Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
آخرین لحظات حضور من در سال 87 در نت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلمم

خوبین؟؟ میدونم خوبین. خدا رو شکررر

الان بیشترتون نیستین. یا مرخصی یا اگر مثل من دیگه خیلی بدبخت باشین (دور از جونتون) تا این لحظه هم سرکارین.

حرف درست و حسابی برای گفتن ندارم. فقط اینکه دیشب بالاخره تمیزکاری آشپزخونه تموم شد و جوجوی عسلم دستش درد نکنه دست به سیاه و سفید نزد. چرا از حق نگذریم رویه کابینت رو که خواستیم عوض کنیم برام درستش کرد. اونم فکر کنم چون من بلد نبودم انجام داد. البته عسلم این روزها تا ساعت ٨-٩ شب سره کاره اما خوب منم سر کارم و به نظرم این دلیل کمک نکردنش نمیشه.

بعدشم اینکه شاید ما در سال ٨٨ بخواهیم نی نی داشته باشیم. معلوم نیست. تا خدا چی بخواد. (این رو جوجو خان دستور دادن که در سال ٨٨ نی نی خواهیم داشت )

دیشب که ٤ شنبه سوری رفته بود بیرون (من ١٠ دقیقه رفتم و چون گوشم از انفجارهای خط مقدم خیلی اذیت میشد برگشتم و به کوزتینگم در آشپزخونه ادامه دادم ) دیده بود که پسر همسایه نی نی دار شده و جوجو هم فکر کنم احساسات قدیمیش در مورد نی نی بیدار شده.

سبزه ها م هم که قربونشون برم سبز شدن حسابی. اما ماش کاشتم تا الان بخاری ازشون برنخواسته.

امروز هم مامانیم رفت بازار و خواهش کردم ازش برای جوجو یه شلوار لی و یه تیشرت برای عیدیش بخره . بچه شبها خوابش نمیبره که من حقوق و عیدیم رو چیکار میکنم  گفتم براش عیدی بخرم که فکر نکنه میخوام با خودم ببرم اون دنیا. 

برای عیدیم هم مامانیم یه میوه خوری Bohemia خرید که عکسش رو بعداً میذارم. (اگر بودم)

سایر خریدهای خوراکی عید رو مطلقاً انجام ندادیم.

همش مونده برای فردا.

همین دیگه.

سال 88 رو سالی پر از برکت و سلامتی و شادی برای همتون آرزو میکنم. امیدوارم به خواسته ها تون برسین. انشاله برای خدای مهربون هم بنده های خوبی باشیم.

دوستتون دارم.

نیلوفر اخراجی (شاید )

 


 
 
نومزدنگ
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستای نازم

خوبین؟؟ میبینین چه هوای بهاری قشنگیه؟؟ دلم ضعف میره برم یه کمی قدم بزنم. اما کو وقت؟؟

خوب جونم براتون بگه از روز پنجشنبه، جوجو اومد شرکت دنبالم. رفتیم خرید. البته قبلش برای جلوگیری از هرگونه غش و ضعف در بازار بعد از مدتها نهار رو بیرون خوردیم (البته ٢ تایی ) چون با سایرین زیاد بیرون بودیم. بعدشم رفتیم یه کفش جینگولی برای من خریدیم. یه کفش ناناس هم برای جوجو گلم. ۶ عدد شال من خریدم که ویار شالم خوب بشه. البته یکیش رو برای خواهرم خریدم.

بعدشم در برابر اصرار های جوجو جهت خرید لباس برای نامزدی مقاومت نمودم و گفتم باشه برای بعد. الان زمانی نیست که چیزهایی که خیلی احتیاج نداریم خریداری کنیم.

من الان تقریباً ۵/٢ سال میشه با جوجو ازدواج کردم. نه اینکه بگم تا الان چیزی برام نخریده. اما این خرید با همه خرید هامون فرق داشت. اولاً که فهمیدم یه وقتایی هم مامان ها رو قال گذاشتن کار خوبیه. (ما هر چی بیرون رفتیم همیشه چند نفری همراهمون بودن ) بعدشم بعد از یه بحران طولانی (برای من طولانی ) خوب کار جوجو شروع شد و خریدهایی که داشتیم خالص از کارکرد خود جوجو بود. یه احساس عجیب داشتم. هم شوق هم انگار ازش خجالت میکشیدم. میدونم مسخره هست اما خوب من داشتم این احساس رو. دلیل نوشتنم هم اینه که یادم باشه اولین خرید من با جوجو که از کارکرد خودش بوده چطور گذشته. فهمیدم شاید زندگی روی دیگه ای هم داشته باشه که من تا الان ندیده بودمش.

٢ تا شمع معطر هم خریدم برای سفره هفتسین. آبی و سفید هستن. یه بسته سنجد و همین. برگشتیم خونه.

بعدشم قرار بود یه مهمون هایی از شهرستان بیان که زحمت کشیدن و یه روز قبل از جشن ما رو قال گذاشتن. شبش رفتم خونه مامانم اینا که هم بسته های لباس و سایر مواردی روکه فردا شبش میخواستیم برای لیلی ببریم درست کنم هم به مامانم کمک کنم. که فهمیدم مهمون ها نمی آن و بعد دیدم روبانی که مامانم برای جعبه ها خریده بد رنگه. رفتیم روبان طلایی و نقره ای خریدیم. تا ٣٠/١١ شب داشتم جعبه ها رو درست میکردم. الان که دارم مینویسم نمیدونم چرا عکس نگرفتم. شاید چون فکرم خیلی مشغول بود.

یه گل هم سفارش دادیم برای روی میزشون. زنبق بود و لیلیوم.

یه سبد بزرگ هم مصنوعی سفارش دادیم که گلهاش رو خواهر بزرگم زحمت کشید و درست کرد (حتی به گلها دست هم که میزدی باور نمیکردی مصنوعی باشن ) و دسته گل لیلی که غنچه های باز نشده سفید بود (بازم مصنوعی ) اونم خیلی خوشگل بود که از اینا هم عکس ننداختم.

لباس و آرایش لیلی هم که طلایی بود. حسین هم رفت تیپ پیر مردی درست کرد.(اگر اینو میشنید بهم میگفت دهاتی ) موهاش رو سایه سفید زدن با ته ریش. برنزه  هم کرده بود. خلاصه که خوشگل بود خوشگل تر شد. لیلی هم آرایشش خوب بود.

توی نامزدی هم متوجه شدم که هیییییی حسین در بین این فامیل بسی خاطر خواه داشته و حرفهایی که میزد و شماره هایی که نشون میداد و میگفت دختر عموهای لیلی هستن دروغ نبوده. از اینکه انقدر هم اشکار ناراحتیشون رو نشون میدادن تعجب کرده بودم.

خیلی خوش گذشت. مراسم هم عالی برگزار شد. انشاله که خوشبخت بشن. و هم جوونهای دیگه هم همینطور. آمین.

بعدشم اینکه هنوز از مابقی عیدی خبری نیست و این مردک هیچ فرصتی رو به من نداد که بتونم باهاش حرف بزنم. من که هیچ رقمه از عیدی نمیگذرم. برای همین هم به احتمال ٩٠ درصد در سال آینده اینجا کار نمیکنم. چون شاید نخواد به زبون خوش بده عیدی رو مجبور بشم با زبون خودش باهاش حرف بزنم.

در سال آینده اگر اینجا نباشم مطمئناً حضورم در وب خیلی کمرنگ خواهد شد. شاید ماهی دو بار. یجوری دلم میگیره. عادت داشتم هر روز بیام وب هاتون رو بخونم. ببینم در چه حالین. چیکار میکنین. میدونم که برام سخت خواهد بود. چون تا زمانی که به یه ثبات مالی نرسم نمیتونم هزینه اینترنت  این چیزها رو به هزینه ها اضافه کنم. چاره چیه. زندگی پستی و بلندی داره.

راستی امروز عقد شهرزاد عزیزمه. از خدای مهربونم میخوام خوشبخت باشه همیشه. در کنار همسر عزیزش همیشه شاد باشه.

شهرزاد جونم از صمیم قلبم ، با تمام وجودم برات آرزوی خوشبختی میکنم.

جمعه هم که گذشت عروسی ممو جونم بوده. مموی خوشگلم مبارک باشه خانومی. انشاله خوشبخت بشی.

خدا نوشت:

خدایا ، خدای مهربونم ، تورو قسمت میدم به هر چیز یا هر کسی که برات عزیز و محترمه ، این عروس ها (لیلی و شهرزاد و ممو) و اون یکی دیگری هاکه حالا عروسی یا عقدشون نیست همشون خوشبخت بشن. انشاله هیچ وقت لبخند از روی لبهاشون نره و خوشبختی رو با تمام وجود احساس کنن.

خدایا به عروس های قبلی ، اونایی که الان میخوان مامان بشن و بنا به صلاحدید تو نمیشه، خدایا درب رحمتت رو به روشون باز کن و با یه نینی مامانی دلای قشنگشون رو شاد کن.

خدایا ، امسال رو سال خوبی برای هممون قرار بده. کمکمون کن بنده خوبی باشیم. اونی که تو میخوایی. خدایا کمکمون کن مشکلاتمون رو راحت تر پشت سر بذاریم.

خدایا خیلی حرفها تو دلمه ، تو آگاهی به دل من و همه اونایی که این متن رو میخونن یا نمیخونن. خدایا خواسته ها و حاجت های مارو برآورده به خیر کن. توی این سال به ما سلامتی و رحمت و برکت بده.

خدایا سایه پدر و مادر های مهربونمون رو بالای سرمون نگه دار و پدر مادر هایی که پیش تو اومدن رو خوب پذیرایی کن. همونطور که شایسته خدایی تو هست. امسال عید خیلی از پدر و مادر ها در کنار بچه هاشون نیستن ومهمون درگاه توان. خدایا نذاری عید بهشون بد بگذره هاا.

خدایا مرسی. خیلی مهربونی . خیلی دوستت دارم. به اندازه همه گنجایش قلبم. میدونم تو هم منو دوست داری. خیلی بیشتر از اونی که لیاقتش رو دارم.

 

بعدآً نوشت:

خداوند سبحان می فرماید:
تو ای زیباتر از خورشید زیبایم                             
توای والاترین مهمان دنیایم
بدان آغوش من باز است
شروع کن یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
راستیییییییییییی
فردا ١٧ ربیع الاول هست. تولد حضرت رسول (ص) و تولد امام جعفر صادق (ع). تبریک میگم به همتون. امیدوارم بهترین عیدی رو قبل از سال ٨٨ از این دو بزرگوار بگیرین.

 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه نازی نازی خودم

خوبین؟؟

ممنونم از دلگرمی هایی که توی این مصیبت عظما (کم دادن عیدی ) به من دادین.

جونم براتون بگه که این زنیکه قرار بود ٢ شب قبل بره با رئیس خنگول صحبت کنه.

من نمیدونم اینا زن و شوهرن یا مدیر و کارمند که صحبت هاشون مال شبه.

خلاصه دیروز که نشد برم ببینم چی افاضات فرمودن. الان ازشون پرسیدم که چی شد گفتن آقای رئیس خنگول گفتن من همین رو بیشتر نمیتونم بدم.

خوبه واله به کارمند شهرداری و دارائی و بیمه میتونه چند میلیون چند میلیون رشوه بده بعد ۵٠٠ تومن عیدی منو نمیتونه بده.

گفت حالا اگر خواستی میتونی بعد از ظهر بمونی صحبت کنی. توی دلم گفتم میترسم مزاحم خلوت شبانتون بشم باز تو جوش بیاری.

خلاصه که این شد.

در مورد دوست مهربونی هم که هم راهنمائیم کردن و هم زحمت کشیدن و برام کار پیدا کردن ، دوست خوب ، من که نمیتونم ببینمت و ازت به خاطر لطف انسانیت تشکر کنم. انشاله خداوند مهربونم همیشه دستت رو بگیره. در مورد پیشنهادت هم شاید اگر از هر طریقی به غیر از این وبلاگ بهم پیشنهاد میشد خوب ممکن بود بشه کاریش کرد اما اینجوری دیگه خیلی غیر ممکنه  و دوم اینکه از این خراب شده که برم چند وقتی رو استراحت میکنم. در هر حال هیچ وقت کار انسان دوستانت رو فراموش نمیکنم.

دوست جونای نازم نگفته بودم نامزدی حسین و لیلی افتاد این جمعه.

سفره عقد هم کنسل شد و افتاد برای زمان عروسی.

لیلی هم ٢ هفتست حسین رو هر روز از میلاد نور میکشونه به تیراژه از اونجا به تندیس و از تندیس به قائم. برای کفش و لباس. (حسین رو کلآً پشیمون کرده )

برای نامزدیش هم مامانش اینا گفتن به جای پارچه براش لباس بخرین. مامانی عسلم ٢ روز قبل با لیلی و حسین و خواهر لیلی رفتن برای لیلی لباس خریدن.

آرایشگاهش رو هم بهش فهیمه رو پیشنهاد دادم. زنگ زدن گفته برای نامزدی ١۵٠ تومن. خواهر لیلی هم متوجه شده که چون ١۵٠ تومنه کارش به درد نمیخوره و تصمیم گرفتن برن مهربانو توی همون ظفر که برای نامزدی ۶٠٠ تومن میگیره.

باز به پیشنهاد من که گفتم نگو نامزدیمه نگفتن و کارشون به ٣٠٠ تومن تقلیل پیدا کرده.

نمیدونم چی بگم بهشون. مامانم بهم گفت هیچی نگو. بذار هر کاری میخوان انجام بدن. (البته خودشون دارن خرج میکنن اما تعجبم از اینه که تو فکر این موجودات چی میگذره ) کلی خواهر شوهر بازی دارم در میارم نه؟؟

دیگه چی؟؟؟

آهان هنوز نه لباسی خریدم نه کفشی.

راستی موهام رو هم مش کردم. استخونی. مامانی نازم زحمتش رو کشید. خیلی خوشگل شد. (همه میگن) (خود شیفته شدید )

انقد حرف دارم. اما خیلی سرم شلوغه. انشاله بازم میام.

مواظب خودتون باشین

آهان راستی دیروز رفتم دیدم سبزه ام ٣ سانتی شده. انقد قربون صدقه اش رفتممممم جوجو ٢ ساعت بهم خندید.

دیگه رفتم.

تا بعد بای بای      

بعداً نوشت: الان رفتم توی وبلاگ رئیس بزرگ (داداش رضا ) و دیدم که پدر بزرگوارشون به رحمت خدا رفته. تسلیت میگم بهشون این ضایعه بزرگ رو. من بلد نیستم حرفهای قشنگ بزنم اما برای آمرزششون و تسلی خاطر داداش رضا میتونم دعا کنم. شما هم فاتحه بخونین.


 
 
پشت کوهی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟؟

من نبودم ٣ روز. رفته بودم کمک مامانم.

بچه ها تا حالا که نوشته های منو خوندین به نظرتون اومده که ممکنه من از پشت کوه اومده باشم؟؟

الان ١ ربع رفتم توی دستشویی و تمام زوایای جسمیم رو که انسانها میبینن برانداز کردم. شکل اونایی که از پشت کوه اومدن نیستم.

اما نمیدونم چطور شده که توی شرکت فکر کردن من از پشت کوه اومدم و فقط ١ حقوق رو به عنوان عیدی بهم دادن.

امروز صبح که خواستم بعد از ٣ روز بیام شرکت اول صبح گفتم خدایا امروز روز خوبی باشه. من خسته ام. حوصله در گیری ندارم.

صبح تا پام رو گذاشتم توی شرکت زنیکه اومده ٢۵٠ داده به من میگه اینم عیدیتون.

اونقدر شوکه شده بودم که نتونستم بگم چرا ٢۵٠ تومن. تا ١ ساعت هم دستام میلرزید. از اینکه چی در موردم فکر کردن.

بعدش زنگ زدم به جوجو که آرومم کنه. اعصابم خورد شده بود. جوجو هم میگه اشکال نداره خدا بده برکت.

گفتم چی چی رو خدا بده برکت.

اونم نتونست آرومم کنه. آخرش سعی کردم به خودم مسلط باشم و رفتم پیش زنیکه بهش میگم عیدی منو چطور حساب کردین؟؟

انگار من کارگر روز مزد ساختمونم میگه امسال اینطور حساب شده. گفتم اما من ١ سال کار کردم و ٢ تا حقوق حق من میشه. میگه آقای... گفتن فعلاً این باشه تا ببینیم سال بعد چی میشه. گفتم یعنی ادامه داره؟؟ گفت ممکنه. دیگه داشت روی سگم بالا می اومد گفتم اما من به عیدیم احتیاج دارم. و اونم گفت صحبت میکنم.

انگار رئیس جمهوره که صحبت میکنه.

من نمیدونم چرا باید گیر یه همچین موجودات احمقی بیافتم.

یا چرا انقدر احمقم که این موجودات رو تحمل میکنم.

دلم داره میترکه. نه اینکه فکر کنین میمونم تا این یارو حقم رو بخوره نههه. حرصم گرفته که چی فکر میکنن که اینطوری باهام رفتار کردن.

یکی بیاد بزنه توی سر من.

توی این ٣ سالی که ازدواج کردم تمام ایام قبل از عیدم در نهایت اعصاب خوردی بودم.

پارسال این موقع با اون دختره دیوونه درگیر بودم یا بهتر بگم اون با من درگیر بود (راستی نگفتم به عقوبت کارهاش رسید و شرکت امسال اخراجش کرد )

سال قبلش بیکار بودم و حرص بیکاری رو میخوردم. سال قبل ترشم به همین منوال.

اینم از امسال.

 

خوب گور بابای هر چی کار و این موجودات خبیث.

میخوام سعی کنم آروم باشم. سیر من سبز شده. ٣ روز قبل هم گندمم رو کاشتم.

امروز صبح هم توی ظرف سفالی سال قبل که مامانیم برام سبزه آورده بود گذاشتم.

اوضاع عاطفی هم خوبه شکر خدا. مشکل من کاره فقط. اگر یه کار درست با یکسری همکارهای درست داشتم الان میتونستم ادعا کنم جزو خوشبخت ها هستم. اما وجود موجودات مزخرف روزهام رو تاریک کرده.

اگر اینها سر عیدیم بازی در بیارن میرم ازشون شکایت میکنم.

هر کدومتون از روند این کار اطلاع دارین لطفاً کمکم کنین.

دوست های بلاگ فایی نمیتونم براتون پیغام بذارم. کدی که باید وارد کنم رو نمیده. به محض اینکه درست شد می آم به دیدنتون.


 
 
آشتی شدیم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام

صبح به خیر، خوبین؟؟

پیرو تذکرات خصوصی و غیر خصوصی دوستان مبنی بر طولانی شدن مدت قهر من با آقای جوجو خان ، و در ادامه در پیش بودن عید و اضافه بر اون چشم غره های بابا و ننه های محترم بازم مبنی بر اینکه میدونن ما اینهمه مدته قهریم ، و اینکه ملاحظه نمودم جوجو نهایتش اینه که توی لحن حرف زدنش پشیمونیشو نشون بده و بچم مغزش بیشتر کار نمیکنه ، تصمیم گرفتم این دفعه رو هم راه بدم.

حالا چطور شد که تصمیم گرفتم؟ جونم براتون بگه دیروز که من نتونستم برم ختم دائیم. جوجو و مامانش رفته بودن. غروب که رسیدم خونه و داشتم تند تند نماز ظهرم رو میخوندم جوجو خان در رو باز کرد و تشریف فرما شد. سلام کرد و رفت توی اتاق. من نمازم که تموم شد به یکباره انقلابی در درونم رخ داد که هییی دختر ببین عمر آدمها چقدر کوتاهه. اگه فردا پس فردا افتادی مردی ٢ روز زندگی رو به قهر گذروندی. اونم با چه قصدی؟؟ جوجو ادب کنی؟ جوجو اگه ادب شدنی بود مامانش ادبش میکرد. پس این موجود رو باید همینگونه پذیرفت. رفتم توی اتاق و باهاش آشتی نمودم. اونم به وسیله یه بوس کوجولو.

دیگه جوجو هم هی گفت اره تو نامردی و تو منو تنها گذاشتی و از این حرفها که میدونم خودش هم قبول نداشت و بعد هم گفت که من یه حرف زده بودم تو چرا میخواستی من ضایع بشم؟؟؟ گفتم من به خاطر اینکه گفتی به تو مربوط نیست باهات قهر کردم. ایشون هم این حرف رو کلاً انکار کرد.

بعدشم گفت هر کی گفته غلط کرده. (اینو هر وقت حرفها و کارهای خیلی بد انجام میده میگه) در ادامه هم کلی معذرت خواهی نمود و عنوان نمود که دیشب میخواسته بره گل بخره (اینم هر وقت قهریم و من میرم آشتی میکنم میگه ) و امشب هم میخواسته بیاد دنبالم و ازم معذرت خواهی کنه. که من زودتر رسیدم خونه.

بهش گفتم آخه ٢ هفته هست ما هر شب توی خونه تنهائیم تو از من معذرت خواهی نکردی امشب میخواستی در حضور مامانت معذرت بخواهی؟؟ گفت آره. شیطونه داشت میگفت بگو خوب پاشو بریم در حضور مامانت معذرت بخواه که یکی زدم توی دهنش و گفتم شیطونه خفه شو.

بعدشم قرار بود حسین و لیلی شام بیان خونمون که بهشون بابت دعواشون مشاوره بدم که وقتی حسین زنگ زد جوجو گوشی رو گرفت باهاش حرف بزنه که رفت بیرون و حرف زد. حسین اینا اومدن با یه جعبه شیرینی.

و جوجو گفت (البته در گوشم) که این شیرینی آشتیمونه و اون گفته حسین بخره. (فلسفه در گوشیش رو نمیدونم چون عالم و آدم خبر داشتن ما قهریم ).

خلاصه که بچه ها بودن و شام خوردیم و اونا قلیون کشیدن و بعدشم براشون شیر موز درست کردم. جوجو و حسین لیلی رو بردن رسوندن خونه و جوجو یه کاری داشت سمت تهرانپارس که قرار بود آخر شب من باهاش برم که حسین گفت من بمونم استراحت کنم اون با جوجو میره وشب میاد خونمون میخوابه. رفتن و ساعت ١ اومدن.

یه دوست محترم هم سوال پرسیده بود وقتی به شوهرم محل نمیذارم چه احساسی دارم. خوب مطمئنم هیچ خانومی که زندگیش رو دوست داره به هیچ عنوان دلش نمیخواد توی زندگیش موردی پیش بیاد که به مردش بی محلی کنه. مطمئن باش احساس خوبی نیست. اما بعضی وقتا خانوما دلشون میخواد مردشون نوازششون کنه و ازشون دلجویی کنه بابت چیزی که شاید حتی تقصیر خانم باشه. فلسفه اش رو نمیدونم. اینم حسی هست که خداوند در زنها قرار داده. دیگه جایی که تقصیر آقا باشه که تکلیف روشنه.

البته من در این قهر یه چیزی فهمیدم. اصلاً مثل دفعات گذشته ناراحت نبودم. برام هم مهم نبود. چون خیلی زیاد از جوجو رنجیده بودم. و انگار داشتم به اینکه کنار جوجو باشم و ازش دور باشم و باهاش حرف نزنم عادت میکردم. مطمئنم این به خاطر شدت رنجشم هست. امیدوارم جوجو دیگه هیچ وقت این حرف و کار رو تکرار نکنه. چون من اینبار هم نبخشیدمش. البته هنوز ...

دیشب بهش میگم من هنوز نبخشیدمت. مثل جوجو ها سرشو آورد پائین و گفت انقد مسخره بازی در میارم تا ببخشیم. و همین حرف باعث شد بغضم رو فرو بدم ولبخند بزنم بهش.

در هر حال تجربه تلخی بود برام.

خیلی طولانی شد. ببخشید. اما اومدم خبر بدم که نگران نباشین.

راستی یه ایده جالب برای عید. یه بته سیر رو بذارین توی آب تا سبز بشه. سیر سفرتون خیلی خوشگل تر میشه. جاش اگه گرم باشه خیلی زودتر سبز میشه.


 
 
عجب صبری خدا دارد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم.

شرمنده تونم بابت پست خصوصی. یه حرفهایی روی دلم مونده بود. یعنی یه چیزایی بود که هم دلم میخواست ثبت بشه و یادم بمونه هم اونقدر دیگه خصوصی بود که نمیشد اینجا گذاشتش. مطمئن باشین چیز مهمی رو من مخفی نمیکنم. یعنی خوشم نمیاد.

آخه با دوستای مهربونی مثل شما چطور میتونم این کار رو بکنم. اما این پست در واقع نجواهای من با خودم و خدای خودم بود.

خوب حالا میریم سر اخبار.

اول که هنوز هم با جوجو آشتی نکردم و نمیکنم. چون خیلی بچه پرروه. یه معذرت خواهی کوچیک میکرد من ازش میگذشتم. اما چون خودشو زده به پررویی و انگار من حرفی زدم که اون برنجه در نتیجه ایندفعه رو تو راه بیا که راه نیام.

بعدشم اینکه یه دائی ناتنی داشتم که ٢ هفته پیش تصادف کرده بود . جوون بود و دکتر. ٢ تا بچه کوچولو داشت. پریشب فوت شد. دیشب که فهمیدم خیلی حالم خراب شد. باهاش رابطه ای نداشتیم. اما همون تعداد دفعات کمی هم که دیده بودمش خیلی دلم سوخت. بیچاره زن و بچش.

بعدشم دیگه نگران زخم سرم نباشید. خوب خوب شد.

خون دماغمم ١٠٠ بار براش رفتم دکتر. ارثیه و خوب شدنی نیست. راه حلش هم شدنی نیست. عصبانی نشم. سرم رو خم نکنم. تو آفتاب نرم... میشه به نظر شما؟؟

دیگه اینکه چون نمره هام نیومده مجبور شدم این ترم هم ثبت نام کنم و یه شهریه مفت بریزم به حلق این دانشگاه مفت خور.

و در آخر فکر کنم رئیس بو برده بود که میخوام از این خراب شده برم. دست پیش رو گرفته که پس نیافته. ٢ روز قبل که بازرس بیمه اومده بود اسم منو رد نکرده. انقدر این موجود احمقه که با خودش فکر نکرده وقتی لیست بیمه من تا الان رد شده و تو اسم منو الان رد نمیکنی یعنی دروغ گفتی و من میتونم پدرت رو دربیارم.

بعدشم مرتیکه یادش رفته چقدر به خاطر مزخرفاتی دروغی که تحویلم داد و یه دونه اش رو عمل نکرد رفتار این زنیکه دیوونه رو تحمل کردم. یجوری قیافه میگیره انگار ارث بابای گور به گورش رو خوردم.

خدا رو شکر کار جوجو شروع شده. هرچند من حقوقی ازش ندیدم. اما وقتی سر کار نیام دیگه مجبوره پول بیاره . از کجاش هم به من مربوط نیست.

همین دیگه. از رفتارهای این یارو عوضی انقدر حرصم گرفته که رگهای گردنم همش گرفته و داره تیر میکشه.

من نمیدونم چرا من بدبخت از کار شانس ندارم. (بگو از چی داری...)

راستی یه رژیم من دراوردی شروع کردم. تا الان هم هیچی کم نکردم.

دلم گرفته.. حالم داره از این فضای پر از دورنگی و دود سیگار به هم میخوره.

میخواستم عیدی و اینا رو بدم دوربین بخرم. اما بیخیال شدم. یعنی مجبورم ها. چون قسط ثابت دارم. باید تا چند ماه اقساطم رو پرداخت کنم. تا شاید یه کار پیدا کردم. شایدم نکردم. نمیدونم چرا با اینکه خودم میخواستم نیام دیگه الان که فهمیدم این کار رو کرده (بازرس بیمه) انقد عصبانیم و حرصم گرفته.

زنیکه انگار نه انگار به خاطر چپاولی که داره میکنه میخواد هیشکی نباشه و سر از کارش درنیاره ٢ روز پیش توی آسانسور به من میگه لعنت به پول که آدمها رو از هم دور میکنه. منم توی دلم گفتم نه که تو وجودتو براش نفروختی. فکر کرده با گله کورها طرفه. واسه من هی سخنرانی میکنن. چقدر نفرت انگیزه بدونی کسی که داره با فریاد از حق طلبی حرف میزنه کسیه که حاظره آدم و عالم روخفه کنه تا ٢ ریال بیشتر بگیره.

به خدا من از صبح تا شب با یه همچین موجوداتی طرفم.

نمیدونستم چرا وقتی ظهرها اینجا نهار میخورم حالت تهوع میگیرم. فکر میکردم مال غذای رستورانه. اما فهمیدم انقدر اینا موقع ناهار مزخرف میگن که من حالم بد میشه.

خودشون فسق و فجور عالم رو میکنن بعد با اون زبون نجسشون میشینن پیامبر و حضرت فاطمه وحضرت علی رو نقد میکنن و هر هر میخندن.

حالم بده بچه ها بدددد.

دیگه نمیدونم چرا خدا انقدررررررر میخواد از نظر کار بهم فشار بیاره.

نگین که همه جا همینطوره. من اصلاً با کار زیاد و راه دور و اینا مشکل ندارم. اما همیشه توی محیط کارم با مواردی طرف بودم که برام غیر قابل تحمل شدن. دیگه خسته شدم.

گور بابای دنیا و پول و استقلال مالی کردن.

اینهمه عذاب بکشم که میخوام زندگی بسازم. میخوام زندگی ١٠٠ سال دیگه هم ساخته نشه.

ببخشید سرتون رو درد آوردم.


 
 
برای خودم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
نیلوفر در خون نشست
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام دوستاممم

خوبین؟؟

من که بد بدم. اگه بدونین چه بلاهایی که به سرم نازل نشد.

چهارشنبه عصر مامانم زنگ زد شرکت که می آیی غروب بریم خونه لیلی اینا درباره مراسم نامزدی و اینا قرار بذاریم؟ گفتم ok

شبش رفتیم خونه لیلی اینا و در نهایت این شد که مامان لیلی خانوم بدون شوهرش اجازه نداشت هیچ قراری رو بذاره ( حالا خوب بود مامانم ظهر بهش زنگ زده بود که بیائین اینجا درباره مراسم صحبت کنیم که ایشون فرمودن شما میخوائین عروس ببرین شما باید بیائین ) مامانم هم  وقتی دید ما اینهمه اومدیم و اینا فقط نمیدونم و اجازه ندارم تحویلمون میدن خیلی ناراحت شد و در نهایت گفت من نمیتونم بیخیال بشینم ببینم چی پیش میاد. شما هم با شوشوتون صحبت کنین ما رو خبر کنین.

خواهر لیلی هم فرمود ما هم باید جشن عقد بگیریم هم جشن عروسی که مامانم هم گفت ما یه جشن بیشتر نمیگیریم. هر کدوم که شما بخوائین (میگفت جشن عقد با 300 نفر مهمون  نمیدونم عروسیشون چه خبره ) بعدشم خواهرش گفت باید اتاق عقد درست کنین ما هم گفتیم چشم. بخوائین روز جشن نامزدیی که شما میگیرین سفره میندازیم نخوائین روز عروسی توی تالار. که اینم بدون اجازه باباشون نتونستن جواب بدن.

خلاصه که احتمال 90% روز 25 اسفند جشن نومزدنگ داداشی حسین و لیلی جونه.

بعدشم روز جمعه که قرار بود برم کمک مامانم برای انجام کاری. ساعت 5 صبح در حالی از خواب بیدار شدم که دیدم صورتم غرقه به خون شده.

دیدم بعله خون دماغ شدم و گرگ بیابون نبینه که تا ساعت 6 صبح توی دستشویی بودم و در آخر هم دیدم بند نمیاد یک قاشق آبلیمو رو ریختم تو بینیم که تا انتهایی ترین سلولهام هم سوخت. بعدشم رفتیم پیش مامانیم که ساعت 30/10 صبح که برای برداشتن چیزی رفتم زیر میز نهار خوری وموقع بیرون اومدن حساب و کتابهام اشتباه از آب دراومد و لبه تیز میز انچنان بر فرقم کوبیده شد که سر بنده شکست و برای بار دوم در اون روز صورتم غرقه به خون شد.

با اجازه اطبا محترم نرفتم بخیه بزنم چون ترسیدم جاش روی سرم بمونه (جلوی سرمه ) و با یه روغن گیاهی سر و ته قضیه رو هم اوردم.

به خاطر خون رویزی های شدید روز جمعه هنوزم که هنوزه سر درد دارم.

جمعه شب هم رفتیم خونه خاله خانومم که سیسمونی دخملشو ببینیم. کادو یه عروسک خریده بودم که شنیدم گفتن همه چیز داره و بهتره پول ببرین. منم پول بردم.

آخر شب هم خسته و مرده برگشته شدیم خونمون. از دیروز هم داشتم به امور کامپیوتر که ویروس بی پدر و مادر زده بود ترکونده بودش میرسیدم. (کامپیوتر شرکت) الان هم قراره از شرکت حسابداری بیان برنامه حسابداریمون رو روی سیستم بیارن.

منم از صبح داشتم توی اینترنت دنبال تزئین اتاق عقد میگشتم. قراره من و خواهرم اتاق رو تزئین کنیم. یه ایده خوب میخواستم که البته چیزی پیدا نکردم. ایده های شما دوستان گلم رو با کمال میل پذیرا میباشم.

بعدشم اینکه دارم میمیرم دیگه.

آهان از چهارشنبه شب هم با جوجو خان دوست ننمودم.

توی قسط فامیلیی که داریم این ماه نوبت جوجو خان میباشد.

بماند که با چه شرایطی تا حالا اقساطش پرداخت شده ، اما شوشوی بنده هیچ لازم ندونسته که از من سوال کنه این وام رو باید چکار کنیم و خودشون قول وام رو با باباشون دادن. (البته قرار بود این وام برای قسط خونه 100 ساله ها (همون 99 ساله) باشه که چون تا الان اعلام نکردن بیائین پرداخت کنین جوجو تصمیم گرفته در این بین بده دست باباش ) من مخالف این مورد نبودم و نیستم چون خودم خیلی بهتر از جوجو به شرایط مالی خانواده واقفم اما ناراحتی من بابت اینه که من این وسط چکاره ام؟؟

ایشون هم وقتی بهشون اعتراض کردم فرمودن اصلاً به تو مربوط نیست.

هر چی این 2-3 روز خواستم بر مبنای رفتارهایی که حکایت از پشیمونیش داره باهاش آشتی کنم یاد اون لحظه ای که بهم گفت به تو مربوط نیست میافتم پشیمون میشم و میبینم نمیتونم فعلاً ببخشمش.

چون من موندم که توی این زندگی چی به من ربط داره و چی ربط نداره.

وقتایی که اوضاع خیط و خرابه من باید زن زندگی باشم و یه جوری سر و تهش رو هم بیارم اما وقتایی که موجودی مالی میرسه بنده چکاره حسن میباشم.

برام من که خیالی نیست. مطمئنم خودش فهمیده چیکار کرده و چه حرفی زده اما من تا دلم خنک نشه بیخیال نمیشم. حالا چطوریش رو خدا عالمه..

از داداش رضا وبلاگ کوچانه خبر ندارم. پدر محترمشون در بستر بیماری بودن. متاسفانه نرسیده و نتونستم برم خبر بگیرم. من برای سلامتی و شفای ایشون دعا کردم. دوستای گلم شما هم لطفا دعا کنین.