Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک ۲۱
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
 

 

سلام

 

فردای اون روز من قرار بود همراه همسر رئیسم برای سند زدن موبایلم برم مخابرات. با fire boy قرار گذاشته بودم بیاد اونجا. اون روز خیلی دلم براش تنگ شده بود. شب و روز گذشته رو خیلی سخت گذرونده بودم. یه جوری اون روز فهمیدم احساسم بهش خیلی قوی تر از اونیه که احساس میکردم. صبح اون روز وقتی داشتم باهاش حرف میزدم ازم پرسید نمیگی دیروز کجا بودی؟ گفتم چرا بعد ظهر که دیدمت بهت میگم. نمیدونستم میخوام راستشو بگم یا نه. میدونست من چه شرایطی دارم. اما دلم نمیخواست با گفتن اصل موضوع ناراحتش کنم. اما ظهر وقتی از مخابرات بیرون اومدم و اونور خیابون دیدمش که برام دست تکون داد بدون اینکه بفهمم چی شد انگار دلم لرزید. خدایا من نفهمیده بودم چطور بهش علاقمند شده بودم. تقریباً به طرفش دویدم. وقتی دستمو توی دستش گرفت احساس کردم در امانم. احساسی که دیروز وقتی کنار میر عشق بودم دقیقاً خلافشو داشتم. دیروزش من احساس بی پناهی و بی کسی میکردم. اما امروز احساس میکردم کسی که دستمو به گرمی توی دستش گرفته دلش برام میتپه و منم همینطور. توی اون لحظه فهمیدم که من خیلی وقته که دیگه احساسی به میر عشق نداشتم. خیلی وقت بود به fire boy علاقه مند بودم و ابداً خودم نمیدونستم. وقتی دستمو توی دستش گرفت هیچ شکی به خودم راه ندادم که باید راستشو بگم. و گفتم. ناراحت شد. اما وقتی براش توضیح دادم که برای تموم کردن این رابطه عجیب و غریب باید میرفتم احساس کردم حرفمو فهمید. نه اینکه فقط رفتم تا قضیه رو برای میر عشق معلوم کنم بلکه رفتم تا خودمم بفهمم که همه چی تموم شده. رفتم تا باور کنم و چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم به احساسم غلبه کنم و تصمیم بگیرم. اون روز احساس خوشحالی داشتم. احساسی که خیلی وقت بود باهاش غریبه بودم. fire boy یه دوست خوب بود. بابت صبری که با من کرد تا آخر عمرم مدیونشم. بابت شعوری که به خرج داد. و اون روز قطعی شد که من با fire boy ازدواج خواهم کرد (البته برای خودم).

نزدیک امتحانا بود. همونطوری که قبلاً گفتم با fire boy تمام جمعه ها فرحزاد بودم. اونجا بود که من اونو بیشتر از پیش پذیرفتم و خیلی بهش نزدیک تر شدم. نزدیکی که بعدها خیلی بهم کمک کرد. من همیشه فاصله امو از مردها حفظ میکردم . اما در خلوت فرحزاد نزدیک fire boy نشستم و سرمو روی شونش گذاشتم. اونم منو در آغوش گرفت. هر چند خیلی به خاطرش عذاب وجدان گرفتم و چه آبغوره ها که اون روز نریختم اما انکار نمیکنم که بعدها خیلی کمکم کرد.fire boy مدام به من میگفت که به خانوادش گفته و اونا خیلی دوست دارن بدونن من کی هستم یا چه شکلی هستم. من یه عکس کوچولویه پرسنلی دستش داشتم که قول داده بود به هیچ کسی نشون نده که البته عکسو هم به زور ازم گرفته بود. یه روز که عکاسی بودم گفت ببینم عکساتو و یکیشو برداشت و هرچی جون کندم نداد. البته خیلی زمان بود که عکس باهاش بود. ازش پرسیدم عکسو که نشون ندادی؟ گفت نه قول دادم. خوشم اومد. پس معلومه مردی راستو دروغشم با خودت. خلاصه هی از اونا برای من تعریف کردو هی از من برای اونا. فقط یه برادر داشت. از خودش 2 سال کوچیکتر. جالب این بود که به تازگی مادر بزرگ من در کوچه روبروی اونا ساکن شده بود. همش میگفت چرا مادر بزرگت بیرون نمیاد که بگم مامانم بره باهاش دوست بشه تا راحت تر بشیم.  

یه روز هم باهام اومده بود دم در دانشگاه خواهرم. خواهرم هم دیدش و به سلامتی پسندیدش. دوستاشم پسندیدنش و کلی بهمون گفتن به هم می آیین. اون روزا خیلی خوشحال بودم. یعنی در واقع حالم تغییر کرده بود. میر عشقو به کلی از زندگیم حذف کرده بودم و حتی ثانیه ای بهش فکر نمیکردم. اولین باری که میخواستم برم خونه پدر بزرگم جالب بود. تا دیر وقت بیرون گشتیم و ساعت حدودایه 30/8 بود که رسیدیم به شهرک. من زنگ زدم خونه پدر بزرگم و خواستم کسی بیاد سر خیابون دنبال من. اونم با کمی فاصله موند کنارم تا من برم بعد اون بره. پدر بزرگم از دور که اومد و دید این نزدیکم مونده فکر کرد منو اذیت کرده و آنچنان چشم غره ای بهش رفت که من کیف کردم. منم برای اینکه مشکلی پیش نیاد زود رفتم  پیش پدر بزرگم و دستشو گرفتم و کشیدم طرف خونه. پدر بزرگم بعد از اینکه صورتمو بوسید گفت کسی اذیتت کرد بابا؟ گفتم نه بابا شما زود اومدین. وقتی هم داشتیم میرفتیم باز برگشت نگاهی به عقب کرد که fire boy بعداً گفت یه چشم غره جانانه دیگه تقدیم حضورش شده. خیلی باهاش نزدیک شده بودم. یقین داشتم پسر خوب و سالمیه. میدونستم با عرضه هست. وضع مالیش افتضاح بود اما میدونستم اونقدر عرضه داره که میتونه رشد کنه. قرار هم شده بود توی خونه پدر مادرش زندگی کنیم. البته من بهش گفته بودم که فکر نمیکنم پدر مادرم اجازه بدن اما اون خیلی به خودش ایمان داشت و خواست بسپرم به اون. 

2 هفته بعد امتحانا شروع میشد. قرار گذاشته بودیم مامانش زنگ بزنه و برای بعد امتحانا بیان خونه ما. توی همون هیری ویری بود که خواهرم اومد و گفت که 1عدد خواستگار پیدا شده.خواستگار محترم  وکیل بود که برادر شوهر خواهر دامادمون (شوهر خواهرم) بود یکی هم چند وقت قبلش مطرح شده بود که مامانم اینا رد کرده بودن و خواهرم همچنان اصرار داشت که خوبه. این وکیله رو بابام دیده بود و قبول کرده بود. یه جوری اوضاع داشت به هم میریخت. بابام در مورد این وکیله تحقیق کرده بود و نظرش کاملاً مثبت بود. از اوضاع من که خبر نداشت. فکر میکرد اون میاد. شرایطش خوبه. وضع مالی هم خوبه. منم قبول میکنم. توی خونه یجوری حرف میزد که انگار کار تموم شدست. دیدم خیلی داره قاطی میشه. باید با مامانم میگفتم. اما نمیدونستم چطوری. چی بگم آخه؟ بگم من که مثلاً خیلی دخمل سر به زیر و خوبی بودم 1 سالو اندیه با این آقا دوست بودم؟ اگه نگم دوست بودم میگه چطوری میشناسی... خیلی ناجور شده بود. هر روز و هر ساعتی که fire boy به من زنگ میزد میپرسید گفتی؟ نه گفتی؟ نه... 

تا اینکه یه روز که قرار بود 2 روز بعدش برای امتحانا برم ولایت دیدم فرصت ها داره سر میاد و با توجه به برتری شرایط و کیله به fire boy اگر اون اول میومد من نمیتونستم پدر مادرمو قانع کنم با کسی ازدواج کنم که بین دو نفر شرایط پایین تری داشت. اون موقع همچین عاقلانه نمیاد که دلیل عشق و عاشقی بیاری. خلاصه اون روز نشسته بودم و داشتم با مامانم حرف میزدم از هر دری و هر کاری میکردم به زبونم نمیچرخید. خواهرم هی بهم اشاره میکرد که بگو دیگه. منم هی من من میکردم. مامانم گفت چیه؟ چیزی میخوای بگی؟ منم چشممو بستم و تند و سریع بهش گفتم. وقتی گفتم انگار 1000 کیلو بار از دوشم برداشتن. مامانم با تعجب نگام میکرد. گفت از کجا میشناسی؟ گفتم توی اینترنت. گفت چییی؟ گفتم از اینترنت بیرون هم دیدمش پسر خوبیه. مامانم طفلکی خیلی سعی کرد ریلکس باشه ولی معلوم بود حسابی جا خورده. از کارش پرسید و راستشو گفتم یعنی راستشو نه اونیو که fire boy گفته بود. گفتم 2 جا کار میکنه و حقوقش اینقدره. مامانم گفت باشه. نظر خودت چیه؟ گفتم نمیدونم هر جوری شما بگین. از برق چشمم خوند و الحق که کارش درست بود و خوب بچشو میشناخت. گفت پس باید قبل از آقای ... بیان. گفتم منم برای همین گفتم. گفت اونا قراره زنگ بزنن قرارو قطعی کنن. قرار اونا رو اگر شد جوری که آقاجونت متوجه نشه عقب تر میذارم. تشکر کردم. تموم بدنم از خجالت گر گرفته بود. خواهرم بهم چشمکی زد و از پشت سر مامانم تشویقم کرد. سریع دویدم توی اتاق و به fire boy خبر دادم.

فرداش خونه بودم و برای امتحان درس میخوندم. fire boy زنگ زد و قرار شد فردا مامانش زنگ بزنه. دقیقاً زمانی که من توی راه ولایت بودم. و دقیقاً روزی که اون وکیله میخواست زنگ بزنه. اینارو دیگه نگفتم بهش و گفتم باشه. فقط وقتی زنگ زدین زود زنگ بزن به من بگو ها. من دلهره دارم. گفت باشه.

فردا شب ساعت 8 قرار بود زنگ بزنن. ساعت 9 شد. 10 شد . ما توی راه بودیم. با بابام میرفتم. نمیتونستم بهش زنگ بزنم. توی دلم هزارتا فحش بهش دادم کثافت عوضی. خیلی بی شعوری. نکبت. ساعت 11 شد ما رسیدیم ولایت اما زنگ نزد. ساعت 10/11 زنگ زد. با صدایی گرفته. خیلی دلخور بودم از دستش. اونم دلخور بود. بهش گفتم مگه قرار نبود زنگ بزنی؟ بدون اینکه به سوالم جواب بده گفت مگه نگفتی گفتم به مامانم. گفتم چرا گفتم. گفت پس چرا مامانم زنگ زده و گفته میخواستیم برای امر خیر مزاحم بشیم مامانت گفته از طرف نمیدونم مریم خانوم یا هر چی خانوم تماس میگیرین؟ (خواهر همون وکیله) مامان من دچار سو تفاهم شده بود و ظاهراً شباهت صدایی باعث شده بود اشتباه بگیره و آقا هم بهشون بر خورده بود. اون شب خیلی از دستش عصبانی شدم. جداً بی شعور بازی در آورد. مسخره هیچ فکر نکرد من تو چه حالی ام. خلاصه گفت که قرار گذاشتن برای هفته بعد. یعنی 1 روز بعد از تموم شدن امتحانهایه من.

اون شب خیلی از دستش به خاطر کاری که کرد ناراحت بودم. و حتی به تصمیمم شک کردم. اصلاً انتظار نداشتم. به خاطر یه سو تفاهم 4 ساعت دیر زنگ زده بود به من خبر بده وقتی هم زنگ زد صداش مثل این مصیبت زده ها. اون شب بعد مدتها یاد میر عشق افتادم. بعد حدود 1 ساعت که بدون اختیار بهش فکر کردم آهی کشیدم با صدایی که خودم از بلندیش تعجب کردم گفتم دیدی چیکار کردی؟ صدای بابامو شنیدم که از بیرون اتاق گفت چیه بابا کاری داری؟ گفتم نه بابا بخواب دارم درس میخونم. خیر سرم مثلاً داشتم درس میخوندم.

 

برگشتیم. fire boy رو در طول هفته 1 یا 2 بار بیشتر ندیدم. هم من فراموش کرده بودم هم اون. البته ظاهراً چون من خیلی ازش رنجیدم و هنوزم که هنوزه به خاطرش کارش نبخشیدمش. چون حرکتش فوق بچه بازی بود. قرارشون روز پنجشنبه ساعت 8 شب بود. نمیدونم مامانم با چه ترفندی و به چه زبونی با بابام گفت که صداش در نیومد. از مامانم خواسته بودم طوری به بابام بگه که هیچی از من نپرسه. من از بابام خجالت میکشیدم. مامانم هم مثل همیشه کارشو درست انجام داد. برای اون شب مامانم طبق رسم به خواهرام و شوهراشون به اضافه پدر بزرگم اینا گفته بود بیان. یه دختر دایی کوچولو هم داشتم اونم با پدر بزرگم اینا اومده بود. دامادمون که قرار بود فامیلشون بیاد خاستگاری مدام داشت از همه اطلاعات جمع میکرد. حالمو داشت به هم میزد. از سر کار که اومدم خواهرامو دیدم که داشتن خونرو تمیز میکردن. مبل هارو جابجا میکردن. خنده ام گرفته بود. یکی میکشید اینور اون یکی میکشید اونور. بحث میکردن. از تکاپویی که میدیدم تعجب کرده بودم. راستش فکر نمیکردم برای اونا اینقدر مهم باشم. خواهر بزرگم مدام بهم میگفت تو برو بخواب که شب هی خمیازه نکشی. از یاداوری خاطره جفتمون زدیم زیر خنده. (خاطره رو هم بعداً میگم) خواستم بگم با این سر و صدای شما مگه من میتونم بخوابم اما دلم نیومد بزنم توی ذوقش. مامانم صدام کرد برم میوه ها رو بچینم. دور گیلاس ها رو با فویل آلومینیومی میپیچیدم . توی ظرف میذاشتم. ساکت بودم دیدم بابام مونده بالای سرم. سرمو بلند کردم و لبخندی به صورتش زدم. با یه لبخند شیطنت آمیز که هیچ وقت ازش ندیده بودم گفت چیه تو فکری؟ گفتم هیچی. خم شد پیشونیمو بوسید. دلم گر گرفت. فکر کنم فهمید الانه که اشکم در بیاد نشست کنارمو شروع کرد سر به سرم گذاشتن. گیلاسهایی که میچیدمو میریخت به هم جیغو دادمو که در آورد و به دنبالش صدای مامانمو پا شد رفت. الهی قربونشون برم. الهی تمام دردهاشون برام من باشه. بهترین پدر مادر دنیا رو دارم. دلم شور میزد. خیلی زیاد. خواستگار زیاد داشتم اما هیچ کدوم برام مهم نبود برای همین هم دلشوره ای نداشتم.


 
 
.
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

برمیگردم.

با مابقی فلاش بک ها.


 
 
دزد
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

الهی این سوز ما امروز درد آمیز است

 

نه طاقت به سر بردن نه جای گریز است

 

این چه تیغ است که چنین تیز است

 

الهی درد می دانم و دارو نمی دانم

 

الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفایی ناید

 

تو گشایشی ده که از این بندیان کاری نگشاید

 

به سامان آر که سخت بی سامانیم

 

جمع دار که بس پریشانیم

 

دانایی ده که از راه نیفتیم

 

بینایی ده که در چاه نیفتیم

 

نگاه دار تا پریشان نشویم

 

به راه دار تا پشیمان نشویم

 

بیاموز تا راه از چاه بدانیم

 

بر افروز تا در تاریکی نمانیم

 

همه را از خود رهایی ده

 

همه را با خود آشنایی ده

 

همه را از مکر اهریمن نگاه دار

 

همه را از فطنه نفس آگاه ساز

 

از نفس بدم رهاییم ده یا رب

 

از قید خودم رهاییم ده یا رب

 

بیگانه ز آشنا و خویشم گردان یعنی

 

به خود آشنایی ده یا رب

 

یا رب ز شراب عشق سرمستم کن

 

وز عشق خودت نیست کن هستم کن

 

وز هرچه به جزعشق تهی دستم کن

 

یک باره به بند عشق پابستم کن

 

الهی آنکه تو را دشمنی آموخت ،سوخت

 

آنکس که جوهر حیات شناخت، لب دوخت

 

آنکه دم از بیگانگی زد آشنایی نیاموخت

 

دل جایگاه مهر است ، نه جای جوشش و کینه

 

جان از دوستی جان گیردو کینه با کینه

 

دوستی کلید درهای بسته ست

 

ومرحم دلهای شکسته

 

چه زیباست جهان اگر بینایی آموزی

 

و چه مهربانن جهانیان

 

اگر دریچه دل پر از مهررا بگشایی

این یه مناجات خیلی خیلی زیبا بود که از یه وبلاگ پر اعتراض دزدیدم و چون بلد نیستم لینکشو یا اسمش هر چی هست بذارم مجبورم آدرسشو بذارم که رسم دزدی اینترنتیو رعایت کرده باشمhttp://deadstreet.persianblog.ir/

اینم از این.

این روزا نمیدونم چرا همش جوجو با من دعوا میکنه. شایدم من با اون. اما خیلی تنها موندم. دلم ترسیده.


 
 
عيد شما مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
 

سلام سلام

به به چه بوی گلی... به به چه عید قشنگی.. به به چه سرور ماهی. خدایا زودتر زودتر زودتر رحم کن خداااااااااااااااااااا


 
 
فلاش بک ۲۰
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

 اومد. اما خودش نبود. تکیده و لاغر. ماشینشم عوض شده بود. یه ماشین مدل بالاتر. بدون اینکه منتظر بشم مثل همیشه بیاد به استقبالم قبل از اینکه از ماشین پیاده بشه خودم سریع رفتم اونور خیابون. سلام کرد و سریع رفت مثل همیشه درو برام باز کرد. نشستم. همون بوی آشنا. آخرشم نفهمیدم  چه عطری استفاده میکرد. اومد سوار شد و گفت حال شما خوبه؟ نگاهی بهش انداختم. چقدر شکسته شده بود. گفتم ممنون. از احوال پرسی های شما. دستام یخ کرده بود و آشکارا میلرزید. چنگ زدم به کیفم تا آروم تر بشم. گفتم ماشین نو مبارک. گفت ممنون. دیدم خبری از موش کوچولو نازم نیست بجاش یه لاکپشت بی ریخت گذاشته. پای لاکپشتو گرفتمو و کشیدم و با اخم گفتم اینو گذاشتی جای موش من؟ با ناراحتی گفت نههههه این هیچ وقت جای اونو نگرفته. و بعد ادامه داد خیلی اتفاقا افتاده که ازشون خبر نداری. گفتم مثلاً چی؟ گفت ماشینمو دزد برد. با حیرت گفتم نههه. گفت آره. موش کوچولوت و اون کاستی که بهم دادی  و تنها یادگاریهایی بود که ازت داشتم رو هم برد. گفتم پیداش نکردی؟ گفت چرا اما دربو داغون و اونا هم توی ماشین نبود. ماشینو توی مرز پیدا کردن. داغون شده بود. آهی کشیدم و برگشتم صاف سر جام نشستم. گفت خوب دیگه حرفشو نزنیم. خودت چطوری؟ چیکار میکنی؟ درسا چطوره؟ همکارات هنوزم اذیتت میکنن؟ گفتم همه چیز مثل سابقه. هیچ چیزی تغییر نکرده به جز من. گفت چطور؟ گفتم دنیایه امسال من با دنیای پارسال و سال قبل خیلی تفاوت کرده.  توی ترافیک بودیم. چشماشو بست و سرشو به صندلی تکیه داد. نگاش کردم . گفتم حالت خوب نیست؟ چشماشو باز کردو گفت اگه فردا شنیدی کسی از سردرد مرده بدون من بودم. کمی گذشت. من ساکت نشسته بودم و فکر میکردم که باید همه چیزو تموم کنم. با دیدنش بازم حالم بد شده بود. باز قلبم میزد اما دیگه نمیخواستم. میدونستم موندنی نیست. و میدونستم منم اون آدم سابق نیستم.  با شنیدن اسمم به خودم اومدم. بله؟ گفت هیچی دوست داشتم صدات کنم. دلم یا همون قلبم تیر کشید. دوباره صدام کرد. این دفعه فقط نگاش کردم گفت نمیگی بله؟ گفتم بله؟ گفت دلم خیلی برات تنگ شده بود برای بله گفتنت. براش شلوغ کردنت. برای خندیدنت. راستی امروز اصلاٌ نخندیدیا. گفتم وقتی سرم درد میکنه نمیتونم بخندم. گفت میخوای برات مسکن بگیرم. باز افتادم یاد اون روزی که تصادف کردم با ماشینش و سر درد گرفتم رفت برام مسکن گرفت. گفتم نه خوردم. ماشینو نگه داشت . گفتم چی شد؟ گفت چی میخوری؟ گفتم هیچی. گفت نمیشه. فقط بگو سرد یا گرم. ترش یا شیرین. ایی خدا باز افتادم یاد آب اناری که خریدیم. من ترش خواستم. اونقدر ترش بود که نتونستم بخورم. گفتم خنک بقیه اش هم فرقی نمیکنه. رفت و با دو تا رانی پرتقال برگشت. وقتی قوطیو توی دستم گرفتم تازه فهمیدم چقدر داغ شدم. بی اختیار قوطی آبمیوه رو روی صورتم گذاشتم و چشممو بستم. گفت اگه گرم میخواستی میگفتی برات یه چیز گرم بگیرم. خنده ام گرفت. نگاش کردم و خندیدم. اونم خندید. دلم گرفت. دوست نداشتم ناراحتش کنم اما چاره ای نداشتم. خنده امو خوردم. گفت چی شد؟ گفتم هیچی. سرشو تکون داد و راه افتاد. پشیمون شدم از کارم. اون که تقصیری نداشت. هنوزم برام خیلی عزیز بود البته بیشتر قابل احترام. اونم حسابی چلونده شده بود. پوست حسابی انداخته بود اونم تقصیری نداشت اما من به خاطر شرایط جدیدم مجبور بودم بهش بفهمونم که دیگه نمیتونم حتی باهاش دوست باشم . باید میفهمید دیگه نمیشه روی من حساب کرد چون من داشتم به شخص دیگری تعهد میدادم.  سرم داشت میترکید. چقدر فکر توی سرم بود. داشت باهام حرف میزد. اما نمیفهمیدم چی میگفت  صدام کرد. بله؟ حواست نیست؟ چرا چطور مگه؟ گفت هیچی ازت پرسیدم درب قوطی آبمیوه رو که باز کردی چیکار کردی؟ گفتم انداختم بیرون. گفت پس اون چیه اونجا؟

نگاه کردم دیدم آیینه بغل ماشین شکسته و فقط قابش باقی مونده و من که در قوطیو از پنجره انداختم بیرون افتاده توی قاب. خواستم برش دارم. گفت نه. بذارش باشه. گفتم میخوای ماشینو آشغالی کنی؟ گفت بستگی به آشغالش داره . توی دلم گفتم کجا بودی روزایی که پر پر میزدم و نبودی. همین موقع ها بود موبایلم زنگ خورد. Fir boy   بود. یه لحظه هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه از اون فضایه خفه بیرون میومدم  و ناراحت از اینکه مجبور بودم بهش دروغ بگم کجا هستم. چون معمولاً هر روز خبر داشت کی میرفتم و کی میومدم اونم به این خاطر بود که بیشتر روزا با هم بودیم. تلفن زنگ میخورد و من نگاش میکردم. بالاخره دلو زدم به دریا و جواب دادم.  ناراحت بود و مثل طلبکارا حرف میزد. چرا دیر جواب دادی؟ گفتم صداشو نشنیدم. گفت کجایی الان؟ یه دفعه از دهنم پرید گفتم اتوبوس. مسیری که من میرفتم اصلاً اتوبوس نداشت. یا مترو بود یا تاکسی. گفت اتوبوس کجا؟ یه نگاهی به دورو برم کردم. طرف میدون بهارستان بودم. گفتم بهارستان. گفت اونجا چیکار میکنی؟ دیگه داشت عصبانیم میکرد اون اصلاً حق نداشت منو سین جیم کنه. گفتم کاری داشتم اومدم اینوری. گیر داده بود که ناخودآگاه صدام رفت بالا. گفتم بعداً بهت میگم. با دلخوری خداحافظی کرد. میر عشق نگاهی بهم انداخت. فهمیده بود. میتونستم طوری هم حرف بزنم که نفهمه اما خودم خواستم. این آخرین چاره ام بود. فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت. بعد چند دقیقه گفت راستی موبایلت مبارک. گفتم ممنون. خواستم بهش بگم همین خریت تو سر نداشتن موبایل برای در دسترس نبودن اگر نبود اگر تو موبایل داشتی اگر اون روز جلوی پارک ساعی من میتونستم با تو تماس بگیرم الان این یکسال جهنمیو من نگذرونده بودم. الان مجبور نبودم به هزار زبون بی زبونی بهت بفهمونم باید دیگه منو از خاطراتتم بیرون کنی. اما همچنان حرفها توی دلم بود. دیگه رسیده بودیم نزدی خونمون. باید تمومش میکردم. اونم دید که رسیدیم و الانه که برم گفت میتونم بازم ببینمت؟ تمام جراتمو جمع کردم و بیشترین جسارتمو به کار گرفتم و با صدایی که میلرزید بدون مقدمه گفتم: یادته ازم خواستی برای عروسیم دعوتت کنم؟ به وضوح دیدم که رنگش پرید. گفت آره. گفتم دعوتت میکنم.  بعد از کمی مکث گفت قول میدی؟ گفتم آره. سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمشو بست. گفتم حالت خوبه؟ جواب نداد. نگاش کردم رنگ صورتش کبود شده بود. صداش کردم جواب نداد دستش روی دنده بود. انگشت کوچیکشو گرفتم و فشار دادم. سرشو بلند کرد و گفت خوبم. نگران نباش بادمجون بم آفت نداره. ببخشید ترسوندمت. نفسم این روزا خوب نیست. دوباره گفتم خوبی؟ گفت آره. گفتم من باید برم. سرشو برگردوند طرف پنجره ماشین. اما دیر این کارو کرد چون اشکیو که از چشمش چکید دیدم. برام عجیب بود که من گریه نمیکردم. چرا من ناراحت نبودم. من با اون احساسی که بهش داشتم چرا از غصه نمردم؟ منتظر نشدم تا صورتشو برگردونه. با تمام بی حسی که داشتم نمیتونستم شکسته شدن غرورشو ببینم. هنوزم برام خیلی عزیز بود. سریع پیاده شدم. همین که پامو از ماشین گذاشتم بیرون اشکهام سرازیر شد. خدای من. این اشکها چی بود؟ چرا اون موقع هیچ حسی نداشتم. مثل دیوونه ها از اتوبان رد شدم. صدای بوق ماشین ها گوشمو کر کرده بود. اما دلم میخواست زودتر ازش دور بشم تا باور کنم راه برگشتی نمونده و این کارو هم کردم. رفتم تا جایی که دیگه ماشینشو ندیدم...

اون شب برام شب مرگ بود. ترک کردن احساسیو که 2 سالو اندی باهاش زندگی کرده بودم. من مردیو که تمام شبو روزم بود و روزها منتظر اومدنش بودم در لحظه ای که برگشت از خودم روندم. اون موقع میدونستم ریسک بزرگی کردم اما نمیدونستم کاری که کردم شجاعت بزرگی بود. این حرفو فقط کسی میفهمه که در شرایط من بوده باشه. من بزرگترین تصمیم زندگیمو گرفته بودم


 
 
فلاش بک ۱۹
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

Fire boy رفت. یه لحظه با خودم فکر کردم که کار درستی کردم یا نه. بعد چند لحظه مطمئن شدم که کار درستی کردم. چون خودمو خوب میشناختم. میدونستم اگرم قول بدم نمیتونم عمل کنم. و با خودم گفتم قسمت این بود و راه افتادم. در طول مسیرم تا خونه به خاطراتی که با Fire boy داشتم فکر میکردم. بعضی وقتا خنده میومد روی لبهام. بعضی وقتا اخم میکردم. خدایی خیلی خاطره داشتم باهاش. چه میشد کرد حتما یا من براش ارزش نداشتم یا کار نکردن زن براش ارزش بود هر چی بود تونست از من بگذره. پس روی چه حسابی 2 سال دنبالم میگشته البته به گفته خودش؟ طبع خشنم به سرعت جواب داد زر زده بابا. همه پسرا از این چرندیات میگن. آدم باید خودش عاقل باشه. با همین افکار رسیدم خونه. سریع رفتم و موضوعو به اطلاع خواهرم که تنها کسی بود که از همه کار من خبر داشت رسوندم اول بهم گفت اشتباه کردم. اما بعدش که براش دلیل آدوردم کارمو تائید کرد و زود گفت بیخیال ناراحت نشیااا. طفلکی حتماً فکر میکرد باز گریه زاری میخوام بکنم و اونم مجبوره تا دیر وقت بشینه بالای سرم و موهامو نوازش کنه تا آروم بشم. نه اینکه ناراحت نبودم اما راستش خیلی هم اهمیت نمیدادم چون از روز اول که جدی تر به Fire boy فکر کردم همچین روزیو حدس میزدمو و خودمو آماده کردم. فرداش رفتم شرکت. برام پیغام گذاشته بود. بعدش زنگ زد. خنده ام گرفت. به من گفت خیلی نامردی. دوستی همش اینقدر برات ارزش داشت؟ به همین راحتی ول کردی؟ گفتم نه خیلی ارزش داشت اما خودم بیشتر ارزش دارم. و نتیجه این شد که اون یه کمی کوتاه اومد مثلاً و قرار شد با هم حل کنیم. دوباره شروع شد.

بهم گفت دیشب قرار بوده بره خونه خالش. اما اینقدر حواسش پرت بوده که وقتی به خودش اومده دیده توی پارک شطرنجه که اونروزا پاتوق ما بود. آخه طفلک هر پارکیو میخواست منو ببره من نمیرفتم. توی تمام پارکها با میر عشق خاره داشتم. ممنوع بود. اونم رفتو و گشت و یه جای دنجو انتخاب کرد. 

از میر عشق خبر نداشتم تا یه روز که اومد توی چت و گفت یه دوره درمان توی ایران کشف شده برای کسایی که شیمیایی هستن. نمیتونم توصیف کنم از شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدم. قرار بود به عنوان داوطلب بره. خبری نبود تا 1 ماه بعد که اومد گفت خیلی سخت بوده اما ظاهراً روند بیماریو خیلی کند و در موارد بهتر متوقف میکنه. بهش امید میدادم. خوشحال بودم اما در مورد زندگی آینده ام دیگه به هیچ عنوان روش حساب نمیکردم. البته خودش 1000 بار اینو بهم فهمونده بود برای اونی که زندگی امروز فرداش هیچ تضمینی نداره  حقی برای تصمیم گیری هم باقی نمیمونه. منم هر چی سعی کرده بودم منصرفش کنم و بهش بفهمونم آدم سالمی هم که ناغافل تصادف میکنه و میمیره فکر نمیکرده بمیره و از این حرفها و اون قانع نمیشد و من به این نتیجه رسیدم که باید فراموش کنم و اونم یه روز بهم گفت دلیل اینکه دیگه نخواسته منو ببینه اینه که دلش میخواد اونو همونطوری که بار آخر دیدم به یاد بیارم. و الانم اگر میاد و باهام حرف میزنه چون من تنها کسی هستم که باهام راحته و میتونه درد دلشو بهم بگه. گفت که با خواهرش قطع رابطه کرده و پدر و مادرشم که مریضن و از مریضی میر عشق روز به روز حالشون خراب تر میشه. دیگه یاد گرفته بودم منتظرش نمونم. دیگه فهمیده بودم چند ماهی یکبار میادو و میره. میگفت نمیتونه پای کامپیوتر بشینه. نمیتونه به مانیتور نگاه کنه و هر باری هم میومد نهایت 10 دقیقه بود. راستش هنوزم خیلی دوستش داشتم. الان که اینو مینویسم از پشت کار خودم تعجب میکنم. از دز بالای دل باختنم. رابطه ام با Fire boy خیلی نزدیک تر شده بود. میدونستم  نظرش در مورد ازدواج قطعیه. بعضی روزا که فکر میکردم خنده ام میگرفت. کسی که بیشترین فحشو بهش دادم و بیشترین دعوا رو باهاش کردم داشت میرفت که در پی تفاهمهایه نهایی بشه همراه همیشگیم.

سر کارم باهاش به تفاهم رسیدم. قرار شد من کار کنم تا زمانی که بچه دار شدیم بعدش تا یه زمانی که بچه بزرگ بشه البته اگه من نتونستم از پسش بر بیام من بمونم خونه و بعدش دوباره کار کنم. اون حرفها به نظرم خنده دار میومد. کووو تا من بخوام بچه دار بشم. من خودم خیلی بچه بودم. اما اینجوری دیگه ظاهراً مشکل حل میشد.

البته این توافقها هم خودش جریاناتی داشت. من تازه موفق شده بودم از ولایتمون برای یکی از داشنگاههای تهران موافقت مهمان بگیرم و کلاسهام هم طبق روال پیام نور پنجشنبه ها و جمعه ها بود. منم کلاسهایه پنجشنبه رو میرفتم و کلاسهایه جمعه رو به بهانه دانشگاه میپیچوندم و با Fire boy میرفتیم فرحزاد.  صبح زود مترو صادقیه باهاش قرار میذاشتم و میرفتیم صبحانه و نهارو اونجا میخوردیم و غروب برمیگشتیم. اون روزا خیلی بهم کمک کرد. تصمیم نهاییمو در واقع توی همون روزا گرفتم. از میر عشق مدتها بود بیخبر بودم. از وقتی که قرار بود بره بیمارستان. دیگه خبر نداشتم. فکر کنم خرداد ماه بود. خرداد ماه 84. یه روز که غروب شده بود و آخرایه کار داشتم با همکارم صحبت میکردم. میخواستیم بریم با هم میدون ونک یادم نیست دنبال چه کاری. همین که داشتیم از در شرکت میومدیم بیرون تلفن زنگ خورد. گوشیو برداشتم خیلی هم عجله داشتم. بله بفرمائید.. صدایه ضعیفی از اونور تلفن گفت سلام. گفتم سلام بفرمائید؟ گفت خانوم ... بله خودم هستم شما؟ گفت حق داری نشناسی من میر عشق هستم. نزدیک بود گوشی از دستم بیافته.خدایا .. همکارم مونده بود توی در و نگاهم میکرد. گفتم خوبین؟ گفت ممنونم . شماره موبایلمو بهش دادمو ازش خواستم به موبایلم زنگ بزنه. شمارمو نداشت. انم سریع قبول کرد و گوشیو قطع کرد. برگشتم دیدم همکارم خیلی با تعجب داره نگام میکنه. گفت کی بود. گفتم هیشکی یکی از دوستام. از شهرستان اومده تهران. شماره موبایلمو نداشته. الان اینوراست. میدونه محل کارم اینجاست میخواد ببینتم. گفت اااا پس نمیایی بریم ونک. گفتم نه. تو برو یه روز دیگه میآم. میخواستم قبل از اینکه زنگ بزنه همکارمو ردش کنم بره. اما نشد هنوز آسانسور نرسیده بود پایین که زنگ زد. گفتم گوشی و. صبر کردم آسانسور رسید. همکارم گفت چرا حرف نمیزنی؟ فوضول آخه به توچه. گفتم قطع و وصل میشه. اونم دید نمیتونه هیچ سرکی بکشه رفت. سلام کردم. گفت سلام مثل اینکه بی موقع مزاحم شدم. گفتم نه خواهش میکنم. خودم متوجه شده بودم چقدر دارم رسمی باهاش حرف میزنم. اما باید تصمیمو میگرفتم. دیگه دلم نمیخواست این وضع ادامه پیدا کنه. حالشو پرسیدم. گفتم ممنونم. 2 روز پیش از بیمارستان اومدم و الان اداره هستم. گفتم ااا چه خوب. گفت آره خیلی بهترم. مونده بودم چی بگم. هیچ حرفی نداشتم. ساکت شدم. گفت نیلوفر گفتم بله؟ گفت یه خواهش دارم ازت. گفتم بگو. گفت میشه ببینمت. بدنم یخ کرد. هیچ وقت توی عمرم همچین حالتی برام پیش نیومده بود. فکر میکردم فقط مال فیلماست. اما جداً دنیا دور سرم میچرخید. در عرض چند ثانیه تمام خاطراتم به سرعت برق و باد از جلوی چشمم گذشت. یاد  fire boy افتادم و ذهنم روی اون ثابت موند. تصمیم گرفته بودم باهاش ازدواج کنم. نمیخواستم این همه مدتو هیچی کنم. حقش نبود. اما اونیم که اونطرف خط بود یه روزی تمام زندگیم و رویام بود. با الویی که گفت به خودم اومدم. بله؟ چی شد؟ نگفتی؟ گفتم باشه. کی کجا؟ گفت تو بگو. گفتم من همین الان پایین ساختمون شرکتم. زود بیا. گفت چشم. گفتم دیر نکنیا. میدونی که میرم. گفت هیچ کس اندازه من این خصلتتو نمیدونه. گفتم پس قطع کن زود بیا. دستمو به دیوار گرفه بودم که نیوفتم. تمام بدنم عرق کرده بود و یخ کرده بودم. یه لحظه نگاهی به حال زار و نزار خودم انداختمو خندم گرفت. من کجا اون دختر شادابی که اون همیشه میدید کجا؟ این ریخت به هم ریخته کجا اون آدم مرتب و اتو کشیده کجا.؟ میدونستم داره یه اتفاقی می افته. من فقط چند دقیقه فرصت داشتم که تصمیم بگیرم. البته تصمیم گرفته بودم اما نه در شرایط جدید. صداش چقدر ضعیف بود. معلوم بود ضعف شدیدی داره. اما من چی؟ هیچ وقت توی این مدت فکر کرد من براش مردم؟؟

 هیچ وقت فهمید روزا و شبایی که ازش بی خبر بودم چی میکشیدم؟ فکر نکنم فهمیده باشه وگرنه حتماْ خبری بهم میداد...

 


 
 
فلاش بک ۱۸
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
 

فردای اونروز  بعد 1 ماه میر عشق اومد توی چت. 2 هفته بیمارستان بستری بوده و بعدشم 1 هفته ماموریت. وقتی بهش گفتم دیروز دیدمش گفت شوخی میکنی. گفتم نه. گفت کاش صدام میکردی. خیلی دلم برات تنگ شده. گفتم منم همینطور. پاک یادم رفت که چه قرارهایی با خودم داشتم. اما دیگه نه اونقدر که همه چیزو یادم بره دیگه حال  پدر مادرشم نپرسیدم. و بر عکس همیشه بهش نگفتم بیا ببینمت با اینکه هیچ چیزیو توی دنیا اینقدر نمیخواستم. اون روز خیلی باهاش حرف زدم. بازم ازم معذرت خواهی کرد  از اینکه زندگیمو به هم ریخته از اینکه روحیمو به هم ریخته و .... بازم من مثل همیشه بهش گفتم خواست خودم بوده. انروز خیلی خاطراتو یادآوری کردیمو خندیدیم. وسط خنده هام  یه لحظه آرزو کردم کاش هیچ وقت اون قرار جلوی پارک ساعی وجود نداشت کاش من دیوونه نمیشدم و اون. اما همش پیش اومد  و زندگی ما رو که میرفت با هم ادامه پیدا کنه  خیلی از هم دور کرد انگار که هیچ وقت نزدیکی نبوده.  اما واقعیت  چیز دیگری بود. واقعین این بود  که دیگه اون آینده غیر ممکن بود. با اینکه میر عشق سعی میکرد توی حرفهاش  از بیماریش چیزی نگه اما نا امیدیو راحت توی حرفهاش میدیدم.. تا 3-2 روز بعد هم باهاش حرف میزدم. یه روز در مورد بیماریش پرسیدم. دیگه نمیتونستم به روی خودم نیارم. گفت خوشایندش نیست در این مورد صحبت کنه منم باهاش قهر کردم. اونم ناراحت شد و گفت آخه گفتن نداره. از چی بگم؟ از تاولهایی که آدم خودش از خودش بدش میاد. از درد.. از دلسوزی دیگران از آب شدن بی صدای پدر  و مادر ... خیلی ناراحت شده بود مثل سگ از سوالم پشیمون شدم. اما  دیگه دیر شد. حالش بد شد و بعد 5 دقیقه که اصلاً جوابمو نداد  نوشت حالش بده و نمیتونه پای مانیتور بشینه. چه کاری میتونستم انجام بدم به جز گریه کردن اون رفت اما من با همون حال خرابم تا نیم ساعت براش مینوشتمو حتی 1 ساعت بعدشم یادم نمیاد چی مینوشتم. فقط  میدونم بعد نوشتنم خیلی سبک شدم. انگار حرفی توی دلم نمونده بود.. فرداش که اومدم دیدم برام شعر نوشته بود  که معنیش این میشد (( هیچ وقت از دنیا چیزی نخواستیم و تنها باری هم که چیزیو طلب کردیم به بدترین وجهی اونو دریغ کرد )) یا یه چیزی توی همین مایه ها. دیگه گیج شده بودم. برای اولین بار توی دلم آرزو کردم کاش نیومده بود و این حرفها رو نمیزد. حسابی به هم ریخته بودم. دیدم باز سر دردو  بی حالی داره شروع میشه مثل همیشه این چند ماه رفتم سراغ مسکن قوی و برای تکمیلش هم که بیشتر از این با فکر کردن و عذاب کشیدن خودمو خفه نکنم یه زنگ هم زدم به fire boy  و با اون قراری گذاشتم. اون روز کلی با fire boy گشتم و گشتم تا حالم اومد سر جاش.  به عنوان یه دوست خیلی دوستش داشتم اما به عنوان عشق و عاشقی و همسر آینده نه. یعنی در واقع میترسیدم. میترسیدم به اینم وابسته بشم یا خودش ناتو از آب دربیاد   یا دوباره ابرو بادو مهو خورشیدو فلک دست به کار بشن و ایندفعه دیگه من طاقت نمی آوردم. برای همین هم بود که تمام سعیمو میکردم که به هیچ عنوان بهش جدی فکر نکنم. البته عشقی که توی دلم بود و هنوز با تمام تلاشم حتی سر سوزنی خدشه بهش وارد نشده بود هم مانع بزرگی بود. از اون روزا هر چی یادم میاد دل گرفته ست. هنوزم دلم میگیره. چقدر بیچاره بودم. چقدر گریه  میکرم اونم بی فایده. هر چی فکر میکردم اونقدر بنده بدی برای خدا نبودم که اینجوری بخواد ادبم کنه. یه بار اینو به میر عشق گفتم. خندید و گفت نه عزیزم تو بد نبودی. تمام اینا جواب بدیهایه منه خدا منو ادب میکنه و متاسفانه تو هم درگیر شدی. تر و خشک با هم سوخت و گناه تو هم  اینه که گناهکار ترین بنده خدا رو برای روزهای زندگیت انتخاب کرده بودی. اما بازم من فکر میکردم انصاف نبود. میر عشق که هر بار منو نگاه میکرد یه دنیا امید و مهربونی توی نگاهش بود و به من منتقل میکرد نمیتونست اون آدم بدی که میگفت باشه. حتی اگرم بود خدا خیلی بزرگتر از گناهایه اون بود. نمیفهمیدم. اما کار خدا بود و اگر و اما نداشت. فکر کنم سخت تر از ترک کردن بد ترین مواد مخدر باشه ترک کردن عشقیو که هیچ دلیل موجهی برای فراموش کردنش نداری. و من مجبور بودم. چاره ای نبود. داشتم نابود میشدم.

روزهامو با FIRE BOY  میگذروندمو یاد میر عشق مدام باهام بود. خیلی خر تو خر شده بود. کم کم و خیلی آروم حضور مداوم  FIRE BOY باعث شده بود دیگه به وجودش عادت کنم. جالب بود برام. دلم براش تنگ میشد. به شوخی هاش خنده هاش و حتی غر غر هاش عادت کرده بودم. اون خیلی پیش روی کرده بود و داشت شرایط ازدواجو تعیین میکردو و من همچنان در تلاش برای فراموش کردن. اون روزا خفن گیر داده بود که اگر ازدواج کردیم نباید کار بکنی. خنده ام میگرفت. اون چه میفهمید کار نکردن من یعنی مردن. من اگه توی اجتماع نباشم افسردگی میگیرم. از اون اصرار و از من انکار. اون خیلی سعی میکرد منو قانع کنه و من یه وقتایی به این نتیجه میرسیدم حالا که داره به ارزشهام وارد میشه باید ارزش بزاره و اگر نذاره باید بره. بهش عادت کرده بودم و میدونست. احساس میکردم داره از دونستش سو استفاده میکنه. وگرنه اگه از زنی که کار کنه خوشش نمی اومد دلیلی نداشت دنبال من بیاد. دعواهامون دوباره شروع شد. دوباره  راهی پیش اومد تا برم توی فکر میر عشق. ای خدا FIRE BOY نمیفهمید داره چیکار میکنه. یه روز که حسابی دعوا کردیم قرار شد فکرامو بکنم و جوابشو یدم. فهمیده بودم که بهش علاقه مند شدم اما چون به هوش بودم میتونستم جلوشو بگیرم. میدونستم علاقه ام طوریه که میتونم راحت فراموشش کنم. فقط موضو ع همون عادت کردن بود. خیلی فکر کردم و دیدم نمیتونم کار نکنم. اون موردو و چند تا مورد دیگه. چون عادت نداشت فرصت حرف زدن به کسی بده تصمیم گرفتم حرفهامو براش بنویسم. براش نوشتم میتونم با حجاب تر باشم. اما کاررر نههه. اون روزو خوب یادمه. توی پارک طالقانی . وقتی نوشته تایپ شده رو دادم دستش و خواستم بخونه اول تعجب کرد بعد شروع کرد به خوندن . میدیدم مدام اخمهاش توی هم میره. اما اهمیتی ندادم. دیگه حوصله گیس و گیس کشی با این یکیو نداشتم. اومده بود آرومم کنه نه اینکه اینم پدرمو به نوبه خودش در بیاره. وقتی خوند گفت همین؟ گفتم آره. گفت مطمئنی؟ گفتم آره. گفت منم نمیتونم کنار بیام. گفتم پس مجبوریم بیخیال شیم. گفت همین؟ گفتم چاره ای نیست من نمیتونم کار نکنم. سوار ماشین شدیم منو تا جلوی مترو ببره.  اونجا از ماشین که پیاده شدم باهاش دست دادم و گفتم خداحافظ. گفت خداحافظ. پیاده شدم . سر خیابون که میخواستم بپیچم مثل همیشه برگشتم نگاش کنم که براش دست تکون بدم اما نبود. رفته بود...