Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
در ادامه...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوستای خوبم

صبح به خیر،

با اجازتون میخوام یه آپ طولانی دیگه هم بذارم، خدا رو چه دیدین شاید توی این هفته مردم و دیگه اصلاً نیومدم. لا اقل شما یه مدت بیکار نمونین.

والله از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون ، پدر و مادر من آدمهای زحمت کشی هستن و هیچ وقت به خودشون اجازه ندادن آبروی کسی رو ببرن ، همینطور هم به بچه هاشون. من اگر میخواستم کل ماجرا رو توضیح بدم باید سریال یانگوم میساختم از اعمال این پدر عروس گرامی.

دفعه اولی که بچه ها فرار کردن سر یه شرط بندی احمقانه و 100% بچگانه بود. اونم به پیشنهاد دختر خانوم. مامانم و بابام رفتن با بابای دختر خانوم حرف زدن که اجازه بدن اینا نامزد بشن. شاید یه مدتی بعد بفهمن که خیلی زوده. آقای پدر عروس خانوم هم گفت باشه. شب نشده پدر مادرم بچه ها رو به زور و تهدید برگردوندن. آمدن همانا و پدر عروس خانوم جواب هیچ تلفنی رو ندادن همانا. به همین جا هم ختم نشد و در بیرون از خونه برای داداش من خیلی مزاحمت ها بوجود آوردن. البته این مال یک سال پیشه و ناگفته نماند که این دوستی 3 ساله قدمت داره و بازم ناگفته نماند از اونجایی که این دختر خانوم خیلی خیلی ساده لوحه اگر مراقبت های برادر من ازش نبود پدر و مادرش گوششونم خبردار نمیشد که با چه دوستهای آنچنانی میگرده. بگذریم... برادر منم بچه بود در نتیجه لج کرد. البته قبل از لجش خیلی سعی کرد به پدر این دختر خانوم بفهمونه که دخترشو میخواد. به همین خاطر هم کلاً از درس و مدرسه افتاد و رفت پی کار.

 اما اونقدر فکرش مشغول این قضیه بود که آخرش نتونست سر کارش هم بمونه. ما خیلی سعی کردیم بهش بفهمونیم. تا حدی هم موفق شدیم.

کم کم داشت فراموش میکرد که دختر خانوم محترمه بازم فیلش یاد هندوستان کرد. حسین هم فقط 17 سالش بود (سنش رو دیروز اشتباه کردم ، الان 18 سالشه) دوباره احساساتش (به تبع سنش ) جوشید و روز از نو روزی از نو. دختر خانوم  عین هر روز زنگ میزد به برادر بیچاره من که توی خونه کبابم کردن، فلانم کردن، بهمانم کردن ، پدرمو در آوردن و ... حسین هم احساس رابینهود بهش دست داد، به دختر خانوم هم علاقه داشت این شد که بد قولی و اذیت های خانواده دختر خانوم هم مزید بر علت شد و زمینه فرار دوم رو فراهم کرد. بازم فرار کردن. باز هم پدر و مادرش قول دادن که تا بیائین اصلاً نامزدی چیه عقدتون میکنیم و فلان میکنیم و بهمان.

 اینبار هم باز با اینکه مامانم قسم خورده بود دخالت نکنه (به خاطر اینکه دفعه قبل پدر دختر خانوم نفهمیده بود حرف زدن با یه بزرگتر به حرف زدن با یه بچه فرق داره و کلاً حرفهایی که با پدر و مادرم زده بود رو فراموش کرد) باز هم به خاطر اینکه گفتن داریم سکته میکنیم و داریم میمیریم داداشم رو مجبور کرد لیلی جون رو برگردونه. داداشم قسم میخورد میگفت  لیلی 3 ساعت گریه کرد گفت من بر نمیگردم. اینا هم دروغ میگن هم من برگردم اذیتم میکنن.

 اما خوب بازم برای جلوگیری از سکته پدر محترم عروس خانوم برگشتن و اینبار مادر ایشون ضامن شده بود که کارشونو درست کنن. اما بعدش به جای وفای به عهدشون نذاشتن دخترشون بره مدرسه و فالگیر و رمال آوردن و دعا گرفتن و به دختر خودشون دادن و بچه بیچاره رو تا نزدیک مرگ بردن. البته از این فال و فالگیر بازی پدرش بیخبر بود. بازم برادرم با تمام توهین هایی که بهش کردن دست برنداشت. حسین هم دیگه انقدر فکر کرده بود و گریه کرده بود داشت دیوونه میشد. ما بازم تموم سعیمونو کردیم که منصرفش کنیم. چون نه تنها برای ازدواجشون زود بود که از نظر ما اونا خانواده ای نبودن که بتونن بچه رو طوری تربیت کنن که به درد زندگی بخوره.

 اما حسین منصرف نشد و گفت من 3 سال با این دختر بودم. 2 بار باهاش فرار کردم. باباش نمیفهمه. همه میدونن این دختر 2 بار با من فرار کرده. کی میاد اینو بگیره فردا و از همین قبیل استدلال ها. دوست داشتن و علاقه حسین یا واقعی یا تب تند هر چی که بود ما نتونستیم از بین ببریمش. و در نتیجه هم همین فرار آخری پیش اومد.

الان این دختر عروس ماست. من هر چیزی که در مورد خودش یا خانوادش بگم ببخشیداا اما تف سر بالا میشه اما مجبورم برای رفع یکسری ذهنیات بد که به ذهن بعضی از دوستان مهربون که خیلی هم نگران بودن بگم که پدر مادر عروس ما دارای یکسری شرایط خاص هستن. از جمله اینکه مادر خونه هیچ نقشی توی هیچ تصمیمی نداره و شخصیتش هیچی به حساب نمیاد. از جمله اینکه پدر این خونه خیلی واضح دوست دختر میگیره و باهاش توی شهر گردش میکنه. البته من به هیچ عنوان منکر اینکه برای بچه هاش یه پدر خیلی خوبه نیستم اصلاً ، این آقا با تمام مشکلاتی که داره برای بچه هاش یه زندگی خیلی مرفه فراهم کرده، اما توی اون خونه هیچ کسی از مادر حساب نمیبره هیچ به راحتی هم بهش توهین میکنن که البته متاسفانه به مشکلات فکری و ذهنی خود مادر برمیگرده.

 هدف من از گفتن این چیزها ابداً کوبیدن خانواده عروسمون نبود. گفتم که تف سربالا میشه. بلکه خواستم بدونین با وجود این شرایط بار اومدن همچین بچه ای خیلی دور از انتظار نیست. علت عجله برادر منم این بود که میگفت این دختر تا وقتی بچه هست میشه عوضش کرد و این نوع تربیت رو از سرش بیرون کرد. به 20 سال که برسه دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.

فکر کنم حداقل 50% ما میدونیم دختری که با این شرایط فرار کنه با چه شرایطی عقد میشه (اگر کار به شکایت و این موارد برسه ) اما ما هیچ وقت راضی نشدیم در ادامه حماقت های پدر دختر خانوم مابقی آبروشونم ببریم.

لازم میدونم نظر عموی عروس رو هم بعد از فهمیدن ماجرا بگم. ایشون بعد از اینکه جوجو کل قضیه رو از اول براش تعریف کرد ، گفته بود از برادرم تعجب میکنم که چطور اینهمه مدت با بچگی اینا بچگی کرده. این قضیه ها رو نباید کش داد. باید یا اینوری بشه یا اونوری. و البته با کمک ایشون بالاخره این قائله ختم به خیر شد.

خوب اینم از توضیحات من. البته بازم میگم من به هیچ عنوان منکر حماقتی که حسین و لیلی کردن نمیشم.  اما کاریه که شده و فقط از دستم برمیاد براشون آرزوی خوشبختی کنم و تا زمانی که از آب و گل در بیان تا جایی که دخالت محسوب نشه کمکشون کنم تا راه رو بشناسن.

روز و روزگار برهمتون خوش باشه و ایام به کامتون باشه. تورو خدا اونایی که نماز میخونن و نمیخونن برای من دعا کنید این ترم از شر این درسها خلاص بشم.

دست علی یارتون.

 


 
 
مینی عروس و داماد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوستای نازم.

یه پست طولانی در پیش دارین و از الان بگم ، چون من کل هفته دیگه رو نیستم هر کسی حوصله نداره ،میتونه هفته بعد هر روز بیاد و 10 خطش رو بخونه.

از پنجشنبه هفته قبل باید شروع کنم که حسین (داداش کوچولوی مجنونم ) خبر داد که در پی بد قولی بابای لیلی جهت قرار خاستگاری و نامزدی و الی آخر ، ایشون و لیلی خانوم تصمیم گرفتن دوباره فرار کنن. ما هم که در فرار قبلی شاهد قولهای 100% پدر و مادر لیلی و بعد از برگشتن بچه ها بد قولی اونها بودیم ترجیح دادیم دخالتی نکنیم (البته دخالت هم میکردیم کسی به حرفمون گوش نمیداد) خلاصه شنبه صبح قرار شده بود حسین بره در مدرسه لیلی خانوم و بعد از امتحان با ایشون متواری بشه که بعد از کلی صحبت تونستیم حد اقل راضیشون کنیم از تهران خارج نشن و خونه غریبه ای نرن. قرار شد بیان خونه ما. بله بنده به طرز خفنی در این فرار بزرگ همدست بودم. اینجوری حداقل خیالمون از بابت اینکه کجا هستن راحت بود و میتونستیم مواظبشون باشیم.

 

 شنبه ظهر زنگ زدم دیدم بله عملیات با موفقیت انجام شده. شب هم حسین خان گفتن چون لیلی خجالت میکشه ما نریم خونمون و مهمون خونه بابای جوجو باشیم. از اونجایی که این بچه ته تغاری هست و بسیار ننر بار اومده، میدونستم بگم نه میگه پس ما میریم. ناچاراً قبول کردم. اما 2 ساعتی رفتم خونمون و باهاشون حرف زدم. لیلی رو برای اولین بار بود دیدم. خیلی بچه بود. وقتی داشتم حرف میزدم و اشتباهاتشونو میگفتم به من گفت آخه من توی خونمون هیچی یاد نگرفتم. هنوز خیلی بچه ام. !!!!!!  یه لحظه خواستم بگم برای فرار کردن بزرگ بودی؟؟؟ اما تمام سعیم رو کردم چیزی نگم که ناراحت بشه. توی این مدت هم بابا و مامانش پدر حسین رو در آوردن انقد زنگ زدن. اونا میگفتن بیارش قول میدیم و فلان بهمان. حسین گفت دیگه کلاهتون سرم نمیره و تا عقد نکنین و رضایت محضری ندین لیلی بی لیلی.

خلاصه آخر شب هم رفتم خونه مامانم اینا و به آقاجونم که چشمشو عمل کرده بود سر زدم. که یکی زنگ زد که آره من سرهنگ فلانی ام و آقای ... از پسرتون به جرم آدم ربایی شکایت کرده. مامانمم گفت منم نمیدونم کجاست بگو اقای ... دنبال شکایتشو بگیره. برگشتم خونمون. دیدم یارو به حسین هم زنگ زده و تهدید کرده. خلاصه حسین هم میخواست از خونه ما بره که به هزار مصیبت نگرش داشتم.

فرداش که از سر کار برگشتم خونه دیدیم نیستن. از جوجو پرسیدم پس این جوجه ها کوشن؟؟ گفت نمیدونم کی جاشونو لو داده مامان و بابای لیلی اومدن دنبالشون که از اون یکی در خونه فرار کردن ( خونه ما 2 بر هست و به غیر از در سمت ما که توی خیابون باز میشه از خونه مامان اینای جوجو هم یه در توی کوچه باز میشه ) خلاصه جوجو و داداشش انقد غر زدن که اره اگه با مامور اومده بودن در خونه رو پلمپ میکردن و فلان میکردن و بهمان میکردن که من هم جوگیر شدم و زنگ زدم یه عالمه به حسین توپیدم و بعدش هم قطع کردم. خلاصه اینکه بعد چند ساعت که با ماشین بابام خیابون گردی کرده بودن قرار شد بیان خونه مامانم اینا (گفتیم پدر و مادرش حتی تصور هم نمیکنن که شما انقد خنگ باشین که بیایین خونه مامان اینا) خلاصه اومدن و دیدیم لیلی بدبخت داره از خستگی و اعصاب خوردگی پس میافته.

 

 رفتم توی اتاق یه کمی باهاش حرف زدم و عروسک های شاصخین (شاسخین ) رو هم که حسین قبلاً براش خریده بود و نتونسته بود بهش بده براش بردم که ذوق زده شد و عروسک هاشو گرفت توی بغلش. همش با خودم فکر میکردم خیلی بچه هست.

خلاصه بابای لیلی که در آخر دید کاری با شکایت از پیش نبرد و دید که حسین تخس تر از اونیه که از شکایت بترسه رضایت داد برن عقد کنن. رفتن که محضر نامه داده بود برای آزمایش. قرار بود فرداش برن آزمایش. شبش لیلی دندون درد حسابی گرفت که محبور شدیم چند تا مسکن باهم بهش بدیم. دکتر هم نمی اومد از ترسش. اسپری هم بدش می اومد. فرداش که رفته بودن آزمایش جواب آزمایش لیلی خانوم معتاد در اومد. (به خاطر قرص هایی که خورده بود ) که قرار شد بفرستن آنالیز و فرداش که دیروز باشه (سه شنبه) جواب بدن. دوشنبه شب با مامان که صحبت کردیم خواستیم براشون سفره عقد بندازیم و داشتیم برنامه ریزی میکردیم که مامان زنگ زد گفت مامانش زنگ زده گفته هیچ برنامه ای نریزین. سه شنبه هفتم شهدای کربلاست و بعداً خودمون عقد مفصل میگیریم. منم گفتم پس حالا که سفره نمیندازیم حداقل براشون سفره قند سابی درست کنم که رفتم مروارید رنگی و اکلیل و ... خریدم و تا ساعت 2 نصف شب داشتم سفره قند جینگیلی مستون براشون درست میکردم. جوجوی نازم اسماشون خوشگل نوشت و با اکلیل درستش کرد. بعدش هم شروع کرد به بازی با سونی که در همون حین هم طی یه صحبت که بعدش به مشاجره تبدیل شد با هم قهر کردیم.

 دیروز صبح که اومدم سر کار خبر دار شدم که جواب آزمایش رو گرفتن و مشکلی نبوده و قرار عقد رو برای عصر گذاشتن. قرار بود آخوند رو بیارن خونه. مامانم زنگ زد خواهر بزرگم اومد. خونه رو تغییر دکوراسیون دادن و یه عالمه میوه و شیرینی خریدن. قرار شده بود جشن نگیریم. اما مامان گفت حداقل دور هم جمع بشیم که بچه ها ناراحت نشن که مامان لیلی هم ok داده بود.

منم که هنوز خیلی از دست جوجو ناراحت بودم یه اس ام اس بهش  دادم به این مضمون:

 

(( آدما از آدما زود سیر میشن

آدما از عشق هم دلگیر میشن

آدما رو عشقشون پا میذارن

آدما آدمو تنها میذارن

خاک بر سر آدما که انقد بیشعورن ))

 

 جوجو هم جواب نداد. میدونستم موبایلش شارژ نداره. ساعت 3 بهم زنگ زد و باهام حرف زد انگار نه انگار. آخرشم یواش توی گوشی گفت حالا خوبه باز جزو آدما به حسابم آوردی. (از خونه مامانش اینا زنگ میزد،)

دیروز ساعت 4 که به زور از دست این اورانگوتانا در رفتم و تاکسی گرفتم که زود برسم خونه. زنگ زدم به جوجو که بیاد میدون نزدیک خونه دنبالم که گفت ما محضریم و میخواییم عقد کنیم. عصبانی شدم و زنگ زدم به مامانم که دیدیم اونم خیلی عصبانی بود و گفت اینا (مامان بابای لیلی) برنامه رو به هم زدن منم هی نق زدم که پس سفره قند که درست کردم چی؟؟ مامان هم گفت ولش کن زود خودت ماشین بگیر بیا. تاکسی گرفتم و رفتم محضر. عمو و مامان لیلی بیرون توی اون سرما مونده بودن. داداش حسینمم با یه پیرهن نازک همونجا توی سرما بود. پرسیدم مامان اینا و لیلی کوشن؟؟ گفت میان. فهمیدم که بابای لیلی نیومده و عموش هی گفته شما بیائین اون هم میاد. حسین هم گفته بود اون بیاد ما هم می آئیم.

 بالاخره بابای لیلی اومد. خیلی دلم براش سوخت. داشت گریه میکرد. عموهای لیلی هم اخم کرده بودن (البته آقاجونم رفته بود دنبال بابای لیلی و کلی دلداریش داده بود و از خونشون آورده بود ) طفلی بابام که هنوز چشمش درد میکرد و اون حفاظ روی چشمش رو هم برداشته بود و اذیت بود. بالاخره به آخوند خنگ حالی کردیم که رضایت بابای لیلی رو بگیره. باباش هم امضا کرد و چون حالش خوب نبود رفت. از در که داشت میرفت بیرون لیلی و مامانم و خواهر بزرگم اومدن. باباش و عمو کوچولواش اصلا ً نگاه هم بهش نکردن. رفتم بیرون دیدم بچه بغض کرده. مامانش هم که انگار نه انگار این بچه خلافی کرده بغلش کرد و بوسش کرد. از مامانش پرسید عمو توی محضره چیکار کنم؟ مامانش هم گفت برو دستشو ببوس. رفت از عموش معذرت خواهی کنه که عموش اجازه نداد و با وساطت آقاجونم عموش هم بوسش کرد. خلاصه در بین دلهره همه خطبه عقد هم خونده شد.

 این وسط هم جوجو که داشت فیلمبرداری میکرد چند دقیقه ای یکبار دستشو میذاشت رو سینش و خم میشد طرف من و بلند میگفت چاکر خانوم خانوما. منم که بهم تی تاب داده بودن و داشتم ذوق مرگ میشدم و در عین حال هم خجالت میکشیدم و هی بهش چشم غره میرفتم. مهریه هم سال تولد عروس خانوم قرار گرفت. 1371 عدد سکه بهار آزادی.

 آخونده دقیقه ای یکبار میگفت این خیلی زیاده. آخرش باز حالیش کردن باباجون به تو مربوط نیست. مامانم اینا خواستن خیال خانواده لیلی از هر جه راحت باشه. آخرش هم مامانم اصرار کرد که بیائین خونه ما که بیشتر با هم آشنا بشیم که عموی بزرگش گفت ما هنوز به خانوم هامون نگفتیم و نمیدونن. خلاصه قرار شد برای حفظ آبروی لیلی و خانوادش عقد کاملاً مخفی بمونه و ما از اول بریم خاستگاری و نامزدی و بعد محرم و صفر هم جشن عقد بگیریم.

بعد از محضر هم مامانم و جوجو، لیلی و حسین رو بردن دست بوس بابای لیلی تا از دلش در بیارن. بالاخره جوجو با کلی زبون ریختن پدر لیلی رو خندونده بود و قرار شده بود اونا زنگ بزنن و قرار خاستگاری رو بذارن.

موقع شام دیدم حسین بعد چند روز داره میخنده و غذا میخوره. خودش که هی میخورد و میگفت 4 روزه غذا نخوردم. از بس استرس داشت نتونسته بود هیچی غذا بخوره. خدا رو شکر خانواده لیلی هم از برنامه ای که مامانم برای احیای آبروی اونا ریخته بود راضی شده بودن.

اینم از عروس و داماد 16 و ١٩ ساله ما که موقع اذان مغرب 24 دی ماه به عقد هم در اومدن. براشون آرزوش خوشبختی میکنم.

با جوجو هم آشتی کردم  و همه چیز به میمنت و خوشی تموم شد.

هفته دیگه هم برای 2 تا امتحان نیستم. مواظب خودتون و آرزوهای قشنگتون باشین.

 

توضیح: در واقع نه ما و نه خانواده لیلی با این ازدواج موافق نبودیم. در اینی که این 2 تا جوجه هر کدوم حداقل 10 سال دیگه فرصت داشتن برای ازدواج کردن،هیچ شکی نبود. اما ما حریفشون نشدیم. هر کاری ما کردیم و یا خانواده لیلی کردن دست بر نداشتن. خانواده لیلی که کارشون به دعا و رمال و فالگیر و اینا هم رسید. اما خوب افاقه نکرد مادر. در نتیجه پدر مادر من دیدن اینطوری اگر پیش بره آبروریزی بزرگی میشه و بهتره ما با این بچه ها بچگی نکنیم. پدر مادر لیلی هم بالاخره به این نتیجه رسیدن که دخترشون حاظر نیست دست برداره و بهتره بیشتر از این آبروی خودشونو نبرن. با اینکه ما هم به اندازه اونا مخالف بودیم اما دیروز بابا و مامانم نهایت سعیشونو کردن که به اونا دلداری بدن و بهشون اطمینان دادن که برنامه های بچه ها رو به بهترین وجه براشون انجام میدن.

 


 
 
...
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

دلم آغوش بی دغدغه میخواد !!!!!!!

 

کاش من جای این ببعی بودم

 

بعداً نوشت: دلم خیلی گرفته. باز این جوجوی خنگول زد اعصابمو خورد کرد. البته اعتراف میکنم خودم شروع کردم. نمیدونم چرا دلم خواست تلافی یه سری رفتارهای مامانشو سر جوجو در بیارم. گریه


 
 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم

خوبین؟؟ دلم براتون  انقده شده بود =======>>  .

اول از همه تسلیت میگم شهادت امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) رو به همه اونایی که دوستشون دارن و مثل من عاشقشونن.

بعد هم اینکه این هفته ای که نبودم خیلی عالی بود و ملالی نبود جز دوری شما. البته چرا یه ملال دیگه هم بود که روز دوم عارض بنده شد و اونم یه نوع مریضی عجیب و غریب بود که در تنگاتنگ زمان امتحانا یقه من بدبخت رو گرفت و تا یه روز کامل منو از درس و زندگی ننداخت بیخیال نشد.

امتحانا بد نبود. یکیش که خیلی عالی بود ٢٠ نشم ١٩ میشم (آره جون عمم ) اون یکی هم بستگی داره به تبع استاد. الهی که مرده شور ببره این پیام نور رو. امتحان صنعتی ٢ که توی تمام سالهایی که من نمونه سوالشو دیدم ٣٠ تا تستی ٣-۴ تا تشریحی داشت رو فقط ۴ تا تشریحی دادن.

اولش که دیدم یه برگست خونم منجمد شد. بعدشم سردی سالن امتحانا باعث شد حتی در طی امتحان خونم از منجمدی در نیاد و علیرغم اینکه همه سوالها رو بلد بودم فقط ٢ تا و نصفی سوال رو بیشتر نتونستم جواب بدم. ٣ ساعت بعد از اینکه اومدم خونه و چسبیدم به بخاری هنوزم هم یخ بدنم باز نشده بود.

اینم از این. بعدشم که ١۴ دی گذشته تفلد ببلاگ نانازیم بود. بهترین دوستی که فعلاً دارم. تفلد مبارک .

بعدترشم روز عاشورا و تاسوعا مامانم اینا نذری ذاشتن که چون یه مهمونایی قرار بود بیان خونمون و نیومدن نذریی که نگه داشته بودیم برای اون خنگولا موند و ٢ روز بعدشم که آخریش همین دیشب بود مامانم اینا می اومدن خونه مامان شوهری و در کنار هم نذری رو خوردیم و تموم شد و خیلی هم این ٢-٣ روز خوش گذشت. همش مامانیم پیشم بود. اگه جوجو اینجا بود الان میگفت بچه ننه . همش مامان مامان میکنی. انگار نه انگار خودش همش وردل مامانشه. (این ٢-٣ روز فهمیدم چقدر خوش بحالشه )

بعدشم اینکه اون دائیم بود که روز عقدشون ٣ روز قبل از ما بود و عروسیشون یه سال بعد ما، اونا هم دیگه دارن پدر و مادر میشن به سلامتی.

همین دیگه. این هفته هستم در خدمتتون. هفته بعد باز نیستم برای ٢ تا دیگه از امتحانا.

میام به همتون سر میزنم. اگه دیر شد پیشاپیش معذرت میخوام. اینجا توی شرکت به مقدار خیلی خیلی زیادی اوضاع خر تو خره.

جریان شهرداری رو هم میام توضیح میدم.

 


 
 
شهرداری کثافت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

ناراحت و عصبانی ام.

شهرداری کثافت اومد مغازمونو خراب کرد.

اگه این عوضیها انقد اسرائیل رو نشون ندن و بگن فلان کردن و بهمان کردن الان اینجوری دلم نمیسوخت. اینا روی اسرائیل رو سفید کردن.

دیروز بدون اینکه کسی رو خبر کنن و یا در بزنن بگن میخواهیم چه گهی بخوریم با لودر زدن مغازه رو خراب کردن.

مامان جوجو طفلی انقد ترسیده بود حالش دیشب خراب شد.

خودمم انقدر ناراحتم که از دیشب معده دردی گرفتم بس فراوان.

 

خدای خوبم قربونت برم تو داری میبینی هااا . خدایا یادت باشه من ازت خواستم هاا. خواهش کردم هاا. خدایا اگه الان که کسی رو نداریم کمکمون نکنی کی میخوای دستمونو بگیری؟؟ کی میخوایی کمکمون کنی؟؟ خدایا توی این مملکت گل و بلبل که سگ صاحبشو نمیشناسه توی این مملت سگ دونی که هر خری از ننش قهر کرده شده وزیر ، هرکیو از ده بیرون کردن شده قاضی ، هر از زیر بته بیرون اومده ای شده صاحب منصب ، ما هیچ دستگیری نداریم به جز تو. خدایا انقد خدا خدا کردم دیگه دارم میمیرم. خدایا با خدایی و لطف و کرمت ما رو دریاب نه با بدی و نقص و گناه ما.


 
 
سپاس خدای را...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ۱۳۸٧
 

سپاس خدای را عز وجٌل ، که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.      (خداجونم فقط واسه خود خود مهربونت ، قربونت برم من )

دوستای خیلی خیلی خیلی مهربون و نانازم سلام.

نمیدونم این روزا که در خارج از این دنیای مجازی که تنهای تنها هستم ، اگه شما هم نبودین من چیکار میکردم.

عارضم به حضور انورتون ، از شنبه که اون ناله نامه رو نوشتم ، عصر رفتم خونه و بعدش با جوجو رفتیم دندون پزشکی. دکتر محترم به همراه منشی محترم ترشون میخواستن بپیچونن و نتیجه این شد که به جای اینکه دندون من بدبخت رو عصب کشی کنه گفت نهههههه تو این جلسه باید جرم گیری کنی.

گفتم بابا جون من ، بابات خوب ، ننه ات خوب من دارم از درد مرده میشم. گفت همین که گفتم. من جرم گیری کردم (هنوزم که هنوزم دندونام درد میکنه) و فحشی بس تمیز توی دلم نثارش کردم که من عمراً دیگه بیام پیش تو موجود بی مسئولیت.

بعدشم منه همچنان افسرده و کسل همراه با جوجو رفتیم به شهروند. ٢ تا بسته چیپس و یه بسته لینا خریدیم و به منزل مراجعت نمودیم.

با همان لب و لوچه سر و بی حس نشستیم چیپس و ماست خوردیم .

باز که به دلمان رجعت نمودیم دیدیم خیررر حالش خوب نیست. جوجوی طفلی بازم پیگیر شد که بانو چته آخه ٢ روزه؟؟

منم که همون روز رفته بودم وبلاگ آلاله جونم  و خونده بودم که به شوشوش گفته چرا به من محبت نمیکنی (اونم در زمانی که خانوم خانوما خواب بوده  ، بنده خدا شوشوش ) خلاصه یه دفعه خنده ام گرفت یاد این افتادم و بعدشم گفتم تو اصلاً جدیداً به من محبت نمیکنی. جوجو گفت آخه من قربون تو برم میبینی که چقدر گرفتارم. منم که بچه ننه زود اشکم سرازیر شد و یه ٢ ساعتی اشک ریزان سخنرانی نمودم و جوجو بسی صبورانه گوش داد. خودم که یادم نیست چی گفتم ، فکر کنم اونم حالیش نشده چی گفتم. چون من در حالت عادی انقدر تند حرف میزنم که کسانی که باهام دمخور نباشن نمیفهمن چی میگم. حالا تصور کنین با اشک و آه هم قاطی بشه.

خلاصه دلم سبک شد و شب رو با آرامش خوابیدم. جالب اینجا بود که شوشو هیچی هم نگفت هااا فقط ساکت بود تا من حرف زدم. راست میگن اگه همیشه بزارین خانوما حرف بزنن هیچ وقت سرطان نمیگیرن. من میدونم این انواع سرطان خانوما در اثر این بوده که یکی جلوی حرف زدنشونو گرفته.

دیروز هم رفتم خونه و یه سر خونه مامان اینای جوجو و صرف شام و یه سر هم خونه مامانی اینام و برگشتیم خونه و یه ٢ ساعتی با جوجو دعوا کردیم سر مسائل احمقانه بعدشم آشتی کردیم و من نمازم رو خوندم و خوابیدم.

امروز هم خواب موندم.

راستی برگشت ماموت یه شایعه بیشتر نبود. البته ٢ روز گذشته رو اومدهااا اما جریانش جریان اون ترکه بود که میره بانک میگه همه موجودی منو بدین. میدن بهش میشمره میگه درسته بذارین سر جاش. این نخود مغز هم شنبه همه کارها رو تحویل گرفت و چک کرد و دیروز هم تحویل داد و رفت. البته این وسطا هم یه چند تا تیکه ناب بار من نمود که اصلاً به روی مبارکم نیاوردم و لبخندی بس ملیح تحویلش دادم.

امروز هم اول محرم هست. دیشب خواب دیدیم با یه عده ای که فقط یه تعدادیشونو میشناختم داریم با یه ماشین سبز (مثل همین ون ها ) میریم زیارت. کجاشو نمیدونم. اما زیارت بود.

خیلی حیفه که دیگه نمیذارن این تمثال ائمه رو بزنن جلوی درب هیئت ها. من هر سال با دیدن اونا کلی کیف میکردم. اما مهم نیست. تصمیم دارم امسال عزادار واقعی باشم.

شاید یه دونه آپ هم آخر هفته داشته باشم. هفته بعد کلاً نیستم. هفته بعدیش میام و هفته بعدتریش باز نیستم تا پنجشنبه.

به خدای مهربون و منٌان میسپارمتون.

ممسی نانازی من ، دیروز به خیلی از دوستام سر زدم. از اول لیست وبلاگم شروع کردم. تو این آخرایی برای همین بههت نرسید. وگرنه به خدا یادت بودم. امروز نوبت تو هست.

 

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه فرزانه اوست

 

************************

بعداً نوشت طولانی:

یکی از بنده های خوب خدا، که من میشناسمش این روزا خیلی مشکل داره ، میدونستم خیلی به پول احتیاج داره ، دیشب فهمیدم بعد از اینکه نتونسته از کسی قرض کنه تصمیم گرفته نزول بگیره (اجبار شدید ) .

خیلی ناراحت شدم و بهش پیشنهاد دادم مقداری از طلاهای منو ببره بفروشه و قسمتی از مشکلشو حل کنه تا هفته بعد هم شاید خدا در خیری باز کرد. قرار شده فکر کنه جواب بده.

امروز طبق خیلی روزها شماره 9092301117 رو گرفتم تا اقبال روز رو بشنوم. میدونین چی گفت؟؟

گفت: یکی از دوستان شما ، از شما انتظار کمک داره. تحقیق کنین و بعد هم هیچ استخاره ای برای کمک کردن بهش نکنین. کار خیر پاداش خیلی بزرگتری برمیگردونه. بعدش برای قسمت فال حافظش نیت کردم حالا کار جوجو شروع شده چی پیش میاد؟: این اومد:

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

این همه ناز و تنعم که خزان میفرمود

عاقبت در نظر باد بهار آخر شد

امیدوارم خدای مهربونم مشکل همه رو حل کنه و روزی بیاد که من نبینم کسی غصه ای داره. انشاله


 
 
دلم گریه داره
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونا 

یه نیلوفر افسرده و بدون هدف برای همتون آرزوی بهترین ها رو داره.

من نمیدونم چه مرگم شده از پنجشنبه شب.

پنجشنبه از سر کار که رفتم خونه زود با جوجو نهار خوردیم و ١ ساعتی استراحت نمودیم. بعدشم من مشغول امور منزل شدم و جوجو به بحث با باباش اینا پرداخت.

عصر هم مامانم زنگ زد که برای شب بریم خونشون. همه چیز خوب بود. شب هم که برگشتیم جوجو میخواست فرمانروایان خیابان رو ببینه برای همین زود اومدیم که ساعت ١٠ خونه باشیم. داداشش دم در دیدمون و هی اصرار کرد بیائین بالا هنوز فیلم شروع نشده چند دقیقه بشینین. رفتیم دیدیم فیلم شروع شده. جوجو هم انگار چند ساعت راه تا خونمون داشت همونجا نشست و تا ساعت ۴۵/١١ فیلم رو دید.

 هر چی بهش گفتم پاشو بریم اصلاً به روی خودش نیاورد. من عصر که میخواستیم بریم گوشت خورد کرده بودم و شسته بودم. میخواستم برم بسته بندی کنم بذارم توی فریزر. میدونستم الان که بریم طبق معمول اون پای تلوزیون ولو میشه منم باید کارمو تا هر ساعتی که شده انجام بدم. برای همینم وقتی رفتیم پائین با عصبانیت بهش گفتم حالا که فیلمتو دیدی زود باش بیا کمک کن. اونم مثل بچه ها رفته بود پشت میز و گارد گرفته بود  (مثلاً من میخواستم بزنمش) گفت چشم. کمک میکنم. (قربونش برم انقده خوب بلده گوشهایه منو مخملی کنه )

از لحنش خنده ام گرفت و دیگه هیچی نگفتم. کمکم همه گوشت ها رو بسته کرد بعدشم تموم ظرفهای کثیف رو آورد گذاشت روی ظرفشویی. من داشتم بقیه گوشت رو چرخ میکردم. گفتم اونا رو هم بشور. نمیشه بمونه. اونم شست اما دیگه بعدش اخماش رفت توی هم. کلاً نیم ساعت نشد که کمک من کرد. بعد هی بهش گفتم برای چی ناراحتی. بیا اگه خسته هستی برو خودم میشورم . گفت حالم خوب نیست.دلم گرفته  حالا من نمی دونم از صبح بیکار توی خونه چرا باید یهو حالش بد بشه. اونم ساعت ١٢ شب. خلاصه مثلاً دلش گرفته بود کلی قیافه گرفت و خوابید. منم به طرز فجیحی دپرش شدم. کلی فکرای ناراحت کننده کردم و با ناراحتی زیاد خوابیدم.

دیروزم از صبح جوجو با داداشش و باباش داشتن به ماشینشون میرسیدن و دقیقاً ساعت ٢٠/٩ شب کارشون تموم شد و اومد خونه. منم حالم خیلی بدتر شده بود. دندونمم درد گرفته بود. هی گفت چرا ناراحتی؟؟ گفتم دندونم درد میکنه. اما اصلاً حوصله اش رو نداشتم.

 از اون وقتایی بود که دلم میخواست تنها باشم. امروزم دپرس بیدار شدم.

این ماموت (همکارم) هم امروز با ٨ روز تعجیل تشریف فرما شد. کارهام کم میشه اما بازم باید هر روز کفاره بدم برای دیدن ادا و اصول هاش.

خلاصه الان خسته عصبی و بی حوصله ام. کسی سر به سرم نذاره که قاطی میکنم این شرکت رو روی سر این زنیکه خراب میکنمااا.

**************

خدا نوشت:

سلام خدا جونم. خجالت میکشم حتی به آسمونت نگاه کنم. خدایا صفت ستار رو چقدر به جا بهت نسبت میدن. خدایا تو میدونی چه دردی دارم. من الان هیچی نمیخوام به جز بخشش تو. خدایا منو ببخش. فقط منو ببخش. هیچی نمیخوام. به شخصه حاظرم هر تاوانی رو که بخوایی برای بخشش گناهم بپردازم . فقط منو ببخش. خدای خوبم شاید صد هزار استفرالله ربی و اتوب و الیه ی رو هم که نذر کردم نتونه دلمو آروم کنه. خودت میدونی چطور دلم رو آروم کنی تا بدونم منو بخشیدی. خدا به ذات پاک و لایتناهی خودت قسم من نمیخواستم... منو ببخشششششششش


 
 
از هر دری
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم 

خوبین؟

دلم برای همتون یه ذره شده.

جونم براتون بگه که علت کم پیدا بودنم رو به حساب بی معرفتیم نذارین که عمراً بهم نچسبه.

این خانوم ماموت (همکارم ) که معرف حضورتون هست، برای یه ٢٠ روزی رفته مرخصی. نههههههه اشتباه نکنین خدایی نکرده بختش باز نشده و ازدواج نکرده. خواهرش از خارجه اومده با هم رفتن گردش.

کارهاش هم که خوب دیگه سوال نداره من باید انجام بدم.

اونقدر روزها خسته میشم که شبها دیگه احتیاج ندارم شیر بخورم تا خوابم ببره.

راستی دیروز تا یه حدی از حرفهایی که خانومه بهم زده بود (حرفهای نامربوط) به رئیس گفتم اما از خستگی و فشاری که اون حرفها بازم به اعصابم آورد نتونستم خودمو کنترل کنم مثل این آدمای ننر گریه ام گرفت و حرفم نصفه موند.

این شنبه که میاد نه شنبه بعدی امتحانام شروع میشه. ٣ روز مرخصی ام. بعدشم که عاشورا تاسوعاست. تا اون موقع هم این صنم سیما (همکارم‌) نمیاد.

فکر کنم جواب پیغامهایی که برام میذارید با یکی دو روز تاخیر تا اون شنبه (٢ هفته بعد) بگیرید. هفته بعدش میام شرکت. باز هفته بعدیش نمیام (٢ تا امتحان دیگه)

خودم که نفهمیدم چی شد  شما اگه فهمیدین زیاد نگکران نبودنم نشید. همین دورو برا هستم اما در حال خر حمالی ام و دارم تقاص چند ماه بیکاری اول کارم رو ییهو پس میدم.

راستی کار جوجو بالاخره استارت خورد. دعا کنید برامون.

به خدای مهربون و بزرگم میسپارمتون.

خواستم اسم اونایی که دلم میخواد همین الان برم وبشونو ببینم بنویسم وقتی خوب فکر کردم دیدم دلم برای همتون تنگ شده.

مواظب خودتون و آرزوهاتون باشید. برای من بدبخت دانشجو هم دعا کنید.