Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

خانوم شما اخراجيد

سلام سلام

يه خبر خووووووووووووب

بازم اخراج شدم.

اگه گفتين به خاطر چی؟ چون ۳ روز رفتم مرخصی.

ايندفعه غيبتم طولانی تره. مگه مامان جونم دلش بسوزه و کامپيوترو درست کنه.

مواظب خودتون باشيد. بچه های خوبی باشيد . دستم به آتيش نزنيد تا برگردم

   + niloufar ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

شکر خدای مهربان

امروز قرار بود ديگه متنی ننويسم. اما هی مطالبی که ميخونم دلم نمياد اينجا نذارم . هم شما بخونين و هم برای بعداْ خودمم بمونه

    مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود و هر روز به درگاه پروردگار دعا مي‌كرد كه: ?چرا من؟ همه شادمان به نظر مي‌رسند، چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم؟? يك روز، به سبب درماندگي بسيار، به درگاه خداوند چنين دعا كرد: ?پروردگارا، تو مي‌تواني رنج‌هاي هر كس ديگري را به من بدهي، من براي پذيرش آن آماده‌ام، اما رنج مرا از دوشم بردار كه ديگر بيش از اين تاب تحملش را ندارم.?

    آن شب، وي خواب زيبايي ديد _ زيبا و افشا كننده. خوابي كه در آن پروردگار در آسمان ظاهر شد و خطاب به او و ديگران فرمود ?همگي رنج‌هاي خود را به معبد بياوريد.? همه از رنج‌هاي خود خسته بودند. و جملگي دعا كرده بودند كه: ?من براي پذيرفتن رنج‌هاي هر كس ديگري آماده‌ام، اما رنج مرا از من دور كنيد؛ رنج من غير‌قابل تحمل است.?
    بنابراين، هر كسي رنج‌هايش را در سبدي جمع كرد، و همه به معبد رسيدند. همه بسيار خوشحال به نظر مي‌رسيدند كه سرانجام دعاهاي‌شان مستجاب شده بود.
    و آنگاه خداوند فرمود: ?سبدهايتان را كنار ديوار بگذاريد.? همه سبدهايشان را كنار ديوار گذاشتند. سپس خداوند فرمود: ?حالا مي‌توانيد انتخاب كنيد. هر كسي مي‌تواند هر سبدي را كه مي‌خواهد بردارد.?
    صحنه‌ي شگفت‌انگيزي بود؛ مردي كه هميشه در حال دعا كردن و زاري بود، به سوي سبد خود شتافت، و پيش از آنكه هر كس ديگري بتواند آن را برگزيند، سبد را برداشت! اما او نيز شگفت‌زده بود، چون ديگران نيز به سوي سبدهاي خودشان شتافتند. همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. موضوع از چه قرار بود؟ براي نخستين بار، هر كس توانسته بود واقعيت بدبختي‌ها و رنج‌هاي ديگران را ببيند. _ سبدهاي ديگران نيز به همان بزرگي و يا حتي بزرگ‌تر از سبد خودشان بود!
    علاوه بر اين هر كس به رنج‌هاي خودش خو گرفته بود. كسي چه مي‌داند كه چگونه رنجي درون سبد ديگران است‌؟ دردسر چرا؟ حداقل رنج خودتان با شما آشناست، و شما به يكديگر عادت كرده‌ايد. ساليان بسيار اين رنج‌ها را تاب آورده‌ايد _ چرا چيزي ناشناخته را برگزينيد؟
    و همگي خوشحال و شادمان به خانه رفتند. هيچ چيزي تغيير نكرده بود، همه همان رنج‌ها را با خود برگردانده بودند، اما جملگي شاد بودند و لبخند مي‌زدند و از اين كه توانسته بودند سبد خود را باز آورند، لذت مي‌بردند.
    صبح آن شب، مرد ناراضي بار ديگر به درگاه خداوند دعا كرد و اين بار چنين گفت: ?براي اين رويا سپاسگزارم؛ ديگر هرگز درخواستي نخواهم كرد. هر آنچه را كه به من داده‌‌اي، براي من خوب است، بايد برايم خوب باشد و به همين سبب است كه آن را به من داده‌اي.?

   + niloufar ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

طالع بينی

اين طالع بينی متولدين آذر هست. چقدرم به منو جوجو ميخوره
 
 
 
 
کمان
1 آذر - 30 آذر
زندگي عاطفي وخانوادگي تو درشرايط مساعدي قراردارد چون همسرت با تمام وجود دركنارتو ايستاده و از تو حمايت ميكند جز اين مگر چه چيزي را ميخواستي؟

   + niloufar ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

چرا؟

دلم از خيلی روزا با کسی نيست

تو دلم فريادو فرياد رسی نيست..

سلام

ممنونم از راهنمائيهاتون در مورد مادر شوهر. امروز نمينويسم جز همين مطلب. يعنی اصلاْ حال وحوصله و هسش نيست. ديشب يه اشک فشانی مشتی به درگاه خدا کردم که خودم جيگرم به حال خودم کباب شد.  فقط ازش يه سوال داشتم. چراااا؟

اونم گفت بمون تو خماری تا جونت درآد.

اين چشمم که شده قوز بالا قوز. نميدونم چرا توش ورم کرده و قرمز شده. از بيرون معلوم نيست اما از داخل هم درد ميکنه هم قرمز شده.

خدا به خير کنه...

   + niloufar ; ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

مشورت

ميگم توی فاميل و دورو بر جوجو هر دختريو که من ميبينم مامان جوجو ميگه ميخواستم اينو بگيرم واسه جوجو. شمردم تا حالا تعدادشون خيلی زياد شده. اونم چی در مدلايه مختلف. بلند - کوتاه - چشم قشنگ - چشم ريز... خدا به جوجو رحم کرد زود منو پيدا کرد وگرنه بايد حرمسرا راه مينداخت.

به نظر شما اين مادر شوهر بازيه؟

يعنی مامان جوجو با ادعايه اينکه منو اندازه جوجو دوست داره و با توجه به اينکه خودش يه زن هست نميدونه من از اين حرف ناراحت ميشم و به اون دخترايی که ميگه حساس ميشم؟ يعنی منم بايد خاستگارامو رو کنم پيشش؟ يا به همين که از همه اون دخترا سرترم راضی باشم و در جوابش مثل احمقا لبخند بزنم؟

مادر شوهر بازيه اينجوريه؟ آهای اونايی که مادر شوهر داشتين؟

   + niloufar ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

دوستايه گمشده

صدفی جونم و شکوفه جونم کجايين شما؟؟؟

   + niloufar ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

فلاش بک ۳

سلام

روزها میگذشت و من غرق دنیایه بچه گانه خودم همه چیزو به شوخیو و مسخره میگرفتم. یه روزی از همین روزا بازم مثل همیشه داشتم میریختم به هم همه رو و توی شرکت پشت میزم غش غش میخندیدم. یکی با Id: Fire Boy اومد و توی Room شروع کرد باهام صحبت کردن. انگار دعوا داشت. بعدش من شیطنتم گل کرد و شروع کردم جوابشو دادن.. گفت بریم PM گفتم بریم. اما اگه رفتیم بهم فحش دادی چی؟ گفت نترس فحش نمیدم. خیلی بچه پررو بود. هی برام این آیکن   رو میفرستاد. یا باهام دعوا میکرد یا قربون صدقم میرفت. نمیفهمیدم جبهش چیه. بعدشم  اون روز گذشتو از فردا اون شد از اونایی که یه چند روزی کلید میکردم باهاشون چت میکردم. فردا و پس فردا و روزهایی دیگه. بچه خوبی بود و تنها مشکلی که داشت استفاده از همون آیکن کذایی بود و یکسری حرفهای عشقولانه که با معیارهایه من جور در نمیومد اما از کل کل کردن باهاش لذت میبردم.میگفت خواهر ندارم و بعضی وقتا منو آبجی صدا میکرد که میخواستم منفجر بشم. میگفت تو خواهرم باش .اون حرفا رو میزد تا حرصمو در بیاره منم فحشش میدادم اونم بهم میخندید. اولش با ادب شروع میشد. وسطش همش دعوا بود آخرش که میخواستم برم از دلم در می آورد. روز سوم که گذشت کلید کرد شماره تو بده.   گفتم ملت اینجا التماس میکنن من شماره بگیرم تو میگی شماره بده؟ گفت آخه من تلفن ندارم.  گفتم پس با چی کانکت میشی؟ میگفت از کافی نتم. جالب هم اینجا بود که هی دیس کانکت میشد. از بس اصرار کرد دیگه اعصابمو خورد کرد. گفتم یعنی شما خونتون تلفن ندارین؟ گفت چرا داریم اما مال داداشمه. خیلی بچه تخسی بود این حرفهاش شاخ رو سرم میسبزوند. یه روز گفتم کدوم کافی نتی که هی قطع و وصل میشه؟ مگه کافی نت هم دیس کانکت میشه. گفت دیدی که میشه. از رو هم نمیرفت. از تلفن که گذشت و من بهش شماره ندادم و خودشم شماره نداد چند روز بعد کلید کرد بیا همو ببینیم. اولش از اون افه خرکیا اومدم (اینو میگم چون خودم کنجکاو شده بودم ببینمش) بعدشم قبول کردم توی خیابون مفتح جلوی کمپانی BMW سر کوچه پائینیش برای ساعت 10 دقیقه به 5 قرار بذاریم. لباسامونم گفتیم چی میپوشیم. گفت بگو چه شکلی هستی؟ گفتم ... و وقتی مشخصاتمو براش گفتم گفت یه دفعه بگو خوشگلم دیگه. گفتم نمیگم چون هر کسی یه نظری داره. اونم قیافشو گفت و قرار موند برای فردا.

فرداش رفتم محل مورد نظر ( جمله رو ). سر کوچه یه باجه تلفن بود. موندم 5 دقیقه گذشت. چند نفری مونده بودن برای تلفن. یکیشون بود خیلی بهم نگاه میکرد اما هرچی نگاه به لباسهاش کردم اصلاً شبیه اونی که گفته بود نبود. دیدم نیومد خیلی عصبانی شدم. توی دلم فحش میدادم. تصمیم گرفتم یه زنگ به خالم بزنم و منتظرش بمونم تا بیاد. 5 تومنیو انداختم داخل تلفن و شماره گرفتم و حرفمو زدمو با عصبانیت برگشتم سمت هفت تیر. آذر ماه بود و هوا هم سرد بود. دقیقاً روز 21 آذرماه و 2 روز بعدش تولدم بود. داشتم میرفتم دیدم یه صدای پا از پشت سرم میاد. نگاه کردم دیدم همون پسرست که اونجا مونده بود. نیشش تا بنا گوش باز. نیلوفر خانوم؟؟؟ منم یه لحظه موندم فحش بدم یا نه نتیجش این شد که گفتم چرا نیومدی جلو؟ گفت خوب باید مطمئن میشدم. دستشو دراز کرد طرفم. بی اختیار و طبق عادتم دستکشمو در آوردم و باهاش دست دادم.همینطوری که میرفتیم گفت بریم یه چیزی بخوریم. گفتم من وقت ندارم با خالم قرار دارم باید برم سمت هفت تیر. گفت خوب همین جا. یه مغازه آبمیوه فروشی بود. گفتم باشه. رفتیم داخل و سفارش دادیمو تحویل گرفتیمو نشستیم. از قیافش معلوم خوشش اومده ازم. چون اصلاً نمیتونست نخنده. اما بر عکس من. اخمام توی هم. اصلاً اونی که فکر میکردم نبود. من از مرد ریشو متنفرم. اینم برداشته بود یه پرفسوری بلند گذاشته بود.من مرد لاغر دوستندارم . قدش بلند بود و چون هيچی اضافه نداشت لاغر به نظر ميومد گفتم چرا لباسات اونی که گفتی نیست؟ گفت دیشب تولدم بوده. اونا کثیف شده. اینا رو پوشیدم. گفت کی میتونم ببینمت. سرم بیشتر فرو کردم توی لیوان و گفتم هیچ وقت. دیدم گفت آبجی تورو خدا.  حرصم گرفت دوباره گفتم به من نگو آبجی. گفت خوب خانوم خوشگله. گفتم مرض. خندید گفت باشه مرض اما کی؟ گفتم من نیستم اهلش. گفت کاری نمیخواهیم بکنیم. همونی که توی چت میگیم اینجا میگم. گفتم نه.بلند شدم.ليوانو که تا قطره آخر محتوياتشو خورده بودم پرت کردم توی سطل آشغال واومدم بيرون. اومد دنبالم. توی میدون با خالم قرار داشتم. اومد موند کنارم. زل زده بود بهم. احساس میکردم میتونه درونمم ببینهو زیر فشار نگاهش معذب بودم. هی راه میرفتم و توی دلم به خالم فحش میدادم که چرا نمیاد. نمیفهمیدم داره چی میگه. چشمم برقی زد. به به خاله جون. خالمو بهش معرفی کردم. به خالم گفت این خواهر زادت چرا اینقدر اخمو و بد اخلاقه؟ خالم گفت مدلش اینجوریه و در حال رفتن گفت فردا ساعت 8 توی چت و دوئید رفت. خالم گفت این کی بود؟ گفتم یه دیوونه. گفت نه جدی؟ گفتم از همینا که یه دفعه میبینم. خالم گفت بیا با این دوست شو. این قیافش خوبه که. گفتم این؟؟؟؟ گفت آره. گفتم برو بابا... و بقیه راه هم یادمون رفت و طبق معمول گفتیم و خندیدیم.

 

   + niloufar ; ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

امروز که ...

راستی يه شعری جايی خوندم که خيلی به احوالاتم ميخورد

 بودیم کسی پاس نمیداشت که هستیم

باشد نباشیم که بدانند هستیم

   + niloufar ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

يه گريز کوچيک در جواب ...

در جواب يه جمله هايی نميدونم چی بگم. در جواب يه پررو بازيهايی. در جواب کساييکه عليرغم تقصير نه ۱۰۰٪ بلکه ۹۰٪ خودشونو ميزنن به مظلوميت و ضعيفی. در حالی که اين رسم زندگی کردن نيست.زندگی قشنگه. زيباست و ميتونه راحت باشه. اما از اولش راحت نميشه. حداقل برای ما. امثال ما بايد يه دوره ايو سخت بگذرونن و دست خودشونه اون دوره کی باشه. خيلی بده پشت کردن به کسی که قبول کرده ياور سختی هايه آدم باشه. خيلی زشته. و زشت تر و بدتر از همه چيز اينه که آدم نتونه حرفشو بزنه و سکان زندگيشو بده دست ديگران. منتظر باشه ديگران براش کاری کنن.

آدمايی که ميخواهيد ازدواج کنيد: يادتون باشه خاله بازی تموم شد. بچه بازی تعطيل شد. حالا قهرم ناراحت ميکنم فردا از دلش درميارم نيست. انتظار زيادی از کسی که مشکلاتش کمتر از خود شما نيست بی انصافيه. وقتی يکی به خاطرت از خيلی چيزا ميگذره مثل احمقا نباش. نه خودتو بزن به خريت که فکر کنه کاری که کرده باد هواست و برات اهميتی نداشته نه بدترش کن و بزنش به پررو بازی و فکر کن وظيفش بوده و مجبورش کن ديگه حتی به خاطرت هوا رو هم فوت نکنه.توی يه رابطه آدم وقتی از يه چيزی کم ميذاره از جايی ديگه جبرانش ميکنه.من وقتی انتظاردارم تو حال منو خانوادمو و ساير بستگانمو بپرسی بايد همينکارو برات انجام بدم. اگر ۲ بار انجام داديو من جواب ندادم نبايد به حساب زرنگی خودم و نفهمی تو بذارم. بايد بفهمم هر کاری جوابی داره. بايد بفهمم زمانی که آبرويه کسی ديگه به کارايه من بسته است تنبلی و يلخی بازی جايی نداره. کم کاری جايی نداره. اگه به خاطر علاقه ای که بهم داشتی به روم نياوردی و مراعات کردی ادامه دادن جايی نداره. چون توان آدمی حدی داره. فقط گفتن کلمه درک کردن مشکلو حل نميکنه. برای درک کردن کسی بايد حرکت کرد. قدمی براش برداشت.

وووووووووو

مهم تر از همه چيز بايد فهميد با کی طرف هستی. طرفت از اوناست که هر بلايی خواستی سرش بياری و فردا با يه قربونت برم و خريدن يه کادو از دلش در بياری يا نههه نميشه به همين راحتی از زير بار حرف مفت در رفت. بايد حواس آدم جمع باشه با کی و کجا صحبت مبکنه. الان که عصبانيه گند نميزنه به همه چيزو و انتظار داشته باشه طرفشم به راحتی بگذره.

آرههه. زندگی و داشتن همراه اونقدر هم که به نظر ميرسه راحت نيست. هر کسی که همراه ميشه برای ادامه همراهی بايد دليل داشته باشه. پس کسايی که خوب بلدين به منبر برين و حرفهايه آنچنانی تلاوت کنين: برای ادامه مسير بايد دليل وجود داشته باشه واون ادامه دليل چيزی نيست جز موردی که با پول خريداری نميشه و در صورت قطع کردن يا صدمه زدن به اين رشته انگيزه ای نمی مونه. فهميدنش هم کارسختی نيست.و دل هم از جنسی نيست که وقتی شکست به راحتی ترميم بشه. پس برای شروع زندگيی که ميخواهيم ادامه داشته باشه - با عشق و محبت باشه. با خيلی چيزايه خوب باشه بايد خيلی هواسمونو جمع کنيم. چون: اولين ماده لازمی که داره و بدون اون نميشه يه همراه خوبه.

 

   + niloufar ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

فلاش بک ۲

و حالا مابقی جریانات شیطونیهایه من،...

و یه مطلب مهمی که فراموش کردم و اصلاً به خاطر همون شروع به نوشتن کردم این بود که کسایی که با من چت میکردن حق استفاده از این ایکن  رو نداشتن. و حق بیان هیچ گونه حرفهایه غیر اسلامیو و غیره چون به محض اینکه از خط خارج میشدن من PM رو میبستم و حتی اگه خودشونم تیکه پاره میکردن دیگه جوابشونو نمیدادم. و خوبی سایتی مثل بدهی این بود که دست خودت بود که PM برات باز بشه یا نه و کسی نمیتونست اذیت کنه. خلاصه دیگه خوشم اومده بود حسابی. کلی دوست کلی طرفدار و البته دشمن. این وسط یه افرادیو بیرون میدیدم که ملاقاتشون تکرار میشد و بیشتر از یکبار بود و این در زمانی بود که هنوزم تصمیم نداشتم بیرون با کسی باشم. دلم نمیخواست موظف به کاری باشم. دوست داشتم آزاد باشم و قسمت مهم ترش اینکه میترسیدم. نه از اینکه با کسی دوست باشم نه میترسیدم طرفم آدم ناتویی باشه و میدونستم سنم کمه و ممکنه دل ببندم و حوصله آبغوره گیریو این حرفا رو نداشتم.

یه روز که با یکی از دوستام که ارمنی بود و خارج از ایران زندگی میکرد به اسم tony در حال شیطونی و سر کار گذاشتن یه یکی دیگه بودیم دیدم یه نفر با  داره توی روم فحش میده. اونم چی... خلاصه منم با اینکه هیچ وقت با این آدما هم صحبت نمیشدم بهش گفتم فلانی چرا فحش میدی؟ گفت تو دیگه حرف نزن چند نفر دورتن فکر کردی چه خبره. منم ناراحت شدم و گفتم خبری نیست اما احتمالاً تو از جایی دیگه میسوزی و گرنه من که کاری بهت نداشتم. بهم PM داد و گفت بابا خسته شدم. از صبح تا حالا مخ هر دختریو میخوام بزنم و باهاش حرف بزنم یا زودی میخواد از همینجا یه راست برم خاستگاریش یا میبینم داره با 10 نفر چت میکنه و به جای اونا به من جواب میده. من که خودم تخصصم توی چت همزمان با چند نفر بود خنده ام گرفت و گفتم خوب چرا فحششو به من دادی؟ گفت ببخشید. گفتم 1 دقیقه دیگه به منم فحش ندیا. من دارم با 5 نفر دیگه چت میکنم. گفن خدایی؟ گفتم خدایی. گفت قاطی نمیکنی؟ گفتم نه. گفتی دیر جواب نمیدی؟ گفتم نه. گفت تایپیستی؟ گفتم نه. گفت خیلی وقته چت میکنی؟ گفتم 3 ماه.گفت اینو دیگه باور نمیکنم. هم زبون درازی. هم دوستات زیادن. الان 13 تا PM دارم که دارن تهدیدم میکنن و بهم فحش میدن که چرا به تو اونجوری گفتم. منم خندیدم و گفت خوب دیگه. اینجوریاست و خودم تعجب کردم 13 نفر از کجا اومد. اون روز باهاش صحبت کردم. میفت 28 سالمه. توی صدا و سیما کار میکنم. ازدواج نکردم و این حرفا. وقتی بهش گفتم چرا ازدواج نکردی دیر شده؟ گفت به کی اعتماد کنم؟ به دخترایی که هر روز با یکی هستن؟ گفتم اونوقت پسرا فقط با یه دخترن؟ گفت نه. گفتم خوب دخترا چطوری اعتماد میکنن؟ گفت نمیدونم. خلاصه شده بود کار هر روز تا یه هفته. اولش باورش نمیشد با چند نفر همزمان میتونم چت کنم و باورش نمیشد چتم سالم باشه. وقتی متنهایی که تایپ میکردم برای بقیه رو براش send میکردم کم کم باورش شد. جزو محدود کسایی بود که بهم شماره نداد وایمل نداد و ایمل نخواست و ایمل نزد. داشتم به حرف زدن باهاش عادت میکردم و داشت جزو دوستایه بی خطرم قرار میگرفت. پسر خوبی بود و شرایط منو رعایت میکرد. و البته یکسری از حرفهاشو باور نمیکردم. مثلاً اینکه مهندس برق صدا و سیما باشه و سمتی داشته باشه و ...

بعد یه هفته اومد گفت دارم میرم کابل. کلی خندیدم. مال زمانیه که امریکا حمله کرده بود به افغانستان. گفتم جون من؟ گفت باور نمیکنی؟ گفتم مگه جنگ نیست ؟ گفت خوب باید برم مأموریته. گفتم اینهمه ازدواج نکردی نری با یه زن افغانی برگردی. کلی خندید و گفت سعی خودمو میکنم. و رفت..

روزها ادامه داشتو کارهایه منم...

 

   + niloufar ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

بازم منو بازم دعوی

سلام

به سلامتی و خوبی و خوشی امروز اولین دعوی توی محل کار جدیدم صورت گرفت.

حالا میگین تو مگه هاری داری هی دعوی میکنی؟ من توضیح میدم قضاوت با خودتون.

دیروز این یارو مهندسه که از قرار قبلی اینکه همه رئیس ها یا درازن یا کچلن یا چاق یا کتوله یا یه چندتاییش با هم، این رئیس جدید منم یه مرد دراز چاق و البته پدرش هم که اون یکی رئیسم هست ایضاْ همین خصلت رو داره. اینجا پدر و پسر با هم کار میکنن. دیرو این یارو پسره یا به قول پاچه خوارهای اینجا مهندس یه جدول به من داد که اصلاح کنم و براش بیارم. منم 1- داشتم کارایه بایگانیه به هم ریخته و درب و داغون شرکتشونو سر و سامون میدادم از طرفی تلفن فرت و فرت زنگ میزد از طرف دیگه پدرش یا همون حاج آقا هی نامه میداد براش تایپ کنم. شماره مجوز میخواست که منم که سر از این چیزا در نمیاوردم تند تند میگشتم تا بتونم پیدا کنم و خلاصه همش در حال دویدن بودم. بین کارهام هم جدولو آماده کرده بودم. اما چون همش یا در حال جواب دادن به تلفن بودم یا در حال رفت و آمد به اتاق حاج آقا فراموش کردم جدولو به این مرتیکه دراز بدم. آهان یادم رفت تازه هی خودشم فرت و فرت زنگ میزد شماره فلانیو بگیر. به اون یکی اینجوری بگو. به اون یکی اونجوری بگو....

امروز اومده میگه چرا دیروز جدولو ندادی؟ میگم آماده کردم اما به خاطر کارهای پدرتون... نگذاشت حرفمو تموم کنم گفت اون ارزشی نداره. کار وقتی انجام شده که دست من باشه و چند تا چرت و پرت دیگه و بعدشم گذاشت رفت. نشسته بودم داشتم حرفاشو با خودم حلاجی میکردم و کلی هم عصبانی بودم و بازم مثل همیشه که موقع عصبانیت یه جای بدنم درد شدید میگیره رگ پشت کمرم شروع به تیر کشیدن کرد. رفتم اتاقش و گفتم من سوال دارم؟ وقتی همزمان شما و پدرتون کار دارین کار کدومتون واجب تره؟ دیدم یهو انگار فحش ناموس بهش دادی... من کی جدولو دادم؟ ساعت 30/9 – کی رفتم؟ 12 خوب چقدر این جدول وقت میبره؟ گفتم 30 دقیقه. گفت میدونی چیه؟شما خیلی کندی!!!!!!!!!!! اینو که گفت انگار برق 3 فاز از سرم پرید. چون من همیشه به خاطر سرعت عملم برای انجام کار و عجول بودن معروفم. رئیس قبلی که خودش توی عجله کردن اعصاب همه رو خورد میکرد به من میگفت خانوم آرومتر. اینقدر عجله نکن حالا این یارو که از بس از روی صندلیش تکون نخورده باید هیکلشو ببینین. اینو که گفت دیگه خیلی عصبانی شدم. چشام تا سر حدش باز شده بود و زل زده بودم بهش. گفتم باید برید از پدرتون بپرسید. ایشون بهتر میدونن من دیروز چیکار کردم. اونم باز گفت من شما رو آوردم اینجا. منم از اتاقش اومدم بیرون. کثافت اشغال فکر کرده منم مثل این بقیه دارم از گشنگی میمیرم و باید مجیز اینو بگم. خیلی حرصم گرفت. اما به قول مامانم آب رودخونه سرده...

 

   + niloufar ; ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

؟

سلام

اين کی بوده نامه فدايت شوم منو به خودش گرفته؟ اونم چی؟ با اون آيکن کذايی 

                               

   + niloufar ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

فلاش بک

سلام

میخوام حالا که زدم بر طبل بی عاری یه کمی فلاش بک بزنم و مرور خاطرات کنم.

سال 81 اردیبهشت و روز دومش بود که رسماً کار کردنو شروع کردم. توی شرکت همون مرتیکه کچل. با اینترنت قبلنش آشنا شده بودم. آخه خاله جونم که اون موقع از همه بهم نزدیک تر بود توی یه شرکت که سرور اینترنت بود کار میکرد. اونجا دیده بودم چت میکرد. توی سایت میرفت و .... اما هیچ وقت به جز خوندن جک کاری دیگه توی اینترنت انجام نداده بودم.

خلاصه شروع کارم، دسترسی به انترنت نامحدود و خلوت بودن و در اصل تنها بودن توی شرکت راهی شد که منو کشوند به طرف اینترنت و نهایتاً چت.

من تا وقتی که رفتم سر کار دختره فوق العاده فوق العاده پاستوریزه ای بودم. تا پایان پیش دانشگاهی چادر سرم میکردم. حتی یک دونه از موهام هم پیدا نبود و اصلاً انگار چشمم پسر جماعت رو نمیدید. به قولی مطلقاً توی این خطا نبودم.

خلاصه توی شرکت کارم شده بود چت کردن. شاید روزی 5-6 ساعت آنلاین بودم. اونم کجاااا توی سایت bedehi قربونش برم. ( فیلترش کردن)

زبون درازی و حاضر جوابی و البته پا ندادن به هیچ پسری انواع و اقسام پسرا رو دورو برم جمع کرده بود. به چه نیتهایی اومدن. وقتی به قول یکیشون با خصلت مردونه من طرف میشدن یا بیخیال میشدن یا منو هم جزو دوستایه پسرشون قبول میکردن. یادمه وقتی اولین دوستم به اسم دراکولا ازم خواست آدرس ایمیلمو بهش بدم تا عکسشو برام ایمل کنه موندم چی بگم. من ایمل نداشتم. من از اینترنت یاد گرفته بودم.   Connect=> www. Bedehi . com è username è passwordè start

 آره. خلاصه مثل همیشه روی صداقتم غلبه کرد و خیلی ریلکس گفتم ندارم. گفت چرا؟ گفتم بلد نیستم درست کنم. البته ناگفته نماند چون دارایه تایپ فوق العاده سریعی بودم و البته زبون دراز کسی باور نمیکرد مبتدی باشم. کلی بهم خندید و خودش برام ایملی ساخت و عکسشو برام فرستاد. تیریپ وسترن و مخصوصاً عکسیو انتخاب کرده بود که بهم نشون بده ایران زندگی نمیکنه. هم از قیافش و هم کارش خوشم نیومد. این بود که پی ام رو بیخیال شدم و جلوی اسمم یه NOoO PpMm خوشگل تایپ کردم. هواداری همچنان ادامه داشت. دوستایه جورواجوری پیدا کرده بودم. به محض وارد شدنم مثل لوطیایه سر کوچه سلام علیک میکردیمو گاهی شیطونی. ملتو میذاشتیم سر کار و آی میخندیدیم. منم هرروز که میخواستم با خالم برم خونه شماره هایی که گرفته بودمو مثل غنیمت جنگی برمیداشتم میبردم به خالم نشون میدادم که بدونه وارد شدم بعدشم کلی هررر و کررر و بعدشم از توی پنجره ماشین شوت میشدن توی خیابون. بعضیا خیلی اصرار میکردن بیرون ببینمشون. اونموقع محل کارم هفت تیر بود. اولش خیلی مقاومت کردم اما بعدش دیدم هم فاله وهم تماشا. شروع کردم به قرار گذاشتن. اما راستش از اون دخترایه نامرد بودم. از دور اگه میدیدم خوشم نمیاد با خاله جونم کلی میخندیدیمو میرفتیم. بعضی ها هم بودن که میدیدمشون و البته چون قصد دوستی بیرون نداشتم اصرارهاشون برای ادامه بی نتیجه میموند و اونایی که کلید میشدن میگفتم باشه و وقتی دیگه زنگ نمیزدم میومدن توی روم و تا میتونستن فحش میدادن. منم پررو تر از این حرفا.

خوب چون از راه میخوام برم با مامان جون هام (مامان خودم و مامان جوجو) بازار باید بلند شم و آماده شم. بقیه اش باشه برای بعد. امروزم که دیگه ترکوندم وبلاگو.

فعلاً

 

   + niloufar ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

نامه فدايت شوم

يه نامه و متن خيلی خيلی جالب که مفتخرم که بگم که از يه وبلاگ کش رفتم و چون مثل شما نميتونم بنويسم( بلد نيستم)  اينجا يا هر چيز ديگه ای و شما روش کليک کنيد و مطلب مورد نظر منو ببينين بدون نام و نشان ميذارمش. خدا از من بگذره و رفتگان شمارو هم بيامرزه.

 

علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم

دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم

به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود

در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و

بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه

اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گيرد

تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش  که

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري

محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم

خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم

و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

<< دوستت دارم >>

   + niloufar ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

طبل بی عاری

 

بزن بر طبل بی عاری

که آنهم عالمی دارد

   + niloufar ; ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

زورخونه

بنام خداوند خورشيد و ماه

خداوند روزی ده رهنما

خداند راه و خداوند رای

خداوند روزی ده رهنمای

يک و دو سه و چهارووو...

  مثلاْ فکر کنين الان از اون دمبل ها گرفتين و دارين ميندازين بالاو ميچرخين دور خودتون. چه احساسی دارين؟

   + niloufar ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

خداوند

اگر خداوند تو را به مصیبت دچار کند
جز خودش هیچ کس قادر نیست مصیبت را از تو دور کند
و اگر به تو برکت خیر بدهد، بدان که اوست که بر همه چیز قادر است
 
آنچه را خدا به تو اختصاص دهد، از دست نخواهی داد
. حتی اگر بر بال نسیم باشد
 
خدايا منم که نوکرتم و اينا داشته باش منو

   + niloufar ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

تسليت

سلام

يه مطلب مهم رو يادم رفت بگم. تسليت ميگم شهادت خانوم فاطمه زهرا (س) رو به همه اونايی که دوستش دارن.

بعدشم يادم رفت بگم ۲ شب پيش خواب ديدم رفتم حرم امام رضا (ع). با مامانم بودم. قبل از رسيدن به دری که در جوار قبر مطهرش هست مامانم بهم گفت من ميخوام اول زيارت نامه بخونم و رفت که جايی بشينه. اما من مثل هميشه که تا نبينمش دلم اروم نميگيره رفتم که برم زيارت. اما نميدونم سر از کجا در آوردم. وارد يه راهروهايه زير زمينی شدم که همش پله بود. خيلی ترسيده بودم. هرچی ميرفتم به حرم نميرسيدم. بعدشم از خواب بيدار شدم و برای جوجوم تعريف کردم.

اما به همينشم راضيم. خيلی دلم براش تنگ شده. خيلی

جوجو بهم قول داده قبل از عروسی ببرم مشهد.

   + niloufar ; ۳:٤۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

چقدر تو خری

چقدر دلم ميخواد الان متونستم صدای هايده رو گوش بدم. با صدای بلند.

تو اين غربتی که هستم دارم ميميرم حاليت نيست.

بازم دستو تو دستم ميخوام بگيرم حاليت نيست.

حاليت نيست ديگه. کاريش هم نميشه کرد.

راستی کسی درمانی برای سردرد دائم نداره؟ البته همراه با فشار پائين و لرزش بدن و البته حالت تهوع  دکتر رفتم. داروهاش همون موقع ايه. يه درمان ديگه؟ فوری فوری.

 

   + niloufar ; ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

منه بی تو

سلام

دوستایه گلم که بهم لطف داشتین. دلداریم دادین. راهنمایی کردین. دعا کردین و ....

ممنونم. ممنونم و متأسفم که با نوشته هام ناراحتتون کردم. برای همین هم تصمیم گرفتم دیگه هر وقتی که از دست جوجو ناراحت بودم و یا مشکلی برام پیش اومد تا اطلاع ثانوی مطلبی اینجا ننویسم. تا شما با خوندنش ناراحت نشین و خودم با خوندنش بعداً یه احساسهایه ناجوری بهم دست نده. شکلک  نماد ناراحتی از جوجو میشه که به همین بسنده میکنم. هرچند میدونم این نوشته ها مثل مورد دیروز ممکنه به دردم بخوره و بشه سند. اما دیگه خسته شدم. نمیتونم هم سختیو تحمل کنم هم با نوشتنش دوره اش کنم و هم اسباب ناراحتیه بعدنمو فراهم کنم.فکرم خیلی آشفتست. و فعلاً دارم به نتایجی نه چندان رضایت بخش و نه چندان مطلوب میرسم.

جوجوی عزیزم که این وبلاگو میخونی: نیا ازم بپرس چرا نوشتم اینارو. خیلی داری اذیتم میکنی. به عبارتی اون روی سگمو بالا آوردی و همین روزاست که کاری که نبایدو انجام بدم. میذارمت به حال خودت. هر کاری عشقت میکشه انجام بده. بر من لعنت اگه بگم چرا. اما نوبت منم میرسه. اونوقته که نمیتونی جواب بدی.

دوستت دارم. میدونی که خیلی دوستت دارم. وگرنه ....

 

   + niloufar ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

مرخصی

سلام

فردا مرخصی ام. دوستايه بلاگ فايی به خدا چندين مرتبه اومدم وبلاگاتون اما نظردونيتون خرابه.

برای منو جوجوم دعا کنين.

ممنونم

   + niloufar ; ٤:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

اين نيز بگذرد

سلام

با چه جمله ای شرع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نميدونم!!!!!!!

بهتره بدون موضوع و عنوان و هیچ جمله خاصی شروع کنم.

اولش به نویسنده پست خیر اندیش: سلامت باشین

و نویسنده پست مسافر: نمیدونم کی هستی اما فکر نکنم با خوندن وبلاگ من فهمیدن خصوصیاتی که گفتی کار سختی باشه!!! فقط احتمالاً از مارپل بازی خوشت میاد خوب من باهاش مخالفتی ندارم. اما از وقتی که سر کنجکاویم همچین یه نموره ضرر متقبل شدم اگه یه موردی واضح بود ذهنم بهش میپردازه و اگر نبود ذهنمو بهش اجاره نمیدم. و اگرم قصدت تعریف بود خیلی ممنون لطف دارین. خوبی از خودتونه.

شروعش چطور بود؟

و اما جریان پست بدون نظر بالاخره با یه بیمارستان و زیر سرم رفتن و این حرفا به پایان رسید. از شرحش معذورم چون خیلی طولانیه و من هنوز در دوران نقاهت (نقاحت ، نغاهت ، نقاهط ، نقاحط، نغاهط ، نغاحط ،...)به سر میبرم. خلاصه بازم آشتیو بازم قولو بازم انتظار برای اینکه ببینم ایندفعه مرد من عمل میکنه یا بازم من باید دماغم بسوزه؟؟؟

دیگه چی؟ ؟ هیچی. راستش در اثر خوردن و تزریق مسکنهای قوی هنوز گیجم و البته بازم فشارم پائین اومده.

 

   + niloufar ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

بازم منو و دل گرفته ام

سلام

ميخوام جريانات اين دوروز تعريف کنم. و البته چون خطاب به جوجوی عزیزم هست نظر خواهی برای این یادداشت فعال نیست و نمیخوام هیچ کدوم از دوستایه گلم در مورد این یادداشت چیزی برام بنویسن. این فقط و فقط برای جوجوی عزیزم هست.

پنجشنبه که جوجوی عزيزم اومد دنبالم که با هم بريم خونه. قرار بود بياد خونه ما و از بعد ظهر پیش من باشه. موقع رفتن چون روز پنجشنبه اعصابم توی شرکت از شلوغی خورد شده بود با کلی ذوق پله هارو دوئیدم پائین که برم پیش جوجو. راه افتادیم. دلم برای جوجو تنگ شده بود. کمی که گذشت جوجو گفت حالا برناممون چیه؟ گفتم هیچی میریم خونه. نهار میخوریم. بعدش استراحت. بعدشم کمک به مامان ( داداش بزرگم قرار بود از کاشان بیاد) بعدشم خوب شب میشه میشینیم پیش هم. جوجو گفت وقتی میخوای خوابی که موقع استراحتته و برای من وقت نداری ( که تا حالا پیش نیومده جوجو خونه ما باشه و بیدار باشه و من بخوابم جز 2 شب که اونم بازی با سونی خیلی طول کشید و منم خوابم برد) بعدشم که میخوای کمک کنی من باید همینجوری بمونم حوصلم سر میره. ناراحت شدم. انگار خونه خودشون چیکار میکرد.

 

(("من خودمو تطبیق میدادم. خیلی پیش اومده بود وقتایی که با باباش کنفرانس داشت من ساعتها مینشستم پیش مامانش و با هم حرف میزدیم. پیش میومد که خودش پای تلوزیون بود و من توی آشپزخونه به مامانش کمک میکردم. چون به خاطر اون رفته بودم خونشون بهونه گیری نمیکردم. منم خیلی وقتا دلم خواسته بود فقط با خود جوجو تنها باشم. اما خودش میدونه من وقتایی که میرم خونشون تا ساعت 12 هم شده بشینیم و با هم حرف بزنیم اونم همه با هم. اما خونه ما اگه خیلی بیدار نشسته باشیم ساعت 30/10 یا استثنایی 11 و خیلی پیش اومده خونه ما که جوجوی عزیزم مشغول بازی کردن بوده و من در حین انتظار خوابم برده. وقتی اونجوری گفت خیلی ناراحت شدم. خلاصه حرفایه کوچولو کوچولو یه دفعه دادمون بلند شد. اعصابم خیلی از دستش خورد شد. من خیلی بهش گفته بودم هیچ انتظاری فعلاً ازش ندارم جز اینکه تنها نمونم. اما انگار به گوش خر یاسین بخونی.

خودش خوب میدونه من چرا کمتر میرم خونشون. خودش خوب میدونه خیلی چیزا رو. کار به جایی رسیده که وقتی حرف کارش شد من گفتم شاید اگر من ازش یه چیزاییو میخواستم زودتر میجنبید برای کار مامان خودش تائید کرد. خودش خوب میدونه من دختری نیستم و نبودم که منتظر باشم کسی برام پول خرج کنه چه اون موقع که باهاش دوست بودم چه الان که خیلی وظیفه ها در قبالم داره. خودش خوب میدونه چقدر هواشو داشتم. اینا هیچ منتی روش نیست. من وقتی قبول کردم با جوجوازدواج کنم یعنی آبروی منو اون یکی. یعنی غرور منو اون یکی. اگر غرور جوجو پیش حتی پدر و مادر من بشکنه من  خودم خورد میشم. من به جوجو گفتم همیشه میخوام از همه سر باشه. میدونه من حاظرم هر کاری انجام بدم اما شخصیتش و غرورش پیش خوانواده من که عزیزترین و نزدیک ترین کسایی هستن که من دارم حفظ بشه. خودش میدونه من همه تلاشمو کردم برای این کار. حتی اگه پول از جیباشم سرازیر میشد من کسی نیستم که تا وقتی توی خونش نرفتم ازش درخواستی بکنم. این همه سال بدبختی کشیدم و کار کردم برای خودم جایگاهی بدست آوردم. چرا؟ چون حتی حاضر نیستم جلوی بابام دست دراز کنم برای پول. میدونه من چقدر توی این موردا عزت نفس دارم. اما اون روز با کمال وقاحت گفت آدم وقتی پول نداره هیچ جا حساب نمیشه. گفت مامان ( مامان من) راست میگه. آدم با پول ارزش داره. من باید گورمو گم کنم تا وقتی پول داشته باشم. خدایی توی 4-5 ماهی که بیکار بود هرروز از من سوال کردن کار جوجو چی شد. روز نبود که من توی خونه درگیری درست نکنم که چرا میپرسین. هیچوقت نذاشتم کسی بهش بگه چرا. پدر مادر من که منو از سر راه پیدا نکردن که نپرسیده و ندیده بدن من برم. اما به جز همین یکی دو ماه قبل نذاشتم بهش بگن چیکار داری میکنی. من اونهمه تعریف کردم. زرنگه. فلانه بهمانه. انگار نه انگار 2 ماه دیگه میخواد زندگی شروع کنه. همش خواب.

بابا آدم 2 ساعت کمتر بخوابه نمیمیره. خجالت نمیکشی وقتی بهت میگم بریم فلان جا میگی نه خسته ام میخوام برم بخوابم؟ من غروب از سر کار میام خسته نیستم؟ پس کو دوران عقد؟ تموم شد. مگه من دل ندارم. مگه دیگرانو نمیبینم. وقتی من بهت فشار نمیارم تو هم پاک باید از اون سرش بگیری؟ میگی من نمیام خونتون خوب نیا. فکر کردی اینقدر طاقت دوریتو ندارم؟ نهخیر. دلیل دارم. میخوام حدا اقل وقتی گفتن چرا این اینجوری اون اونجوری جواب بدم بابا ببینین چقدر دوستم داره که از کنارم تکون نمیخوره. وقتی تو به خاطر پسر خاله ات از خونه ما میری من چه جوابی بدم؟ با کمال پررویی با اینکه اونو ظهر هم دیدیو خونتون بوده میایی میمونی جلوی من میگی من میخوام برم خونه مجتبی اومده. خوب برو. اگه اونه نامزدت برو. اگه اون میخواد فردا باهات زندگی کنه رو. اگه اونه همه جا کنارت برو. اگه فردا پس فردا میخوای بدبختیاتو و خوشیاتو با اون قسمت کنی برو. بدبخت فردا که اون دختره بهش جواب مثبت داد اگه دیگه سال به سال دیدیش. من دارم خودمو واسه تو تیکه پاره میکنم تومنو میذاری میری پیش پسر خالت؟ خدا برات نگهش داره. من که صبرم زیاده. اما فردا نمیتونی جواب کاراتو بدی. من میگم هیچ توقعی ازت ندارم اونوقت تو پول نداشتنو میکنی منت سر من که من نمیام تا پول نداشته باشم. به درک. نیا. فکر پولو باید از روز اول میکردی. نه حالا. من خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی. اما

اما داره این مال وقتیه که منو به همه ترجیح بدی. اینهمه ما اومدیمو رفتیم بابای من که به سخت گیری معروفه از ترس مامانم یک کلمه نگفت چرا اونوقت تو با پررویی میمونی توی روی من میگی آقاجون درست میگه نباید اینقدر بریم و بیائیم. آخه خجالت نمیکشی اینو به من میگی؟ کی کسی از گل بالاتر به تو گفته؟ میخوای ول کنم بذارم همه چیو با خودت حل کنن تا بفهمی یه من ماست چقدر کره داره؟ فکر میکنی چرا من همش اعصابم خورده؟ از بس حرص کارایه تورو میخورم. چون خیلی وقتا جوابی ندارم بدم اما بازم میزنم به پررویی. دیگه قرار نیست با من اینجوری کنی. تو الان بابا مامانت تحمل 1 روز دوریتو ندارن. فردا میخوای با من زندگی کنی؟ من رفت و آمدمو کم کردم که وابستگی کمتر بشه. ما میخواییم فردا زندگی کنیم. نمیخواییم خاله بازی کنیم. بفهم اینو. تو که عرضه داری چرا خرج نمیکنی؟ چرا نشون نمیدی؟

میدونی من با آدمایی که قدرمو ندونن چیکار میکنم."))

خلاصه رفتیم رسیدیم خونه و من رفتم و اونم رفت. شبش با تمام اعصاب خوردیم باز زنگ زدم به مامانش و باهاش حرف زدم. با خودم گفتم گناه اون چیه طفلک. بعدشم که قرار شد فردا بریم بیرونو مامانم زنگ زد اونا رو هم دعوت کرد.

فردا صبحش جوجو اومد با مامانش اینا. من داشتم توی اتاق لیاس میپوشیدم که بریم. اومد لای در اتاقو باز کرد. توی چشاش خنده بود. دلم نیومد بهش نخندم. اومد بغلم کردو و گفت من بدون تو هیچم. خیلی خره. چون میدونست منم بدون اون هیچم. سرمو گذاشتم روی سینش و سعی کردم ناراحتیو از دلم بیرون کنم و مثل همیشه موفق هم شدم.

رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. راستی یادم رفت بگم با برادرمو و خواهر بزرگم و بچه هاشون بودیم. رفتیم پارک کوهسار. مامانش خواست برای شب برادرمو دعوت کنه. اما از اونجا که خواهر کوچیکم هم توی راه بود و میومد خونمون و خواهر برادرم هم خواستن خونه ما باشن (نا سلامتی بعد مدتی اومده بودن خونه باباشون) و همونطوری که خودشون میدونن آدم نمیتونه مهمونشون مجبور کنه و برداره ببره جایی دیگه مثل شبی که اونا قول دادن بیان خونه ما و وقتی پسر خالشون اومد علیرغم اصرار مامانم برای اومدن اون هم به خونه ما نیومدنو گفتن مهمون داریم خوب ما هم مثل اونا و تازه از بیرون اومده بودیمو همه کثیف و خاکی باید کمی تمیز میشدیم و کمک مامان بیچاره ام که از دیروزش در تدارک مهمونی بود و دست تنها همه کارارو انجام داده بود می بودیم. وقتی جلوی خونه ما رسیدیم من 10 دقیقه توی کوچه موندم تا جوجو اینا تصمیم بگیرن. دیدم همینجوری موندن و همو نگاه میکنن و منم چون کلید داشتم رفتم بالا که در خونه رو باز کنم. وقتی مامانم اینا اومدن و درو بستن گفتم جوجو اینا کو؟ مامانم گفت رفتن!!!!!!!! من فقط داشتم از تعجب شاخ در می آوردم. یعنی از من خداحافظی نکردن؟ البته اینو توی دلم گفتم. چون عادت ندارم پیش مامانم آبروریزی کنم. بله. حتی منو قابل ندونستن یه خداحافظی کنن. نه جوجو. نه مامان باباش و نه داداشش. آی سوختم آی ناراحت شدم.خلاصه اینم پایان تلخ یه روز خوب بود..خیلی دلم شکست. اما بازم  به روی خودم نیاوردم و وقتی مامانم غروب برای حضار آش پخت و سهم جوجو اینای قهر کرده رو داد به من و گفت ببر سوئیچو از بابام گرفتم و براشون بردم و جالب بود وقتی رفتم جوجو خواب بود. داداششم مامانشو برده بود بیرون بگردونه و باباش تنها بود. یعنی این حالتو ترجيح داده بودن به اینکه خونه ما بمونن و جوجوی عزیزم اینقدر هول رفتنو خوابیدن بوده که حتی یادش رفته بود از من خداحافظی کنه. بعدشم که شب داداشم و بچه هاش رفتن خونه خواهرم. خواهر کوچیکم هم موند خونه ما تا امروز صبح بره خونشون.

امروز صبح هم که بابا جونم تکمیلش کردو و الکی الکی با مامانم دعوا را ه انداخت و اعصاب همه رو گ..ی کرد. الانم که اینقدر دلم پر بود که اینهمه نوشتم هنوز راحت نشدم و دلم میخواد سر به بیابون بذارم.

امروزم زود تعطیل میشم.

یه سرم باید برم بانک.

دیگه هم بسه.

خداحافظ تا سه شنبه.

 

 

   + niloufar ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

...

سلام

در مورد اين آدرسی که گذاشتم قصدم دعوت به اين کارا نبود اصلاْ- برای خنده گذاشتم البته اگه قابل باور باشه که ميدونم نيست. برای اون آقا يا خانومی هم که ترکه گفته باشم من با ترکا هيچ خصومتی ندارم. به کسی هم فحش نميدم. به جز همين دوستايی هم که برام پيغام ميذارن برای کسی ديگه پيغام نميذارم. اما اگر شوخی کردی جالب بود فقط گفته باشم با بابا و مامانم کاری نداشته باش که من لرم و تعصب دارم. تمام دنيا رو فدای يه تار موی مامان بابام ميکنم. شوخی خوبه اما نه با همه چی. اگرم جدی بودی که خوب جوابتو نميدم چون ...

   + niloufar ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

منم آره...

سلام

در مورد تجارت اينترنتی يا به قولی کسب در آمد از اينترنت کی چيزی ميدونه؟ من چند تا سايت ديدم برام جالب اومده. هم ايرانی هم خارجی. چون زبانم افتضاح هست ايرانيو عضو شدم. جالب بود برام. هر تبليغيو ۲۰ ثانيه نشون ميده بعدش ۲۰ تومن پول بهت ميده. البته اگه بده. اما شماره حساب بانک ايرانی ميگيره.

اينم داده :

www.monizon.com/?Ref=niloufar700
گفته بذار تو وبلاگت ملت بيان عضو بشن تو امتياز بگيری
به قول داداش جوجو جلل خالق قدرت خدارو

   + niloufar ; ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

عشقولانه

تصاوير عشقولانه.

تقديم به جوجوی خودم و همه اونايی که همو دوست دارن نه (عاشق همن)

از اينجا به بعدشم هم ميتونين شاعرانه باشين هم ميتونين بخندين

 

 

 

 

 

راستی برام بنويسين کدوم عکس قشنگتره

   + niloufar ; ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

چشم زخم

سلام

الان يه ۲ ساعتی ميشه دارم وبلاگ اينو اونو ميخونم.

بيشتر از همه وبلاگاييو دوست دارم که مثل خودم از اتفاقات مهم و حتی پيش پا افتاده زندگيشون مينويسن. تجربيات ديگران جالبه و اينکه بدونی يکی دور از تو و يا حتی نزديک تو چطوری داره زندگيشو ميگذرونه. شايد توی همين خاطرات و روزانه ها تجربيات خيلی با ارزشی باشه که حتی خود نويسنده هم متوجهش نشه.

اوه چه عالمه فلسفه نوشتم. يادم نمياد اينجا نوشتم ظبط ماشين جوجو رو دزد برد يا نه. راستش حوصله مرور هم ندارم. خدايی يه چند روزی داشت از زمين و آسمون ميباريد. من تمام وجودمو ترس گرفته بود. شايد خيليا بگن خرافات اما من به چشم خيلی خيلی عقيده دارم. و اين روزا شديداْ احساسش ميکردم. خلاصه روزی که ظبطو دزد برد هم اسفندی دود کرديمو هم صدقه ای داديم و هم سفارش کرديم تخم مرغی بشکنن. کسی نگه خرافاته که من شديداْ بهش عقيده دارم.

خدا هرگونه بدشانسيو خطريو از جوجوی عزيزم دور کنه. از همه اونايی که دوستشون دارم دور کنه. از خواننده های وبلاگم دور کنه. در کل از همه آدمای خوبی که به خاطر خودشون ديگرانو قربانی نميکنن دور کنه.

وای من چقدر امروز يه جوری شدم.

بهتره قبل از اينکه شروع به خوندن خطبه های نماز جمعه نکردم فرمايشمو تموم کنم

   + niloufar ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

روزانه

سلام

چند روزی ميشه که فرصت نشده مطلبی بنويسم.

الانم به علت سردرد و خواب آلودگی و سوزش چشم مختصر و مفيدش ميکنم.

۱- رفتيم تالارو ديديم برای ۲۵ مرداد.

۲- تالارش قشنگه و خوشم اومد و البته قسمت مهمترش اين بود که جوجو خوشحال بود و خوشش اومد.

۳- ديروز رفتم و پولمو از اون مرتيکه کچل گرفتم

۴- و فهميدم با رفتنم چه بلايی سرش اومده- کامپيوترم خراب بود. دستگاه تایپو داغون کرده بودن.

شرکت به هم ريخته اوضاعشون به هم ريخته.

و رئيسم همش ميگفت هر وقت مشکلی داشتی و نتونستی اونجا کار کنی به خودم بگو  فقط التماس نکرد.

۵- اون حسابدار عوضی بالاخره زهر خودشو ريخت و حقوقمو جوری حساب کرد که نه چشمم ديد و نه دلم. با حقوق ۲۳۰ تومن سنوات ۴ سالو برام ۷۷۰تومن حساب کرد. حالا چه جوری به دست اورده بود من نميدونم و البته حوصله بگو مگو هم نداشتم همونو برداشتمو اومدم.

ديگه هم فعلاْ خبری نيست تا بعد.

در امان خدا

خدا نگهدار

   + niloufar ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

يه روز خوب با آدمای بد

سلام

از کجا شروع کنم؟ امروز حوصله غر زدنو ناراضی بودنو ندارم. حالم خوبه. خدارو هزار هزار مرتبه شکر. هوا هم که عاليه. فقط ميمونه گرفتن حق و حقوقم از اون مرتيکه کچل. يارو ديوونه. ميخواد واسه چندر غاز پول اعصابمو به هم بريزه. اينا ديگه چقدر زرنگن. زنگ زدم به حسابدارشون. ميگه امروز بيا رسيد و چيزا رو امضإ کن. شنبه بيا پول بگير. فکر کرده من ببو گلابي ام.

منم گفتم الان نميتونم بيام. شنبه ميام برای جفتش.

ديگه اينکه بی پولی شديداً داره فشار مياره. ديدين وقتی يکی ميخواد يه دستمال خيسو بچلونه چطوری ميپيچش؟ خدا ماهارو گذاشته توی اون دستماله و ميپيچونه. ميخواد ببينه کی صدامون در مياد. ماهام که پوست کلفت.

اين مرده ( رئيس جديده) هم فکر کنم با حقوقم مشکل پيدا کرده. از صبح که ليست بيمه رو نوشتم گذاشتم جلوش انگار داره حکم اعدامشو نگاه ميکنه.

يه سوال تکراری:

چرا مردم هر چی پولدار ترن خسيس ترن؟ اين از اون قبلی خيلی خيلی پولدار تره. اون ديگه خدايي سر رد کردن بيمه و حقوق  اينقدر جون نميداد. هرچند اونم يه خری بود واسه خودش. يعنی دور از جون پولدارايه غير خسيس همشون يه خرين واسه خودشون. همشون سروته يه کرباسن.البته استثنإ هم هميشه هست. بعضيا که من ديدم. اونقدر با شرف و وجدان هستن که آدم ميمونه اين که بنده خداست اينهمه مهربونه خدايي که آفريدش چيه.

ديگه کاشکی ظهر بشه. هم دلم برای جوجو تنگ شده. هم خوابم مياد. هم دلم ميخواد برم خونه. نميدونم چرا هرچی به عروسی نزديک تر ميشم بيشتر دلم ميخواد خونمون باشم. يه حسی دارم. حس اينکه برم خونه خودم خيلی خوبه. اما حس جدا شدن از همه چيزايي که تا حالا باهاشون بودم و خو گرفتم سخته. مثلاً جدا شدن از پدر و مادر و خواهر و برادر. خيلي برام سخته. اين روزا خيلی زودتر دلم براشون تنگ ميشه.

دوست دارم همش دورو برم باشن.

ختم کلام. خدايا مثل همه آدمای محتاج: برسون فلوس به ميزان کافی. الهی آمين 

 

   + niloufar ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

چی وگووام

سلام

ميتونم بگم در آستانه کور شدن هستم.

ديروز که حالم بد شده بود اينجا مرخصی گرفتم و ۱ ساعت زودتر رفتم خونه. و به محض رسيدن سريع رفتم و خوابيدم. نزديکای غروب و يا بهتر بگم شب بود. با سر و صدای مهمونای داداشم بيدار شدم.

باز خوابم برد. اينبار با صدای بابام بيدار شدم. داشت غرغر  ميکرد.

چشامو که باز کردم گيج گيج بودم. نفهميده بودم جوجو کی اومده بود.اومد و منو از رختخواب کشيد بيرون. شب موند خونه ما. اولش تصميم گرفتم باهاش آشتی نکنم. آخه خيلی اذيتم کرده بود. خيلی دلم از دستش پر بود. اما وقتی مثل بچه ها قهر کرد و باز سروته دمر خوابيد خندم گرفت. يه لگد محکم زدم پشتش. اونم خندش گرفت. ديگه آشتی کرديم. کلی حرف زديم. يک هفته ای ميشد درست نديده بودمش.

ديوونه ميگه من باهات لج کرده بودم. مارو ببين رو ديوار کی يادگاری نوشته بوديم. تا ساعت ۳۰/۳ بيدار بودم و باهاش حرف زدم. قرار شد ديگه بچه خوب باشه.صبح هم باز منو آورد رسوند و رفت دنبال درست کردن ماشين.

   + niloufar ; ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

بدون شرح

بدون شرح

 

 

 

   + niloufar ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()

خيلی ...

نييدونم چی بگم. زبونم قاصره.

فقط بدون خيلی ..ي

   + niloufar ; ٩:٥٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
comment نظرات ()