Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تسلیت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 

باز دلم خون شد و چشمم گریست

آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

بــاز دگــر بــاره رســیــد اربــعــیــن

جـــوش زنــد خـون حـسـیـن از زمـیــن

غـرق تـلاطـم شـده بـحـر مـحـیــط

یــک سـره درد اسـت بـسـاط بـَسـیـط

شـد چـهـلـم روز عــزای حـسـیــن

جــان جــهــان بـــاد فـــدای حــسـیــن


 
 
ولنتاین مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونای نازمممممم 

ولنتاین همتون مبارک. برای اونایی که مزدوج شدن آرزوی زندگیی سراسر عشق و محبت دارم. برای اونایی هم که در حال مزدوج شدنن آرزوی روزهایی طلایی سراسر شور و عشق و هیجان دارم و البته بازم با چاشنی محبت و برای مجردهای عزیزم هم آرزوی بخت و اقبالی در حد تیم ملی دارم.

خوبین؟؟

من الان خوبم اما تعطیلات مزخرفی رو گذروندم. پنجشنبه که مامانم طفلی بیرون جایی کار داشت و تا شب نمیتونست بیاد خونه از شهرستان براشون مهمون اومد. منم برای اینکه بهش کمک کنم ظهر بعد از نهار رفتم خونشون و غذاهاشو درست کردم. و کلی هم با خواهر و برادرهای عزیزتر از جانم صحبت کردم.

من نون کور نیستم به خدا اما چون حوصله مهمون نداشتم و خسته بودم تصمیم داشتم برم خونمون که مجبور نشم هیچگونه تعارفی به مهمونا بکنم و اونا هم دور از جون قبول کنن که مامان نذاشت و گفت بمون و مطمئن باش اینا قبول نمیکنن بیان خونتون. خلاصه که موندیم و از خستگی مرده شدیم.

آخر شب هم رضا اومد خونمون. اتاقش رو اشغال کرده بودن. که اونم آخر شب رفت خونه دوستش که صبح زود با هم برن استادیوم.

قرار بود پنجشنبه داداش جوجو منو ببره به فروشگاه دوستش که برای جوجو کادوی ولنتاین بگیریم. که من تا آخر شب مشغول بودم.

قبلاً هم به مامانم سفارش شکلات تلخ داده بودم که مامانی نازم برام خریده بود. گفتم اشکال نداره صبح جمعه میرم.

که صبح جمعه هم تصمیم بر این شد که بریم بهشت زهرا سر خاک مادر بزرگ جوجو. جوجو که صبح جمعه ساعت ۵ صبح رفت سر کار. منم با مامانش و داداشش و پسر خالش رفتیم بهشت زهرا و تا برگشتیم ساعت شد ١٢. مامان جوجو هم رفت نهار درست کنه که ما بریم بالا. جوجو هم از سر کار اومد. یه کمی خوابید ساعت ٢ رفتیم بالا برای نهار. فکر میکردیم بازی فوتبال ساعت ٣ هست. که داداش جوجو اومد و خبر داد که ۵ دقیقه هست بازی شروع شده. از بازی نگم برای اونایی که استقلالی هستن که حتماً حال منو درک میکنن  و اونایی هم که پرسپولیسی هستن مییدونم چه عروسی توی دلشون دارن  و بهشون تبریک میگم.

بعد بازی هم رفتیم خونمون. دیگه دیدم قسمت نشد برم کادوی ولنتاین برای جوجو بخرم همون شکلات رو بهش دادم که ایشون فرمودن ولنتاین دیگه مال ما نیست و از این حرفها (میدونستم یادش نیست و اون هم فکر میکرد این برای دوران دوستیه ) خلاصه منم کلی شرمنده اش نمودم (با همون یه شکلات ) و بعد نمیدونم چه مرگم بود حالم گرفته بود از جوجو خواستم بریم بیرون که رفتیم و همه جا خیلی خلوت بود و با حالی گرفته تر برگشته شدیم.

برای شام ساندویچ مرغ درست کردم. خوردیم. بعد از شام من داشتم ظرفها رو توی دکوری جدیدی که تازه نصب کرده بودیم میذاشتم و جوجو هم بقیه شامش رو میخورد. من چون بالای کابینت بودم ٢-٣ بار جوجو رو بلندش کردم برام کاری انجام بده. دفعه آخر بلند نشد منم باهاش قهر کردم. اونم قهر کرد و خلاصه شب ولنتاینمون به قهر انجامید. اونم طبق عادتش زمان قهر خوابید و منم یوزارسیف رو دیدم و کلی رو رومیزی جدیدی که برای عید داشتم درست میکردم کار کردم و بعدشم خوابیدم.

امروز صبح هم وقتی می اومدم دیدم یه شتر نانازی رو آوردن سر خیابون بستن که برای روز اربعین کشتش کنن بدبخت رو. دلم براش سوخت.

امروز هم کلی فحش های مناسب نثار روح جد و آباد BRT نمودم و الانم که اینجام.

این بود انشای من

 

شهرزاد جون نانازیم دوست قشنگم خوب من سوالی که ازم پرسیدی رو کجا جواب بدم؟؟ ببلاگت که نظردونی نداره. من خودم لباس نامزدیم رو از شانزلیزه خریدم. بازار حافظ و شانزلیزه هم لباسهای خوبی داره هم قیمت هاش به نسبت بقیه جاها خیلی مناسبه. شاید تو نپسندی عزیزم. اما از هر جایی که لباس بخری امیدوارم بهترین لباس گیرت بیاد که ازش راضی باشی و دوم اینکه دیگه دلم داره بال بال میزنه زودتر عقد شما بشه و تو بیایی با خاطرات مزدوج شدن.

فاطمه جون خیلی مخلصیم. تو عزیز دلمییی

سارایی دلم برات یه ذره شده هاا. آپ نمیکنی مادرر؟؟

ممسی جات خیلی خالیه زود برگرد.

 

 


 
 
همینجوری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟؟

منم خوبم خدا رو شکررررر. اولش خواستم بنویسم خوب نیستم چون دیشب تا ساعت ٣ خوابم نبرد و الان کسلم دیدم در مقابل اتفاقاتی که این روزا برامون می افته خیلی مسخره هست.

از پنجشنبه بگم که مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد. همه راضی بودن بهشون خوش گذشت. مهمونا برام عزیز بودن. شبش هم رفتیم خونه مامان اینا.

دیروز هم از صبح دلم شور میزد. عصر دیگه طاقت نیاوردم و از راه رفتم خونه مامان اینا که دیدم الحمدلله همه خوبن. قرار شد برام شام بیان خونمون که اومدن و آخر شب هم رفتن. بعدشم که جوجو زود خوابش گرفت و من موندم و بی خوابی.

نمیدونم چه مرگمه. در حالی که از خستگی و بی خوابی در حال مرگم خوابم نمیبره. دیشب هم یه فیلم هندی داشت نشون میداد ٣ ساعت. اولش خیلی قشنگ بود آخرش حالمو به هم زد.

بعدشم اینکه دوستای گلم ، آدرس ایمیلی که توی پروفایل من میبینن وجود خارجی نداره. چون پرشین اجباری کرده بود آدرس ایمل رو ، منم یه چیزی همینجوری گذاشتم. خلاصه ایمل برام نزنین لطفاً. از هرگونه چت کردن هم معذورم بدارین شرمنده ام. هر پیغامی که دارین برای کامنت خصوصی بذارین به جز خودم کسی نمیبینه. البته مجبورم جوابش رو توی صفحه ای که الان جلوی روتون هست بذارم (البته در صورت اینکه بتونم جواب بدم) خلاصه اینکه زیر و روی من همین صفحه ای هست که میبینین.

دیگه اینکه قرار بود عید بریم قشم. فعلاً که کنسل شده.

مامانم و مامان جوجوبعد از عید میخوان برن کربلا. مامان میگه پولی که میخواستی بیاری قشم بیا کربلا. ۵ سال پیش که آخرای جنگ عراق و آمریکا بود من به دلم افتاده بود برم کربلا. مامان و آقاجون رو راه انداختم اونا هم منو نبردن. چون به قول خودشون ناامن بود. حالا مامان نمیدونه که من همه وجودم اونوری پرواز میکنه. اما با مرخصی ٢ هفته ای چیکار کنم؟؟

راستی یه تصمیماتی رو چند وقتیه گرفتم. نمیدونم چرا اینجا ننوشتم. اول از همه اینکه تصمیم گرفتم لیسانسم رو تبدیل به فوق دیپلم کنم. میدونم میدونم خنگیه. اما خسته شدم. به هیچ عنوان دیگه کشش ندارم. با این حال هم مجبورم ١ ترم دیگه بخونم فکر کنم. آخه هیچ زبان انگلیسی و تربیت بدنی پاس نکردم متاسفانه.

دوم اینکه میخوام از کارم استعفا بدم. نه الان هااا نه. تصمیم دارم دیگه توی اداره و شرکت کار نکنم. محیط های مزخرف این شرکتها. شنیدن حرف هر آدم مزخرف بیشعوری واقعاً از توانم خارج شده. موهای جلوی سرم داره سفید میشه. احساس دلمردگی میکنم. حوصله هیچ کسی رو ندارم. منی که سال به سال کسی اشکم رو نمیدید زرتی اشکم سرازیر میشه. میدونم مشکلاتی که توی زندگیم بود توی این ٣ سال خیلی اذیتم کرد اما وجود این آدما هم مزید بر علت شده. موندم کار جوجو یه کمی بگیره. یک ثانیه اینجا رو تحمل نمیکنم.

البته به هبچ عنوان قصد ندارم برم بشم خانم خونه. این کار هیچ وقت از عهده من بر نمیاد. خیلی فکر کردم که چیکار کنم. خیلی ها بهم آرایشگری رو پیشنهاد داد. اما من از آرایشگری متنفرم.

در ادامه فکری اومد توی سرم که حتی اینجا جرات نکردم بنویسمش.

من به عکاسی علاقه شدیدی دارم.

این ٣ ماهه توی سرمه. اون هفته به جوجو گفتم. میدونم یادگیری و راه اندازی آتلیه هزینه های خیلی زیادی داره. میدونم فعلاً از توان ما خارجه. اما خوب آرزو که بر جوانان عیب نیست. خلاصه که این روزهای تلخ که بگذرن به امید خدا میخوام برم دنبال چیزی که بهش علاقعه  دارم.

البته من مربی آموزش رانندگی هم میتونستم بشم. بدم هم نمی اومد. تحقیق کرده بودم درآمدش هم خوب بود. اما جوجو انقد جون کند تا بهم بفهمونه خوشش نمیاد.

منم که خانوم خوب حرف گوش کن (به قول گلنوش آیکن دختر خود شیفته)

شما چی فکر میکنین؟؟ ٢ تا چیز برام مسلم شده.درس رو فعلآً نمیتونم ادامه بدم. شاید بعدها بعد از اینکه کمی آرامش بیشتری توی زندگیم بود و برنامه زندگیم رو غلطک (قلطک - غلتک - قلتک ) افتاده بود. و کار هم برام مسلمه که حداقل اینجا با این شرایط نمیتونم کار کنم. میدونم بقیه جاها هم اگر بدتر نباشه بهتر نیست. اما من دیگه تحمل شنیدن حرف زور رو ندارم. حتی اگر نتونم عکاسی روانجام بدم ترجیح میدم خانم خونه باشم تا کارمند این شرکتها )

منتظر نظرات و راهنمائیهاتون هستم. اینا الان شده بزرگترین دغدغه های ذهنی من.

یه چند روزی هم بود که این خانوم همکارم مهربون شده بود. نگران بودم. اما کارش با یه یادگرفتن طریقه ساختن ایمیل و یه حمله خصمانه از طرف رئیس به من به پایان رسید. البته امیدوارم. الان دوباره قیافش شده مثل اورانگوتان. اینجوری من اروم ترم. حداقل میدونم کرمشو ریخته فعلاً فشاری بهش نمیاد.


 
 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین دوستام؟؟

دارم میمیرم از درد

سه شنبه که رفتم دندون پزشکی گفت دندون عقلت باید جراحی بشه. گفتم این که شکلش خوبه؟ گفت مگه به خوشگلیه. دندون فک جوش شده. (حتماً شما هم مثل من نشنیدین) گفتم فک جوش دیگه چیه؟؟ گفت یعنی جوش خورده به فکت. منو میگین داشتم از ترس قبضه روح میشدم. خلاصه یه پودر روی دندونم ریخت و گفت این استخون فکت رو نرم تر میکنه و راحت تر دندونت بیرون میاد. طبق گفته دکتر ٢٠ دقیقه نشستم. بعدش رفتم داخل. دندونم رو سر کرد. من که اصلاً از دندون پزشکی نمیترسم مثل این بچه ٢ ساله ها پاهام داشت میلرزید. خلاصه دکتر خان مشغول به کار شد. چشمتون روز بد نبینه و گوشتون نشنوه. من که به تحمل درد شهره هستم انقد جیغ زد که جونم داشت در می اومد.

نصف دندونم رو در آورده بود ٢ دستی دستش رو چسبیده بودم و گریه میکردم. خنده اش گرفته بود میگفت دستم رو ول کن تا زود تمومش کنم.خلاصه که در اومد اما من تقریباً بی هوش شدم. بعدشم که فشارم افتاد و داد زد منشیش سریع آب قند برام آورد که منم نخوردم. یه خورده نشستم حالم بهتر شد. گفت برات بخیه نزدم. جاش خیلی بده اینجوری کمتر اذیت میشی. ١ هفته تحمل کن جوش میخوره. اما اگه بخیه بزنم باید ٣ روزی یه بار بیایی از اول برات بخیه بزنم. خلاصه در بین اشک و آه و خون مطب رو ترک کردیم.

 دندونم تا فردا صبحش که خواستم بیام سر کار خونریزی داشت. آخرش مجبود شدم صبح زود روش عسل بذارم که خوب ۵ دقیقه ای خونش بند اومد اما دردش ٢ برابر شد.

دیروزهم اومدم سر کار. (جوجو میگفت مرخصی استعلاجیه ) گفتم بیخیال بابا تازه ٢ هفته مرخصی بودم . میخوایی اخراجم کنن بشینم خونه ور دلت دیوونت کنم.

دیروز حدودهای ظهر بود که جوجو بهم زنگ زد و خبر داد که شهرداری محترم باز به همون سبک قبل بدون اینکه خبر بدن ودر بزنن رفتن و زدین دیواری که جلوی مغازه کشیدیم رو خراب کردن و خواستن حتی آجرهاش رو هم ببرن.  (یعنی برای پررویی و دزد صفتی اینا حدی وجود نداره )

 اما دیروز داداش جوجو خونه بوده. تا صدا رو شنیده پریده بود بیرون. خلاصه این وسط دست داداشش به شدت زخمی شد. بهش میگم دستش چی شده؟ میگه والله اومدم بیرون دیدم ماشینشون داره فرار میکنه. پریدم جلوش که نزارم فرار کنه دو دستی کوبیدم روی کاپوت و شیشه ماشین. دیدم یکی از دستهام رفت داخل (اونی که زده بود روی شیشه) خلاصه که بعدشم کلانتری...

من نمیدونم اینا فکر میکنن خونه همه مردم هم مثل خونه های خودشونه و زن و بچه مردم هم زن و بچه خودشونن که هر خری سرشو انداخت رفت داخل براشون مهم نباشه. کلاً لازم نمیدونن وقتی میخوان وارد خونه مردم بشن هیچ اجازه ای بگیرن. کتاب اندیشه اسلامی رو که میخوندم (همون که شدم ١٧ ) بحث رو از خدا و پیغمبر وامام کشونده بودن به ولایت فقیه ودر نهایت اینکه همه اختیارات از خدا و امام و پیغمبر منتقل شده به ولایت فقیه و حضرت ولی فقیه مالک جان و مال و ناموس مردمه. من چقدر بهم فشار اومدم وقتی خوندم. اما الان میبینم که جناب ولایت فقیه که سهله ، سگهای شهرداری هم مالک جان و مال و ناموس مردمن و هر گهی بخوان میتونن بخورن.

بهمن خونین جاویدان

تا ابد زنده بادا قرآن

الان داره رادیو اینو میخونه. الهی که این بهمن خونین نیست و نابود بشه تا خیال همه راحت بشه.

حالا بشنوید از نیلوفری که دندون عقلش رو کشید و عقلش تعطیل شد و با این حال نزارش دختر خاله جوجو رو برای فردا نهار دعوت کرد. حالا مونده ظهر که از سر کار بره خونه از کجای خونه شروع کنه به تمیز کردن و چطوری... آخه تا ١٠ دقیقه سر پا میمونم سرم گیج میره و باید بشینم.

همین دیگه. فقط بدونین خیلی دوستتون دارم.

براتون پنجشنبه و جمعه خوبی آرزو میکنم.


 
 
خسته ام
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونا

ممنو ببخشید که هم نمیام آپ کنم هم بهتون سر نمیزنم.

باز این خانوم همکارم پیچوند و ٣ روز کارهای مزخرفش افتاد روی دوش من بدبخت.

خودمم این روزا خیلی بیحوصله ام.

بعضی هاتون پرسیدن بودین معلوم نشد مادر شوهرم چرا بد اخلاق شده بود ، باید بگم نه نفهمیدم. فردا شب اون جریان قرار بود من با مامانم بریم دندون پزشکی. دندون پزشک که زحمت کشید و منو برگشت زد. اما شبش که می اومدیم به جوجو زنگ زدم که پیتزا بگیره تا من برسم. ٣ دقیقه بعدش مادر شوهرم زنگ زد به موبایلم که سوپ درست کردم با مامان بیائین اینجا دندون کشیدین سوپ بخورین. گفتم من که نکشیدم. گفت مامان بیاد. مامانمم قبول کرد و رفتیم. فرداش هم که دیدمش طبق معمول همیشه بغلم کرد و بوسم کرد و انگار نه انگار اتفاقی بوده.

به خدا من توهم نزدم ، مامان جوجو هم خیلی زن خوبیه هم خیلی مادر شوهر خوبیه اما نمیدونم بعضی وقتا چش میشه. الکی یه کارهایی میکنه که آدم رو خیلی میرنجونه یا یه حرفهایی میزنه که هر بچه ١ ساله ای میفهمه به من برمیخوره دیگه اون که زن عاقل و بالغیه تکلیفش روشنه.

خلاصه که هم من سالمم و هم مادر شوهر.

دیروز رفتم از ٢ تا از دندونام عکس انداختم.

امشب دیگه باید دندون عقلم رو بکشم. دعا کنین جراحی نخواد. دکتره گفت ناهنجاری داره. اما من هرچی نگاش میکنم نه خودش کجه نه ریشه اش غیر طبیعیه. نمیدونم شاید این هم میخواد فی رو ببره بالا.

حالا فی به درک حوصله جراحی رو ندارم. من که همینجوری که دندون میکشم ٢۴ ساعت خونریزی داره. وایی به حال جراحی.

یکی از نمره هام اومده. اندیشه اسلامی ٢ شدم ١٧ 

به به از این دخمل زرنگ. اون یکی ها که دارن سکته ام میدن حالا حالا نمره اش نمیاد.

دیگه اینکه این روزا بی حوصله و خسته ام. پریشب هم یه دعوای خونین با جوجو داشتم. سر شوهر خواهرم. به این جوجوی خنگول گفته بودم با این بشر داد و ستد نکن و رابطه کاری برقرار نکن. بچم مغزش اندازه نخوده. حرف منو حلاجی نکرد. حالا رفته اونی که باید میدیده ندیده جیغ و دادش در اومده.

تا میگی آره یا نه میگه نه من نه اون. میگم بابا جون برای تو راحته. من که نمیتونم از خواهرم بگذرم. بهت گفتم عقب وایسا تا ترکشش بهت نگیره گوش ندادی. میگه تو هر وقت خواستی برو اونا هم بیان اما من نمیام. منم بهش گفتم پس منم با هر کدوم از اطرافیان تو به جایی میرسونم که رفت و آمدم باهاشون قطع بشه. به من چه که تو مغزت نخودیه.

خلاصه کلی جیغ زدیم و داد زدیم ، حالا کجا؟؟ جلوی درب نون فانتزی (البته توی ماشین بودیم) بعدشم رفتیم خونه و آشتی کردیم.

هیچ خبر خاص دیگه ای هم نیست. این روزا سرم خیلی شلوغه. منو ببخشین . در اولین فرصت میام بهتون سر میزنم.

راستی ٢٨ بهمن تولد لیلی هستش. به نظر شما براش چی بگیرم؟؟ یه دختر ١۶ ساله رو چی خوشحال میکنه؟؟

 


 
 
تعطیلات نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام دوستای خوبم 

خوبین؟

صبح زیبای بارونی همتون به خیر و شادی باشه انشاله. انشاله که همتون بر خلاف من جمعه خوب و بی نظیری رو گذرونده باشین.

اون هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که بیام آپ کنم. البته سرم هم خیلی شلوغ بود.

اما پنجشنبه قرار بود بریم برای لیلی علوس ملوسی سرویس طلا رو بخریم. در همین راستا هم بنده بسان اسب رمیده از سر کار به سوی خونمون دویدم.

مامانمم اون روز با جوجو رفته بود که اون زمینی که قبلاً گفتم کلاهبرداری بود با 2 تا زمین عوض کنن. این خودش جریانی بس مفصل داره. در شرحش همین بس که آقای کلاهبردار دوست جوجو میباشد که بعد از 5/1 سال که از وعده و وعیدش گذشته همچنان اصرار داره که کلاهبرداری نیست و در حالی که تمام شواهد و قرائن بر کلاهبرداری تأکید دارن. جوجو هم همچنان اصرار داره دوستش کلاهبرداری نکرده. خلاصه فعلاً که با 2 تا زمین با موقعیت بدتر عوضش کردیم ببینیم چی میشه. توی مسیر مامان و جوجو رو دیدم و با هم رفتیم خونه. (هر کی خونه خودش).

سریع رفتم خونه مامان اینای جوجو نهار خوردیم و دویدم دوش گرفتم و بعدشم جوجو منو برد خونه مامان اینای خودم. اونجا مابقی عملیات حاظر شدن رو انجام دادیم. کلی با حسین کلنجار رفتیم تا بهش حالی کردیم که طرز رفتارش با لیلی خوب نیست. خیلی باهاش خشن حرف میزد. نمیدونم علتش چی بود. اما لیلی هم هیچی نمیگفت. خلاصه کلی تهدیدش کردم  اگر باهاش بد رفتاری کنه اول پیش همه یکی میزنم توی گوشش بعدشم ولشون میکنم و میام. بالاخره هم ساعت 4 لیلی اینا رضایت دادن که بیان و رفتیم بازار.

لیلی بود و مامانش و خواهرش – من و مامان و حسین. پدرمون رو در آورد تا انتخاب کرد. حاظر نبود هیچ سرویسی برداره. میرفت میچسبید زنجیر و پلاک های نازک و دخترونه که اسپرت بودن. آخرشم گفتم لیلی جون از اینا هم برات میخریم. اما الان باید یه سرویس برداریم. بالاخره با وساطت مامانش و خواهرش رضایت داد یه نیم ست ایتالیایی برلیان برداشت. که یه دستبند هم از همون مدل براش یافتیدیم و سرویسش تکمیل شد. بعدشم رفتیم انگشتر نامزدیشونو پیدا نمودیم. حالا مسخره اینجا بود که حسین مثلاً داماد بود بچمون خجالت میکشید بیاد بمونه کنار لیلی. همش 2 کیلومتر جلوتر از ما میرفت. کلی بهش چشم غره رفتم تا اومد نزدیک ما موند.

 انگشتر رو هم که حسین از بین انگشتر ها پیدا نموده بود خریدیم. چون چند روز دیگه تولدلیلی هست یه گردنبند ظریف هم از مدلی که دوست داشت گرفتیم و بعدشم پیش به سوی خونه. مامانش اینا خوشحال بودن. کاملاً از صورتشون معلوم بود که انتظار تا این حد رو نداشتن. مامانش طفلی همش میرفت و تشکر میکرد. ما هم باز باهاش کلی صحبت کردیم و سعی کردیم دلش رو آروم کنیم. حلقه رو هم که مامانش گفت الان نخریم بمونه برای بعد.

شب خواهرم اومد خونه ما. کامپیوترش خراب شده بود. میخواست چند تا طرح با اتوکد بزنه که موفق نشد. کامپیوتر ما هم که نمیدونم چه مرگش شده بود هر کاری کردم برنامه رو قبول نکرد.

قرار شد بمونه برای فرداش.

فردا صبح ساعت 30/8 با صدای مامان جوجو بیدار شدم. اومده بود جوجو رو بیدار کنه. قرار بود دیوار رو که خراب کرده بودن فعلاً درست کنیم تا دوباره ازداخل مغازه رو ترمیم کنیم. به جوجو گفتم زیر کتری رو روشن کنه. وقتی داشت میرفت بالا بهش گفتم برای صبحانه که می آیی؟ گفت نه دیگه همون بالا میخورم. گفتم یه جمعه هم که من خونه ام میری صبحونت رو بالا میخوری؟؟ و بعد هم پشتم رو بهش کردم. صدام کرد برنگشتم اونم رفت. خیلی ناراحت شدم. دیگه خوابم نبرد. پنیر نداشتیم. رفتم لباسم رو پوشیدم. خواهرم رو بیدار کردم و بهش گفتم دارم میرم پنیر بخرم. وقتی از خونه اومدم بیرون دیدم شب قبل بارون اومده و هوا عالی بود. منم دلم گرفته بود رفتم تا میدون میوه و تره بار و برگشتم.(البته پیاده)

وقتی اومدم صبحانه رو با خواهرم آماده کردیم و داشتیم میخوردیم که جوجو اومد و گفت برای من چایی نریختین؟؟ منم محلش نذاشتم. خواهرم رفت براش یه چایی ریخت. 2 لقمه خورد و بلند شد رفت. میدونستم بالا صبحانه اش رو خورده.  تمام طول هفته رو 2 وعده صبحانه و نهارش رو خونه مامانش اینا میخوره. حداقل نصف شبهای هفته رو هم شام خونه مامانش اینائیم. در حال حرص خوردن و غر زدن بودم که خواهرم رفت خونشون که هارد کامپیوترش رو بیاره وصل کنیم به کامپیوتر من ببینیم روشن میشه یا نه.

 10 دقیقه بعدش در زدن. در رو که باز کردم دیدم مامان جوجو بود. دعوتش کردم داخل . اخم کرده بود. حالش رو پرسیدم. تشکری کرد و ساکت موند. حال بابا و برادر جوجو رو پرسیدم. باز تشکر کرد و ساکت موند. اخمش ادامه داشت و با یه لحن طلبکار حرف میزد. با اینکه خودم حال خوبی نداشتم ، یه کمی سر به سرش گذاشتم اما دیدم انگار نه انگار. بعدشم گفت برای چی نیومدی بالا صبحونه بخوری؟؟ گفتم خواهرم خونمون بود. ابروشو انداخت بالا و گفت آهان. چشمام داشت از تعجب گرد میشد. اصلاً معنی رفتارش  رو درک نمیکردم. نمیدونستم چشه و برای چی ناراحته. با چشمای گرد شده از تعجب داشتم نگاش میکردم که بدون مقدمه گفت خداحاظ و برگشت رفت.

من مونده بودم اصلاً برای چی اومده بود. دیگه اعصابمو گذاشته بودن زیر سنگ آسیاب. خواهرم که اومد انقدر غر زدم که صداش در اومد. برای نهار هم داداش رضام اومد خونمون و نهار رو ساعت 3 خوردیم. و مامان زنگ زد که شب بریم خونشون. تا ساعت 8 شب موندم خونه. یکسری کتابهام رو جمع کردم. بابای جوجو اومد و سر دادگاهشون با شهرداری یه کمی با جوجو بحث کرد و بعدشم از داد و بیداد جوجو قهر کرد و رفت. شام رفتیم خونه مامانم. بعد سریال یوزارسیف هم اومدیم خونه. (عصر جوجو رفت یه سی دی دیگه از اتوکد خرید و اومد ریخت رو سیستم. شب خواهرم وقتی ما میرفتیم خونه مامانم اومد خونه ما تا کارهاش رو انجام بده).

جوجو از صبح ساعتی 1 بار ازم میپرسید دوستم داری؟؟ منم که دچار افسردگی حاد شده بودم میگفتم آره (آره ای که از صد تا نه بدتر بود)  خلاصه آخر شب هم که میخواستم بخوابم یه عالمه وعظ و خطابه برای جوجو گفتم و تهدیدش کردم که داره بد میره رو اعصابم  و در آخر هم بهش گفتم حرف امروز صبحش رو فراموش نکردم و تلافی خواهم کرد .

واقعاً این روزها رفتار های جوجو روی اعصابم میره. نه رفتارهای عشقولانه ای هااا نه اصلاً – رفتارهای اقتصادیش و بی مسئولیت بازی هایی که در میاره.

امروز عصر قراره برم دندون عقلم رو بکشم. کم چرت و پرت میگفتم از این به بعد مجبورید بدترش رو تحمل کنید.

ببخشید طولانی بود.


 
 
قالب جدید راه راه من مثل روزهایی که میگذرن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیای گلم

خوبین؟؟

دیدین چه قالب جینگیلی مستونی گذاشتم.

خدایی اولش که هنوز عکس و جدول بندیش نیومده یاد پیژامه مردونه نمیافتین؟؟

خودم که یاد اون می افتم. اما قالبش به دلم نشست.

این روزها خبر خاصی نیست.

دیروز از شرکت که خواستم برم خونه یه کمی خرید کردم. قرار بود جوجو بیاد میدون نزدیک خونه دنبالم.

وقتی اومد با مامانش بود. فهمیدم مامانش طفلی توی خونه تنها مونده (تنها در خانه ) واز ترس شهرداری پدر سوخته آرامش نداشته و حالش بد شده بود.

دیگه با اینکه داشتم از خستگی مرده میشدم رفتیم مامان رو یه کمی بگردونیم که روحیه اش بهتر بشه. در همین راستا رفتیم شهروند. گوشت خریدیم. میوه خریدیم (گوشت و میوه رو از شهروند نخریدیم ها ) بعدشم برگشتیم خونه و در ادامه هدف سرحال آوردن مامان شام رفتیم خونشون.

ساعت ١٠ جوجو داشت فیلم میدید. بهش گفتم پاشو بریم . گفت بمونیم این فیلمه تموم بشه (انگار تا خونمون ٢ ساعت راه داشتیم) منم گفتم نخیر، نماز نخوندم. جوجو خان هم قهر کرد و منتظر من نشد و مثل   سرشو انداخت پائین و زود رفت خونمون. انقد ازش عصبانی شدم. اومدم بهش گفتم که کار بدی کرده و باهاش قهر کردم. بعد نمازم هم اومد باهام آشتی کرد. انقد مسخره بازی در آورد که خنده ام گرفت. بعدشم اون موند فوتبال بازی کرد (سونی) منم یه کمی مجله خوندم. ساعت ١ جوجو خوابید و من پدرم در اومد تا خوابیدم.

 

راستی امروز روز قشنگیه نه؟؟ (گوش شیطون کرررر ) نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه ها نهه. فقط امروز هوا بهاریه.

انشاله هوای دلهای همتون هم بهاری باشه.


 
 
دانشجوی قهرمان خوش آمدی به وبلاگ :D
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ بهمن ۱۳۸٧
 

 

سلام سلام صد تا سلام

خوبین دوست جونام؟؟

 اول از همه بذارین قضای یه مورد رو که باید پنجشنبه ادا میکردم به جا بیارم.

تفلد فاطمه جونم  بوده پنجشنبه. یه دست  و یه هورااااااااااا (منم جو خاله نرگس گرفتم) فاطمه جونم تولدت مبارک عزیزم.

 انشاله 100 سال به خوبی و خوشی با آقا مهدی زندگی کنی.

بعدشم اینکه من برگشتم. بله میدونم که میدونین. امتحانام 2 تاش خوب شد. اندیشه اسلامی و حسابداری مالیاتی. صنعتی 2 و آمار خاک بر سر هم لب مرز تشریف دارم. بسته به الطاف تصحیح کننده. نمیگم استاد چون پیام نور که استاد نداره. صاحب درست و حسابی نداره یه چیزی توی مایه های ایران.

ایام خیلی سختی بود. شبا تا ساعت 3-4 بیدار. صبح ها از ساعت 7 بیدار. از همه بدتر یه چیز بود. حسین یه بازی جدید گرفته بود. با لیلی می اومدن خونمون و با جوجو سه نفری بازی میکردن. منم هی با حسرت نگاهشون میکردم.

دیگه اینکه هفته مخوفی رو گذروندیم. یادتون هست که گفتم مغازمونو شهرداری خاک بر سر خراب کرد. بین مغازه و حیاط یه در کوچولو هست که شیشه اونم شکسته. ما به خاطر اینکه کارشناس دادگستری باید می اومد و تعیین خسارت میکرد نه میتونستیم درست کنیم و نه میتونستیم دیوار بکشیم. خلاصه اینکه همونطوری مونده بود. از اونجایی هم که سقفش مثل جیگر زلیخا (کتایون ریاحی) آویزون بود هیشکی جرات نمیکرد بره توش و اجناس داخلش رو بیرون بیاره. اما یه دزد شیر ناپاک خورده جرات کرد و رفت و نصف کالاها رو به یغما برد. تا اینجاش مشکلی نبود به غیر از اعصاب خوردی و پرش های شب و نصف شب جوجوی بیچاره و دویدن به سمت حیاط به خاطر سر و صداهایی که از توی مغازه می اومد. فردای روزی که دزد محترم تشریف فرما شده بود و من بدبخت هم دیگه از توی خونه موندن میترسیدم اما مجبور بودم بتمرگم سرجام و درسم رو بخونم ، جوجو و داداشش و باباش برای کاری همشون با هم رفتن بیرون.

 نزدیک تاریک شدن هوا بود که احساس کردم از توی حیاط داره صدا میاد. رفتم بیرون و پرده ای رو که جوجو روی درب کوچولوی بین حیاط و مغازه انداخته بود زدم بالا ، کسی نبود توی کوچه هم خلوت بود اما وقتی روی کرکره له و لورده شده رو نگاه کردم احساس کردم سایه ای حرکت کرد. ترسیدم زود پرده رو انداختم و دویدم بالا. مادر شوهرم رو صدا کردم ازش پرسیدم بابا اینا نیومدن؟؟ اونم گفت نه. با عصبانیت رفتم زنگ بزنم به جوجو اینا ببینم برای چی همشون رفتن بیرون. قرار شد یکیشون زود بیاد خونه. یکمی با مامان جوجو صحبت کردم و خداحافظی کردم که برم پائین سر درس و مشقم. هوا دیگه کاملاً تاریک شده بود. از کنار در کوچوی مغازه که رد شدم باز وسوسه شدم پرده رو بزنم بالا ببینم سایه ای که دیدم هنوز هست یا رفته. پرده رو زدم بالا توی مغازه تاریک بود و خوب دیده نمیشد. سرم رو یه کمی به میله ها نزدیک تر کردم که بهتر ببینم ، یه دفعه از 30 سانتی متری صورتم یه چیزی رد شد. آنچنان جیغی کشیدم که هنوزم که هنوزه سینه ام میسوزه. نمیدونم چطوری از پله ها دویدم بالا. مامان جوجو طفلی منو اونجوری دیده بود نمیدونست چیکار کنه. گریه میکردم و میلرزیدم. هی گفت چی شده؟ آخرش که یه کم نفسم جا اومد با گریه گفتم یکی توی مغازه هست. به من یه لیوان آب داد و رفت که خودش ببینه. من چسبیده بودم به دیوار و گریه میکردم. 1 دقیقه بعدش اومد و بغلم کرد و بوسم کرد و گفت گربه بود. از من اصرار که خودم دیدم آدم بود از اون انکار که نه خیر گربه بود.

 در همین موقع هم مامانم زنگ زد و وقتی اومدم بهش توضیح بدم چی شده باز اشکم سرازیر شد. اونم مسخره ام کرد به خاطر ترسو بودنم و بعدشم یکم سر به سرم گذاشت و قطع کرد. تا اومدن جوجو و باباش اینا همونجا پیش مادر شوهرم موندم. بعدشم رفتیم خونمون. جوجو طفلی هی نازم کرد و قربون صدقه ام رفت و گفت به هیچ عنوان با هیچ سر و صدایی هم طرف اون در نرم.

اون شب تا صبح نتونستم بخوابم. تا خوابم میبرد احساس میکردم صدای خش خش میاد. از ساعت 6 بیدار بودم اما نمیدونم چه مرگم بود هیچ حس نداشتم بلند شم نمازم رو بخونم. ساعت 7 بود همینطوری که خواب و بیدار بودم احساس کردم صدای خش خش اومد. فکر کردم باز توهم زدم اما خوب که گوش دادم دیدم نخیر توهم نزدم. جوجو رو یواش بیدار کردم . اونم بلند نشد . بعد دوباره صدای شیشه اومد. تمام کف مغازه شیشه ریخته بود و صدای راه رفتن روی خرده شیشه می اومد. به جوجو گفتم تورو خدا بلند شو صدای شیشه میاد. جوجو طفلی هم مثل برق از جاش پرید و در رو بدون صدا باز کرد و پا برهنه دوید توی حیاط. من تا اومدم از پنجره نگاه کنم دیدم دوید توی کوچه. تپش قلبم که چند سالی میشد خوب شده بود دوباره برگشته بود. قلبم داشت از سینه ام می اومد بیرون. یک دفعه دیدم از بیرون سر و صدا میاد. پریدم زود چادر نمازم رو از روی مبل برداشتم و دویدم بیرون. دیدم جوجو دست یه مرده رو گرفته و داره فحش میده. افغانی بود. سر و وضع هپلی. دزده  اونقدر میچرخید و پیچ و تاب میخورد که گفتم الانه که فرار کنه. نمیدونستم چیکار کنم دویدم توی حیاط و با جیغ و داد بابای جوجو رو صدا کردم. از ترسم دور خودم میچرخیدم. بعدشم رفتم بیرون و دستم رو گذاشتم روی زنگ ایفونشون و تا بیرون نیومد بر نداشتم. مادر شوهرم که اومد باز مثل دیشب داشتم میلرزیدم. الان که دارم تایپ میکنم هنوزم دستام داره میلرزه. خلاصه بعدش رفتم از توی خونه برای جوجو کفش و کاپشنش رو آوردم و تا اومدن 110 و بردنه دزده داخل نرفتم. تا با چشم خودم ندیدم که بردنش باورم نشد.

خلاصه مابقیش اینه که چون دزده سنش کم بود و خیلی هم التماس کرد پدر شوهرم رفت رضایت داد. دلش نیومد بفرستنش زندان. بعدشم که عصر 2 تا زن افغانی اومدن در خونمون و انقدر اشک تمساح الکی ریختن. خانواده جوجو خیلی ساده و دل رحم هستن. نه اینکه فکر کنین من اورانگوتانم. نه اما مطمئن بودم دارن دروغ میگن. پسره صبح تا اومدن 110 هی التماس کرد بعدش که 110 اومد رفت جلو و به سروانه گفت من دنبال یه لقمه نون بودم اینا زدن فک و فوک منو داغون کردن. ما همه چشمامون گرد شده بود چون جوجو فقط مچ دستشو نگه داشته بود تازه نسبت هیکل جوجو رو به اون که میدید میفهمیدی که یک ضربه جوجو منجر به قتل آقای دزد میشده.

خلاصه که کلی ترسیدیم و لرزیدیم و آخرشم دزد رفت پی کارش. تپش قلب من اما خوب نشد که نشد. هر 1٠ ساعت یه قرص تپش قلب خوردم تا تونستم امتحانام رو بگذرونم. البته اتفاقات ریز و درشت توی این روزها خیلی افتاد اما هم از حوصله شما خارجه هم من وقت تایپ کردنشو ندارم.

دیروز هم سرماخوردگی جوجو به طرز ناجوانمردانه ای به من منتقل شد و نتیجه اش نوش جان کردن یک عدد پنی سیلین بود. الانم دارم از گلو درد و بدن درد میمیرم.

همین دیگه. مواظب خودتون باشین که سرما نخورین .