Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
حوصله تعطيل
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

چه مسخره. نوشته هامو داره حذف ميکنه.

کلی شعر نوشته بودم. کلی قربون صدقه خدا رفته بودم. پس کوش؟

هوی پرشی  من از خودم قاطی هستما. اينقدر با اعصاب من بازی نکن.

عجب دوره زمونه ای شده.

حوصله ام سر رفته. حوصله کار کردنم ندارم. خواستم زنگ بزنم با خالم حرف بزنم . حوصله اونم ندارم. حوصله خواهرمم ندارم زنگ بزنم باهاش حرف بزنم. به جوجو هم زنگ نميزنم. صبح الکی سرم داد زد. مرتيکه خر نفهم.

خدايا کمک

 


 
 
من و فقط من
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

از صبح داشتم بال بال ميزدم اينجا خلوت بشه تا بتونم بيام اينجا مطلب بنويسم. الان که اومدم اول يه پيغام داشتم. چک کردم و طبق معمول وبلاگو باز کردم که تشکری کنم و نظری بدم. مطلب جديد در مورد مرده شور خونه بود. جايی که اگه خيلی از ماها از نزديک ميديديم ديگه راه به راه آرزوی مردن نميکرديم.

الان نميدونم از چی بنويسم. امروز صبح مطلب گلسا رو خوندم در مورد خودشو آقا گلی. دلم هوس عاشقی کرد. اما متاسفانه اين روزا تنها چيزی که توی بساط من پيدا نميشه عاشقيه. گمش کردم. يا بهتر بگم گمم کردن. اونم چيی؟ زورکی

نميدونم از چی بنويسم. از تنهائيها که ايندفعه سرسختانه موندم تا بهش عادت کردم. اما يه جای بد روی قلبم و احساسم گذاشت و اون اينکه من نيستم اونی که فکر ميکردم. من اول نيستم. در ارجحيت نيستم. شايد حتی دوم و سوم هم نباشم. من مهم نيستم. من بايد درک کنم. من بايد امروزمو که هستم بفروشم به آينده ای که اصلاْ معلوم نيست بياد. معلوم نيست من باشم و معلوم نيست آدما تا اون روز چه تفاوتی کردن. اصلاْ چيزی از اين روزا يادشون مياد؟

يا بنويسم از هيچ کس. هيچ کسی که نيست تا بدون اينکه داد بزنه باهاش حرف بزنم.

يا... نميدونم

خلاصه اينکه اين حرفا زياده و تنها علت نوشتنم هم اين بودکه درس عبرتی باشه برای خودم. برای خودم. برای خودم که هيچ وقت فراموش نکنم. هيچ وقت توقع زيادی نداشته باشم و هيچ وقت زانوی خودم و يا علی از ذهنم نپره.

و اينکه همين الان يه پشه پرووو بين دو تا ابروهامو نيش زد

و ۴ تير هم که امتحان زبان دارم. هفته ديگه هم بايد برای حذف و اضافه برم و درس آمار و کاربرد آن در مديريت رو حذف کنم.

و ديگه اينکه اين روزا بحث ديدن تالارو  و عروسيو اين حرفا زياد شده. اميدوارم جوجو اين دفعه درسشو نيافته که من مجبور بشم تلافی دفعه قبل و اين دفعه رو يکجا سرش در بيارمو بند و بساطو به هم بزنم.

به قول خودش ميخواد منو نبينه تا روز عروسی که مدرکشو بياره + گواهی استخدامش تا من برم توی عروسی

بعضی وقتا يه چرت و پرتايی ميگه که من ميمونم که اين همون آدميه که بعضی وقتا وقتی حرف ميزنه من ميخوام قورتش بدم؟ اون آدم چطور ميتونه اينقدر بی منطق باشه. يعنی من انتظار زيادی ازش دارم؟ يعنی درخواست من اينقدر عجيبه؟ يا نه... توانايی های کسی که ادعاش گوش زمين و آسمونو کر کرده اينقدر کمه؟ کدومش؟

نميدونم چرا طوری شده که بعضی وقتا ترجيح ميدم اصلاْ حرفمو نزنم و الکی انرژی صرف نکنم چون ميدونم اثری نداره.

هميشه فکر ميکردم قراره وقتی از کسی حرفی شنيدم که ناراحت شدم حتی خانواده خودم بايد بيام به جوجو بگم تا آرومم کنه و اگر ميخوام عکس العمل بدی نشون بدم جلومو بگيره. شب عقد خاله جونم وقتی خواهرام شروع به تعريف و تمجيد از آرايشم و صورتم کردن و مدام تاکيد کردن که خيلی خوشگل شدم و من با ذوق  تشکر ميکردم و ازشون ميخواستم غلو نکنن مامان جوجو در جواب حرف اونا که گفتن اصلاْ غلو نيست گفت خوب شما به چشم خواهری ميبينين  راستش خيلی جا خوردم. نميدونستم چی بايد بگم. فقط تا يه چند دقيقه ای دهنم باز موند.

وقتی به جوجو گفتم انچنان جبهه گرفت که احساس کردم من اين حرفو زدم.

حالم از خودم به هم ميخورد. پيش چه کسی درد دل آورده بودم. خيلی وقته متوجه تعصبش شدم.

هرچی از تعصب بی جا بدم مياد الان باهاش مشکل دارم. شايد من آدم عجيبی هستم که خودم به راحتی انتقادهارو ميشنوم و اگر درست باشه تائيد ميکنم.

شايد من مغزم پوکه که تعصب الکی از خوانوادم نميگيرم.( با وجود اينکه عاشقشونم)

اين روزا شديداْ احساس ميکنم که بايد مواظب خودم باشم. چون مامان و آقاجونم به حساب جوجو بيخيال من شدن و تقريباْ فکر و ذکرشون در مورد من آماده کردن وسايل و بساط عروسيه و جوجو هم به حساب بعداْ مونده.

اين روزا خودمم و خودم. اين روزا فهميدم از خيلی چيزا فاصله گرفتم.

 


 
 
عجب رويی داری پرشی
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اين پرشين بلاگ نميدونم چش شده. ۳ تا از يادداشتهايی که نوشتم رد شده اما وقتی وبلاگو باز ميکنم نيست  پيغامم که تعطيله.  ديگه داری عصبانيم ميکنی پرشی

ديگه داری خودتو لوس ميکنی. پاشو بندو بساطتو جمع کن.زود نوشته های منو بيار توی وبلاگم زودددددددددددددددددد


 
 
خراب شده
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

خوب خوب خوب. من تعجب کردم که دوستای من اينقدر بی معرفت نبودن که اين همه مدت برای من هيچ پيغامی اعم از تشويق  تقدير   و محبت و دلتنگی بی اندازه و اينجور مسايلا نگذاشتن بگو باز اين پرشين بلاگ خراب کاری کرده.

دلم براتون تنگ شده


 
 
مهربانی
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 
مهربانی

می توان بايک گليم کهنه هم روز راشب کردوشب راروزمی توان با هيچ ساخت
می توان صدبارهم
مهربانی را خدارا عشق را
با لبی خندان ترازيک شاخه گل تفسيرکرد

می توان بيرنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک وزلال
می توان درفکرباغ ودشت بود
عاشق گلگشت بود
می توان اين جمله رادردفتر فردانوشت
خوبی ازهرچيز ديگر بهتراست

 

نميدونم اين شعر زيبا رو قبلاْ از کجا کش رفتم


 
 
....؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

.

.

.

اصلاْ نميدونم چی بنويسم. فقط  انگار عقده ای شدم که يه چيزی بنويسم. اما هر چی فکر کردم چيزی که قابل گفتن باشه نبود.

آهان يه چيزی يادم اومد . به شدت دلم هوس کرده سياوش قميشی گوش بدم.

مثلاْ آهنگ تو چشام اشکی نمونده.

تو دلم حرفی ندارم

شده وقت رفتن

سفر دورو درازمممممممممممم

دلم گرفته 


 
 
لحظه ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

لحظه ها چون جويباری آرام و صبور بی توجه به تمنای نگاه من و تو بی صدا بی فرياد بی امان ميگذرد.

گاه از نقطه ای دور کز فوران دل و آرام درون سر به يک صخره فرو ميکوبد آهی از سينه فرا ميخواند

ناگهان

ناگهان ظرف بلورين سکوت به طنين نفسش ميشکند و صدايی آرام ميگويد آه ايام گذشت.

دگر آن سلسله پا بر جا نيست پس از امروز دگر فردا نيست نوری از روزنه پرده شب پيدا نيست

آن سپيدی که تو نورش خوانی برف ايام زمستان تن است

اثر از کهنگی پيرهن است

اثر از آن شب بی حاصل عمر بر سر زوزه بادی و شبی طوفانيست

تو اگر سايه دريغم نکنی

مهرت از سينه من کم نکنی

عمر اگر رفت نگويم افسوس

تن اگر مرد نگويم هيهات

اين شعرو کلاس پنجم بودم که حفظ کردم. خيلی دوستش دارم. مخصوصا وقتی از کنار آب روانی ميگذرم حتما بدون اختيار زمزمه اش ميکنم.


 
 
چرا دروغ؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نميدونم چرا بعضی آدما اصرار دارن خودشون چيزی که نيستن نشون بدن.

راستی چرا؟

اين پسره که اينجا کار ميکنه يکمی همچين بگی نگی احساس ميکنه که ميتونه به من امر و نهی کنه. به من  من که چون رئيسم تغيير رويه داد و امر و نهی کرد بيخيالش شدم. البته يه چند باری حالشو گرفتم اما فکر کنم اقدامات جدی تر بايد بمونه تا کمی جا بيافتم.

ديوونه اومده به من ميگه من ۶ سال سابقه کار دارم.

ديدم هر چی بهش ميگم ليست بيمه امسالو بده نميده. بگو آقا از سال ۸۳ استخدام شده. نميدونم اگر ميگفت ۱ سال بيمه دارم من ميخواستم چيکارش کنم که حالا که فهميدم ميخوام براش انجام بدم. ملت ديوونن به خدا.


 
 
يه متن توپ
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 
قدرت انديشه
 
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه اخلاقي :
هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .
***************************************
اگر قـدر ثانيـه هاي بدون بازگشت را مي دانستند و از قلـه هاي باشکوه موفقيـت چيـزي شنيده بودند،
هيـچ گاه...
براي در چالـه مانده ، چـاه را توصيـف نمي کردند...

 
 
عسک برباد رفته
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اين جا مونده بود

 

عجب طوفان سهمگينی


 
 
عسک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اينم چند تا عکس که شايد خنده رو لبا بياره. البته شايدددددددددددد

 

 

 

 

دوتا ليوان برای خودمو جوجو خريدم دقيقاً مثل همينه.

فکر کنم اينم مثل من ديشب فشارش شديداً پايين بوده خوابش نبرده.

 

 

خوب تموم شد.

 


 
 
استجابت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

خدايا ديدی ميگم باحالی. هنوز نوشته ام ارسال نشده خبر قرارداد بستن جوجو رو دريافت کردم. خودمم که قرارداد بستم فقط ميمونه يه چند تا چيز ديگه که خودت ميدونی.

تو کجايی تا شوم من چاکرت

چاروقت دوزم کنم شانه سرت

خدايا کاش ميتونستم ...


 
 
خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

خدايا يادته منو جوجو چطوری با هم ازدواج کرديم. خدايا يادته اون روزا هم توی مراحل پايانی به سختی آزمايش کردی. يادته؟ اما من سربلند بيرون اومدم و ثابت کردم آدم هوسبازی نيستم. ثابت کردم که جوجو رو ميخوام. همونطوری که اون با پايداريش برای پيدا کردن من و تحمل اوضاع ناجور من و کمک کردن به برگشتنم به حالت عادی ثابت کرد. خدايا حالا که ما اينقدر همو دوست داريم و ممنونت هستيم برای اينکه مارو قسمت هم قرار دادی پس بيا بازم مثل هميشه خدايی کن و کمک کن. خدايا به خدا ما جفتمون هنوز بچه ايم. اين مشکلات برای ما سنگينه. خدايا کمک کن تا روی ماسه ها ردپای تو بمونه.

              

 

 

خدايا همه قشنگيها و ستايشها تقديم تو. تويی که در واقع تنها کسی هستی که استحقاق ستايش کردن داری. چون بدون اشتباهی.

 

 

 

 


 
 
ادامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

حرفام زياد بود. مجبور شده ۲ تيکه يا بيشترش کنم.

نميدونم چطوری توصيف کنم وقتی اون حرفو شنيدم چه حالی شدم. اولش گفتم به درک. بعدش ديدم اگه منم بخوام مثل اون بچه گانه فکر کنم و قهر کنم و فکر کنم با اين کارا درست ميشه که بايد فاتحه زندگيو خوند. خلاصه بعدش بهش فهموندم که با کی طرفه (کمی تا قسمتی ضرب دستمو بهش نشون دادم) آشتی کرديم. البته بعد از اينکه من از فرط گريه کم مونده بود جون عزيزم از بدنم خارج بشه. حالم اصلا خوب نبود. و نشون به همون نشون که تا صبح بدنم مثل کسی که صد ساله مرده سرد بودو سردرد شديدو و گرما و پشه مزاحم. آب قند جوجو هم اثری نبخشيد و اون خوابش برد و من موندم و شمردن لحظه ها تا صبح بشه. بالاخره صبح شد. چشم درشت وقتی باد کنه نه تنها اثری از زيبايی درش نميمونه بلکه خيلی هم زشت ميشه. من شده بوده يه خاله قورباغه با چشمای باد کرده قرمز.و باز هم سردرد. جوجو آوردم تا يه مسيری رسوند و واقعاْ که اين طرح زوج و فردچه طرح مسخره ايه.

برای فردا هم مرخصی گرفتم.

اين آقايی که اينجا کار ميکنه و زنش فکر ميکنه شوهر جونش خيلی عتيقست و ممکنه يه دفعه من عاشق شوهر کج و کولش بشم و هی زنگ ميزنه و سراغ شوهرشو ميگيره هم کم کم داره با من  سر ناسازگاری ميزاره. شايد تقصير منه که کارمو بلدم و احتياج ندارم برم گردن کج کنم و از اون سوال کنم. نميدونم قبل از من با چه افرادی طرف بودن که کار دونستن من اينقدر همشونو به تعجب وا داشته.

امروز وقتی رئيس گفت اسم اين خانوم هم از اين ماه توی ليست بيمه رد ميشه کم مونده بود خودشو همونجا بکشه.

خدا رو شکر ميکنم که هيچوقت توی عمرم حسود نبودم و از پيشرفت و خوشحالی ديگران خوشحال شدم.

خدايا من ببخش به خاطر مزخرفاتی که ديشب از روی فشار ناراحتی گفتم. خدايا غلط کردم. خدايا به خدا غلط کردم. منو ببخش


 
 
روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

چقدر بعضی وقتا آدم از زندگی نا اميد ميشه. از همه اونايی که حاضره براشون بميره. حتی دور از جون از خدا.

ديروز اثاث کشی داشتيم. اتاق منو آبجی کوچيکه. اتاق داداش کوچولوها و اتاق مامان بابا چيده شد. اما کار نقاش هنوز تموم نشده. امروزم توی خونه کار داره. اميدوارم تا غروب که من ميرم کارشو تموم کره باشه. حوصله بوی تينر و رنگو از همه مهم تر روسری سر کردنو ندارم.

ديشب رفتم خونه جوجو اينا. سر درد شديدی داشتم. خسته و کسل بودم. دلم گرفته بود. کار کردن از صبح و اجباراً جابجا کردن وسيله ها همه وجودمو به درد آورده بود. دلم ميخواست کمی لوس بشم. دوست داشتم نوازش بشم. تا بتونم دردامو فراموش کنم و بخوابم. اما جوجوی عزيزم تا اومد کنارم  بدون اينکه من حرفی بزنم چشماشو بست و گفت بخوابيم. همونطوری که داشتم بهش نگاه ميکردم دلم برای خودم سوخت. چرا من هميشه ميفهمم اون کی دلش ميخواد لوس بشه.و کی ميخواد نوازشش کنم اما اون اينقدر خودخواهه؟ يعنی اينقدر نفهمه؟ تمام وجودم زار ميزد. وقتی به خودم اومدم که داشت نگاهم ميکرد.

ديگه بماند که وقتی مجبورم کرد بگم چرا اشک توی چشمم جمع شده يا همه بد شانسی ها و بدبختيهام افتادم. حتی به خدای عزيزم کفر گفتم ازش اعلان نا اميدی کردم. بماند که تا وقتی که رمقی برام نموند گريه کردم. و بماند که جوجوی عزيزم باز تصميم گرفته بود منو تنها بذاره. امشب آخرين شبيه که پيش هميم. و فردا هم آخرين روزيه که تا روز عروسی ميبينمت.


 
 
چچ يا همون کيک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

پسر کوچکی برای مادربزرگش توضیح میدهد که چگونه همه چیز ایراد دارد: مدرسه، خانواده، دوستان و ...
مادر بزرگ که مشغول پختن کیک است، از پسر کوچولو میپرسد که کیک دوست دارد؟ و پاسخ پسر کوچولو البته مثبت است.
- روغن چطور؟
- نه؟
- و حالا دو تا دوتخم مرغ.
- نه مادر بزرگ!
- آرد چی؟ از آرد خوشت می آید؟ جوش شیرین چطور؟
- نه مادربزرگ! حالم از همه شان به هم می خورد.
- بله، همه این چیزها به تنهایی بد به نظر می رسند. اما وقتی به درستی با هم مخلوط شوند، یک کیک خوشمزه درست می شود. خداوند هم به همین ترتیب عمل می کند. خیلی ازاوقات تعجب می کنیم که چرا خداوند باید بگذارد ما چنین دوران سختی را بگذرانیم. اما او می داند که وقتی همه این سختی ها را به درستی در کنارهم قرار دهد، نتیجه همیشه خوب است. ما تنها باید به او اعتماد کنیم، در نهایت همه این پیشامدها با هم به یک نتیجه فوق العاده می رسند.

 

نميدونم. شايد زيادی اه و ناله کردم خدا امروز اين مطلبو سر راهم قرار داد


 
 
هفت بيجار
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

کاش آدما هميشه با هم طوری رفتار ميکردن که بينشون الکی فاصله نيافته. ديشب وقتی داشتم با جوجوی عزيزم صحبت ميکردم تازه فهميدم چقدر از هم فاصله گرفتيم. حرفايی که بهش ميزدم غصه هايی بود که حسابی تارو پود دلمو خراش داده بود. البته من خيلی مختصر و شسته رفته براش گفتم چون تحمل ناراحت شدنشو ندارم. اونقدر دوستش دارم که وقتی چشای هميشه خندونش گرفته ميشه و ابروهاش توی هم گره ميخوره بينشون چين می افته دلم ميخواد بترکه.

طفلک جوجوی من. کاش ميتونستم براش کاری بکنم. کاش ميتونستم کمی از مشکلاتشو حل کنم اما چيکار کنم که هم خودم حسابی اسيرم و هم خودش بايد بتونه از پس اين مشکلات بر بياد تا فردا بتونه زندگيو جمع و جور کنه. فقط براش دعا ميکنم. دعا دعا دعا دعا دعا دعا.... شايد خدا دلش سوخت و گرفت.

دلم شور ميزنه. امروز صبح که خواستيم بياييم مامانم به جوجو گفت بيا باهات کار دارم. موبايل جوجو در دسترس نيست. تلفن خونه هم اشغال ميزنه. دارم ديوونه ميشم.

راستی رئيس جديد ميخواد باهام قرارداد ببنده. خدايی از خودم تعريف نميکنم اما خودشم فهميد کارمند از من بهتر پيدا نميکنه. يعنی خودش امروز اعتراف کرد. گفت اگر کسيو بهتر از تو پيدا ميکردم ميخواستم معرفيت کنم به يکی از دوستام که دنبال کارمندی مثل تو ميگرده.

دارم سعی ميکنم فکر خودمو مشغول کنم. دلم برای جوجوم تنگ شده. خيلی خيلی خيلی.


 
 
اوضاع قمر در عقرب
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

امروز روز دوم کاری هست. روز اول کاريو با درد کمر شروع کردم و روز دوم رو با همين درد ادامه ميدم.!!

ديشب هم که رفتم خونه باز داداش جونم توی خونه جلسه انداخته بود و ما مجبور شديم بچپيم توی اتاق. ديروز ظهر مامانم مامان جوجو رو برای ظهر دعوت کرده بود.اونم قبول کرده بود. مامانم هم چون ظهر مهمون ديگه ای هم داشته دوباره غذا ميپزه و اضافه ميکنه. اما ساعت ۱۲ ظهر مامان جوجو به مامانم زنگ زده بوده که نميام. و در جواب چرا هم گفته بوده آخه جوجو ميخواد بياد خونه. مامانم با تعجب پرسيده بوده يعنی خونه ما نمياد؟ گفته بوده نه ميخواد بياد خونه.مامانمم آی ناراحت شده بود. تا رفتم خونه با يه عالمه ناراحتی برام تعريف کرد و منم مثل هميشه سعی کردم توجيه کنم اما توجيه شدنی نبود. خيلی ناراحت شده بود.و در نتيجه وقتی شب جوجو و مامانش اومدن مارو برای شب دعوت کردن مامانم قبول نکرد و البته چون همين روزا هم اثاث کشی داريم طفلکی مجبوره اثاث هارو جمع کنه.خلاصه اونام با دلخوری از خونمون رفتن.

بعدشم بازم فکرو خيالو قصه و شکايت به خدا و پيغمبرو و هرکی دم دستم اومد.

نميدونم آخرش چی ميخواد بشه. خدا آخر و عاقبتمونو به خير کنه با اين اوضاع


 
 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

بعد از روزها اومدم. حدود 10 روز.

الان دارم پست جديدو از محل کار جديدم تايپ ميکنم. توی روزايي که نبودم اتفاقات زيادی افتاده. جهت اطلاع نويسنده بنويسم که ديگه رسماً بيکار شدم. رئيس کچل 100 بار به موبايل زنگ زد و من جواب ندادم تا اينکه يه روز با يه ترفند منو به دام انداخت و با عصبانيت گفت خانوم کی مي آيي کارهای ما رو بهمون تحويل بدی. منم گفتم صداتون قطع و وصل ميشه و قطع کردم. اما همون روز چون خودم تحمل ديدن قيافه نحسشو نداشتم مامانمو فرستادم شرکت. کليد هارو هم بهش دادم و قرار شد در مورد حق و حقوقم صحبت کنه. رئيس کچل با چرب زبونی گفته بود که من بايد برم هم برای تسويه حساب هم برای اينکه ازم بابت زحمات 4 ساله تشکر کنه.

خلاصه منم که ميدونستم ميخواد من برم اونجا تا با حرفای صد من يه غازش حالمو بگيره و سرم منت بذاره که برات فلان کردم و بهمان کردم باز با مامانم رفتم. کاراشو بهش تحويل دادم. حسابی دماغش سوخت وقتی ديد با مامانم رفتم. گفت خانوم با خودت بادی گارد آوردی؟ گفتم نخير قراره جايي بريم. کاراشو تحويلش دادم و گفت حسابدارمون حسابهای مربوط به منو بررسی ميکنه و خبرم ميکنه. 2 روز گذشتو از حسابدار خبری نشد. منم براش sms زدم که بله من ميدونم حق و حقوقم چی هست که يه دفعه فکر نکنن با يه مشنگ طرفن. اونم زنگ زد که بله شما عجله نکن. حالا نميدونم اگه حقوق خودشم بود اين همه با صبرو حوصله کار انجام ميداد؟

چند روزی دنبال کار رفتم و به نتيجه نرسيدم. در نتيجه تصميم گرفتم بيخيال بشم تا اونايي که برای پيدا کردن کار بهشون سپرده بودم برام کار پيدا کنن. تا اينکه از اين شرکته زنگ زدن و قرار شده چند روزی آزمايشی کار کنم.

روز 5 شنبه عقد خاله گرامی بود. جمعه هم جشن گرفتن. هرچی به شب نزديک تر ميشدم حالم خراب تر ميشد. چند روزی بود که حسابی به هم ريخته بودم. از دست جوجو داشتم ديوونه ميشدم. شبا تا دير وقت خوابم نميبرد. موقع فيلمبرداری از خاله و همسرش يا به قول خاهرم پرنسس فيونا و شرک ياد عقد خودمون افتادم. ياد خاستگاری روز دوم تير سال 84که جوجو و خوانوادش با اينکه برای بار اول بود خونه ما می آومدن تعارف آقاجون و مامانمو برای شام پذيرفتن و در کمال ناباوری برای شام موندن. وقتی جوجو شام خورد داشت سفره جمع مي کرد که با حيرت مامانم و چشم غره های مامانش به خودش اومد و سر جاش نشست.

روز 11 تير که ما در حالی که حتی نامزد هم نشده بوديم به همراه خوانوادم برای جشن عقد دائيم با هم به شمال رفتيم. سفری که هيچ وقت فراموشش نميکنم. و 2 روز بعد 13 تير ساعت 15/1 ظهر در حالی که 5/1ساعت برای رفتن به محضر تأخير داشتيم توی ميدون تجريش ميدوييديم که برسيم به محضر. خسته و عرق کرده و داغ از گرمای تير ماه. چه روزی بود.جوجو بعداز اينکه خطبه عقدمونو خوندن دستمو گرفت و برد کنار پنجره و خيلی آروم موهامو بوسيد. کاری که وقتی 1 سال پيش انجام داد توی ماه رمضون موقع افطار باهاش قهر کردم و مجبور شد 15 دقيقه منت کشی کنه تا باهاش آشتی کنم و قول داد ديگه تکرار نکنه. حالا روبروی من يه عروس داماد داشتن ميرقصيدن . توی دلم به خاطر اونا خوشحال بودم و به خاطر خودم ناراحت.

بالاخره نتونستم تحمل کنم. ياد کارای اين روزای جوجو ديوونم ميکرد. شروع کردم به مرور تصميمای ناجوری که گرفته بودم . از فشار ناتوانی شروع به گريه کردم. که مامانم فهميد حالم بده و با خواهرم منو از خونه بيرون فرستاد که توی مهمونی مشکلی پيش نياد. بعد از 1 ساعتی که توی پارکی که نزديک خونه بابابزرگم بود کنار خواهرم گريه کردم برگشتم خونه. جوجو رو بعد از 2 روز ديدم. نشسته بود کنار بابا و داداشش. انگار نه انگار5  روزو در کمال بی محبتيو بی رحمی با من رفتار کرده بود. چه محبتی ميکرد. منم مثل سيب زميني بی رگ 2 ساعت باهاش رقصيدم. نميدونم شايد وقتي ديدم ميخنده و دورم ميچرخه نتونستم مثل خودش بي رحم باشم. خلاصه تموم شد.  اما باز موقع شام قهر کرد. شايد اون مثل بچه ها قهر کرد و يا شايد اونايي که پذيرايي ميکردن کوتاهی کردن اما به هر دليلي چون شام رو به نسبت بقيه با تأخير براش آوردن قهر کرد و شام نخورد. منم که انگار سرب داغ توی معدم ريخته باشن ديگه غذا از گلوم پائين نرفت. اون شبو رفتم خونه جوجو اينا اما حاضر بودم عزرائيلو ببينم اما اونو نه. اما فردا باهاش آشتی کردم چطوريشو الان يادم نيست. خلاصه اينم شرح اين چند روز. CPU  کامپيوترم هم که سوخته و منو بدبخت کرده. سوختنش به درک. گير نمياد. خدا کنه يه کمي زودتر اوضاع روبه راه بشه.

 


 
 
ادمه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

اومدم خونه. زنگ زدم به همکارم. بهش گفتم عموم فوت شده بايد برم شهرستان. موبايلم هم شارژ نداره.

موبايلو قطع کرده.

ديگه هم نرفتم شرکت. از همون روز هم هرروز دارم ميرم دنبال کار. اما خدايی اينقدر اعصابم راحت شده. ديگه هم اصلاْ دلم هوای اون خراب شده رو نکرده.

ديروز با ترخيص کارمون تماس گرفتم. روز بعد از من رفته بود شرکت. اون خانوم حاضر نشده بود کار کنه.  البته من حدسشو ميزدم. اون تيتيش کجا ميتونست دور از جون همه خر کاريايه منو انجام بده.

اونقدر دلم خنک شد . حالا هم تصميم گرفتم کل حقوقمو بگيرم.


 
 
اخراججججججججججج
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

سلام

بالاخره کاريو که بايد کردم.

روز شنبه ليست بيمه فروردينو آماده کردم. به رئيس احمق گفتم اين خانوم اگه ميخواد فردا با من بياد بيمه اونجارو ياد بگيره. حقوقو هم حساب کردم و همونطوری که گفته بودم حقوقو با حسابدارمون حساب کردم و از اونی که اونا گفته بودن بيشتر شد. قرار گذاشتيم برای فردا ساعت ۹ بيمه. رئيس گفت چرا ۹؟ گفتم بابا اين از تهرانپارس مياد ساعت ۹ برسه سعادت آباد هنر کرده. گفت باشه.

شب موبايلم زنگ زد. رئيس بود. حدس زدم که ميخواد بگه فردا نرو بيمه. از اون زن ايکبيريش هيچی بعيد نبود. منم موبايلو جواب ندادم و از دسترس خارجش کردم.

فردا قرار شد با جوجو بريم شرکت و من قرارداد و ساير رسيدهامو از توی پرونده بردارم.

کلی انرژی داشتم. نزديک شرکت جوجو گفت رئيست ميتونه ادعای سرقت کنه. پاک توی دل منو خالی کرد. اما تصميمو گرفته بودم. رسيدی که داده بودم و حقيقت نداشت و البته منم قبول نداشتم. وارد دفتر که شدم يکراست رفتم آشپزخونه و برقو قطع کردم و در نتيجه دوربين قطع شد. صدای قلبم توی کل ساختومن پيچيده بود. رسيدهارو برداشتم و برقو وصل کردمو زدم بيرون. وقتی توی ماشين کنار جوجو نشستم احساس کردم دارم غش ميکنم. رفتيم بيمه. زود ليستو پرداخت کردم و منتظر شدم. شاعت ۳۰/۸ بود. تصميم داشتم ديگه نرم شرکت. تا ساعت ۳۰/۹ هم منتظر شدم. نيومد.

منم با جوجو رلاه افتادم سمت خونه


 
 
ضميمه
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

البته يه چيزيو يادم رفت بگم. من صنم سيما رو  رقيب خودم نميدونم.

۱- در حد و اندازه من نيست و مال اين حرفا نيست که بتونه کار منو انجام بده

۲- ديگه اين کار هيچ ارزشی برام نداره. يعنی خيلی وقته  بی ارزش شده.

ميخوام کار مزخرفشو بذارم برای خودشو برم


 
 
چيکار کنم؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
 

نميتونم بگم زن جماعت تحمل رقيبو نداره. چون ميدونم هيچ مردی هم نيست که بتونه رقيبو تحمل کنه (البته اگه از جنس اووو نباشه)

امروز صبح ساعت ۸ رسيدم شرکت. ساعت ۳۰/۸ زنگ زدن. يه خانوم سانتی مانتال : سلام من آ.. هستم. سلام بفرمائيد.

ميدونستم اين مرتيکه کچل اراکی قراره کسيو بياره. روز ۴ شنبه با بی شرمی ميگه شنبه يه خانومی مياد اينجا. باهاش همکاری کن. توی دلم يه علامت توپ مامان بهش نشون دادم. خانوم اومد نشست. همکار خانومم اومد. خانوم آ.. اومد کنار ميزم و خيلی خيلی ريلکس گفت شما هستين که قراره من بيام جاتون؟ راستش اولش خيلی جا خوردم اما بعدش با لبخند بهش گفم احتمالاْ

تشریف برد نشست. بعدش کمی که گذشت گفت شما برای کارتون به زبان احتیاج دارین؟ گفتم نه نگران نباش. در حد همینی که زنگ بزنن و شما به همکارا وصل کنین. با کلی ناز و ادا که 90% احتمال دادم چشاش بابا قوری میبینه و منو با کسی دیگه اشتباه گرفته گفت نهه. اتفاقاً میخوام ببینم میتونم استفاده کنم یا نه. گفتم بلدی؟ باز عشوه ای اومد و گفت not bad

جلل خالق. اینو دیگه از کجا آورده بود. نتونستم جلوی خودمو بگیرم. این دفعه خندیدم.

مرتیکه کچل هم زنگ زد. خانوم آ.. اومده. آره. بهش کار یاد بده! مجدداً حرکت قشنگمو تکرار کردم. این دفعه زیر میز.

دختره یه کمی دیگه به قول بچه ها چ..ی اومد. دیدم حوصلشو ندارم محلش نذاشتم.

تا مرتیکه کچل خودش اومد.

هر کاری داری انجام میدی با این انجام بده. هی اومدو رفت داری چیکار میکنی به اینم بگو. دید حریفم نمیشه. دختررو برداشت برد توی اتاق خودش. میگه بهش یاد بده با چه فرمتی کار میکنیم !!!! خندم گرفت. اما عصبی گفتم یعنی چی با چه فرمتی کار میکنی. گفت یعنی خیلی کارا بلدی با کامپیوتر که من اصلاً سر در نمیارم. باز توی دلم گفتم از چی سر در میاری یارو خر. سری تکون دادم. نمیتونه توی چشام نگاه کنه. زل میزنم بهش. نگاهشو میدزده. خودش میدونه چه غلطی کرده. از زل زدن به قیافه نحسش خسته شدم اومدم بیرون. دختره نمیتونه درست راه بره. میخواد کار منو اینجا انجام بده.

خلاصه کلی دختررو فیلم کردم تا ظهر. ظهر دلم براش سوخت. دیدم طفلکی به چه هواهایی اومده. گفت شما اضافه کاری میگیری؟ گفتم نه. گفت این که خیلی وحشتناکه. گفتم همینه که هست. سر ظهر نوبت من بود غذا درست کنم. وقتی بهش گفتم ما غذا رو نوبتی درست میکنیم چشاش داشت در میومد. باز گفت این خیلی وحشتناکه باز من گفتم همینه که هست. یه کمی از قر و قمیشش کم شده بود. ظهر مرتیکه انتظار داره من کاریو که توی چهار سال یاد گرفتم به این دختره یاد بده. بیایید با هم برید بازرگانی. بعدش اتاق ایران و ایتالیا بعدش بانک... باز من مجبور شده از اون علامت بده استفاده کنم و البته بازم توی دلم. گفتم الان با من بیاد بانک. نشستم با حسابدارمونم بحث کردمو و بهش ثابت کردم حقوق های ماهارو اشتباه حساب کرده. لیست بیمه رو هم زود نوشتم. فردا با صنم سیما (به قول بی بی جونم) میریم بیمه. میخوام قرارداد و اون اقرار نامه کذاییو از توی پرونده بردارم.

نمیدونم. فقط میدونم دیگه نمیتونم بمونم.