Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
زيبايی های زمستان
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
 
فلاش بك ۱۱
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

سلام 

نميدونم اونقدر توان دارم كه يه فلاش بك ديگه بنويسم با وسطش خوابم مگيره. آخه امشب رفته بوديم مهموني. اونم مهمونيه ( به قول يكي از دوستايه مامانم) قوم شوهر

جوجو خره هم مثل هميشه منو تنها گذاشت تا حوصلم سر بره. داره يه كاري ميكنه ديگه باهاش هيچ جا نرم.

فلاش بك ۱۱

روز تولدم بالاخره گذشت. ايندفعه تا اون روز ميشد ۲۳ روز كه نديدمش. اون روز صبح وقتي از خونه ميومدم بيرون باورم نميشد كه بدون اينكه ببينمش شب برگردم خونه. اما شب وقتي داشتم برميگشتم اونقدر داغون  و خسته بودم كه حتي وقتي تجمعي كه مثل هميشه سر كوچه ميموندن و معمولاً متلك هايه خنده داري ميگفتن يكيشون جلو اومد و خطاب به بقيه دوستاش گفت ميدونين چيه بچه ها من حاظر بودم يه دست و يه پا ضربدري نداشتم و فقط يكي از اين چشمها رو داشتم و بقيه زدن زير خنده من حتي وقتي رد شدم هم خنده ام نگرفت. البته بعداً وقتي تصورشو ميكردم كه يكي دست و پاي ضربدري نداشته باشه چه جوريه ميمردم از خنده اما اون شب هيچي از نظرم جالب نبود. نه كادو هايه خانوادم نه پيغامهاي تلفني نه آف لاينهاي تبريك هيچكدوم. همنشين من فقط اشك بودو اشك. و تنها همدم من خواهر كوچيكم كه وقتي نصف شب صداي هق هقمو كه بعد از فشار دادن سرم توي بالشت ميشنيد ميومد و موهامو نوازش ميكرد و ميگفت گريه نكن. خدا بزرگه. برام دعا ميخوند و منو ترغيب ميكرد كه فقط دعا كنم.

۳ روز گذشت. بعد ۳ روز اومد توي چت. البته نه به معناي راحت كلمه ۳ روز. اما بالاخره گذشت. اومد خراب. داغون. حال مادرش همونجوري بود. باباش هم عمل كرده بود و عملش تا 1 هفته بعد معلوم ميشد خوبه يا نه اما در كل حالش رضايت بخش بود.

بعد از اينكه كلي با هم حرف زديم گفت يه چيزي بگم راستشو ميگي؟ گفتم حتماً مگه از من دروغ هم شنيدي؟ گفت نه. ميخواستم بپرسم تو ماهارو نفرين كردي؟ اين روزا وقتي در نهايت استيصالم فقط صورت تو جلوي چشممه. گفتم نههه. اين چه حرفيه كه ميزني؟ گفت اگر تو هم نفرين نكرده باشي خدا اين كارو كرده. گفتم اينطوري نگو. گفت فقط بهم بگو منو ميبخشي يا نه؟ نميدونستم چي بايد بگم. بگم تورو به كسي حاضر نيستم ببخشم اما از شخص خودت ميگذرم يا بگم نه تو كه كاري نكردي. يا بگم... فقط گفتم اين چه حرفيه.

ديگه يادم نيست چي گفتم و شنيدم. تا آخر هفته باهاش چت ميكردم. سر كار ميومد. پنج شنبه بود. ساعت ۳ شده بود. من مثل هميشه تنها. داشتيم با هم حرف ميزديم. الان كه فكر ميكنم يادم نمياد اون همه وقت چي ميگفتيم اما يادمه كه بيشترش من پشت مانيتور گريه ميكردم و چقدر خوشحال بودم كه اون منو نميبينه و له شدن و خورد شدنمو. اون روز بهم گفت دلم خيلي برات تنگ شده. گفتم منم همينطور. نيم ساعت ديگه هم از من تعريف كردو از اينكه از وقتي منو نميبينه همش كسله. اصلاً نميخنده و اين حرفها كه چقدر اون موقع برام شيرين بود و البته حسرت آور. يه دفعه گفتم تو كي ميري خونه. گفت الان ديگه بايد برم. گفت تو چي؟ گفتم منم الان ميرم.  گفتم ميايي ببينمت. گفت خيلي دلم ميخواد اما من كادوي تولدتو بهت ندادم الان هم همراهم نيست. گفتم مهم نيست. فقط ميخوام ببينمت.بعداً بهم بده. مگه من از تو كم كادو گرفتم؟  گفت پس ۱۰ دقيقه ديگه بيا پائين. باورم نميشد. يه دفعه انگار باز صداي دلم توي تمام محوطه پيچيد. خفه شو دل ديوونه. چرا اينقدر زود منو لو ميدي. چشمم افتاد به مانيتور. به موش كوچولوم.روزي كه رفته بودم كارتهايه كريسمسو انتخاب كنم كه براي شركتهاي خارجي طرف حسابمون بفرستيم يه موش كوچولو هم خريدم كه الحق خوردني بود. يه پاپيون كنار گوشش بود و يه لباس بندي تنش كه دم به ساعت از تنش در ميومد. سفيد و خوشگل. برش داشتم. ديگه حوصله ارايش كردن نداشتم. يعني دستهام اونقدر ميلرزيد كه اگر هم ميخواستم كاري انجام بدم اوني هم كه صبح درست كردم بودم گند ميزد بهش. بيخيال شدم. سريع رفتم پائين. نيومده بود هنوز. يه كم بالاتر رفتم. كمي كه موندم اومد. مثل اوندفعه پياده شد و اومد طرفم. ميدونستم بغلم نميكنه هرچند حالتشو داشت براي همين هم نترسيدمو رفتم طرفش. وقتي بهم رسيد موند روبروم و زل زد توي چشمم. گفتم سلام. گفت دلم برات شده بود يه ذره. چقدر خوب كردي اومدي. و رفتيم طرف ماشين. وقتی ميرفتيم دستشو پشت كتفم گرفته بود اما با فاصله. اومد درو برام باز كرد نشستم درو بست و خودش زود سوار شد و راه افتاديم. همين كه راه افتاد بسته ای كه موشو توش گذاشته بودم گرفتم طرفش. گفت اين چيه؟ گفتم برای تو آوردم. چون داشت رانندگی ميكرد خودم بسته رو باز كردم و زنجير گردن موشو گرفتم و آوردمش بيرون. گفت وای چقدر نازه. دستشو آورد و دست منو با موش با هم ديگه محكم گرفت توی دستش. اولين بار بود دستمو ميگرفت. دستش اونقدر داغ بود كه انگار دستم داشت ميسوخت. دستمو خيلی محكم گرفته بودو فشار ميداد چون ۲ بار سعی كردم دستمو در بيارم ديدم نميشه بيخيال شدم. همونطوری كه دستمو گرفته بود برگشت نگاهم كردو و گفت چطوری ازت تشكر كنم؟ گفتم تشكر لازم نيست دوست داشتم برای تو باشه. چراغ سبز شده بود. ماشين عقبی داشت بوق ميزد كه به خودش اومد دستمو كه مچاله شده بود ول كرد و راه افتاد. منم موشو همونجا وسط شيشه زير آينه زدم. گفت  چه جای خوبی هم زدی و هردومون خنديديم.

اونقدر گشتيم تا هوا تاريك شد.فقط اونقدر يادم مياد كه يكی دوبار كه حرف ۲ هفته پيش شد من گريه ام گرفت و اونم سرشو ميكرد اونطرف و گريه ميكرد اما اينكه چی گفتيم و چی شنيديمو يادم نيست. فهميدم كه اوضاع خونشون خيلی خرابه. ظاهراً چون سر بحث با اون سر من مادرش حالش بد شده بود خواهرش مدام اذيتش ميكرده اينم اونو با برخورد بدی از خودش رونده بود و خواسته بود كارهايه مربوط به پدر مادرشو خودش انجام بده كه برايه يه فرد تنها خيلی سختو طاقت فرساست.  منو رسوند سر كوچمون. و اونقدر موند تا من رفتم.

نميدونستم بايد بخندم يا گريه كنم. بهم گفته بود چقدر دوستم داره. اينكه آينده شو فقط با من ميبينه و ميديده از طرفی هم وضعيتی وجود داشت كه قابل انكار نبود. وجود فردی به عنوان نامزد اون و اوضاعی كه قبل از رفتن من نفرت از منو با خودش توی اون خونه برده بود.بهترين توصيف وضعيت اون موقع من مثل كسی بود كه يك طناب به مچ يك پاش بستن و از ارتفاع ۲۰ متری آويزون كردن. برايه يك همچين فردی آيا اميدی هست؟؟؟؟


 
 
فلاش بک ۱۰
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

سلام

ميخوام مابقي فلاش بكو بنويسم اما خيلي خوابم مياد براي همين شايد كم بشه.

روزها ميگذشتن و من بودمو آتشي كه روز به روز بيشتر توي دلم شعله ميكشيد به   جاي اينكه رو به خاموشي بره روز با روز حرارتش بيشتر ميسوزوندم. شايد ميگين خوب ادامه دادن معني نداشته. براي من كه عادت داشتم همه دنبالم باشنو منتمو بكشن شايد بايد سنگين ميومد ادامه دادن اين رابطه. اما دست خودم نبود. ديگه دلو سپرده بودم. اونم هر روز باهام حرف ميزد. اصلاً نامزدي كه براش در نظر گرفته بودنو قبول نداشت. حتي در فكرش. ميدونستم منتظره مادرش خوب بشه تا دوباره مطرح كنه. همين مورد منو ميكشوند. مادرش هوس خوب شدن نداشت. برام از اوضاع غم انگيز خونشون تعريف ميكرد. كه پدر پيرش كه حال بدي داره بدون مادرش. كه همش ساكته و يه گوشه نشسته. خودش روحيش داغون بود. ديگه با من درد دل نميكرد. وقتي ميگفتم چرا ميگفت فقط تو موندي كه بهم روحيه ميدي نميخوام حال تورو هم خراب كنم. اگه تو هم نخندي ديگه من ميميرم. گريه زاري شده بود كار روزو شبم.

كمتر ميومد يا اصلاً نميومد چت.  روز تولدم نزديك بود. ميدونستم هر جا باشه خودشو بهم ميرسونه. از صبح منتظر بودم. ساعت 11بود.

زنگ زد. صداش ميلرزيد. بعد از سلام و احوالپرسي گفت من تمام امروزو ميخواستم با تو بگذرونم. اما... گفتم اما چي؟ گفت ميدوني چيه؟ گفتم چيه؟ گفت من دلمو به ديدن گاه به گاهت خوش كرده بودمو چت كردن باهات. همين هم منو آروم ميكرد. اما الان امروز...

 

گفتم امروز چه روزيه مگه؟ گفت تولدته. گفتم ممنون كه يادت مونده. انتظار نداشتم توي اين همه گرفتاري يادت بمونه. گفت اين چه حرفيه.هيچ وقت فراموش نميكنم 23 آذر روزيه كه عزيز ترين من به دنيا اومده. بغض كرده بود. شايدم گريه ميكرد. نميدونم. گفت ميدوني به جاي اينكه الان كنار تو باشم كجا هستم؟ گفتم نه. گفت بيمارستانم. بابا سكته كرده. نزديك بود گوشي از دستم بيافته. ناخود اگاه گفتم نههه. گفت آره. بابام هم . گفتم چرا؟ گفت نميدونم. از بس حرص مامانو خورد. گفتم حالا بهترن؟ گفت نه. بايد عمل كنه. عمل قلب باز. براي يه لحظه هايي اونقدر ذهنم خالي شد كه هرچي دنبال كلمه گشتم براي اينكه تصلي بهش بدم هيچي پيدا نكردم. هيچي. گفت خوب عزيزم. نميخواستم توي روز به اين قشنگي ناراحتت كنم. يه لحظه از دستم در رفت. منو ببخش. گفتم نه نگو. گفت من ... گفتم تو چي؟ گفت هيچي. ديگه بايد برم و خداحافظي كرد. بازم منو بازم دستشويي دلباز شركتو بازم گريه زاري اونم درست روز تولدم.


 
 
معرفت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

سلام

بدون مقدمه...

یه دوستایی بودن که وقتی حضور فعال داشتم هم من به وبلاگشون میرفتم و هم اونا میومدن. یه مدتی من بودم و اونا نبودن. بعضی وقتا توی صفحه پیغامهاشون از طرف من در تاریخهای مختلف چند تا پیغام پشت سر هم بود. من رفتم و اونا اومدن. من اومدمو اونا نیستن.

حالا به نظر شما من کنه بودم یا اونا بی معرفت؟

راستی

۱۴ دی تولد وبلاگم بود که من يادم رفت بنويسم. اما توی پست مربوط به اون روز اضافه کردم.


 
 
منو ببخش عزيزترينم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

من خیلی دارم غصه میخورم که

جوجوی نازم بلند شو

ببین نی نی چقدر دوستت داره.  نمیدونم چه کرمی بود که باعث شد یه لحظه قصد کنم که حرستو درآرم.

کاش من بمیرم از دستم راحت شی.

باران میبارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره میسپارد امشب

...

دلم یه دنیا گرفته جوجو. این روزا کمتر میبینمت دلم بهونتو میگیره. نمیدونم اینو چطوری بهت بفهمونم خره.

دیگه نمیدونم چی بگم.

ترجیح میدم به رسم قدیمی خودم اشک بریزم.


 
 
نمک زياد ميشه شوری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

سلام

امشب مثل موجوداتی که دچار هاری موضعی شدن به شدت به جوجوی نازنینم گیر دادم و نمک زندگیمونو به شدت بردم روی درجه آخر. خودم هم نفهمیدم چرا.

شاید چون حرصم گرفت که وقتی اون هر کاری میخواد من سریع انجام میدم اما من برای اینکه کاریو برام انجام بده باید اونقدر بگم که یا پشیمون بشم و به قول معروف شاخم از پشیمونی در آد یا بیخیال بشم.

شایدم فقط مرض داشتم.

جوجوی قشنگم منو ببخش عزیز دلم.

به خدا خیلی دوستت دارم. الانم که خوابیدی دلم میخواد بیام بوست کنم اما تو خیلی ناراحت شدی میترسم محلم نذاری بعدش من حالم خیلی بدتر از اینی که هست میشه.

به خدا نمیدونم چرا اینجوری کردم.

من این روزا اعصابم خیلی خورد میشه.

تو از صبح نیستی. دوست ندارم شرح چیزایی که باعث میشه اعصابم خورد بشه رو اینجا بنویسم.

فقط بدون خیلی دوستت دارم و امیدوارم زودتر بتونیم روی پای خودمون بایستیم.

خوشم نمیاد شکایت کنم. چون بیخودی اعصاب تورزو میریزم به هم. تو هم که فعلاْ نمیتونی کاری برام انجام بدی.

بگذریم.

منو ببخش. دست خودم نبود

از طرف همون بچه ای که پارسال همین موقع ها حلقه تو گم کرد


 
 
عيد غدير هم مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

راستی يادم رفت

عيد غير مبارک باشه. من که مامانيم سيد بود ازش عيدی گرفتم

اينام چند تا عکس ديگه

 

اينم از اين

 


 
 
انگار داره درست ميشه...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

سلام دوستايه گلم

در اين نيمه شبی که دارم اينو براتون مينويسم به اضافه اون فلاش بک قبلی سر شبش با جوجوی عزيزم سر رفتن خونه مامانم اينا دعوی کردم. خيلی پرروه. اگه مامان خودش تنها باشه بايد حتماْ ما مواظب باشيم اما مامان من اگه تنها باشه اگه شد بايد بريم  خيلی پرروه نه؟ منم فحشش دادم  به ميزان کافی. الانم مثلاْ قهره دور از جونش مثل اين خاک بر سرا حتی بالش زير سرش نذاشته . همون جوری خوابيده. منم بالشتو پرت کردم روی سرش  دلم خواست. يارو الاغ نميفهمه وقتی اون که پسره همش دلش ميخواد ور دل بابا ننش باشه من ديگه تکليفم معلومه. دعواهه بد نبود چند وقتی بود مثل ادم زندگی کرده بوديم به تریپمون نميخورد  

راستی فکر کنم کار انتقالی داشنگاهم از ولايت به کرج درست بشه انشاله

اگه درست بشه مثل بچه آدم درسمو ميخونم.

ديگه برم لا لا کنم. امشب که جوجو استثناْ خرو پف نميکنه من به جای استفاده بهينه خواب از سرم پريده. نميدونم شايدم از (زوقه- ذوقه- ضوقه- ظوقه- زوغه- ذوغه- ضوغه- ظوغه)

شب به خير

با بای


 
 
فلاش بک ۹
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

 

سلام

فرداش رفتم شرکت با چشمهایی که مثل کاسه خون بود. صدام از ته چاه در میومد. همکارام باور نمیکردن من همون دختر دیروزی ام.

سریع رفتم سراغ مسنجرم. هیچ پیغامی نداشتم. اما یک ایمیل داشتم. برام نوشته بود تو دیوونه شدی؟ این حرفها چی بود نوشتی؟ اگر از حرفت پشیمون شده بود اصلاً لازم نبود منو بکاری اونجا و این جوابها رو برام بنویسی.

جل الاخالق!!!!!!!!!! نمیدونستم چیکار باید بکنم. مغزم هنگ کرده بود. براش فقط نوشتم من نیومدم یا تو؟ براش توضیح دادم که اومدم چه اتفاقهایی افتاد. خیلی چرت و پرت توی ایمل دیروز براش نوشته بودم. اما تصورشم نمیکردم با این کارم چه گندی زدم. کسی که همیشه صبورانه به حرفهام تا آخر گوش میداد حرفمو باور نمیکرد. باورش نمیشد اومدم. خدای من. من نمیدونستم پارک ساعی 2 تا یا بیشتر در داره. نمیدونستم درب اصلیش اونیه که قفس مرغ عشقها اونجاست. اونم باور نمیکرد من نمیدونم. تا 2 هفته که اصلاً نیومد و جواب پیغامهامو نداد. نمیتونم حال و هوای اون روزها رو توصیف کنم. با دست خودم به خاطر یه اقدام عجولانه همه چیزو زده بودم به هم. اون راست میگفت که من شدیداً بهش توهین کردم. وقتی حرفهای خودمو ميخوندم باورم نميشد من چطوری اينهمه بی شعور بودم اونم در برابر کسی که ...

يک هفته به سختی گذشت و اومد.

شروع کرد باهام صحبت کردن. (چت)

خيلی غمگين حرف ميزد. انگار نه انگار ما داشتيم حرفهايه جدی ميزديم. باهام سر سنگين بود خفن.

بهم مبگفت شما. ميدونست برای من يعنی فحش. اونقدر بسته حرف زد که بالاخره فهميدم نميتونم به اين راحتی يخشو باز کنم.وقتی از اون ايميل و اون موضوع حرف زدم گفت من ديگه مال خودم نيستم. گفتم يعنی چی؟ گفت يعنی من  نامزد کردم. يه لحظه احساس کردم تمام خون بدنم به صورتم اومد. گفتم دروغ ميگی؟ فرياد ميزدو ميگفت نه. تو باعث شدی. من بدون اينکه رضايتی داشته باشم مجبورم با کسی ديگه ازدواج کنم. برام مهم نبود کجا هستم اون ميگفت و من گريه ميکردم. گفت وقتی اون ايملو براش زدم و اون روز نرفتم شب وقتی رفته خونه طبق معمول مادرش بهش گير داده برای ازدواج با کسی که خودش انتخاب کرده. اون ميخواسته اون شب با مادرش در مورد من حرف بزنه. وقتی مادرشو خواهرش شديداْ بهش فشار ميارن و اونم که از مسايل پيش اومده داغون بوده ميگه هر کاری ميخوايين بکنين. فقط دست از سرم بردارين. نميخواستم باور کنم. يعنی فکر ميکردم دروغ ميگه. ميخواد منو امتحان کنه.اصلاْ به روی خودم نمی آوردم که همچين حرفيو زده.يعنی اونقدر دوستش داشتم که نميتونستم به همين راحتی باور کنم از دست دادمش. يه ديوونگی من يه ديونگی اون داشت تمام آرزوهامونو به باد ميداد.

 ۲ روز بعد هم باهاش حرف زدم. کمی نرم شده بود. توی اون مدت اولين بار بود اون همه مدت نديده بودمش. دلم براش يه ذره شده بود. يه روز بهش گفتم دلم برات تنگ شده

گفت فکر ميکنی دل من برات تنگ نشده. دلم برات پر ميزنه  گفتم چرا نمی آيی ببينمت؟ گفت نميتونم. گفتم چرا گفت نميدونم. ديگه چيزی نگفتم. کمی ديگه که باهاش حرف زدم گفت نميتونم بيخيال بشم. ۱۰ دقيقه ديگه در شرکتتون ميبينمت.

گفتم اااا چی شد؟ گفت هيچی ميخوام ببينمت. ميشه؟ گفتم حتماْ

به سرعت برقو باد وسايل آرايشمو برداشتمو دويدم توی دستشويی شرکت تا يه کمی قيافمو که خودمم ميترسيدم نگاهش کنم نرمال تر کنم. صورتم گل انداخته بود. يه لحظه وقتی توی آينه نگاه کردم دلم برای خودم سوخت. از برقی که توی چشام بود دلم گرفت. فرصت نداشتم. سريع دستی به صورتم کشيدمو سريع خداحافظی کردمو اومدم بيرون. تا از در ساختمون اومدم بيرون اونم رسيد اون طرف خيابون. از ماشن پياده شد و بدون اينکه در ماشينو ببنده اومد به طرفم يه جوری نگاهم ميکردو ميومد که احساس کردم الان اگه برسه بهم بغلم ميکنه. با اينکه همچين چيزی  غير ممکن بود که از اون سر بزنه اما حالت اومدنش يه لحظه منو ترسوند و نا خود آگاه يه قدم رفتم عقب. اومد کنارمو و سرشو اورد کنار گوشمو گفت چيه؟ از من ميترسی؟ خودمو جمعو جور کردمو و گفتم نه. بريم. رفتيم به طرف ماشين. سوار شديم راه افتاديم. اصلاْ جلو رو نگاه نميکرد. بدون هيچ حرفی زل زده بود بهم. گفتم چيه؟ گفت ميدونی چند روزه نديدمت؟ گفتم فکر کنم ۲ هفته. گفت دقيقاْ ۱۷ روزه که نديدمت خانوم کوچولو. خندم گرفت. گفتم آره ۱۷ روزه. يه کمی توی خيابونا چرخيديم. نزديک افطار شده بود. گفت روزه ای؟ گفتم آره قيافم معلوم نيست؟ گفت با اين که سعی کردی نشون نده اما خيلی تابلوه. بازم خنده ام گرفت. مدتی که نديده بودمش باعث ميشد ازش خجالت بکشم. گفت امروز افطار مهمون من. گفتم جدی؟ گفت آره. ( ياد اولين افطاری افتادم دقيقاْ ۱۸ روز قبل. با هم رفتيم رستوران هانی. شعبه مرکزی. اونم فقط به خاطر اينکه من گفته بودم افطاری نونو پنير ميخوام.) گفت هنوزم اهل نونو پنيری؟ گفتم آره. گفت ممکنه کمی دير بشه تا برسيم هانی ميتونی طاقت بياری؟ گفتم درسته خيلی شکمو ام اما نه ديگه اونقدر که نتونم. خنديد. بالاخره يخم آب شده بود. اما دل گرفته ام مانع ميشد مثل هميشه شاد باشم و بخندونمش.

رفتيم هانی. برام تعريف کرد که مادرش بيمارستانه و سکته مغزی کرده. گفت که روزگارش سياه شده. گفت که اوضاع خونشون به هم ريختست. اون ميگفت و من خون گريه ميکردم. بهش گفتم چی شد که اونطوری شد؟ گفت شب قبلی که اون ايميلو برات نوشتم با مادرم صحبت کردم و اون شديداْ مخالفت کرد و بهم گفت اون (يعنی من) خيلی بچه است و به درد زندگی با اون (مير عشق) نميخوره. گفته بود اين يه عشق خامه و منم الان داغم و فردا که به خودم بيام ميبينم به مردی ازدواج کردم که از خودم خيلی بزرگتره و بهتره که با دختری که مادرش براش در نظر گرفته بود و از نظر سنو سال هم به اون ميخورد و فاميلشون هم بود ازدواج کنه. ... گفت سعی کردم بهش بفهمونم که تورو حداقل بايد يکبار ببينه و اگر بازم نظرش همون بود اون وقت بحث کنه اما اون گوش نداد و من موقتاْ بحثو گذاشتم برای فردا شب. گفت فردا با اون اتفاقاتی که افتاد  وقتی شب رفتم خونه مادرش اومد جلو و گفت که زنگ زده و با اون فاميلشون قرار گذاشته ( يا يه چيزی توی اين مايه ها) اونم که خيلی اعصابش خورد بوده به شدت با مادرش برخورد ميکنه و بحث شديدی ميکنن که نتيجه اش ميشه سکته کردن مادرش.

نميدونستم چی بگم. مغزم از کار افتاده بود. گفت که به خاطر اوضاع وخيم مادرش مجبور شده تن به خواسته اون بده( در مورد ازدواج با اون دختر) نگاهش کردم. نگاهی عميق و طولاني... توی ذهنم تصورش کردم کنار دختری ديگه. مرد تمام روياهايه من به خاطر يه غفلت از دست رفته بود. غرق افکار خودم بودم و اصلاْ متوجه نبودم که دارم گريه ميکنم.

وقتی به خودم اومدم اونم منو نگاه ميکردو و گريه ميکرد. دلم ميخواست سرمو که شديداْ گيج ميرفت به شونش تکيه بدم. شايد اگر اوضاع ۲ هفته قبل درست پيش ميرفت ميتونستم اينکارو انجام بدم اما الان... اصلاْ دلم نميخواست سرمو جای سر کسی ديگه بزارم. انگار فکرمو خوند چون آهی از ته دلش کشيدو و سرشو تکون داد و از پشت ميز بلند شد.

منو رسوند سر کوچمون. بهم قول داد زود بياد ببينم. به عنوان يه دوست

خداحافظی کردم و سريع به طرف خونه دويدم تا شايد خالی کردن باقی اشکهام توی بالشتم بتونه دلمو آروم کنه.


 
 
تولد وبلاگم مبارک .اينم چند تا عسک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥
 

نميدونم چرا نمياد

 

 

 ميدونين امروز چه روزی بوده و من يادم رفته.

تولد وبلاگم بوده بابا.

 


 
 
فلاش بک ۸
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥
 

سلام

بالاخره اون شب صبح شد. فرداش 3 شنبه بود. توی نت از صبح زود منتظرش بودم. اومد خیلی زود. ایمیلمو خونده بود. خوشحال بود از جوابم. میگفت میخوام در اولین فرصت ببینمت. جالب بود که ازش خجالت میکشیدم. قرار شد برای فرداش که 4 شنبه بود همو ببینیم.

به تازگی به آستارا رفته بود و برای ماشینش یه عروسک ببعی خیلی نازو خوشگل آورده بود. خیلی ملوس بود. یه عطر هم برای من آورده بود. میگفت یه لباس محلی به رنگ آبی دیدم میخوستم اونو برات بیارم اما ترسیدم ناراحت بشی. (البته اینو بعدها بهم گفت) خلاصه من که عاشق ببعی شده بودم تصمیم گرفتم برم براش یه زنجیر و زنگوله بخرم و فرداش که مير عشقو ميبينم زنجيرو گردن ببعی ببندم . اون روز عصر از سر کار که رفتم اونقدر هیجان زده بود که کل مسیر شرکت تا خونه رو نفهمیدم پرواز کردم یا با مترو رفتم. یکی از دوستایه همکلاسیم یه مغازه خرازی و جینگول مینگول هایی که من همیشه عاشقشون بودم داشت رفتم پیش اون. طفلک قیافه قشنگی نداشت. خیلی از زندگی شکایت کرد. من که توی وجودم مست احساس قشنگی که داشتم بودم. دلم نمیخواست بمونم اونجا و با حرفهایه اون به هم بریزم اما چاره ای نبود و باید گوش میدادم پس سعی کردم نشنوم. موفق هم شدم.بالاخره زنجیرو خریدم.

فردا نمیدونم ساعت 5 بود یا زودتر از خواب بیدار شدم. کلی وقتمو جلوی آینه گذروندم. بالاخره وقت رفتن شد. راه افتادم ساعت 30/7 شرکت بودم.

از شوقی که توی دلم بود خجالت میکشیدم. اصلاً نمیدونستم اینقدر بهش علاقه مند شدم. از احساس خودم که اینهمه شدید بود تعجب کرده بودم. از همون ساعت ورودم آنلاین شدم. ساعت حدودایه 8 بود اومد. به به خانوم خانوما سحر خیز شدی. بودم. باشه بودی. قرار اون روز رو برای ساعت 30/2 جلوی درب شرکت که بیاد دنبالم گذاشتيم. گفت خیلی کار داره و برای اینکه سر ساعت بتونه بیاد باید بره. قبول کردم و خودم هم رفتم کارهامو انجام بدم که برای گرفتن مرخصی رئیس حرفی نداشته باشه. غر غرهای رئیسو نمیشنیدم. فضولیهایه همیشگی همکارامو به جای دادو بیدادو اخم با خنده جواب میدادم. جواب تلفن هارو با صبر میدادم خلاصه احساس میکردم یه معدن انرژی تموم نشدنی توی وجودم کشف کردم.

ساعت حدود 12 بود که زنگ زد.

الو سلام.

سلام - بفرمائید؟

حال شما خوبه؟

ای وای تویی مرسی تو خوبی؟

ممنون- با شرمندگی یه کاری پیش اومده الان باید برم هتل سیمرغ. شاید یه کمی دیر کنم خواستم اگه دیر شد منتظرم بمونی.

اااا چه ساعتی کارت تموم میشه؟

فکر کنم حدود ساعت 15/2

میخوای من بیام جلوی پارک ساعی؟

اگه بیایی که ممنون میشم. خیلی خوب میشه منم توی ترافیک ونک نمیمونم.

باشه پس من ساعت 30/2 جلوی درب پارک ساعی ام

باشه عزیزم ممنونم.

دیر نکنی ها

اگه دیر شد از همین الان شرمنده ام. اما سعی میکنم زودتر از تو بیام که منتظر نمونی.

باشه پس میبینمت.

مواظب خودت باش.

باشه. تو هم همینطور.

خداحافظ

خداحافظ

خوب وقتم کمتر شده بود باید زودتر از شرکت میومدم بیرون که توی ترافیک نمونم.

ساعت 1 بود مسنجرمو چک کردم. ازش پیغام داشتم.

ز دست دیده و دل هردو فریاد

که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

یعنی چی؟ منظورش چی بوده؟ حالا که فهمیده منم بهش علاقه دارم میخواد بهم بگه که نمیتونه بمونه و باید خودشو آزاد کنه. خیلی ناراحت شدم. از عصبانیت داشتم میترکیدم. مرتیکه پررو. یادم نیست چی جوابشو دادم اما مثل دیوونه ها یه دفعه مشاعرمو از دست دادم و تقریباً هر چی به ذهنم اومد بارش کردم و همه رو براش ایمیل کردم.

نزدیک ساعت 2 آروم شده بودم. باز یادم رفت. انگار تازه داشتم معنی شعرشو میفهمیدم. ای بابا اینا چی بود من براش نوشتم. ؟؟؟ به خودم گفتم عیب نداره میرم میبینمش. ازش میپرسم اگه معنی که من برداشت کرده بودم درست بود که همین حرفها حقشه. اگر نبود بهش میگم که اشتباه فکر کردم و قبل از اینکه بخونشون ازش معذرت خواهی میکنم.

چه دلهره عجیبی داشتم. انگار صدای ضربان قلبم توی همه فضا میپیچید. به کسی زیاد نزدیک نمیشدم. میترسیدم همکارام ضربان قلبمو بشنون.

ساعت 2 از شرکت زدم بیرون. اصلاً هم ترافیک نبود ساعت 15/2 جلوی خانه کودک از ماشین پیاده شدم. یکخورده اینور خیابون قدم زدم بعدش رفتم اونور.

ساعت 30/2 خاک بر سرت احمق اینم جا بود برای قرار گذاشتن. هر کسی رد میشد یه جوری بهم نگاه میکرد که یاد این چیزایی که توی اینترنت خونده بودم می افتادم.ساعت شد 45/2. چرا نیومد؟ یه پژو 10 دقیقه بود که توی خیابون پارک کرده بود روبه روم یا بوق میزد یا پنجره رو میداد پائین و هی چرت و پرت میگفت. حتی دلم نمیخواست نگاه کنم ببینم احمقی که اینهمه وقت برای تلف کردن داره کیه؟ ساعت شد 3. پژو رفته بود .داشتم دیووونه میشدم. هوا سرد بود. دستهام یخ کرده بود. صورتم هم همینطور. بغض گلوم داشت خفم میکرد و درست زمانی که یه مرد رفتگر اومد از کنارم رد شد و اونم سهم خودشو ادا کرد اشکم سرازیر شد.کمرم هم درد گرفته بود از بس یه جا مونده بودم. زنجیریو که دیروز خریده بودم اونقدر توی مشتم فشار دادم که انگشتهام میسوخت. خدایا چرا نیومد؟ نمیدونستم کارشو به چی تعبیر کنم. هتل سیمرغ که 2 دقیقه با پارک فاصله داشت.اگه نمیتونست بیاد خوب میگفت نیا چرا به من گفت حتماً باید ببینمت. ساعت 10/3 دیگه اشکم باعث شده بود سوزش صورتم به نهایت برسه. با وجودی که انگار در 1 ساعت زیر 1000 تن خاک قرار گرفته بود اونور خیابون رفتم و اولین ماشینی که دیدم گفتم دربست. رانندش یه پیر مرد بود. خیالم راحت شد و با خیال راحت سرمو تکیه دادم به شیشه و به اشکام اجازه دادم هر جور که دلشون میخواد از وجودم سرازیر بشن. وقتی رسیدم خونه تا درو باز کردم مامانم اومد جلو و گفت چی شده؟ بابام هم به تأسی از اون همینکارو کرد به اضافه اینکه با لبهاش درجه احتمالی تبمو اندازه گرفت و وقتی فهمید تب ندارم سرمو بوسید و گفت دخترم سردش شده. برو یه کم خودتو گرم کن. دلم میخواست زودتر توی اتاقم برم. دوباره بغض کرده بودم. انگار نازو و نوازش اونا باز دلمو خون کرده بود. وقتی در اتاقو بستم و خواستم کتمو در بیارم دیدم زنجیر هنوزم توی دستمه. دیگه نفهمیدم تا چه موقع شب گریه کردم. دلم گواهی خیلی بدی میداد.


 
 
فلاش بک ۷
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥
 

‏سلام

بعد مدتها باز اومدم.

دلم خيلي تنگ شده بود. اومدم هم تولد امام رضا رو تبريک بگم. هم يلدارو تبريک بگم. هم تولد جوجومو. هم تولد بابامو هم تولد خودمو.

درست نوشتي امير خان. همه مواردي که گفتي دارم. هم سرم به زندگي گرم شده و هم در پي بيکار بودن حوصله ندارم.

آقا زندگي خيلي سخته. بعضي وقتا جونم ميخواد در بياد. الان اگه جوجوم بود ميگفت تو غلط ميکيني!!!!

عجب سرياليه اين باغ مظفر. زود تايپ کنم که برسم بهش.

در ادامه فلاش بکها که ديگه اينقدر بد قولي کردم که شرمنده ام.

خلاصه اينکه روزها منتظر بودم و هيچي نميگفتم. هرروز باهاش چت ميکردم. هرروز حالش گرفته تر از روز قبل. يه روز که خيلي حالش خراب بود زود ازم خداحافظي کردو رفت. حالمو حسابي گرفت. پنجشنبه بود. ساعت حدود 10/30 بود که رفتم آيدي مو چک کردم. يه آف ازش داشتم. الان دقيقاً خاطرم نيست اما اوني که توي ذهنمه اين بود. "کاشکي الان اينجا بودي. سرمو ميذاشتم روي سينه ات و گريه ميکردم. شايدم ميمردم. کاشکي..."

واي يه لحظه انگار برق منو گرفت.شنيدن حرف به اين واضحي از اون بعيد بود. هيچ وقت اينطوري باهام حرف نزده بود. هميشه حرفهامون در مورد هرچيزي غير از خودمون بود. هر چي بود توي نگاه بودو بس. نميدونستم اينو چي تلقي کنم. يه دنيا احساسو فقط آماده داشتم تا با اشاره اي نثارش کنم.

چقدر جلوي دل بيچارمو گرفته بودم. نميدونستم از اين حرفش چي برداشت کنم. 20 دقيقه بعدش ديدم زنگ زد. کاري خيلي بعيد. گفته بودم که ما معمولاً تلفني حرف نميزديم. مخصوصاً اون زنگ نميزد. خيلي تعجب کردم در حالتي زنگ زد که هنوز بهت زده داشتم به صفحه مانيتور خيره نگاه ميکردم. از شنيدن صداش بيشتر شوکه شدم. بعد از اينکه با صدايي که انگار از ته چاه در ميومد حالمو پرسيد گفت يه سوال بپرسم؟ گفتم بپرس. گفت از صبح که ازت خداحافظي کردم آيديتو چک کردي؟ بي اختيار گفتم نه. کار داشتم. گفت ميتونم يه خواهش بکنم ازت. گفتم حتماً. گفت اگه آيديتو چک کردي هرچي از آيدي من ديدي نخون. پاکش کن. گفتم باشه اما براي چي؟ گفت خواهش ميکنم. من يه لحظه قاطي کردم. چرت و پرت نوشتم. گفتم نکنه به من فحش دادي؟ با خنده گفت نه بابا بازم تويي که فقط ميتوني با حرفات خنده رو لبهاي من بياري . گفتم باشه نميخونم. تشکر کردو و تلفنو قطع کرد. نميدونستم بايد چيکار کنم. ساعت شده بود 2 بعد ظهر . همکارام همه رفته بودن و طبق معمول هميشه من توي شرکت تنها مونده بودم. رفتم ايمل هامو چک کردم. توي آف هام يکي از دوستام براي آدرس يه سايت گذاشته بود که الان بسته شده. کليپ هاي خيلي قشنگي داشت. از 3 تاش خيلي خوشم اومد. يکي کليپ آهنگ رضا صادقي بود. اون موقع هنوز هيچکسي رضا صادقيو نميشناخت. آهنگ مشکي رنگ عشقه. چقدر به دلم نشست. 13 بار گوشش کردم. کليپي براي آهنگ ادما از آدما زود سير ميشن با صداي گوگوش . کليپي از آهنگ عروسک جون فدات شم با صداي هايده. خيلي قشنگ بودن. کليپ مشکي رنگ عشقه رو براي مير عشق فرستادم. تا ساعت 4 موندم اما نيومد. منم بلند شدم رفتم خونه. چه روزي بود. دلگير. هم از پيغامي که صبح ازش دريافت کرده بودم خوشحال بودم که بالاخره فهميدم احساسي بهم داره اما...

يه جوري بودم ساعت 11 شب دوباره نشستم پاي کامپيوتر و کانکت شدم. توي آفلاينم طبق معمول يه عالمه پيغام از دوستايه ريزو درشت که خيلي هاشونو نميشناختم. دنبال اسمش گشتم توي اسمها نبود. داشتم جکهايي که برام فرستاده بودن ميخوندم. يه دفعه يه صداي بووم. ايميل داشتم. حالا چرا با تاخير اومده بود نميدونم.

بازش کردم. دلم داشت ميومد توي حلقم. بالاخره اومد. ايمل خودش بود. اينترنت احمق چرا اينقدر سرعتت کنده. بازش کن ديگه. باز شد شروع کردم به خوندن. برام نوشته بود يه شعر حافظ که متاسفانه الان چون نفراتي که بهم مراجعه ميکنن و باهام حرف ميزنن زياده نميتونم تمرکز کنم. اما برام از خودش نوشته بود. که 38 سالشه. که هميشه فرصت کارهايه خلافو داشته. اما هميشه دوري کرده. خيلي چيزا. که همکاراش همسايه ها و فاميل خيلي ها خواستن وارد زندگيش بشن و نذاشته. اينو باور کردم. به خاطر شخصيت خاصي که داشت عموماً خانومها رو جذب ميکرد. آخرشم نوشته بود ميترسم باهات ادامه بدم 1- بهت بيشتر از اين وابسته بشم کما اينکه خيلي وابسته هستم. ميترسم وجودم باعث بشه که توي زندگي توي خلل ايجاد بشه. ميترسم براي تو مشکل درست کنم. و.... و آخرش نوشته بود اگه يه روزي من خواستم طاووسو براي هميشه کنار خودم داشته باشم چي؟ ميتونم بدزدمش. و نهايتش بعد اين همه صغري کبري چيدن باغ کلي مقدمه چيني خواسته بود بدونه اگه بخواد با من ازدواج کنه جواب من چيه؟

و ازم خواسته بود جوابشو بدم.

راستش الان که بهش فکر میکنم شاید از نظر فردی که توی این گود قرار نداشت مثل یک جریان بچه گانه باشه یا حتی مسخره. مثل این فیلمهای هندی که از بس مسخرست آدم میمونه ببینه آخر این مسخره بازی چی میشه اما برای خودم که توی اون گود قرار داشتم اصلاً نه تنها اینطوری نبود بلکه خیلی هم... اما هر چی که بود روزو شبو از من گرفته بود و یقین داشتم که برای اون هم همینطور بود.

تا آخر شب که چیزی نمونده بود.همش فکر کردم چی بنویسم. نهایتاً به این نتیجه رسیدم که بشینم پای کامپیوتر و هر چی به ذهنم رسید بنویسم و اصلاً هم شک نکنم.

ساعت حدودایه 2 نصف شب بود. نوشتم براش. مختصر میگم" نوشتم که منم به اون وابسته شدم و اگر روزی خواست طاووسو بدزده بازم بیاد به خودم بگه تا راه چاره ای براش پیدا کنم" البته نه دقیقاً اینقدر احمقانه آبو تابش خیلی بود یعنی احساسم خیلی شدید بود. اونایی هم که خبر دارن میدونن که خدا نکنه دختری عاشق بشه و من عاشق شده بودم اونم از نوع خفنش.

جریان اون طاووسه هم این بود که یکی از روزها که قرار شده بود بریم بیرون و چون من دیر اومدم از سر کا دیگه فرصت نشد تشریف ببریم ارتفاعات تهران و همون پارک ساعی دم دستو انتخاب کردیمو رفتیم. توی پارک وقتی داشتم قفس طاووسا رو میدیدم گفت میدونی کدوم طاووس ماده هست و کدوم نره؟ خنده ام گرفت گفتم نه متأسفانه یه 6-7 سال دیگه پزشکیمو میگیرم بهت میگم. گفت اصلاً هم پزشکی نمیخواد. یه کم اطلاعات عمومی میخواد که تو نداری.برگشتم جوابشو بدم دیدم طبق معمول کیف میکنه از اینکه منو عصبانی کرده. دهنمو که برای فریاد زدن باز کرده بودم بستم و با یه لبخند خفن گفتم برای همین تورو با خودم میارم که هر جا اطلاعات خواستم بهم بدی. مثل کامپیوتر جیبی. گفت یعنی من اندازه کامپیوتر جیبی ارزش دارم؟ گفتم سر کمو زیادش چونه نزن من بقال نیستم. گفت باشه پس منم اطلاعات نمیدم ببینم کی کامپیوتر جیبیه. گفتم نده. برای من مهم نیست که کدومش مادهست کدومش نره مگه میخوام باهاش ازدواج کنم؟ خندش گرفت و گفت اما بد نیست بدونی اونی که خوشگل تره نره. و یه خنده حرص در آر کرد. گفتم عمراً. گفت اتفاقاً این دفعه کاملاً درسته. دیدی وقتی دمشو باز میکنه چطوری مغرورانه قدم میزنه جلوی این یکی ها. گفتم خوب؟ گفت میخواد جفت ماده بپسندش. خندیدمو گفتم پس با این همه دب دبه و کبکبه بازم باید بیاد منت کشی جفت ماده. گفت آره دیگه.

گفتم خوب دیگه. گفت خوب چی؟ گفتم خوب یعنی همه مردایه عالم ذلیل جفت ماده ان. از خروسش گرفته تا آدمش. بازم خندید گفت خوب حرف راست که جواب نداره. گفتم بیا اینم یکی از آثارش. خندید گفت بابا اگه بگم ببخشید بیخیال میشی؟ گفتم شاید. گفت خوب ببخشید حق با شما بود. گفتم دیدی میگم ذلیلین و با هم زدیم زیر خنده.

خوب دیگه باید برم.

انشاله زود قسمت بشه بیام بقیه اشو بنویسم.

فعلاً