Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
مشهدی نیلوفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام سلام دوست جونیایه عزیزم

من اووووووووومدم

هیییییییییسسس یواش بابا خوب اومدی که اومدی چرا هوار میزنی؟؟

دلم براتون تنگ شده بود آخه

دیروز ساعت حدود 3 ظهر رسیدیم تهران.

از اولش بگم که چهارشنبه صبح زود راه افتادیم. شبو بجنورد موندیم. صبح زود راه افتادیم و ساعت 9 صبح مشهد بودیم. اتاق گرفتیم و مستقر شدیم و دوش گرفتیم و بعد ظهر رفتیم حرم. خیلی خیلی شلوغ تر از هر زمانی بود که من به یاد دارم.

خیلی خیلی بهم حال داد زیارت. یاد همتون بودم. جوجو باهامون نیومد. گفت شب میره. ما ساعت 30/9 اومدیم خونه. شام خوردیم جوجو رفت. فرداش ساعت 5 صبح رفتیم باز خیلی شلوغ بود. تا 30/8 بودیم. اومدیم خونه . جوجو خواب بود. نمیدونم چرا امسال هیچ کس حس نداشت سایر دیدنی ها رو بره بگرده و یا حتی خرید کنه.

عصر که خواستیم بریم هرچی به جوجو گفتم بازم با ما نیومد و همش خواب بود. رفتیم بازم خیلی عالی بود.بازم یاد همتون بودم و برای همتون دعا کردم. شب ما اومدیم جوجویی رفت. منم باهاش قهر کرده بودم و بهش محل نذاشتم. احساس میکردم مجردی اومدم. باهاش خداحافظی هم نکردم. صبح زود که ما رفتیم حرم دیدم جوجویی دم در حرم مونده. با ما اومد داخل و من از مامان و خواهرم جدا شدم و با جوجو رفتم. یکمی که نشستیم و دعا خوندیم دیدم جوجوی بدبخت داره از بی خوابی میمیره و چون قرار بود وقتی از حرم رفتیم بریم مرکز خرید الماس شرق بهش اجازه دادم بره و کلی عقده ام بر طرف شده بود. رفتم زیر زمین حرم و قسمت جدیدو که تازه ساخته بودن و به زیر زمین اضافه کرده بودن دیدم  و اومدم توی قسمت قدیمی نشستم و دعا خوندم. دلم خیلی گرفته بود. خواهرم اومد پیدام کرد و رفتیم داخل حیاط حرم و دعای عهد رو گوش دادیم و خداحافظی کردیم و اومدیم خونه. صبحونه خوردیمو رفتیم الماس شرق. یه کوچولو سوغاتی خریدیم و برگشته شدیم به خونه. موقعی که راه افتادیم قرار بود صبح یکشنبه راه بیافتیم به سمت تهران. جوجو اعتراض کرد که به گرمایه سمنان میخوریم و از این حرفها . منم بهونه آوردم که چون فرداش باید بریم سر کار شب شنبه کمی از راه بریم. ساعت 30/5 از مشهد راه افتادیم. مامانیم به خاطر کمر درد و پا درد نمیتونه زیاد توی ماشین بشینه. گفت شب رو شبزوار میمونیم. جوجو باز قهر کرد. هر چی باهاش آروم حرف زدم انگار طلبکار تر میشد. ما مهمون مامانم اینا بودیم و فقط هزینه های ماشینو با هم تقسیم کردیم و سایر هزینه هارو مامانم پرداخت کرد. اما جوجو خیلی رفتارهایه بدی نشون داد که خیلی از دستش ناراحت شدم.  مامانم اینا متوجه شدن اما هیچی نه به روی من نه به روی اون نیاوردن. در تمام مدت انگار با من قهر بود.وقتی فهمید شب میخواهیم سبزوار بمونیم گفت فردا میخوریم به گرمایه سمنان گفتم صبح زود راه می افتیم. غر زد که پس من سبزوار پیاده میشم خودم میام. شانس آورد که حرفشو دوباره تکرار نکرد. منم باهاش دوباره قهر کردم و شب که سبزوار بودیم اصلاً باهاش حرف نزدم. شب هم که ورق بازی کردیم هر چی جریمه اش میکردم با مهربونی مییگفت بفرمائید اما من دیگه خیلی عصبانی بودم. صبح زود هم راه افتادیم. تمام طول مسیرو یا خواب بود یا داشت بیرونو نگاه میکرد. نزدیک ظهر داداشش زنگ زد گفتیم داریم میرسیم. معلوم شد اونا هم یکی از فامیلاشون فوت شده رفتن اصفهان. مامانش گفت غذا توی یخچال هست. اما مامانم قبول نکرد بیاد البته چون اگر میخواستن بیان هم برادرام خونه منتظرشون بودن هم خوب بود همه وسایلو پیاده کنیم و دوباره سوار کنیم. گفتم بیا بریم خونه مامان اینا نهار بخوریم و سوغاتی هامونو جدا کنیم بریم خونه. اونم اخم کرد و گفت میخواد بره خونه. منم دیگه هیچی نگفتم چمدونمونو که جلو بود برداشتم و رفتیم خونه. برای نهار هم کتلتی که از 5 روز قبل مونده بود توی یخچالو گرم کردم دادم بهش خورد که از سرشم زیاد بود. خودم هم ماست و خیار خوردم. بعدش دیدم جوجو مهربون شد.

دیگه هی نازم کرد. قربون صدقه ام رفت. و وقتی فهمید که زنگ زدم مامانش اینا برای شام بیان دیگه مهربونیش ترکید.من هم نازش میکردم اما هیچ کاریش به دلم ننشست و هنوزم بابت اینکه مسافرتمو خراب کرد ازش دلخورم. هر باری که من با مامان بابام با جوجو رفتیم مسافرت جوجو همیشه مشکل داشته و یه چیزیو بهونه کرده. الان که یاد عید می افتم که چطوری با بابا  و مامانش اینا مسافرت رفتیم و روز 13 به در که اونجوری خراب شد و من هیچی نگفتم خیلی دلم میگیره.

جوجوی بد بهونه گیر خنگولاسیون بذار پیر بشی اونقدر اذیتت میکنم تا جونت در آد.

اینم سفرنامه نیلوفر بانو و جوجو خان بی ادبیات.

آهان یه چیزی هم که یادم رفت روز ۲۵ مرداد سالگرد عروسی ما بود. بابائیم که عمراْ توی خط تبریک و کادو و این حرفها نیست اون روز رفت شیرینی خرید و اومد و روی جعبه هم برامون تبریک نوشته بود که من کلی سورپرایز شدم. چون همیشه کادوهایی هم که اون باید بده مامانم تهیه میکنه و خودش اصلاْ توی این خط ها نیست. جوجو که از خواب بیدار شد هر چی به روی جعبه اشاره کردم به روی مبارکش نیاورد که از بابام تشکر کنه. آخرش من گفتم جوجو دیدی آقاجون شیرینی خریده برای سالگردمون؟؟ شاید یه کمی ادب و تربیتش بجنبه. اونم خیلی زیر زبونی انگار طلب داره. مامانش اینا که حتی یه زنگ هم نزدن تبریک بگن. اینا مونده تا به جاش حالشو جا بیارم.

سایر خاطراتشو بعد میام براتون تعریف میکنم.


 
 
غربتی بازی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
 

آخخخخخخخخخخخخخخخ  آِِِِِِِِِِِِِیییییییییییییییییی دادددددد هواررررررر مردم از درد

آی مسلمونا انسانها وارستگان به دادم برسید مردم از درد

این دندون درد پدرمو در آورد

٢ عدد قرص بروفن بلعیدم و دندونو هم اسپری بی حسی زدم اما انگار نه انگارررررررررر

تازه سرمم درد میکنه

تازه ترشم فردا میخوام بپیچونم برم مشهد به جای اینکه بتمرگم کارهامو انجام بدم همش میام وبلاگایه شما رو میخونم و احساس از خودم در وکنم.

تازه کبری جون هم وبلاگشو پاک کرده نمیدونم کجا رفته . دلم براش تنگ شده.

فردا هم که صبح می خواهیم برویم مشهد. مامانم هم الان زنگ زد بابت ترقی قیمت زمینم از  4 میلیون به 8 میلیون 1 میلیون مژدگانی طلب کرد.

آیییییییییییییییی الان سرمو میزنم تو دبوار... خدایااااا


 
 
فرار لیلی و مجنون
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام

نشد که فلاش بک بنویسم و حتی نشد روزمرهگی رو بنویسم. اما اینی که میخوام تعریف کنم جالبه.

کوچیکترین فرزند خانواده ما که کوچیکترین برادر هم هست الان تازه شده 18 سالش. این آقای داداش از بچگی بسیار قلدر و زورگو بود. به خاطر شیطنت فراوون درسشو هم نصفه ول کرد و از بابا و مامان بیچاره اصرار و از این نیم وجبی انکار. خلاصه اینکه 3 سال پیش این جینگیلی با یه دختر دوست شد به اسم مهسا خانوم که فکر کنم یک سالی از خودش کوچیکتره. داداشی هایه من همشون خوش قیافه ان . این یکی جذابیت مردونه رو هم به خوش قیافگیش اضافه کرد و از تعدد زنگهای دختران دبستانی و راهنمایی و دبیرستانی راحت میشه فهمد که در امر دختر بازی قدر قدرتیه برای خودش (توی هر چی هیچی نشد توی این مورد فرمانرواست) خلاصه که به قول خودش با این دختره تریپ love برداشت و هم زمان هم با یه چند تایی دیگه دو.ست بود. یه 6-7 ماه پیش ساعت 3 صبح تلفن ما زنگ زد و خواهر کوچولوم  با یه صدایه وحشتناک خبر داد که این دوتا جینگیلی مستونا ماشین بابامو که اون موقع بیمارستان بستری بود و برداشتن و الفرار. حالا فرار برای چی من نمیدونم و بعداً کاشف به عمل اومد که نصف شب داشتن با هم حرف میزدنو این از روی شوخی گفته بیا فرار کنیم و اون دختر ناقص العقل هم گفته میامو و رو کم کنی ساعت 30/2 شب خانوم از خونه اومدن بیرون و با داداشی ما پیش به سوی شهرستان که برادر بزرگم اونجاست. خلاصه اول صبح خانواده دختره مثل مغول ها ریخته بودن خونه مامانم اینا و همشو زیر و رو کردن  (میدونستن اینا با هم دوستن) و تهدید و رفته بودن. بابا و مامانش گریه و التماس که بگین اینا بیان هر چی اینا بگن و از این حرفها. ما همه هم بسیج شدیم که بابا برگردینو قول دادنو و از این مزخرفات که اینا برگشتن و هیچی به هیچی. بابای دختره به شدت زد زیر قولشو داداشم همه ماهارو کچل کردو دوستیشون یه 7-8 بار به هم خورد تا دیشب.

مامانم اینا خونه ما بودن که داداشم نوید داد که چون مهسا گفته من به خاطر اینکه آبروی داداشم میره ( داداشی من اول با مهسا دوست بود و طی یه اتفاق با داداشش دوست شد) نمیتونم بیام و از این موارد. اینم گفته بود من تا حالا 30 میلیون خرج تو کردم یا منو دوست داری با من می آیی یا میرم دم شرکت بابات میگم اصلاً دخترتو نمیخوام بیا حساب کتاب کنیم. مسخرست. یکی نیست بگه پسر خوب مگه بابای اون گفته بیا 50 تا خط و گوشی برای دختر من بگیر که ما هر روز یکی رو ازش ظبط کنیم. داشت برنامه شو توضیح میداد ما هم که اون دفعه خیلی از بابای دختره شاکی شده بودیم  و میدونستیم داداشی هم به حرف گوش نمیده فقط تونستیم قانعش کنیم که شهرستان نره و بیاد خونه ما. قرار شد عملیات ساعت 30/2 نصفه شب باشه. من تا ساعت 12 بیدار بودم. ساعت 3 از استرس بیدار شدم. دیدم زنگ زد.

الو ..

بله بگو

یه زنگ بزن به مهسا...

من زنگ بزنم؟؟!!!

آره میخواد با تو حرف بزنه.

منم با حیرت زنگ زدم و دیدم مسها خانوم طفلکی با صدای خیلی آروم که به سختی شنیده میشد بیان کرد که داداشی ما رو دوست داره اما الان نمیخواد فرار کنه. گفتم چرا؟؟ (برادر مهسا مشکلات خیلی زیادیو برای داداشیم درست کرد که الان تعریفش اینجا از حوصله من و شما خارجه) گفت داداشیت میخواد آبروی داداشمو ببره و داداشم میگه که این خیلی دختر بازه و خودمم دیدم و ... داداشمم از اون طرف موبایلمو گرفته بود و مثل دیوونه ها هوار میزد. خلاصه یه ساعتی با  مهسا خانوم صحبت کردم و جوجوی طفلک هم از خواب بیدار شد و ماهواره رو روشن کردو مشغول فیلم دیدن و تخمه شکستن شد.

بعد یک ساعت مهسا به داداشی گفته بود که الان بابام بیداره و..

من چندین بار بهش گفتم اگه دوستش نداری بگو من درستش میکنم. جالب اینجا بود که اصرار داشت خیلی دوستش داره اما به خاطر داداشش نمیتونه. دلم براش سوخت. برای داداش خودمم سوخت.

خلاصه اینکه عملیات فعلاً دیشب بی نتیجه بود و من بیچاره ساعت 5 خوابیدام و 7 بیدار شدم و الان بسیار مشعوف میباشم که در خدمت شمام.

 


 
 
...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام ماچ

تا سه شنبه یه عالمه کاغذ رو باید اسکن و بایگانی کنم.سبز

مرخصی که بهم نمیده مثل بچه آدم برم مشهدنیشخند

منم مجبورم از این وبای معروف و همه گیر بگیرم و نیامخوشمزه

دیگه اینکه اومدم وبلاگهایه همتون پیغام گذاشتم اومدم دیدم هیچکدومتون نیومدین.منتظر

بعدشم اینکه دیروز ساعت ٩ صبح از خواب بیدار شدم صبحانه رو آماده کردمقلب (بدن اینکه به جوجو کرم بریزم که بیدارش کنماز خود راضی) بعدش که اومدم جوجو رو بیدار کنم دیدم عسل من چشمایه نازشو بیدار کرد و بغلشو باز کرد که برم بخوابم.قلب منم مثل نی نی هایه خوب پریدم توی بغلش. یکمی نازش کردم و شوخی کردم تا از خواب بیدارش کردم. داشتیم صبحانه میخوردیم که مامانیم زنگ زد که دیشب خواب دیده که رفته امام زاده صالحفرشته و میخواست بره پرسید که ما میریم یا نه که ما هم گفتیم می آئیم. بعدش سریع رفتیم حموم و یه دوش گفتیم. رفتیم امام زاده صالح زیارت نمودیم که راستش با اینکه خیلی وقت بود نرفته بودم بهم نچسبید بعد اومدیم خونه. با داداش جوجو و بابائیش افتتاحیه المپیکو دیدیم. شبم رفتیم خونه مامانیم اینا و فیلم دیدیم و ورق بازی کردیم و اومدیم خونه. جوجو میخواست فیلم ببینه. من هی میگفتم شب به خیر بوسش میکردم بعد یه چیزی یادم میومد و دوباره باهاش حرف میزدم. دیدم نه خودم میخوابم نه میذارم اون فیلمشو ببینه بنابراین پا شدم یه کمی need for espid بازی گردم خوشمزهبعدشم جوجومو بوسیدم و لالا کردم. صبح هم یه روز خوبو شروع کردم.مژه

امیدوارم شما هم روز خوشیو سپری کنید .مواظب خودتون باشید قلب

جوجوی عسلم همه اینا تقدیم به دل مهربونت گل نازمماچ


 
 
خبرهایه خوب در یک روز خوب
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام سلام دوست جونیام

چه روز خوبیه امروز و فردا و پس فردا

تولد سه تا از بهترین بنده هایه خدای مهربونمه.

مبارک باشه به همتون. 

تولد امام حسین (علیه سلام)

تولد حضرت ابوالفضل (علیه سلام)

تولد حضرت سجاد ( علیه سلام)

انشاله عیدی هایه خوب خوب بگیرین دوست جونیام.

انشاله همیشه خوشبخت و سلامت باشین.

انشاله زندگی سرشار از سلامتی و برکت داشته باشین.

خلاصه که هر چی خوبیه خدا بهتون بده دوستهایه مهربونم.

 

راستی اونقدر گیر دادم تا امام رضا طلبیدم.

به معنایه واقعی کنه شدم ها.

قیمتش برام مهم نیست مهم اینه که دارم میرم پابوسش.

هفته دیگه آخر هفته انشاله.

امروز هم سعی میکنم یه فلاش بک بنویسم اگه این همکارم گیر نده که چی داری تند تند تایپ میکنی؟

مواظب خودتون باشین

 

پ .ن: امروز یعنی همین الان خونه مامانم اینا سفره حضرت ابوالفضل و مولودیه امام حسین (ع) هست. دیشب بعد از شرکت یکراست رفتم خونه مامانم اینا و تا ساعت ۳۰/۱۱ شب یکبند و بدون توقف کار کردم. انشاله که قبول بشه.خیال باطلقلب


 
 
فلاش بک 31
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

مامان جوجو دنبالم بود. به خواهرم اینا گفتم برید بیرون میخوام لباس عوض کنم. اونا رفتن بیرون دیدم مامان جوجو باز مونده توی اتاق نگاش کردم دیدم داره منو نگاه میکنه. کم کم داشتم میترسیدم. با خودم گفتم چرا اینجوری میکنه. گفت زود باش. گفتم خوب میخوام لباس عوض کنم . گفت خوب عوض کن. با تعجب گفتم من عادت ندارم جلوی کسی لخت بشم. یه دفعه انگار به خودش اومد و معذرت خواهی کرد و رفت بیرون. همش دست منو توی دستش میگرفت و منو کنار خودش مینشوند. همه یجوری نگاهم میکردن. نمیدونستم باید چیکار کنم. لباسمو عوض کردم و آرایشم هم که تموم شد خواهرم اومد موهامو سشوار کشید. صدای بزن و برقص از بیرون می اومد. جماعت بدن حضور من شروع کرده بودن. با عجله کارمو انجام دادم  مامان جوجو در تمام مدت توی اتاق روی صندلی نشسته بود و نگاهم میکرد. خیلی از نگاهش معذب بودم. اما دلم نمی اومد کاری بکنم که ناراحت بشه. در تمام لحظاتی که دستمو توی دستش میگرفت و فشار میداد علیرغم اینکه دلم میخواست کنار جوجو باشم صبورانه لبخند میزدم و تمام حواسم به این بود که دلشو نشکنم و البته اصلاً دلیل کارشو درک نمیکردم.

آرایشم که تمام شد وقتی اومدم از اتاق بیام بیرون مامانش و مامانم کنار در مونده بودن. درو که باز کردم دیدم جوجو پشت در مونده. برای اولین بار منو بی حجاب میدید. لبخندی حاکی از رضایت روی لباش بود.احساس کردم گونه هام از خجالت سرخ شد. دستمو گرفت و با هم به طرف پذیرایی رفتیم. بعد از کمی با هم رقصیدیم و همه شاباشمون کردن. خاله ها و دائی هام اومده بودن اما نه با حرارت. همون حالت قهر خودشون. بعدش رفتیم توی اتاق عقد. اومدن کادو ها رو بدن. مامان و بابام که زنجیر و یه پلاک که شکل کره زمین بود و میچرخید بهم دادن (انتخاب خودم) مامان و بابای جوجو یه دستبند بهم دادن. مامانم به جوجو همون ساعتیو که انتخاب کرده بود داد. خواهرام (3 عدد) و برادر بزرگم هر کدوم یه انگشتر بهم دادن. مادر بزرگ و دائی هام هم پول دادن. بعدش نوبت خوردن عسل و روغن بود. من چون میترسدم که جوجو دستمو گاز بگیره و میخواستم زمان تلافی داشته باشم همش اصرار داشتم که من باید اول عسل دهن اون بذارم و همه میگفتن نه اول اون باید بذاره. خلاصه بعد کلی کشمکش قبول کردم که اون اول عسل دهن من بذاره و بهش گفتم مدیونی اگه دستمو گاز بگیری. اونم یه گار کوچولو گرفت که جیغمو در آورد و منم زود یدونه محکم بهش زدم و خنده همه در اومد. بعدش نوبت حلقه دست کردن رسید. جوجویی ام پول نداشت حلقه بگیره در نتیجه من همون حلقه ای که از مشهد آورده بودو دستش کردم اونم انگشتریو که خودم داشتم و خیلی شبیه حلقه بود. سر حلقه هم باز من یه سوتی دادم . اون حلقه رو که دست من کرد دست چپشو جلو آورد که من اصرار میکردم اون یکی دستشه و باز همه خندیدن و.. بعدشم با همه عکس انداختیم. بعد مامانش گفت از اتاق برن بیرون که ما عکس دونفری بندازیم. این تیکه اشو دوست نداشتم. بعدش هم نشستیم مامانش از اتاق رفت بیرون. به سفره خیره شدم. همه چیز کامل بود حتی نون و سبزی رو هم از قلم ننداخته بودن. به جوجو گفتم خیلی قشنگ شد نه؟؟ گفت آره دستشون درد نکنه. با خودم فکر کردم که حقیقتاً سورپرایزم کرده بودن. و یاد حرف مامانم افتادم که گفت هرچی فکر کردن دیدن اتاق عقدی که زمان عروسی بگیریم مزه این سفره رو نداره و چقدر درست فکر کرده بود.

ساکت بودیم . صدای آهنگ بیرون و صدای دست زدن حکایت از بزن و برقص بیرون داشت. یه لحظه دلم خواست برم بیرونو ببینم. بلند شدم و به طرف در رفتم. جوجو که تا اون زمان آروم و ساکت سر جاش نشسته بود یکدفعه پرید طرف در و با دستش درو بست. تعجب کردم. برگشتم ببینم چرا اینکارو کرد که محکم بغلم کرد اونقدر که نتونستم بچرخم. خنده ام گرفت. یادم اومد اصلاً برای همین ما رو توی اتاق تنها گذاشتن. جوجو شروع به بوسیدنم کرد و من هم متقابلاً جواب دادم. وقتی بالاخره تونستم از دستش رها بشم رفتم بیرون. رفتم توی اون یکی اتاق . دیدم خانوم ها مشغول بزک کردنن. توی آئینه خودمو دیدم که به طرز ضایعی رژم پاک شده بود. فهمیدم که همه فهمیدن. منم به روی خودم نیاوردم و دوباره رژ زدم و بیرون رفتم. برای جوجو آب بردم. بعدشم اومدیم بیرون و به سایرین پیوستیم. شب هم فامیلاشون اومدن. شام خوردیم. نامزدی ما اعلام شد. مامانش انگشترمو دستم کرد انگار نه انگار این کارو جوجو باید میکرده و جوجو هم شیرینی گرفت همه برداشتن و بعدشم هم همه خداحافظی کردن و رفتن. خانواده جوجو هم برای خداحافظی اومدن که در بین حیرت ما جوجو هم خداحافظی کرد و رفت.


 
 
فلاش بک 30
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

 اول همه بهمون غرغر کردن. بعدش یادشون اومد ما عروس دامادیم. هر چی بیشتر توی جمعیت حاظر دنبال مامانم میگشتم کمتر پیدا میکردم. از خواهر بزرگم پرسیدم مامان کو؟؟؟ گفت موند خونه به کارهایه بعد ظهر و شب رسیدگی کنه. با عصبانیت گفتم یعنی هیشکی نبود بمونه خونه؟ من به مامان گفته بودم حتماً بیاد. خواهرم که دید عصبانیم آروم در گوشم گفت مامان فکر کرده شگون نداره بیاد سر عقد تو. با حیرت گفتم چراااااااااا؟؟؟؟؟ گفت چون یکبار طلاق گرفته. وایییییییییییییییییی مامان. اشکم سرازیر شد. خواهرم موهامو نوازش میکرد و میگفت گریه نکن. بیا برو صورتتو بشور عزیزم. الان همه میگن چه عروس بد اخلاقی. مامان fire boye براش لباس آورده بود. همونجا لباساشو عوض کرد. اونقدر ناراحت بودم که تمام شادیم از بین رفت. مامانم تمام زندگی من بود و هست. اونقدر دوستش دارم که همه میدونن فقط کافیه منو به جون مامان قسم بده. جوجوم زمانهایی که میخواد مطمئن بشه حرف راستو بهش میزنم (هر چند هیچ وقت بهش دروغ نگفتم) و یا زمانهایی که میخوام لیوان آبو روش خالی کنم جون مامان قسمم میده. زبونم قاصره (غاسر، قاسر ،غاسر ...) از بیان ناراحتیم بابت اینکه مامانم نیومده بود. حتی به قیمت بدبخت شدنم دوست داشتم مامانم موقع عقدم باشه. در همین موقع مامانم زنگ زد. پشت تلفن دوباره گریه ام گرفته بود. در حالی که مطمئن بودم خودش داره گریه میکنه همش بهم میگفت گریه نکن دخترم. موقعی که داره صیغه عقدو میخونه دعا کن انشاله خوشبخت بشی. برای خاله ات هم دعا کن (خاله ام بچه دار نمیشه) وارد اتاق عقد که شد حالم داشت به هم میخورد. مثل آخوندش مال عهد تیرکمون شاه بود. مامان fire boye یه چادر سفید که قبلاً گفته بودم سرم انداخت و قران رو بدستم داد. آخونده اونقدر لحجه داشت که اصلاً نمیفهمیدم چی داره میگه. از گل چیدن و گلاب آوردنی که  خواهرم میگفت فهمیدم بار سومه. مامان fire boye زیر زبونیو که یه پلاک (اول اسم fire boye) بود بهم داد من بله رو نگفتم. وقتی برای بار چهارم خوند به بابای fire boye گفتم که از اونم زیر زبونی میخوام. اونم طفلکی متوجه نشد من چی میگم که با فریاد اطرافیان به خودش اومد و سریع دست توی جیبش کرد و مابقی زیر زبونیو نقداً پرداخت کرد. با اجازه آقاجونم و بزرگترا بله رو گفتم و fire boye شد جوجوی من.

وقتی بله رو گفتم گیلی لی لی اطرافیان بلند شد. وقتی مامان جوجو صورتمو بوسید بازهم اشکام سرازیر شد که چرا مامانم نیست. اونم گریه اش گرفت و سرمو تو بغلش گرفت و نوازش کرد. چند دقیقه ای گریه کردم. جوجو که به محض بله گفتنم دستمو توی دستش گرفته بود اونقدر داشت فشارش میداد که کم مونده بود داد بزنم. اما غصه نبودن مامانم... وقتی همه برای تبریک و روبوسی اومدن دیدم که همه گریه کردن . داداش جوجو هم باهام دست داد و تبریک گفت. امضاها زده شد. همه مشغول جمع آوری وسایل بودن و سایر کارها که جوجو دستمو گرفت و رفتیم داخل راه پله محضر و کنار پنجره اش ایستادیم. همونطوری که دستمو گرفته بود سرمو بوسید. خنده ام گرفت. بهش گفتم یادت میاد بهم میگفتی وقتی عقد کنیم برت میدارم و میرم جایی که هیشکی نتونه پیدامون کنه؟ گفت آره عزیزم. گفتم خوب؟؟ گفت الان که نمیشه. باید بریم خونه. نمی خواهی بری مامانو ببینی. اییی نامرد. از نقطه ضعف من سوء استفاده کرد. گفت بعدشم اگه ما ماشینو ببریم مامان اینا با چی بیان. مامانش اومد صدامون کرد که چند تا عکس بندازیم.

بعدشم هم سوار ماشین شدیم. رفتیم دار آباد و کیک عقدو از قنادی شان بابا گرفتیم و رفتیم طرف خونه. بابای جوجو طفلی کیکو در تمام مسیر روی دستهاش گرفته بود. رسیدیم خونه. بوی اسپند از توی خونه میومد. از پله ها که بالا میرفتیم به جای اینکه جوجو دست منو گفته باشه مامانش بازوی منو گرفته بود و با من میومد. ناخوناش به طرز خفنی داشت توی بازوم فرو میرفت.اما ول نمیکرد.جوجو روی پله بالایی میرفت و دست منو میکشید مامانش هم روی پله پائینی بازومو گرفته بود و خلاصه اوضاع بدی بود. توی در که رسیدم مامانم اومده بود جلوی در و ایستاده بود. خودمو توی بغلش انداختم و اشکم برای بار چندم در اون روز سرازیر شد. اونقدر هق هق کردم که جوجو منو از توی بغل مامانم کشید بیرون. مامانی نازم داشت گریه میکرد و میخندید. بهم گفت برو اتاقو ببین، ببین خوشت میاد. رفتم توی اتاق . وای سفره عقد. چقدر خوشگل. نمیدونستم توی اون زمان کم چطوری اینکارو کرده بودن. مامانم اومد و گفت چطوره؟ بوسش کردم و گفتم کیی درست کرد؟ گفت خواهرات. دستشون درد نکنه. گفت خوب زود باش بیا برو دوش بگیر و زود لباستو عوض کن. رفتم جوجو رو صدا کنم بیاد اتاقو ببینه . اومد کلی ذوق کرد و از خواهرم تشکر کرد و رفت بیرون. دوش گرفتم و رفتم توی اتاق که لباسمو عوض کنم.


 
 
فلاش بک 29
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه عزیزم

امیدوارم تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه. ما که خونه بودیم و خبر خاصی نبود.

 

صبح روز دوشنبه 13 تیر ماه سال 85 بازم fire boye  اومد دنبالم که بریم جواب آزمایشو بگیریم. واکسن بزنیم و ظهر بریم محضر. دیگه طبق روال سابق انتظار داشتم میرم پائین مامانش توی ماشین باشه که رفتم دیدم اصلاً ماشین نیاورده.

من داشتم ازدواج میکردم. فکر نمیکردم با fire boye به همین راحتی به این مرحله برسم. میدونستم خانوادم اهل اذیت کردن نیستن اما راستش فکر نمیکردم به این راحتی کنار بیان با مشکلاتی که fire boye در مقایسه با سایر خاستگارام داشت. اما کنار اومده بودن و من خوشحال بودم که دارم با کسی ازدواج میکنم که انتخاب خودمه نه کسی که ننه بزرگش از توی مراسم مذهبی و یا عروسی و اینجور جاها منو دیده و پسندیده و رفته تعریف کرده.

 رفتیم آزمایشگاه جواب آزمایش مشکلی نداشت. من باید واکسن میزدم. فشارم خیلی پائین بود. خانومه واکسنی از لای در داد زد شوهر خانوم ... بدو برو براش ساندیس بگیر فشارش پائینه. خنده ام گرفته بود. شوهررررر به fire boye میخورد فقط دوست جون من باشه. اونم رفت زودی خرید و اومد . خانومه کلی نازم کرد چه عروس خوشگلی چرا اینقدره فشارت پائینه؟ گفتم اظطراب دارم. اونم نه گذاشت نه برداشت گفت نترس. مردا خوب و بد ندارن همشون بدردنخورن و من از روحیه ای که بهم داده بود زدم زیر خنده که اونم خندید و گفت انشاله همیشه بخندی. بعدشم گفت باید بری یخ بذاری روی جای واکسنت. کلاس ساعت 30/10 شروع میشد و اجباری بود وگرنه نامه نمیدادن. قرار محضر هم ساعت 30/12 بود. ما رفتیم و هر چی گشتیم از این آبمیوه فروشیها پیدا نکردیم که ازش یخ بگیریم. به ناچار رفتیم یه بقالی و یه آبمیوه سرد گرفتیم. من مال خودمو زود خوردم و آبمیوه fire boye رو روی جای واکسنم گذاشتم تا سرد بشه. سرم به شدت گیج میرفت. برگشتیم و رفتیم آزمایشگاه. کلاس شروع شد. بهم گفته بودن چیا میگن اونجا. اصلاً نمیتونستم بشینم در حضور  اون همه مرد و به اون حرفها گوش بدم. مخصوصاً fire boye . خانومه حرف میزد و من مدام مشغول خوردن آب بودم. برام جالب بودن اونایی که سوال میکردن. ببخشین خانوم اگر یک روش جلوگیری موثر نبود و حاملگی به دنبال داشت باید چیکار کرد؟؟ دختره احمق. واقعاً بعضیا دیونه ان. خلاصه به هر مصیبتی بود کلاس تموم شد. خانومه هم همش میگفت برین قرص و ... از اون یکی اتاق بگیرین. بابا نامه رو بده بریما. عجب گیریه. احساس بدی داشتم. بالاخره نامه رو داد و از اون جهنم اومدیم بیرون. هر دومون خجالت میکشیدیم. (الهی چه بچه های نانازی و چشم و گوش بسته ای) خلاصه تا سر خیابون اومدیم ساعت 30/11 شده بود. به fire boye گفتم از اینجا تا محضر چقدر زمان میبره؟ گفت نیم ساعت . گفتم پس بریم کافی شاپ یه چیزی بخوریم. روبروی خیابون زرتشت یه پاساژ بود ته پاساژ هم یه کافی شاپ که اون موقع خیلی عالی بود. من بعد از اون روز دیگه نرفتم اونجا. رفتیم و وقتی meno رو دیدیم تصمیم گرفتیم هرچیو که نخوردیم امتحان کنیم. انتخاب من چرت و پرت گلاسه بود که تا نیم ساعت به اسمش میخندیدم و وقتی هم که آوردش دیدم الحق که اسمش بجا گذاشته شده. fire boye یادم نیست چی انتخاب کرد. همونطوری که حرف میزدیم و میخندیدیم یه لحظه دیدم fire boye ساکت شده. سرمو بلند کردم دیدم داره منو نگاه میکنه. گفتم چیه؟ ما مهربونی نگاهم کرد و گفت دیدی بالاخره شدی خانوم خودم!! از لحنش خنده ام گرفت و گفتم نشدم هنوز که. گفت خوب میشی 1 ساعت دیگه و برای اعلام دقیقش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت نه 1 ربع دیگه و.... با هم داد زدیم واییییییییی دیر شد. اونقدر سرگرم بودیم که زمانو فراموش کرده بودیم. با سرعت از کافی شاپ اومدیم بیرون و شروع به دویدن کردیم. کنار خیابون ولیعصر هیچ ماشینی حاظر نبود بره تجریش. بالاخره یه تاکسی قراضه که درشو هر کاری کردیم کامل بسته نشد حاظر شد مارو ببره تجریش. جلوی پارک ملت اینقدر ترافیک بود که ماشینها هیچ تکون نمیخوردن. مامان fire boye زنگ زد به موبایلم. گوشیو دادم به fire boye اونم الکی گفت پارک وی هستیم میرسیم الان. توی اون ترافیک. ساعت 1 شده بود که ما رسیدیم به پارک وی. پت پت پت صدای خراب شدن ماشین بود که به ما نوید داد زندگی مشترکو داریم با سختی شروع میکنیم. از ماشین پریدیم بیرون . اینبار زود ماشین گیرمون اومد برای تجریش اونم نامرد هرچی بهش گفتیم حاظر نشد تا سه راهی نیاوران بره و جلوی امام زاده صالح پرتمون کرد پائین. داشتیم میرفتیم دیدم fire boye داره هی درو دیوارو نگاه میکنه. گفتم چیه؟ گفت باید عکس بندازم. چیییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت بابا محضر گفته گفتم چرا ننداختی تا حالا. گفت وقت نشد. سرم تیر میکشید. از اون طرف هم همه یکی یکی زنگ میزدن. کجائین؟؟؟؟ خلاصه به مصیبت یه عکاسی پیدا کردیم که حاظر شد زود عکسو بده. 1 ربع  هم عکاسی طول کشید. ساعت 15/1 fire boye در حالی که به سمت 3 راه نیاوران میدوید دست منو گرفته بود و دنبال خودش میکشید. آفتاب داغ داشت صورتمو میسوزوند و منم که عادت به زدن کردم ضد آفتاب ندارم واضح سوزش پوستمو احساس میکردم. بهش گفتم بیا بریم از اونور خیابون سایه ست. از دست یکی از این بچه ها که تیزر تبلیغاتی پیخش میکردن یکی گرفت و گفت اینو بگیر بالای صورتتو و بدو الانه که پدرمونو در بیارن. گفتم بابا ما مثلاً عروس دامادیما. گفت بیخیال اونا الان 2 ساعته منتظرن عروس داماد سرشون نمیشه. خلاصه در حالی که مثل ابر بهار عرق میریخیتم و قیافه هامون بیشتر به عمله بنا ها شبیه بود تا عروس داماد وارد محضر شدیم.


 
 
فلاش بک 28
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام

 فردای اون شب که شنبه هم بود ساعت 6صبح fire boye   اومد دنبالم که بریم آزمایشگاه. وقتی رفتم پائین دیدم مامانشم توی ماشینه. کمی تعجب کردم. اما با روی باز باهاش روبوسی کردم و همون عقب کنار مامانش نشستم.

رفتیم آزمایشگاه که نزدیک خیابون زرتشت بود. بسته بود. کمی منتظر شدیم. بالاخره باز شد و رفتیم. نفر 14-15 بودیم. خیلی دختر پسر ها اومده بودن. نشسته بودم همشونو نقد میکردم که بهم میان یا نه. بالاخره آزمایش خون و ادرار دادیم و وقتی برای جوابش پرسیدیم گفتند 2 شنبه.(یعنی روزی که ما قرار محضر داشتیم. ) بعدشم گفتند یه واکسن و یه کلاس هم داره که من چون مرخصی نگرفته بودم ترجیح دادم بمونه برای 2 شنبه. رفتیم مامان fire boye چاییو و بیسکوئیت و .. آورده بود و داد بخوریم که خیلی چسبید. بعدشم من رفتم بازرگانی و ..

روز یکشنبه هم باز fire boye اومد دنبالم که بریم شناسنامشو از یه جایی که برای کاری داده بود بگیریم و بریم قرار محضر روی قطعی کنیم. باز وقتی رفتم پائین  دیدم مامانش توی ماشینه. این بار با خودم فکر کردم چرا مامانش نمیذاره ما با هم بریم؟ مگه بچه بودیم؟ راستش ناراحت شده بودم از طرفی هم مامان و آقاجون حساس شده بودن  که چرا ما هر جا میریم مامانش همیشه کنار منه و نمیذاره من و fire boye  تنهای کارهامونو انجام بدیم.  خیلی هم به این موضوع حساس شده بودن خدایی مامانش هم شورشو داشت در می آورد. اما دلم نمی آومد چیزی بهش بگم. و به شدت هم جلوی مامانم اینا میموندم.  آره اون روز هم مامانش بود. باز رفتیم شناسنامه رو گرفتیم رفتیم محضر قرار رو فیکس کردیم (بعد از ساعت کار) و باز اونا منو آوردن خونه.

برای فردا که مراسم عقد بود قرار بود ما ظهر عقد کنیم  بعد ظهر مهمونهایه خودی باشن و بزن و برقص . خانواده جوجو گفتن که چون به هیچ کسی خبر ندادن فقط یه تعدادی از خواهر و برادراشونو (عمو و دائی و خاله و عمه) دعوت میکنن مامانم بهشون گفت هر کسیو که میخواهین بگین فقط به ما بگین چند نفرین که گفتن حدود 25 نفر. قرار شد عقد نگیریم. سفره عقد هم قرار شد نندازیم. خیلی فوری بود فرصت هیچی نبود.و بعد از عقد هم برای شب مهمونا بیان و ما نامزدیو اعلام کنیم

وای یادم رفت خرید لباسو بگم. ما میخواستیم یه روز بریم برای روز عقد با مامانم لباس بخریم. من لباس مناسبی نداشتیم. fire boye و مامانش هم با ما اومدن. اومدن fire boye خوب معلوم بود من دوست دارم باشه و لباسمو ببینه و بپسنده اما مامانش نمیدونم برای چی اومد. یعنی یادم نمیاد. چون ما خودمون میخواستیم لباسو بخریم. رفتیم و بین مامانامون بحث شد. مامان من قهر کرده بود و جلو جلو میرفت مامان اونم قهر کرده بود و عقب عقب میومد ما دوتا هم مونده بودیم وسط بازار. آخرش من سریع به fire boye گفتم تو برو دل مامان منو بدست بیار منم دل مامان تورو و البته چقدر هم خوب نتیجه داد.

یکشنبه عصر دیگه مجبور بودم برای فردا مرخصی بگیرم. خانوم همکارم که کل جریانو میدونست. من داشتم توی آشپزخونه بهش میگفتم که نمیدونم برم بگم چی؟ خجالت میکشم. اونم گفت صبر کن الان درستش میکنم. قبل از اینکه من فرصت اعتراضو داشته باشم مدیر فروشمونو صدا کرد و گفت میدونین فردا عقد کنون نیلوفره. اونم طفلکی چشاش گرد شده بود گفت نه با با؟ منم سرمو انداختم پاین و خندیدم. اونم یه غربتی بازی در آورد که نگو زودی دوید رفت به مدیرمون گفت یکدفعه آقای مدیر با صدای بلند منو صدا کرد و گفت بیا اینجا ببینم. منم رفتم گفت چی داره میگه این؟ و با سر به مدیر فروشمون اشاره کرد. دید من لال مونی گرفتم گفت خوب مبارک باشه بگو ببینم کیه این داماد خوشبخت بالاخره دل تورو یکی تونست بدست بیاره. گفتم از آشناهایه دوره. گفت چیکارست؟ تعریف کردمو و خلاصه به قیمت کلی عرق ریختن فردا رو مرخصی گرفتم.

یکشنبه شب من خیلی دلهره داشتم. هم نمیدونستم جواب آزمایش چی میشه هم برای فردا و البته خیلی دلخور چون دلم نمیخواست اصلاً اینقدر زود عقد کنم. دلم میخواست فرصت بیشتری داشتم تا fire boye رو در محیط خانواده بشناسم که متاسفانه به خاطر این که مامانم مقرر کرد نشد.


 
 
روزهایی که گذشت
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
 

سلام سلام

دوست جونیام خوبین؟ خوشین؟

عرض به خدمتتون زود برم سر اصل مطلب. مهمونایی که قرار بود بیان طبق قراری که با مامانیم گذاشتم قرار شد مامانی غذا بپزه بریم پارک ارم.

من که دیدم مامان خیلی خسته میشه پنجشنبه رو مرخصی گرفتم اما مامان دعوام کرد و گفت برم سر کار. منم گوش دادم. ظهر هم که اومدم خونه داشتم از گرما بال بال میزدم. ٢ دقیقه ای بود که داشتم زیر کولر حال میکردم که برق وامونده رفت. یه فحش پدر مادر دار به روح پدر و مادر باعث و بانیش فرستادم. مامان جوجو زنگ زد گفت بیا ناهار گفتم نه ممنون. ٢ دقیقه نگذشته بود که زنگ زد از بوتان اومده آبگرمکن رو ببینه. گفتم برای چی؟ گفت جوجو دیروز گفته استارت نمیزنه. من که کم مونده بود اشکم جاری بشه باز مانتومو پوشیدمو نشستم. یارو اومد دید بابای جوجو هم اومد. بعدشم مامانش اومد. دلم شور میزد. میخواستم برم خونه مامانم اینا کمکش. دلم خوش بود من مهمون داشتم. یارو کارشو انجام داد و رفت. مامان و بابای جوجو موندن. حرف جوجو شد منم که این روزا دلم از جوجو پر بود یه نطق (قرا ، غرا ) در وصف کارایه بد جوجو کردم که هیچ جوابی نتونستن بدن و در نتیجه بلند شدن و رفتن.

جوجو خان هم که قرار بود ظهر خونه باشه که با هم بریم خریدهایه شبو انجام بدیم نبود. زنگ زدم داداشم اومد اونم اومد بهم نوید داد زمینی که خریدیم کلاه برداریه و...

رگ گردنم گرفته بود. اما سعی کردم بهش فکر نکنم. با هم رفتیم خرید. وقتی اومدم جوجو هم اومده بود و بالا داشت ناهار میخورد. صدای خنده اش میومد. منم با کمک داداشم وسایل رو بردم پایین. باباش باز زنگ زد بیا ناهار. تشکر کردم گفتم ممنون لطفاً به جوجو بگین بیاد کار دارم. حالا تصور کنین ساعت ٣٠/٣ و من هنوز هیچ کاری نکردم و شب هم ١۴ نفر مهمون داشتم . زود رفتم و شروع به شستن میوه ها کردم که جوجو ظرف غذاشو گرفته بود توی دستشو اومد. غذا رو روی میز گذاشت با داداشم دست داد و رفت توی اتاق و منو صدا کرد. وقتی رفتم منو توی بغلش گرفت و سرشو روی شونم گذاشت. صادقانه بگم نفهمیدم این کارو میکنه چون دلش برام تنگ شده یا اینکه این کارو میکنه چون میخواد برای اینکه برنامه هامو بهم ریخته باهاش دعوا نکنم. هر چی بود منم نوازشش کردم و بعدش گفتم بریم بیرون کارهام مونده. (میدونم مثل مادر فولاد زره رفتار کردم) اما جداً کارها مونده بود. ٢ دقیقه بعد مامان جوجو اومد و برامون چایی آورد. قربونش برم بعضی وقتا یه کارایی میکنه که نمیدونم چطوری ازش تشکر کنم بعضی وقتا هم... خلاصه اونو دعوت کردم بیاد داخل که ٢ دقیقه بعد باباش اومد. هنوز ننشسته بودیم داداشش با یا الله بلندی وارد شد. دوباره مجبور شدم مانتو رو بپوشم. حالا بازم تصور کنین برق نیست.و  توی گرما منم دارم تند تند کارارو انجام میدم جوجو سر حوصله غذا میخوره دیر هم شده داداشمم منتظره ما آماده شیم ببرمون خونه مامان. دیگه داشت فشارم روی ١٠٠٠ میرفت که یادم نمیاد چی شد که حرف رفتن ما شد و مامان اینایه جوجو اینا رفتن و منم زود میوه ها رو توی سبد پیک نیک گذاشتم و مختصر لوازمیو که مامانم گفته بود آماده کردم و رفتیم خونه مامانم اینا. ساعت ٣٠/۵ رسیدیم. چون نصف مهمونا نرسیده بودن رفتم کمک مامانم  و نهایتاً ساعت ٧ راه افتادیم. شب خیلی خوش گذشت چون من اصلاً به روی خودم نیاوردم که مهمون دارم و میزبانم و همه کارهارو برای مامان جونم گذاشتم و همش با خاله و داداشم و در مرحله بعد هم با جوجو ول گشتیم توی بازیها و کشتیم خودمونو. ساعت ١ رسیدیم خونه. از تصور اینکه فردا صبح باید زود بیدار میشدم و میرفتیم بهشت زهرا خوابم نمیبرد. با هر مصیبتی بود خوابیدم. جوجو قرار بود با ما نیاد و بره جلسه خونه ۹۹ سالمون.

صبح زود با قرار اینکه دائی ساعت ۴۵/۷ میاد دنبالمون منو ۱۵/۷ بیدار کردن و نشون به همون نشون که دائی تا ۳۰/۹ نیومد. بعدشم بهشت زهرا و تالار و نهار و ۳ ساعت خونه دائی جوجو معطلی و مسجد و بعدشم خونه.

اما پنجشنبه اونقدر بهم خوش گذشته بود که صبح شنبه با یه روحیه عالی اومدم سر کار.

امروز میخوام فلاش بک بذارم


 
 
همینجوریا
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
 

دوست جونام سلام

بی معرفت شدین دیگه. خونه هیچکدومتون نمیام 

از یه اخلاق خودم خیلی بدم میاد. زود به آدما دل میبندم. حتی به شماها که نه میبینمتون و نه میشناسمتون.

شماها که نیستین. پس وبلاگ عزیزه همیشه حاضرم بدون و آگاه باش که حالم گرفتست.

امروز عصر باید برم ختم عموی بابام. خدا رحمتش کنه مرد خیلی خوبی بود.

نمیدونم چرا عزرائیل گیر داده به فک و فامیل ما.

بعدشم از دست جوجو اعصابم خورده

انگار این بشر نمیتونه شخصیت مستقل داشته باشه. همش چسبیده به باباش. هر جایی اون بره هر کاری اون بکنه اینم سریع میدووه دنبالش. دلم میخواست شوهرم مستقل بود. نه اینقدر وابسته.

شبا میشینم با چه امیدی باهاش برنامه ریزی میکنم.

فرداش با باباش همچین میر.نن به تمام برنامه ها . حالم دیگه داره از این کارش به هم میخوره. ٢ هفتست قراره این ماهواره رو بیان درست کنن. شبا میگه فردا صبح  - فردا صبح زنگ میزنم میبینم با بابا رفتن ددر.

کاش میفهمید از این بعد شخصیتش چقدر بدم میاد. جوجویی که من دیده بودم این نبود. من دوست دارم که بچه ها پدر مادرشونو دوست داشته باشن و احترام بذارن. اما نه اونقدری که تمام برنامه های زندگیشون مورد تاثیر پدر مادرا باشه.

مثل اون هفته که میخواستیم بریم ولایت عقد دائیم.

٢ شب قبلش خونه مامان جوجو بودیم. گفتم پش فردا میخواییم بریم مسافرت. باباش گفت کجا؟ گفتم ولایت. گفت جوجو مگه تو هم میری؟؟؟

داشتم شاخ در می آوردم. اونقدر عصبانی شدم که نزدیک بود بگم مگه من یه علم یزید توی خونه کم داشتم که شوهر کنم؟ باز جلوی خودمو گرفتم . دیدن مامانش اومد درستش کنه پاک بدترش کرد. گفت نه آخه مامان بابای نیلوفر نیستن. چشمام دیگه داشت اینجوری میشد.

تنها حرفی که تونستم بزنم اونم با خشم فراوان این بود که اگرم مامانم اینا بود من با اونا نمی رفتم. جوجو مثلاً شوهر منه. جالب این وقتا سکوت جوجوه. میمونه و حرفهایه ماهارو میشنوه. اون شب حداقل ازش انتظار داشتم بگه بابا این خانوم مثلاً مثلاً زن منه. اما صدا از دیوار در اومد و از جوجو نه. الان بیکار شده. انگار نمیتونه خودش بره دنبال یه کار. مونده ببینه باباش و داداشش چیکار میکنن اینم همون کارو بکنه.

جوجویی حالم داره بد میشه. خدایا زودتر خونمونو بده. میخوام برم. از این همه وابستگی بدم میاد.