Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تقديم به ...
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳۸٥
 

سلام

اينم يه عکس تقديم به جوجوی عزيزم و همه اونايی که به عشق و دوست داشتن اعتقاد دارن


 
 
فلاش بک ۵
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
 

چت كردن منظم از فردا شروع شد. هم براي من و هم براي اون. اون كه ديگه اصلاً نميرفت. هر ساعتي كه كار داشتم ميموند تا بيام. ركورد بعضي روزا ميرسيد به 5 ساعت. آخه 2 تا همكار جديد آورده بوديم. 2 تا آدم فضول. و البته عقده اي. جفتشون عقده رياست داشتن. و من ازشون كناره گرفته بودم. خانومه از من 10 سال بزرگتر بود و آقاهه يا همون مدير فروشمون 16-17 سال. من با همين كوچيكيم بعد از رئيس حرف آخرو ميزدم و خيلي مواقع حرف رئيس حرف من بود. البته به سبب 3 سال سابقه و البته بازم به دليل اعتماد بي نهايتي كه بهم داشت. دليلي نميديدم توي جنگ اون دوتا براي قدرت دخالت كنم. جايگاهمو داشتم. اما غافل از اين كه اونا تحمل ندارن منه يه الف بچه به اونا بگم بايد چيكار كنن. شروع كردن به زير آب زني. رييس دهن بين هم كشت منو تا فهميد اينا دارن چه غلطي ميكنن.چند بار تا مرحله ترك كار رفتم. اما به لطف همكار ديگم كه در اصل موقتي بود و ترخيصكار شركت بود و با راهنمائيهاي اون دست اون دوتا رو براي رئيس رو كردم. هرچند اونا هيچ وقت كوتاه نيومدن و دست از سرم بر نداشتن. نگرانيهايه كاري و اعصاب خورديهاش شده بود بحث هر روز منو مير عشق. منو راهنمائي ميكرد. دلداري ميداد. مثال ميزد برام. تجربه هاشو ميگفت. از همصحبتي باهاش خسته نميشدم. اون هم ميگفت كاش شبها هم ميشد با هم حرف بزنيم. كم كم بهم فهموند كه سادگي و صداقت و روحيه بچه گانه ام براش خيلي خيلي جالبه.يعني خود خودم. خودم براش جالب بودم. به حرفش شك نكردم. چون قبل از ايني كه ببينه منو اين حرفو بازم بهم زده بود اما ملاقاتهايه حضوري صميميتمونو بيشتر كرد. اما فقط در حد حرف. باهاش حتي دست هم نميدادم. بهش فهمونده بودم معتقدم. با اينكه ميدونستم معتقد نيست به اين مدلش ديگه .. اما اون رعايت كرد اعتقاد منو. من با خودم عهد كرده بودم.تقريباً بيشتر پاركهايي كه قابل رفتن باشنو رفته بوديم. خيلي بهش وابسته شده بودم. اما به هيچ عنوان به خودم اجازه نميدادم فكري در موردش بكنم. چون اولاً از يكطرف ميديدم خيلي صميميه از طرفي ميديدم به هيچ عنوان منو وارد زندگيش نميكنه. يعني در موردش هيچي نميدونستم. جز اين كه توي صدا و سيما كار ميكنه. از مهندس هاي برتر و ناظر اونجا هست. وضعيت ماليش خوبه و اين از طرز خرج كردنش معلوم بود. اعتقاد داشت به حدي كه دستو پاشو نگيره. خدارو قبول داشت . و ميدونستم يه تعدادي خواهر و 1 برادر داشت. ميدونستم از اون بچه هايئه كه توي خونشون خيلي مسئوليت به عهده شه. و حتي خواهر هاش كه ازدواج كرده بودن خيلي انتظارا ازش داشتن. برام حرف ميزد از كارش. و وقتي هم از دست خانوادش شاكي ميشد برام درد دل ميكرد. مخصوصاً از دست خواهر بزرگش. يكي از خواهر هاش هم توي لندن زندگي ميكرد. هيچ وقت طوري رفتار نميكرد كه بتونم چيزي از رفتارش استنباط كنم.

5/1 ماه بعد از اينكه باهاش آشنا شدم تصميم گرفتم برم و گواهينامه رانندگيمو بگيرم.

3 سالی میشد که با ماشین بابام رانندگیو یاد گرفته بودم. البته نه در حد حرفه ای. در حد جاده های بیرون شهر. چند ماهی یکبار که باهاش میرفتم ولایت برای امتحانا مینشستم پشت رل. یه روز بهش گفتم اسم نوشتم کلاس رانندگی. همیشه سر به سرم میذاشت و صدامو در میاورد و وقتی من به شدت اعتراض میکردم اون غشو ریسه میرفت و بهم میفهموند کارش عمدی بوده و منم از این که بازم نتونسته بودم خودمو کنترل کنم بیشتر اعصابم خورد میشد. گفت اوووه. الان تا یه سه چهار دوره ای باید امتحان بدی تا قبول بشی. گفتم نخیر من دفعه اول قبول میشم. گفت عمراً. خانوما و این هنرها؟؟؟ اونم با یه نیشخند ناجور که در عرض یک ثانیه درجه حرارتمو برد روی هزار. گفتم چی گفتی؟؟ گفت خانوما و این هنرا؟ گفتم و اگه من دفعه اول قبول شدم چی؟ گفت محاله. گفتم بر فرض محال؟ گفت اگه قبول شدی هر کاری که بگی انجام میدم. یه فکر شیطانی به سرعت از مغزم گذشت و گفتم هرچی؟ اونم انگار برق چشممو دید و گفت هرچی. گفتم باشه. پس منتظر باش. گفت یعنی الان باید بترسم؟ گفتم خودتو تموم شده فرض کن. گفت نمیتونی. با حرص گفتم میبینیم و بازم صدای قهقه اش بود که حرص منو درآورد.

کلاسها شروع شد. برام مهم نبود مربیم کی باشه. به خودم مطمئن بودم. به خاطر کمبود مربی خانوم با موافقت خودم مربی آقا بهم دادن. با خالم قرار بود جلسه هارو برم. یه مربی پیر. شروع که کردم کلی تعریفو تمجید کرد که کلاس احتیاج نداشتی و دیوونه بودی و این حرفها. آخر ساعت دیدم توی هر دور که میخوام بزنم یا دنده عوض کنم دستمو میگیره. دو سه دفعه دستمو کشیدم. گفت اگه بدت میاد دستم به دستت بخوره دستکش دستت کن. منم فردا رفتم بعد از یه قشقرق حسابی عوضش کردم. به یه آقایی که مونده بود اونجا توی آموزشگاه و از مربی دفاع میکرد و نمیذاشت مربیمو عوض کنن به شدت بگو مگو کردم. آخرشم فهمیدم بعله ایشون افسر امتحان گرفتنه. اما کوتاه نیومدم. کارم کشید به دفتر مدیر و بالاخره با ذکر دلیل عوضش کردم. با یه دختره انداختنم از خودم دیوونه تر. از اول تا آخرشو توی خیابونا ویراژ میدادیم و سر به سر ملت میذاشتیم.هیچ وقت سر کلاسهای تئوری نمیرسیدم. آخراش. اونم چون مسیرم دور بود خوابم میگرفت و هیچی نمیفهمیدم. تا شب امتحان هم نمیدونستم کتابمو کجا گذاشتم. شبش هم یه لشگر مهمون از راه رسیدو اجازه نداد بفهمم کتابه کجاست. کتاب آئین نامه رو 2 سال قبل خونده بودم. کتاب مربوط به بابام مال سال 1345. فرداش به علت کم خوابی بسیار کسل رفتم سر جلسه. هیچ امیدی نداشتم. اصل قوانینو میدونستم. همیشه بابام عملی بهم یاد داده بود. اما تئوریش همون 2 سال پیشیه بود. از شانس هم افتادم گروه اول. افسره قیافمو یادش بود. گفت به به شاگرد همیشه خواب. امروز سر امتحان خوابت نبره ها. 10 دقیقه وقت داری. کل سوال ها رو از ترسم توی 3 دقیقه جواب دادم. بلند شدم. افسره گفت گفتم خوابت نبره نگفتم جواب نده. گفتم جواب دادم. گفت غلط غلوط؟ خندیدم. سری ما که تموم شد اومد منو یکی دیگه رو صدا کرد و گفت شما قبولین و به اون 3 تا گفت ردین. گفتم چند تا غلط؟ گفت 3 تا. گفتم اااا کدوما؟؟ گفت برو . گفتم ترو خدا میخوام بدونم کدوم اشتباه بود. یکی محکم زد پشتمو گفت همش درست بود زرنگ خانوم برو. پریدم بالا. رفتم . بابام گفت حالا زیاد ذوق نکن. اصلش امتحان شهریه. گفتم اونم به جاش. تا 1 هفته نشد برم امتحان بدم. دختره مربیم هی زنگ میزد پاشو بیا امتحان بده. بعد یک هفته جور شد برم. صبح ساعت 7 رفتم اونجا. البته بعد از اینکه کارتمو گم کرده بودمو از ساعت 6 تا 30/6 صبح دنبالش گشتمو و کلی اعصابم ریخت بهم. آدرس محل امتحانو دادن گفتن برید اونجا. با بابام رفتم. دیدم یه عالمه دخترو پسر جمعن. افسر نیومده بود. موندیم اونجا. بابام گفت من میرم نیم ساعت بنزین بزنمو بیام. گفتم باشه. مونده بودم اونجا دیدم دختره مربیم اومد. گفت آهای ذلیل مرده بیا ببینم. رفتم باهاش سلامو علیک کردم. یکی زد تو سرم گفت چقدر بهت گفتم بیا امتحان بده. گفتم نشد. گفت حالا امروز قبول نمیشی تا حرفی که بهت میزنن گوش بدی. گفتم واسه چی؟ گفت امروز افسر عوض شده. نمیدونم به چی حساس هست که بگم رعایت کنی و حتی سفارشتو بکنم. گفتم توکل بر خدا. فوقش قبول نمیشم دیگه. گفت برو انگار اومد. بچه ها دور یه ماشین جمع شده بودن. افسره پیاده شد. چشمتون روز بد نبینه. قربون قزاقهای زمان رضا شاه. اخمو. کچل. وای وای. ترسیدم. گفت اول از دخترا امتحان میگیرم بعد پسرا. اسمارو میخونم. 4 نفر 4 نفر گروه گروه شین. اسم دخترارو که خوند اسم من نبود. گفتم آقا اسم من نیست. گفت تو کی هستی. گفتم دختر بابام. همه خندیدن. گفت از همین الان گفته باشم لوس بازی و بی ادبی نداریم. کلی خورد توی ذوقم. اسممو گفتم گفت برو آموزشگاه ببین چرا کارتت نیومده. گفتم آقا صبح رفتم گفت اسمم توی لیست امروز هست. عصبانی داد زد یعنی من کورم؟ نیست کارتت. برو. کم مونده بود عین بچه ننه ها شروع کنم به عر زدن. جلوی خودمو گرفتم. از توی جمع اومدم بیرون. بابام هنوز نیومده بود. اعصابم دیگه خیلی قاطی کرده بود. گفتم خدایا یه کلمه بگو میخوای منو ضایع کنی دیگه. خوب ردم کن چرا اینقدر اعصابمو گ..ی میکنی؟  بابام سر. کله اش پیدا شد. اومد جلو گفت چی شد؟ گفتم میگه کارتت نیست باید بری آموزشگاه. اونم یه سری غر زد. داشتم میترکیدم. با توپ پر رفتم آموزشگاه. از در که رفتم عین غربتیها شروع کردم داد زدن. البته دست خودمم نبود. دیگه صبرم لبریز شده بود و البته کارو برای خودم تموم شده میدونستم و شرطو باخته. دختره هر چی گفت فرستادم داد نزن من ساکت نشدم. همونی بود که روز تعویض مربی خیلی اذیتم کرده بود. حسابی هرچی دلم خواست بارش کردم و به حرف اون یکی که گفت برو بگو از اول بگرده برگشتم به محل امتحان. دیدم همه دخترا دارن میرن. از یکیشون پرسیدم چی شد؟ گفت دخترا تموم شدن. همشونو رد کرد. گفتم یا امام حسین. رفتم دیدم اولین سری پسرا رو نشونده توی ماشین. دوئیدم رفتم گقتم آقا گقتن دوباره بگردین. گفت کی به شما گفت بری؟ من 100 بار اسمتو صدا کردم. کارتت قاطی کارت پسرا بود. گفتم حالا چیکار کنم. دخترا که تموم شدن. پسری که جلو نشسته بودو پیاده کردو و گفت بیا بشین. یه نگاهی به سه تایه عقبی که نیششون تا بنا گوش باز بود کردمو گفتم با اینا؟؟؟؟ گفت زود بشین. منم زود پریدم پشت فرمون. اونقدر حول بودم که متوجه روشن بودن ماشین نشدم و خواستم از اول روشنش کنم. گفت روشنه. کلی عرق ریختم از خجالت. توی 3 سال رانندگی هیچوقت ماشین بابامو در حین رانندگی خاموش نکرده بودم حتی زمانی که در اوج مشکل فنی بود. نمیدونم کلاجش بالا بود چه مرگش بود تا پامو از روی کلاج برداشتم ماشین خاموش کرد. گفتم ااااا من تا حالا ماشین خاموش نکردم. گفت اشکال نداره روشن کن راه بیافت. خیلی حرصم گرفته بود. راه افتادم. از چهار راه که خواستم بگذرم توقفی نکردمو گذشتم. یه ماشین اونور پارک بود. گفت کنارش پارک کن. دوبل. نگاه کردم دیدم سر راهش یه چاله خیلی بزرگ هست. دیدم اگه بخوام ماشینو توی چاله نندازم اونجاوری که باید نمیتونم جای مناسبی کنارش پارک کنم برای همین با کمال خونسری به آرومی ماشینو از توی چاله که نسبتاً عمیق هم بود رد کردم. گفت دستت درد نکنه. از توی چاله؟ گفتم خواهش میکنم آخه اگه نمیرفتم توش نمیتونستم خوب پارک کنم. سرشو با تاسف تکون داد. کنار ماشین پارک کردم. گفت دنده عقب بیا پشتش پارک کن. من اصلاً با آئینه بغل نمیتونم کار کنم و به شدت به آئینه داخل ماشین عادت دارم از توی آئینه نگاه کردم دیدم سه تا کله بزرگ راه عقبو بسته. نمیدیدم. برگشتم به پسرا گفتم سرتونو بیارین پائین. اونام زود سرشونو خم کردن. دزدکی یه نگاهی به افسره کردم دیدم داره میخنده. از همه معیارهایی که بهم یاد داده بودن برای این کار استفاده کردم .  دستمو پشت صندلی افسره گذاشتمو دنده عقب رفتم. هنوز ماشین به درستی صاف نشده بود. که گفت خوبه. دیدم ای ول. با ماشین جلویی نیم متر بیشتر فاصله ندارم. گفت آفرین. رانندگیو با بابات یاد گرفتی. گفتم آره. یعنی بعله. باز خندش گرفت اما دید میبینمش زود خودشو جمع کرد. گفت پارکت خیلی خوب بود. مثلشو چند سالی میشه توی بچه هایی که امتحان میدن ندیدم. گفتم قابلی نداشت. دید باز پررو شدم گفت میتونی خیابونو دور دو فرمون بزنی؟ گفتم اینجا که راحت میشه دور یه فرمون زد.!! گفت همونیو که بهت میگم انجام بده. گفتم چشم. ماشینو طوری بهش دور دادم که از نصف خیابون بیشتر استفاده نشه و بفهمه توی خیابون تنگ هم میتونم. بازم گفت آفرین عالی بود. تا سر خیابون یا همون چهار راه فاصله ای نبود. گفت میتونی از اینجا تا اونجا رو سرعت بری؟؟ گفتم اینو دیگه حتماً میتونم و در عرض سه سوت مسیر به اون کوتاهیو 4 تا دنده عوض کردم البته با سرعت مناسب. گفت خوبه بزن کنار. یه پارک مشتی هم زدم. گفت شناسنامتو بده. گفتم ردم؟ گفت چی فکر میکنی؟ گفتم نه. قبولم. ایندفعه از پررو بازیم آشکارا خندید و گفت قبولی. کیفم با بابام بود از اونجا تا پیش بابامو نمیدونم دوئیدم یا پرواز کردم. کیفمو گرفتم . اونم باهام اومد. پیش ماشین که رسیدم شناسنامه رو بهش دادم. بابام خم شد بهش خسته نباشی گفت و پرسید جناب سرهنگ قبول شد؟ اونم سرشو تکون داد و گفت دخترتونه؟ بابام گفت بله. گفت بهتون تبریک میگم دختر خیلی باهوشی دارین. بابام دستمو که توی دستش گرفته بود همچین داشت فشار میداد که صدای استخون هامو داشتم میشنیدم. سرشو بلند گرفتو و گفت ممنونم. پسرا بهم تبریک گفتن. منم که دیگه اصلاً توی این عالم نبودم که شرطو بردم. فقط شرطم برام مهم بود


 
 
فلاش بک ۴
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
 

 

سلام

فاصله افتاد وسط اين فلاش بك ها. اما بهتر از هيچيه به نظرم.

خلاصه فرداي اون روز ساعت 8 نرفتم. يعني يه نيم ساعتي بعد رفتم. من هيچ وقت نميتونستم به كسي رسماً بگم خوشم ازت نمياد براي همين بايد به روش موش و گربه بازي رو بيارم متأسفانه.  تنها حرفي كه در مورد ديروز بهش گفتم اين بود كه چرا لباسايي كه گفته بودي نپوشيدي؟؟!!! اون روز كمتر از روزهايه ديگه باهاش حرف زدم و بر خلاف روزايه ديگه كه بيشتر روي چتم با اون بود با بقيه هم صحبت ميكردم. اون روز شماره تلفن خونشونو بهم داد. يعني شماره اتاقشو نه خونشونو!!!! كسي كه ميگفت تلفن مال داداشمه. منم كه توي اون روزايي كه اصرار داشت تلفن ازم بگیره قسم خورده بودم شماره رو هر جوري شده ازش بگيرم اما تلفن نزنم. هر روزي كه باهاش چت ميكردم ميگفت خيلي بي معرفتي چرا زنگ نميزني. اون خواهان ارتباط بيشتر بود و من كناره ميگرفتم. همش فكر ميكردم چرا تا قبل از ايني كه منو ببينه بهم تلفن نداد و حتي بعدش كلي باهام محتاط تر صحبت ميكرد. اما من تلفن نميزدم. خيلي زمان نبرد تا چت كردن باهاشو تعطيل كردم. يعني بردمش توي ليستي كه موقتي بود.

ميگذشت و منم ميگذروندم. هر روز دوست جديد. هر روز مسخره بازي. ديگه ايني كه پسرا حرفهايه خر كننده بزنن. بگن با بقيه فرق دارن. فقط دوستي سالم ميخوان و اين مزخرفات برام حرفهايي بود خيلي خيلي تكراري. اين وسط بودن كسايي هم كه واقعاً پسرهايه خوبي بودن از جمله يه پسري بود به اسم اميد. البته ميگفت اسمش اميده اما من كه باور نكردم. دانشجوي دانشگاه صنعتي شريف بود. واقعاً پسر خوبي بود. سالم و پاك. ترك بود از اون درجه آخرا. لهجه داشت . اما به جرأت ميگم يكي از بهترين پسرايي بود كه ديدم. يكي دو باري بيرون ديدمش. من نميخواستم دوست بيرون داشته باشم. نميدونستم چطوري اينو بهش بگم. چون ايني كه گفته بود اهل هيچي نيست واقعيت داشت. بازم بازي موشو گربه و طفلك وقتي از گربه رقصونيهايه من کلافه شد گفت به كسي علاقه مند شدي؟ گفتم نه. روحيم خوب نيست. خيلي سعي كرد مثلاً منو شاد كنه. اما من ميخواستم بدون اين كه ناراحتش كنم بيخيالم بشه. خيلي بچه بود. يه سال از خودم بزرگتر بود. اونم فكر كرد من خيلي حالم خرابه رفت. و درست يك هفته بعدش توي چت در حالي كه داشتم يه قشقرق تازه درست ميكردم مچمو گرفت. گفت انگار حالت بهتر شده؟ گفتم نه. دارم به زور ميخندم به خودم تلقين كنم حالم خوبه و اونم گفت باشه و ديگه توي چت هم نديدمش.

يه روزم كه باز داشتم شلوغ ميكردم يكي اومد گفت سلام. من برگشتم. گفتم تو كي هستي؟ گفت مير عشق. من كه پاك يادم رفته بود گفتم مگه كجا بودي؟ گفت اي بابا. مارو باش گفتيم رفتيم افغانستان توي جنگ الان يكي هست توي ايران دعا كنه ما سالم برگرديم. من با كمال پر روئي گفتم يعني جدي جدي رفتي افغانستان. گفت مگه باور نكردي. گفتم نه. اولش جا خورد بعدش كلي خنديد. گفت خوشم مياد حرفتو ميزني عين خيالت هم نيست به كسي بر بخوره. گفتم خوب نيست؟ گفت چرا درستش همينه. كاش همه اينطوري بودن. گفتم دعا نكن كه دنيا جهنم ميشد. بازم كلي خنديد. يه چند روزي باهاش چت كردم. چند روزي كه چه عرض كنم يكي دو ماهي. اصرار براي اينكه همو بيرون ببينيم شروع شد.. يه اخلاقاي داشت خيلي باحال بود. در عين ايني كه خيلي پايبند ادب و اخلاق بود و البته موقعيت اجتماعيش كه حالا ديگه باور كرده بودم چون سوالهايي كردم كه جواب داد مجبور بود اون رفتارو داشته باشه اما بعضي وقتا كه عصباني ميشد يا خسته ميشد يه حرفايي ميزد من ميمردم از خنده. بعدش معذرت خواهي ميكرد. منم يه روز بهش گفتم ناراحت نباش همه يه روحيه در پيت هم دارن كه بعضي وقتا خودشو نشون ميده. بازم كلي خنديد. اصلاً بهش وابسته نشده بودم و علاقه اي هم نداشتم ببينمش. خيلي اصرار كرد. راستش ادب و معرفتش اجازه نداد بيشتر سر بدونمش. قبول كردم. قرار شد مشخصاتمو براش بگم. اولين بار بود بعد اون همه مدت ازم سوال ميكرد چه شكلي هستم. براش توصيف كردم. وقتي حرفام تموم شد ديدم ساكته و جواب نميده. چند بار صداش كردم. جواب نداد. گفتم يعني اينقدر وحشتناك بودم كه ترسيدي؟ گفت نه. گفتم پس چي؟ گفت راستش ميترسم. گفتم از چي؟ گفت مشخصاتي كه گفتي شبيه دختر خالمه. يادم رفت بگم تنها كسي بود كه اسم واقعيمو بهش گفته بودم. از نظرم خيلي قابل اعتماد بود. گفتم چي؟؟؟؟؟ گفت ميترسم تو دختر خالم باشي. راستش حال و حوصله حرفهايه فاميلو ندارم. اينبار من خنديدم. گفت چيه؟ گفتم نترس. من اصلاً پسر خاله ندارم. گفت جدي ميگي؟ گفتم آره. خلاصه قرار گذاشتيم براي اون روز ساعت 5 عصر. بهش گفتم اگه 1 دقيقه هم دير كني من رفتم. گفت مطمئن باش. گفتم من از كجا تورو بشناسم. گفت خيالت راحت من تورو ميشناسم. من ميام جلو. ساعت 5 دقيقه مونده بود به 5 از شركت پريدم بيرون. تا جايي كه قرار گذاشتم 2 دقيقه راه بود. خيلي بچه و احمق بودم. حتي فكرم به اين نميرسيد كه نزديك محل كارم قرار نذارم.ساعت 5 اونجا بودم. كسي نبود. موندم. ساعتمو نگاه كردم. 1-2 دقيقه بابت ديرو زود ترافيك. 3 دقيقه هم بابت معرفت. ساعت 5 و 5 دقيقه رفتم....خوشحال و خندان. هم جانب معرفتو به جا آورده بودم و هم آقاي ادب و معرفت خجالت زدم شده بود.

فرداش توي چت اومد با يه دنيا معذرت خواهي. منم با يه دنيا قهر. گفت بابا من تا بيام از جام جم بيام تا هفت تير. يه گل هم سر راهم برات بخرم به خدا توي ترافيك موندم. من فقط 20 دقيقه دير رسيدم. گفتم فقط؟؟؟ من كه گفتم 1 دقيقه هم نميمونم. گفت يعني همون 5 رفتي؟ گفتم نخير تا 5 و ربع موندم اونجا. گفت اي داد براي 5 دقيقه. و خلاصه كلي افه خركي و اونم كلي معذرت خواهي. كشتمش تا بخشيدمش مثلاً. ديگه روش نميشد بگه بيا ببينمت

توي اين بين بازم fire boy رو ديدم. بازم يه چند مدتي جسته و گريخته باهاش صحبت ميكردم. بازم از همصحبتي باهاش لذت ميبردم. همش كل كل. فحش ميداديم. بحث ميكرديم. جفتمون كله شق از رو هم نميرفتيم. يه بار ديگه وقتي داشتم باهاش حرف ميزدم گفتم دنبال CD mp3  شاهرخ ميگردم. گفت من دارم برات ميارم و اين بهونه اي شد كه بازم ببينمش. قرار نبود باهاش جايي برم. فقط قرار بود برم و سي ديو ازش بگيرم. با خالم رفتم. سر ايستگاه طالقاني قرار گذاشته بوديم. ميخواستم با خالم برم سپهسالار براي كيف. تا اونجا باهامون اومد. كلي بهم گفت بيمعرفت. دستمو گرفته بود و ول نميكرد. منم از اين عادتها نداشتم. نهايت خلافم دست دادن بود. موقع خداحافظي ازم قول گرفت يه روز باهاش قرار بذارم كه بريم بيرون. توي خيابون دستمو گرفته بود. احساس ميگردم همه دارن نگام ميكنن هرچي گفتن باشه گفت نه بايد قول بدي. تو نامردي. ميري پيدات نميشه.قول دادم. تا يه چند روزي هم بعدش باهاش چت كردم. موقع امتحانام بود كه 1 ماهي چت نرفتم. بعدش دوباره برگشتم. در اين حين با كسي آشنا شدم كه تغييري توي زندگيم ايجاد كرد. يه پسر همسن خودم. كسي كه به قول خودش با نيت خير اومد. اومد مثلاً منو از دست يه پسر ديو سيرت كه قصد داشت منو از راه به در كنه و باهام دوست بشه نجات بده. در مورد يكي از دوستهاي چتيم حرفهايي ميزد كه شاخ در آوردم. جالب اين بود كه ميگفت دوست صميميشه. 1 هفته اي كارش شده بود از كارهايه دوستش برام گفتن. جالب اينجا بود كه من با طرف مورد نظرش صميميت خاصي نداشتم. هر روز باهاش حرف ميزدم اما حرفهايه عمومي توي جمع!!!!!!!! نميدونم اصلاً چي شد. هيپنوتيزم شدم. ديوونه شدم. رفتم بيرون ديدمش. بچه بود. قيافه هم نداشت. يعني خيلي خيلي عادي بود. يه جوري بود. مذهبي شديد بود. من كه مدتها عذاب وجدان داشتم براي شيطنتهام احساس كردم خدا اينو فرستاده منو به راه راست برگردونه. به خدا خودمم نفهميدم چي شد. همراهش شدم. گفت نرو چت. اولش مقاومت كردم. بعدش قبول كردم . مغزم قفل كرده بود. چند ماهي از اون وضع گذشت. چتو تعطيل كرده بودم. اونقدر تعصب نشون ميداد كه نگو. به شدت پايبند اخلاق و اعتقادش بود. از اينش خوشم ميومد. اولين پسري بود كه ميتونستم به جرات بگم قصد بدي نداره.هميشه كنارم كه راه ميومد فاصلشو حفظ ميكرد. قضيه كم كم داشت جدي ميشد. همه خانوادش ميدونستن. برام جالب بود پسري با اون خانواده و اعتقاد چطوري براي خانوادش جا انداخته بود اين قضيه رو. كمي كه گذشت ديگه از دست رفتارهاش خسته شده بودم. تعصبش اول برام جالب بود اما براي من كه يه دختر فوق العاده مستقل و مغرور بودم غير قابل تحمل شده بود. بهش تذكر دادم رفتارشو متعادل كنه. اما انگار ساديسم گرفته بود. خيلي نميديدمش. اما وقتي هم ميديدمش اونقدر گير ميداد كه اعصابمو خورد ميكرد. يه روز كه بعد از يكي دو هفته ديده بودمش و داشتيم توي خيابون ميرفتيم يه پسري از روبرو داشت ميومد. از همون دور زل زده بود توي چشم من. هرچي اين بهش چشم غره رفت يارو از رو نرفت. اونقدر بهم نگاه كرد تا از كنارم رد شد. من كه حوصله غر غر نداشتم سرمو انداختم پائين.ديدم گفت ديدي چطوري نگات كرد؟ گفتم خوب؟ منظور؟ گفت تقصير توه. گفتم چرا؟ مگه من گفتم نگاه كنه؟ گفت اگه تو آرايش نكني نگات نميكنه. گفتم نخيرم.. من دخترم هر روزم با اين مردايه هيز سرو كار دارم. براشون مهم نيست كسي كه روبروشونه چطوري باشه در ثاني من آرايشم زننده و بدتر از همه اين دخترايي كه جلوي اين يارو بودن نيست. ديگه خيلي كفرمو بالا آورده بود. كم كم چشمم باز شد. خيلي فكر كردم من چرا با اين بشر اصلاً رفتمو و همراه شدم؟ ديدم نه علاقه اي بهش دارم و نه نكته مثبتي غير از همون پاك و سالم بودنش داره. هيچ جذابيتي براي من نداشت. در واقع من از عذاب وجدان كاري كه نكرده بودم خودمو داشتم مينداختم توي چاه. در حالي كه قصد ازدواج نداشتم اما اون قصد داشت. اصلاً نميفهميدم چرا. انگار خدا منو خواب كرده بود توي اون 8 ماه. عين 8 ماهي كه چت نرفتم.

خلاصه ازش جدا شدم. در حالي كه به شدت از نطر روحي و عصبي به هم ريخته بودم. براي كسي كه هر چي فكر ميكردم نه اهميتي برام داشت. نميدونستم براي چي رفتارهاشو تحمل كرده بودم. من كه مجبور نبودم. اما بعد از مدتي مطمئن شدم خدا خواسته بود. چون من هيچ توجيح عقلاني براش پيدا نكردم. چشمم كور شده بود. گوشم كر بود و مغزم مختل. هرچي بود حماقتم تموم شد. برگشتم به روال عادي. اما روحيم خيلي ضعيف شده بود. تأثير خيلي بدي روي روح و روانم داشت به عنوان اولين پسري كه مدتي بيرون ديدمش. ميدونستم شديداً بهم وابسته شده. مطمئنم براي اون خيلي بدتر از من گذشت. چون من هيچ علاقه اي كه بهش نداشتم هيچي بلكه با رفتارش كلي منو منزجر كرده بود.

برگشتم توي چت. مدتي طول كشيد تا شدم اون دختر پر شرو شور سابق. تا يه مدتي مثل ديوونه ها فقط شعر مينوشتم. چت كردن توي Yahoo خيلي محدوديتها رو برداشته بود. دسترسي راحت تر. ديگه bedehi كمتر ميرفتم. مخصوصاً كه كل جمعيتش عوض شده بود. جمعيت حديد تا جد زيادي خل وضع بودن با رفتارهايه زننده. بعضي وقتا احساس ميكردم اينجا يه room  سكسي هست از بس كه حرفهايه بي ربط ميزدن. ديگه پاك اساس كشي كردم به yahoo. چت كردن هر روز با مير عشق. از دست بچه بازيها خسته بودم. دلم براي رفتارهاي سنجيده تنگ شده بوند. همزمان چند تا دوست داشتم و دوستهاي جديدي هم پيدا كرده بودم. اما بيرونو مطلقاً تعطيل كرده بودم. تلفن هم اصلاً .هيچ كس. فقط  چت. 6-7 ماهي كه گذشت و هر روز با مير عشق چت ميكردم. ديگه كنجكاو شده بودم ببينمش. يادم رفت بگم اخراً بهم گفته بود كه 34 سالشه و قبلاً دروغ گفته. ميگفت اگه راستشو ميگفتم باهام چت نميكردي. منم ديگه چيزي نگفتم. در واقع برام اهميتي نداشت. كنجكاو بودم ببينمش. يكبار وقتي تازه برگشته بودم بعد از 8 ماه بهم پيشنهاد داد همو ببينيم. اما گفتم اصلاً امادگي ندارم اونم زود قبول كرد و اصراري نكرد. راستي توي اين مدت محل كارم به ميرداماد منتقل شده بود. رئيسمون وضعش بهتر شده بود. خلاصه چند ماهي كه باهاش چت كردم منتظر بودم پيشنهاد بده همو ببينيم. انتظارم طولي نكشيد كه عملي شد. درخواست كرد. منم بعد كمي من من قبول كردم. جلوي مجتمع پايتخت. عكسشو برام فرستاد. قيافش اصلاً خوب نبود. بد هم نبود. خيلي خيلي عادي. البته توي اين مدت اونقدر نكات مثبت وجوديش برام رو شده بود كه خيلي برام اهميت نداشت و در واقع به عنوان يه دوست خيلي اهميتي به قيافش نميدادم. گفت چطوري بشناسمت؟ گفتم اي بابا... تو كه 2 سال پيش گفتي خودم ميشناسمت. گفت آره اما الان زياد مطمئن نيستم. گفتم يه روسري آبي ميپوشم. قيافمم كه برات توصيف كردم. ديگه مطمئناً توي ساعت 5 جلوي مجتمع پايتخت چند تا دختر با روسري آبي نمياد بمونه.گفت باشه. گفتم اوندفعه 15 دقيقه موندم. ايندفعه 1 دقيقه هم نميمونم. گفت مطمئن باش از نيم ساعت جلوتر ميام ميمونم اونجا. اولين بار بود ميخواستم برم سر قرار اضطراب داشتم. يه جوري بودم. خنده ام ميگرفت. به خودم ميگفتم خاك بر سرت مثل بچه ها هول كردي چرا؟ مگه اون چه فرقي داره با اين همه مردايي كه از صبح تا غروب باهاشون سر و كار داري. يعني از رئيس بانك فلان هم بالاتره كه ميري و با كمال پرروئي ميموني روبروش و انتظار داري كار يك هفته ايو 2 روزه برات انجام بده؟ خيلي با خودم كلنجار رفتم كه آرومتر بشم اما نشد كه نشد. اما تا غروب كه خواستم برم كلي بهتر شده بودم. يعني در اصل فحشهايي كه به خودم داده بودم اثر كرده بود.

ساعت 10 دقيقه به 5 رسيدم جلوي پايتخت. چند نفري مونده بودن. خيلي شلوغ بود در اصل. يه نگاه كلي به همه انداختم. آشنائي نديدم. يعني در اصل كسي كه به اون عكس شباهت داشته باشه نبود. خيلي ها هم داشتن نگاهم ميكردن كه حدس بزنم اونا هستن. سريع تصميم گرفتم و رفتم داخل ساختمون. رفتم و يه مغازه انتخاب كردم و رفتم داخلش. چند تايي سي دي خريدم و اومدم بيرون. به ساعتم نگاه كردم هنوز  5 دقيقه مونده بود. اونم جلوي مغازه ها گذروندم و 1 دقيقه به 5 رفتم بيرون و موندم جلوي در. 2 دقيقه گذشت. به ساعتم نگاه كردم. اخمي كردم و پشتمو به جمعيت آقايون راننده و غيره كه زل زده بودن بهم كردم و ساعتهاي ويترين پشت سرمو نگاه كردم. كسي از پشت سرم گفت نيلوفر خانوم؟ برگشتم. هول كردم. گفتم سلام. اولين بار بود توي قرارهام اول سلام ميكردم. گفت سلام. خوبين؟ گفتم مرسي. گفت بفرمائين و راهنمائيم كرد به سمت ماشينش. درو برام باز كرد. نشستم. بوي عطر خيلي خوبي توي ماشينش ميومد.تا اومد از اون طرف سوار شه يه نگاه سريع داخل ماشينش انداختم. تميزي همه چيز كاملاً مشخص بود. یادم رفت بگم وقتي كه اومده بودم اون اونجا مونده بود اما چون هيچ شباهتي به عكسش نداشت يا در اصل بگم بهتر و جا افتاده تر بود  من نشناختم. شروع كرد حالمو پرسيدن. كاملاً مشخص بود اون بيشتر از من هول كرده بود. من اما ساكت. 1 كلمه اي جواب ميدادم. كمي كه گذشت گفت مثل اينكه اثري از شلوغيهايه داخل چت نيست. گفتم نه نيست. گفت شرم حضوره. گفتم يعني چي؟ گفت به قول قديميها چشم كه توي چشم ميافته شرم حضور كسي ديگه آدمو ساكت ميكنه. گفتم همينه. منم ذاتاً خجالتي هستم. زد زير خنده گفت بله بله ميدونم. اينو كه حتماً داري. خلاصه 15 دقيقه بعد يخم باز شد. يخم كه باز شد گفت جا خوردي منو ديدي؟ گفتم آره. گفت يعني اينقدر پير شدم؟ گفتم آره. گفت اي بابا پس كلي خورده توي ذوقت. گفتم نه خودت بهتر از عكسي كه برام فرستاده بودي هستي. گفت خوبه بازم جاي شكرش باقيه. رفتيم پارك ساعي. البته بعد از كلي گشت زدن توي خيابونا. آبميوه اي خورديمو و ديگه وقت رفتن بود. گفتم من بايد برم. گفت چه زود گذشت. من خنديدم. منو تا مترو  رسوند. به شدت رفته بودم توي فكرش. از رفتارش و شخصيتش خيلي خوشم اومده بود. تجربه تلخ قبلي باعث شده بود خيلي با تجربه تر و پخته تر نگاه كنم و از سطحي بودن بيام بيرون.


 
 
سلام
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥
 

سلام دوستایه عزیز و با محبتم. گلسایه عزیزم که پیغام دونیت باز نشد و سایر دوستان واقع در بلاگ فا

خيلي خيلي با مرام و لوطي تشريف دارين. خيلي خيلي منو ذوق زده كردين. راستش كامپيوترو درست كردم. اما سرم خيلي شلوغه و البته از نظر روحي هم حوصله تعطيله. براي اينكه صدمه زباني به كسي نزنم تقريباً با مادر گرام هرروز عازم بازارم.

ديگه اينكه بنايي خونه از امروز شروع شده تا ببينم براي عروسي تموم ميشه يا نه. از جوجو هم خبر زيادي ندارم. چون به بهونه بنايي الان ۴-۵ روزي هست از خونشون تكون نميخوره. منم بيخيال شدم. بالاخره بنايي تموم ميشه. ميريم خونه خودمون اون موقع من ميدونمو

ديگه همين. بازم سعي ميكنم زود زود بيام. دلم براي همتون خيلي خيلي تنگ شده بود. فقط يه لطفي كنين وقتي برام پيغام ميذارين آدرس وبلاگتونو هم تايپ كنين

مرسي.

مواظب خودتون باشين. مثل هميشه هم براي من مستحق دعا كنين


 
 
بر ميگردم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٥
 

سلام دوستايه گلم

ممنونم از لطف همتون  خيلی ممنونم

الان در حال يه دزدی کوچولو دارم اينو مينويسم.

کامپيوتر در حال درست شدنه.

همين روزا ميام به همتون سر ميزنم

مواظب خودتون باشين