Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تسلیت
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

السلام علیک یا فاطمة الزهراء

السلام علیک یا سیدة نساء العالمین من الأولین و الآخرین

السلام علیک ایتها الصدیقة الشهیدة

تسلیت میگم شهادت حضرت فاطمه (س) رو به امام زمان (عج) و همه اونهایی که عاشق این خانواده و مظلومیت هاشون هستن.


 
 
فلاش بک 23
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

 

وقتی باباش دوباره سرشو پائین انداخت خانواده ما تقریباً همه نگاهی به هم کردن و لبخند زدن. فهمیدم خصلتیو که از بدو ورود پدرش تشخیص دادم داره. خیلی خجالتی..

به fire boye نگاه کردم. سرشو انداخته بود پائین. آقاجونم روی مبل جابجا شد و گفت خوب چه خبر آقای ... باباش گفت سلامتی. چه جو عجیبی شده بود. سکوت سکوت. ایناچرا حرف نمیزدن؟ نکنه اصلاً راضی نبودن بیان؟ مگه fire boye نگفت دوست دارن بدونن کی هستی و چه شکلی هستی؟ به مادرش نگاه کردم تا آثار ناراضی بودن رو در چهرش ببینم. داشت به شوهرش نگاه میکرد. fire boye و برادرش هم. ایییی داد. fire boye کاملاً واضح عصبی به نظر میرسید. مامانش اونقدر شدید زل زده بود به شوهرش که آقاجونم گفت حاج خانوم من فکر میکنم شما چیزی میخوایین بگین. من که خندم گرفت. مامانش گفت واله ما منتظر هستیم آقای ... (شوهرش) شروع کنن. بابای fire boye که دید دیگه اوضاع داره خراب میشه گفت ما برای امر خیر مزاحمتون شدیم. و تعارف هایه معمول... و بعد گفت واله راستش من نمیدونم چی باید بگم اما هیچی از راستی بهتر نیست. راستش نمیدونم چطوری بگم پسر من امروز صبح از کارش اخراج شد. برای چند لحظه همه ساکت شدند . آقاجونم گفت همونطوری که گفتید هیچی بهتر از صداقت نیست و بعد بابام از fire boye خواست که در مورد خودش صحبت کنه. من 24 سالمه شغلم... بود. آقاجونم گفت مدرک تحصیلیتون چیه؟ (یه لحظه بخار از مغزم بلند شد. این همون چیزیه که میتونه به نصبت وکیله بهش گیر بده) fire boye یه کمی از اعتماد به نفسش همچین افتاد پائین و گفت دیپلم. اگر هم خدا بخواد قصد دارم ادامه بدم. (توی دلم گفتم آی دروغ گوی کلک) هنوز اون 2 واحد درسیو پاس نکرده بود تا دیپلم رو کامل کنه. در همین موقع خواهر کوچولوم که 2 سال از خودم کوچیک تره و دانشجوی الکترونیک هست از دانشگاه اومد. خواهرم بر خلاف من خیلی کوچولو و ریزه میزه هستش. سلام کرد و سریع رفت توی اتاق.

اصلاً حواسم به حرفهایی که زده میشد نبود. فقط داشتم به عکس العمل افراد نگاه میکردم. از همه جالب تر داداش fire boye بود.قدش از fire boye کوتاه تر بود و تپل تر. البته خیلی تپل تر. چه باحال نشسته بود. انگار اومده قهوه خونه. پاهاشو باز کرده بود البته فکر کنم بسته تر نمیشد و کف دو تا دستهاشو رو زانو هاش قرار داده بود به صورتی که دستهاش حالت پرانتز داشت. یه حالت داش مشتی. fire boye هم مثل اون نشسته بود اما آرنج هاش روی پاهاش قرار داشت و کمی به جلو خم شده بود. باباش ریلکس تر و با کلاس تر از هم تکیه داده بود و پاهاشو روی هم انداخته بود. مامانش هم با اینکه مبلی که نشسته بود راحتی بود اما هی جابجا میشد که یقین کردم کمر درد داره. یه لحظه شنیدم که مامانش گفت اگه اجازه بدین پسر من با دختر خانومتون یه صحبتی داشته باشن. و وقتی بابام اجازه داد و من بلند شدم که fire boye رو به اتاق راهنمایی کنم مامانش جوری بهم نگاه کرد انگار نمیدونست من هستم که اومدن خواستگاریم. خوشحال بودم که برای لحضه هایی از اون جو سنگین خارج میشم. به طرف اتاق رفتم و داخل شدم. وقتی fire boye اومد و درو بستم برای لحظه ای نتونستم بر وسوسه اینکه سرمو روی سینش بذارم غلبه کنم. یک سالی میشد که عادت کرده بودم اینطوری آروم بشم. وقتی این کارو کردم خودشو کشید عقب و گفت نکن. یکی میبینه زشته. گفتم کسی نمیاد. من لبه تخت دادشم نشستم و اونم روی زمین. دستشو گرفتم باز هم دستشو از دستم بیرون آورد. گفت به خدا اگه یکی بیاد آبرومون میره. گفتم تو چقدر خری و دمپاییمو در آوردم و یه دونه محکم زدم روی پاش و گفتم اینم مراسم خواستگار زنون. خندید. بعد در مورد اینکه چطور اومدن و از کجا گل خریدن و این حرفها. 20 دقیقه شده بود داشتیم چرت و پرت میگفتیم. گفتم بریم؟ گفت بریم. گفتم خدایی واسه چی مارو فرستادن اینجا؟ ما که دیگه احمق نیستیم که حرفیو برای این لحظه بذاریم. و به اتفاق از اتاق اومدیم بیرون. مامانش متفاوت با قبل بهم نگاه میکرد. الان دیگه نگاهش مبهم نبود. کاملاً با ذوق بهم نگاه میکرد. خوشحال شدم از اینکه آثار نارضایتی رو ندیدم. وقتی برگشتیم حسابی با هم آشنا شده بودن و بحث ها گرم بود. آقاجونم و بابا بزرگم با باباش. و مامانم و مادر بزرگ و خواهر بزرگم با مامانش صحبت میکردن. مامانش وقتی ما نشستیم و جمع ساکت شد گفت خوب جواب مارو کی میدین؟ مامانم خندید و گفت حالا عجله نکنین . یک ماه دیگه. مامانش گفت نه تورو خدا. دل بچم آب میشه. همه زدن زیر خنده. فقط برام عجیب بود چرا من اصلاً خجالت نمیکشیدم؟ پس کجای این مراسم خجالت داشت که دخترا سرخ و سفید میشن؟ مامانم گفت یک هفته دیگه. مامانش گفت امروز پنجشنبه بود. من یکشنبه تماس میگیرم برای جواب. و هم همه ای شد و نهایتاً قرار شد مامانش یکشنبه تماس بگیره.ساعت 20/9 شب بود. بلند شدند که برن. مامانم و بابام و سایر حضار اصرار کردن که بمونین و الات وقت شامه و شام ما هم آمادست. توی تعارفات اونا نگاهی به هم کردن و در عین ناباوری من و  همه خانوادم دوباره سر جاشون نشستن.

جنب و جوش شروع شد. مامانم براش شام خودمون قیمه گذاشته بود. اما سریع شوهر خواهرمو فرستاد بره کباب بگیره و من هم انگار نه انگار مثلآً عروس مورد نظر بودم با سایرین شروع به آماده کردن وسایل شام کردم. مامانش به خاطر پا درد درخواست کرد به اتاقی بره تا بتونه راحت پاهاشو دراز کنه. آقاجونم و بابای fire boye هم سخت با هم جور شده بودن و بحث میکردن. یه نگاه دزدکی به fire boye انداختم همونطور که با داداش حرف میزد منو نگاه میکرد. تا نگاهش کردم مثل این مرتیکه های هیز بهم چشمک زد. خنده ام گرفت. داداشش دید، خندش گرفت و سرشو انداخت پایین. در کمتر از نیم ساعت شام آماده شد. سر سفره کنار بابام نشسته بودم. عجب تحویلم میگرفت. شام که خورده شد fire boye بلند شد و شروع به جمع کردن سفره کرد. همه خندشون گرفته بود مامانم گفت شما بفرمائین. شوهر خواهرم گفت حالا عجله نکن بابا وقت زیاده. هر کی یه تیکه بهش انداخت . طفلی با خجالت عقب رفت و پائین مبلی که قبلاً نشسته بود روی زمین نشست. نیم ساعت بعد اونا رفتن. همه ریخته بودن به هم. نظر همه نسبتاً مثبت بود به جز شوهر خواهرم و کمی هم بابام . و دلیلشونم همه میدونستن چیه. شوهر خواهرم مثل کنه چسبیده بود به مامانم و نمیدونم چی داشت در گوشش میگفت و مدام با مامانم که همش راه میرفت میچرخید. بابام نشسته بود و داشت در مورد اینکه بیکاره و مشکل بوجود میاد حرف میزد و در آخر هر جمله اضافه میکرد خانواده خوبی بودن و پسره هم معلومه جربزه داره. نمیفهمیدم بالاخره نظرش چیه. بابا بزرگم هم قهر کرده بود که چرا از من نظر نپرسیدین. مامان بزرگم هم قهر بود چون مامانم توپیده بود بهش که چرا به مامان fire boye گفته شما از این به بعد همش با هم رفت و آمد دارین. گفته بود از کجا معلومه و خلاصه بل بشویی بود. من دیدم خیلی قر و قاطی شده رفتم توی اتاقم خوابیدم و قبلش هم از خواهرام خداحافظی و تشکر کردم. ولی در کل تشخیص دادم نظر موافق بیشتره. خواهر کوچولوم وقتی اومد که بخوابه گفت اگر قبول نکنن چی؟ گفتم هیچی من روی حرفشون حرفی نمیزنم اما با کسی دیگه هم ازدواج نمیکنم. فردا صبح بابام سر میز صبحانه گفت خوب بابا نظر خودت چیه؟ گفتم من نظرم 100% بسته به نظر شماست. هر چی شما بگین. واضح ذوق رو توی صورت بابام دیدم. اون دختر زبون دراز پر رو که اگه خلاف میلش حرف بزنی آسمونو زمینو به هم میدوزه چه سر به راه و خانوم شده. راستی یادم رفت بگم مشکل بزرگی هم که از نظر مامانم و بابام حل نشدنی بود مسکن بود. معتقد بودن نمیشه توی خونه باباش زندگی کنیم. و حتماً مشکل پیش میاد. منم چون fire boye گفته بود خودش مامانمو قانع میکنه هیچ حرفی نزدم. شنبه شب مامانم اعلام کرد که نظر بابام نصفه مثبته و بسته به حل مشکل کار و مسکن بیرون از خونه پدریه و خودشم نیمه مثبته که بسته به مسکن و مهم تر اینکه خودش باید با fire boye حرف بزنه اونم تنها. منم بهش گفتم مامانش که زنگ زد برای جواب بهش بگه که میخواد با پسرش حرف بزنه. و البته ما در خانوادمون رسم داریم خواستگاری که به نصف جواب مثبت میرسه خونشون میریم و ضعیت خانوادگیشونو مستقیم از نزدیک میبینیم.

یکشنبه که مامانش زنگ زد ، مامانم خواست که با fire boye حرف بزنه و این شد که ما برای دوشنبه شب دعوت شدیم که هر دو قصدو انجام بدیم.


 
 
فلاش بک 22
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 ساعت هفت و نیم بود. دیگه داشتم از دلشوره پس می افتادم. فکر کنم همه فهمیده بودن چون مدام سر به سرم میذاشتن. برای اینکه بیشتر از این مسخره ام نکنن و خودم هم کمی آرامش بگیرم وضو گرفتم و رفتم به اتاقم . درو که بستم احساس کردم راحت شدم. هیچ وقت اون نمازیو که اون شب خوندم فراموش نمیکنم. از خدای مهربونم خواستم و عهد بستم.خدایا خودت گفتی فقط بخواهین و دعا کنین. از من بخواهین. خدایا یادته چقدر خواستم. یادته چقدر التماست کردم. خدایا یادته وجودمو باخته بودم و میخواستم سالم به من برگردونی. اما نکردی. تمام التماس هام بی جواب موند و حالا: خدای مهربونم به بزرگی خودت قسمت میدوم اگر در این اومدن برای من خیری نیست مهمونهای امشب نیان و اگر اومدن هیچ اتفاقی نیافته و بهم بخوره. خدایا من بابت هم دعاهایه اجابت نشده ام ازت طلب دارم. تو خودت گفتی اگر چیزو خواستین  ندادم یقین داشته باشین بهتر از اونو بهتون میدم. و آیا این همون بهتره؟ اگر نیست نیاد. خیلی دعا کردم. نمیدونم دیگه چی ها گفتم فقط وقتی به خودم اومدم که خواهرم اومد توی اتاق و گفت بابا دست از سر این خدای طفلکی بردار . هنوز دیر نکردن که رفتی گیر دادی به خدا. پاشو بیا. اونقدر سبک شده بودم که در جواب حرفهاش خنده بلندی کردم و گفتم داشتم دعا میکردم تو آبرریزی نکنی. و به لگدی که برام پروند جا خالی دادم.ساعت هشت و دو سه دقیقه زنگ زدن. یه دفعه همه ریختن به هم. هر کی یه طرف میرفت. خنده ام گرفته بود. انگار دفعه اول بود خواستگار میومد خونمون. من سریع رفتم توی آشپزخونه. مهمونا اومدن بالا. دوباره قلبم شروع کرد به تالاپ تالاپ صدا کردن. برای یه هزارم ثانیه میر عشق با سرعت سر سام آوری از ذهنم گذشت. سرمو تکون دادم و با خودم گفتم خداحافظ برای همیشه. تو دیگه هیچ راهی نداری و برای من مردی. یه دفعه به خودم اومدم دیدم خواهرم منو توی پذیرایی هل داد. اول مامانشو دیدم . داشت با همه روبوسی میکرد. چه چادر و مقنعه ای زده بود. انکار نمیکنم که ترسیدم. بعد داداششو. مثل جان کوچولو توی رابینهود بود. ولی بامزه. بعد باباشو. زحمت کش و مهربون و خجالتی و بعد............چه عسلی شده بود. یه گل خوشگل هم دستش بود. فقط تونستم یه لبخند بهش بزنم. سریع برگشتم توی آشپزخونه.خواهرم اومد. سبد گل توی دستش بود. چقدر دعا کرده بودم گل خوشگلی بیارن. مامانم خیلی به گل و شیرنی حساس بود. وگلشون هم خوشگل بود. خواهرم میخندید.  گفت به من میگه من این گلو به کی باید بدم. منم ازش گرفتم. دیوونه چرا گلو از دستش نگرفتی؟؟؟ گفتم به من چه که بگیرم. خواهرم که معلوم بود خوشحاله منو بوسید و گل رو روی میز گذاشت. دختر دایی آتیش پارم سریع پرید جولوم و گفت وای عمه شوهرت چه خوشگله. دختر خواهرم که همسن دختر داییم  وحدوداً 10 ساله بودن گفت شوهرش نیست که خره. ولی خاله خیلی به هم میایین. خواهر سومیم طبق معمول ساز منفی اومد توی آشپزخونه و گفت وای خدا بهت رحم کنه. از اون مادر شوهراست. گفتم نترس همه مثل مادر شوهر تو نیستن و در دلم دعا کردم همینطور باشه. خواهرم گفت حالا باید چایی بیاری.؟ گفتم نه. من گفتم هیچی نمی آرم. گفت پس بیا بریم بشینیم.مبلهایی که چیده بودن یک دست استیل و یک دست راحتی بود. خواهرم منو روی مبل راحتی نشوند و خودش روی اون یکی که خیلی هم ناراحت بود نشست و بابت این کارش جداً ازش ممنون شدم. وای... من که دقیقاً رو به همه نشسته بودم. همه مهمونا به جز مامانش روی مبل های استیل یا همون ناراحت نشسته بودن. فقط خانواده خودشون اومده بودن. بر خلاف ما که همه جمع شده بودیم.همه ساکت بودن و به هم دیگه نگاه میکردن. آقاجونم رو به باباش گفت خیلی خوش اومدین . اونم تشکر کرد و دوباره ساکت شد.  


 
 
ناناحنم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه خوبم
الان که دارم اینو مینویسم یه بارون خیلی قشنگ از طرف خدای مهربونم بر فراز آسمون تهران باریدن گرفته. (چه ادبی)
هوای به قول مدیر عاملمون هوای تعطیل کردنه.خدا جون دلم میخواد برم زیر بارون. اما نمیتونم. یعنی نمیشه.
دیروز رفتم چشم پزشکی.
خیلی ناراحتم. گفت باید عینک بزنم. این بار دومه که برام عینک تجویز میکنن. یکی وقتی 9 سالم بود. اون مشکلو به زور آب هویج و شیر و زرده تخم مرغ حل کردم و یکی هم دیروز. مامان جوجو برامون وقت گرفته بود. عجب دکتری بود. فکر کنم بعد از ابو علی سینا این دکتر دیروزی تنها کسی بود که نوشته بود " در صورتی که توان پرداخت حق ویزیت را ندارید به اندازه توانتان پرداخت کنید"  خداییش کلی حل کردم که هنوزم آدمی وجود داره.
امروز همکار قبلیم بهم اس ام اس داده که " جیغ بزن. خودتو بکش ، موهاتو بکش، خلاصه یه جوری نشون بده که خوشحالی که من بهت اس ام اس دادم"  اسمش صدفه. خیلی مهربونه. وقتی توی اون خراب شده بودم تنها کسی بود که باهاش دوست بودم. در واقع تنها آدمی که بود. چون بقیه لاشخور بودن. الان اگه جوجو بود میگفت باز حرف بد؟؟
جوجوی عزیزمو 2 روز که باهاش نا محلی میکنم. خیلی ازش ناراحت شدم. هنوز نمیدونه کی باید چه حرفیو بزنه. میدونم یه وقتایی که در مورد فامیلش حرف میزنم حرصش در میاد و مترصد فرصته که تلافی کنه. در حالی که اگه یه کوچولو مغز فندقیشو به کار بنازه میبینه من فامیل خودم و اونو فرقی نمیذارم.
اما چه کنم که حالیش نمیشه. 2 سال من هر جایی که خواستن برن بدون دعوت رفتم. چون گفتن فامیلمون اینجورین. در حالی که من هیچ وقت بدون دعوت هیچ جا نمیرم. اما به خاطر جوجو رفتم. اما دریغ از اینکه یکدفعه یکی زنگ بزنه بگه ما می آییم خونتون. اگر هر کسی برای خودش احترام قائل هست خوب منم برای خودم احترام قائلم. جوجو رو که دیگه نگو. وقتی پای فک . فامیلو و قوم خویشو و این چیزا وسط میاد حاظره خودشو قربانی کنه. 1000 بار بهش گفتم آدم برای کسی تب میکنه که براش بمیره. جوجوی نازم خیلی مهربونه. زود میبخشه و کینه ای نیست. این خیلی خوبه. اما به قول ترکا آمآ  حیف مدیریت احساسات نداره. الان اگر یکی از راه برسه دیگه نی نی کیلو چنده. نی نیو بندازیم آشغالی ...
نهههههههههه به این بدی هم نیست . خوبه اما نمیدونم. دقیقاً وقتایی که با خودم فکر میکنم چقدر مهربونه و من خوشبختم میزنه توی پرم  و ناراحتم میکنه. چراااااااااااااااا آخه جوجویی؟
عزیزم من خیلی دوست دارم تو هم دوستم داشته باش. چون دوست داشتن تو تنها پشتوانه من برای ادامه مسیر و تحمل سختیهایه زندگیه.
این 3-4 روز پیش بهت گفتم. اما چرا باز اذیتم کردی؟ یعنی داری جوجوی بدی میشی؟
الان دلم برات تنگ شده. دوست دارم باهات صحبت کنم. اما نه میتونم از اینجا زنگ بزنم و اینکه میدونم تو هم نمیتونی صحبت کنی.
خوب بر میگردیم به عصر واقعی
فردا شب تعداد بی نهایتی مهمون دارم.
از الان خسته شدم. اما چاره چیه. باید بیان دیگه تا بازدید عیدمون اومده باشن. من مهمونو خیلی دوست دارم. اما الان 2 ساله که میخواییم باجوجو بریم فرحزاد اونجایی که 2-3 ماه قبل از نامزدیمون هر هفته بودیم. اما نمیشه. چون من همه جمعه ها کلاس دارم و بیقیه اش هم همش سر کاریم. خدایا من مسافرت میخوام.
زود زود زود
لطفاً
نکته : من نمیدونم اگه این مرتیکه بتمرگه سر جاش سیگارشو بکشه چی میشه.
 نکته دوم: این پرشین بلاگ اونقدر شکلک هاش دیر میاد که همیشه منو بیخیال میکنه. اه


 
 
خدایا کمک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.

او پس از سال ها اماده سازی ماجرا جویی خود را اغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.

شب بلندی های کوی را تماماْ در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید .

همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد و از کوه پرت شد .

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن توسط تاریکی را در خود احساس می کرد.

همچنان سقوط می کرد و در ان لحظات ترس بزرگ همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش امد.

اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان در اوج ترس و بی وزنی احساس کردکه طناب به دور کمرش محکم شد .

 بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب به دور کمرش محکم شد.

و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز انکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن ...


ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده میشد جواب داد :

_ از من چه می خواهی؟؟

_ای خدا نجاتم بده

_واقعا تو باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم؟

_البته که باور دارم

_اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن...

یک لحظه سکوت شد

و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بجسبد.


گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.


بدنش از یک طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود...


و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت .


 
 
اندر احوالات این دوره
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلام
سلامی با چشمایه تار میکنم به .... به.... حتی شما دوست عزیز فکر کنم چشمام ضعیف شد از بس نشستم این داشتانهایه هری پاترو از توی کامپیوتر خوندم.
همش سر گیجه دارم. نمیدونم آخر کارمه یا مال همین کاراست.
الله و اعلم
میگم شما هم بوی جنگو میشنوین؟ میگن خبراییه. یعنی خبراییه؟
کاشکی قبل از اینکه آمریکا بیادو ترتیب ایرانو بده این آقایون دولتی فکری به حال مردم بدبخت بکنن تا لا اقل توی اون هیری ویری مرد هواشونو داشته باشن.
شاید مردم هم مثل من خسته باشن. از کار زیاد و نداشتن هیچ پشتوانه و امیدیالبته من امیدم به خداست. اما خیلی ها در زمان گرسنگی نمیتونن یاد خدا باشن


 
 
دیوانه ای در قفس
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلام به کی؟ به همون هیچ دونه دوستی که اینجا نیومده.سلام به وبلاگ عزیزم.واقعاً که من سخت ترین روزهامو با تو بودم و بهترین روزهامو از تو دور. چه بی معرفت بودم نه؟؟؟ عیبی نداره. من زورم بیشتره و تو مجبوری که ببخشی ( مثل اون وقتایی که جوجو رو مجبور میکنم منو ببخشه.) در هر حال تو برای همین هستی دیگه نه؟ و جوجو هم برای همون.چی گفتم!!!!!خوب میخوام به همین زودیا بیا فلاش بکها رو تموم کنم. الان حتی وبلاگ مهربونمم میگه برو بابا کشکتو بساب. ما دیگه ... نمیشیم.نه دور از جون. اما خودم قصد کردم.میگین نه؟ حالا ببینین وقتی یه لر قصد کنه چی میشه!!!!!!!!!.... خواهید دید هیچ اتفاقی نمی افته