Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
يه روز پر کار
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٤
 

 

خسته تر از اونی هستم که بخوام چيزی بنويسم خيلی خيلی خسته.

امروز روز سخت و پر کاری داشتم.

حوصله هيشکيو هم ندارم.

فقط دلم بالشتمو يه پتو و يه گوشه دنج و ساکت ميخواد.

 


 
 
ولنتاين مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤
 

_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤

 

اينو تقديم ميکنم به جوجوی قشنگم به مناسبت ولنتاينی که ديشب براش رفتيم معجون بابا مهدی و اونقدر خورديم که دل درد گرفتيم. 


 
 
خدا جونم خيلی دوست دارم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام.

امروز و اين روزا روزای جالب و عجيبی هست يکی يه کاری ميکنه حال آدم رو ميگيره. يکی ديگه به آدم حال ميده. بيچاره آدم

ديشب همکار خالم که عروس خانومه اومد خاستگاريش . خاله خانومم هم به اين نتيجه رسيده که اصلاْ افق های فکريش با نامزد فعليش نميخونه و احتمالاْ اين يکی ميتونه بهتر درکش کنه. اما به خاطر اون قبلی عذاب وجدان داره. انشاله که خدا آخر و عاقبت اين خاله جون منو به خير کنه با اين همه اعتماد به نفس.

امروز از صبح با جوجو بودم تا ظهر. دنبال کارای شرکت بودم اما با جوجو.

خيلی دوستش دارم  به خودشم ميگم خودشم ميدونه اما بعضی وقتا به حدی ميرسه که احساس ميکنم قلبم گنجايش نداره.

ديروز داشتيم ميرفتيم خونه بهش گفتم ميدونی جوجو خيلی دوست دارم. گفت منم همينطور. گفتم نههههههه من خيلی خيلی دوست دارم. خنديد گفت خوب منم خيلی خيلی دوست دارم. گفتم ميدونی وقتی با هم دوستيم خيلی خيلی دوست دارم دوست دارم همش پيشت باشم اما وقتی اذيتم ميکنی و باهات قهر ميکنم اصلاْ دلم نميخواد ريختتو ببينم. با خنده گفت ای ای ای ای دلت مياد؟ (عجب بچه پروييه اين بشر!!!!!!!) گفتم تو دلت مياد منو اذيت ميکنی؟ گفت اما خدايی اون موقع ها حال ميکنی !!! گفتم کجاش حال داره اذيت کردن من. گفت نهه اون وقتيو ميگم که ميخوام از دلت در بيارم. خندم گرفت گفتم آره قيافت خيلی قشنگه کجو کولش هم که ميکنی قشنگ تر ميشه و با هم بلند خنديديم.

 خدايا بازم ميخوام بيام سر وقت تو. قربون شکل ماهت برم عيد نزديکه ها.  تو که کار دانشگاهمو درست کردی کار اين جوجی طفلکی رو هم درست کن. خدايا نپسند غرورش بشکنه. امروز يه جايی روی ديوار خوندم هر کسی در کارهاش به خدا توکل کنه از غير خدا بی نياز ميشه. خدايا ماهام که به تو توکل کرديم . خدايا منو که ميشناسی ۲ سال تموم صبر منو امتحان کردی. ديدی که زندگيم زيرو رو شد و صدام در نيومد اما فکر نميکنم اين جوجو صبر منو داشته باشه يعنی در اصل مطمئنم. وقتی ميبينم شکايت ميکنه تنم مور مور ميشه. من به شکر کردن تو عادت دارم در هر حالی. يجوری کرمتو بهش نشون بده تا اونم ياد بگيره.

امروز که با جوجو بوديم يه فال حافظ خريديم که متنش اينه:

روزگاريست که سودای بتان دين منست

غم اين کار نشاط دل غمگين منست

ديدن روی تو را ديده ی جان بين بايد

دين کجا مرتبه چشم جهان بين منست

 

معني: نميدانی کی به آرزويت خواهی رسيد و سخت غصه ميخوری. اما استقامت داشته باش و از مشقات و رنجهای زياد و نيز از فقر و تنگدستی ظاهری مهراس که ثروت واقعی تو همان مرادی است که برای دست يافتن به آن اينهمه زحمت کشيدی. در راه خدا انفاق کن و به او توکل داشته باش.

خدايا شکر. به داده و نداده ات شکر. خالق يکتا قدرت مطلق ايزد منان و تنها مهربان شکر شکر شکر شکر شکر شکر شکررررررررررررررررررررررررررررررررر

خدايا ما به دامن پر مهر و کرم تو چنگ زديم نا اميدمون نکن.

چاکر شما  نی نی  و جوجو

 

راستی شنيدم اين سيد جواد ذاکر اول محرم فوت شده. خيلی ناراحت شدم و با تمام وجودم آرزو کردم شايعه باشه. کسی اگر خبر موثق داره به منم بگه پليز


 
 
عجب صبری خدا دارد
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

به جرئت میگم دیشب و امروز یکی از سخت ترین شبانه روزای عمرم بوده.

دیروز مثل همیشه جوجو اومد دنبالم که بریم خونه. قرار بود شبو خونه ما باشه. گفت که داداش بزرگم بهش زنگ زده و ازش خواسته  که بره خونه پدر بزرگم و برای شب اونارو به خونه ما دعوت کنه و به علاوه چرخهای ماشین صدا میده باید برم بازشون کنم ببینم چی شده و رفت. منم رفتم خونه و شروع کردم کمک مامانم که طفلکی از کمر درد نمیتونست روی پاهاش بند بشه کردم. کمی که گذشت مامانم گفت برو زنگ بزن مامان اینا (مامان جوجو) هم برای شب بیان اینجا. منم رفتم تلفن کردم خونه جوجو و قرار شد اونا هم بیان. نیم ساعتی که گذشت زنگ خونه مدل جوجویی به صدا در اومد (جوجو همیشه یه جور خاصی زنگ میزنه) جوجو و مامانش اینا اومدن و هنوز ننشسته بودن که باز زنگ زدن. این بار بابا بزرگم بود که با یه حالت برافروخته و شدیداً عصبانی اومده بود. جوجو منو صدا کرد و کلیدی بهم داد و گفت بیا اینو خاله آرزو داد (خاله بزرگم) گفت بده به یکی از بچه ها (برادرام). منم کلیدو ازش گرفتم ودادم به برادر کوچیکم. و فهمیدم که بچه ها شب خونه پدر بزرگم از این جلسه های نت ورک گذاشتن. پدر بزرگم حسابی عصبانی بود. داد میزد. با دائی کوچیکم دعواش شده بود سر اینکه چرا توی خونه جلسه میذارن.

اونو نشوندیم آرومش کردیم و داداشم هم رفت.

 مادر بزرگم و خاله بزرگم که قرار بود بیان خونه ما ازشون خبری نبود. مامانم به من و جوجو گفت بریم خونه خالم و اگه اونجا هستن ببریمشون خونه. با جوجو که راه افتادیم دیدم داره میره خونشون گفتم کجا؟ گفت بریم یه سی دی هست بدیم به داداشم و بریم دنبال خاله اینا. سی دی رو که دادیم دیدم  داداش کوچیکم دوئید اومد سمت ماشین. (خونه بابا بزرگم و خونه جوجو اینا 2 کوچه روبروی هم هست و کلاً با خونه ما 500 متری فاصله داره) گفت بچه ها اگه بالا میرین منم بیام. با اشاره جوجو سوار شد و گفت نمیدونم خونه بابا اینا چی شده. گفتم واسه چی؟ گفت رفتم هیشکی خونه نبود و روی پله ها و توی خونه پر خون بود. منم مثل برق گرفته ها گفتم واسه چی؟ گفت هیچی فکر کنم دائی با خاله آرزو دعوا کرده. من گفتم نه اون اهل اینکه بخواد کسیو بزنه نیست مگر اینکه ناراحت شده باشه دماغ خودش خون افتاده باشه. گفت نمیدونم اما من الات 2 ساعته دارم خون میشورم. توی دلم گفتم اینم چه قضیه رو بزرگ میکنه. با هم رفتیم در خونه خالم اما کسی درو باز نکرد. گفتم کجا بریم دنبالشون؟ داداشم گفت میخوایی پیداشون کنی؟ گفتم آره حتماً . گفت خوب برید در درمونگاه. اونو پیاده کردیم و رفتیم در درمونگاه. خیابون منتهی به درمونگاه یکطرفه بود. جوجو از سر خیابون کلی دنده عقب اومد تا نزدیک درمونگاه. به من گفت توی ماشین بمون و خودش پیاده شد. منم بدون توجه پیاده شدم و دنبالش دویدم. ماشین دائیمو جلوی بیمارستان دیدم که جوجو رفته بود و داشت با کسی توی ماشین حرف میزد. به سمت ماشین رفتم و دیدم مادر بزرگم توی ماشین نشسته و داره گریه میکنه. تا اومدم بپرسم چی شده دیدم جوجو رفت داخل درمونگاه. برگشتم از مادر بزرگم سوال کنم که چشمم به صندلی جلوی ماشین افتاد. صندلی سفید ماشین که همیشه دائیمو به خاطر سلیقش تحسین میردم از خون قرمز شده بود. بی اختیار دستم توی صورتم خورد و با بغض از مادر بزرگم که نفسش داشت بند میومد پرسیدم بی بی چی شده؟ با گریه و با اون لهجه قشنگش گفت هیچی بچم از دستم رفت من با جیغ گفتم چی شده؟ گفت مقداد (دائی کوچیکم) دستشو با تیغ بریده.!!!!!!!!!!!

من دیگه مهلت ندادم حرفی بزنه و بدون توجه به فریاد دربان دنبال جوجو دویدم توی بیمارستان . جوجو منو دید و ایستاد. احساس کردم دنیا داره دور سرم میچرخه. حالت تهوع و سرگیچه شدید و احساس ضعف باعث شد سر جای خودم بمونم و اگر جوجو به سرعت خودشو بهم نرسونده بود و نگرفته بودم نقش زمین میشدم. نمیتونستم درست صحبت کنم با بغض و گریه گفتم بی بی میگه رگشو زده . جوجو شونه هامو محکم تکون داد و با فریاد گفت چرا مسخره بازی در میاری؟ چرا اینجوری؟ تو مثلاً اومدی روحیه بدی و دستمو محکم گرفت و دنبال خودش کشید. از برخورد خشن جوجو کمی به خودم اومدم و محکم تر دنبالش راه افتادم. در اورژانسو که باز کردم دیدم خالم داره توی راه روی بیمارستان قدم میزنه. تمام لباساش پر خون بود. به طرفش دویدم و گفتم خاله چی شده؟ گفت ماهارو از کجا پیدا کردی؟ گفتم حسین گفت. گفت هیچی رگ دستشو بریده. گفتم کجاست به طرف اتاقی اشاره کرد و گفت اونجا دارن دستشو بخیه میکنن. جوجو زودتر از من رفت پشت در اتاق و از لای در نگاه کرد. به زور جوجو رو کنار زدم و از لای در که 5 سانتی باز بود نگاه کردم. فقط پاهاشو میدیدم. پر خون و چند نفری که خم شده بودن روش.  تموم بدنم  میلرزید. سرمو روی سینه جوجو گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن. اون اما اینبار مهربون تر موهامو نوازش کرد و گفت اگه اینجوری کنی که خاله سکته میکنه. بیا تو برو پیش بی بی. من یاد بی بی افتادم و هق هق هاش. دلم برای پیرزن بیچاره آتیش گرفت. به سرعت خودمو بهش رسوندم و دیدم دیگه نفسش بالا نمیاد. تا منو دید شروع کرد به التماس که بیا منم ببر. با خودم گفتم الان میاد اونجا میبینه پاک داغون میشه. گفتم نترس بی بی چیزی نشده. دکترش گفته عمیق نیست. خطری نداره گفت آره خطری نداره. خودم دیدم دستش از هم باز شد بود. گفتم نترس بیخیه اش کردن.و باز نتونستم اونجا بمونم و رفتم داخل. چون فکر نمیکردم که کارمون اونقدر طول بکشه نه کیفی با خودم آورده بودم نه موبایلمو. رفتم موبایل جوجو رو گرفتم دیدم 2 تا میس کال از خونه ما داره.( موبایل جوجو وز تاسوعا وقتی نذری داشتیم افتاد توی دیگ قورمه سبزی و از اون روز لال شد) خواستم زنگ بزنم دیدم باز زنگ خورد. مامانم بود. نگران بود که کجایین پس شما؟ گفتم نترس مامان مقداد خون دماغ شده آوردنش بیمارستان. چیزی نشده. گوشی رو قطع کرد. 5 دقیقه بعد باز زنگ زد راستشو بگو دیدم دست بردار نیست گفتم بابا نترس چزی نشده دستشو با تیغ بریده اما به بابا بزرگ نگی ها. گفت اون همون موقع راه افتاد. 3 دقیقه بعد بابابزرگم لرزان وارد اورژانس شد. داشت گریه میکرد. رفتم دستشو گرفتم گفتم بابا چرا گریه میکنی نترس چیزیش نشده. رفت پشت در اتاق عمل رفتم پیش خاله ام یه لیوان آب بهش بدم تا برگشتم دیدم بابا بزرگم نقش زمین شد. طفلکی همچین میلرزید و نفس نفس میزد. با جوجو به زور زیر بغلشو گرفتیم و روی صندلی نشوندیمش. به شدت گریه میکرد وقتی باز گفتم چیزی نشده گفت چیزی شدنش هیچی آخه چرا باید اين کارو بکنه. رفتم یه لیوان آب هم برای اون آوردم و آبو بهش دادم. یه دفعه دیدم همهمه ای شد. برگشتم دیدم مامانم و مامان و بابای جوجو و دائی بزرگم از راه اومدن. خاله کوچیکم (عروس خانوم) هم کمی زودتر اومده بود. وای خدایا...........

دستش 23 تا بخیه خورد از داخل 7 تا از بیرون 16 تا... مرخصش کردیم و آوردیمش خونه ما. اما تا آخر شب که همه خونه ما بودن گریه های بابابزرگم و حال بقیه به شدت حالمو گرفت. هیچکس شام نخورد. همه فقط با غذا بازی کردن.

آخر شب هم رفتن خونشون. منم واسه کار ثبت نامم رفتم خونه جوجو اینا تا فردا با هم بریم دانشگاه.

 


 
 
خدايا برسون يه پول حسابی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
 

فردا بايد برم ثبت نام دانشگاه اوضاع پولی هم قمر در عقربه


 
 
خدايا خيلی دوست دارم. به اندازه بزرگی خودت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

وای وای امروز چقدر سخت از خواب بيدار شدم. نههه يعنی شديم. منو جوجو جونمون داشت در ميومد. اونم طفلکی مثلاْ اخراج شده اما هرروز بايد بره دنبال کارهای شکايتش

ديشب هم که تا آخرای شب رفته بوديم کرج سالگرد بابا بزرگ جوجو.

ديروز عجب کولاکی کرده بودن مردم. دمشون گرم. اين آقای احمدی نژاد هم اگه ترشی نخوره يه چيزی ميشه.

من عشق انقلاب نيستما اما بخاطر توهين به حضرت محمد (ص) و انرژی هسته ای و اين حرفای بچه فيلسوفی خوشم اومد.

۲ روز اول اين تعطيلی رو با جوجو قهر بودم. يه قهر حسابی. چون باباشو اخراج کرده بودن ديگه اصلاْ انگار نه انگار منم آدمم. تا وقتی که باباش خونه بودو بيدار اونجا بود بعدشم دنبال کارای ديگه البته من هيچ اعتراضی به مورد اول ندارم و نداشتم چون بابا رو به اندازه آقاجون خودم دوست دارم آخه بابا خيلی با حاله دوست داشتنشو توی چشاش ميخونم . جوجو و داداشش شانس آوردن که خواهر نداشتن چون بابا به شدت عشق دختره بر خلاف آقاجون من. و خوشحالم که تا اينجا تونسته منو جای دخترش قبول کنه. خلاصه جوجو خان خودشو پاک زده بود به اون راه که نی نی بی نی نی  فهميدين چی شد؟ جوجو منو نی نی صدا ميکنه. 

بعدشم ديدم هرچی بهش ايما و اشاره ميکنم و هرچی به قول معروف غمگين و افسرده نگاش ميکنم نميفهمه يا به قولی خودشو زده به نفهمی. منم غروب روز دوم وقتی داشت بابا داداشم پلی استيشن بازی ميکرد سوئيچ ماشين بابامو گرفتم و بهش گفتم بلند شو. اونم زودی بلند شد. رفتيم به همون کوه هميشگی. بازم غروب بود. همون جايی که حلقه جوجو رو گم کردم توقف کردم. ازش خواستم پياده شه. با من تا انتهای بلندی که به دره کوچيکی ختم ميشد اومد. بغض سنگين بدی نفسمو بسته بود. اونم ديد من چيزی نمی گم گفت بریم توی ماشين سرده. سوئيچو از من گرفت. موقع سوار شدن اشکم سرازير شد. به هق هق افتاده بودم سرمو روش پاهاش گذاشتم. اما موهامو مثل هميشه نوازش نکرد. منم سرمو برداشتم. شروع کرد به حرف زدن ديدم داره طلبکار ميشه. منم شروع کردم به دادو بيداد. الان يادم نيست چی گفتم اما ميدونم همشونو فحش دادم. اونقدر داد زديم که ديگه نفسم بالا نميومد. دلم خيلی بيشتر از اونی که فکر ميکردم پر بود و گرفته  و وقتی ساکت شدم که سرمو توی بغلش گرفت و ديگه نتونستم داد بزنم. بازم به شدت گريه ميکردم. اونقدر توی بغلش گريه کردم که احساس ضعف همه وجودمو گرفت. وقتی آروم تر شدم راه افتاد. همش ميگفت چرا به من نگفتی چرا با اشاره گفتی. باز داشت حرصمو در می آورد که باز صدام بلند شدو اونم ساکت شد.

قرار شد فردا با هم بريم بيرون.  شب شده بود. شام خونه اونا مهمون بوديم. زود برگشتيم خونه . شب اونجا موندم . موقع خواب بازم کلی باهاش حرف زدم اما هنوزم دلم از دستش خون بود. ازم پرسيد منو بخشيدی؟ منم بدون رودربايسی گفتم آره اما فقط چرک زخمی که به دلم زدی خارج شده اما زخمش هنوز خوب نشده.

فردا که بيدار شديم دماغمون کلی سوخت چون باباش ماشينو برداشته بود و رفته بود کرج. رفتيم خونه ما و تا ظهر که توفيق اجباری نصيبمون شد و رفتيم خونه بابا بزرگم نهارو خورديمو باز برگشتيم خونه اونا منتظر بابا. ساعت ۵/۳ اومد. ماشينو برداشتيم و رفتيم بيرون که اونم با بيرون رفتنش شد سوژه خنده ۱ ماه.

روز سوم هم گذشت و من از غم اينکه فردا آخرين روز تعطيلی هست شب رو به خودم حروم کردم.

ديروز هم که تا ظهر ول گشتيم و ظهر تا شب رو هم کرج رفتيم.

شب هم اومديم خونه ما و کمی شيطونی و گوش کردن کلیپ فاطی جونو و بعدشم خواب.

صبح قرار بود بابای جوجو بياد دنبالش با هم برن شرکت دنبال حساب کتابشون.

منم باهاشون تا يه مسيری اومدم.

بعدشم که سر کارو يه خبر بد.

رئيس روانيم که بايد تا آخر اين هفته ميموند اسپانيا مثل عزرائيل اومده ايران.

و خبری که شنيدم و خيلی خيلی خوشحالم کرد و در اصل يه بار سنگين رو از روی قلبم برداشت اين بود که بابای جوجو باز برگشت سر کارش. مسئولين شرکتشون خودشون فهميدن چه ... ی خوردن  و اعلان پشيمونی کردن.

خلاصه که الان با اين همه فاکتوری که جلوم ريخته و حسابدارمون داره مثل مادر فولاد زره مياد و ميره و منو زير چشمی میپاد اگه بفهمه دارم شرح دوران ميکنم خودشو از همين بالا پرت ميکنه پائين. من نميدونم اين مرتيکه چيکار داره اينجا وقتی کار نداره پا ميشه مياد.

اينقدر بدم مياد از آدمايی که ول ميگردنو ادعا ميکنن يکسره دارن زحمت ميکشن.

چرا همش بايد اينا خون به دل من کنن.

وللش. بابا رو عشقه. امشب شيرينی ميخوريم. هورااااااااااااا

امروز راديو ميگفت به اعماق دل و روحتون مراجعه کنين ببينين بزرگ ترين آرزوتون چيه؟ منم زود از جوجو پرسيدم ديدم مثل اين پيرزنا گفت آرزو دارم همه جونا خوشبخت باشن.گفت تو چی؟ من آرزو دارم خدا رو ببينم.

خدايا يعنی زشته اگه من بهت بگم جيگرتو؟ آخه خيلی دوست دارم به خدا

از خودم خيلی خوشم اومد. کلی قربون خودم رفتم.

خوب حالا ديگه برم به کارام برسم.

امشب فکر کنم بايد اينجا بمونم.

فعلاْ


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
 

همه روز . روزه بودن همه شب نماز کردن

                                              همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدينه تا به کعبه سر و پا برهنه رفتن

                                              دو لب از برای لبيک بوظيفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

                                              ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن بخدای راز گفتن

                                              ز وجود بی نيازش طلب نياز کردن

به خدا که هيچ کس را ثمر آنقدر نباشد

                                               که به روی نا اميدی در بسته باز کردن

 

 خدايا با چه رويی به درگاهت رو بيارم؟ ای مهربون ترين چطوری صورتم رو ه آسمون بگيرم و ازت بخوام مثل هميشه منو تنها نذاری؟

 

من بدم. خيلی بدم. ما بديم خيلی خيلی هم بديم . تو به چشم خوبی و مهربونی خودت به ما نگاه کن. هم دستمونو بگير هم ازمون بگذر. (خدايا نگی عجب آدم بی چشم رويی هستی يا. نهههههههههه) به خدا من که به جز تو پناهی ندارم . کسی ندارم. نه اينکه کسی ندارم . منظورم اينه که کسی ندارم که کمکم کنه و دستمو بگيره و صد البته ازم نخواد به خاطر کمکی که کرد هميشه نوکرش باشم. تو خدايی نوکری تورو کردن مثل خود سروريه. به خودت قسم راست ميگم. ميدونی با اينکه خيلی وقته نماز نميخونم اما هميشه تنها اميد دلم ياد تو هست....

 

خدايا بازم مثل هميشه منم که شرمنده ام و تويی که بزرگی. پس بازم مثل هميشه از وقتی که خودمو به تو سپردمو تورو وکيل قرار دادم کمکم کن و دستمو بگير و نگذار زمين بخورم و حرف همه اونايی که اعتقاد به وکيل قرار دادن تو ندارن روی سرم باشه. هرچند که ميدونی منو اگه سر و ته هم آويزونم کنی ميگم شکر

پس مثل هميشه خدايی کن و دستمو بگير

 

زهر  است عطای خلق هرچند دوا باشد

حاجت ز که ميخواهی جايی که خدا باشد


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام

امروز خيلی کار دارم برای همين مجبورم ماوقع اين ۲-۳ روز رو مختصر بنويسم.

اول جوجو به سبب اينکه اهل دزدی نيست و کمی هم آلرژی به آدمای دزد داره و نميتونه آدم دزد رو ببينه و کرم نريزه از کارش اخراج شد.

دوم اينکه بابای جوجو هم چون دقيقاْ همين اخلاق جوجو رو داره به استثنای اون مورد آخری که  که در مورد جوجو گفتم و البته با يه مورد اضافی تر و اون اينکه هر کسی با جوجوی من يا داداش جوجو که بچه های بابای جوجو باشن در بيافته با بابای اونا در افتاده و نتيجه اخلاقی همش اينکه بابای جوجو هم از کارش اخراج شد (جوجو و باباش توی يه شرکت کار ميکردن)

سوم اينکه حالم خيلی خيلی گرفتست

چهارم اينکه ديروز رفتم اون شرکته. خدا به دور وسط بيابون بود. اما يه شرکت فوق العاده با کلاس. با جوجو رفتم. وقتی روبروی خانم مدير نشستم گفتن شما هر وقت دنبال کار ميری با همسرت ميری . گفتم نه. من هميشه همه جا با همسرم ميرم. لبخندی زد و گفت آفرين. ما هم زودی ذوق مرگ شديم. خلاصه همه چيزو براش گفتم اونم خيلی تشويقم کرد که آفرين توی اين سن اينهمه تجريبه داری امااااااااااااااااا بايد بری زبان ياد بگيری (آخه من زبان مطلقاْ تعطيل هستم) با جوجو هم صحبت کرد. اما چشمتون روز بد نبينه وقتی از اتاقش اومدم بيرون همکارای خواهرم رو ديدم که از فشار عصبانيت سرخ شده بودن خدا به داد برسه نيومده داشتن ميترکيدن اگه بيام که ديگه.........

نميدونم چيکار کنم. فقط ميدونم عامل اين مشکلاتو سپردم به امام حسين (ع).

خودش هرجوری که ميدونه ادبش کنه. من از بابت بيکار شدنشون ناراحت نيستم چون ميدونم خدای ماها خيلی بزرگتر از اونه که ماها بخواييم واسه روزيمون به امثال اين آدمای کثافت رو بندازيم.

مثل هميشه ((خدايا شکرررررررررررررررر. من مثل هميشه تورو وکيل کارهام قرار ميدم. هر جوری که ميدونی و ميتونی حق ماهارو بگير و جواب کاراشونو بده.

 

 


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٤
 

نميدونم چرا نوشته هام پريد.

الان ۲ ساعتی ميشد که نشسته بودم و با چشمای خسته از سفر طولانی کلی شرح سفر نوشتم. الانم ديگه حوصله ندارم دوباره بنويسم.

حيف اونهمه وقت


 
 
بوی محرمش مياد خيمه و پرچمش مياد فرشته از تو آسمون برای ماتمش مياد
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤
 

 

 

السلامُ علی الحُسين

و علی علی بن الحُسين

و علی اولاد الحُسين

و علی اصحاب الحُسين

 

السلام علی ابوالفضل عباس بن علی

 

 


 
 
....................
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٤
 

کجايی با که هستی؟

دلت در آرزوی ديدن کيست؟

يکی منو ببره!!!!!!!!!!

                


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
 

عجب دنيايی شده بابا

ملت هرچی از دهنشون در مياد بار آدم ميکنن تازه طلب هم دارن

دمش گرم اين آقای رئيس ما   فهميده من امروز آماده پاچه گرفتن هستم هيچ دوروبر من نمياد. اصلانم کاری به کارم نداره هيچ کلی هم امروز مهربون شده. تازه چی اونم با اون سوتی که اول صبح من دادم گفتم الان تا پام برسه به شرکت پوست سرمو ميکنه اما ديدم نه بابا کلی ادب و نزاکت و اينجور حرفها که مدتهای مديده گذاشتشون کنار از خودش در بکرد

انگار فهميده دارم يه کار مشتی پيدا ميکنم

خدا رو شکر

آهای جوجو خره که ميايی يادداشتهايی که توی موبايلم مينويسم رو ميخونی و فکر ميکنی همه حرفهای من همون دوتا جملست و فقط به اندازه اونا دلم از دستت گرفته هست نهههههههه اشتباه ميکنی

دلم يه دنيا از دستت گرفتست. اونقدر برات مردم که يادت رفته حداقل جوابش تب کردنه چه برسه به اينکه طرفت منم و شعارم اينه که تا کسی برام نميره براش تب نميکنم. وای به حالت

ديگه ازت بدم مياد پيشم نيا جوجو

بهونه گير اخمو جوجوی بی نمک

 


 
 
خيلی خری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤
 

خيلی خری جوجوی ديونه

ديگه اصلاْ دوستت ندارم  

مرتيکه خر لوس نونور بيمزه

فکر کردی کی هستی؟ واقعاْ که مرد جماعت قدر خوشی رو نميدونه و هر وقت زيادی خوش باشه حتماْ ميزنه به دلش و همه چی رو خراب ميکنه.

حال منو ميگيری آره؟ بعدشم ميخوای با قربون صدقه رفتن و نوکرم چاکرم خرم کنی؟ خر خودتييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييی.

منم ديگه دوستت نخواهم داشت تا بفهمی.

درسته تو پسر آتش هستی.

اما بهت نشون ميدم با دختر آتش در افتادن يعنی چی؟

 

 


 
 
شعر عشقولانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام سلام 

من يه خواهر کوچلو دارم که شاعر هست و البته دانشجوی رشته مهندسی الکترونيک. مدتها دچار مشکلات  شده بود و مثل طوطيی که ميترسه و لال ميشه طبع شعرش دچار مرگ شده بود. اما بعد مدتها هم با تلاش خودش و کمک خدا و البته توصيه های خواهرانه و ريش سفيدانه من بالاخره نطقش باز شده جديدا. هميشه من جزو اولين نفرهايی هستم که شعر هاشو ميشنوم. الحق و النصاف هم قشنگ شعر ميگه ( فکر نکنين ميخوام اينجا براش تبليغ کنم آبش کنم نههههه) بعدها اگه زنده بودم چندتايی از شعرهاشو اينجا مينويسم. ديشب يه شعر جديد گفته بود برام خوند وقتی تموم شد من کلی تشويقش کردم  اونم کلی ذوق مرگ شده بود گفت حالا يه شعر برات ميخونم برای خود خودت (يعنی من) بعدش اين شعريو که در پائين مينويسم برای من خوند و البته بگم که اين شعر از خواهرم نيست اون طفلی هم گفت نميدونه از کی هست که من اينجا با اجازه شاعرش شعرو بنويسم.

اما به نظرم طبع لطيف زيبايی داشته. 

 

زيبا تو را به تماشا نشسته است

امشب که روبروی تو دريا نشسته است

با شور زائرانه خود دست ميکشد

بر جای پای تو که بر شنها نشسته است

با چشمهات سجده کنان حرف ميزند

مهر سکوت بر لبت اما نشسته است

در جزر و مد جاذبه ماه رو تو

نه دست کشيده و نه از پا نشسته است

از قلعه های منهدم ماسه ها بپرس

اين بی قرار يک حتی نشسته است

تنها به حکم نافذ چشمان توست اگر

امشب به راه و رسم مدارا نشست است

سر ميرسد سپيده و فردا به جای تو

دشت عطش مقابل دريا نشسته است

 

واقعاْ که من کی بوده اينجا از مردم غيور و شهيد پرور تقاضای يه کار خوب و پر درآمد (جهت گذران زيندگانی) با ۵ شنبه تعطيل (جهت امور درسی)داشتم؟

دريغ از يک پيغام انسان دوستانه

آهای مردمی که در ساحل نشسته ايد من دارم توی دريا از بی کاری جون ميدم يه کاری بکنين

فعلاْ (منتظر کمک های انسان دوستانه شما هستم)


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٤
 

سلام سلام

من برگشتم. يکی از امتحانامو گند زدم  اما اون يکی خوب شد

وای که چقدر سخت گذشت اين چند روز

هر لحضه اش انگار يک سال بود.

اما عجب فيلمی داشتيم اين چند روز. صبح که ميشد مامان جوجو اول صبح زنگ ميزد کمی که ميگذشت جوجو زنگ ميزد . بعد از جوجو مامانی خودم زنگ نيزد مامان خودم که تلفنش تموم ميشد دوباره از اول مامان جوجو - جوجو  اما هر باری هم که اونا زنگ ميزدن من آنچنان دلم ميگرفت و بغض ميکردم. مامان جوجو منو خيلی خيلی دوست داره  منم خيلی خيلی دوستش دارم. آخه مامان جوجو فقط ۲ تا پسر داره و دختر نداشتنش سبب شده منو خيلی بيشتر از يک عروس دوست داشته باشه.

ديشب که رسيدم ديدم وای  جوجوی عزيزم خودشو خوشگل کرده هوارتا

وقتی از در وارد شدم ديدمش نشسته بود داشت با بابا بزرگم شطرنج بازی ميکرد دلم ضعف رفت. جيگرشو  قربونش برم همچنين چشاش برق زد دلم ميخواست همونجا بپرم توی بغلش اما حيف که نميشد. داشتم با مامانم و مامانش و مابقی روبوسی ميکردم دستمو گرفته بود و هی ميکشيد مامانم و مامان جوجو بغض کرده بودن بابا دمشون گرم فکر نميکردم ديگه اينقدر........

بعدش...

خلاصه بعدش فهميدم که ديروز که رفتن برای من جينگول مينگول بخرن (مامانا + جوجو) مامانا نتونستن دوری منو طاقت بيارنو حسابی حالی به گريه دادن ( من نميدونم من که اينقدر براشون عزيزم چرا بعضی وقتا اونقدر اذيتم ميکنن که دوست ندارم هيچکدومشونو ببينم)

آره ديگه خلاصه تا ساعت ۲ هم با جوجو بيدار بوديم و حرف زديم. چقدر دلم برای حرف زدنش تنگ شده بود.

امروز صبحم که حسابی ديگه فردين شده بود منو آورد رسوند (بيشتر وقتا فردينه)

الانم که حسابی کار دارم و دارم اينجا مخ ميخورم.

فعلاً