Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۱۷
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

 

اون روز گذشت و میشه گفت جدال نا پیدای fire boy   با احساس درونی من شروع شد. نمیتونم فکر کنم ناخواسته بود اما داشت طوری تمام لحظات منو پر میکرد  که خودمم نمیفهمیدم چطور داره  خیلی آروم و نا محسوس جای میر عشقو توی دلم میگیره و این میسر نبود جز با اینکه مدام در کنارم بود و تنهام نمیذاشت. البته یه وقتایی هم مالیخولیایی میشد و الکی اعصاب منو خورد میکرد اما خودش از دلم در میوورد. . من به خاطر اینکه تمام چیزی که توی زندگیم بودو براش تعریف کرده بودم و به واسطه اعتمادی که بهش کردم خیلی توقع ازش داشتم . انتظار داشتم قدر بدونه . توی دوره ای که شریکهای زندگی دروغ روی دروغ به هم میگفتن صادق بودن من اونم با دوستی که فقط دوست بود از نظر خودم خیلی ارزش داشت.   اونم که اونهمه دم میزد از صداقت باید براش مهم میبود. یه روز که داشتم تلفنی باهاش حرف میزدم نمیدونم  طبق معمول سر چی داشتیم بحث میکردیم  من بهش گفتم اما من که با تو صادق بودم.  مرتیکه خر عوضی یه دفعه برگشت گفت من که از تو صداقتی ندیدم. گوشی توی دستم میلرزید . خودم که از خودم بغض کرده بودم.  دیگه نتونستم باهاش صحبت کنم و گوشیو گذاشتم.

رفتم توی دستشویی و تا میتونستم به حال خودم گریه کردم. اون از اون که گذاشته بود و رفته بود و انگار نه انگار من بودم و نگران حالش. این از این یکی که اومده بود  کمکم کنه و شده بود بلای جونم.  خدا منو بکشه که از دست همتون راحت بشم. کمی که اروم شدم اومدم بیرون و سعی کردم به کسی فکر نکنم.

اون روز fire boy   با یه شاخه گل اومد دنبالم و ازم معذرت خواست منم که خررر البته نمیشه بگی خر یادم میافته دلم برای خودم میسوزه. چقدر تنها بودم و احتیاج داشتم کسی بهم تسلی بده. همین بود که اون رفتارهای fire boy   رو تحمل میکردم. بد نبود اما وقتی خل دیوونه میشد دعا میکردم کاش توی زندگیم راهش نداده بودم.  اما وقتی خوب بود خیلی آرومم میکرد. اون روز گفتم که بخشیدمش اما راستش نمیتونم حرفشو هیچوقت فراموش کنم. نمیدونم چرا اینقدر عمیق دلمو    خراشوند. اما در هر حال ظاهراً از دلم در آورد. میر عشق به قول این بازیگرهای  تاتر مثل نسیم میومد و مثل باد میرفت. دیگه عادت کرده بودم چند ماهی یه بار میومد فقط بهم میفهموند هنوز زندست  و میرفت. هنوزم دوستش داشتم. هنوزم چشمم دنبالش بود. اما خوشبختانه خودمو تونسته بودم قانع کنم که از این فراتر نمیره. و البته کم کم داشتم  در مورد fire boy   هم تصمیم میگرفتم. یه روز که با fire boy   قرار داشتم بازم مثل همیشه توی خیابون گاندی روبروی آدینه توی تاکسی نشسته بودم ترافیک بود و مثل تمام اوقات بیکاریم داشتم به میر عشق فکر میکردم. همین طور  که فکر میکردم از پنجره ماشین به عروسکی که جلوی ماشین  کناری بود نگاه کردم یه موش ناز نازی. یه کم که نگاش کردم به نظرم اومد خیلی شبیه موشی بود که من به میر عشق دادم اما تا اومدم راننده رو ببینم چراغ سبز شد و ماشین حرکت کرد  و اون ماشین هم پیچید توی اولین فرعی. سرک کشیدم. خودش بود. تمام موهای بدنم سیخ شده بود. فشارم اومد پایین. احساس کردم دیگه آمادگی دیدن fire boy      رو ندارم. میر عشق بود. خود خودش. اما منو ندید. اما به خودم نهیب زدم و یادآوری کردم که دارم میر عشقو فراموش میکنم  و قراره به fire boy     فکر کنم. اون روزو نمیتونم توصیف کنم با چه حالی گذروندم. باز اون احساسی که داشتم سرکوبش میکردم از زیر خاکستر اومده بود بیرون.

 

 


 
 
فلاش بک ۱۶
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

راه افتادیم به سمت امام زاده داود. الحق جاده قشنگ اما خطر ناکی داشت اونم با رانندگی fire boy  شانس آوردم خودم عشق سرعت بودم وگرنه زهرم بدون شک میترکید. موقع رفتن هیچ حرفی نزدم. از هر چیزی صحبت کردم به جز گذشته ای که داشتم. توی ۲ روز گذشته خیلی فکر کرده بودم. تصمیم گرفته بودم میر عشقو فراموش کنم و میدونستم fire boy فقط به همین منظور اون موقع و اونطوری پیدا شد. فقط برای کمک به من و این چیزی بود که خدای من برای من خواسته بود. برای من که از بس زار زده بودم و التماسشو کرده بودم دیگه اشکی برام نمونده بود. اما برام سخت بود. اعتراف که نمیشه بگی قول داده بودم همه چیزو براش تعریف کنم اونم همینطور. اما چراشو نمیدونم اصلاً به اون چه مربوط. اما دلم میگفت باید این کارو بکنم. هیچ علاقه ای بهش نداشتم. ینو مطمئن بودم. چون هنوزم تمام فکرم درگیر میر عشق بود. از رفتارم هم فهمیده بود کسیو که گفتم عاشقش شدم هنوزم دوست دارم. چون در زمانهایی که بیرون میرفتیم من بودم اما نبودم. هر خری هم که بود میفهمید. یه بار گفت نمیگی؟ شروع نمیکنی؟ گفتم نه. موقع برگشت. وقتی رسیدیم به پارکینگ بسته ایو که براش کادو کرده بودم بهش دادم. کلی خندیدیم وقتی بازش کرد. 2 تا لنگه دمپایی ها کف دستش جا میشد. گفت اینا رو خریدی من بپوشم؟ گفتم آره. اونم از رو نرفت گفت نگه میدارم بچم بپوشه و یه چشمک زد که حسابی حرصمو در آورد اما نمیتونستم چیزی بگم چون حرفش به طرز خفنی موذیانه و غیر مستقیم بود. وقتی داشت میخندید یه لحظه دلم گرفت. یاد روزایی افتادم که با میر عشق خودم اینجوری و از ته دل میخندیدم. واقعاً حسرتش برام از بین نمیرفت.  آهی کشیدم که نمیدونم فهمید یا نه اما با همون یه لحظه یادآوری همچین دلم گرفت که  آماده بودم یک ساعت تموم گریه کنم. عجب موقعیتی هم گیرم اومده. بود.  با صدای fire boy به خودم اومدم. پیاده نمیشی؟ سریع پیاده شدم. وای سر ظهر بود یه پیاده روی اونم سر بالایی  نههههههه. دستمو گرفتو کشید. بیا تنبل. من هلت میدم. دیگه عادت کردم بودم به اینکه دستم توی دستش باشه. راستش یه صمیمیتی  بود توی رفتارش و یه نوع اعتماد که بهم میاد و انرژی مثبتی که از طریق دستاش بهم منتقل میکرد. همین باعث شد که  دیگه  مقاومتی نکنم . بالاخره رسیدیم.  خدای من چقدر شلوغ بود. و البته محیطشو هم تمیز نکرده بودن. بچه ها بودن که توی دست و پای هم میلولیدن. و یه جمعییتی که شباهتی به کولیها داشتن از وسط اونا که توی حیاط نشسته بودن راهمو باز کردم و به داخل رفتم. اونجا هم همین وضع بود. به محوطه بسته خود ضریح که رسیدم نور سبزی که توی محوطش بود کاملا فضای بیرونو از ذهنم بیرون کرد. رفتم و مثل تشنه ای که به آب رسیده باشه چسبیدم به ضریح و بدون هیچ مقدمه ای شروع به گریه کردم. وقتی خواستم دعا کنم اولین کسی که به ذهنم رسید میر عشق بود. و آخرین کس هم میر عشق . شفای اونو ۱۰۰ بار از خدا خواستم. دیگه نخواستم که خدا بدش به من. اما همین که مطمئن میشدم نمیمیره قول دادم که دیگه بهش فکر نکنم و راضی باشم به رضای خدا. نمیدونم چقدر گذشت اما وقتی اومدم بیرون حسابی سبک شده بودم. اونقدر که شاید اگر میخواستم میتونستم پرواز کنم البته با هواپیما.

یادم نیست اونجا ناهار خوردیم یا اومدیم پائین . اما میدونم وقتی راه افتادیم به قصد برگشتن با همون  مهربونی همیشگیش که وقتی عصبانی میشد هیچ اثری ازش نبود دستمو توی دستش گرفت  و گفت حالا دیگه باید بگی.  لبخند تلخی زدم از تلخی خاطراتی که مجبور بودم دوباره به خاطر بیارم. میدونستم فقط شروعش سخته . کمی دیگه ساکت موندم تا آرامشمو  به دست بیارم. بالاخره شروع کردم و وقتی به آخراش رسیدم بازم بغض گلومو گرفت اما به سختی خودمو کنترل کردم و نذاشتم fire boy چیزی بفهمه. وقتی حرفهام تموم شد ازم پرسید هنوزم دوستش داری؟ گفتم آره. یعنی نتونستم فراموشش کنم. ساکت شد و به جلو خیره شد. نمیدونم داشت به چی فکر میکرد؟ به اینکه اینهمه وقت دنبال دختری گشته که دلش جایی دیگست

دلم سوخت. اول برای خودم بعدشم برای اون. من خودم آویزون اونم طفلکی دل به کی داده بود.  کمی که گذشت دیگه از قیافه اخموش خبری نبود باز شروع کرد به خندیدن و  اونقدر ادامه داد تا منم سر حال اومدم و اخمام باز شد. اما گرفتگی چشماش نهههه هنوزم گرفته بود. اون روز گذشت و من همه چیزیو که به یادم میومد با توجه به حال خرابی که داشتم برای fire boy تعریف کردم.  سبک شده بودم  و احساس آرامش میکردم. دیگه میدونستم باید و مجبوره که حالمو درک کنه اگر بخواد با من بمونه و عجب صبری هم داشت.

اونم برای من تعریف کرد که چند باری رفته یکسری دخترهایی که توی چت باهاشون حرف میزده رو دیده اما با هیچکدوم دوست نشده. یعنی در واقع تا از سربازی اومده بود نشسته پای کامپیوتر و بعدشم منو دیده بود و به قول خودش این ۲ سال دنبال من میگشته و قبلاً هم در دوران طفولیت یا نوجوانیت با یه دختری دوست بوده و بعدشم قهر کرده و از این حرفها. اونجوری که نشون میداد  آدم هرزه ای به نظر نمیومد .خیلی مهربون و صمیمی و در عین حال در موقع عصبانیت هم وحشی میشد و دقیقاً مثل بچه ها قهر میکرد. اما زودم آشتی میکرد. یه اشاره کافی بود.

 از من به یک اشارت از تو به سر دویدن ...


 
 
فلاش بک ۱۵
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

سلام

الان بازم اومدم سر کار  و دارم از اینجا مطلبمو مینویسم. یادش بخیر  ۳-۲سال پیش که از توی شرکت چت میکردم به هر کی میگفتم  سر کارم میگفتن شرکتتون کارمند نمیخواد..

واسه خودم چه حالی میکردم. امروز صبح اول صبح دوئیدم رفتم اداره پست.. تنبل خانوم این همه بیکار بود نرفت دنبال کارت ملیش. امروز عجله ای رفتم. خیلی دوست دارم از وضعیت الانم بنویسم به جای  فلاش بک ها. اما اونو دوست دارم زودتر تموم کنم .

 

فلاش بک ۱۵

دوستی مجدد که نمیشه گفت  اما دوستی من و fire boy  در حالی شروع شد که شدیداً از نظر روحی به هم ریخته بودم و فکر میر عشق هنوزم تمام لحظه هامو پر میکرد. این دوستی باعث شده بود در لحظات محدودی که با fire boy   بودم به میر عشق فکر نکنم و کمتر خودمو عذاب بدم. fire boy یه دیوونه بود مثل خودم. عشقی . البته این طور به نظر میومد.  تنها چیزیش که ناراحتم میکرد و با اخلاق من جور نبود این بود که اصرار داشت توی  ماشین یا بیرون که بودیم دستمو بگیره. اولین بار که توی گاندی دیدمش و بیرون رفتیم  و داشت از ۲ سالی که توی چت دنبالم گشته بود میگفت  دستشو باز کرد و دستمو گرفت. شاید الان که میگم مهم نباشه اون موقع  هم نبود اون موقع هم خیلی عادی بود اما برای من نه. همون طور که دنده عوض میکرد دست منو هم توی دستش داشت. وقتی دید دارم اذیت میشم با همون دستی که فرمونو داشت دنده رو هم عوض میکرد. دستم خیس عرق شده بود. دستمو به زور از دستش بیرون کشیدم. گفت چیه؟ گفتم دستم  عرق کرده بدم میاد. یه کم که گذشت دوباره اون دوباره من. .. خلاصه اون برنده شد.

اون روز اسم واقعیشو بهم گفت و منم همینطور. تا اون روز فقط و فقط میر عشق اسم واقعیمو میدونست.. نمیدونم چرا احساس کردم میتونم بهش اعتماد کنم یا شاید توی اون روزا کسیو احتیاج داشتم که بهش اعتماد کنم و این چقدر میتونه خطرناک باشه. راستش یادم نمیاد اون روز تا کی و کجا باهاش بودم. اما میدونم وقتی ازش جدا شدم  هم از افکار خودم هم از صدای بلند پخش ماشینش سر درد شدید داشم. دفعه بعد که دیدمش  تا نشستم توی ماشین  گفت توی داشبورد یه  چیزایی هست که مال توه. توی داشبوردو که نگاه کردیدم یه عروسک بود به شکل یه خر فوق العاده خوشگل و نانازی که پاپیونی که  به دمش زده بود نشون میداد که دختره. هم خوشم اومد بهش هم حرصم گرفت توی دلم گفتم باشه تا برات جبران کنم و هیچی به روی خودم نیووردم.  بالاخره خود کرده رو تدبیر نبود. خودم گفته بودم عروسک بهترن کاده.در داشبوردو که بستم گفت یه چیز دیگه هم بود. دوباره دید. یه جعبه سرمه ای رنگ بود. داخلشو که باز کردم این این اجسام بلوری که با لیزر داخلشون نقاشی کردن. شکل یه دختر و پسر کوچولو بود که با هم یه بچه گربه رو نگه داشته بودن. خرو پاک یادم رفت و با ذوق به  اون مکعب بلوری نگاه کردم. از این چیزا خیلی خوشم  میومد. گفت قشنگه؟ تشکر کردم. گفت برو  فکر کن در مورد این و دفعه بعد بهم بگو نظرت چیه و چی برداشت میکنی. گفتم برداشت خاصی نمیکنم. یه دختر و پسرن که یه گربه دارن. گفت همین. گفتم آره. گفت  نه برو بیشتر فکر کن. خواستم بگم میدونم بابا منظورت چیه اما اصلاً نمیخواستم همچین چیزیو بگم و به اون رو بدم و حتی نمیخواستم خودم بهش فکر کنم.

نمیدونم دفعه سوم یا چهارم بود که میدیدمش که رفتم یه جایی که من فکر میکردم اونجا بام تهرانه. بالایه سعادت آباد یا یه جایی همون ورا.  داشتیم  حرف میزدیم. حرف که چه عرض کنم از دفعه دوم انگار همش دعوا داشتیم با هم. سر چی یادم نیست. من چیکار کردم تو چیکار کردی و از همین چرت و پرتا. فقط یادمه توی حرفاش گفت من ازت پرسیدم تو عاشق شدی تو گفتی نه . من گفتم نه تو همچین چیزی نپرسیدی. با قیافه حق به جانب مثل بچه ها که قهر میکنن با اخم روشو کرد اونور و گفت واله امروز من هر چی میگم تو میگی نبود نگفتی  واقعاً هم همینطور بود. بیشتر حرفهایی که میزد به نظرم توی خیالش بود. گفتم من هرگز نگفتم عاشق نشدم. آهان یادم اومد دعوا سر این بود که چرا من 2 سال پیش گم و گور شدم.  یا توی همین مایه ها. خلاصه بعد کلی قیافه گرفتن که دیگه داشت حوصله مو سر میبرد گفت تو عاشق کی شدی؟ هنوزم عاشقی؟ گفتم مفصله. و قرار شد همه چیو براش تعریف کنم. زیاد میرفت روی اعصابم. ترجیح دادم بهش بگم چمه که نه روم حساب کنه و هم بتونه رفتارهامو برای خودش توجیه کنه. آخه بیشتر آهنگهایی که میذاشت منو یاد خاطراتم با میر عشق مینداخت و خفن بغض میکردم و چطور میتونستم در حالی که داشتم با اون میخندیدم یه دفعه گریه کنم و دلیلی نداشته باشم از طرفی هم توی همون دو سه جلسه دیدم و فهمیدم همون کسیه که میتونه کمک کنه فراموش کنم. اما نمیدونستم تا خودم نخوام هیچ کس نمیتونه کمک کنه و این کاری بود که من حاظر نبودم انجام بدم. هنوزم در حالی که میدیم اون دیگه قطعاً  نه از زندگی من که ازن این دنیا رفتنیه نمیتونستم دست ازش بکشم و از فکرش بیام بیرون و همچنان پی ام های من بود که بدون جواب برای اون فرستاده میشد. دیگه جوابمو نمیداد و اگرم میومد فقط میگفت منو ببخش. و طوری حرف میزد که هیچ امیدی به بودنش برام نمیموند اما دل من این حرفها سرش نمیشد. اون نبود. من میخواستمش و عذاب میکشیدم و نمیتونستم فراموشش کنم. fire boy   به موقع پیداش شده بود. البته میدونم خودخواهیه . اما حتماً خداست خدا بود که توی اون هیری ویری اوضاع قمر در عقرب من پیداش بشه و جالب اینکه خوشم بیاد ازش. خلاصه اون روز قرار شد همه چیزو براش تعریف کنم. به طور سر بسته به من فهمونده بود که قصدش از دوستی به من ازدواجه از همون جلسه اول. من خودمو میزدم به اون راه . اما اون همه جوره سعی میکرد بهم حالی کنه و نمیدونست من چه مشکلی دارم و این علتی بود برای دعوای مداوم ما.

از امام زاده داوود (ع) خیلی شنیده بودم اما هیچ وقت نشده بود که برم. قرار شد منو ببره اونجا و منم همه چیزو براش تعریف کنم.

فرداش رفتم و در جواب خری که برام گرفته بود  کوچولوترین صندلیو که توی کفش فروشی بود براش گرفتم. 2 روز قبلش که میرفتیم صندلش پاره شده بود. یه جفت صندل قرمز مامانی با ۲2 تا بند که پشت پا میافتاد به رنگ زرد و تویه یه جعبه کفش بزرگ گذاشتم و کادو کردم.

 تون موقع من توی یکی از شرکتهایی که از مشتری های ما بود و البته مدیر عاملش رئیس هیئت مدیره ما بود هفته ای ۲ روز میرفتم آموزش حسابداری. مثلاً چون اونا که در واقع چیزی یادم نمیدادن. خر حمالی میکردم. چیزی هم بلد نبودم نمیفهمیدم چیکار میکنن. پنجشنبه ای که قرار بود بعد ظهرش بریم امام زاده داود من اونجا رفته بودم برای آموزش. قرار بود  fire boy زنگ بزنه به موبایلم و باهام قرار بذاره. ساعت ۱۰ بود که زنگ زد گفت بیا شهران. من اصلاً شهران رو بلد نبودم چه برسه به فرهنگسرای تفکرشو. خیلی عصبانی شدم.  یارو احمق گذاشته آخر وقت . از شانس خوبم یکی از مهندسهای اونجا قرار بود بره اونطرفی. کارمندایه حسابداری کلی سفارشمو بهش کردن و خواستن منو تا اونجا برسونه. اونم طفلکی خودش آژانس گرفته بود. وسط راه که به مسیرش رسید کرایه آژانسو حساب کرد و به راننده گفت منو کجا ببره. اونم منو صاف برد دم در فرهنگسرا . گلی دعاشون کردم. fire boy رو دیدم اونجا مونده از پشت رفتم و ترسوندمش. برگشت و خندید. چه زود اومدی؟ گفتم ما اینیم دیگه. اما دلم میخواست بزنم توی گوشش که منو برده بود زیر منت. اما نزدم. میخواستم اون روز آروم باشم.


 
 
بزودی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
 
حالا که خبر مرگت درست شدی از فردا بقیه فلاش بک ها رو مینویسم.
 
 
خدايا کی منو طلب ميکنی؟ توی درگاهت آشغال نميخوای؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
 

سلام

اول از همه مردشورتو ببرن پرشین بلاک که دقیقاْ روزایی که من تنها بودم و احتیاج داشتم بیام اینجا و بنویسم در سایتو گل گرفتی خاک تو سرت. بچه ها حق دارن تویه سایت هایه دیگه هم وبلاگ داشته باشن. دوم از همه تسلیت میگم شهادت اما موسی کاظم (ع) که جد مادرم هست و امیدوارم که... هیچی ولش.

بعد از همه هم این یه یادداشت شخصیه و فقط میخوام فحش بدم به کسی هم مربوط نیست.

خاک تو سرت جوجو بدبخت بی لیاقت. الحق که لقب برجسته بچه ننه مناسب اون قواره مزخرفته. من غریبه ای بیشتر نیستم توی این زندگی که نباید از هیچی خبر داشته باشم و وقتی هم به طور اتفاقی کسی سوتی بده به قصد یا به عمد و من بفهمم دلیل میشه میخواستم سورپرایز بشی. نمیدونم چرا هر چیو خودم میفهمم قرار بوده سورپرایز بشم اما در حالت عادی اگر ۱۰۰ سال هم طول بکشه چیزی پیش نمیاد که منو سورپرایز کنی. ازت متنفر شدم وقتی فهمیدم ۲ روزه دعوت به کار شدی یه دنبالشی یا هر چی و همه میدونن الا من. خاک بر سر من که وقتی رفتم سر کار اول همه دوئیدم پیش تو و پریدم توی بغلتو بهت گفتم. خودت فکر میکنی این همه صداقتی که حروم تو بی خاصیت میکنم خریت نیست؟ تصادف میکنی من نمیدونم. هر غلطی میخوای بکن. اما بدون به خاطری بغضی که این چندروز از دست کارهات توی گلوم نشست و کنار نرفت نمیبخشمت. تو برو با خود باش دیگه حتی یادتم نمیخوام. یادتم باشه واسه اونایی که از همه جیکو پوکت خبر دارن نه من که قد زن همسایتون هم نیستم. ازت متنفرم. اصلاْ برام مهم نیست که چیکار میکنی. کاش میتونستم بمیرم و نبینم روزهایی که با شتاب به طرف پستی میری. ازت متنفرمممممممم. من من...

کاش اون شب که از ترس گریه میکردم به جای بغل تو سرم روی دیوار میذاشتم. لااقل دیوار همیشه هست و خودشو کنار نمیکشه اما تو... تو مبارک پدر و مادرت مبارک خانواده واقعیت تو به من قول تشکیل خانواده دادی اما تنها کاری که کردی منو از خانوادم گرفتی و خودت نتونستی و قدرتشو نداشتی روی پای خودت بمونی. متنفرم از جیره هایی که بابا مامانت برام میارن. متنفرم از همه چیزت و همه چیزتون. الحق حق من این بود. . خدا زودتر منو بکشه که نگاه سنگین حتی خانواده خودت و فامیل خودت کمرمو خورد کرده. توی برایه همه مادری و برای من زن بابا.

دعا میکنم عمرم اونقدر کوتاه باشه که تا بیایی بفهمی هستم دیگه نباشم.