن عیدت مبارک !!!

میگم کدوم عید؟

میگن عید فطر !!!

با خودم میگم عید من اون وقتی بود که ساعت 10 صبح وقتی می اومدم برای عید دیدنی ، آقاجون با اون فرش کوچیک و جانماز جیبی قدیمیش از نماز عید برمیگشت. پیشونی من رو میبوسید و میگفت عیدت مبارک دختر نازم.

بدون آقاجونم با اون فرش کوچیک و جانماز جیبی قدیمی و اون بوسه به پیشونیم ، عید برای من هیچ معنیی نداره.


 
 
← صفحه بعد