Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
بعد از تعطیلات
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین دوست جونام؟

شما هم شنیدین خسرو شکیبایی از دنیا رفت؟ خیلی حیف بود. عاشق بازیش بودم.

خدا رحمتش کنه.

 

خوب دوست جونام تعطیلات به شما چطور گذشت؟

من که برای مراسم عقد دایی کوچیکم رفتم شهرستان. قرار بود سه شنبه شب ساعت 8 شب با جوجو عسلیم بریم. اما دقیقه های آخر این سرکار خانم همکارم پیچوند و  رفت و من بدبخت مجبور شدم بمونم جای ایشون و در نتیجه سفرمون به صبح چهارشنبه افتاد. صبح چهارشنبه هم بابایی جوجو رسوندمون به ترمینال و ساعت 15/8 راه افتادیم و ساعت 30/1  ظهر در ولایت مورد نظر پیاده گردیدیم که یک عدد داداشی ناز که الهی قربونش برم اومد دنبالمون و بردمون به خونه داماد مورد نظر که همون دایی کوچیکه باشه و اونجا در میان تنش های فراوان شنیدیم که نامزدی قرار بوده دیشب به هم بخوره  اما با کمک گریه زاریهایه داماد زن ذلیل مورد نظر همچنان نامزد مانده اند و 3 ساعت بعد هم قرار بود عقد بشن برای همیشه. منم فوری نهار خوردم و بعد از 2 ساعت صف ایستادن زودی دوش گرفتم و رفتم برای منظور رنگ و نقاشی که دیدم اوووووووه ماشاله خیل خانمهایه مشتاق رنگ و نقاشی چقدر فروان میباشد. بعد رنگ کاری و تائید مامانیم سریع لباس پوشیدم. جالب بود که با اینکه خودم حالم داشت از خودم بهم میخورد دایی مامانم آمده بود و کلی ازم تعریف مینمود که خوشگل شده ام و فقط احتیاج دارم 5 کیلو وزن کم کنم. فکر کنم طفلکی کلاً زن تپلی دوست میداره چون اضافه وزن من خیلی بیشتر از این حرفهاست. اون روز بابت اضافه وزنم کلی به خودم دری وری و کلی فحشایه بد گفتم بلکه غیرتی بشم. خلاصه بعد از سرکوب کردن احساس زیبایی در خودم درست زمانی که دچار افسردگی مزمن شدم در مجلس عقد وارد شدم و مادر زنی دیدم که 100 دور در دقیقه به قربان مادر فولاد زره رفتم و در دلم اول دلم خنک شد بابت ذات خرابی که دایی کوچک دارد و داشته است و بعد دلم برایش بسی سوخت فراوان.

خلاصه اینکه مجلس عقد در میان تنش های فراوان به انتها رسید و زمانی که خواستیم عروس و داماد را در اتاق عقد تنها بگذاریم دیدیم ای داد بیداد این اتاق چرا در ندارد و ناگهان بوی سوختگی به مشام رسید که وقتی دقت فرمودیدم از ما تحت مبارک عروس و داماد می آمد.

بعدش ما هم گذاشتیم در همان اتاق بدون در با هم love بترکانند و آمدیم بیرون و آنقدر رقصیدیم که جانمان در آمد و یا به قول مادر عروس که در زمان خداحافظی فرمودند پاهایمان تاول زد.

در خانه هم گردهمایی بس بزرگ به وسعت خاله ها و دایی ها و زن دایی ها و سایر بستگان پیرامون خاک بر سری دایی جان بوجود آمد انگار نه انگار که این لقمه را خودشان برای این بدبخت گرفته اند. فردایش هم که میشد روز 5 شنبه ختنه سوران پسر اون یکی دائیم بود که به قول خود فرد بریده شده،  تولد د . و . د . و  . ل . ش  بود. ( من بی تربیت نیستم اما گفت دیگه به من چه)

بعدشم دیروز صبح که از خواب بیدار شدیم وقتی خوب دقت نمودم دیده بله از میام زوجهای جوان تنها ما و جوجویمان هر کدام جداگانه خوابیده ایم و مابقی اتاقی را در انتهایی ترین ساعات شب که همه خوابشان می آمده ربوده و با زوج یا زوجه شان در آن قرار گرفته اند که در 2 ساعت ابتدایی دیروز کلی هم ماتحت ما به خاطر این 2 شب دوری از جوجو سوزید.

بعدشم که به خانواده شوهر دختر عمویم که مادرشان را از دست داده بودند سر زدیم و تسلیت گفتیم و بسی مهمان برای آخر این هفته دعوت کردیم به صرف شام و پارک ملت و نتیجه اش در آمدن پدرمان در اخر این هفته است.

چرا نگارش من بدین سبک سوق یافت نمیدانم اما شاید از اثرات ولایت باشد. دیشب هم ساعت 9 رسیدیم خانه مان که مامان و سایرین را به صرف شام دعوتیدیم و زود ماکارونی پختیم که خودمان لذت بردیم. بعدش هم لباسها را در ماشین ریختیم و جوجومان را مامور پهن کردن لباسها کردیم و خودمان غش فرمودیم.

 


 
 
فلاش بک 27
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٧
 

فردای اون روز ساعت 5 صبح بیدار شدم. دوش گرفتم. لباسهامو که جمع کردم مامانیم گفت ببین لباسهایه Fire boye اتو نمیخواد؟ اولش یجوری شدم اما وقتی فکر کردم دیدم به غیر از من کسی نباید لباسهایه اونو اونجا مرتب کنه. بعد از بازدید کاشف به عمل اومد که آقایه شلخته لباسهارو پرت کرده رو مبل و همش چروک شده. برداشتم دوباره همشو اتو کردم. وقتی شروع کردم احساس خوبی داشتم. (خدایی فکر کنین آدم از اتو کشیدن احساس خوبی داشته باشه ، راست میگن عشق آدمو کور میکنه) اما دیگه باید به این کارها عادت میکردم. هییییییی

ساعت 7 صبح همه راه افتادیم. از مامانیم شنیدم که جماعت آقایون به استثنإ آقاجونم تا صبح همشون بیدار بودن. به Fire boye گفتم چرا تا صبح بیدار بودی؟ الان چطوری میخوای رانندگی کنی؟ چشمکی بهم زد و گفت به راحتی.

موقعی که رفتیم سوار ماشین ها بشیم مامانم به من اشاره کرد که جلو نشینم. (در اون زمان بین مامانم با خاله ها و دایی ها مشکلاتی بوجود اومده بود. مامانم قاطی کرده بود و یکسری حرفهارو زده بود که نباید میگفته. خاله بزرگم  هم که از دوستی منو Fire boye خبر داشت سرکوفت اینو بهش زده بود که در نوع خودش جنجالی بی نظیر در خانواده ما به پا کرد. دائی کوچیکم که 1 سال از من کوچیکتره و همین روز پدر 2 روز دیگه مراسم عقدشه طبق عادت همیشگیش خودشو نخود آش کرده بود و گفته بود اصلا این پسره (Fire boye) چه نسبتی با ما داره که داره با ما میاد شمال؟ مامانم هم به شدت در دهان استکبار فضول کوبیده بود و گفته بود پسر همسایمونه و من دلم میخواد دعوتش کنم مراسم عقد برادرم. البته بعداً همه دائیمو به خاطر اون حرفش خیلی ملامت کردن. اون حرف به گوش Fire boye هم رسید و اون روز هیچی به روی خودش نیاورد.  من جلو ننشستم. حرکت از در خونه ما بود. وقتی دائی ها و سایرین اومدن  من دیدم خاله هام و دائی هام هیچکدوم از ماشین پیاده نشدن و با Fire boye که عضو جدید خونه ما بود سلام و علیکی نکردن. من گذاشتم به حساب اینکه میخوان وقت تلف نشه. حرکت کردیم. داداش کوچولوم جلو نشسته بود کنار Fire boye. من و مامان و آبجی کوچیکه هم عقب. من درست پشت سر Fire boye بودم. شب قبلش داداش رضا خواسته بود که ما جوونا توی ماشین Fire boye بشینیم و مامان بره با آقاجون بیاد . اما مامان کار درستم به خاطر مسائل امنیتی و بستن دهان سایرن با ما اومد. بماند که در تمام طول مسیر به من سقلمه میزد که به Fire boye بگم یواش تر بره. منم میگفتم. اما چیکار کنم که هم اون به سرعت رفتن عادت داشت هم من با سرعت رفتن حال میکردم. اما در تمام طول مسیر تا امامزاده عبداله (اگر اشتباه نکنم) ما و آقاجونم با هم میومدیم اما دائی کوچیکم که حسابی مامانم حالشو گرفته بود و اون یکی دائیم که ارتشی هست و از چابهار اومده بود با هم کورس میذاشتن و جیغ مامانمو در می آوردن. در همین حین که حواس همه به دائی هام بود Fire boye از توی آئینه بهم چشمک میزد و بوس میفرستاد. احساس میکردم صورتم گر گرفته (چقدر خجالتی بودم من آخه) منم دستمو از کنار صندلی بردم و دستشو گرفتم. اونم برا ی اینکه تابلو نشه و داداشم نبینه دستمو بین سینش و بازوش نگه داشته بود و فشار میداد. منم آروم از کنار صندلی باهاش حرف میزدم و کلاً به روی خودم نمی آوردم مامانم کنارم نشسته. امامزاده داود که نگه داشتیم دائیم که از چابهار اومده بود اومد و من Fire boye رو بهش معرفی کردم اونم دست داد و باهاش روبوسی کرد. دائی بزرگم هم همینطور. اون دائیم هم که عقدش بود همینطور. فقط دائی کوچیکه به روی خودش نیاورد و اصلاً طرف ما نیومد. خاله هام و زندائی هام هم اصلاً از ماشین پیاده نشدن. من بازم دلم نیومد و رفتم کنار ماشین باهاشون سلام وعلیک کردم. اما اونا نیومدن با Fire boye آشنا بشن. البته خاله کوچیکم کاملاً میشناختش. چون 2 بار قبل از دوستی یکساله ام با Fire boye با خالم رفته بودم سر قرار ها و در طی یکسالی که متواری بودم یکبار خالمو توی اتوبوس دیده بود و مجبورش کرده بود از اتوبوس پیاده بشه و سراغ منو ازش گرفته بود. خلاصه همه یجوری مثل دشمنها به هم نگاه میکردن. حالم داشت بد میشد. دوباره راه افتادیم اینبار به جای داداشم آقای داماد اومد توی ماشین ما. یادمه اون موقع آهنگ دبی دبی اسی تازه اومده بود. Fire boye هم سی دیشو گذاشته بود و فرمونو ول میکرد و باهاش میرقصید. مامانم جیغ میزد. گوش من کر میشد و Fire boye قهقه میزد. مامانم که خیلی میترسید گفت نکنه چیزی خوردی اینقدر شنگولی . من یکدفعه گفتم اااااااااااااا مامان. خواهریم هم گفت اااااااا مامان خوب عروسیه. دائیم که داشت کیف میکرد گفت خوش بحالت من که اصلاً رقص بلد نیستم. و دیگه Fire boye ولش نکرد و تا آمل قصد کرده بود به جای دائی ساده من محمد خردادیان تحویل بده.

نزدیک آمل توی جنگل ها نگه داشتیم و دائیم (داماد) و Fire boye رفتن و لباسهاشونو عوض کردن. توی آمل هم یه دسته گل و شیرینی  خریدیم و رفتیم. میوه و سایر مواردو هم که از تهران آورده بودیم.

بالاخره رسیدیم. عروس خانومو دیدم. 2 سال از من کوچیکتر بود اما 20 سال از من بزرگتر بود. کاملاً ازش معلوم بود بسیار سیاست مدار و خیلی شمالی بود.

اونام عقد کردنو و بماند که ما قرار گذاشته بودیم خانوما و آقایون قاطی نشن. ما داشتیم خودکشی میکردیم که دیدیم بله یکی یکی آقایون آملی دارن تشریف میارن. من اولین کسی بودم که فوراً دست از رقص کشیدم و اومدم نشستم. بعدشم مردها اومدن. بابام و Fire boye هم رقصیدن که مامانم به من گفت برم جفتشونو شاباش کنم. منم این کارو کردم. غروب بالاخره جشن تموم شد و قرار شد ما برگردیم. زندائی جدید در بین حیرت من و ما با همون لباس مراسم با ما اومد.

که یکی آورد و یه روسری بهش داد.

توی راه دائی کوچولوی نخود هر آشم با یه ماشین تصادف کرد و گند زد به اعصاب همه و مجبور شدن اونشبو آمل بمونن. در نتیجه زندائی رو برگردوندن خونشون. ما هم اومدیم و خوردیم به ترافیک آخر شب رودهن و بومهن و دهنمون س ر و ی س شد. ساعت 12 رسیدیم خونه. Fire boye باید میرفت خونشون. خوشبختانه دائی بزرگم در محله اونا زندگی میکرد. هم اینا میرسیدن خونشون و هم اون اون وقت شب تنها نمیرفت اونم بعد 48 ساعت بیداری. موقع اومدن من دیگه جلو نشستم و در تاریکی جاده وقتی دیدم مامانیم خوابیده در عین جسارت دست Fire boye رو گرفتم و البته اینبار اون استقبال کرد و اونقدر دستمو فشار داد که نزدیک بود انگشتام خورد بشه. فرداش ما وقت آزمایش داشتیم. من هنوز توی شرکت نگفته بودم در حال مزدوج شدن هستم. فردای اون روزو اصلاً مرخصی نگرفته بودم. قرار بود برم وزارت بازرگانی.  قرار گذاشتیم که فردا صبح زود بیاد دنبال من که بریم آزمایش بدیم و بعدش من برم دنبال کارم.

اونشب اونقدر خسته بودم که دیگه فرصت نشد وقایع روز رو مرور کنم. قبل از اینکه بفهمم خوابم برد.


 
 
فلاش بک 26
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

شلوغی محیط و قاطی شدن برنامه من و دائیم باعث شده بود که کمتر وقت کنم به چیزهای بد فکر کنم. یک روز  قبل از عقد دائیم، قرار گذاشتیم بریم انگشتر نامزدی بخریم. منو fire boye و مامانم و مامانش. رفتیم خیلی گشتیم تا یدونه جینگولیشو که هممون پسندیدیمش پیدا کردیم. از خریدش خوشحال بودم. اونروز توی شلوغی دلم میخواست میتونستم دست fire boye رو بگیرم. از وقتی ارتباط ما وارد جو خانوادگی شده بود دیگه نمیتونستم آرامشیو که از بودنش بدست می آوردم داشته باشم شاید برای همین هم بود که همیشه آشفته بودم. اونروز مامانا داشتن پشت سر ما راه میومدن. دیدم اینجوری نمیشه. موندم  گذاشتم اونا برن جلو بعدش ما با کمی فاصله اومدیم دنبالشون. من و fire boye طبق عادت دست هم گرفتیم. fire boye خنده اش گرفته بود. میگفت الان برمیگردن میبینن ها. زشته. (اااااه حالم از این حرفهاش به هم میخوره. ) اما وقتی دید من دستشو ول نمیکنم خندند و دستمو محکم فشار داد. رفتیم یه پارچه چادر عروس هم خریدیم که من نفهمیدم به چه دردی میخوره. اما مامانم و مامانش اصرار داشتن که شگون داره. خریدیم.

بعدش رفتیم ساعت فروشی و مامانم از fire boye خواست که ساعت انتخاب کنه. بعد 50 بار اینور و اونور ویترین رفتن بالاخره ساعتشو هم انتخاب کرد. خوشگل بود اما چون مچ دستش کمی باریک بود به نظرم باید کمی بندش کوچیک میشد که fire boye گفت نه نمیخواد. مامانش به من گفت تو هم انتخاب کن که من چیزی نپسندیدیم و نتیجش این شد که یه چادر و انگشتر برای من و یه ساعت برای fire boye . 

اومدیم خونه. غروب که نه. دیگه شب شده بود. قرار شده بود که fire boye هم با ما به آمل بیاد. ما فردا صبح زود میخواستیم راه بیافتیم. اونم نه آماده بود  نه لباسی با خودش آورده بود. قرار شد بره مامانشو بذاره و برگرده. مامانش پیشنهاد داد برای اینکه اون شب تنها برنگرده منم باهاشون برم  و اونجا مامانش چادر منو ببره (البته نه چادریو که اونروز خریده بودیم، یه چادر برای روز عقد) و بعد منو fire boye با هم برگردیم. مامانم بسیار سفارش کرد که زود بیاییم قبل از اینکه بابام برگرده. ما راه افتادیم. از شانس بد ما اتوبان ترافیک شده بود و حسابی شلوغ. هنوز نرسیده بودیم که مامانم به موبایلم زنگ زد که زود برگردین خونه آقاجونت اومده داره قیامت به پا میکنه. گفتم آخه مامان ما هنوز نرسیدیم. گفت من نمیدونم زود برگردین. گفتم مامانشو باید بذاریم خونه آخه. گفت زود برگردین و گوشیو قطع کرد. تمام بدنم از عصبانیت و ناراحتی داشت میلرزید.  آخرش طاقت نیاوردم و شروع کردم به گریه. مامانش سرمو توی بغلش گرفت و گفت ناراحت نشو عزیزم. الان زود میریم و اندازه میگیرم چادرتو برمیگردین. و شروع کرد به صلوات فرستادن. بالاخره رسیدیم. باباش و داداشش مثل بچه های شاد دورو برمون میگشتن. مامانش که داشت چادرمو اندازه میزد اونام مونده بودن و با یه ذوق وصف نشدنی نگاه میکردن. fire boye سریع اینور و اونور میرفت و وسایلشو جمع میکرد و هروقت چشمش به من میافتاد یه لبخند بهم میزد. دلم بدجوری شور میزد. دلم میخواست زودتر انجام بشه برگردیم. از دلشوره داشتم خفه میشدم. بالاخره کار تموم شد. مارو از زیر قرآن رد کردن. مامانش لباسهایه fire boye رو هم براش گذاشت.

راه افتادیم در تمام طول مسیر fire boye قربون صدقم میرفت و دستمو تو دستش گرفته بود و مثل تمام ایام دوستیمون یه دستی رانندگی میکرد. با این تفاوت که من اون موقع دوست نداشتم دستم مدام توی دستش باشه و همش دستم عرق میکرد ، اما الان نه. سعی میکرد با حرفهایه خوب آرومم کنه. مامانم دوباره زنگ زد. کجایین؟ داریم می آییم. نیم ساعت دیگه خونه ایم. ساعت 10 بود. گفت باشه مواظب خودتون باشین و از من خواست گوشی رو به fire boye بدم و دیدم که fire boye میخندید و میگفت چشم چشم. وقتی ازش پرسیدم چی مامان چی گفت با شیطنت گفت هیچی. اگه میخواست تو بدونی که به خودت میگفت. با حرص بهش نگاه کردم و پشتمو بهش کردم. اونم که بعد یکسال دیگه خوب میدونست من قلقلکی ام سریع قلقلکم داد و من از جام پریدم. بهش اخم کردم گفت اخم نکن دیگه دلم میترکه. منم زود دلم سوخت اما موضع رو ول نکردم و گفتم چرا جوابمو اونجوری دادی؟ گفت بابا قهر نداره که گفت مواظب دختر نازنازیم باشی. گفتم دروغگو. گفت به جون خودم. و بعد آشتیانه شدیم و من سرمو به یاد ایام گذشته به شونش تکیه دادم اونم کمی پایینتر اومد که من راحت باشم. الان که فکر میکنم میبینم طفلی چطوری رانندگی میکرد. کجکی نشسته بود و یه دستی. اما خوب هر چی بود به سلامت رسیدیم خونه. ساعت 11. بابام اومد دم در و یه چشم غره بهم رفت که حسابی حساب کار بیاد دستم. منم که از عشقولانه بازیهایه وسط راه حسابی شارژ شده بودم و حاضر نبودم حالا که بعد 1 ماه کمی از دلگیری در اومدم باز حالم خراب بشه با کمال پررویی بهش گفتم چیه؟ چرا قیافه میگیری. بابائیم هم که به پروو بازیهایه من حساسیت داره نتونست جذبه اش رو حفظ  کنه و در حالی که چشماش میخندید با اخم گفت برو پررو نشو. منم یه زبون براش در آوردم و پریدم رفتم توی اتاق. fire boye هم رفت توی اتاق و با داداشام و شوهر خواهرم  که داشتن play station بازی میکردن مشغول شد. ساعت 12 رفتم کنارشون نشستم. یه احساسی داشتم که نمیتونم وصفش کنم. کسی که مدتهایه مدید با من بود و بهش انس گرفته بودم و یواشکی چه جاهایی که نرفته بودیم و چه کارهایی که نکرده بودیم حالا خیلی متین و آقا اینجا بین خانواده من نشسته بود و داشت با داداشام بازی میکرد. زود باهاشون صمیمی شده بود. وقتی نگاهشون کردم خنده ام گرفت. ما هنوز با هم هیچ نسبتی نداشتیم. همون شب یه عکس ازشون گرفتم که کلی خاطره شد بعدها. خوابم گرفته بود. هنوز توی جمع زیاد با من صحبت نمیکرد.. داداش کوچولوم همچین زیر چشمی نگاه میکرد که احساس میکردم دارم با دوست پسرم حرف میزنم (انگار اینکارو نمیکردم). خودمو زدم به پررو بازی و گفتم نمیری بخوابی؟ گفت نه میخوام بازی کنم (قبلاً بهم گفته بود که در بازی play station قهاره منم گفته بودم داداشم هم همینطور و فکر کنم اولین فرصت روپیدا کرده بود که خودشو ثابت کنه. و من رفتم که بخوابم.  


 
 
فلاش بک 25
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
 

بالاخره مامان بابام موافقتشونو اعلام کردن و قرار شد چند روز بعد بیان خونمون برای تعیین مهریه و روز عقد. (مامانم میخواست بره مکه و میخواست قبل از رفتنش ما عقد کنیم) بابام رفته بود شهرستان و همه چیو سپرده بود به مامان. قرار شد مامان بابای Fire boye با هم بیان و من هم با اجازه مامانم با Fire boye قرار بذارم و برم. Fire boye رو توی پارک خیابون ایرانشهر دیدم و رفتیم خونه. وقتی رسیدیم مامان و باباش اومده بودن. مامانش با دیدن ما با یه ذوقی بهمون نگاه کرد. مامانم شربت و میوه آورد و نشستیم برای صحبت. مامانم گفت حاج آقا رفتن شهرستان و منو وکیل قرار دادن. و از Fire boye و مامانش اینا سوال کرد برای مهریه. یادم نیست مامانش چی پیشنهاد داد اما Fire boye گفت که مد نظرش بوده 124 تا سکه مهریه همسرش بکنه و مامانم گفت من نیت کردم 313 تا به نیت یاران امام زمان و یه سفر حج. فکر کنم مامانش داشت بحث میکرد که کمش کنه که مامانم از بابای Fire boye پرسید که شما نظرتون چیه حاج آقا؟ باباش هم گفت واله اگه من دختر خودم بود میگفتم 1000 تا سکه. خلاصه Fire boye و مامانش که دیدن هوا پسه و الانه که مهریه 4 رقمی بشه سریعاً به پیشنهاد مامانم رضایت دادن و هیچ کسی از من نپرسید بادمجون نظر تو چیه...

قرار شد بریم ببینیم آخوند خانوادگی ( پزشک و وکیل خانوادگی شنیده بودیم اما آخوند؟؟؟) اونا که مامان و بابای Fire boye رو هم عقد کرده بود هنوز زنده هست یا نه و بعد آزمایش و از این حرفها.

توی سه راه نیاوران یه دفتر ازدواج و طلاق هست که ما اونروز 3 ساعت گشتیم تا پیداش کردیم. پرسیدیم دیدیم بلللللللللللله حاج آقا سالم و سرحال هنوزم تشریف دارن.

خلاصه نامه گرفتیم برای آزمایش و واکسن و از این کارا. و برای روز دوشنبه 13 تیر وقت گرفتیم. الان یادم نیست چرا وسط هفته بود اما بود دیگه...

در همون زمان هم داییم رفته بود یعنی مامانم برده بودش از آمل (چراشو من نمیدونم؟) براش یه دختر کاندید کرده بود که 10 تیر قرار عقد اونا بود. اونا جالب بودن. یه بار دائیم اینا رفته بودن خاستگاری. یه بارم رفته بودن در مورد مهریه صحبت کنند. و دفعه بعد هم برای عقد میرفتن. من حتی تصورشم نمتونستم بکنم. جمعه عقد اونا بود. همش دل توی دلم نبود ببینم Fire boye هم با ما میاد یا نه؟ چرا اینا هیچ حرفی از نامزدی نمیزدن؟ همش حرف عقد بود. نمیدونم چرا یه احساس دلشوره بدی افتاده بود توی دلم. شک کرده بودم. من داشتم چیکار میکردم؟؟ اونشبی که مهریه و زمان عقد معلوم شد خیلی بیدار بودم. تمام خاطرات گذشته مثل فیلم از جلوی چشمم میرفت. چرا میر عشق دست از سرم بر نمیداشت. چرا در این لحظه یادش داشت وجودمو مملو از تردید میکرد. میدونستم کاری که دارم میکنم به دلیل علاقه به Fire boye نیست. میدونستم احساسی که بهش دارم فقط عادته میدونستم میتونم به سرعت برق و باد فراموشش کنم و میدونستم که یقین پیدا کردم که منو دوست داره و میخواد برای خوشبختیم تلاش کنه. و از همه مهمتر میدونستم اگر الان تصمیم به ازدواج گرفتم اونم با کسی که همه چیزمو میدونست علت اولش این بود که میخواستم به خودم بفهمونم میر عشق دیگه نیست و آدمهای بهتر از اون هم پیدا میشن. به خودم گفتم مگه میر عشق برای من چیکار کرد؟ و خیلی منطقی و به دور از احساس به خودم گفتم اونقدر به من محبت کرد که منو وابسته سر سخت خودش کرد و بعد به هر علتی رفت. یاد مریضیش افتادم. خیلی وقت بود هیچ خبری ازش نداشتم. یعنی زنده بود. یه لحظه تموم بدنم مور مور شد از تصور اینکه نباشه . سریع گفتم خدایا از من که گذشت به خاطر پدر و مادرش نگهش دار. اون میتونه یک نفر رو خوشبخت کنه چون رسم محبت کردن رو خوب بلده. توی بد گردابی افتاده بودم. تردید تردید تردید.....

 

 

پ . ن : طنین جونم اگه همش در حال عوض کردن قالب وبلاگم چون وبلاگهایه خوشگل شما رو میبینم و حسودیم میشه خوبناراحت هیچی هم بلد نیستم باید از همین قالب های مزخرف پرشین استفاده کنم. خوب منم دل دارم دیگه. گریه


 
 
بازگشت جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
 

قلبسلام دوست جونام اینا

بدینوسیله به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان میرساند که دیشب جوجو خان ساعت ٣ صبح در منزل فرود آمدند و بنده را بسیار مشعوف گردانیدند.

ساعت ٣ صبح شام خوردیم و بعدش که کمی به هم احساسات در وکردیم آقای جوجو بیهوش شد و من به علت شوق زیاد و دلتنگی فراوان تا مدتی بعد هم بیدار بودم و مثل این مرد هیزا جوجومو دید میزدم.خوشمزه

همین . الانم جوجوم توی خونه منتظرمه اما من هنوز شرکتم و منتظرم حسابدار شرکت کارش تموم بشه تا برم  خونه بپرم توی بغل جوجوم.ماچ


 
 
سالگرد مزدوج شدن منو و جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧
 

سلام

امروز 13 تیر و سالگرد ازدواج منو و جوجوه.

                   

جوجو نیست و چون من دیشب کارم طول کشید و دیر رفتم خونه و موبایلمم شارژش تموم شده بود و نفهمیده بودم باهام قهره. دیشب من علیرغم حال خیلی بدی که داشتم مجبور شدم تا ساعت 30/7 توی شرکت باشم. موقع رفتن اونقدر خسته و داغون بودم که دور اتوبوس و این حرفهارو خط کشیدم و رفتم که با تاکسی برم. اونقدر ترافیک بود که ساعت 9 شب رسیدم خونه. وقتی در رو باز کردم و داخل رفتم یادم اومد که باطری آبگرمکن تموم شده و نخریدم. اما چون صبح هم نتونسته بودم به همین دلیل دوش بگیرم دوباره برگشتم و رفتم بیرون. هر چی میگشتم پیدا نمیشد. بعد نیم ساعت پیدا کردم و اومدم. اونقدر هوا کثیف بود و عرق کرده بودم که دیگه داشتم بالا می آرودم. خواهرم قرار بود بیاد خونمون که شب پیشم باشه. بابای جوجو زنگ زد گفت بیا بالا خواهرت هم اومده. گفتم باشد دوش بگیرم. رفتم و باطری رو توی جاش قرار دادم اما هر کاری کردم روشن نشد. بعد 10 دقیقه که باهاش ور رفتم خسته شدم و نشستم روی زمین و زدم زیر گریه. نیم ساعت که خوب گریه کردم یه کوچولو به خدا جونم غر زدم  و گفتم یه زنگ به جوجو بزنم (از صبح نتونسته بودم باهاش بیشتر از یک بار صحبت کنم) زنگ زدم موبایلشو جواب نداد. زنگ زدم به داداشش اونم گفت خوابه و رفت بیدارش کنه. گوشیو که بهش داد اونقدر آروم و بد اخلاق صحبت کرد و منو بی محل کرد که حالم بدتر شد و زود ازش خداحافظی کردم. بعد دوباره گریه کردم و دیدم من که باید برم بالا پس زودتر برم که زودتر برگردم کمی استراحت کنم.

صورتمو یه آب زدم و رفتم بالا. تا رفتم همه گفتن چرا چشات پف کرده چرا قرمزه. خواهریم گفت نکنه باز اون خانومه توی شرکت اذیتت کرده؟ مامان جوجو گفت فهمیدم دلت برای جوجو تنگ شده. گفتم نخیر دلم برای هیشکی تنگ نشده. و دوباره بغض کردم. باباش گفت رفتی حموم گفتم نه. روشن نشد و دوباره اشکم سرازیر شد. با دستام صورتمو پوشوندم و ..

مامان جوجویی زود رفت برام دستمال آورد و منم سعی کردم زود به خودم مسلط شم. باباش هم یه بازدید از آبگرمکن به عمل آورد و گفت باید فردا سرویس کار بیاد. شام خوردیمو اومدیم پائین. بعد سالها (3 سال) منو خواهرم که هر شب با هم درد دل میکردیم فرصت این کارو پیدا کردیم. منم که خونه مامانی جوجو دوش گرفته بودم سرحال شده بودم. تا ساعت 3 با خواهرم حرف زدیم و بعدش بیهوش شدیم. امروزم اومدم و چشمام داره کور میشه

                                            

 


 
 
غمگینم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
 

سلام

بسیار غمگین میباشم

جوجوی عزیزم از دیروز برای کاری رفته ارومیه و تا ۴ روز دیگه هم نمیاد

تازشم اینجا هم از دست رئیسم ناراحتم. من بدم میاد کسی فکر کنه خیلی زرنگه. من وقتی قرار شد بیام اینجا قرار بود بیمه ام از اول سال رد بشه. بعدش اینا هی گفتن شماره بیمه نداریم توی این یکی شرکت اسمتو رد میکنیم نه اونجا رد کردن نه گذاشتن من برم کد کارگاهی بگیرم. حالا که ٣ ماه گذشته توی اون یکی شرکتشون اسممو رد نکردن میگه اینجا هم که کد گرفتیم از همین ماه رد کن. خیلی نامردین.

دیگه هم اینکه دلم برای جوجو تنگه {#emotions_dlg.e20}

بعدشم همین. بی دلیل دلم گرفته، جوجو هم هی اس ام اس میده و از قشنگی هایه اونجا تعریف میکنه. دلم میخواد برم خونمون بشینم اینقدر need for speed  بازی کنم تا جونم در آد

بعدشم اینکه من پریشب برای چندمین بار عمه گردیدم

یه پسر زشت که قراره بعداً جینگیلی بشه بعد 9 ماه و 9 ساعت و 9 روز به دنیا اومد

داداشم اس ام اس داده که نی نی ما به دنیا اومد کی منتظر نی نی شما باشیم. راستی اسمشو به پیشنهاد من گذاشتن هانی ماچ 

داداش جوجو میگه مگه هانی هم اسم پسرونه دخترونست تعجب

کلی متعجب گردیدم و قرار شد اسم پسر اونو برای اینکه ثابت کنه خیلی پسره بذاریم غلام

جوجو هم که یه اسمهایی برای بچه احتمالی آینده مون در نظر داره که دلم برای نی نی بیچاره میسوزه.ناراحت


 
 
عشقولانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

الهی من فداتون بشم. جووووووون

فکر کنم اینا منو  و جوجویم که قراره از فردا به مدت ۴ روز از هم جدا باشیم.ناراحت

 


 
 
فلاش بک 24
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
 

روز دوشنبه بالاخره رسید. اون روز سر کار یه حس عجیبی داشتم. وقتی با fire boye تلفنی صحبت کردم دیگه مثل سابق نبودم. آدرس خونشونو میدونستم. چون کوچه روبرویی پدر بزرگم بود. اما سر پلاک خونشون شک داشتم. ازش پرسیدم. اون روز زودتر رفتم خونه. سریع یه دوش گرفتم و یه کوچولو دستی به سر و صورتم کشیدم و آماده شدم. به به باباییم چه خوشگل شده بود. مثل دامادا. البته میدونم به زور مامانم اونجوری تیپ زده بود. قرار بود منو و مامان و آقاجون و داداش کوچولوم بریم. مامان پرسید کجا شیرینی بگیریم؟ آقاجونم گفت شیرینی برای چی خانوم؟ مگه داریم میریم خاستگاری. بحث شروع شد  و در نهایت طبق معمول با موفقیت مامان به پایان رسید. خلاصه شیرینی هم خریدیم. پرسیدم مامان میریم خونه بابا (پدر بزرگم) یا ... مامانم گفت نه دیگه برای چی بریم اونجا. مستقیم میریم خونه خودشون. سر کوچشون که رسیدیم چند تا از همسایه ها شون مونده بودن و نگاه میکردن. برام جالب بود انگار وارد یه دهکده ساحلی شده باشیم. شخص غریبه رو زود تشخیص میدادن. یه لحظه دیدم نخیر کار از جایی دیگه آب میخوره. مامان fire boye هم اونجا وسطشون وایساده بود. گفتم ااااااااااااا مامانش وایساده توی کوچه. مامانم سریع تشری بهم زد و منو خفه کرد. خلاصه تا مامانش ماهارو دید سریع اومد طرف خونشون. یه حس بدی داشتم از اینکه قرار بود ما شب اونجا باشیم و مامانش اومده بود بیرون کوچه مونده بود بین همسایه ها. همش توی دلم میگفتم اگه از این خاله زنکهایه بیرون کوچه ای باشه خدا بهم رحم کنه. خلاصه رفتیم داخل. خونشون خیلی ساده بود. مثل خونه خود ما. البته زلم زیمبو هایه خونه ما خیلی بیشتر بود. اونم به دلیل علاقه زاید الوصفی که مامانم و بعدشم من به این جور مسائل داشتم. پدرش ماهارو تعارف کرد. نشستیم. fire boye اومد سلام و احوالپرسی با بابام و داداشم کرد یه لبخند کوچیک نامحسوس به من زد و زود روشو برگردوند. با خودم گفتم واااا خاک عالم. خوبه حالا تا 2 هفته قبل همچین منو میگرفت توی بغلش انگار صد ساله زنشم حالا همچین خجالتی شده که.

توی همین فکرا بودم و متوجه نبودم که دارم یه لبخند خفن میزنم. سرمو که بلند کردم دیدم داره من نگاه میکنه. از فکر اینکه فکرمو خونده باشه خجالت کشیدم و سرمو پایین انداختم. مامانم به بهونه اینکه از جمع آقایون بره پیش مادر fire boye دو تا از لیوانهایه شربیتو برداشت و به من اشاره کرد که دنبالش برم. خونشون دوبلکس بود. پذیرایی پایین بود. 2-3 تا پله میخورد. آشپزخونه و اتاق خوابها بالا بود. منم که فوضول، دوست داشتم بدونم بالای خونشون چه شکلی هست دنبال مامانم رفتم. توی آشپزخونه که رفتیم مامانش لبخندی زد و به مامانم گفت که چرا زحمت کشیدین.؟ مامانی جونم گفت گفتم ما خانومها جدا بشینیم راحت تریم. مامان fire boye مشغول چیدن میوه توی ظرف میوه بود. با خودم گفتم به جای اینکه بری توی کوچه وایسی میموندی میوه هاتو میچیدی. بعد یادم اومد که ای بابا من چرا دارم مثل این عروسهایه نفهم بیخودی گیر میدم به این طفلک؟ و یادم اومد که به خودم قول داده بودم که سعی کنم با مادر شوهرم هر کسی که میخواد باشه دوست باشم و یادم اومد که مامانم همیشه بهم یاد داده که احترام خانواده همسر واجبه. سریع در جواب فکر احمقانه ای که بر سرم اومده بود گفتم حتماً با همسایه هاشون کاری داشته و چون مثل مامان من دختر نداره کارهاش مونده و با این نتیجه گیری مثل بچه آدم نشستم سر جام. وقتی به خودم اومدم دیدم که مامان fire boye داره صداش میکنه که بره با مامانم توی اتاق صحبت کنه. fire boye وقتی اومد بالا با خجالتی که من ازش بعید میدونستم در اتاق خودشونو باز کرد من برگشتم و یه نگاه سریع انداختم. 2 تا تخت توی اتاق بود و ... در بسته شد و دماغم سوخت. برگشتم صاف نشستم. مامانش گفت راحت پیدا کردین؟ گفتم شاید اگه خونه مامان بزرگم کوچه روبروییتون نبود گم میشدیم. از حرفم خندید. برادر fire boye رو صدا کرد و میوه هارو داد بهش که ببره.  و خودش مشغول درست کردن سالاد شد. داشت باهام صحبت میکرد یه گوجه هارو با یه کارد گرفت طرفم و گفت لطفاً این هارو خورد کن. خیلی بیشتر از یه کمی تعجب کردم و حرفی نزدم. دستهامو توی ظرف شویی شستم و مشغول شدم. داشت باهام در مورد مزیت (مظیت ، مضیت ، مظیط ، مضیط، مزیط، و ..) اینکه بیاییم و توی زیر زمین خونشون بشینیم و اینکه میتونیم پول جمع کنیم و فلان کنیم و بهمان کنیم صحبت میکرد. راستش هنوز خودم نمیدونستم که میخوام برم اونجا یا نه. خیلی ها با تعجب ازم پرسیده بودن یعنی میخوام برام توی زیر زمین زندگی کنم؟ همه از من بعید میدونستن. میدونستم خیلی هاشون اگر روشون میشد بهم میگفتن پس اونهمه ادعایی که میکردی چی شد؟ از طرفی خودم میترسیدم خانوادش اون چیزی که fire boy میگفت نباشن. اونوقت منم میشدم مثل خواهر بزرگم که به خاطر خونه خریدن طبقه بالای مادر شوهرش نشست و چندین سال جنگ و دعوا داشتن و به چه قهرهایی که نکشید و... و این چیزی بود که همیشه ازش میترسیدم. دیدم الانه که فکرم توی افکار بد قفل کنه طبق عادت دیرینم با تکون دادن سرم به دو طرف افکار ناراحت کننده رو از سرم بیرون کردم. با مامانش مشغول حرف زدن بودم که باباش اومد توی آشپزخونه و روی صندلی پاینی نشست. آرنج دستهاشو روی میز گذاشتی بود و روبروی صورتش اونهارو توی هم گره زده بود. با یه لبخند که پر بود از خجالت به من نگاه کرد. نمیدونم چرا اینقدر این کارش به دلم نشست که دلم خواست پا شم و بغلش کنم. شنیده بودم پدر شوهر خیلی عروس رو دوست داره و امیدوار بودم حسم درست بوده باشه. مامان fire boy هم به نظرم زن خوبی میومد. با صدای مامانش به خودم اومدم. وای چه صحبت هاشون طولانی شد. باباش پرسید شام آمادست؟ گفت بله آقا آمادست. و از من خواست که ازشون سوال کنم که آیا سفره رو بندازیم یا نه؟ منم که دیگه کم کم دلم داشت از حلقم بیرون میومد رفتم و با زدن چند ضربه به در در اتاقو باز کردم. دیدم مامانم روی لبه تخت اولی نشسته و fire boy مثل این بدبختا وی زمین نشسته. از مامانم پرسیدم میخوان سفره بندازن کی تموم میشه؟ و نگاهی به fire boy که با التماس بهم نگاه میکرد انداختم. مامانیم گفت بگو بندازن. الان تموم میشه. منم درو بستم و اومدم بیرون. به مامانش گفتم میگن بندازین سفره رو. باباش و داداشش شروع به  چیدن سفره کردن. سفره هم چیده شد. نیومدن. دوباره در زدم. اینبار مامانم با یه حالت پرخاشگر گفت تموم میشه درو ببند.   منم مثل این طفلکی ها زود درو بستم. و رفتم سر جام توی آشپزخونه تمرگیدم. مامانش که فهمیده بود خندید و گفت چیه دعوات کردن؟ منم لبامو آویزون کردم و با حالت بچه لوسها سرمو به علامت تائید تکون دادم. گفت اشکال نداره و دوباره خندید. صدای در اتاق اومد . مامانم مثل رستم دستان از اتاق اومد بیرون و پشت سرش fire boy. پشت سر مامانم دستهاشو به علامت موفقیت برد بالای سرش و تکون داد. بچه پررو. خنده ام گرفت. مامانم که داشت به طرف من میومد از خنده و من برگشت. fire boy  زود دستهاشو پائین آورد و مثل بجه مظلوم ها موند سرجاش. مامان fire boy زود به دادش رسید و به مامانم گفت بفرمائید غذا سرد شد. و تقریباً ما رو به طرف پذیرایی هل داد. شام رو خوردیم و بعد از شام  دیگه بابام حسابی با باباش دوست شده بودن و میگفتن و میخندیدن. تقریباً مطمئن شده بودم دیگه جوب بابام اینا هم مثبته. موقع رفتن شد. توی این مدت هرچی سعی کردم از مامانم بپرسم چی شد مامان با همون جذبه مخصوص خودش اخمی کرده بود و منو خفه نموده بود.موقع رفتن هم مامانش یه پارچه سفید که روش کار شده بود بهم داد

در حال برگشتن همه داشتن نظراتشونو اعلام میکردن و من خوشحال بودم که جمیع نظرات در کل مثبته. البته بابام هنوز سر مسئله خونه گیر بود که مامانم با قدرت نیمچه دادی سرش زد و گفت بابا اینا جونن. پسره هم پسر خوبیه. 2 سال سختی میکشن. الان اجاره خونه نمیدن. خانوادش هم خوبن. فکر نمیکنم اهل اذیت کردن باشن. تازه پسره قول داده که در هر زمانی نیلوفر احساس ناراحتی کرد فوراً از اینجا بره.  من گفتم دیگه چی؟ گفت همین. گفتم 2 ساعت حرف زدین همین؟ گفت بقیه اش به تو مربوط نیست. این حرف مامانم دیگه حسابی اعصابمو قاطی کرد و خنده بلند داداشم هم مزید بر علت شد و با یه جیغ بلند گفتم ماااااااااماننننننننننن!!!!!!!! مامانم هم با خونسردی گفت زهر مار. چرا داد میزنی. و صدای اعتراض من در خنده آقاجون و داداش و مامانم گم شد.

 


 
 
مبارک مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
 

سلام سلام

واییییییییییییییی یه مناسبت که یادم رفت جزو مخارج ذکر شده و حساب شده بیارم اگه گفتین چیه؟

١٣ تیر سالگرد ازدواج منو و جوجه.

٣ ساله میشیم. (1 سال عقد بودیم و 2 ساله اومدیم خونه خودمون)

١ سالم دوست بودیم.

٢ سال هم من متواری بودم.

یه سال قبلشم همو میشناختیم. اووووووووووووووه ۶ ساله منو جوجو همو میشناسیم. دقیقاً ٢١ آذر سال ٨١ من برای اولین بار جوجوی نازم رو توی خیابون مفتح جلوی نمایندگی BMW دیدم. (البته اون موقع ناز نبود وگرنه من متواری نمیشدم نیشخند)

نه نمیشه. باید ادامه بدم زود فلاش بکها رو.


 
 
و اما ...
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام. سلام خونة قشنگم.

دلم تنگ شده بود.

تولد حضرت فاطمه (س) رو تبریک میگم. روز همة خانومای خوب مبارک بشه. روز همة مادرایه مهربون هم همینطور.

بالاخره تموم شد.

چی؟

امتحانا - مراسم ختم - اثاث کشی مامانیم - روز مادر و همه چیزایی که تویه این یکی دو هفته منو دیوونه کرد. آهان یه چیز دیگه هم تموم شد. دعوای منو جوجو.

اونقدر دیروز که امتحان آخرو دادم و اومدم خونه خوشحال بودم که یادم رفت به خودم قول دادم خونه رو تمیز کنم. اولش که تا ساعت 4 خونه مادر شوهری بودم بعدش در اثر  دندون درد شدید اومدم خونه خودمون و نشستم پای کامپیوتر بازی کردن. Need for speed چه حالی داد. اونقدر محوش بودم که حتی یادم چایی درست کنم برای جوجو.

راستی یادم رفت بگم که در اثر گرفتاری شدید و کم پولی شدید تر به مامانم و مامان جوجو پول کادو دادم. کاری که خیلی ازش متنفرم. اما چاره ای نبود. خودم هم هیچی کادو نگرفتم.ناراحت

جوجوم همه حقوقشو داده بود به خودم برای خرج خونه و پرداخت اقساط که من خودم با یه حساب سر انگشتی دیده بودم که کادوی روز مادر و پدر و تولد خواهرزادمو و عقد داییمو که بخواییم بدیم چیزی نمیمونه که برای روز زن و مرد خودمون هم کادو بخریم. به شوخی به جوجوم گفتم پس من چی؟ عسلم اونقدر ناراحت شد که من صد بار خودمو لعنت کردم.

میگذره این روزها هم. انشاله خدا به زندگیمون برکت بده تا من بتونم اونجوری که دلم میخواد از پدر مادرامون برای این روزا تشکر کنم.

احساس کسالت میکنم. البته خستگی امتحاناست و گرنه از بابت اتمامشون احساس شعف داره منو میترکونه. مامان جوجو هم برای جمعه میخواد برای کادوی روز مادر امسال مامانش براش ختم انعام بگیره. دیگه همین. خبری نیست. امن و امان.

راستی بلوتوث این مرتیکه دکتر مددی دانشگاه زنجانو دیدین. به نظر شما نباید بندازنش توی تشت اسید؟ اینا فکر میکنن چند سال زنده ان که این عمر کم رو مدام در حال کثافت کارین؟؟

 


 
 
تو همانی که من آن عاشق زارت بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧
 

بالاخره سوم مادر بزرگ جوجو هم تموم شد.

در میان رفتارهایه عجیب و غریب فامیلهاش.

البته فامیلهاش نه. دختراشون. برام جالبه . من توی دادگاهی محکوم شدم در برابر اینا که خودم هنوز نمیدونم جرمم چیه. راستش نمیتونم درک کنم چرا وقتی با کسی کاری نداری باید روشو ازت برگردونه. حالا اون شخص میتونه یه زن با یه بچه 14-15 ساله باشه. نمیدونم چرا توی این فامیل ملت دو دسته ان. یه عده ای که خیلی منو دوست دارن. یه عده ای که نمیخوان سر به تنم باشه. به خداوندیه خدا نمیدونم چرا. اما حوصله قر و فراشونو دیگه ندارم. جالبش اینجاست که برای جوجو هم که تعریف میکنم ، نه اینکه من توقع داشته باشم بابت رفتار بد فامیلش از من عذر خواهی کنه اما اون بی انصاف هم به جای اینکه منو دلداری بده مثل .. میپره بهم.

این سه روز اونقدر خسته شدم و اونقدر اعصابم خورده که نتونستم امتحان فردامو هیچی بخونم.

جوجوی عزیزم.

نمی دونم چی باید بگم.

فقط میدونم خوب بلدی آدمو از اوج به انتهای دره بندازی.

دیشب باهات آشتی کردم. اما نمیتونم لحن حرف زدنتو فراموش کنم.

بی معرفت من به خاطر تو این 3 روز اونجا بودم.

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم