Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
هوراااااااا به افتخار جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤
 

سلام سلام

خيلی خيلی خوشحالم.

جوجوی عزيزم ديروز رفت و حلقه رو پيدا کرد

هزاران هزارتا دوستش دارم.

فردا قراره برم ولايت و تا جمعه شب هم بر نميگردم. دلم برای جوجو تنگ شده (از همين الان)

فعلاْ =========>>> اينم برای تا آخر هفته                 


 
 
سپاس خدای را عز وجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزيد نعمت
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٤
 

سلام،

امروز شنبه 24 دی ماه هستش و من فوق العاده فوق العاده حالم خرابه. اوضاع عجيبی از ظهر پنجشنبه به من گذشت. پنجشنبه ظهر که رفتيم خونه جوجو ( جوجوی من 24 سالشه ) تا ساعت 4 اونجا بوديم بعدش قرار شد بريم خونه خودمون تا دوش بگيريم و آماده بشيم برای مراسم نامزدونگ خاله خانومم. جوجو  ماها رو  رسوند خونه و برگشت خونشون که خودشم آماده بشه. ساعت 5/5 زنگ زدم خونشون مامانش گفت تازه رفته حموم. خيلي حرصم گرفت از دستش وقتی من با اونا ميخوام برم خونه فاميلاشون منو کچل ميکنه هی ميادو ميره ميگه زود باش حالا بعد 5/1 ساعت تازه رفته بود حموم خلاصه هی مثل اسفند بالا و پائين رفتم تا ساعت 15/6 که اومد دنبالمون منم نامردی نکردم تا نشستم توی ماشين پريدم بهش. خلاصه با کولی بازيهای من ساخت و هيچي نگفت تا رسيديم خونه بابابزرگم.

اونا نشستن با بابام ودائيم بازی کردن ماهام رفتيم آماده بشيم. لباسمو پوشيدمو اومدم نشستم کنارش اولش گفت به به خانوم خودم بعد ديدم لباش کجو کوله شدو گفت به نظرت يقه لباست باز نيست منم مثل بچه های خوب به جای اينکه پررو بازی در بيارم گفتم چرا گفتم برام يه چيزی پيدا کنن تا ببندمش. رفتم يقه لباسو درست کردمو اومدم گفتم چطوره؟ يه چشمو ابرويي اومد وگفت خودت بهتر ميدونی!!!!!!!! منم ديدم ديگه پررو شده از کنارش بلند شدم و رفتم پيش داداشم و دائيم که داشتن درباره گلدکوئست و اين حرفا بحث ميکردن نشستمو پشتمو کردم بهش ديگه هم تا آخر شب محلش نذاشتم.

نامزد خالم هم اومدو ديدمشو اول توی دلم يه آه اساسی کشيدم که حيف از خاله خوشگل و قشنگم که داشت اينجوری حروم ميشد ( خاله من با اينکه 28 سالشه اما مثل دخترای 20 ساله ميمونه و پوست فوقالعاده سفيد و قشنگ – صورت ناز و مليح و يه هيکل فوق العاده زيبا) اما بالاخره که چی ؟ بايد ازدواج ميکرد فقط توی دلم دعا کردم اگه پسره از نظر قيافه از خاله جونم پائين تره حداقل از نظر موردای ديگه خوب باشه ، پسر بدی به نظر نيومد.حرفا رو که زدن و قولو قرارارو گه گذاشتن شروع کردن به رقصيدن. عروسک دائيم که احتمالا شايد بعدها بشه زن داداش من رقصو شروع کرد . بعدشم بچه ها و نهايتاً جوجو که ديگه قر توی کمرش داشت خفش ميکرد بلند شدو يه کم که رقصيد رفت چسبيد به دست داماد بيچاره و تا بلندش نکرد بيخيال نشد. با هم رقصيدن و ملت هم به داماد جديد و جوجوی من که به قول مامانم ديگه قديمي شده کلی شاباش دادن. منم با اينکه با جوجو قهر بودم اما وقتی داشتم ازش فيلم ميگرفتم توی دلم تحسينش کردم الحق که دشمن کور کن بود.

آخر شب بازم رفتيم خونه جوجو اينا و جالب اينکه وقتی بهش گفتم چرا  و به چه دليل ناراحت شدم گفت منظورش از گفتن خودت خوب ميدونی اين بوده که يعنی عاليه ( ای مارمولک) منم از حرصم چند تا مشت محکم کوبيدم توی سينه اش که اونم اصلاً انگار نه انگار فقط غش و ريسه رفت.

فردا صبح رفتم خونمون آخه برای ظهر چه عالمه مهمون داشتيم (اين چه عالمه هم از دوست دوران دبيرستانم برام موند دختری که الان ازدواج کرده و حتی مامان شده زشت ترين و خوش شانس ترين دوستم) آره خلاصه ظهر شدو و مهمونا که شامل برادرم و خانوادش که 2 روز بود خونمون بودن- خواهرام با بچه هاشون – بابا بزرگم و اهل و عيال و داييم و نامزدش  و جوجو و خانوادش اومدن. قيامتی بود صدا به صدا نميرسيد. هر کس طرفی خودشو مشغول کرده بود  ظهر که شد برادرم مجلسو ترک کرد. نشسته بوديم که مامان بزرگم با نامزد دائيم دعواش شد. پيرزن بيچاره فکر ميکنه هنوز عهد 100 ساله پيشه که مادر شوهر بزنه تو سر عروسش ، دعوا بالا گرفت و نامزد دائيم پاشد قهر کردو رفت . بابای منم رفت دنبالش  ماها هم همه حمله کرديم به مامان بزرگم اونم طفلی شروع کرد به گريه خلاصه تا اومد اوضاع کمی حالت عادی بگيره غروب شد منم که از سر و صدای زياد دچار سردرد وحشتناکی شدم دنبال جوجو گشتم ببينم کجاست. ديدم طبق معمول مثل ... رفته به خواب زمستونی . منم مثل مريضای ساديسمی رفتم اونقدر اذيتش کردم تا بيدار شد و نشست. کمی حرف زديم و بعدشم خاله جونمو که ترديد در مورد ازدواج حسابی آزارش ميدادو صدا کردمو با جوجو شروع کرديم باهاش حرف زدن و سعی کرديم تجربه های خودمونو در اختيارش بگذاريم. 2 ساعتی هم مخ اونو خورديمو بعد که خسته شديم به پيشنهاد جوجو قرار شدبرای برف بازی بريم همون کوهی که هميشه خودمون ميرفتيم. منو جوجو و خواهرام با بچه هاشون و خواهر کوچيکم ( ما 5 تا خواهر هستيم  و من چهارمی هستم) و 2 تا برادرای کوچيکم و پسر دائيم و داداش جوجو سوار ماشين  شديم و راه افتاديم وقتی داشتم با کلاه که هی روی موهام سر ميخود و درست نمی موند کلنجار ميرفتم و از در بيرون ميومدم مامان جوجو اومد دنبالم و بوسم کردو گفت عزيزم حمد و سوره يادت نره منم چشمی گفتم از در بيرون اومدم. داداش جوجو  پشت رل نشسته بود و داشت بابا داداش کوچلوی من که 16 سالش بيشتر نيست و اونم اون يکي ماشينو ميروند کل کل ميکرد منم دلم بدجوری شور ميزد و احساس کردم از فشار درد سر چشمام مي خواد بياد بيرون. هر چی با خواهش و لحن آروم خواهش کردم کوتاه بيان گوش نداد منم محکم يه ضربه به پشت کمر جوجو زدم و اشاره کردم که بگه داداشش آروم بره اما انگار به ديوار گفتی دلم بدجوری آشوب بود. احساس خطر ميکردم . همش احساس ميکردم الان داداش کوچولوم نميتونه ماشينو توی اون برفا کنترل کنه و ماشين منحرف ميشه اما ديگه هيچی نگفتم و شروع کردم حمد و سوره خوندن تا اينکه بالاخره رضايت دادن و يه جا بالای کوه نگه داشتن و همه مثل قوم مغل حمله کردن توی برفها. من هيچ وقت برف بازيو هم دوست نداشتم. برای همين هم ترجيح دادم بمونم و بازی اونارو تماشا کنم و ازشون فيلم بگيرم. بچه ها ميدوييدن و جيغ ميزدن و با برف توی سر و کله هم ميکوبيدن. جوجو اومد به طرفم و حلقه ازدواجمون رو از دستش بيرون آورد و به من داد و گفت اينو نگه دار منم که دوربين دستم بود حلقه رو روي دستکش دستم کردم و جای اونو محکم کردم . بچه ها توی جاده شروع کردن به دويدن و به سمت بالای کوه رفتن. دنبال هم ميدويدن .جوجو هم سريع اومد پريد توی ماشين و درب ماشين رو قفل کرد و برای بقيه شکلک در مي آورد. من ديدم داداش کوچولوم که مثلاً با جوجو يار بود تنها مونده فرار ميکرد به بالای کوه بقيه هم دنبالش منم رفتم طرف ماشين و به جوجو گفتم اين نامرديه اون تنها مونده جوجو هم يه دفعه درو باز کرد و با فرياد دويد به سمت اونا. خواهر کوچولوم اومد و گفت من دستکش نياوردم دستکشتو بده به من من همونطوری که با دوربين ور ميرفتم دستکشو از دستم کشيدمو دادم بهش.......صدای پارس سگ ميومد.

پسر خواهرم اونطرف تر با بچه های کوچيک بازي ميکرد و صدای گرگ در مي آورد..

بچه ها خيلی فاصله گرفته بودن و اون بالا داشتن همو ميکشتن. يه لحظه ياد حلقه جوجو افتادم و دستم رو به طرف انگشتم بردم وای........ با جيغ جوجو رو که داشت دوباره به سمت بالا ميدويد رو صدا کردم و خواستم چراغهای ماشين رو روشن کنه تا من بتونم حلقه رو پيدا کنم اونم بچه ها رو صدا زد که بيان کمک همه سريع جمع شدن و شروع به گشتن کردن. صدای پارس سگها قطع شده بود . همه داشتن ميگشتن . منم که تمام وجودم ميلرزيد با اينکه مطمئن بودم در تمام اون حالتها اصلاٌ از جام تکون نخوردم اما حتی چند متر اوطرف تر رو هم گشتم. داشتم آروم گريه ميکردم که جوجو منو ديدو و گفت ببينمت ! داري گريه ميکنی؟ ديوونه ناراحت نباش فدای سرت منو گرفت توی بغش. احساس ميکردم همه وجودمو از دست دادم جوجو سعی کرد منو آروم کنه اما هيچ فايده ای نداشت. بچه ها دورمون جمع شدن و همه سعی ميکردن منو دلداری بدن . هق هق گريه راه نفسمو بسته بود جوجو سرمو روی سينش گذاشته بود و موهامو نوازش ميکرد و بعدشم که قول دادم گريه نکنم شرع کرد با دستاش توی برفا گشتن. صدای گرگ ميومد . جوجو سريع گفت بچه های کوچولو برن توی ماشين منم که حسابی عصبی شده بودم سريع بچه ها رو هل دادم توی ماشين. وقتی جايي رو که جوجو نشون داد نگاه کردم ديدم چند تا گرگ يه چيزی حدود 200-300 متری ما داشتن زوزه ميکشيدن. داداش جوجو نگاه کرد و گفت اينا گرگن يا الاغ؟ چرا اينقدر بزرگن؟ بچه ها خنديدن و باز شروع کردن به گشتن .جوجو به زور منو و خواهرامو فرستاد داخل ماشين. دوباره اون احساس وحشتناکی که موقع اومدن داشتن اومده بود سراغم انگار سردی مرگو احساس ميکردم يه انرژي فوق العاده منفی همه وجودمو گرفته بود خواهرم هی منو دلداری ميداد اما نميتونستم آروم بشم پياده شدمو به جوجو گفتم بيخيال شين بيائين بريم اما اون اصلا گوشش بدهکار نبود دلم بدجوری شور ميزد. حدود 1 ساعتی ميشد که داشتن توی برفها رو با قفل فرمون و جک و آچار ماشين ميگشتن اونام ديگه نا اميد شده بودن دوباره پياده شدم ديدم گرگها نزديک تر اومدن و پشت گودالی که نزديک ما بود قرار گرفته بودن التماسشون کردم که از اونجا بريم.. اون محيط داشت فشار عجيبي به وجودم مي آورد. بالاخره راضی شدنو راه افتادن. توی ماشين جوجو واسه اينکه منو آروم کنه آهنگ (دمش گرم افشينو گذاشته بود و هی ميرقصيد و به من چشمک ميزد و دستمو فشار ميدادو ميگفت بخند منم به زور ميخنديدم و همزمان اشک ميريختم) خلاصه حال گيری شد اساسی.

قرار شد به مامان باباها نگيم. تازه وقتي نشستيم و حرف زديم فهميديم که بله شانس آورديم که انگشتر گم شده و ما جمع شديم يه جا و حواسمون جمع شده وگرنه با او وضعی که بچه ها داشتن با اون همه فاصله ای که از هم داشتن اگر گرگها بهمون حمله ميکردن ديگه معلوم نبود چي پيش ميومد. خدا رو شکر ميکردم اما جيگرم هم واسه حلقه کباب بود . آخه ما جونمون در اومد تا اون حلقه ها رو پيدا کرديم تازه بعدشم که پيدا کرديم کلی تغيرات انجام داديم تا شد اونی که خواستيم.

اما با تمام اينا من بازم خدا شکر ميکنم و اطمينان دارم که خدا به حرمت همون حمد و سوره ای که خوندم به ما رحم کرد.

خدای مهربونم به پاس تمام نعمت های بيکرانت يه شکر به وسعت بزرگی خودت.

خدايا هميشه همينقدر ماهارو دوست داشته باش و هميشه همه عزيزهای منو در پناه لطف و رحمت خودت حفظ کن. آمين

 

 

 


 
 
زندگی زيباست ای زيبا پسند
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٤
 

سلام.

اول يه دادو بيداد حسابی دارم به اون آدمای پست و عوضی که شعور نداشتن امروزو تعطيل کنن. خيلی نامردين . حالا من که صبح با گريه از خواب بيدار شدم و تا آخرين لحظات هم اميدوار بودم تلوزيون تعطيل اعلام کنه هيچ اما به قول جوجو اون بچه های کوچيک دبستانی که واقعاً مثل جوجه مونده بودن توی برف منتظر سرويس چی؟ خيلي نامردين خيلي..

بعدشم اينکه بگم من خودم شخصاٌ از برف متنفرم اما جدی ميگم عکس انداختن توی جنگلای کاج رو از دست ندين خيلي قشنگه. من که امروز از اين خراب شده که برم خونه حتماً بعد ظهر باجوجو و بچه ها ميريم عکس ميندازيم.

اين دو روزو با اينکه مرخصی گرفتم و تعطيل بودم اصلاًً استراحت نکردم. يا کمک مامانم بودم که به کارای عقب افتاده خريداش برسه يا با جوجو بودم و حرص کارای اون خوردم.

ديروز از صبح مجبورش کردم بشينه درس بخونه اما ديشب که فهميد امروز امتاحانا برگزار نميشه ديگه نخوند. رفتيم بيرون يه دوری بزنيم مثلاً خستگيش در بره باز رفتيم همون کوهی که قبلاً ميرفتيم وای که چه منظره ا ی بود با شکوه و ترسناک. کنار جاده درختهای کاج که سفيد پوش شده بودن و خود جاده که سفيد بود کوه که با اون عظمت پشت سر همه اونا قرار داشت . آسمون هم که انگار سفيد بود.مه غليظ و يه رنگ مطلق و سکوت و خلوت بودن اونجا که البته هميشه خلوت هست اما ديشب حتی جنگل بانها هم اونجا نبودن من ترسيده بودم اما هيچی نميگفتم فقط دست جوجو رو محکم چسبيده بودم تا اينکه جوجو بالاخره رضايت داد و برگشتيم پائين.

جوجو رو خيلي خيلي دوست دارم اما بعضی وقتا اونقدر حرصم ميده که دوست دارم خفه اش کنم. امروز صبح زود منو آورد رسوند شرکت.دمش گرم 

امروز هيشکی نيومده شرکت. من تنهامممممممممممممممممممممممم.

برره ای شدم. اول صبح اومدم يه کاسه نخود فرنگی گذاشتم رو ميز و دارم به جای صبحانه ميخورم و واسه خودم حال در وکنم.

غلط نکنم آقای رئيس تحت فرمان خانمش ميخواد امروز منو نگه داره . زنگ زده يه عالمه کار گفته بعدش تازه ميگه بهت زنگ ميزنم باهات کار دارم . مرتيکه خر نفهم

الهی که اينقدر برف بياد که همونجا توی شمال تا چند روز موندگار بشی .

دلم ميخواست دستم به اونايي که رأی به تعطيل نشدن امروز دادن برسه تا ...

اين روزا هيچ خبری نيست .

هفته ديگه هم که امتحانام شروع ميشه و بايد برم ولايت. آخه من توی ولايتمون دانشگاه قبول شدم.

خدايا کاشکی زودتر ساعت ۵/۱۲ بشه.

فعلاً

 

 


 
 
از نخورده بگير بده به خورده
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤
 

 

بابا عجب دنيايي شده، 3 سال پيش که من اومدم توی اين شرکت کار کنم هيچی بلد نبودم رئيسم خيلی مرد خوبی بود . درست فهميدين الان ديگه نيست اون موقع وضعش خوب بود اما الان خيلی بهتر شده هرچی هم ميگذره بهتر ميشه (خدا رو شکر ما که بخيل نيستيم) اما با زياد شدن پولش اخلاقشم سگی تر ميشه  . مشکل اعصاب پيدا کرده اوووووووووووووووه بخوام از کاراش بنويسم مثنوی هفتاد من ميشه. اما غير قابل تحمل ترين کارش اينکه زن عقده اي شو آورده شرکت . نه که من با اون مشکل داشته باشم نههههههههه اون با من مشکل داره. اومده شرکت هيچی هم بارش نيست اون موقع ميخواد به من که توی عمرم عادت به دستور گرفتن نداشتم و ندارم دستور بده. (آخه آقای رئيسم هم اهل دستور دادن نبود اما از برکت قدم خانومش جديداً دستور ميده هيچی پاچه هم ميگيره) خلاصه اوضاع قمر در عقربيه. تا الان تحمل کردم چون ميدونم نميتونم به راحتی محيط سالمی مثل اينجا پيدا کنم.

واسه همين تصميم گرفتم دنبال کار بگردم. اما ميدونم کارمندای اينجا اگه دير يا زود فکری به حال خودشون نکنن ضعف اعصاب ميگيرن. چون آقای رئيس روزی که قرصشو نخوره پدر همه دراومدست.

اون روزای اول من نه برای مرخصی رفتن مشکلی داشتم نه اگه هر ساعتی ميخواستم برم خونه ميگفت چرا؟ اما الان اگه بخوام يه کم زود برم زود ميگه برگ مرخصی بنويس. خنده دارش اينجاست که ما نه اضافه کاری برامون حساب ميشه نه اگه ديرو زود بيائيم ازمون کم ميشه اما اين ساديسمو نميدونم واسه چی گرفته.

ازش يه وام خواستم مرتيکه يه جوری واسم اقساط مشخص ميکنه انگار از حقوقم خبر نداره.

يه حالی از اين بگيرم من فقط منتظرم عيد بياد.

راستی چرا هر چی خدا به آدما بيشتر نعمت ميده اونا طماع تر ميشن؟

خدا نسل هرچي آدم طماعو برداره.

ديگه اينکه موفق شدم مرخصي بگيرم. فردا .........

با جوجو هم آشتی کردم. 2 روز پيش که اومد دنبالم رفتيم کوهی که قبل ازدواجمون زمانی که دوست بوديم چند مرتبه رفته بوديم. اونجا رو خيلی دوست دارم. تمام تهران از اونجا پيداست. خلاصه که آشتی کرديمو اومديم پائين.

داره برف مياد. برفو هيچ وقت دوست نداشتم اما هميشه عاشق بارون بودم ميگن بارون رحمت خداست و برف خشم هرچند که من برف رو هم خشم نميبينم اما ازش خوشم نمياد (همه ميگن چه بی سليقه)

راستی کی يه کار در محيط خوب – حقوق خوب و پنجشنبه تعطيل برای من سراغ داره؟

پيشاپيش عيدو تبريک ميگم و اميدوارم تعطيلات خوش بگذره.

فعلاً

 


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٤
 

سلام

نميدونم اين دفتر خاطرات چرا اينقدر نحسه. از اون روزی که اينجا رو افتتاح کردم روز خوش نديدم انگار عالم و آدم با من سر ناسازگاری دارن

درد جسمی از يه طرف داره از پا ميندازتم و درد روحی از طرف ديگه.

بابا وقتی مادر آدم هم فکر کنه بچش داره فيلم بازی ميکنه که از فشار درد نميتونه از جاش تکون بخوره و وقتی کسی که ادعا ميکنه تو همه دارو ندارشی اصلاْ حالتو نپرسه و وقتی شنيد حالت خوب نيست به خاطر لجو لجبازی ۲ تا کوچه رو طی نکنه تا ببينه مرده ای يا زنده آدم دردشو به کی بگه؟

وقتی توی خونه بچه ارشد باشی همه بی حسابو کتاب بيانو برن اما تو واسه رفتن تا خونه نامزدتم بايد حساب پس بدی آدم دردشو به کی بگه؟

آخه چرا وقتی يکی نجابت ميکنه و احترام نگه ميداره همه فکر ميکنن نمی فهمه بايد بزنن تو سرش و براش تصميم بگيرن؟

چرا وقتی يکی اشتباه ميکنه و به روش نمياری که مثلاْ غرورشو نشکنی چرا بايد فکر کنه که اينقدر ببويی که کارشو تکرار کنه؟

چرا همه دنيا بی جنبه شدن؟

چرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااا؟

دفتر خاطرات جديدم تو چرا اينقدر بدبختی که تا الان هرچی نوشتم از سختی بوده؟

الان دوست دارم برم. به جايی که نه جوجومو ببينم نه حتی خانواده خودمو. به جايی که هيچ کس نگه تو چرا اينجوری کردی؟ چرا اونجوری کردی؟ چرا فلانی اينجوری کرد؟

چرا نمی يايی؟ چرا نميری؟چرا نشستی؟چرا پاشدی؟ چرا نفس ميکشی؟ چرا زنده ای؟

بابا بيخيال منم توانم حدی داره  ای بابا!!!!!!!!!!!!!!!!!

نميدونم چرا بعضی وقتا حتی عزيزترين ها هم راضی به زجر آدم ميشن؟

يعنی حق هم دارن چون من هميشه عادت دارم ببخشم و کوتاه بيام. نميدونن الگه اون روی سگم بالا بياد قيد همشونو با هم ميزنم.

خدايا توهم که زد حال ميزنی بابا بذار بيام پيشت ديگه جون من حال منو نگير

ای به قربانت همه بزهای من

ای فدايت هی هيو هيهای من

تو کجايی تا شوم من چاکرت

چاروقت دوزم زنم شانه سرت

ايندفعه کمک کن حال همشونو بگيرم باشه؟  ببين چه جوری حال منو ميگيرن اما دوست ندارم تو حالشونو بگيری گناه دارن تو کمک کن خودم يه حال اساسی ايندفعه بهشون ميدم. دمت گرم. خيلی مخلصم اوس کريم. بازم بنازم به لطف و محبت تو که با اين همه بدی و ناسپاسی منو تنها نميذاری. بابا تو ديگه کی هستی. خدا جون اگه بدونی چه حالی ميکنم وقتی ميبينم مثل تويی منو خلق کرده  

به خودت قسم خيلی دوست دارم. منو درياب  

ديگه اينکه فقط از يه چيزی الان خوشحالم و فقط يه چيز و اون اينکه بالاخره خاله جونمم داره عروس ميشه. پنجشنبه انشالله نامزديشه.

اما من تا يه حالی به اين جوجوی بی معرفت و مامی عزيزم ندم ايندفعه دلم خنک نميشه

اون از بی معرفتی جوجو اينم از مامانم که ميدونه من خوشم نمياد کسی به کارم دخالت کنه اما بی تجربگی منو کرده دليل و ميخواد سر از همه چی دربياره

ديشب احساس کردم باز دارم دچار حمله عصبی ميشم. لرزش تمام وجودمو گرفته بود و بی حس شدن رگهای سرم و سرد شدن بدنمو احساس ميکردم. از ترسم که باز مثل اوندفعه نشم شروع کردم بلند بلند با خودم حرف زدن. بابا مگه تو نبوی بهت ميگفتن خيلی بی عاری؟ پس چرا واسه ۲ کلمه که نه حتی يه دنيا حرف ميخوای خودتو خفه کنی؟ بلند بلند به خودم ميگفتم آروم باش و حتی خودمو آروم نوازش کردم که جای خالی جوجو زيادی به نظرم نياد . يه لحظه آروم ميشدم اما ۱ دقيقه بعد از فشار گريه باز نفسم بند ميومد. يعنی نميفهمن دارن منو نابود ميکنن؟

خدا جونم شکايت نيستا اما قول دادی . من گفتم هرچی تو برای من بخوای ميگم چشم و سر تسليم ميارم پائين اما تو هم کاری کن که من نخوام اعصاب و روان هزينه کنم. پليز يه گوشه چشمی بنداز (قربانت برم)

جوجو امروز صبح زود ساعت ۸ زنگ زد. گفت حالت چطوره؟ بچه پررو !!! خواستم بگم به توچه؟ اما بازم دلم نيومد. آخه جوجو فقط ۱ سال از من بزرگتره به قول اين شير فرهاد هيچی هم نوفهمه.

دليلم دارم برای حرفم. وقتی اشتباه ميکنه به جای معذرت خواهی پررو بازی در مياره و به جای اينکه از اخلاق بخشندگی من سو استفاده کنه مياد واسم قيافه هم ميگيره. بعد وقتی ميگم تو اين اشتباهو کردی ميگه ميدونم ببخشيد  بابا روتو برم!

آره ديشب نيومد حال منو بپرسه امروز صبح زنگ زده چطوری؟ گفتم برات مهمه؟ بازم پرو بازی کرد : نه فقط خواستم حالتو بپرسم. گفتم زنده ام   بعدشم خداحافظی کردم.

فردا رئيس جونم از مسافرت مياد . همه عزا گرفتن. مياد دوباره همه رو بيچاره کنه

امروز قراره بپيچونم زود برم. ميخوام برم خونه بابا بزرگم. که هيچ کدومشونو نبينم. اما بازم جوجو زد تو نقشم. زنگ زد گفت ميام دنبالت. نتونستم بگم الان با قيافت حال نميکنم نيا. دلم نمياد دلشو بسوزونم اما خدا شاهده من زبونم اينقدر ميتونه تلخ باشه که وقتی بخوام همچين ميسوزونم که طرف تا آخر عمرش يادش نره. اما چيکار کنم که با جوجو ميخوام يه عمر زندگی کنم.

ظرف غذا روی ميز بهم دهن کجی ميکنه. هم ضعف شديد دارم هم حالم از غذا بهم ميخوره. مجبورم بخورمش. از ديروز نهار که فقط سالاد خوردم تا الان به جز ۲ چايی ۳ تا قرص مسکن هيچی نخوردم. اينم نهار امروز. با خاطره نويسی قاطی شده.

شايد اين هفته خالی ببندم و به بهونه امتحان ۲-۳ روز مرخصی بگيرم و برم مسافرت.

خدا کمک کنه بتونم.

فعلاْ

 

 

 


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٤
 

سلام

امروزم یه روز دیگست و من با بی حوصلگی روز رو شروع کردم.  امروز از اون روزاست که دلم میخواد هیشکی منو پیدا نکنه اما حیف که نمیشه. آخه من یه کم که نه خیلی احمق تشریف دارم. هر وقت دلم میخواد یه چند ساعتی گم و گور بشم هم دلم واسه اونایی که دقیقه به دقیقه آمارمو دارن میسوزه که ای وای الان دلواپس میشن. اما اگه این حالم ادامه پیدا کنه و مسببش کاری واسه تسلای دلم نکنه یه به درک میگم و بعدشم تا چند ساعتی گم میشم.

کاش میشد الان صدای این موزیک رو زیاد کنم اونقدر که خودمم صدای خودمو نشنوم اما بازم حیف و صد حیف که اینجا محل کاره و این کارا تعطیل!!!!!!

قانون تو تو عاشقی هوسه                میکشمت دستم بهت برسه

خدا رو شکر که از این مشکلاتا ندارم

راستی یک نفر رو باید اینجا معرفی کنم جوجوی من که سمتش توی زندگی من قرار بشه یا بهتر بگم شده شریک زندگیم.امروزم همین جوجو حسابی اعصاب منو بهم ریخته طوری که موندم یه جا تنها گیرش بیارم و حسابی ادبش کنم

تا بعد  

 


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
 

هو المحبوب

من معمولاْ وقتایی که حالم گرفته هست هوای نوشتن میکنم بعدشم معمولاْ پاره میکنم میریزم بیرون اما اینجا دیگه جایی که فقط متعلق به خودم هست و میخوام مثل همون کاغذایی که میدونم بعدش پاره میکنم و بیرون میریزم و دست هیچ کس بهش نمیرسه با اینجا راحت باشم.

من یه دختر ۲۳ ساله متولد یکی از شهرهای غربی کشور و در حال حاضر ساکن در شهر تهرانم. دانشجو - شاغل و کم کم هم دارم به جرگه متأهلین میپیوندم البته نه به این زودیا. خلاصه  اینکه از نظر مشغله زندگی جزو اونایی ام که گاهی وقتا وقت برای خودشون ندارن به همین دلیلم بعضی وقتا دلم برای خودم تنگ میشه و دوست دارم که از همه فاصله بگیرم و تمام وقتم رو به خودم اختصاص بدم.

خوب فعلاْ برای شروع کافیه.

مثلاْ الان سر کارم و دارم کار میکنم خیر سرم. برم کارامو جمع کنم  که برم خونه.

فعلاْ بای بای