Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
امروزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیام

دلیل این آپ فوری و نابهنگام من چیزی نمی تونه باشه مگر اعلام گل کاشتن مجدد جوجو جونم. الهی قربونش برم من

اونایی که جریان گم شدن حلقه ازدواج منو خوندن میدونن جوجو عجب کار خارق العاده ای انجام داد اونجا. امروز هم طی مراجعه به دانشگاه کرج و درست نمودن ثبت نامم منو از مراجعت به ولایت راحت نمود.

الهی قربونت برم جوجویی نازم اونم چییییییی ١٠٠٠ دور در دقیقه.

دوم اینکه آقای پژمان تک دهقان زحمت کشیدن و اومدن وبلاگمو به دلیل طولانی بودن پست ها (دقت بفرمائید فقط طولانی بودن ، وگرنه مطالب اونقدر جذاب بوده که تا تمام مطالبو نمیخوندن عمراً بیخیال نمیشدن) ٣-۴ تایه آخریو خوندن و سوالهایی بس جالب براشون پیش اومده که حیف دونستم اینجا جوابشو نذارم.

متن پیغامشونو دقیقاً اینجا کپی میکنم و بعد جواب:

" سلام. اولین باره که وبلاگتو میخونم... کاملا مثل یه دفترچه خاطراته... نمیدونم که اینجوری بودن خوبه یا بده ها... ولی واسه غریبه ها خوندن دفترچه خاطرات یه آدم عادی معمولا جالبه...
4 تا پست آخرتو خوندم (بس که پستات طولانین تموم نمیشن که!)
اولندش عجب اسمی داره این آقا شوهر شما! نه ببری نه پلنگی! جو جو!!! آخه به یکی بگه شوهرم جوجوه که...!!!
دومندش... این قضیه دختر خاله های جوجو برام عجیب بود... خود ماجرا نه ها... خب اون از این غرض و مرض های خانوما خبر نداشته... و تازه اونم وقع تازه اول ازدواج بوده و اون هم رفتار دست با همسرش و بقیه دخترا رو بلد نبوده... خب اون موقع سر این موضوع دعواتون شده و قهر هم کردین... چیزی که برام عجیبه اینه که بعد از اینهمه وقت الآن میگی "جوجوی خنگ" و "جوجوی احمق". این دیگه زیاده روی نیست؟! به نظر من که حتی اگه اون وباگتو نخونه باز هم این دیگه خیلی زیاده رویه و باید قبول کنی که دیگه خنگ و احمق نیست. حالا اصلا اون وبلاگتو میخونه؟  "

آقا پژمان اینجا دقیقاً همونجوری که دیدی در ابتدا فقط یه دفتر خاطرات بود که من بیام توش هرچی جیغ و داد دارم بزنم.  اما بعدش شد منشا خیر و با دوستایه خیلی گلی آشنا شدم که جداً اگر هر روز نیام و پیغامهاشونو بخونم خیلی دلتنگشون میشم. اصلاً برام مهم نیست کسی فکر کنه کمبودی چیزی دارم.(اوندفعه یکی اومده بود یکمی از فلاش بک هارو که حداقل خوندنش نیم ساعت وقت میخواست رو خونده بود و آخرش نوشته بود شما کمبود دارید می آئید اینجا تعریف میکنید که چه کارهایی انجام میدین. منم برای اینکه دوستام بخونن و کمی به این آدم علاف بخندن پاکش نکردم)

بعدشم خوب جوجوی من مثل جوجو ها نازه. با اینکه هیکلی به همون آقا ببره یا آقا پلنگه بیشتر میخوره اما من ترجیح میدم موقع دلتنگی یا خوشحالی بپرم توی بغل جوجو تا شیر یا ببر و پلنگ.

برای اون قضیه دختر خاله ها هم درسته جوجو اون موقع نمیدونست نحوه برخوردش با همسرش و سایر خانومها باید چطوری باشه. اما دلیل اون حرفهایه فحش مانند (علت مانندشم اینه که میگن فحش بچه صلواته ) اینه که هنوزم یه جورایی در این مورد تپق میزنه اما چون عسل منه خیلی هم دوستش دارم صبر میکنم تا بچم بزرگ بشه.

بعدشم اینکه بلهههههه جوجوی من وبلاگمو میخونه. نه که من خیلی دهن لقم بیشتر از ٢ ماه نتونستم وبلاگ مخفی داشته باشم.

اینم از این.

در آخر هم شهادت مولای متقیان، امیرمومنان ، علی علیه السلام رو تسلیت می گم به همتون. التماس دعا دارم خیلی زیاد.

ز مجنونی شنیدم یا علی گفت

به لیلی من رسیدم یا علی گفت

مگر این وادی دار الجنون است

که هر دیوانه دیدم یا علی گفت.

 

بعداً نوشت: به دلیل درست شدن کار دانشگاهم فردا باید آش نذری بپزونم.

 

 


 
 
این چند روز
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

چند روزی که نبودم از لحاظ کامپیوتر به شدت بدبخت شده بودم. کامپیوترم شونصدتا ویندوز به خودش دید و آخرش درست نشد. اینترنت نداشتم و حتی نتونستم بیام نامزدی آیدا جونمو تبریک بگم. پنجشنبه هم مرخصی گرفتم که برم دانشگاه خراب شده ثبت نام که جوجو رو فرستادم و معلوم شد گند زدم. یعنی گند زدن- با این سایتشون. من توی سایت دانشگاه کرج ثبت نام کردم (مهمان دائم شدم اونجا) اما توی دانشگاه خودم توی ولایت ثبت نام شدم و منم که میخوام لیسانسو بکنم فوق دیپلم و تموم کنم این دوره بیستو و چند ساله رو این آخرین ترمم میشه و خیلی سختمه که برم ولایت امتحان بدم. خلاصه پنجشنبه بعد ظهر کلی با جوجو دعوا کردم تا بهش ثابت کردم من خنگ نبودم سایت دانشگاه خرابه.

از اون یکی طرف هم خواهرم با داداشیم دعواش شده و اومده خونه ما قهر. به من میگه من وقتی اومدم اینجا 38 کیلو بودم.  الان شدم 43 کیلو.  میگه اشتهاش باز شده. دیگه این روزها من با جوجو توی خونه تنها نیستم و نمیتونم هر وقت دلم خواست شیرجه بزنم توی بغلش و این یه کمی افسردم کرده.  جوجو هم که دیگه تمام وقتش یا پای ماهوارست یا داره با خواهرم ورق بازی میکنه.

پنجشنبه بابام و پسر عموم  خونمون مهمون بودن.. حلیمی برای افطار پزیده کردم همه کلی تعریف کردن اعم از بابا و جوجو و پسر عمو و مامان اینایه جوجو (برای اونا هم یه ظرف بردم) برای شام هم نمیدونم بر چه اساسی تصمیم گرفتم فسنجون بپزم (بار اولم بود و هیچگونه تجربه ای نداشتم) تا ساعت 9 این خورشتو هی من زیر و رو میکردم اما اصلاً شکل خورشت هایه مامانم نمیشد (توضیح اینکه مامان من در پختن خورشت فسنجون و قلیه ماهی و کوفته بسیار قهار میباشد) ساعت 10 دیگه به زور خورشته شکل فسنجون شد که من اونقدر حرص خورده بودم که خودم شام نخوردم اما بازم همه خوردن و کلی تعریف کردن که کلی مسرور شدم.

جمعه هم با کمال تعجب تا ساعت 30/12 خوابیدیم. البته من چندین مرتبه بیدار شدم و با دیدن جوجوی خوابالو بازم خوابیدم. ساعت 30/12 هم با غرغر هایه خواهرم به هوش اومدیم و با دیدن ساعت بسی خندیدیم. قرار بود شب بریم خونه دائی جوجو افطاری و ختم قرآن. ماشینو که فروختیم  و من نمیدونستم چطوری برنامه دارن برن.. مامان جوجو زنگ زد که ببینه چه ساعتی آماده میشیم منم هی به جوجو میگفتم  ببین برنامه چیه که دیدم جوجو همونجوری که تلفن دستش بود داد زد سر من که آژانس میگیریم میریم این که پرسیدن نداره. و با عصبانیت گوشیو قطع کرد. منم متعجب از اینکه مگه من چی گفتم خیلی ناراحت شدم و پشتمو بهش کردم. خواهرم هم طفلی هی سعی میکرد مارو بخندونه. میگفت چرا اخم میکنین . زوج به این خوشبختی. نانازی. چرا دعوا میکنین و اخمی میشین اما ما محل نذاشتیم آخرش خواهرم با یه لحن مظلومی گفت من چیکار کنم که اونجا مامان بابام با هم قهرن اومدم اینجا هم مامان و بابا خوندم هم با هم دعوا میکنن. یه دفعه جوجو همونجوری که پشتش به من بود گفت شب نمیریم خونه دائی اینا. هر برنامه ای میخواهی بریز (با تشر فراوان که قلبم در جا شکنده شد.) منم دیدم الکی الکی داره کار بالا میگیره لیفشو که خراب شده بود و براش درست کرده بودم بردم کشیدم روی صورتش تا بخنده اشتی کنیم دیدم باز اخم کرد منم محلش نذاشتم و رفتم توی اتاق. به خودم گفتم به درک که نمیریم. بهتره من. استراحت میکنم که فردا خسته نباشم. داشتم اتاقو مرتب میکردم که دیدم جوجو و خواهرم هی دارن داد میزنن بیا بازی کنیم.. منم اولش خواستم نرم اما ترجیح دادم لجبازی نکنم که جنگ و دعوایی نشه. 1 ساعت بازی کردیم بعدشم خواهرم رفت خونه اون یکی خواهرم. من داشتم توی اتاق آماده میشدم که جوجو اومد بغلم کرد و بابت رفتارش کلی معذرت خواست بعدشم فتیم خونه دائی و قران و افطار و شام و با دائی جوجو هم برگشتیم. بعدشم یکمی فیلم دیدیم و نماز خوندیم و مراسم احیإ شبکه قرانو دیدم و یکسری دعا. ساعت 2 هم رفتیم لالا. همین.

اولش خواستم بنویسم حوصله آپ کردن ندارم حالا که اینهمه تایپ کردم با خودم فکر کردم چه خوب شد ننوشتم.


 
 
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٧
 

آنان که علی را خدا پندارند

کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند

 

 


 
 
فلاش بک 36
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧
 

اولین روز زنی که من زن عقدی و رسمی جوجو بودم رسید. اون روز من قبل از اینکه اونا بیان و برای من کادو بیارن کادویه مامان جوجو رو که یه پیرهن کار شده بود و یه دسته گل بردم خونشون. تا نزدیکی ظهر هم خونشون بودم تا اینکه مامان جوجو به جوجو گفت منو ببره خونمون و خودش برگرده بره که شب بیان و کادویه منو بیارن.

3-4 ساعت بعد اومدن. با دو تا دسته گل برای من و مامانم. برای مامانم یه پیرهن خریده بودن به رنگ زرشکی. آقایون توی پذیرایی نشستن. جوجو هم رفت توی اتاق من پای کامپیوتر و من و مامان جوجو و مامانم هم رفتیم توی اتاق داداشم اینا. کمی که گذشت دیدم مامان جوجو یه جعبه گذاشت جلوی من و گفت قابل شما رو نداره. در حالی که از شدت تعجب و ناراحتی داشتم پس می افتادم تشکری کردم. جعبه رو هل داد جلو و گفت باز کن ببین خوشت میاد. منم جعبه رو برداشتم و به اتاق خودم پیش جوجو رفتم. درو که بستم به در تکیه دادم و زل زدم به جوجو. نمیدونستم چی باید بهش بگم. داشت فال ورق میگرفت یه نگاهی به من کرد و گفت خانوم خانومایه خودم چطوره؟ من هیچ جوابی بهش ندادم و همونطور با بغض بهش نگاه کردم. برگشت با تعجب منو نگاه کرد و گفت چی شده؟ من هیچی نگفتم. اومد روبروی من موند و صورتمو توی دستاش گرفت و پیشونیومو بوسید و گفت تورو خدا برای چی چشماتو اینجوری کردی (وقتی اشکی میشم اینو میگه) منم جعبه رو که پشت سرم گرفته بودم بالا آوردم و جلوی چشمش گرفتم. لبخندی زد و گفت آهان . خوشت نیومد؟ به جعبه اشاره کردم و گفتم هنوز بازش کردم که بگم خوشم میاد یا نه؟ گفت نمی خواهی بازش کنی؟؟

گفتم اول سوال منو جواب بده تا بازش کنم. گفت بپرس عزیزم. گفتم این کادویه چیه؟ گفت خوب روز زن . گفتم من زن کی ام؟ گفت خوب معلومه خانوم ناز منی. گفتم پس چرا کادوی روز زن خانوم ناز تورو مامانت باید بده؟ مگه کادوی روز زن مامانتو که بابات صبح من بودم آورد باباجونت (پدر بزرگش) آورد بده؟ گفت از این ناراحتی؟؟ (با یه لحنی که انگار اهمیتی نداره ) گفتم نباید باشم؟؟ اینم نمیدونستی؟؟ بلد نبودی؟؟ مامانتم نمیدونست؟ منو توی بغلش گرفت و گفت ببخشید عزیزم. منم که دیگه آخر لوسی شده بودم اشکم سرازیر شد و سرمو توی بغلش قایم کردمو گفتم تو کی بزرگ میشی پس؟؟ چطوری اینو نمیدونستی؟ گفت ببخشید ببخشید دیگه. منم دلم نیومد ناراحتش کنم گفتم باشه و بوسش کردم. جوجو هم به نشانه تشکر محکم فشارم داد به خودش بعدشم گفت حالا اجازه میدی بازش کنیم؟ گفتم آره. بازش کردیم یه پلاک الله (جل جلاله) و یه زنجیر ظریف بود. دادم به خودش و خواستم بندازه گردنم. گفت خوشت اومد؟ گفتم آره عزیزم. اونم انداخت گردنم و دوباره بغلم کرد و ازم معذرت خواهی کرد.

........

تقریباً شش ماهی از عقد ما گذشته بود که قرار شد بریم حلقه و سرویس طلامونو بخریم . برای حلقه 2 روز رفتیم طلا فروشی هایه حافظ و مدل حلقه هارو دیدیم . منو و مامانم و جوجو و مامانش. خدایی مامانامون هیچ کدوم دخالت نمیکردن. کنار میموندن و از هر چی ما خوشمون می اومد بعدش می اومدن و منطقی نظرشونو میگفتن. البته ما قرار بود حلقه و سرویسمونو از بازار طلا بریم بخریم اما برای دیدن مدل ها رفتیم حافظ که من فقط از یه حلقه رینگی خوشم اومد که اونم خیلی گرون بود و نه با بودجه جوجو و نه با بودجه خود ما سازگار نبود. البته بازم نه جوجو و نه مامانا هیچ کدوم هیچی نگفتن. وقتی قیمتشو  گفت خودم گذاشتمش و اومدم بیرون.

رفتیم بازار طلا. همون اول بازار از یه سرویس خوشم اومد مدل مارپیچ از طلای زرد و سفید بود. کار ترک بود. تمام لبه هایه سرویس جوری کار شده بود که انگار نگین داشت. اونو نشون کردیم و رفتیم تا بقیه رو ببینیم تا آخر بازار رفتیم و برگشتیم و من از هیچ سرویسی خوشم نیومد. نزدیکایه برگشت بود که همونو تویه یه مغازه دیدیم. دیگه بعد کلی چونه زدن خریدیمش. جفت مامانا داشتن از پا می افتادن. خسته. کمر درد و پا درد و ما هنوز هیچ حلقه ای رو نپسندیده بودیم. جوجو میگفت باید یه حلقه ای باشه که روش ساده باشه و بتونیم اسممونو روش بنویسیم. هرچی گفتم بابا اسمو توی حلقه مینویسن گفت من میخوام رو حلقه بنویسم. منم دیگه هیچی نگفتم. دوست داشتم به دلخواه اون باشه. آحرش یه حلقه دیدیم که طلای سفید بود و روش فقط یه دونه نگین داشت. همونو دیدیم و خوشمون اومد و چون حلقه از 2 تا حلقه به هم چسبیده بود ترجیح دادیم یکیش طلای زرد بشه و یکیش سفید تازه به انگشتامونم کوچیک بود. 1 ساعت هم منتظر شدیم که اون آماده بشه که دلم برای مامانا کباب بود دیگه. حلقمونو که آوردن دیدیم گل از گل مامانا شکفت که ما اولش از حلقتون خوشمون نیومده و اما الان قشنگه و از این حرفها. سر حساب کردنش هر چی به یارو گفتیم تخفیف بده نداد. مامان من یه حافظه خیلی قوی با قدرت حساب و کتاب بالا داره. وقتی دید طلافروشه تخفیف نمیده یه دفعه گفت گفتین اینا چند گرم بود شاگرد طلا فروش کشید و گفت. مامانم یه حساب و کتاب کرد و گفت مگه چقدر کارمزد داره. آقاهه گفت 3% و 20% هم سود ما. نگینش هم برلیانه (اون موقع گفت 10000 تومن با اینگه نگینش همش یه ذره بود ) مامانم گفت بازم اینی که شما میگی نمیشه. اون با ماشین حساب زده بود و مامانم ذهنی حساب کرده بود. خلاصه آقای طلافروش خودش ماشین حسابو گرفت و زد و دیدیم بلهه. هر حلقه ای رو 50 هزار تومن داره گرون تر پول میگیره. دیگه اقاهه رنگش کبود شده بود. و ما بدون درخواست تخفیف 50 هزار تومن کم کردیم و با خوشی و خرمی اومدیم بیرون.

و البته هیچ وقت جوجو نبرد اسممونو نه تنها روی حلقه بله توش هم ننوشت.


 
 
فلاش بک 35
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام

دلم خیلی گرفته خیلییییییی

چراشو نمیدونم. احساس تنهایی میکنم.

دیشب اونقدر به بهونه فیلم روز حسرت گریه  کردم که جونم در اومد. امروز سحر هم دعای شفایه این اقایه مجری اشکو در آورد و نتیجه اینکه دارم کور میشم. امروز بعد سحر با اینکه خوابم میومد دلم خواست قران بخونم. دل نا آروم بود. ۲۰ دقیقه ای قران خوندم و خوابیدم. یه خواب خیلی بد دیدم. خواب دیدم شوهر یکی از آشناهامون که الان از هم طلاق گرفتن باباجونمو کشته.

نمیتونم حالمو براتون توصیف کنم. تازه بعدشم توی مجلس ختمش (دور از جونش باشه) اومده بودن و مردومو اذیت میکردن. دلم گریه زیاد میخواد

اینم از فلاش بک ۳۵ طبق قولی که دادم. دیروز آماده بود اما پرشی بیشعور ردش نمیکرد.

..................................................................

بیشتر ناراحتی ها و خوشحالی هایی که توی دوران عقدم بوجود اومد در واقع باید اینجا ثبت شده باشه اما چون اون موقع یه مدت طولانی کامپیوتر در دسترسم نبود ممکن نشد.

1 ماهی از عقد ما گذشته بود که مامان رفت مکه. شبی که میخواست بره مامان اینایه جوجو هم اومده بودن. چه اشکی میریختم من. انگار دلم داشت کنده میشد. مامانم بهم اجازه نداده بود توی مدتی که نیست من برم خونه جوجو اینا. خواسته بود خونه خودمون بمونم . چراشو من نمیدونم اما  همون موقع هم چون دلیلی برای حرفش پیدا نکردم به حرفش گوش ندادم و همون شبی که ساعت 11 شب مامانیم رفت مکه من از بس حالم بد بود با جوجو راهی خونشون شدم. چقده توب بغل جوجو اشک ریختم انگار مامانم کجا رفته بود. 2 هفته بدی بود. مامان نبود. من سر کار مشکل داشتم توی خونه بچه ها اذیت میکردن اما بابام که همیشه هر وقت مامانم خونه نبود پدر ماهارو در می آورد عین اون دو هفته رو رفت مسافرت کاری. 2-3 شبش بود که من خونه جوجو اینا رفتم.

شبی که مامان از مکه اومدو یادم نمیره. از صبح ما مثل درخت چنار دسته گل به دست توی فرودگاه علاف بودیم. مامانی جوجو هم طفلکی با پا دردی که داشت اومده  بود. اون روز دست مامان جوجو لای در حفاظ فرودگاه موند که باعثش یه سرباز احمق بی شعور بود. وقتی دیدمش که دستشو گرفته بود و صورتش از درد جمع شده بود بی اختیار اشکم سرازیر شد. بالاخره مامان جونم اومد. اون شب خیلی خونمون شلوغ بود. منم هر چی به مامانم گفتم بیا ساکهارو باز کن من ببینم گفت نمیشه دختر . منم بی طاقت شدم و دیدم ساکها در اتاق من مستقر شدن رفتم در اتاقو قفل کردم و تمام دل و روده ساکها رو ریختم بیرون. آخه من انقده دلم کوچیکه که نگو. مامانم اومده بود پشت در مونده بود و هی میگفت چیکار میکنی . منم میگفتم ای بابا چرا آبروریزی میکنی دارم لباس عوض میکنم اما نه اینکه مامانم دخملشو میشناخت از سر و صداش همه جمع شدن پشت در اتاق من. درو که باز کردم دیدم مامان و بابام و جوجو و مامانش و خواهرام مثل نماز جمعه به صف موندن پشت در. منم اومدم بیرونو در اتاقو قفل کردم و گفتم به جون خودم اگه بذارم کسی وارد بشه که یکدفعه همه زدن زیر خنده. بیشتر سوقاتی هایه سفر مکه مامان برای من بود.

2 ماهی از عقد منو و جوجو گذشته بود که ما هم خونمونو آوردیم شهرک جوجو اینا. جایی که من خیلی دوست داشتم و عاشقش بودم. خلوت و خوب.

یه شب مامان جوجو دعوتم کرد که شب برم خونشون. خاله جوجو و بچه هاش خونشون بودن. منم دلم میخواست خاله و دختر خاله هایی که جوجو ازشون اونقدر تعریف کرده بودو ببینم.

خاله جوجو یه پسر داشت و هفت تا دختر که 2 تاشون ازدواج کرده بودن یکیشون هم عقد کرده بود و طلاق گرفته بود بقیه هم بین 29 تا 20 سالو داشتن.

 در ابتدا بد نبود. همه نشسته بودن و منم کنار جوجو نشسته بودم و به حرفهاشون گوش میدادم. اما کمی که گذشت دیدم من در واقع اصلاً توی این جمع نیستم. همشون با هم حرف میزدن انگار نه انگار که منم اونجا بودم. جوجو هم مشغول حرف زد با یکی از دختر خاله هاش بود. این دختر خالش متولد 58 بود. بعدش دیدم جوجو و دختر خالش با هم رفتن توی اتاق پای کامپیوتر و 2 تا کوچیکترا هم دنبالشون رفتن. نیم ساعتی گذشت من مثل مترسک همونجا نشسته بودم و شاهد صحبت مامان جوجو با خواهرش و دختراش بودم. بلند شدم رفتم آب خوردم و وقتی داشتم میومدم توی اتاقو نگاه کردم ببینم جوجو داره چیکار میکنه که من اینهمه تنها نشستم. دیدم جوجو بازوی دختر خالشو که مونده بود و تابلویه روی دیوارو نگاه میکرد کشید به طرف کامپیوتر و گفت فاطمه بیا اینو ببین . حتی الان هم که دارم اینو تعرف میکنم بدنم گر گرفته. فکر کنید من به خاطر جوجو اومده بودم خونشون و اون انگار نه انگار من توی اون جمعع غریبه بودم و اگر صحبت هایه گاه و بیگاه مامان جوجو باهام نبود رسماً به غیر از سلام و احوالپرسی کسی با من هیچ حرفی نزده بود. آنچنان نگاه خشمگینی به جوجو کردم و آنچنان بغض گلومو فشار داد که یک لحظه احساس کردم الانه که خفه بشم. جوجو که نگاه  منو دیده بود بعد چند دقیقه اومد کنار من توی هال نشست دست منو توی دستش گرفت و در گوشم گفت چطوری عزیزم؟ و بدون اینکه منتظر جواب من بشه شروع به گفتن و خندیدن کرد. میدونستم وقتایی که گند میزنه عادت داره خودشو به اون راه میزنه . من حرفی نزدم و خواستم دستمو بکشم که سریع محکم گرفتشو در گوشم گفت چیزی شده.؟ میدونم که فهمیده بود اگر الان در یه جایی بودیم که فقط خودم بودمو خودش بدون شک یه سیلی جانانه تقدیمش کرده بودم. کسی تمام زندگیمو براش تعریف کرده بودم و قرآن کف دست من گذاشته بود و خواسته بود قسم بخورم با کسی رابطه ای نداشتم چه راحت با نامحرما برخورد میکرد. اونام که طبیعی بودن . پس حتماً به اینجور روابط عادت دارن. پس اون همه ادعایه ایمانو و غیرت و اینا فقط برای من بود. بعد از جوجو که از سکوت و چشمایه پر از اشکم که به زحمت جلوی اومدنشونو گرفته بودم فهمیده بود ،  مامان جوجو بود که فهمید من طبیعی نیستم. دیگه هر چی با من گفتن و خندیدن فایده ای نداشت . من دیگه درست نشدم. دلم میخواست همون موقع برم خونمون. اما به مامانم گفته بودم که شبو میمونم و اگر میرفتم نگران میشد. شب که خوابیدیم نتونستم با جوجو حرفی بزنم فقط گریه کردم. اونم یه کمی که نازم کرد و دید هیچی نگفتم (البته از بغض نمیتونستم حرف بزنم) قهر کرد و پشتشو بهم کرد و خوابید. اون روز و اون شب رو هیچ وقت فراموش نمیکنم و حرکات دختر خاله هایه جوجو رو که میخواستن به من نشون بدن اره ما خیلی مورد توجهیم و خیلی با جوجو صمیمی هستیم و.. (  به قول آرایشگرم میگه نمیدونم چرا وقتی یه پسری ازدواج میکنه تمام دخترایه فامیلشون انگار شوهرشونو از چنگشون در آورده باشن براق میشن به عروس جدید. یارو پسر خالش آدم حسابش نکرده و اونو به اون بزرگی ندیده و رفته با غریبه ازدواج کرده حالا دختر خاله هی میشینه میگه عروس خالم فلان عروس خالم بهمان - که البته فکر کنم اونم خیلی دلش از دست دختر خاله دامادش پر بود ) جوجوی احمق این چیزا رو نفهمید یعنی طبیعی بود که نفهمه . اما مامانش فهمید. جوجو فکر میکرد هنوزم همون دختر خاله پسر خاله هایه سابقن .  نمیدونست که زنها چه غرض ها و مرض هایی که ندارن و من طاقت اینو نداشتم. انتظار داشتم جوجو کنار من بمونه و منو تنها نذاره اما جوجوی خنگ انگار دختر خاله ندیده بود تمام اون شبو تا وقتی که خطر اوضاع رو احساس نکرده بود با دختر خاله هاش گذروند . ازش متنفر شده بودم. همش به خودم میگفتم خاک بر سرت این کسیه که میخواهی بهش تکیه کنی.

فرداش هم با تعریف قضیه جوجو خان نه تنها معذرت خواهی نکرد بلکه طلبکارم شد که خوب تو هم میومدی توی اتاق. بهش گفتم اما تو منو دعوت نکردی. فاطمه خانومو دعوت کردی. اونم زدش به پررو بازیو و داد و بیداد . طلبکارم بود .

اون روز ها گذشت اما من این حرکت جوجو و دخترخاله هاش توی دلم موند که موند.

..................................................................

پ .ن: خاله کوچولوم نی نی دار شده. داره مامان میشه. همونی که عروسیش ۱ ماه بعد عروسی ما بود. خدا رو شکر. انشاله خدا به حرمت همین روزهایه عزیز به تمام دخمل هایه نازی که دوست دارن مامان بشن نی نی بده.

پ .ن ۲: حوصله شکلک گذاشتن ندارم . معذرت

 


 
 
خواب و توضیحات
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوستام 

خوبین. چقدر خوشحالم که دوستایه خوبی مثل شما دارم.

اول از همه یه توضیحی بدم در مورد زندائی جوجو. اون طفلکیو من نمیدونم چرا اونشب اون حرفهارو به من زد. البته همچین طفلک طفلکم نیستا اما هر چی که هست الان باهاش خیلی خوبم و هیچ مشکلی ندارم اونم به واقع میدونم منو دوست داره. اونم مثل مامان جوجو دختر نداره . شاید میخواسته ببینه نسل جدید دخترها که خودشون همسرهایه آینده شونو انتخاب میکنن چجورین که دید. البته اگر یکمی دقت میکرد (مثلاً به دختر برادر خودش که من با چشمهایه گشاد شده از حیرت دیدم که چطوری در حضور برادرش مخ دوست برادرشو که اتفاقاً شدیدا هم بچه پولدار خفن هستو رومیزد  ، دیگه لازم نبود منو محک میزد ) اما زد نتیجشم دید اما خدایی الان منو خیلی دوست میداره. شاید از خانومی و نانازی من میباشد چه میدونم.

و اما خواب.

دوست جونام دیشب یه خوابی دیدم که ازتون خواهش میکنم اگر کسی تعبیر خواب میدونه یا به کسی دسترسی داره که بلده اینو برای من تعبیر کنه.

دیشب خواب دیدم با مامانم اینا و سایر نزدیکام برای گردش بیرون رفتیم . کنار دریا . که البته جنگل هم چسبیده به دریا بود. من وقتایی که میرم شمال توی قسمتهایی که برای خانوم ها چادر میزنن توی آب نمیرم چون حالم بد میشه اونهمه زن توی یه ذره آب میلولن. اما کلاً از آب هم ترس دارم. یعنی سوار قایق که میشم اگه یه کمی روی آب بازی کنه من زهره ترک میشم.

یک نفر که از نزدیکهام بود روی یه تخته موج که به یه قایق تند رو بسته شده بود سوار بود و من در کنار اون روی آب میدویدم مثل کسایی که روی یخ اسکی میکنن. به راحتی . بدون اینکه پاهام فرو بره. و سریع تر از اون هم حرکت میکردم. لذتی وصف نشدنی از این حرکت تمام وجودمو گرفته بود. بعدش که خسته شدم خواستم که برم دستشویی . نمیدونم این خونه هایه قدیمی که میگن محل زندگی جن ها هستو دیدین یا در موردشون شنیدین یا نه. دستشویی ها اونجوری بود اونقدر تاریک بود داخلش که من از دم در هر چی تلاش کردم نتونستم داخلشو ببینم و درهایه چوبی خیلی باریک داشت . و منم خیلی ترسنده شدم از رفتن داخل اونجا منصرف شدم و به مامانم اینا که مشغول ورق بازی بودن پیوستم.

حالا دوست جونهام نیان برام بنویسین شبا کمتر افطاری و شام بخور و نشین با جوجو خوابهایه ترسناک ببین و کمتر توی این ماه مبارک ورق بازی کن تا از این خوابهایه اینجوری نبینی. میدونم جنگل و دریا خوبه . اما راه رفتنم رو آب چیزیه که خیلی منو به فکر فرو برده. کمک کمک

به کمکتون احتیاج دارم.


 
 
فلاش بک 34
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧
 

خلاصه رسیدیم به تالار و منو و مامان شوهر به داخل تالار مشرف شدیم. مامان شوهری زود پیچید به سمت اتاق تعویض لباسها. منم پشت سرش پیچیده شدم. لباس رو عوض کردم و توی آئینه خودمو یه دید زدمو و دیدم همه چیز مرتبه و آماده هستم برای روبه رو شدن با فامیل جدید. 

به محض اینکه وارد سالن شدیم خیل مشتاقان بود که به سمتمون هجوم آورد. اول مادر داماد که زن دائی جوجو حساب میشد و بعدشم دخترش. دیدم از پشت سراینا 2 تا دختر هی داشتن میگفتن خاله ما هم ببینیم. خاله ما هم ببینیم. بالاخره موفق به زیارتم شدن و فهمیدم که دختر خاله هایه جوجو هستن.. (البته 2 تا کوچولوها و بقیه شون ازجاشون تکون نخوردن تا مامان جوجو رفت به خدمتشون و منم احمقم که نمیدونستم کجا باید برم پشت سرش میرفتم )

بعدشم منو و مامان جوجو رفتیم نشستیم سر جامون و سایرین هی میومدن و زیارت میکردن و با نظراتشون تائید میفرمودن. چه عروس خوشگلی و .. جوجو چه با سلیقه بوده وو از این موارد یکیشونم  که دختر دائی جوجو بود مثلاً اومد در گوش مامان جوجو حرف زد اما من همشو شنیدم. از آوردن جمله اش معذورم چون از اون دسته زنهایی بود که حرفهاشون مستهجن هستن اما پاستوریزه حرفش این بود که جوجوی کلک هم خانوم تپلی میپسنده که من از شنیدن حرفش حالت تهوع گرفتم.

در این بین من منتظر بودم زن دائی کوچیک جوجو رو ببینم که میگفتن خیلی با هم صمیمی هستن و اونا هم 3 تا پسر دارن که 2 تا بزرگها همسن جوجو و داداشش بودن و اون آخری هم ته تغاریه که اینا ندارن. در پایان جلسه بود که بالاخره زن دائی هم به ملاقاتمون اومد (البته خودش نیومد و مامان جوجو رفت آوردش) اونم اومد و سلام و روبوسی و تبریک و اینا. و همینطور که نشسته بودیم و حرف میزدیم  به مامان جوجو گفت دیگه جوجو هم رفت. مامان  گفت چرا؟ ما تازه رفتیم نیلوفرو هم آوردیم. بعد یکدفعه زندایی گفت من دوست ندارم برای پسرهام زن بگیرم. اگه عروسم بیاد و بخواد پسرهامو ازم جدا کنه میخوابونمش زمین و میشینم روی دهنش تا خفه بشه.

منو میگیننننننن.اولش ترسیدم نکنه کماندویی چیزی باشه. بعدش دیدم خیلی بده که در برخورد اوله من با خودش این حرفو زده و احساس کردم باید بگم که شایدم بر عکس بشه و گفتم.

 مامان جوجو بلند خندید و گفت خوردی. اونم گفت برای همینم دوست ندارم براشون زن بگیرم. بعدش گفت مادر شوهرت خیلی خوبه باید بذاری رو سرت حلوا حوا کنی. منم که دیگه عصبانی شده بودم از حرفهاش و نمیفهمیدم منظورش چیه که داره در برخورد اولش به من این حرفهارو میزنه گفتم هر کسی که خوب باشه برای خودش خوبه و هر کسی هم که بد باشه جوابشو میگیره از طرفی منم هیچ وقت انتظار ندارم مادر شوهرم حلوا حلوام کنه ، که دیگه خوشبختانه گوشی اومد دستش که من دخمل پرروئی هستم و در جواب دادن حرف بی حساب کم نمیارم و ساکت شد.

وسطهایه عروسی هم که داماد چاقالو اومد و در حضور همه سر خواهرش داد زد که چرا فلان کار اشتباهو کرده که من خیلی از بیجنبه بودنش بدم اومد. حالا خوب بود زنشو از ... گرفته بود و زنش حتی جهیزیه هم نداشت و اینقدر پر و بال بهش میداد و الان هم چه کارها که براش انجام نمیده.

اون شب گذشت و مامان جوجو خوشحال بود که عروسش به شدت مورد تحسین فامیل قرار گرفته البته به من چیزی نگفت اما برای بابای جوجو که تعریف میکرد من میشنیدم.

در موقع خداحافظی هم با عموها و دائی هایه جوجو آشنا شدم. با دائی هاش دست دادم اماعموهاش نه. (خودشون گفته بودن خانواده عموش مومن هستن) که یکی از دائی هاش تعجب کرد و من دیگه هیچ وقت باهاش دست ندادم اما بقیه خیلی خوششون اومد و خیلی هم مهربون و ناناز بودن. عموها هم خیلی از دیدنم ذوق کرده بودن. (الان با عم هاش هم دست میدم و همه متعجبن از پیشرفت من و جالب اینه که اونا خودشون پیش قدم میشن ، البته نه اینکه مورد خاصی باشه اما اونا همچین چیزیو نمی پسندن و من بزور مورد پسندشون واقع گردانیدم )

خلاصه همه چیز خوب بود به جز برخوردهایی که دیده بودم.


 
 
فلاش بک 33
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام

میخوام ادامه فلاش بکها رو بنویسم که مربوط میشه به دوران عقدمون.

اونو مثل مراسم عقد و قبلش نمیتونم ریز تعریف کنم. فقط موارد و مسائل مهمی (از نظر من) که پیش اومدو تعریف میکنم.

بعد از اولین باری که جوجو اومد و شب خونه ما موند یکی دوبار دیگه هم این اتفاق افتاد.خانوادش  خیلی خوب و مهربون بودن . مامانش که دیگه از روزی که عقد کرده بودیم هرروز راس ساعت 9 زنگ میزد و باهام صحبت میکرد و حالمو می پرسید. بعضی وقتا حرفهاش طولانی میشد و برام مشکل درست میشد توی شرکت. مدیرمون هی می اومد و میرفت و با اخم بههم نیگاه میکرد و من خجالت میکشیدم بگم نمیتونم صحبت کنم. نه اینکه بگم از این که باهام تماس میگرفت ناراحت بودم نههه. خوشحال بودم که دوستم داره. اما یکی اینکه من اهل صحبت تلفنی نبودم و نیستم (کلاً از اون دسته از خانوما نیستم که هر لحظه بیکاریمو با صحبت تلفنی پر کنم) دوم اینکه توی شرکت برام سخت بود صحبت کردن اونم توی تایم 20 - 25 دقیقه.خلاصه  یه شب من رفتم اونجا. گفتیم و خندیدیم و آخر شب که شد دیدم مامانش هی داره میزنه به این در و به اون در آخرش رفت تلفن کرد و بعدش اومد و به من گفت شما توی اتاق ما بخوابید. آخه اتاق جوجو اینا 2 تا تخت جداست. گفتم باشه. در همین موقع دیدم بابای جوجو مامانشو صدا کرد و یه چیزایی در گوشش گفت و مامانشم جواب داد. منم با تعجب مونده بودم به این پلیس بازیها نگاه میکردم. آخرش موقع خواب شد و ما رفتیم لالا.

اون بار گذشت تا دفعه بعدی که رفتیم خونشون مامان جوجو بهم گفت بابای جوجو اون شب بهش گفته چرا گذاشته که ما کنار هم بخوابیم و مامانش هم جواب داده که به مامان من زنگ زده و مامانم گفته مانعی نداره. اما با این لحن به من گفت : گفت من بهش گفتم خونه نیلوفر اینا چند بار پیش هم بودن و مانعی نداره. لحنش خیلی بهم برخورد (الان نمیتونم به یاد بیارم دقیقاً چی گفت) اما یادمه که خیلی سر این جریان ناراحت شدم. جوجو انتظار داشت هر یکباری که میاد خونه ما منم یکبار برم خونه اونا انگار نه انگار من زن اون بودم . مامانش وقتهایی که تلفن میزد و یا توی جمع خانوادگی بودیم خیلی مهربون بود. باباش هم همینطور. البته با من صمیمی نبود و هنوزم با نگاه کنجکاوی بهم نگاه میکرد که حدس میزدم میخواد درون منو ببینه که آیا دختر خوبی هستم یا سر گل پسرشو کلاه گذاشتم. داداشش اما خیلی صمیمی و با ذوق بود.

یه روز که خونشون بودم همسایشون با دخترش اومد خونه جوجو اینا.  بعدش که رفتن مامان جوجو بهم گفت من همیشه خدیجه (دختر همسایشون ) رو میدیدم اونقدر دوست داشتم چشمایه عروسم این شکلی باشه. (من چشمهایه درشت و ابروهایه کمانی و پیوسته دارم و جوجو هم خیلی چشمهایه منو دوست داره و زمانی که از من برای مامانش اینا تعریف کرده بود از قشنگی چشمهام گفته بود که بعداً مامانش بهم گفت. )من اصلاً به صورت دختره دقت نکرده بودم اماشک نداشتم چیز خاصی نداشت که توی ذهن من نمونده. خیلی ناراحت شدم از حرف مامانش. با خودم گفتم خوبه حالا من چشمام ریز نیست . یه جوری گفت انگار چشمایه من چپه و اون آرزو داشته چشمایه خدیجه رو برای پسرش میداشته. خلاصه من کلی ناراحت شدم و هیچ به روی مبارکم نیاوردم. تا شب که با جوجو تنها شدم گفتم جوجو چرا مامانت اینجوری گفت؟ جوجو با یه لحن طلبکار گفت حالا مگه چی شده. بعد که دید من قهر کردم گفت قربونت برم چشمایه تو که خوشگله. گفتم منم مشکلم همینه . مگه من چشمام چپه.؟ گفتم مامانم منظوری نداشته. حتماً خواسته بگه این آرزو رو داشتم که بهترش برآورده شده . من قانع نشدم اما هیچی هم نگفتم.

یکماهی که از عقدمون گذشت عروسی پسر دائی جوجو شد. مامان اینا هم اجازه دادن من با جوجو برم عروسی. اون روز که قرار بود شبش بریم عروسی من طبق معمول همیشه از سر کار رفتم خونه. و شروع به آماده شدن کردم. نه آرایشگاهی نه لباسی که جوجو برام خریده باشه . خودم آرایش کردم و از لباسهایه خودم پوشیدم. جوجو اینا از ساعت 5 اومده بودن خونه ما دنبال من. (تالار عروس سمت خونه ما بود) مامان جوجو انگار نه انگار من تازه عروسم و انگار نه انگار که حتی به من تعارف نزدن ببریمت آرایشگاه میخوایی بیایی عروسی فامیلمون تازه دم به دقیقه هم میمود در اتاقو میزد. عزیزم زودتر باش. عزیزم دیر شد. عزیزم... عزیزم...

خلاصه اعصابم رو که به شدت گهی کرد و دید که من دارم کار خودمو میکنم رفت نشست.تا من آماده شدم و رفتیم. توی این مواردی که منو و جوجو و مامانش با هم بودیم به جای اینکه جوجو دست منو بگیره ماماشن همش دست منو توی دستش داشت. میدونید من قدر نشناس نیستم اما منم دلم میخواست شوهرم دستمو بگیره. دلم میخواست به جای اینکه کنار مادر شوهرم باشم کنار شوهرم باشه اما دریغ.. اون شب که 5 نفر بودیم بابا و داداش جوجو نشستن جلوی ماشین و من بین جوجو و مامانش نشستم عقب. مامان جوجو از همون اول دستشو انداخت دور گردنم و دقیقه ای یکبار منو میبوسید. به خدا قاطی کرده بودم. نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. از یه طرف دلم نمی اومد دلشو بشکنم از طرفی بدم میومد از این کارا. ما عادت نداشتیم هر دقیقه همدیگه رو ببوسیم. توی خانواده ما عیدها و تولد ها اگر میشد که همدیگه رو ببوسیم اما توی خانواده جوجو اینا اگر روزی 4 بار هم از خونه بیرون میرفتن و میومدن به محض ورود همشون همو بوس میکردن.

تا اینکه بالاخره با تالار رسیدیم.


 
 
شام دلخواه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧
 

من: الو سلام عسلی

جوجو: سلام عزیزم خشته نباشی

- : چیکار میکنی؟ داری با منتظری کشتی میگیری (یه کتاب اینترنتی که خودم براش دانلود کردم و سه روزه داره میخونه )

: من دراز کشیدم . نه چشمام خسته شده ، تو چیکار میکنی؟؟

-: دارم مدارک اسکن میکنم

: چه خوب ، کی می آیی؟؟

-: ساعت 4

: ok

-: عسلی چی دوست داری شام برات بپزم؟

: هر چی بپزی خوبه

-: آخه این یعنی چی. همه وقتی میخوان شوشو هاشونو سورپرایز کنن شام دلخواهشو میپزن . تو چرا شام دلخواه نداری آخه؟ من بگم شام دلخواه تو نیمرو هست؟؟

: آرررررررره نیمرو خیلی هم خوبه. همون نیمرو.

.....

نتیجش اینکه من امروزم نمیتونم با پختن شام دلخواهی که جوجو هیچوقت نداشته بهش بفهمونم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده.

 

راستی.... من نمیتونم روزه بگیرم تا یه چند روزی و خیلی افسرده شده میباشم.


 
 
هم آغوشی مداوم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧
 

من امروز روزه نگرفتم. یعنی میدونین چیه جوجو میخواد از فردا بگیره منم قرار شد یعنی خودم قرار گذاشتم با اون با هم شروع کنیم که یه دفعه من نرم بهشت جوجو بره جهنم از هم جدا بشیم

 اینم یه متن آموزنده که امیدوارم خوشتون بیاد

این آخرین پرواز خلبان آدامز با هواپیمای مسافربری مسیر هوایی موزامبیک به تانزانیا بود. بر اساس صحبت‌هایی که خلبان‌ خبره‌ی پروازهای بین‌المللی با مرکز کمپانی بزرگ "پروازهای مهم" انجام داده بود، قرار بود خلبان‌‌آدامز بعد از این پرواز یک فروشگاه زنجیره‌ای خیلی بزرگ در مرکز برن سوئیس راه‌اندازی کند و مهماندار ماریا را به عنوان صندوقدار انتخاب کند. همه از عشق آشکار خلبان آدامز و مهماندار ماریا باخبر بودند. و همه می دانستند که با استعفای خلبان‌آدامز از این کمپانی، این آخرین پرواز ِ مهماندار ماریا نیز خواهد بود. آن روز خلبان‌آدامز بر فراز کوههای بلند "آنجا"، که پوشش گیاهی منطقه از آن ارتفاع هزاران پایی به وضوح معلوم نبود، متوجه موضوع عجیبی شد. عقربه سوخت هواپیما به طرز عجیبی نشان از کاهش سوخت می‌داد و نگاههای نگران ِ کمک‌خلبان توماس هم همین مسئله را تایید می‌کرد. عقربه‌های ساعت مسافران و هم‌چنین صفحه‌ی رادار هواپیما نیز همزمان به طرز عجیبی از کار افتاده بودند. خلبان‌آدامز، ماریا را از طریق میکروفن هواپیما به کابین خلبان دعوت کرد و موضوع را با او در میان گذاشت و از او خواست که برای آخرین بار همدیگر را در آغوش بکشند تا همراه سایر مسافرین به یک سقوط آزاد دلنشین یا برخورد به کوه مفرح فکر کنند. راه دومی هم بود. اینکه خلبان‌آدامز و مهماندار ماریا با چتر نجات خود را از مهلکه برهانند. ماریا قوه‌ی تعقل و غریزه‌ی زنانگی خود را به کار انداخت و به نتیجه رسید که در هر دو حالت، نجات هواپیما و جان مسافران امکانپذیر نیست، ولی همآغوشی مداوم و صندوقداری یک فروشگاه بزرگ همراه با لبخندهای روزانه به قیافه‌ی خریدارنی که اخلاق و اندام او را تحسین خواهند کرد امکانپذیر است. دست ِ خلبان‌آدامز را گرفت و به سرعت به انتهای هواپیما دوید. چتر نجات را برداشته و آماده‌ی پریدن شدند. خلبان‌آدامز فریاد زد: بپر ماریا.

ماریا پرید و دکمه‌ی نجات را فشار داد، چتر باز شد و ماریا در حالیکه آرام‌آرام به سمت ِ پایین در حال حرکت بود ناگهان عبور جسمی که با سرعت به سمت زمین در حال حرکت بود را احساس کرد. سرعت خلبان آدامز بیشتر از حالتی بود که اگر چتر نجاتش باز می‌شد. دقایقی بعد، ماریا به سلامت روی زمین نشست. جسد ِ خلبان‌آدامز می‌بایست چندکیلومتری آنطرف‌تر افتاده‌باشد ماریا نمی‌دانست دقیقا باید چه کاری بکند در آن لحظه، ولی پلنگ ِ گرسنه‌ای که  در آن نزدیکی پرسه می‌زد دقیقا می‌دانست در آن لحظه باید چه کار کند.

پلنگ ِ سیر روی شنهای داغ حمام آفتاب می‌گرفت و با حالتی متعجب به سینه‌بندی که لای خارها گیر کرده بود نگاه‌می‌کرد و خمیازه می کشید.باد شدیدی می‌وزید و بچه‌پلنگهایی که یک تیکه استخوان را لیس‌می‌زدند از صدای مهیب انفجاری در کوههای اطراف به آغوش ِ مداوم مامان پناه برده بودند.

این‌هم گفتم که باد ِ شدیدی می‌وزید آن روز.

 

 


 
 
ماه مهربونی
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
 

گل من غصه چرا؟
آسمان را بنگر,که هنوز,بعد صدها شب و روز,مثل آن روز نخست,گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد...
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز,آرزویم همه خوشبختی توست...(منظورش خداست)
ماه من دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفت کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من!
غم و اندوه ,اگر هم روزی مثل باران بارید,با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست...
خدا هست...
او همانی ست که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم میداد..
ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد...
معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم,این همه شادی و شور , چه بخواهی و چه نه,میوه یک باغند...
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر که:
خدا هست قلب

ماه رمضون هم داره میاد.

من از فردا روزه میگیرم انشاله.

انشاله خدا کمک کنه تا بتونم همشو بگیرم.

دوستایه خوبم بهترین آرزوهارو براتون دارم.


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام

دلم گرفتست. اگه گفتین چرا؟؟

نهههه از دست جوجو ناراحت نیستم. یعنی فعلاً با اون مشکلی ندارم . تقصیر شما دوست جونامه که گذاشتین رفتین. هیچ کدوم آپ نکردین به جز یکی دوتا . من حوصله ام سر رفت رفتم آرشیو خودمو خوندمو. روزهایه قبل و ٢-٣ ماه بعد ازدواجم. مشکلاتی که با جوجو و خانوادش داشتم. اذیتهایه جوجو. دلم برای خودم سوخت.

.... دیوونه ام نه؟؟

دیروز که رفتم خونه جوجو خواب بود. درو که بستم چشماشو باز کرد و سلام کرد و دستشو باز کردو و دوباره چشمهاشو بست. منم تخم مرغهایی که خریده بودم رو روی میز گذاشتم و سریع لباسهمو در آوردم تا کمی خنک بشم. حالم داشت به هم میخورد. صورتمو شستم و آب خوردم و اومدم بشینم جلوی کولر که دیدم جوجو یه چشمشو باز کرد و گفت آهای ٢ ساعته دستمو دراز کردم بیایی اینجا . رفتی اونجا بشینی. خنده ام گرفت. رفتم خوابیدم رو دستشو و بوسش کردم و گفت ببخشید نانازی من فکر کردم خوابت برد خواستم بیدارت نکنم. یکمی سربه سرش گذاشتم و اونم قلقلکم داد  و جیغ   دادمو در آورد. بعدشم هندونه آورد و خوردیم و رفتیم یه سری تره بار.

خونه که اومدیم جوجو رفت بالا ماهواره رو که تنظیمش به هم خورده بود تنظم کنه . داشتیم داد و بیداد میکردیم که برقا رفت و کلی دماغمون سوخت. من در حال درست کردن کوکو سیب زمینی بودم. اونم با چه ذوقی. خیلی وقت بود نخورده بودیم. ساعت ٨ برقا رفت . جوجو اومد پائین. یه شمع بیشتر نداشتیم روشنش کردیم و توی حال دراز کشیدیم تا برقا بیاد. داشتم از جوجو شکایت میکردم به خودش که طبق روال اینکه وقتی میخواد منو ساکت کنه قلقلکم میده.قهقهه یه کمی شوخی و شیطونی ...و مثل بچه آدم خوابیدیم.خواب

بیدار که شدیم دیدم برقها هنوز نیومده. ساعت 10 بود. منم دیدم اینجوریه بلند شدم بقیه شامو درست کردن که خیلی بد ریخت شد توی تاریکی و خودم اونقدر بدم اومد که نخوردم اما جوجو تا آخرشو خورد و یه کوچولو گذاشت که اونم گفت نریزم بیرون.

برقا اومدن. از جوجو خواهش کردم لباسهایی که ماشین شسته بودو پهن کنه. اونم داشت این کار انجام میداد که رفتم از پشت سرش دستامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم جوجو خیلی دوستت دارم. اونم برگشت سرمو روی سینه اش گذاشت و بوسید و گفت من بیشتر عزیزم. گفتم جوجو زودتر کارتو درست کن تا بیشتر دوستت داشته باشم. گفت چشم. زود گفتم جوجو دروغ گفتم تا نهایتی که بشه و جا داشته باشه دوستت دارم اما کارتو درست کن تا زندگیمون بهتر بشه. باز گفت چشم. قربونت بشم عزیز نانازی خالی بند من.بغل

 من خیلی خسته بودم. خوابیدم. جوجو هم نمیدونم تا کی بیدار بود.

 ................................................

آیدا جون دوست خوبم. وبلاگت مبارکقلب . آدرسشو برم بذار تا هم بیام ببینم  و تبریک بگم هم شیوه کامل گذاشتن شکلکهارو بهت بگم گل خانوم ماچ


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیایه نازم  

امروز از صبح دارم وبلاگ میخونم و پیغام میذارم و یه کار گزارشگری هم توی وبلاگ هلیا قبول کرده بودم که اونم کمی سنگین بود در نتیجه اینکه خیلی خسته میباشم.

البته خستگی ریشه در عروسیی که دیشب رفتیم داشت. البته ترشم نه اینکه من رقصیده شده باشما نهه.  (رقص ممنوع بودم از طرف جوجو  ) من از اولش سرجام میخکوب بودم چون عروسی غریبه بود. پسر دوست مامانم . عروسی توی هتل ارم بود. داماد تک پسر. عروس زشت داماد زشت.

اگه جوجو بود میگفت چقدر بگم اینجوری نگوو.

خوب به من چه زشت بودن دیگه. اصلاً همه فامیلاشون زشت بودن. توی کل اونهمه زن که توی هم میلولیدن همه زشت. 3 نفر فقط خوشگل بودن اونم با آرایش بترکون. یکی شونم که خواهر داماد بود و بدون آرایش دیده بودمش صورتش پر کک و مک بود که البته توی گریم غلیظش محو شده بود.

اما پذیرائیشون عالی بود. خدایی خیلی بابای داماد هزینه کرده بود. انشاله که خوشبخت باشن .

اما در کل بهم خوش گذشت.

جوجوی نانازیم دعوت نداشت. الهی قربونش برم منو و مامانمو برد رسوند و خودش با داداشیم رفتن فرحزاد و بعدشم اومدن 1 ساعت دم هتل موندن تا ما اومدیم.

جوجوی عسلم محبتتو فراموش نمیکنم و اون عقده تخم مرغی که از عروسی پرویز دوستت که تنهایی رفتیو داشتم آب شد رفت پائین. حضمش کردم عسلم.

آخ جون فردا پنج شنبه هست. و پس فرداش جمعه. ماه رمضونم داره میاد. اوضاع مالی به شدت خراب . جوجو همچنان بیکار و من همچنان شاکر خدای مهربون و عزیز.

خداجونم خیلی مهربونی. خیلی دوستت دارم. یادم نرفته که امروز صبح که دیرم شده بود همه چراغ قرمز هارو سبز کردی. خیلی چاکرتم خدای بی نهایت مهربونم.قلبماچ


 
 
فلاش بک 32
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 

اونشب وقتی مهمونا رفتن و جوجوی خنگ هم رفت مامانم با تعجب از من پرسید جوجو چرا رفت؟ گفتم نمیدونم. (ما رسم داریم و بعداً فهمیدم اونا هم رسم دارن که داماد بعد عقد شبش پیش خانومش میمونه) کلی دپرس شدم. نه اینکه خیلی دلم براش تنگیده باشه نه. راستش احساس کردم پیش مامانم اینا و خواهرام که خونه ما بودن خورد شدم. اما اصلاً به روی مبارک خودم نیاوردم گفتم بهتر.

فرداش رفتم سر کار. همکارام یه سبد گل خیلی خوشمل برام خریده بودن که شکل کلبه بود و گل توش بود. رئیسم هم برام یه دسته گل رز صورتی خیلی ناناز خریده بود. رئیسمون تا من رفتم اومد گفت حالا دیگه شوهر کردی هر روز پا نشی بری نامزد بازی کارهایه ما بمونه. گفتم نترسین. من کاریو که به عهده بگیرم به خوبی انجام میدم. جوجو نزدیکهایه ظهر زنگ زد. با دلخوری بهش گفتم چرا دیشب رفتی؟؟ گفت باید چیکار میکردم؟؟ گفتم باید میموندی خونه ما یعنی نمیدونستی؟ گفت از کجا بدونم؟ گفتم مامانتم نمیدونست؟  گفت چی شده مگه حالا. خیلی ناراحت شده بودم و بغض کرده بودم خواستم بگم بی شعور منو جلوی همه خورد کردی با خودم فکر کردم الان فکر میکنه خیلی برام مهم بوده و ک..نم سوخته گفتم مهم نیست. با دلخوری خداحافظی کردیم. غروبش نانازیم اومد دنبالم (البته برام گل نیاوردا)  و شبش هم اومد خونه ما. حالم خوب خوب شده بود. مامانم یه پذیرایی توپ کرد و بابام هم باهاش کلی بحث کرد و شطرنج بازی کردن تا ساعت 12. خوابش گرفته بود اما نمیدونست باید چیکار کنه. مامانم دید داره خمیازه میکشه منو صدا  کرد توی اتاق و گفت شما توی اتاق پسرا بخوابین. اتاق خودمون کوچیک بود. یه تخت داشت که من میخوابیدم و خواهرم هم روزی زمین.

من گفتم نه اتاق خودمون. مامان گفت زشته منم به ناچار قبول کردم. خلاصه رختخواب ها رو به اون اتاق بردم و همه رو ریختم وسط اتاق و نشستم روشون. صدای مامانمو از توی هال شنیدم که داشت به جوجو میگفت اگر خوابش میاد بیاد توی اتاق رختخوابش آمادست. اونم شب به خیر گفت و اومد . یه جوری شده بودم وقتی در اتاقو بست. خواستم بگم تو بخواب منم میرم اتاق خودم. بعد ترسیدم ناراحت بشه. به خودم نهیب زدم که دیگه شوشو دارم و باید به وجودش عادت کنم.

اومد کنارم روی زمین نشست و گفت نمیخواهی بخوابی؟ خوابت نمیاد؟ گفتم چرا. بلند شدم و با کمک هم رختخوابها رو پهن کردیم. من رفتم از یخچال یه پارچ اب برداشتم و اومدم. خیلی خجالت میکشیدم از مامان بابام. اما  من در این جور مواقع یه اخلاقی که دارم و خودم خوشم میاد اینه که خودمو میزنم به اون راه تا من به راه اصلی برگردم همه عادت کردن. اون شب هم در مقابل پدر مادرم هم خواهرم که با کنجکاوی منو که هر شب پیش اون میخوابیدم نگاه میکرد هم برادرام که اتاقشونو غصب کرده بودم و هم جوجو که منتظرم بود خودمو به اون راه زدم که مگه چیه؟ خوب شوهرمه. جالبه که کسی چیزی نمیگفت اما من به خاطر اینکه ریلکس تر باشم 2 دقیقه ای یکبار این جمله رو با خودم تکرار میکردم.

خلاصه با دلهره رفتم و در بستم. جوجو دراز کشیده بود  و دستش دراز بود منم همونطوری که اون انتظار داشت سرمو روی بازوش گذاشتم و کنارش خوابیدم . کمی حرف زدیم و یادآوری خاطرات . بدنم که مثل چوب خشک شده بود با گذر زمان و احساس امنیتی که بهم دست میداد آروم آرامششو بدست می آورد. بعدشم شوخی و اونم که معلومه میکشونه به شیطونی...

تا ساعت 30/5 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم . فقط یکبارش  همونطوری که سرم روی سینه جوجو بود خوابم برده بود . مثل اینکه اون داشته بوده با من حرف میزده و من جواب ندادم (چه ضایع) اونم منو صدا کرد و تکونم داد که من همچین از خواب پریدم و با دیدن صورت یه مرد نزدیک صورتم یه لحظه تشخیص ندادم کجا هستم و به شدت به عقب پریدم که جوجوم هم طی یه حرکت آکروباتیک پرید منو گرفت توی بغلش و خیلی زود آرومم کرد و فهمید که حالا حالا با من کار خواهد داشت تا من به وجودش عادت کنم.

 

 

..........................................................

راستی چند روزه خواستم اسمهایی که جوجو جدیدن روی من گذاشته رو بنویسم.

جیرجیرک (اینو وقتی بهم میگه که به یه مطلبی اعتراض میکنم و تند تند حرف میزنم و حق هم با منه و هیچ رقمه کوتاه نمیام)

نصمه (همون نصفه ) وقتی ادعاهایه گنده گنده میکنم

سه سانتی (اینم در همون مورد بالا اما وقتایی که لطفش بیشتره اینو میگه )

منم جدیدن که نمیشه گفت یه چند ماهیه اسم فیفیری رو بهش عطا کردم قلبماچ اونم به خاطر موهایه فرفری که نمیشه گفت حالت دارشه.


 
 
شاه دزد 2008
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونیام

یه چند وقتی بود که صبح به صبح که میخواستم بیام سر کار میرفتیم از داخل کشو (حقوق که میگیریم داخل کشو میذاریم) یه مبلغ پول برمیداشتم، و بدون شمردن داخل کیفم میذاشتم و غروب که میخواستم برم خونه اونقدر خرید هایه بی دلیل انجام داده بودم که هیچی برام نمونده بود و فردا بازم همون برنامه تکرار میشد.

یه روز که خیلی از پول خرج کردنم عصبانی بودم خودمو تنبیه کردم و به غیر از کرایه رفت و برگشتم یه دو هزار تومنی توی کیفم گذاشتم و با خشم به خودم گفتم تو که میخوای بری سر کار و برگردی و خرید هم نداری پس همین بسته و بعد راه افتادم .

نزدیک شرکت که رسیدم وقتی از تاکسی پیاده شدم خانوم مسنی رو دیدم که داشت با موبایل با بانکش صحبت میکرد و میگفت که کیفشو زدن و خواست که جلو حسابشو ببندن. چون صداش خیلی بلند بود من متوجهش شدم و کمی صبر کردم ببینم مشکلی نداره.

اونم دید من موندم اومد طرفم و گفت از تاکسی پیاده شدم موتوری کیفمو کشید و برد. دلم خیلی براش سوخت. گفتم زمین نخوردین ؟ مشکلی ندارین؟ من میتونم کمکی کنم؟  گفت نه زمین نخوردم فقط میخوام تا سر کار برسم پول ندارم. گفتم چقدر میشه کرایه تون؟ گفت 4000 تومن. من خنده ام گرفت. ای بخشکی شانس. حالا همین امروز وقت تنبیه کردن بود. با خجالت گفتم  من 2000 تومن بیشتر ندارم. گفت اشکالی نداره دست شما درد نکنه پولو بهش دادم و گفتم اگر مشکلی دارین بریم بالا کمی استراحت کنین . در حالی که به سرعت ازم دور میشد گفت نه ممنون میرم توی بانک آب میخوریم و میرم.

منم خداحافظی کردم و وارد ساختمون شدم . اونروز خیلی فکرم مشغولش بود و با خودم فکر میکردم . شب رفتم جریانو برای جوجو تعریف کردم. یه حس بدی اذیتم میکرد که کلاه بردار بوده. گفتم جوجو چرا یه ماشین نگرفته برسونش سر کار و از همکاراش پول قرض کنه؟ سرم کلاه گذاشته؟ جوجو گفت بهش فکر نکن. تو به خاطر خدا کارو انجام دادی چیکار داری اون چکاره بوده. گفتم پول برام مهم نیست . مهم اینه که چرا سرم کلاه رفته؟ گفت شایدم اون ترسیده اون راهی که تو میگی به ذهنش نرسیده و با این حرفها آرومم کرد و به خودم فحش دادم که چرا در مورد مردم بد قضاوت کردم.

.

امروز صبح در ابتدای خطی که اونروز ازش پیاده شدم منتظر تاکسی ایستاده بودم. یه خانوم مسن اومد طرفم و گفت از تاکسی پیاده شدم داشتم کرایه رو حساب میکردم موتوری کیفمو کشید و برد.  تا توی صورتش نگاه کردم شناختمش. همون موبایل 3310 و همون تیپ. عصبانی شدم. اون داشت هنوز توضیح  میداد و 200 تومنی توی دستشو به عنوان مابقی پول تاکسی نشونم میداد. به خاطر اینکه چیزی بهش نگم چرخیدم و پشتمو بهش کردم. اونم کمی حرف زد و دید و بر نمیگردم گفت بیا لا اقل سوار تاکسی شو.

منم با نفرت از کنارش رد شدم و سوار تاکسی شدم.

 

از این ماجرا چه نتیجه اخلاقی میگیرین؟

الف ) من بچه بودم سرم کلاه رفت؟خیال باطل

ب ) اون پدر سوخته بود سر منو کلاه گذاشت؟منتظر

پ ) از این به بعد به دزد زده ها کمک نکنیم؟ابرو

ج ) هیچکدام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!یول