Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عشق دروکنه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٥
 

نظرتون در مورد اين چيه؟

من که معتقدم آدم بايد برای دلش زندگی کنه. شما چی؟

مثل وقتايی که با جوجو توی اتوبان ميريم و من يه دفعه عشق اندر دلم شعله ميکشه ديگه بايد حتماْ عشقم رو همون موقع ابراز کنم

 


 
 
يه روز ابری قشنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
 

الان هوای ابری خيلی خيلی قشنگيه. امروز قراره با جوجو بپيچونيم. الان پائين ساختمونه. ديروز باز حالم بد شده بود. از اون سردردای شديد که با لرزش بدن و حالت تهوع همراهه. جوجوی عزيزم برام قرص آورد خوردمو خوابيدم. امروز تا ساعت ۴۵/۸ خوابيديم  گور بابای رئيس و شرکت و اين حرفا. بعدشم رفتيم دنبال کارا. داشتيم ميرفتيم پيگيريه تصادف چند روز پيش که با يه تاکسی داشتيم کارت بيمه رو برداشت و رفت. امروز زنگ زد. جلوی ساختمون شرکت باهاش قرار گذاشت. الان دارم چند کارو هم زمان انجام ميدم. تایپ نامه - ارسال ايمل - اسکن عکس و وبلاگ نويسی و البته به تلفن هم جواب ميدم.

هوا تاريک شده. دلم برای جوجو پر ميزنه. امروز ماشينو پارک کرديمو رفتيم . وقتی برگشتيم نبود.  من داشتم پس می افتادم. اما ماشين کلی بالاتر بود. نميدونم چجوری رفته بود اونجا

ديگه برم. فعلاْ بای


 
 
بابا طاهر
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
 

يکی درد و يکی درمون پسندد

يکی وصل و يکی هجرون پسندد

من از درمون و درد و وصل و هجرون

پسندم آنچه را جانون پسندد

 


 
 
روزای روشن خداحافظ
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
 

تو به من گفتی خداحافظ و بر قنديل مژگانت کلام اشک جاری بود. غم تلخی ميان قصه هايت با تمام بيقراری بود..

چرا با من خداحافظ؟؟

خداحافظ کلامی تلخ و غمگين است. غم رفتن غمی بسيار سنگين است .

مرو ای رفتنت شور جدائی ها

مرو ای آخرين شعر و کلام آشنائيها

اگر رفتی سراغت را از خدای عشق ميگيرم

اگر رفتی من غمگين ميميرم....

 

چقدر دلم هوای خاطرات فرحزادو کرده.. چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

چقدر از اين روزا بدم مياد.. چقدر از خودم بدم مياد.. چقدر دلم فقط ۱ سقف ميخواد که از خودم باشه. چقدر از زندگيو سختی هاش خسته شدم.

خدايا چقدر تورو کم ميارم...

کاش جايی داشتم. کاش جرات فرارو داشتم. کاش حرفم توی دهنم نمی ماسيد. کاش فقط نصف جسارت گذشته رو داشتم.

الان چی دارم؟ فقط خوب ميتونم گريه کنم.

 


 
 
الهم اشفع ..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
 

مامان جوجو رو ديشب برديم دکتر. ۲ تا آمپولو و يه قرص قوی مسکن. گفت ۲ ساعته دردش خوب ميشه. اما اصلا تغييری تا امروز نداشت. نگرانشم. زنگ زدم خونشون نبود. آخه مامانش هرروز سر ساعت ۳۰/۹ صبح بهم زنگ ميزنه. امروز تا ساعت ۴۵/۱۰ بيرون بودم. وقتی اومدم زنگ زدم. کسی نبود. به جوجو زنگ زدم گفت مامانو بردم دکتر. گفتن ميگرنه. خدا کنه زودتر خوب بشه


 
 
حال گيری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

تصور کنين اداره بی رئيس. (همين الان که اينو نوشتم رئيس زنگ زد). بعد بيايی دفتر و بشينی شونصد تا ايمل چک کنی. عکس سيو کنی. مطلب جالب پيرينت بگيری.. خلاصه کلی ول بگرديو واسه خودت حال کنی. بعد که سرخوش از اين همه الواتی بدنتو کش ميديو تکيه ميدی به پشتی صندلی و دستارو مشت ميکنيو به سمت بالا و طرفين ميکشی ( قشنگ تصور کنين) و احتمالاْ يه لبخند مزورانه و پيروزمندانه هم به لبت مياد یه دفعه قيافه دوربين مدار بسته روبروت مثل يه سطل آب سرده که وقتی از سونا بيايی بيرون بريزن روت. ای حالت گرفته ميشه...


 
 
يه روز قشنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام سلام

امروز بعد از ۵-۶ ماه سرحال و با خنده از خواب بيدار شدم. بعدشم که بازم با جوجو بودم تا ساعت ۵/۱۰ - الان مامان جوجو زنگ زد. حالش خوب نبود. سردرد داشت. سردرد خيلی سخته. من حاضرم بميرم اما سردرد نگيرم مثل ترکه که اگه جهانو بهش بدن ميفروشه ميره خارج!

 اما متاسفانه توی هفته هفت روزه ۵ روزشو سردرد دارم و البته بستگی داره اطرافيانم چقدر سر به سرم بذارن.

امروز که حالم خوبه نمی خوام از چيزای ناراحت کننده حرف بزنم. آقای رئيس هم نيست. اما خانوم عقده ايش تشريف داره و گوش شيطون کر امروز هی منو صدا نميکنه. سر جاش نشسته. پرونده هارو ريخته جلوش و عينکشو زده و خودکارشو ميکنه توی دهنش و به پرونده ها نگاه ميکنه. مثلاْ خيلی ميفهمه  ای خداااا آدم دردشو به کی بگه؟

خدايی نميدونم همه جا محيط کارها اينجوريه يا من فقط اينجا با اين اورانگوتانا سرو کله ميزنم. ديروز جوجو خان تازه ليست کلاسهای اين ترممو بهم داده. وقتی ديدم هوش از سرم رفت از هر کلاسی فقط ۲ جلسه مونده.بايد امروز برم انقلاب کتابارو بخرم. لا اقل بشينم خودم بخونم.

ديگه اينکه امروز بازم بيرون کار دارم. بنا براين نميتونم بيشتر از اين اينجا وقت بذارم.

باآرزوی روزی خوش برای همه.

بای


 
 
فال حافظ
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

ديروز از صبح با جوجو بودم. شده بود آژانس من طفلک. دنبال کارای شرکت. از صبح هم موبايلمو خاموش کردم. چون دلم نمی خواست صدای کريه اون مرتيکه کچل شکم گنده رو بشنوم. ظهر يه سری اومدم شرکت و باز برای کارها رفتم بيرون. وقتی داشتم ميرفتم يه زن کولی پايين ساختمون شرکت با يه بچه که نمي دونم مال خودش بود يا کسی ديگه نشسته بود. يه فال حافظ ازش خريدم. چون خيلی خوشم اومد اينجا هم مينويسم.

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن

به مي پرستی از آن نقش خود بر آب زدم

که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن

وفا کنم و ملامت کشيم و خوش باشيم

که در شريعت ما کافری است رنجيدن

به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات

به خواست جام می  و گفت راز پوشيدن

عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس

که وعظ بی عملان واجب است نشنيدن

مرا دل ز تماشای باغ عالم چيست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

کشش چون نبود از آن سو چه سود کوشيدن

ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب

که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

که دست زهد فروشان خطاست بوسيدن

 

ای خداوند فال اين نيت که کرده ای به غايت خوب است و از غم فرج يابی .

قومی حاسد تو بودند، حق تعالی از فضل خود تو را نگاه داشت و بايد که به طاعت و عبادت مشغول باشی و حق تعالی در روزی به روی تو بگشايد و فرزند قابلی روزی خواهد بود ( اينو نفهميدم يعني چي؟) و تو را چشم زخمی رسيده اما به خير گذشت و از شر دشمن ايمن شوی و تو را به مقصود دل برساند و هميشه خاطر خود را آسوده دار که آنچه دل تو ميخواهد باز ميرسی. روز جمعه بر تو ميمون و مبارک باشد. اما روزهای ديگر در ميان خصومت نروی تا آنکه سلامت باشی و اگر غايب داری خبر خوشی بشنوی.

نميدونم چی بگم. زده به سرم. امروز خانوم همکارم ميگه تو چته؟ ميگم زده به سرم. واقعاً هم همينطوره. اونقدر از رئيسم متنفر شدم که وقتی باهاش حرف ميزنم احساس ميکنم روده هام ميخوان تغيير مکان بدن و بيان توی دهنم. ديگه نميخوام اينجا بمونم. اينو ميدونم. اما تصميم گرفتم تا پيدا شدن کار يه پوست اساسی از سر آقای رئيس بکنم. يه حال حسابی. فقط تصور لحظه ای کليدو تحويلش بدم بگم از فردا نميام آرومم ميکنه.

جوجو هم که از صبح حتی يه تماس باهام نگرفته. شماره اتاقشو گرفتم. اشغال بود. باز داره پدر اينترنتو در مياره. بهش گفتم وبلاگ دارم. همش سوال میکنه توی کدوم سايت؟ فضول.. ميخواد بره پيداش کنه. گفتم تا عروسيمون بهت نميگم. اما بعدش 2 نفرش ميکنم. دوتاييمون توش مينويسيم. البته به شرطها و شروطها ... چون من اينجا رو درست کردم که بتونم هرچی دادو بيداد دارم توش بنويسم. اما اگر اون موقع شرايطش اينجوری نباشه يا من ميرم يه خونه جديد يا جوجو جونمو بيرون ميکنم. و چون دلم نمياد عزيز دلمو ناراحت کنم احتمالاًً خودم ميرم يه خونه جديد. شايدم جوجو شريک خوبی باشه. جوجوی حسود از وقتی فهميده من وبلاگ دارم رفته داره خودش وبلاگ درست ميکنه.

ديگه اينکه آسمون روبروی پنجره اتاقم آبی آبی صاف صافه. قشنگه. به جای مشکی رنگه عشقه بايد ميگفتن آبی رنگ عشقه.

ديگه همين.

و البته بازم ترکی داره که من نمی دونم يعنی چی


 
 
حرفايی از اون مدل
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

اگر ببينيد يکی داره توی روز روشن بهتون زور ميگه چيکار ميکنين؟

حالا تصور کنين اون يکی يه رئيس کچل شکم گنده باشه و شما هم شديداْ سرما خورده باشین به صورتی که نتونين حرفتونو بزنين و موقع حرف زدن نفستون بگيره.

وقتی ميبينی مثل يه زالو خيره و عصبی نگاه ميکنه و تا زمانی که زير اون چيزيو که اون ميخواد امضا نکنی قيافه منحوسش باز نميشه چيکار ميکنی؟

نميدونم. من امروز حماقت کردم و زير قرارداد پارسالم نوشتم کليه حق و حقوق مربوط به اين قرارداد دريافت شد.!!!!!!!!!

اما به خدا توی وضعيت مناسب روحی نبودم.

ديروز جنگ و دعوی...

امروزم اينطوری.. نميدونم چرا اين کارو کردم.

من نميدونم اين مرتيکه خودش خره يا ماهارو خر فرض کرده.؟

مگه هر سال به کارمند تحت پوشش بيمه تامين اجتماعی ۲ ماه حقوق بابت عيدی تعلق نميگيره؟

مرتيکه ميگه ۱ ماه بابت عيدی ۱ ماه بابت سنوات!!!

اما من ورق دوم رو که حسابدارمون بهم داده امضا نکردم. هنوز مثل حکم اعدام جلوی چشممه.

نميخوام امضاش کنم. نميدونم صبح چی شده بود. داغون بودم. انگار دست خودم نبود. وقتی امضا کردم مثل کسی که حکم اعدام عزيزترينشو امضا کرده رفتم و توی دستشويی گريه کردم.

اه اه دختره احمق بزدل. مسخرخ خل ديوونه

امضا نميکنم. وقتی هم خبر مرگشو از بيرون بياره و يا فردا پس فردا بهش ميگم قراردادو قبول ندارم. هر چی ميخواد بشه بشه. به درک


 
 
جوک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
 

ترکه بابای دوستش ميميره. ميخواسته خبرو بهش بده ميگه شنيدی يه شتريه که در خونه همه ميخوابه؟ دوستش ميگه خوب؟ ترکه ميگه اومده خوابيده رو بابات


 
 
عشقولانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
 

جوجوی عزيزم:

خبرت هست که از خوبی خود بيخبری؟

به خدا خوبتر از خوبتر از خوبتری

با يه دنيا عشق اين شعرو تقدم ميکنم يه جوجوی عزيزم جون هرکی دوست داری منو اذيت نکن تا بهت بگم دوست دارم برای هميشه.

 


 
 
سيزده بدر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

چند روزی ميشه که فرصت نکردم بيام و به قول داداش کوچيکه يه حالی به اينجا بدم.

روز سيزده بدر قرار بود ما + جوجو اينا + دايی بزرگه اينا + خواهر بزرگم اينا + بابابزرگم اينا + نامزد جديد خاله با هم بريم سيزده بدر.

قرار بر اين بود صبح زود همه آماده حرکت باشن.

خواهر بزرگم که رفته بودن شهرستان و همون روز ساعت ۵ صبح رسيده بودن تهران. تا رفتن خونشون وسايلو بزارنو بيان شد ساعت ۳۰/۷.

قرار بود همه خونه بابا بزرگم و جوجو اينا که توی يک کوچه هستن جمع بشيم.

وقتی رفتيم ديديم بابا بزرگم اينا خودشون حرکت کردن. خاله جونم هم قرارش با نامزدش ساعت ۳۰/۹ بود. ما هم با جوجو اينا راه افتاديم. داداش بزرگم هم رفته بود ساعت ۵ صبح با پسر داييم مثلاْ جا نگه داشته بودن.

به سختی رفتيم توی ترافيک و رسيديم به محل که مامان جوجو که ما اون روز مهمونش بوديم گفت جوجه رو که برای ظهر درست کرده جا گذاشته!!!!!!

قرار شد جوجو و داداشم برن بيارن. بابا بزرگم اينا هم که نميدونستن ما کجاييم گم شده بودن. جوجو رفت و نشون به همون نشون که تا ساعت ۳۰/۱ برنگشت. موبايلشو هم داده بود دست داداشش. هيچ راه دسترسی هم بهش نداشتيم.

داييم اينا که جوجو رو موقع رفتن ديده بودن مسيرو سوال کرده بودن و ساعت ۱۰ به ما پيوستن. بابا بزرگم برای اينکه داماد جديدش گم نشه توی راه پياده شده بود تا اونارو بياره در حالی که خودش مسيرو بلد نبود.

ساعت ۳۰/۱۲ شد. از خاله و نامزدشو بابا بزرگم خبری نبود . دايی کوچيکم با پسر داييم رفتن دنبال اونا. اونا هم تا ساعت ۵ عصر با خالم اينا بر نگشتن.

ساعت ۵ ما تازه همه رو پيدا کرديم.

برای تجديد اعصاب صدای پخش ماشين ها رو زياد کرديم و جوجوی قشنگم و برادرام و پسر داييم رقصيدن.

اما اعصاب همه خورد شد. منم که بيمار تشريف داشتم از زير درختی که نشسته بودم و ۲ تا پتو روم انداخته بودن تکون نخوردم.

شب هم همه اومدن خونه ما. جوجوی عزيزم که از پرو بازی دايی کوچيکم (مبنی بر اينکه چرا ماها رو پيدا نکردين. چرا زنگ نزدين در حالی که موبايلهای ما سوخت از بس شماره اينا رو گرفته بوديم ) سر درد شديدی گرفت. شام نخورده رفت خونشون.

اون شب هم گذشت و من فردا با سردرد و خستگی زياد اومدم سر کار. و تا الان مريض بودم. ديروز ديگه حالم خيلی بد شد که نيومدم سر کار. جای دشمنا خالی ۱ پنی سيلين و يه پنادور هم نوش جان کردم اما همچنان شديداْ سرما خورده هستم. خلاصه وقتی اين مطلبو ميخونين مواظب باشين سرما نخورين.


 
 
عجب خر تو خری
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٥
 

اونقدر کار ريخته سرم اين مرتيکه که وقت نميکنم بيام سيزده بدرو تا يادم نرفته اينجا بنويسم.!!!!!!!!


 
 
عزا تموم شد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

اولين باره که توی تعطيلات دارم مطلب مينويسم.

همين الان ماه صفر تموم شد. امروز مامان جوجو بهم گفت امشب بعد ساعت ۱۲ يا فردا قبل از اذان صبح بايد به حضرت محمد (ص) تبريک گفت که ماه عزا و سختی براش تموم شده.

ای سرور من که حقير و گناهکار و بی لياقتم. اما حتی تبريکو ميشه از يه بی لياقت شنيد. ميشه شنيد اما ميشه قبول نکرد. اما چون بزرگی و مهربون و دلت آسمونی ميدونم که قبول ميکنی.

دوست دارم يه عکس مشتی بزارم. اگه پيدا کنم ميذارم. اگر نه که بمونه واسه بعد.

  

 از اين بهتر نداشتم عکس.

 


 
 
گل
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

چند تا گل تقديم به همه اونايی که دوستشون دارم. همه اونايی که دل پاک و صادق و عاشق دارن. (يدونه از اين شرطا هم قبوله)

 

 


 
 
يک روز کاملا بهاری
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳۸٥
 

وای عجی هوايی. ميخوام پرواز کنم.

 من به پرواز نمی انديشم. به تو می انديشم. که تو زيباتر از انديشه يک پروازی..

چه ربطی داشت.؟؟؟؟

ديشب باز نامزدی خالم بود. برای بار دوم. البته بدون رقص و آهنگ و اين چيزا. به حرمت ماه صفر ماه عزای ائمه.

وقتی دوربين رو گذاشتم زمين دستم کج مونده بود. خيلی خيلی خسته شده بودم. خواهر داماد و دختر عموش چشمشون داداش بزرگمو گرفته خفن. البته داداش منم بدش نميومد. البته توی مخ زنی دخترا يد طولانی داره و ميدونم خيلی قهاره و البته خوشگليش هم به شدت به کمکش مياد.

جوجو هم دوباره خوشگل کرده بود. يه پيرهن خاکی رنگ که مامانم براش عيدی گرفته بود با يه شلوار همون رنگ. چون سبزه هست خيلی اين رنگها بهش مياد. از راه اومد دوباره خواست گير بده اعصابمو بهم بريزه اولش باهاش بحث کردم. بعدش ديدم حوصله جنگ و دعوا ندارم بيخيالش شدم. اونم کم کم بيخيال شد.

امروز صبح هم يه پياده روی جانانه توی اين هوای مشتی...

بعدشم جوجو آورد رسوندم. رفتم بانک الانم که اينجام..

امروزم بگذره من باز يه چند روزی تعطيل باشم. کاش زودتر ظهر بشه.

 

                                 

                        


 
 
؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
 

         

                  

ترکی بلد نيستم من. اما ميدونم معنی اينايی که نوشته خوبه.


 
 
زندگی شيرين ميشود
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٥
 

کار

خستگی

تب

خواب

بستنی ميخوری؟

کوه ميايی؟

درختهای کاج

جاده خاکی

فرياد

گريه

شکايت

ببخشيد

چرا؟

چرا ؟

ببخشيد

گريه

هق هق

آرام

آرامتر

سکوت

نوازش

گريه

منو ببخش!!!!!!!

قول؟

قول

قول مردونه؟

قول مردونه

شرف نداری اگه بزنی زير حرفت

با خنده: باشه.

زندگی شيرين ميشود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 
 
اين دفعه رو تو را بده که راه ندم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

چرا ما آدما نميخواهيم به روی خودمون بياريم که بعضی وقتا گند ميزنيم به همه چيز؟ چرا نميخواييم باور کنيم که ما هم ميتونيم اشتباه کنيم؟

چرا فکر ميکنيم کسی که ديگران رو اذيت ميکنه و دلشونو ميشکنه بايد شاخ و دم داشته باشه؟

چرا ماها که ادعای مهربونی و روشن فکريمون ميشه فکر نميکنيم در پس دانايی (مثلاْ) که داريم کسی رو آزار ميديم و در اصل بدجنسی ميکنيم؟

چرا فکر نميکنيم کسی که قلبشو دست ما سپرده در اصل شيشه عمرشو داده به ما. بايد مواظبش باشيم که نشکنه؟

چرا باور نميکنيم که بی توجهی بين آدما فرسنگها فاصله ميندازه؟

چرا نميفهميم قلبی که شکست ديگه مثل روز اولش نميشه؟

چرا؟ چرا؟ چرا؟

اين چراها و هزار چرای ديگه بازم منو ديشب تا نزديک صبح بيدار نگه داشت.

 

به خيالم که تو دنيا واسه تو عزيز ترينم

آسمونها زير پامه اگه با تو رو زمينم

به خيالم که تو با من يه هميشه با وفايی

به خيالم که تو با من ديگه از همه جدايی

 

اون روزايی که از الان خيلی دوره. اون روزايی که شايد من توی هپروت بودم. اون روزايی که هر وقت روی زمين راه ميرفتم انگار بين ابرا گم شده بودم.

اون روزايی که هر شبش اشک و گريه بود. بيقراری بود. دعا بود. نذر و نياز بود.. خدا بود..

اون روزا وقتی تو اومدی و دستتو دراز کزدی که دستمو بگيری و نجاتم بدی. منو بکشی بيرون. وقتی نشون دادی که نميخوای توی غصه خودم غرق بشم و بميرم چه ساده و بی ريا دستمو توی دستت گذاشتم و بهت اعتماد کردم. يادت مياد؟ اون روزايی که پاتوقمون شده بود پارک طالقانی و اون تاب دو نفره آخر پارک. اون روزايی که يه روزايی ديگه رو به جز اونی که توی ذهن من بود برام نقاشی کردی اون روزا هرگز فکر نميکردم يه روزی اينجوری تنها بمونم.

تو به من گفتی من همه وجودتم. همه دارائيتم. گفتی بدون من زنده نيستی. وقتی همين حرفارو از من شنيدی چشممو بوسيدی و سرمو روی سينه ات گذاشتی و موهامو نوازش کردی.

يادته ۲ روز پيش توی کرج بهم گفتی ايندفعه ميخوام پشتت بمونم به هر قيمتی!!!

حتی ۱ روزم يادت نموند. فقط ميخوام بدونی ....

ما ديگه حوصله حرفای پوچو نداريم

ما ديگه خسته شديم طاقت کوچو نداريم

 


 
 
قول دادم ننويسم...
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳۸٥
 

 

آن مرغک سرگشته که پرپر زد و گم شد در ظلمت چشمان سياهت

مرغ دل من بود

افسانه ديوانه زنجير به گردن کز شهر گريزان شد و با قافله ها رفت

يک قصه از افسانه من بود

گر شهر مرا راند که مجنون وفايم سرگشته تو عاشق بی رنگ و ريايم

اکنون که  برون رفت چنين اين دل ديوانه ز دستم

زنجير بياريد و ببنديد به پايم.

 

اين شعر هيچ ربطی به احوالات من نداره و اون ۳ روز مرخصی هم لغو شد چون فقط من از قبل مرخصی نگرفته بودم و تنها کارمند حاضر هستم.

 

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود دل من سخت شکست و چه زشت به منو سادگی ام خنديدی

به منو قلبی پاک که خيالم ميگفت تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند کنم...

 


 
 
سال نو مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳۸٥
 

سلام

سال نو مبارک. اميدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه. خوب به اون معنا که وقتی امسال تموم شد و اونا نظری به سالی که گذشت کردن راضی باشن. من وقتی قبل از سال تحويل نظری به سالی که گذروندم کردم ديدم تنها رويداد مهم زندگيم ورود جوجوی عزيزم به قلب و روح و وجودم بوده. همين و همين. هيچ کار مثبت ديگه ای متاسفانه نداشتم. البته بگم ها مهم ترين کار زندگيم رو انجام دادم. اما از نظر درسی و کاری هيچی.

در هر حال اميدوارم امسالی که در پيشه سال با برکتی باشه برای همه.

از اين چند روزی که گذشت و به وبلاگم سر نزدم اگه بخوام بگم :

هيچ نکته مثبت و جالبی نداشت. اصلانم بهم خوش نگذشت. و در اصل تا الانش که خيلی هم بد بوده. مهمونيهايی که خيلی خيلی خسته ام کرد. من که هر سال فوقش تا خونه مادر بزرگم و خواهرام ميرفتم امسال تا کجاها که نرفتم. فاميل جديد. البته نه اينکه چون رفتم فاميل جديد رو ديدم بهم خوش نگذشته باشه نهه اصلاً.  اتفاقا اون قسمتش خوب بود. چون دائی محمد جوجو رو خيلی خيلی دوست دارم. از اون شخصيتهايی داره که من عاشقشم. دوست داشتم برای عيد باهاش روبوسی ميکردم. مثل بابا بزرگها ميمونه. اما به دست دادن اکتفا کردم. اما چيزی که بيشتر از همه ناراحتم ميکنه و اوقاتم رو تلخ کرده بازم مثل هميشه جوجو هست. نميدونم اين چند روز چرا قاطی کرده.

اونقدر اشک منو در آورده اين روزا که ديگه از ديدن قيافش هم خسته شدم.

عجب عيدی واسه من ساخت. ۲ روزشو با جوجو و مامانش اينا بودم. وقتايی هم که ميومد خونه ما ميخوابيد تا فرداش که ميخواست بره. خلاصه حداکثر توانشو بکار برد برای ساختن ايامی خوب برای خانومش. دمت گرم. ايول داری

اين شکايت از جوجو. )البته کارهاش به همين چند تايی که گفتم ختم نميشه. اما نمينويسم که روزی که قرار شد اين وبلاگو بخونه زياد خجالت نکشه.

ديگه اين که روز اربعين نذرم رو ادا کردم و شعله زرد پختيم. جای همه اونايی که دوست دارن خالی. هرچند که خودمم نخوردم.

ديگه ديشب ساعت ۳ از خواب بيدار شدم و ديگه خوابم نبرد. تا ۵/۳ توی رختخوابم غلت خوردم اما فايده نداشت. بلند شدم مثل ديوونه ها توی خونه شروع به گردش کردم. احساس ضعف بدی داشتم .از ميوه های مهمونی ديشب که روی ميز بود يه پرتغال برداشتم و شروع به خوردن کردم. اما ضعفمو بيشتر کرد. برگشتم به اتاقم و سعی کردم بخوابم . اما انگار تغيير ماهيت داده بودمو جغد شده بودم. خلاصه تصميم گرفتم برم يه دوش بگيرم شايد خسته بشم و خوابم ببره. نشون به همون نشون که تا ساعت ۵/۴ طول کشيد. اما اونم اثری نکرد و تا ساعت ۵/۶ صبح بيدار بودم.

اون موقع هم ديگه بايد پا ميشدم و ميومدم توی اين خراب شده سر کار.

از صبح زود که پيغامامو خوندم تا ساعت ۱۰ طول کشيد تا اونارو جواب بدم. بعدشم که همکارا اومدنو شلوغ شدو ...

الانم تصميم گرفتم ۳ روز باقی مونده رو مرخصی بگيرم.

چشمام اونقدر ميسوزه که احساس ميکنم هر لحظه ممکنه کور بشم.

اينقدر بدم مياد يکی هی بياد اه و ناله کنه و حال همه رو بگيره. اه حالم از خودم و اين اخلاق گندی که پيدا کردم به هم ميخوره.

شرمنده ام. قول ميدم تا پايان تعطيلات اگه بازم گلايه و شکايت اينجور چيزا داشتم اصلا ننويسم.