Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
فلاش بک 42
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

جوجو توی ماشین منتظرم بود. وقتی نشستم توی ماشین هیچی نگفت.قیافش هم اصلاً شبیه آدم هایه پشیمون نبود.

 رسیدیم خونمون. در حیاطو که باز کردیم که بریم پائین مادر شوهرم انگار منتظرمون بود دوید اومد توی حیاط بغلم کرد و بوسیدمو گفت خوبی عزیزم؟؟ گفتم مرسی. گفت خودتو ناراحت نکن. جوجو احمق شد یه کاری کرد. گفتم یه کاریه جوجو، آبروی منو جلوی همه اونایی که آدم حسابشون نمیکردم برد. گفت همش درست میشه. من بازم گریه ام گرفت . اونم موهامو نوازش کرد و بوسید و موند روی پله تا من وارد خونمون شدم و درو بستم.

 جوجو خیلی سرد روبروم مونده بود و منو نگاه میکرد. بدون حرف رفتم توی اتاق و روی تخت دراز کشیدم. جوجو هم اومد . یه کمی که گذشت گفت دیگه نمی خواهی منو ببینی بچه پررو؟؟ دیگه واقعاً حالم داشت از اینهمه پرروئیش به هم میخورد. گفتم آره نیمخوام ببینمت. الانم مجبورم کردن بیام. گفت کی مجبورت کرد؟؟ گفتم همونایی که خودت میدونی و ... باز دعوامون شد. اون داد میزد من داد میزدم. اون میگفت چرا دائی هام و داداشام نرفتن و عروسی اونو خراب کردن؟؟ من میگفتم ما اولاً تعهد نداده بودیم خونمونو از مرد خالی کنیم که یه مشت (یه حرف بد هم به دختر خاله هاش زدم ) میخوان برقصن. اونم میگفت به ما میگفتین یه مشت (یه حرف بد ) مرد میخوان قاطی جمعیت باشن و از این مزخرفات. خلاصه دقیقاً تا ساعت 4 صبح دعوا کردیم و به هم فحش دادیم. به خودمون فحش دادیم. بعدش که خسته شدیم ساکت شدیم و من بعد 10 دقیقه سکوت با یادآوری اتفاقی که افتاده خیلی تلخ شروع به گریه کردم. احساس شکست میکردم . اونم چه شکستی. همه وجودم خورد شده بود. جوجوی من که اومد تا منو زنده کنه، بعد از احیای من، با دست خودش منو له کرد. توی دنیای خودم غرق بودم و اشک میریختم که جوجو اومد و بغلم کرد.

بازم کلی حرف زدم که دیگه اون جوابی بهم نداد و فقط موهامو ناز کرد. فکر کنم ساعت 5/5 - 6 بود که بالاخره آروم شدم و خوابیدم و نتیجش این شد که جوجو دائی و برادر منو مقصر میدونست. منم جوجو رو. چون معتقد بودم هر موردی که پیش می اومد جوجو حق نداشت با من اون رفتار رو بکنه. تنها چیزی که آرومم میکرد این بود که با برگزاری خوب فردا یه تو دهنی بزنم به اونایی که قصد لولیدن داشتن. همین و عروسیم هم هیچ جذابیت دیگه ای برام نداشت.

یه نکته جالب دیگه هم که اون شب پیش اومد این بود که به جوجو گفتم اون زنیکه (دختر دائیش ) چه حقی داشت بیاد بشینه پیش تو و دستتو بگیره و در گوشت زر زر کنه (بی ادبی منو ببخشید اما ترجیح میدم همه چیز زشت و واقعی باشه نه قشنگ و غیر واقعی) دیدم جوجو سرشو تکون داد و گفت خیلی نامردی. زهرا اومده بود و در گوشم میگفت هر اتفاقی بیافته تو نباید نیلوفر رو تنها بذاری....  

توی عمرم هیچ کس انقدر منو خر حساب نکرده بود. فکر کنید ، البته شما نمیتونید تصور کنید چون نه حالت صورت دختر دائی جوجو رو موقعی که در گوشش داشت حرف میزد دید و نه پشت چشمی که نازک کرد و روشو برگردوندو دیدید.  جوجو نمیدونست در این مواقع هیچ وقت یه زن اشتباه نمیکنه. وقتی بهش گفتم چی از دختر دائیش دیدم یه کمی من من کردو و گفت نمیدونم چرا ان کارو کرده.

نمیدونم چرا اصرار داشت بگه که اون حرفی نزده در حالی که هر خری بود میفهمید اون داره چی میگه و اینش برام زجر دهنده و سخت بود که جوجو داشت در مقابل من که همسرش بودم و یکسال رو با هم زندگی کرده بودیم (اگر از یکسال دوستیمون فاکتور بگیرم)جبهه میگرفت. اون داشت منو میفروخت به دختر دائی که سال به سال نمی دیدش.. منو به کسی میفروخت که نه تنها هیچ نقشی در زندگیش نداشت بلکه اگر از دستش بر می اومد به جوجو ضربه هم میزد و اونم از عقده عروسیش که خراب شده و من نمیفهمیدم چرا جوجوی من اینا رو نمی فهمید. چرا منو روبروی خودش میدونست...

با تمام این تفاسیر یک مقصر واحد از نظر منو جوجو برای اون شب مشخص نشد و هنوزم که هنوزه اون شب یه (معزله - معذله-  معضله-  معظله...) و یه موضوع برای دعواهای گاه و بیگاه ما. من اون شب رو از دید هیچ احدی به جز خود جوجو نمی بینم. البته کثافت کاری دختر خاله هاش و دختر دائی شو هیچ وقت فراموش نمیکنم اما معتقدم اگر جوجو عاقل بود نه لولیدن اونا و نه حتی دائی و برادرای من نمیتونست اون شب رو برای منو جوجو خراب کنه. من معتقدم اون شب متعلق به منو جوجو بود و ما باید هیچ چیزیو به جر طرف مقابلمون نمیدیدیم.


 
 
فلاش بک 41
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه خوب و مهربونم

مرسی از اینکه نگران حالم بودین. الان خوبم. تا 2 روز حالم خوب نبود اما از دیشب بهترم خدارو شکر. واما فلاش بک...

.

.

بعد از اینکه جوجو اینا رفتن ، حالم اونقدر بد شد که بدون توجه به سایر مهمونها توی اتاقم رفتم لباسم رو با حرص عوض کردم و روی زمین دراز کشیدم و بازومو روی چشمام گذاشتم که اگر چشمام ازم اطاعت نکرد و اشکی شد کسی نبینه. 2 دقیقه ای نگذشته بود که مامانم اومد و. گفت چرا اومدی اینجا؟؟ این چه وضعیه؟ مهمونا هنوز نشستن. گفتم مامان به مهمونا بگو برن. بگو فردا شب هم عروسی نیان. بگو عروسی به هم خورد.  

مامانم که دید خیلی عصبانیم بر عکس همیشه که اینجور موارد با قاطعیت برخورد میکنه با خنده بهم گفت پاشو دختر دیوونه چرا داری چرت و پرت میگی ما تازه میخواهیم بریم خونه جوجو اینا و وسایلشونو ببریم. گفتم بیخود نرین. از نظر من همه چیز تموم شده. گفت یعنی نریم؟؟ گفتم نه. بازم مامانم خندید و گفت یعنی تموم تموم. این همه میگفتی جوجو رو  دوست دارم همینقدر بود؟ گفتم آره. اون موقع احمق بودم که فکر میکردم یه همچین موجود مزخرفیو دوست دارم الان هم دیر نشده. گفت حالا زشته پیش مردم . ما میریم خونشون تا ببینیم چی میشه. من که فقط دلم میخواست مامانم زودتر تنهام بذاره گفتم کار بیخودی داری انجام میدی. مامانم گفت باشه بذار من کار بیخود انجام بدم.

 خواهرم که آرایشگرم بود و خیلی هم شیطونه اومد توی اتاق و گفت اگه گریه کنی و آرایشیو که کردم خراب کنی میزنم توی چشمت. گفتم باشه بیا بزن. اونم اومد بوسم کرد و گفت عمراً دلم نیاد بزنم توی چشمایه به این قشنگی. منم دیدم به قصد خر کردنم اومده گفتم آبجی حوصله ندارم بیخیال شو. گفت ما میخواهیم بریم خونه جوجو اینا. میخوام برم اونقدر اونجا برقصم تا جون دختر خاله هاش در آد. پاشو غصه نخوریا. از حرفاش خنده ام گرفت و گفتم شما دیوونه اید و پتو رو روی سرم کشیدم.

اونا رفتن و زندائیم اومد. همونی که روز عقدشون 3 روز زودتر از ما بود. همون شمالیه. اونم اومد باهام کلی حرف زد. یادم نیست چی میگفت اما با حرفهایه اون بالاخره نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم و شروع به گریه کردم. اونم سرمو توی بغلش گرفته بود و بهم میگفت نباید بچه بازی کنم. زندگی بازی نیست. (جینگیلی 3 سال از من کوچیکتره برای من شده بود مامان بزرگ) خلاصه همونجوری که اون داشت برام حرف میزد و منم توی دنیایه خودم سیر میکردم خاطرات تموم روزهایه گذشته از جلوی چشمام رد میشد، تیم اعضامی به خونه جوجو اینا که شامل کلیه شلوغ کن و شلوغ نکن هایه فامیل ما بود به خونه برگشتن. خواهرم دوئید اومد گفت اونقد رقصیدیم تا جونمون در اومد. به هیشکی هم نگفتیم مردا برن . من باز به دیوونه بازیش خنده ام گرفت.

مامانم اومد و از همه خواست از اتاق برن بیرون و منو باهاش تنها بذارن.

بعدش هم گفت که ببین دخترم یه مشکلی پیش اومده که اصلاً مهم نیست. من نذاشتم حرفشو تموم کنه و گفتم مهم نیست؟؟ از نظر من اونقدرمهم هست که بیخیال همه چیز بشم. بعدش مامانم ازم خواست سکوت کنم و فقط گوش بدم. اونوقت یکسری از اون حرفهایه جادویی مامانیانه زد و بعدشم گفت جوجو اومده دنبالت ببرت خونتون. گفتم غلط کرده. من با اون مرتیکه عوضی هیچ قبرستونی نمیرم. مامانم یکی زد روی دستم و گفت بی تربیت. من بهت یاد دادم با شوهرت اینجوری حرف بزنی؟ گفتم اون شوهرم نیست. اون یه آدم جو گیر احمقه. ازش متنفرم. مامانم گفت بالاخره که اومده و باهات کار داره. گفتم باید بیاد بگه غلط کردم. اونم در حضور جمع. تا حرفهاش رو بشنوم.  مامانم گفت درسته تو دخترمی اما من حاظر نیستم که یه جوون غرورشو بشکنه حتی اگه قرار باشه دیگه دامادم نباشه. خلاصه به هر ترفندی بود که من میدونم فقط مامانم از پسش بر می اومد منو قانع کرد که جوجو اشتباه کرده و پشیمونه و من الان باید باهاش برم که حرفهاش رو بشنوم. میدونم الان احمقانه به نظر میاد طریقه خر شدنم اما اون موقع 45 دقیقه ای که مامانم حرف زد انگار منو هیپنوتیزم کرد که حرفیو که اون میگه من باید انجام بدم. منم مثل یه آدم بی اختیار بلندشدم لباس پوشیدم و در حالی که چشمام قرمز و خیس از گریه بود رفتم پائین که اعترافات جوجو رو بشنوم.


 
 
2 روز تعطیل من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

با گزارش روز پنجشنبه و جمعه در خدمتتون هستم.

روز پنجشنبه رو من مرخصی گرفتم برای رفع خستگی و رسیدن به امور منزل و سایر کارهایه عقب مونده. صبح ساعت 30/8 از خواب ملوکانه  بیدار شدم و جوجو رو بیدار کردم که بره نون تازه بگیره. اونم که کلی مشعوف شده بود که من خونه میمونم و سر کار نمیرم زود آماده شد که بره (بهش نگفته بودم مرخصی گرفتم) تا جوجو اومد بره باباش آورد یک عدد نون تازه تحویل داد که جوجو برای دومین بار در ابتدای روز مشعوف شد.

بعدشم هم به همراه همسر گرامی یه صبحانه مفصل صرف شده. من به امور منزل پرداختم و جوجو به امور کامپیوتر.

 مابقی دی وی دی های لاست رو داداشم گرفته بود و ما قرار بود کپی کنیم روی هارد و چون قبلاً یکسری دیگه فیلم آورده بود ریخته بود هارد بدبخت ما پر شده بود. جوجو هم داشت از اینور و اونورش میگرفت تا بتونه دی وی دی ها رو کپی کنه. آخرشم به این نتیجه رسیدیم که ویندوز رو که داغون شده بود عوض کنیم و در نهایت خودم امور خطیر منزل رو رها کردم و مثل فضول ها اومدم نشستم کنار جوجو و تا کارش رو از دستش نگرفتم از پا ننشستم.

 در آخر هم سر نصب درایور ها یه اختلاف نظر بین علما پیش اومد که من زود از دل جوجوی قهر کرده و ساکن شده در اتاق خواب درآوردم. بعدشم برای نهار هم رفتیم خونه مامان جوجو و بعد نهار هم برای عیادت از زندائی جوجو رفتیم و عیادتی که قرار بود 2 ساعته باشه ، این شد که شام هم موندیم. شام هم توسط خودم پزیده شد با معاونت مامان جوجو و دائیش. کلی هم تخته بازی نمودیم و خوش گذشت بعدشم اومدیم خونه. کمی فیلم دیدیم و لالا کردیم.

جمعه: ساعت 30/9 از خواب برخواستیم . نه جوجو رفت نون تازه بگیره نه باباش برامون آورد در نتیجه به نون های فریزر متوسل شدیم. صبحانه خوردیم. من مشغول امور نصفه کاره مونده منزل جوجو هم مشغول تمیزکاری آکواریوم. قرار بود بعد ظهر بریم خونه دائیم مولودی. من زود نهار ماکارونی با هویچ پزیدم و خوردیم و مامانم اینا اومدن دنبال منو و مامان جوجو. رفتیم خیلی خوب بود. برای همه هم دعا کردیم. بعدشم اومدیم خونه و با جوجویی فیلم دیدیم تا ساعت 12.

 ساعت 12 من فشارم خیلی اومد پائین. سرم درد گرفت و نهایتاً نصف شب حالم بد شد. هر چی هم جوجو گفت بریم دکتر من حال نداشتم و قبول ننمودم 

جوجو میگفت مسموم شدم. خیلی شب سختی بود. صبح هم جوجو بیدارم کرد . مثل معتادا خمار بودم از اون همه مسکنی که خورده بودم. آخرشم به خودم لعنت فرستادم که چرا پنجشنبه رو مرخصی گرفتم که امروز با این حال بد نتونم استراحت کنم.

الان هم بسیار بی حال میباشم.

این بود انشای من.


 
 
فلاش بک 40
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

حنا گذاشتن کف دستمون. نمی دونم کی گذاشت . چطوری گذاشت . فقط یادمه که دستمال خواستم یکی بهم داد و منم زود با نفرت از کف دستم پاکش کردم. تصمیمی که گرفته بودم توی سرم میچرخید.

بعدش گفتن عروس و داماد باید حنا رو بگیرن جلو همه تا همه بردارن.

منم سینی حنا رو که مامان جوجو شکل ماهی درست کرده بود و با این سکه های طلایی پولک هاشو گذاشته بود برداشتم و بدون اینکه منتظر جوجو بشم گرفتم جلو همه. جوجو هم نیومد و سر جاش نشست.

جلوی هر کسی حنا رو میگرفتم بهم تبریک میگفت و برام آرزوی خوشبختی میکرد. جلوی خاله مامانم که رسیدم (تعریف کردم با جوجو و مامانش رفتیم ولایت خونشون) منو کشید جلو و در گوشم بهم گفت آروم باش. دلم میخواست این حرفو هر کسی بهم بزنه الا اون. اون که 3  سال تموم توی گوش مامانم خوند و منو برای پسرش خاستگاری کرد. مامانم هم خیلی پسر اونو دوست داشت و در آخر هم سر اینکه پسرش خواست بره انگلیس با هم به توافق نرسیدن. البته ناگفته نماند که من هیچ علاقه ای به پسرش نداشتم و میدونستم خاله مامانم خیلی منتظر شده تا ببینه مامانم دخترشو به کی میده. دنیا دور سرم میچرخید. قیافه مهمونا کج و کوله میشد. تعجب میکنم چرا زمین نخوردم. شاید خشم درون وجودم اونقدر بود که محکمم کرده بود. وسطایه مهمونا که رسیدم میر عشق اومد توی ذهنم. خدا لعنتت کنه . خدا ازت نگذره. تو منو بدبخت کردی . من از لج تو و کارهات و نبودنت توی این راه اومدم.  هرچی بد بیراه بلد بودم نثارش کردم و وجودی که تا اون موقع هم برام قابل احترام بود از اون لحظه تبدیل به وجود منفوری شد.

به دختر خاله های جوجو رسیدم که مثل ایتام نشسته بودن وسط خونه. داشتن بلد بلند میخندیدن. ظاهراً موضوع شادی داشتن که اونجوری قهقه میزدن. خواستم حنا رو جلوی اونا نگیرم. اما یاد تصمیمم افتادم و یادم اومد که با تصمیم من وجو اینا دیگه مهم نیست. سینی رو جلوشون گرفتم. نه تبریکی گفتن و نه تشکری. برام مهم نبود. نمی خواستم فکر کنن وجودشون اونقدر مهم بوده که تونسته اوقات منو، بهترین شب زندگیمو خراب کنه. در واقع هم اونا مهم نبودن. جوجو احمق بود. جو گیر شد و گند زد به همه چیز. بهترین شب زندگی منو تبدیل به کریه ترین  خاطره عمرم کرد.

وقتی حنا گرفتن تموم شد برگشتم که بتمرگم سرجام دیدم به به. دختر دائی جوجونشسته سر جای من کنار جوجو. دست جوجو رو دو دستی گرفته توی دستش انگار بچه یتیم پیدا کرده و تند تند داشت حرف میزد در گوشش. (توضیحات لازمه هم اینه که این دختر دائیش حدود 6-35 سالست. 15 سالگی شوهر کرده بود و یه پسر 20 ساله داره. توی مراسم عروسیش به دلیل اینکه خانواده شوهرش مشروب خورده بودن و مردهاشون مست رفته بودن توی زنها ، دائی کوچیک جوجو به همراه مادر شوهرم اینا مراسمو ترک کرده بودن و این باعث چندین سال قهر بین پدر عروس و سایر خواهر و برادرها بود و عقده ای شده بود برای اونا به طوری که هنوزم که هنوزه بعد بیستو چند سال  هر وقت مشکلی بینشون پیش میاد به روی خواهر و برادرش میزنه که شما مراسم عروسی دخترمو بهم زدین و از این حرفها) حالا  دائی که جوجو طی یکسالی که من زن عقدی جوجو بودم رنگ خونه شو ندیدم مگر عید که به خواست مادر شوهرم همه جا منو برد عید دیدنی و خونه اون دائیش هم رفتیم و این دختر دائی رو جز در مراسم عروسی پسر دائی جوجو (اون یکی دائیش) ندیدم نمیدونم چه صنمی با جوجو داشت که اینطوری دایه دلسوز تر از مادر شده بود.

نفرتی که در وجودم بود به نهایش رسید و همونطور که به طرف صندلیم میرفتم به دختر دائیش نگاه میکردم. از سر جای من بلند شد و در حالی که پشت چشم هایه وق زدهشو برام نازک میکرد از جلوم رد شد. این حرکت دیگه endش بود. توی دلم گفتم نکنه جوجو قرار بوده شوهر این زنیکه قوزی بشه. (پشتش قوز داره) و از این فکر خنده ام گرفت. آخه همه دخترها یه جوری به من نگاه میکردن انگار تنها امید شوهر کردنشونو ازشون گرفتم در حالی که جوجو نه موجود خاصی بود و نه شرایط خاصی داشت و من اگر مناسبات روحی و روانی که در اون مدت یکسال با جوجو داشتم و کمک هایی که بهم کرده بود رو اگر در نظر نمیگرفتم شاید هیچ وقت زن همچین شخصی نمیشدم.

جوجو هم بعد رقصیدنمون و بی محلی که بهش کرده بودم تازه فهمیده بود چه غلطی کرده و تا کجا پیش رفته اخماش توی هم بود و خیلی معذب کنار من نشسته بود. ما رسم داریم که در شب حنابندون خرید هایه عروس و داماد رو نشون میدن. البته دلبخواهی هست و اگرم نباشه کسی چیزی نمیگه. اون شب هم من کنار جوجو نشسته بودم و در حالی که نفرت از اون تمام وجودمو به هم میپیچوند به خرید هایی که کلی با ذوق دنبالشون رفته بودیم نگاه میکردم. طبق رسم بعدش باید فامیل من به خونه جوجو اینا میرفتن و خرید هایی که ما برای جوجو خریده بودیم رو نشون بدن.

اونم تموم شد و مهمونا یکی یکی می اومدن تبریک میگفتن و من با حالی نذار باهاشون خداحافظی میکردم. البته مطمئنم مهمونا فقط میفهمیدن که ناراحتم اما وخامت اوضاعمو حدس هم نمیزدن. وقتی مامان جوجو اومد ازم خداحافظی کنه بغلم کرد و بوسیدمو گفت کاری نداری عزیزم؟؟ خودتو ناراحت نکن. و بازم منو بوسید. منم خودمو از بغلش بیرون آوردم و گفتم نه مامان به سلامت فقط لطفاً به جوجو بگین دیگه پاشو اینوری نذاره. نمی خوام دیگه ببینمش. اشک توی چشماش جمع شد و گفت نگووو. گفتم همین که گفتم مامان. دیگه نمی خوام ببینمش. و جوجو وقتی بلند شد از کنارم بره گفت خداحافظ. دستشو کشیدم و گوششو کنار دهنم آورد منم در گوشش گفتم دیگه اینجا پیدات نشه. نمی خوام ببینمت. اونم گفت حتما و رفت.

************

البته اینا خاطره هست.یه خاطره تلخ از دفتر زندگی منو جوجو. الان جوجومو خیلی دوست دارم. همه زندگی منه. هنوزم بعضی وقتا خیلی اذیت میکنه اما دلیل نمیشه که دل مهربونشو ندیده بگیرم. میدونم یه روزی زندگیی که به من قولشو داده برام میسازه و اون روز دیر نیست


 
 
فلاش بک 39
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٧
 

سلام

خوبین؟ فلاش بک ها یه کمی با تاخیر..

دیگه قسمتهایه آخرشه. اگه حدس زدین کی میمیره؟ کی با کی ازدواج میکنه؟

.

. 

مهمونهایه شهرستان هم برای ما هم برای جوجو اینا 3 روز زودتر از عروسی اومدن.

یه روز قبل از حنابندون خونه مامانم خیلی شلوغ شد. خونه مامانم اینا 3 خوابه بود که یکی از اتاقهاش اتاق من و خواهرم بود و ما در بدترین شرایط هم حاظر نبودیم اتاقمونو با کسی تقسیم کنیم. ما که خوب بیشتر من وگرنه خواهرک طفلی رو میشد بهش زور گفت. شب قبل از حنابندون تعداد مهمونا به اون حدی رسید که من مجبور شدم اتاقمو شریک بشم و چون حاظر نبودم انجامش بدم مامانم گفت زنگ بزنم جوجو بیاد و بریم خونه خودمون بخوابیم. اولش فکر کردم اشتباه شنیدم. اما بعد فهمیدم که خوب خونه مامان جوجو هم پر از مهمون هست. اونجا هم جا نیست و ما قرار شد بریم خونه خودمون.

سراینکه کجا بخوابیم با جوجو دعوامون شد. جوجو میگفت توی اتاقمون و روی تختمون تا شب عروسیمون نباید بخوابیم من خسته بودم و حوصله این قرتی بازی هارو نداشتم با عصبانیت بهش گفتم چه فرقی داره. و خلاصه در حالیه که جوجو قهر کرده بود روی تختمون خوابیدیم. بعدش دیدیم نمیشه پشتمونو بکنیم به هم اولین شبی که خونه خودمون بودیم آشتیانه شدیم و چون صبح زود باید برای کارهای آرایشگاه میرفتیم زود لالا کردیم.

صبح مامان جوجو بیدارمون کرد و زود یه صبحونه کوشولو بهمون داد و فرستادون خونه مامانم. اونجا که رفتیم لباسهامو با وسایل خواهرم برداشتیم و چون ماشین رو فروخته بودیم با ماشین عموی جوجو که به نظر من مرد خوبیه و من خوشم میاد بهش اما جوجو اینا خودشون میگن آدم خسیسیه و فقط برای خودش میخواد رفتیم آرایشگاه.خونه خواهرم شهرستان بود و اینجا آرایشگاه یکی از دوستاشو گرفته بود که اونجا کارمون رو انجام بدیم. از آرایش این جراحی  چندین ساعته نگم که تمام عروس ها خودشون تجربه کردن. خلاصه جوجو جونم هم برامون نهار نیاورد طفلی از بس درگیر کارها بود.ساعت 6 بود که اومد دنبالم. آرایشم رو خودم فکر میکردم خوب شده اما بعدن بابام که هیچوقت در این موردا نظر نمیده گفت این چه ریختی بود برات درست کرده بود. بدون آرایشت به این خوشگلی برای چی اونجوری کردی.

خلاصه با خواهرم و جوجو اومدیم خونه مامانم اینا. مهمونهای خودمون خیلی بودن. حدود 60  نفر بودن. بزن و بکوب و ... قرارمون با جوجو اینا این بود که ساعت 9 به مهمونا شام بدیم و ساعت 30/10 اونا بیان. برادرم و دائیم هنوز نرسیده بودن.

منم که مثلاً عروس بودم نشسته بودم و رقصیدن حضار رو تماشا میکردم. بالاخره شام آوردن و مهمونا شام خوردن. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید. هر چی بهم اصرار کردن نتونستم هیچی بخورم.شربتی هم که مامانم برام آورده بود از گلوم پائین نرفت. نمی تونم حالم رو براتون توصیف کنم. نگرانی تموم وجودمو گرفته بود. شک به اینکه دارم کار درستی میکنم یا نه. میدونم دیگه اون موقع بعد یک سال عقد بودن شک کار اشتباهیه اما دست خودم نبود. حتی الان که ازش حرف میزنم اون دلشوره مسخره همه وجودمو گرفته. از یادآوریش حالم بد میشه. سفره جمع شد و مهمونا دوباره شروع به پایکوبی کردن.

نزدیک اومدن جوجو اینا بود که داداشم و دائیم که قرار بود از شهرستان بیان رسیدن. برای اونا هم غذا کشیدن که توی آشپزخونه بخورن. برادر بزرگم مثل تمام مهمونی هایه شلوغ مسئول چایی بود.

استرس و ناراحتی اون شب مزخرف الان هم همه وجودمو گرفته. بالاخره ساعت موعود رسید و جوجو اینااومدن. بدونه اینکه ما با جوجو اینا هیچ قراری برای اینکه جدایی مهمونا چطور باشه داشته باشیم بابام برای اینکه مردها راحت باشن اونارو به اتاق داداشم اینا هدایت کرد. جوجو اومد کنارم نشست و حالمو پرسید. از اوضاع خونشون پرسیدم.

داشتیم حرف میزدیم که شنیدم بگید آقایون برن توی اون یکی اتاق میخواهیم برقصیم (خانواده جوجو) مامانم هم به داداشام و دائی هام و سایرین که توی آشپزخونه بودن گفت برن توی اتاق. اونا هم تخس بازی در آوردن و نرفتن. دیگه هر چی من با جوجو حرف میزدم اصلاً صدای منو نمیشنید. دخترخاله های جوجو مونده بودن وسط و منتظر بودن تا مکان از آقایون خالی بشه و بیان وسطو برقصن. حالا اگر من ندیده بودم توی عروسی ها چطورن و اهمیتی به حجاب نمیدن باورم میشد این اداها واقعیت داره. داشتم با جوجو حرف میزدم که یک دفعه عصبی از کنار من بلند شد و رفت طرف مامانم و با صدایی که تقریباً بلند و من توی اون شلوغی از فاصله 4 متری شنیدم چی گفت. خیلی عصبی از مامانم خواست که آقایون برن توی اتاق که فامیل های اونها میخوان برقصن و اومد کنار من نشست. صداش کردم و گفتم جوجویی تو کار نداشته باش مامان الان میفرستشون توی اتاق. تو بشین اینجا کنار من. اینجا بزرگتر از تو هم هست. اما جواب من اخم جوجو بود و روشو از من برگردوند.

خودم بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و از برادرام و دائی هام و سایرین خواستم برن توی اتاق. یکی دوتاشون رفتن اما داداش کوچیکم بازم موند که اونم بعد یه تشر شدید مامانم رفت. دائیم هم که طفلی تاره از راه رسید بود ته آشپرخونه روی زمین نشسته بود. برگشتم سر جام کنار جوجو نشستم.

 نگاهی به جمعیت کردم. خدایا همه داشتن نگاه میکردن. لبخندی زدم و در حالی که همه وجودم میلرزید برگشتم سمت جوجو و بهش گفتم جوجویی برگرد. همه دارن نگامون میکنن. جوجو بهم محل نذاشت و انگار تقصیر من بود که آقایون نمیرفتن توی اتاق یا انگار ما تضمین داده بودیم دختر خاله هاتون قرشونو نگه دارن بیارن خونه ما ما خونه خلوت داریم. میزنیم توی سر مهمونامون و میچپونیمشون توی اتاق تا دختر خاله های شما برقصن.

برای بار دوم به جوجو حرفمو زدم و اونم محل نذاشت. دفعه سوم که دیدم همه دارن خیلی بد بهمون نگاه میکنن گفتم جوجو اگر بر نگردی دیگه نگات نمیکنم. جوجو برنگشت و من هم برگشتم و پشتمو بهش کردم. یادم نمیاد بالاخره آقایون رفتن یا نه. دختر خاله های عتیقه اش رقصیدن یا نه... فقط یادمه مه مامان جوجو ومامان خودم فهمیدن که کار بین منو و جوجو بالا گرفته و به تلاطم افتادن که درستش کنن. اما من دیگه برام مهم نبود. حالا فهمیده بودم که دلشوره ام برای چی بود و اینکه نگرانیم بدون علت نبود. فهمیدم که اشتباه کردم. جوجو اونی که میگفت نبود. اونی که قرار بود خیلی کارها برای من بکنه. جوجو شب عروسی و حنابندونو که همه دامادها چشمشون هیچیو نمیبینه به جز عروسشون چشمش همه رو دید به جز من. به جرات میگم ارزش جوجو برام در اندازه ای نزول کرده بود که حاظر بودم با یه حبه انگور له شده عوضش کنم. جوجو بهم نشون داد که ارزشی براش ندارم و اون هم به سرعت برق و باد برام از ارزش ساقط شده بود. فقط خدا خدا میکردم زودتر تموم بشه.قبل از اینکه حنا بذارن کف دستمون قرار شد برقصیم . منو جوجو. اصلاً نگاش نمیکردم. جوجو میرقصید و دورم میچرخید. چند بار صدام کرد و خواست برگردم طرفش. دیر بود دیررر.


 
 
مرده شدم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٧
 

این پست مربوط به دیروزه که امروز ارسال میشه

سلام دوست جونام

این روزا همش میام و خبر از مردن خودم میدم.

روزگار بس به سختی میگذرد.

پنجشنبه  از شرکت زنگ شدم و به جوجو گفتم بره خونه مامانم اینا منم از راه برم اونجا. رفتم دیدم مامان جوجو صبح زود رفته خونه مامانم اینا و برای نهار و شب که قرار بود یه عالمه مهمون از شهرستان بیان قورمه سبزی پزیده بود.

ما نهار خوردیم و من کمی خونه رو تمیز کردم و تا عصر هم با مامانم بازی نمودیم که حوصله اش سر نره. عصر هم رفتم برای مامانی نازم یه دسته گل ناناز خریدم و صابون و شامپو و این چیزایی که میخواستو براش خریدم و هر چی دنبال فیله گوسفند برای کباب گشتم پیدا نشد که نشد. زنگ زدم مامان جوجو اومد برای تشخیص که اونم اومد و گفت موارد موجود مناسب نیست و اون رفت خونشون و منم برگشتم خونه مامان اینا و شام رو آماده کردم  و ساعت 9 شام خوردیم (مامان بزرگم خونمون بود و قبل از اومدن مهمونا شام خوردیم) ساعت 30/10بود که مهمونا رسیدن و تعدادشونم اضافه شده بود. برای اونا هم که 8 نفر  بودن مجدداً شام اوردم و بعدشم خواهرم و دوستش از کلاس اومدن که بعدشم برای اون 2 تا شام بردم و آخر شب در حالی که رو به موت بودم به علت کثرت مهمانان مامان گفت خواهرم و دوستش رو برای خواب ببرم خونمون. اون جینگیلی ها رو هم بردم خونه . با وجود خواب فراوان به علت اعتیاد 1 ساعت لاست دیدیم اونم با چشم نیمه باز انگار خدا آیه داده بود و بعد هم من مردم و جوجو همچنان بیدار بود.

فرداش ساعت 10 صبح بیدار شدم صبحانه آماده کردم. از سر و صدای ایجاد شده نه جوجو نه اون 2 تا جینگیلی بیدار نشدن. منم اول یه خلال دندن برداشتم و به قصد بیدار کردن جوجو رفتم. اما جوجویی ام خودش با زبون خوش بیدار شد و کار به جاهایه باریک نکشید. بعدشم با تائید جوجو  یکی از آهنگ هایه ساسی مانکن رو گذاشتم اما دیدم اون 2 تا بچه پررو به روی مبارکشون نمیارن در نتیجه با اخم رفتم و بیدارشون نمودم. خلاصه تا تکون بخورن ساعت شد 30/11 و من برای ساعت 12 رسیدم خونه مامان اینا که دیدم زن داداشم و دختر عموم (مهمونهایه دیشب) زحمت نهار رو کشیدن. بعدشم نهار خوردیم و کار هایه من شروع شد. از ساعت 2 قرار بود مهمونا برن منم همش حرص میخوردم که چرا نمیرن من خونه رو تمیز کنم و برم خونه یه دوش بگیرم و بیام. آخرشم ساعت 7 شب رفتن. منم به شدت عصبی بودم. که مامانم به آرامش دعوتم کرد. برای شب هم ماکارونی پزیدم با اعمال شاقه (2 نوع. چون داداشام پیاز و گوشت نمیخورن برای اونها رب و ادویه سرخ میکنم و جداگانه میپزم) بعدشم فیلمها رو دیدیم و اومدیم خونه و طبق مرض هر شب 2 ساعت لاست دیدیم و خوابیدیم . نتیجش اینکه هم خسته ام . هم خوابم میاد . هم سرم درد میکنه هم چون حموم نرفتم مثل این آدم شیپیشو ها سرم میخاره....

خدا کنه زودتر این روزا بگذره و مامانیم حالش خوب شه.

اومیدوارم همتون روزهایه خوبیو سپری کنید.

 


 
 
نیلوفر خسته
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه گلم 

خوبین؟؟ دلم هوارتا براتون تنگ شده بود.

 هنوزم خسته ام.  البته یه قسمتیش برمیگرده به گرد بودن مغزم. من که 2 شب قبل خوب نخوابیدم دیشب بعد از اینکه از خونه مامان اینا اومدم (ساعت 30/9) با جوجو نشستیم لاست دیدیم. نه اینکه الان لاست مد شده ما هم خواستیم عقب نمونیم. اولش قرار بود 1 قسمت ببینیم بعدش ساعت 15/1 شب دیدیم که بله 4 قسمت رو دیدیم.

منم زود خاموش کردم . میدونستم dvd دوم رو بذارم اونم تا آخرش میریم. لالائیدم.

مامانیم هم خوبه. ممنونم از همه محبتاتون.

دیگه حالمم داره از این بلاگ فا به هم میخوره و تصمیم برای انتقال دادن وبلاگم به بلاگ فا به طور کامل نقض شد. از دیروز 3 بار رفتم برای آتی و شالیزه و... پیغام بذارم. بیشعور پیغام میده شما نمیتونی پیغام بذاری...

خوب دیگه چی؟؟

فکر کنم فردا خونه مامان اینا حسابی شلوغ بشه. بابائیم هم فردا میاد.

دلم براش تنگه. زندگی با جوجو هم در آرامشه. فعلاً که جوجو بیچاره زن نداره. هر شب میریم خونه مامان اینا. من شام رو آماده میکنم بعضی شبا هم داداشم شام میپزه. قربون دستپختش برم که عالیه. بعدشم می آئیم خونه و من غش میکنم و جوجو هم یا فیلم میبینه یا اینترنت میره یا میخوابه. خیلی کم میبینمش.

دیروز از سر کار که رفتم خونه زالزالک خریده بودم. رفتم دیدم جوجویی خوابه. رفتم زالزالک شستم و اومدم دراز کشیدم کنارش. آروم بیدارش کردم. دلم میخواست یه کمی توی بغلش بخوابم.  اما وقت نبود. باید میرفتیم خونه مامان اینا. یه کمی زالزالک خوردیم و رفتیم یه گل خوشگل خریدیم و رفتیم خونه مامان اینا.

همین دیگه.  دوستایی که نیومدم بهتون سر بزنم به خدا نظر دونیتون برام باز نمیشه. آتی مخصوصاً برای تو که چند روزه دربدر وبلاگتم.

خوب. برای همتون آرزوی لحظات خوشیو دارم. آیدایی عزیزم. ورونیکا . آنا و سایر عروس هایه نانازی. مامان فاطمه گل با اون نی نی فندقیش. که فکر کنم به خاطر صور قبیحه همین روزاست که وبلاگشو فیلتر کنن. همه همتونو دوست دارم. بهترین آرزوهارو براتون دارم.

منو دعا کنید.

اینو ببینین  عاشقشم. خیلی ناناسه. هیچی مطلبی نداشتم که به این بخوره اما حال کردم شکلکشو بزام.

**********************************

 بعداْ نوشت: توی این آدرس میتونین اسمتونو به میخی ببینین

http://www.iranview.ir/download/pars.txt

اینم میخی اسم من


 
 
خدای مهربون رو سپاس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

در پی دریافت یک خبر تهدید کننده از آیدایی که خیلی مخلصشم اومدم قبل از جواب دادن به پیغامهایه با محبتتون اعلام کنم خدا رو شکر عمل مامانم مشکلی نداشت و الان حالش خوبه.

منم بد نیستم فقط از فرط خستگی عنقریبه که دار فانی رو وداع بگم.

خوب شد آیدا خانوم؟؟

اینم آپ سلامتی

آخه آدم با یه خسته بیمارستان مونده ، تازه مامان عمل کرده ، کمر دردی بیچاره اینقدر خشن رفتار میکنه؟؟

خوب دلم غنج رفته بود مهربونیهاتونو دیدم دلم خواست بیام تشکر کنم.

 


 
 
فلاش بک 38
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

3 هفته مونده بود به عروسی مستاجر رو که یکی از دوستهایه جوجو بود دیگه به زور بیرونش کردن. البته علت دیر رفتنش این بود که پول پیشش رو میخواست. بابای جوجو هم میگفت من از پدر زنت گرفتم به همونم میدم. خلاصه ماجراهایی داشتیم با اونا هم. به زور بیرونشون کردیم. بنایی باید اساسی انجام میشد اما زمان خیلی کم بود. و موجودی نقدی هم به صفر رسیده بود.

با کمک بابام که لطفش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم بنایی انجام شد. در واقع سمبل شد. یه روز هم برای خرید کاغذ دیواری و موکت رفتیم. قرار بود کف خونه رو سرامیک کنیم. اما زمان نداشتیم. چون پولش تفاوت خیلی زیادی با موکت نداشت که الان خدا رو شکر میکنم که سرامیک نکردیم.

برای خریدن پرده ها مامانم اندازه گیری پنجره هارو به جوجو اینا واگذار کرد که اونا زحمت اندازه گیری به خودشون ندادن و شفاهی اعلام کردن هر پنجره 5/1 متر عرض داره و 2 متر ارتفاع. وقتی با مامانم بعد 2 بار بازار رفتن، رفتیم و من بالاخره پارچه پرده رو پسندیدم دادیم دوختن و برای اولین بار منو و مامانم رفتیم پائین که ببینیم خونه در چه حالیه. یادمه اون موقع وسط بنایی بود. مامانم تا پنجره ها رو دید آه از نهادش برخواست. هر کدوم از پنجره ها 5/2 متر بود. جوجو و مامانش هم انگار اتفاق مهمی نیافتاده گفتن مهم نیست چین پرده رو کم میکنیم میرسه. من حالم از پرده کم چین به هم میخوره. خیلی هم سخت پسندیده بودم. برای پیدا کردن دوباره پارچه در حالی که 1 هفته بیشتر به عروسی فرصت نداشتیم با مامانم به بازار رفتیم. پیدا نشد که نشد. در آخر هم توی یه مغازه پیدا کردیم که کرم بود و من از کرم خوشم نمی اومد.

 مامانم گفت باید یکی دیگه انتخاب کنی. اما اون موقع همش این پرده شیشه ای ها اومده بود منم متنفر از این جنس پارچه گفتم همون حریر گیپور میخوام. هر چی گشتیم من هیچی نپسندیدم و در آخر ترجیح دادم پرده ام کم چین بشه اما شیشه ای نباشه. اون روز بغض کرده بودم توی بازار . ساعت 2 که دیگه به زور مامانمو برداشتم و قانعش کردم بریم خونه توی دلم هرچی فحش بلد بودم نثار جوجو کردم. و این شد که پرده های نازنینم کم چین شد. اما پارچه اش اونقدر خوشگل بود و خیاط اونقدر قشنگ والانشو درست کرد که خیلی معلوم نبود اما عقده اش توی دلم موند.

 یک هفته مونده به عروسی هم تازه ما رفتیم خرید عروسی. تند تند. مثل برق. صبح میرفتیم و شب می اومدیم. برای آرایشگاه هم خیالم راحت بود. قرار بود خواهرم آرایشم کنه. کارش رو دیده بودم خوب بود. البته اون موقع من هزینه اش برام مهم تر بود. فقط فکر این بودم که هزینه ها رو کم کنم جوجو اذیت نشه. برای فیلمبرداری هم پیش یکی از دوستهایه برادر شوهرم رفتیم که اون هم خیلی خوب برامون تموم شد.

بالاخره 4 روز مونده به عروسی خونه در میان کمک همه آماده شد.

شب قبلش مامان جوجو با کمک دختر خاله بزرگ جوجو (همون که گفتم عقد کرده  و طلاق گرفته بود و دختر خوبی بود) خونه رو تمیز کردن. فرداش ما رفتیم برای چیدن لوازم. ما شامل من و مامانم و خواهرهام و زندائی هام و خاله هام و مادر بزرگم و 2 تا خواهر شوهر خالم که مثلاً دکوراتورمون بود (که بعدها فهمیدم خودم خوش سلیقه ترم از اون )

تا زمانی که اثاث می چیدیم هیچ کسی از خانواده جوجو نیومد پائین. گذاشته بودن ما راحت باشیم و جداً هم دستشون درد نکنه. اما جوجوی عزیزم هم انگار نه انگار اینجا خونه ماست که چیده میشه و من اگر فرصت داشتم ترجیح میدادم همشو خودم با جوجو بچینم. جوجو کلاً از خونه رفت بیرون با یکی از دوستاش و تا ساعت 3 هم که مامانش گروه هلاک و خسته از کار ماهارو برای ناهار صدا کرد هیچ خبری ازش نبود.

آهان اینو یادم رفت که ما برای خونمون کولر خریده بودیم 2 هفته قبل از چیدن وسایل. من همش به جوجو گفتم یکیو بیار اینو وصل کنه که روز چیدن وسایل اذیت نشن از گرما. خونه کوچولو با اون همه آدم که فکر کنم 20 نفری میشدن... اما جوجو همش 2 سوته 2 سوته کرد تا آخرشم کولر وصل نشد برای اون روز. همه هلاک شدن از گرما.

 ناهار خوردیم و ساعت 4-5 بود که تمام خونه چیده شده بود. آشپزخونم مثل مغازه لوازم خونگی بود. کابینت های کم. اثاث من هیچ جایی نداشت. دوست نداشتم اونجوری باشه اما هم مامانم هم مامان جوجو مجبورم کردن بذارم اونجوری باشه. گفتن وقتی میان برای دیدن جهیزیه باید اینجوری باشه. الان هم که یادش می افتم حالم بد میشه.

از دست جوجو خیلی ناراحت بودم. میدونین که برای چیدن وسایل وجود یه مرد حتماً برای کارهایه مردونه لازمه اما جوجو رفت.

من دیگه محلش نذاشتم. عصر هم فامیل های جوجو اینا اومدن برای دیدن جهیزیم. مامان جوجو به جوجو 2 تا فرش 6 متری . یک سرویس قابلمه لعابی الیت - یک سرویس ماتیز 6 نفره - آب مرکبات گیری و یک سری قاشق و چنگال آلمانی داد که به  جز آب مرکبات گیری همشو سپرده بود خودم با مامانم رفتیم با سلیقه خودم خریدم که از همین جا اعلام میکنم خیلی دوستش دارم و جداً ازش ممنونم که گذاشت چیزیو بخرم که خودم دوست دارم.

طفلک نمیدونم چی حس کرده بود که همش اسفند دود میکرد و توی خونمون میچرخوند.

 از آشپزخونه که بگذریم با اینکه وسایلش قشنگ بود اما مغازه ای چیدن که همه ببینن سایر جاهایه خونمون خیلی قشنگ شده بود. من علاقه زیادی به گل دارم. همه میخندیدن و میگفتن خونتون عین گل فروشیه. از بس به همه در و دیوار گل آویزون بود. یه تابلو ون ان یکاد که کاشی 4 تکه بود و قاب mdf داشت هم به دیوار زدم و جای تمثال امام حسین (ع) رو هم خالی گذاشتم تا بیاد و باعث افتخار خونمون بشه. همه جهیزیه ام رو دیدن.

جداً مامانم سنگ تموم گذاشته بود. هیچ چیزی کم نبود. کلی تشکر کردن و تبریک گفتن. مخصوصاً زن دائی های جوجو همه جا حتی سرویس دستشویی رو هم دیدن و تائید کردن که زیباست و رفتن. و ما اونروز اونقدر درگیر بودیم که هیچ کس یادش نبود فیلم برداری کنیم.

جوجو هم غروب اومد ازم معذرت خواهی کرد. از دلم در نیومد اما دیگه چیزی به روی خودم نیاوردم.


 
 
فلاش بک 37
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

در طول 1 سال و یک ماهی که ما عقد کرده بودیم همیشه من و جوجو دعوا داشتیم سر اینکه اون بیاد خونه ما یا من برم خونه اونا. خوب من طبیعتاً محدودیت داشتم و جوجو نمیخواست اینو قبول کنه. از طرفی هم میخواستیم پیش هم باشیم از اون یکی طرفشم که نمیدونم کدوم طرفه بچه بودیم و مدام پاچه همو میگرفتیم.  جوجو میومد خونمون. شام میخورد بعدش میرفت. میگفت مامان اینها تنهان. داداششو آدم قبول نداشت. بهش میگفتم پس بعداً داداشت زن بگیره چی؟ ما بریم خونه خودمون چی؟؟ میگفت اون موقع اون میمونه. غلط میکنه نمونه.

الان داداش جوجو هر شب با دوستاش تا 12-1 نصف شب یا پارکن یا دارن تخته بازی میکنن یا برنامه مسافرت میریزن. اون موقع توی دوران عقدمون منو جوجو یه مسافرت تنهایی نداشتیم.

البته الان دیگه برام مهم نیست اما اون موقع خیلی دوست داشتم و غصه میخوردم. بیکاری جوجو هم نور علی نور . توی خونه با مامان و بابام درگیری سر کار جوجو و اینکه چرا نمیاد خونمون و بچه ننست. با جوجو سر اینکه بیکاره و چرا نمیاد خونمون و ... خلاصه خر تو خری بود بلا نسبت شما که میخونین. دوران عقد ما جهنمی بود برای خودش که البته بعضی ایامش هم بسیار شیرین بود.

مثلاً یه مشهد رفتیم با مامانم اینا که خیلی خوش گذشت. یه سفر ولایت رفتیم که مامان جوجو رو هم با خودمون بردیم و خونه خاله مامانم رفتیم که اونم خیلی خوب بود. مهمونی هایی خونه 2 تا از دائی های جوجو که همیشه خوش میگذشت و میگذره. و یه مهمونی هم خونه همون خاله جوجو با اون دخترهایه مشکوکش داشتیم که خیلی عجیب رفتار کردن و تحویل گرفتن که من بعداً هر چی فکر کردم دلیل اینهمه تغییر رفتارهایه ناگهانی اونا رو نمی فهمیدم. یه بار خوب بودن. چند بار بد.

توی یکی از مهمونی هایی که خونه دائی جوجو رفته بودیم همون زندائی جوجو که وصفشو براتون کردم وقتی در مورد مراسم و رسوم ما حرف میزدیم از من پرسید شما حنابندون رو چطوری برگزار میکنین؟ من گفتم از چه نظر؟ گفت جدایی خانوم ها و آقایون. گفتم تا  الان که هر چی داشتیم موقع مراسم حنا خانوما و آقایون جدا نبودن. گفت خوب تکلیف ما چی میشه؟ میخواهیم یه لباس راحت بپوشیم. برقصیم؟ گفتم شاید قبلش جدا بشه. اینو مامانم باید برنامه ریزی کنه اما اونچه که مسلمه برای مراسم حنا گذاشتن و این حرفها من برادرهایه خودم باید باشن. این نظر خودمه اما سایرین رو نمیدونم. اونم گفت با مامانت صحبت کن که یجوری برنامه ریزی کنه که ما هم راحت باشیم. اون روز من و جوجو تنهایی رفته بودیم به مادر بزرگ خدا بیامرز جوجو سر بزنیم . موقع برگشتن هم در مورد مسئله ای که زندایی جوجو مطرح کرد حرفی بین من و جوجو رد و بدل نشد به این هیچ شکی ندارم . چون همون موقع منتظر بودم ببینم جوجو چی میگه اما اون هیچی نگفت. اما الان جوجو میگه که اون موقع حرفهایی زده که بعداً توضیحشون میدم.

در زمان عقدمون چیزهایی که ناراحتم میکرد این بود که مامان جوجو افتاده بود روی دور اینو میخواستیم برای جوجو بگیریم. اونو میخواستیم برای جوجو بگیریم. جوجو با این اومد همسایه ها گفتن مبارکه جوجو و عروس جدیدت به هم میان منم گفتم عروسم نیست. اون یکی برای جوجو غش کرده بود و از این حرفهاا که وقتی به جوجو اعتراض کردم گفت خوب چرا مامان تو میگه اون اومد خاستگاریت این اومد خاستگاریت.

گفتم به کی گفته؟؟؟ گفت به مامان (مامان جوجو) گفتم به تو هم گفته؟؟ گفت نه. گفتم خوب. به من چه که مامانا میخوان هی به هم پز هایه مسخره بدن. برای چی مامانت میاد به من میگه که دعوامون شد. دعوای سخت. بحث هایه دیگه هم قاطی شد. این چی گفت. اون چی گفت. تو چیکار کردی. من چیکار کردم و ... اونقدر بالا گرفت که یه لحظه به خودم اومدم دیدم از جوجو متنفر شدم. هنوزم یادمه. با ماشین رفته بودیم بالایه کوهی که کنار شهرکمون هست. شب شده بود. بهش گفتم از ازدواج با من پشیمونی؟ گفت مثل تو. گفتم باشه. فردا میریم طلاق میگیریم. فردا بیا همون محضری که عقد کردیم. گفت باشه. بعدش هم از کوه اومدیم پائین . من گریه میکردم. به عمری که رفته بود. اعتمادی که صرف جوجو کرده بودم. جلوی خانوادم ایستاده بودم.  یادم نیست چی شد که آشتیانه شدیم و جوجو از دلم در آورد و شب هم اومد خونمون موند و دیگه کلی نازم کرد و معذرت خواهی و... اون یکباری هم که خواستیم بریم طلاق بگیریم به خیر گذشت.

مستاجری که توی خونه آینده ما نشسته بود قرار بود 3 ماه مونده به عروسی تخلیه کنه که ما بنایی کنیم. مامانم هم برای اینکه اثاثی که میخریم خراب نشه همه رو از همون راه بازار میبرد خونه جوجو اینا. مامانش طفلی اتاق خوابش رو تخلیه کرده بود و روز به روز وسایل زندگی آینده ما اونجا روی هم جمع میشد. با چه ذوقی میرفتیم میخریدیم. البته نه برای همش. برای مبل و سرویس خواب 3-4 بار رفتیم یافت آباد تا اونی که خواستیم رو پیدا کردیم.

طرح مبلمون رو جوجو پسندید و پارچه اش رو هم من انتخاب کردم که بازم به دلم نبود اما وقت هم نبود که بیشتر بگردیم. برای خرید ماشین لباس شویی و ماکروفر و یخچال فریزر و گاز و سرویس آرکوپال و دکوری هایه بوفه و آباژور پذیرایی و اتاق خواب  هم خودم رفتم.تمام وسایل برقی رو هم mulinex گرفت و  اما بقیه اش رو مامان طفلکم همشو خرید و آورد. تلوزیون رو هم خودمون پسندیدیم. قرار شد مامانم اینا برای کادوی پاتختی بهمون بدن. یه روز هم با جوجو رفتیم میزشو خریدیم که خیلی قشنگ شد و با هم ست شدن.

اون موقع 2-3 ماهی بود که از شرکت قبلی اومده بودم بیرون و جای جدید مشغول شدم. قرار بود برای کادوی مادر زن سلام مامان به جوجو یه تابلو فرش بده. من همیشه دلم  میخواست تمثال حضرت علی (ع) رو توی خونم داشته باشم. بهش گفتم همون رو بخره. یه روز مامانم و جوجو رفتن بازار فرش و بعدشم اومدن دنبال من شرکت جدید. وقتی با ذوق به تابلوی بسته بندی شده نگاه کردم و پرسیدم ببینم عکس کیو گرفتین. مامانم گفت. تمثال حضرت علی رو پیدا نکردیم. یه دونه بود خیلی کوچولو بود و بافتش هم بد بود. اما عوضش عکس یه آقا ی خوشگل رو برات خریدیم. بعد هم من به زود توی ماشین بازش کردم و دیدم تمثال مبارک امام حسین (ع) رو خریدن که از مامانم به خاطر زحماتش تشکر کردم. فکر کنم عکس این یکیو داشته باشم. عکسشو انشاله میذارم.

 هر چی به عروسی نزدیک تر میشدیم دعواهایه منو جوجو هم بیشتر میشد. هم به هم علاقه مند تر میشدیم. هر بار ازش میپرسیدم جوجو منو اندازه همون اول دوست داری؟؟ پیشونیمو میبوسید و میگفت خیلی بیشتر.

3 ماه مونده بود به عروسی. مامان غر میزد پس کی بنایی میکنن.

2 ماه مونده بود. مستاجر سر جاش بود و بنایی بی بنایی.

تالار هم نگفته بودیم.

1 ماه مونده بود مستاجر نرفته بود. تالار گرفتیم.


 
 
تبریکانه و التماسانه و آشتیانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

خوبین

خوب به سلامتی و میمنت خبر مامان شدن فاطمه جونم صبحمون رو گل مگلی کرد.  الهی قربونش برم من خدا بالاخره اجازه داد بیاد و مامان و بابای خوبشو شاد کنه.

خیلی خوشحالم. یکی از دعاهایه هر روز و شب ماه رمضونم بر آورده شد. انشاله یه نی نی ناز سالم زندگیشونو قشنگ تر از اونی که هست بکنه.

فردا صبح مامانم عمل قلب داره. بازم از همتون التماس دعا دارم. خودم باهاش میرم بیماستان.

با جوجو هم بالاخره آشتی کردم. طی مراسمی که در این 2-3 روز تعطیلی انجام شد جوجو اعتراف کرد که وظایفشو انجام نداده و قول داد بچه خوبی باشه که تا این لحظه هم چیزی ازش ندیدم اما خوب فعلاً هوا بهاری که نه مگه همون پائیزی چشه. پائیز بهترین هوارو داره. عاشقشم. (پائیزو میگما  )

خوب فعلاً برم. شاید اومدم تا غروب فلاش بک هم گذاشتم که این چند روز غیبتم بخونین حوصلتون سر نره.

یه مورد هم دیروز جوجو برام تعریف کرد براتون بگم بامزه است:

دیروز جوجو و باباش رفته بودن دادگاه. توی دادگاه یه آقاهه که لر هم بوده از جوجو خواهش میکنه که موبایلشو بده تا یه زنگ بزنه. جوجو هم بهش میده تا زنگ بزنه. اونم زنگ میزنه به پسرش و با عصبانیت پین کد موبالشو میپرسه و بعد که قطع میکنه به جوجو میگه اونوقت میگیم چرا برامون جک درست میکنن و بهمون میخندن. به این کره خر  (پسرش) گفتم که پین کد موبایل رو یه جا یادداشت کن که من یادم نره و در دسترسم باشه، احمق برداشته توی گوشی سیو کرده. حالا گوشیو خاموش کردن من چیکار کنم؟؟

خلاصه اینم یه خاطره از همشهری هایه ما بخندین و حالشو ببرین بعد بگین نیلوفر بده.


 
 
عید فطر مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
 

دوست جونام

عید همتون مبارک

امیدوارم طاعات و عباداتتون مورد قبول خدای مهربونم قرار گرفته باشه.

و هر چی که ازش خواستین بهتون بده.

بهترین عیدیو که گذروندین براتون آرزو میکنم.

امروز صبح هم خبر مامان شدن یکی از دوستهایه گلم رو شنیدم که دارم از ذوق روی صندلیم بال بال میزنم.

خیلی دلم میخواست الان براش یه جشن درست و حسابی بگیرم.

اما فعلاً وقت نیست.

 


 
 
برای مامانم دعا کنید
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام.

 ببخشید همتونو نگران کردم. دیروز میخواستم آپ کنم و بگم حالم خوبه اما فرصت نشد. بگم براتون از یکشنبه.

یکشنبه وقتی از شرکت رفتم خونه دیدم همه برقا خاموشه و جوجو خان هم خواب بود. مامان جوجو بعد ظهری روی موبایلم زنگ زده بود و برای شب دعوتمون کرده بود منم قبول کرده بودم. منم تا رسیدم خونه زود نمازمو خوندم و ولو شدم تا افطار بشه. خونه تاریک بود منم خسته. خوابم برد. بعدش با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. جوجو هم بیدار شد. اون گوشیو برنداشت. منم حال نداشتم همونجوری که روی کاناپه خوابیده بودم تکون هم نخوردم. ایندفعه با صدای در بیدار شدم که مامان جوجو طفلی اومده بود صدامون کنه. جوجو ایندفعه بیدار شد. مامانش گفت چرا نمیاین؟ جوجو گفت کجا.؟ مامانش گفت خونه ما. جوجو هم انگار نه انگار همیشه اونجاست وقتایی که من نیستم گفت کسی به من نگفته. منم محلش نذاشتم لباس پوشیدم و خودم رفتم بالا. . همه پرسیدن جوجو کو؟ گفتم نه اینکه بچم رفته از صبح بیل زده خستست ، خوابه. داداش جوجو رفت صداش کرد بازم نیومد. باباش خواست بره که مامانش گفت نمی خواد برای اگر میخواست میومد. پسر خاله جوجو هم خونه مامانش اینا بود. افطار کردیم و با برادر شوهرم تخته بازی کردیم و فیلم ها رو دیدیم تا ساعت 30/9 . بعدش موقع شام باز داداش جوجو رفت صداش کرد که نیومد. موقعی که اومد مامانش دعواش کرد که چرا از بیرون صداش کردی میرفتی داخل. منم با مامانش دعوا کردم که هر کسی بخواد بره مهمونی خودش میره. نمیرن بغلش کنن بیارن که. مامانشم انگار نه انگار در مورد یه مرد 27 ساله که خیر سرش مسئول یه خانوادست حرف میزنه با خنده گفت چه عیبی داره بغلش کنه بیاره؟ گفتم هیچ عیبی نداره فقط عیبش همین اخلاقهایه مزخرفیه که از بچتون میبینین و خدایی هم احساس کردم که از رفتار بچشون خجالت کشیدن چون دیگه هیچ کس اسمی هم از جوجو نیاورد. بعد شام هم پسر خاله و داداش جوجو هی اس ام اس خوندن و ما هم بلند بلند خندیدم. ساعت 10 هم من اومدم خونه خودمون دیدم جوجوی خنگ نشسته پای تلوزیون وبرای شام و افطار هم نیمرو درست کرده خورده. توی دلم گفتم لیاقتت همینه نه اون شام و افطار خوشمزه مامان. نمار خوندم و بعدشم خوابیدم.

برای سحر هم باز بیدار نشدم. بیدار که شدم اما فقط مسواک زدم و نماز خوندم و خوابیدم. چه خوابی دیدم. خواب دیدم جوجو بهم خیانت کرده. از خواب که پریدم دیدم سرش کنار بازوم روی زمینه. دلم میخواست بزنم توی صورتش. با نفرت نگاش کردم و بلندشدم آماده شدم رفتم سر کار.

دیروز عصر که رفتم خونه از توی حیاط دیدم صدای آهنگ بلندی داره از توی خونمون میاد. انگار عروسی بود. رفتم داخل دیدم جوجو تهنایی نشسته و داره نانای نانای نگاه میکنه. رفتم وضو گرفتم و جانمازمو برداشتم بردم توی اتاق. اونم خودش صدای آهنگو کم کرد. نماز ظهر رو که خوندم داشتم با خدا حرف میزدم که گریه ام گرفت . دراز کشیدم روی تخت تا کمی آروم تر شم و نماز عصرو بخونم که جوجو اومد توی اتاق فقط هم برای فضولی. هرچند وانمود کرد کار دیگه ای داره. منم بعدش که رفت نمازمو خوندم و رفتم برای آماده کردن افطار که دیدم داره چایی دم میکنه. منم رفتم بقیه وسایل افطار رو آماده کنم. چند دقیقه ای به اذان مونده بود که کانال تلوزیون رو عوض کرد و زد شبکه 3. منم حلیم رو توی ماکروفر گذاشتم و منتظر شدم گرم بشه. پشتم به جوجو بود و داشتم به پازل 300 تیکه ای که از مشهد خریده بودیم نگاه میکردم که جوجو از پشت بغلم کرد و گفت ناناز خودم با اون دل کوچولوت. نمیدونم چرا بازم زرتی بغض کردم. بهش گفتم دوستت ندارم . اونم منو برگردوند و گفت نمیتونی. گفتم دوستت ندارم که بازم همونی گریه زاری منو اونم موهامو نوازش کرد و اما با این تفاوت که من هنوزم دوستش نداشتم.

افطار کردیم. موقع افطار صورتشو آورد جلو 3 بار من بوسش نکردم. بعدش دیگه دلم سوخت جوابشو دادم که دیدم با کمال پرروئی گفت با اینکه تو خیلی نامردی و میخوایی سر به تن من نباشه اما من دوستت دارم.

خودشم میدونست خیلی چرت حرف زده چون وقتی خواستم جوابشو بدم نمیذاشت من حرف بزنم اما من حرفمو زدم و گفتم اگه همه دشمنیها مثل منه تو هم نخواه که سر به تن من باشه. من این دوست داشتنتو نمیخوام. بعدشم که سرم درد میکرد و کم کم تب کردم و ولو شدم. مامان جوجو هم اومد پائین. 1 ساعت نشست و رفت. منم انگار نه انگار تب دارم با کمال پرروئی نشستم با جوجو چیپس فلفلی خوردم و بعدشم دیگه مردم... اینقدر که برای اولین بار روز حسرتو ندیدم.

جوجو خیلی بهم مهربونی کرد اما حتی یه بارم نگفت ببخشید .

آخر شب گفت 3 بار منو بوس کردی کدومش به دلخواه خودت بوده؟؟ منم در عین صداقت گفتم هیچکدوم. که خنده اش گرفت و گفت تو غلط کردی. منم بیحال فقط نگاش کردم.

و اما........

دوست جونا به شدت نیازمند دعاهاتون هستم.

مامانم دوشنبه دیگه عمل قلب داره. براش دعا کنین. دیشب که فهمیدم اونقدر گریه کردم که چشمام داشت کور میشد.

تورو خدا دعا کنین.

در مورد بیکاری جوجو هم اونایی که فلاش بک ها رو خوندن و در جریان کامل وبلاگم هستن تا اخراج جوجو رو به علت اینکه دزد نبود از شرکتشون خبر دارن اما بعدش جوجو و باباش و داداشش قرار شد با هم کاری رو راه بندازن و دیگه برای خودشون کار کنن که فکر کنم اونم یکی دو ماه دیگه طول بکشه. اما من توقع داشتم که توی این 4-5 ماه جوجو بیکار نمونه که متاسفانه موند.


 
 
نیلوفر افسرده عصبانی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

امروز خیلی ناراحتم.

از دست کییی؟؟؟  خوب معلومه کی همیشه اذیتم میکنه؟ کی هست که اذیت میکنه و من نمیتونم ناراحتش کنم. هر کسی دیگه بود یه به درک بیشتر خرج وجودش نمیکردم.

جوجو جونم باز هم حادثه آفرید.

روزهایی که من سر کارم وقتی میخوام بیام از جوجومیخوام مثلاً فلان کار رو توی خونه انجام بده. غروب که میرم خونه بعضی هاشو انجام داده (راحت ها و فورس ماژور ها) بقیه اش هم مونده. وقتی بهش اعتراض میکنم میگه 2 سوته ناراحت نباش. جالب اینجاست که به من میگه تو خسته هستی بیا بشین . خودش که انجام نمیده انتظار داره منم بیام بشینم ور دل اون.

روز جمعه که مثلاً خیر سرم روز تعطیل من هست و باید کمی استراحت کنم  وقتی از خواب بیدار شدم مشغول کار شدم. جوجویی برای انجام یه گردهمایی رفت خونه مامانم اینا.  وقتی برگشت من دیگه در حال موت بودم (روزه هم بودم) میخواستم هال رو جارو بزنم و کارهام تموم بشه گفت بذار من میزنم. دیگه تا نماز خوندیم موقع افطار شد و رفتیم خونه مامان اینا. قرار بود دیروز اینکارو انجام بده. دیشب وقتی رفتیم خونه دیدم جوجو باز فقط ظرفهارو شسته و طبق معمول پای تلوزیون. انگار نه انگار که اونم توی این خونه زندگی میکنه.

چند روز قبل من به مامانیم پول داده بودم که بره برامون گوشت بگیره. آخه خودم نمیتونم . هم وقت هم تجربه ندارم و نتیجش خرید آشغاله.

البته جوجو رفته بود و گوشت ها رو هم از خونه مامان اینا آورده بود. وقتی رسیدم مامانم بهم زنگ زد و گفت آقاجون از مسافرت اومده و شب بیایین اینجا و من با اینکه حالم هم خیلی بد بود به هیچ طریقی نتونستم از زیرش در برم و نتیجش این شد که باز رفتیم خونه مامان اینا و ساعت 8 من گفتم باید برم گوشت ها رو خورد کنم. 10 دقیقه  بالای سر بابام و جوجو راه رفتم تا بازیشون تموم شد. بعدشم اومدیم خونه. به جوجو گفتم بیا کمکم کن با هم گوشتها رو خورد کنیم. در کمال ناباوری من گفت نه. الان فیلم ببینیم. بچم کمبود فیلم داره. از صبح تا شب کم فیلم میبینه. انتظار داشت فیلم ببینیم بعدش ساعت 1 نصف شب بشینیم گوشت خورد کنیم. اونم که فردا میخوابه تا ظهر . به درک که من صبح زودباید پاشم برم سر کار. منم اصلاً حرفی نزدم و رفتم بساط گوشت خورد کنی رو آوردم و مشغول شدم اونم با وقاحت تمام دراز کشید جلوی تلوزیون.  اونقدر ناراحت و عصبانی بودم که دستهام میلرزید. صدای تموم اون آدمایی که میگفتن مردی که بیکار باشه پشتش باد میخوره و ... همه توی سرم میپیچید. همش با خودم فکر میکردم آدم چقدر باید وقیح باشه که از صبح تا شب به هر دلیلی بیکار باشه . توی خونه باشه و عصر هم که زنش از سر کار اومد و کاری ازش خواست بگه فعلاً فیلم ببینیم. خیلییییییی ناراحت بودم. بعد نیم ساعت دیدم جوجو برگشت طرف من و زل زد بهم. نگاش نکردم. یعنی نمیتونستم  نگاش کنم. ازش متنفر شده بودم. اون دید غروب من حالم چقدر بد بود. میدونست گوشت رو نمیتونم بذارم توی یخچال بمونه. یه کم که نگاهم کرد و دید محلش نذاشتم بلند شد و رفت توی اتاق خوابید. به درک. اصلاً برام مهم نبود. در واقع ترجیح میدادم جلوی چشمم نباشه. منم همه گوشت هارو خورد کردم . شستم بسته بندی کردم . چرخ کردم. لیبل زدم ووو ساعت 11 تموم شد. بعدشم وضو گرفتم و وقتی رفتم توی اتاق برس بردارم موهامو شونه کنم دیدم خوابیده روی تخت و داره موبایل بازی میکنه. منم نماز خوندمو و رفتم پتومو آوردم  و همین که خواستم بخوابم دیدم اومد کامپیوتر رو روشن کرد و نشست پای اون. ساعت رو هم نزدیک اذان صبح کوک کردم که فقط بلند شم مسواک بزنم و نماز بخونم. همچین مردی لیاقت نداشت با اون خستگی پاشم براش سحری آماده کنم. اما مامان جوجو سحر تلفن زد صدای تلفن ما هم راحت میتونه سبب سکته باشه. منم جواب دادم بعدشم باز  خوابیدم و نمازم هم قضا شد و در این لحظه که از خشم لبریز میباشم چشم ندارم برای یک ثانیه هم جوجو رو ببینم و تا اطلاع ثانوی حالم ازش بهم میخوره.

 

نه اینکه فکر کنین یه گوشت خرد کردن منو کشته نهه. اما دلم از این میسوزه که یه آدم چقدر میتونه خودخواه باشه.جوجو شاید فکر میکنه این زرنگیه.  وقتی دیگران رو میبینم و خودم رو میبینم حالم خیلی بد میشه . خیلیییییییییییی

**********

بعداْ نوشت: چرا من دلم خوب نمیشه؟؟؟ دلم خیلیی گرفته. دلم میخواد گریه کنم. دلم خیلی هوای پارک طالقانیو داره. یادم نیست آخرین بار کی رفتم اونجا گریه

 


 
 
فال قرآن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام

خوفین؟ دلم تنگتون شده بود.

از کی تعریف نکردم؟؟ آهان یکشنبه که از سر کار رفتم خونه زودی نماز خوندم و با جوجو رفتیم کرج خونه عموی جوجو ختم قرآن بود. 1 ساعت بعد افطار رسیدیم. بعدشم همه به من غر زدن چرا دیر اومدین منم مثل خودشون به شوخی گفتم دلم خواسته و همه کلی خندیدن. بعدش عموی جوجو اومد بهم گفت که تازه شده مدیر دبیرستان و خواست کارهای حسابداریه اونجا رو قبول کنم.

من آخر اعتماد به نفس. با اینکه اصلاً نمیدونستم چیه قبول کردم. (البته به پشت گرمیه بابام که حسابدار آموزش و پرورش بوده) بعدشم عمه جوجو برای فردا شب دعوتمون کرد که عذر خواهی کردیم که خودمون نذری داریم (همون آش کذایی) و شب هم برای خواب رفتیم خونه بابا بزرگم اینا که تازه خونشونو آوردن کرج. رفتیم دیدم اون خالم که مامان شده هم اونجاست. تا خود صبح بیدار بودیم با اون و حرف زدیم. احیا هم  فقط به چونه زدن گذشت. البته من یه تسبیح گرفته بودم دستم و همونطور ی که واژگون افتاده بودم وقتهایی که اون حرف میزد ذکر میگفتم. صبح هم سحری خوردیم و ساعت 6 صبح لالائیدیم. ساعت 11 جوجو بیدارم کرد که زود باش بریم که اگه دیر کنیم روزه هامون قبول نیست. زودی راه افتادیم و اومدیم خونه. آشو هم برای عصر آماده کردم. مامانیم هم اومد خونمون. آش هم جای همتون خالی خیلی خوب شده بود. . سه شنبه اتفاق خاصی نیافتاد و همچنین 4 شنبه.

اما بگم از پنجشنبه.

اول ترشم بگم در مورد مطلبی که میخوام تعریف کنم به هیچ عنوان نمیخوام نصیحت بشنوم. (بچه درگیری داره با خودش)

خواهرم یه خانومی بهمون معرفی کرد که فال قرآن میگرفت. ظهر پنجشنبه هم منو و مامانم و مامان جوجو و خواهرم رفتیم پیش این خانوم. یه حرف هایی میزد مو به تنم سیخ شده بود. به خواهرم گفت عصر ها حمام نرو که محیط اجنه رو به هم زدی و اونا احاطه ات کردن. شاید ظاهر حرف مسخره باشه اما وقتی من سوال کردم گفت جن ها از زمان اذان یا همون غروب تا حدود آخر شب در تمام حمام ها هستن و سفارش شده که در این ساعتها حمام نرین و محیط اوها رو به هم نزنین. خیلی حرفها زد که ما همه شاخ در آورده بودیم. برای مامانم که فال گرفتیم گفت نوه داری؟ مامانم گفت بله . گفت خیلی دوستش میداری. نوه دختریه؟ مامان گفت نه. گفت پس اون نیست. نوه دختریه. اونقدره شیرین زبون و ناناس میشه که همه میمیرن براش و من کلی به خودم گرفتم.

مامان جوجو هم میخواست برای بابای جوجو بگیره که توی تفال اون هم دراومد که چشمش خیلی دنبال نوه هست که مامان جوجو که سقلمه میزد به من میگفت با توه. منم میگفتم بیخود.

خلاصه ما هم وسوسه شدیم که تفالی در وکنیم که گفت بلللللله اون بچه ناناسه مال شماست. اونقده شیرین و آتیش پاره میشه که همش باید براش صدقه بدین و گفت خونه میخریم و جالب ترین جاش اینجا بود که به من گفت یکی هست مثل سگ پشت سرت واق واق میکنه. میشناسی؟؟ من اولش گفتم نهه. من  که با کسی کاری ندارم. یک دفعه یاد این خانوم همکار نمک به ح..وم افتادم که دقیقاً مصداق حرفی بود که خانومه زد. بهش گفتم. آیه ای گفت بخونم که زبونش میخ بشه که الهی لال بشه واسه همیشه انقدر پشت سر همه حرف نزنه زنیکه عقده ای ترشیده 50 ساله.

جمعه صبح هم ساعت 11 بیدار گردیدیم. من تا عصر پروژه پاک کردن یخچال داشتم و تمیزکاری بعدشم رفتیم خونه مامان اینا و الانم که اینجام.

واییییی دلم اونقدر ضعف میره که دارم میمیرم. فکر کنم ظهر که این نا مسلمونا بیان بشینن کنارم ناهار بخورن جونم در بیاد.

 

*******************************************

پ . ن: سمیه جون وبلاگ ساختی در حد تیم ملی. خوشمزه اما سرعت اینترنت من حتی در زمان ۱۰ دقیقه هم نتونست بازش کنه. دیگه خودت ببین چیکارش میکنی که ما هم بیائیم و فیض ببریم


 
 
ختم قرآن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام

آیدا جونم یه برنامه ختم قرآن برای امشب گذاشته و خیلی هم بابتش زحمت کشیده که انشاله جایزش خوشبختی مادام العمرش با لئو باشه و سلامتیشون.

٣ جز (٢٠ و ٢١ و ٢٢) هنوز به کسی تعلق نگرفته.

اگر داوطلب هستین توی این ختم قرآن شرکت کنین لطفاً خبر بدین تا لیست آیدا جونم تکمیل بشه.

انشاله امشب بهترین چیزهارو از خدا مهربون بگیرین .

 

***************************

جزء ۲۲......... سارا جون

جزء ۲۱.........دوست خواهرم

جزء ۲۰........ ستاره جونم