Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
نامرئی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧
 

یه عالمه روز پیش مرضیه جون منو دعوت کرده به بازی نامرئی ، امروز که اعتصاب کردم و فقط دارم از صبح وبلاگ میخونم حین خوندن وبلاگش دیدم.

من اگه نامرئی بودم:

خدایی اولین کاری که میکردم این زنیکه پیر پاتالو انقد میزدم تا بمیره و عالمی از شرش راحت بشن.

بعدش میرفتم یه عالمه پول از بانکها بر میداشتم و میدادم به همه اونایی که همیشه دلم خواسته بتونم کمکشون کنم اما نداشتم.

بعدش میرفتم شهرداری محلمون و جواز مغازه ای که جوجو ساخته رو صادر میکردم.

بعد میرفتم همه نمره هامو توی دانشگاه درست میکردم تا دیگه لازم نباشه انقد عذاب بکشم و مدرک کوفتیمو میدادن.

بعدش میرفتم همه  همه دوستهای وبلاگیمو میدیدم.

بعدش میرفتم ببینم کسایی که باهاشون سر و کار دارم و توی زندگیم هستن پشت سرم چی میگن (کما اینکه تقریباً میدونم هر کسی از اطرافیانم چه نظری در موردم داره)

آهان یادم اومد میرفتم حرم اما رضا و میچسبیدم به ضریحش و تا میتونستم دلمو سبک میکردم.

مطمئنم کربلا و شام هم میرفتم.

کوپنم تموم شد یا هنوزم میتونم کاری انجام بدم؟؟؟

 

راستش اولش فکر کردم هیچ کاری نیست که بخوام نامرئی باشم وانجام بدم اما الان میبینم اگر نامرئی بودم چه کارهایی که نمیکردم.

من این سوال نامرئی رو از جوجو هم پرسیدم.

جوابی داد بس خطرناک اما من با حذف مینویسم.

گفت تنها کاری که اگر نامرئی بود انجام میداد میرفت ... رو میکشت تا همه مردم ایران رو از شرش راحت کنه.

هیچ کس رو هم به بازی دعوت نمیکنم چون همه دعوت شده بودن.

 

بعداْ نوشت: من تمام کسانی رو که وبلاگم رو میخونن و این بازی رو انجام ندادن به این بازی دعوت میکنم.

 


 
 
فلاش بک 45
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

هنوز توی ترافیک ماشین های جلویی بودیم و نتونسته بودیم از در تالار حرکت کنیم که آقای فیلمبردار اومد و زد به شیشه و لیت های عروسی رو به جوجو داد. اونم دادشون به من. زود بازشون کردم ببینم از کدوم عکس استفاده کرده. ااااا ه ه ه ه  از مزخرف ترین عکسی که انداخته بودیم استفاده کرده بود. اما بیخیال شدم و یادم اومد که عکسهایه آتلیه همش قشنگه البته بازم اگر از اخم من فاکتور میگرفتیم و از عکس ها حذف میشدم که دیگه عالی بود.

بالاخره حرکت کردیم. به محض اینکه آماده باش آقایون رو دیدم به جوجو اخطار دادم که آروم بره.

 

توضیحات: جوجوی نانازی من دست فرمونی داره در حد فرمول یک بدون اغراق میگم. اما به شدت اهل ویراژ دادن و لایی کشیدنه. در این کار هم خیلی استاده. میدونم هنر نیست و خیلی وقتا این افراد مزاحمت هایی برای اطرافیانشون ایجاد میکنن اما جوجو همیشه مواظبه مگر اینکه از دستش در بره.

 

خلاصه آغاز برنامشون با هنر نمایی یکی از دوستهایه جوجو با موتور سیکلت شروع شد که خوشبختانه به دلیل نبودن فضای کافی زود تموم شد بعدشم که جوجو با سرعت از جمعیت دور شد و همه مثل لشگر چین به دنبالش. من هی آروم گفتم جوجو یواش ،آروم برو ، نکن اینجوری ، بچه ها روی لبه پنجره ها نشستن یواش برو که دیدم اثر نکرد یه جیغ بلند زدم و لیت ها رو که هنوز توی دستم بود پرت کردم طرفش. لیت ها توی صورتش خورد و افتاد کف ماشین. جوجو که از حرکتم ترسیده بود گفت چی شد؟؟ گفتم دیوونه بهت میگم یواش. اگه یکی یه چیزیش بشه اوقاتم گ... تر از اینی که هست میشه. دیگه جوجو هم مثلاً  سعی کرد آروم بره. 2 سری بچه ها ماشین ها رو نگه داشتن و توی خیابون رقصیدن. یکیش توی اتتوبان همت بود و یکی دیگه هم توی میدون بزرگ محله خودمون. ماشین های دیگه هم نگه داشته بودن و دست میزدن و بوق میزدنو تبریک میگفتن. خوشحال بودم از اینکه میدیم مردم از شادی ما شادن. بعدشم رفتیم در خونه مامانم اینا . که اونجا بازم جوجو هنرنمائیش گل کرد و یه حرکاتی با ماشین در آورد که به شدت اعصابمو رو خورد کرد و در اثر یکی از حرکتهایه شدید ماشین رگ پشت کمرم گرفت که بعداً فهمیدم عصب سیاتیک بود و هنوزم که هنوزه خوب نشده و هر حرکت ناگهانی و بلند کردن هر چیزی که کمی سنگین باشه باعث میشه بگیره و پدرمو در بیاره.

خونه مامانم اینا. یه 60-70 تا عکس هم  گرفتیم. بغض کرده بودم. تمام عکسهام اشکیه. بعدشم آقاجونم اومد دست به دستمون داد (جوجو که همش دستمو گرفته بود بابام اومد بازش کرد دوباره بستش ) بعدشم دعا خوند و مامانم و برادر بزگم هم از زیر قرآن ردمون کردن. این مراسم ها حدود 1 ساعتی طول کشید. آقایون پسر ها هنوزم داشتن بیرون توی کوچه میرقصیدن. خداحافظی کردنم خودش فیلمی بود. گریه زاریی همه راه انداخته بودن که بیا و ببین خودم از همه بدتر. بالاخره رضایت دادم که بریم. از پله ها که پائین می اومدیم دیدم مامان جوجو از خونه خودشون اومده بود دنبالمون. نگران شده بود چرا دیر کردیم. بوسم کرد و اونم مثل جوجو اون یکی بازومو گرفت. 2 تا دامادداشتم. سوار ماشین شدیم و باز جماعت با ما راه افتادن و برای بدرقه من به خونه جوجو اینا اومدن. به جای خونه خودمون رفتیم خونه بابای جوجو. باز اونجا همه رقصیدن. منو گریان رو هم به رقص وا داشتن. اون موقع که حال درستی نداشتم اما بعداً توی فیلم دیدم که با برادر و بابا و مامان جوجو رقصیدم. با خاله هام و ...

خلاصه مامانم اینا با چشمهای اشکی  خداحافظی کردن و منم خسته و مرده ولو شدم روی مبل. جوجو رو صدا کردم و خواستم بریم خونه خودمون.  رفتیم . مامان و بابای جوجو با اسفند و قرآن درو باز کردن و فیلمبردار یک ساعتی هم اونجا پدرمونو در آورد. باورتون نمیشه اگه بگم اون قسمت رقص تانگوی مشترک برای همه عروس داماد ها رو من رسماً خواب بودم. 5-6 تا از عکسهایی که توی خونمون انداخت چشمهای من یه ذره بازه. انگار با مشت و لگد از خواب بیدارم کردن و به زور ازم عکس گرفتن. آخرش دیدم دختره ول نمیکنه به جوجوگفتم بگو این بره گم شه خستم کرد. جوجو هم بهش گفت بسه و اونم رفت گورشو گم کرد. دلیل عصبانیتم از فیلمبردار رو توی فلاش بکهای قبلی گفتم اما بازم میگم من که خودم به خاطر اتفاق شب قبل خیلی عصبی بودم. خیلی جاها هم دیدم و شنیدم که فیلمبردار باید خوشرو باشه و عروس و داماد رو سر شوق بیاره نه که با گفتن کلمات مزخرف و چشم ابرو اومدن اعصابشونو خورد کنه. دختره احمق یه جوری با من حرف میزد انگار من نوکر باباشم و یادش رفته بود اون باید در خدمت ما باشه. خدا نکنه اما بایددر موقعیتش قرار بگیرین تا بفهمین من چی میگم.

روی مبل نشستم و همونجا خوابم برد. در واقع بیهوش شدم. جوجو اومد بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم وخودش رفت خوابید . البته یه کوچولو توی باز کردن اون همه سوزن و میخ و ... که توی سرم  بود کمک کرد اما اونجایی که دیگه خیلی کار گره خورده بود خسته شد و خوابید. منم با بدبختی موهامو باز کردم و یه دوش گرفتم و مردم.

 

*********************************

الان این زنیکه پیر خرفت اومد اعصابمو اونقدر ریخت به هم که دستهام از عصبانیت یخ کرده و داره میلرزه . بنابراین از گذاشتن شکلک معذورم.


 
 
دندان درد
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
 

سلام دوستام 

خوبین؟؟ من که اصلاً خوب نیستم. دندون درد کشته منو.

 پنج شنبه که رفتم خونه رفتیم خونه مامان جوجو نهار خوردیم. من از صبح پنجشنبه دندون درد داشتم. مامانش 2 تا مسکن بهم داد. منم وقتی اومدم خونمون به جای اینکه حاضر بشم برم دندون پزشکی به جوجو گفتم پتوی منو بیار سردمه (هنوز بخاریمونو نذاشتیم ) زیر پتو رفتن همانا و مثل این معتادا خوابیدن تا غروب همانا . وقتی بیدار شدم ساعت 6 عصر بود. دیدم جوجو هم به جای اینکه منو بیدار کنه بریم دکتر خودشم خوابیده بود.

 بعدش دیدم نخیر اثر قرصها خیلی خوب بوده و برای بار هزارم مرتکب این اشتباه شدم و تنبلی کردم و نرفتم دندون پزشکی. شب هم رفتیم خونه مامانم اینا. ساعت 30/10 شب هم داداشم از شهرستان اومد. ماشینشو آورده بود بفروشه بریم برای اون داداش کوچولولم که همراه لیلی فراری بودن  ماشین بخریم. تا اینا بله برون بشن. بعدش بابام سر فرصت زمینشو بفروشه و برای برادر بزرگم ماشینشو دوباره بخره. آخه بابای لیلی به داداشم گفته کارتو ردیف کن. ماشین هم داشته باش بعدش بیا خاستگاری . داداشمم باید تمام فرمایشات رو انجام بده. ضمناً Roa هم به کلاسش نمیخوره و حتماً باید یه ضرر چند ملیونی بذاره روی دست بابای بیچاره ام و GLX بخره.

اوه کلی از مرحله پرت شدم. از بس این بچه اعصابمونو خورد کرده.

خلاصه پنجشنبه شب هم 3 تا مسکن خوردم که مثلاً بخوابم. اما تا صبح از درد چشم به هم نذاشتم. نه اسپری لیدوکائین نه بروفن و نه هیچ کوفت و زهرماری بهم اثر نکرد. بالاخره 30/8 صبح جمعه با آه و ناله جوجو رو بیدار کردم و رفتیم دندون پزشکی یافتیدیم. که گفتن میتونم دندونمو نگه دارم و یه کوچولو عصب کشی کرد اما چون عفونت داشت گفت نمیتونه پانسمان کنه و روشو باز گذاشته که امروز برم عصب کشی رو تموم کنم و برای یک هفته پانسمان بشه. الانم دارم از درد مرده میشم.

بعدشم دکتره گفت که یکی از دندون هامو باید بکشم. بقیه اش هم با 350 هزار تومان درست میکنه. البته من فکر میکنم کامل ندیده دندونمو باید خیلی بیشتر از این حرفها بشه. و ازاون بدتر اینه که فعلاً این پولو نداریم و من هم قصد کردم و باید دندونمو درست کنم. حالا بگین از کجا پول بیارم؟؟؟ 

میدونم خدا جونم برام جور میکنه. خدای من خیلی بزرگه و میدونه دارم از درد می میرم 

خدایا آییییییییییی دندونمممممم

اما به جون خودم ایندفعه هر جوری شده درستش میکنم.

دعا کنین از آسمون پول بیاد.


 
 
رای گیری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گل و مهربونم

خوبین؟؟ قول قول میدم زود بیام قسمت آخر فلاش بک رو بذارم. اما چیزی که الان به خاطرش آپ کردم اینه که میخوام نظر شما رو در مورد قالب جدید بدونم. میدونم خیلی از شماها مثل خودم شاغل هستین و از توی اداره میخونین وبلاگ رو. میخوام برای شما مشکل نباشه. این قالب خیلی مطابق سلیقه خودم نیست. من از قالب تیره بدم میاد. این دختره هم با اینکه خوشکله اما هیچ شباهتی نه به خودم به به شخصیتم نداره . من فکر میکنم حتی قالب انتخابی هم باید به شخصیت آدم نزدیک باشه که بیانگر احساساتش باشه. اما خوب از همه قالب هایی که دیدم باز بهتر بود تا سر حوصله یکی بهتر پیدا کنم یا اگر شما بخواین همون قالب قبلیو میذارم. همتون مبارک باشه گفتین اما نگفتین خوب هست یا نه.

ممنون میشم ازتون دوستای خوبم.

 

بعداْ نوشت: فعلاْ از قالب امیر (ما زنده به آنیم .. ) استفاده میکنم تا بعد. دخمل خوشگله مردود شد. نیشخند

ممنونم از نظرات خوبتون. قلب


 
 
برگشتم برای .... تبریک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 

سلام دوستایه گلم

برگشتم.

جایی نرفته بودم.اتفاقی هم نیافتاده بود. یه کم بی حوصله بودم. یه کمی خیلی زیاد کارم زیاد شده و مثل قبل فرصت ندارم که بیام نت. دلم برای همتون تنگ شده بود. امروز به مناسبت تولد اما رضا (ع) دیگه باید می اومدم. و البته دلم هم برای همتون تنگ شده بود.

تبریک میگم تولد اما رضا (ع) رو به تمامی کسایی که دلشون براش می تپه و مثل الان من ارجح ترین خواسته شون زیارت اما رضاست.

انشاله عیدی هایه خیلی خیلی خوب ازش بگیرین. حتی اونایی که دلتون براش نمی تپه. البته انشاله به این همکارهایه بی شعور من عیدی نده. هر چند اون انقدر مهربونه که به مغزفندقی اینا که از صبح تا بش مسخرش میکنن نگاه میکنه و اینو پای ... میزنه.

خوب.

این روزها دلم گرفته بود. خیلی زیاد.

جوجوی من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به مسائل حقوقی مسئله آموز ١٠٠ وکیل شد 

منظور نظرم این بود که پیرو مریضی مامان و اثاث کشی که من جوجو رو نمی دیدم حالا جوجو خان غرق در کتنابهای قانون به جنگ دیو ٧ سر   ش* ه* ر* د* ا* ر* ی میره.

بعدشم این که داداشیم که قرار بود با لیلی فرار کنه ٢ شب قبل دست به این مهم زدن البته برای بار دوم. و دیروز در پی غلط کردن پدر لیلی  و مریضی قلبیش با وساطت مامان فوراً لیلی رو تحویل بابا ننه محترمش دادن تا اطلاع ثانوی از طرف اونا برن برای خاستگاری. خدا رو شکر به خوبی و خوشی تموم شد. البته فعلاً.

بعد هم قراره که امروز یه عیدی خوب ، یعنی ٢ تا عیدی خوب از امام رضا بگیریم که انشاله نا امیدمون نکنه.  

همین. دیگه برم به کارهام برسم.

****************

خدا نوشت: خدای مهربونم ، من میدونم خیلی بی شعور و نفهم و ناشکرم. منو ببخش . خدایا منو ببخش. خدایا لطفتو ازم دریغ نکن. خدایا میدونی اگر امیدم به لطف تو نبود تا حالا هزار باره سر به بیابون گذاشته بودم.

خدایا تو با لطف و کرم و بزرگی خودت با من رفتار کن . نه با عدلت. اونیو که شایسته بزرگیته به من بده نه اونیو که من لیاقتشو دارم. خدایا خیلی دوستت دارم. خیلی چاکرتم. خدایا دست جوجومو بگیر. کمکش کن. خدایا اونم خیلی بهت امیدواره. کمکش کن .


 
 
نیست میشویم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
 

سلام دوست جونام خوبین؟؟

با اجازتون یه مدتی نیست میشویم. یه مدت کوتاه. تا ببینیم خدا چی میخواد.

مواظب خودتون باشید. شیطونی هم نکنید.

 - فاطمه خیلی نگرانت بودم نیومدی.

- سایر دوستهایه خوبم بر میگردم و محبت هاتونو جبران میکنم.

- آتی دوستم کجایی؟؟ نمیگی نگرانت میشم؟؟

شهرزاد جونم ، دوست خوبم انشاله وقتی برگشتم آخرین قسمت فلاش بک رو براتون میذارم.


 
 
فلاش بک 44
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

در بین مسیری که از آرایشگاه به آتلیه میرفتیم ماشین هایه زیادی بهمون ابراز احساسات کردن اما 2 تا شون از همه جالب تر بود. یکی پشت چراغ قرمز بود که یه ماشین که 2 تا دختر و 2 تا پسر توش بودن شروع کردن به سوت زدن و رقصیدن و با صدای بلند تبریک میگفتن .

یکی دیگه در مسیر بود که وقتی می اومدیم دیدیم یکی داره پشت سرمون بوق میزنه. وقتی از کنارمون رد شد دیدیم یه حاجی آقاست. از اینا که یقه اشو تا زیر گلو بسته بود و یه عالمه ریش. وقتی از کنارمون رد شد شروع کرد به دست زدن و دستشو برامون تکون داد و رفت. شرینی این برخوردها یه کمی تلخی وجودمو کم کرده بود. برای همینم الان که جوجو ماشین عروس میبینه و براشون بوق میزنه من دیگه مخالفت نمیکنم.

 خلاصه بالاخره به تالار رسیدیم.  وقتی وارد قسمت خانوما شدیم هنوز خیلی از جمعیت نیومده بودن. به اتاق عقد رفتیم و عقد سوری گرفتیم و همه اقوام که موقع عقدمون نبودن کادو دادن و عکس گرفتیم و ساعت 7 بود که به سالن اصلی برگشتیم. با تمام مهمونها سلام و علیک این چیزااا و وقتی نشستم روی صندلیم احساس کردم الانه که بیهوش بشم. خستگی به معنای واقعی داشت منو از پا درمی آورد.

 دختر خاله ها و دختر دائی های جوجو پریدن وسط و شروع کردن به رقصیدن. هنوز سر جام داشتم با سایر اقوام سلام و علیک میکردم که دختر دائی جوجو   که معرف حضورتون هست و کلی از گل کاری شب حنابندونش براتون تعریف کردم اومد و به جوجو گفت بیائید با ما برقصیم. انگار نه انگار ما تازه از راه رسیده بودیم. جوجو هم که تا یک دقیقه پیشش داشت بهم مبگفت خسته ام و خوابم میاد یه دفعه خستگیش پرید و گفت می آیی برقصیم؟؟ گفتم نه. گفت چرا؟؟ گفتم خسته ام. تازه از راه رسیدم. بذار نفسم جا بیاد. جوجو هم به دختر دائیش که همونجا مونده بود و زل زده بود به ما گفت نه. الان نمیرقصیم. بذار یه کمی خستگیمون در بره. اونم برگشت رفت پیش بقیه دخترا و بعد یه چیزی بهش گفتن اونم برگشت اومد به جوجو گفت تو بیا با ما برقص.

این مدلشو دیگه ندیده بودم. خنده ام گرفت. توی هیچ فامیلی ندیده بودم در زمانی که عروس و داماد در یک سالن مشترک باشن یکیشون برقصه بدون اون یکی. اما اصلاً حرفی نزدم و دست جوجو رو ول کردم. جوجو هم دوباره دستمو گرفت و به دختر دائیش گفت نه منم نمی رقصم.  

باز تپش قلبم بالا رفت و احساس کردم قلبم الانه که از سینه ام بیاد بیرون. مثل اینکه بی شعوری و بی شرمی این جماعت حدی نداشت. زنیکه 150 سالش بود هنوز شعورش نمیرسید چی بگه. سعی کردم خودمو آروم کنم. یعنی فقط اگه جوجو میرفت برقصه دیگه برای همیشه باید قید منو میزد. اما نرفت. همش به خودم میگفتم چه مرگته. جوجو که نرفته اما از تصور حرفی که زده بودن حالم بد شده بود. میدونم شاید الان فکر کنین حرف مهمی نبوده اما برای من وقتی در ادامه بساط شب قبلش قرار میگرفت خیلی مهم بود. کم کم شکم داشت به یقین تبدیل میشد که بدشون نمیاد عروسی رو بهم بزنن.

خواهرها و خاله های و اقوام منم اومدن وسط شلوغ شد 3-4 تا آهنگ گذشت و بعدشم منو جوجو نانای کردیمو و جوجو هم رفت توی سالن آقایونو وبعدش هم از صدای خواننده فهمیدم که داره اونجا خودکشی میکنه. من همیشه دوست داشتم داماد سنگین باشه و خیلی شب عروسیش نرقصه اما جوجوهمیشه میگفت من شب عروسیم از اول تا آخرش میرقصم و انصافاً هم همین کارو کرد.

 منم یه کمی با خالم رقصیدم و وقتی برگشتم دیدم جماعت دختر خاله ها و دختر دائی هایه جوجو که 10-12 نفری میشدن و سر 2 تا میز کنار هم هم نشسته بودن پشتشونو کرده بودن     و داشتن با هم حرف میزدن. دیگه برام محرز شده بود هم قرض دارن هم مرض. گفتم به درک . بمیرین از حسودی .

منم که قصد داشتم یه عروس سنگین باشم بیخیال شدم و کلی با خالم رقصیدم و بر عکس اقوام مادری جوجو (البته نه همشون ) اقوام پدریش خیلی خوشحال بودن و اصلاً 2 دستگی فاحشی رو که بوجود اومده بود ندیده گرفتن و کلی خوشحال بودن  و من اینو از چشماشون میفهمیدم.  بعد از چند تا آهنگ جوجو برگشت. اونقدر رقصیده بود که خیس عرق بود. وقتی کنارم نشست بهش گفتم این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟؟ گفت رقصیدم خوب و یه کمی برام شکلک درآورد  و منم خندیدم. بعدش دوباره رقصیدیم ( خلاصه همش رقصیدیم دیگه..)

 و بعد هم شام. هیچکدوممون نتونستیم هیچی بخوریم. فقط به همون اندازه یه لقمه که توی فیلم بود. بعد که اومدیم از اتاق عقد بیرون دیدیم اااا همه رفتن بیرون. کلی دیر کرده بودیم.

 منم زود شنلمو پوشیدم و برای هرگونه جلوگیری از فرار مهمونها زود از تالار اومدیم بیرون. سوار ماشین که شدیم میدونستم تازه اول مصیبته. جمع کثیری از پسرهایه 2 تا فامیل که بر عکس خانوما یک دسته شده بودن قرار بود هر گونه هنری که در وجودشون هست رو به نمایش بذارن. من خیلی مخالف بودم و میترسیدم و خبر نداشتم که جوجو خان هم جزو این گروه مخربه.


 
 
از هر دری سخنی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
 

سلام

امروز هوا ابریه دل منم خیلی گرفته.

دیروز میخواستم یه پست بنویسم در مورد دعوای خودم و جوجو که باعثش هم سریال لاست بود. اما دعوا خیلی کوشولو بود و جوجو هم درک کرد و عذر خواهی کرد. (الان مرصیه دلش خنک میشه)

بعدش دیروز بالاخره آکواریوممون بعد 3 ماه راه افتاد. منم خواستم ازش عکس بذارم که جوجو با خشانت بهم یادآوری کرد که اینجا یه محیط مجازیه و اصلاً نباید با دنیایه بیرون ارتباط واقعی پیدا کنه.

خوب اینم از این.

بعدشم میرسم به شهرزاد - طنین - کبری - و سایر دوستایی که از دیروز هر چی خودکشی کردم نتونستم وبلاگشونو باز کنم. تمام اونایی که برام پیغامک گذاشتین و نیومدم. وبلاگهاتون باز نمیشه دوستام.

بعدشم اینکه آزاده جونم چند وقتیه وبلاگش تعطیل شده. من منتظر شدم شاید بیا بهم خبر آدرس جدید بده نیومد. حالا یا منو قابل ندونست یا آدرس جدیدی در کار نیست. در هر حال دوستم من دلم برات تنگ شده و آرزو میکنم هرجایی باشی سلامت باشی.

دیگه چند کلام هم با خدا جونم

سلام خدا جون. خوبی؟؟ میدونم خیلی وقته اینجا باهات حرف نزدم. شاید چون تعداد دوستام بیشتر شده و نفرات بیشتری اینجا رو میخونن. قبلنا که خودم بودم و خودت چقدر باهات حرف میزدم. دیر اومدم اما بالاخره اومدم. خدا جون دلم برات تنگه. بهم بگوچیکار کنم.

اینم نشد اون صحبتی که دلم میخواست باهات داشته باشم. اما بهتر از هیچی بود

دوستتون دارم.

 


 
 
فلاش بک 43
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧
 

صبح ساعت 7 از خواب بیدار شدیم. 1 ساعت هم نخوابیده بودم. چشمام مثل این خون آشام ها قرمز و باد کرده بود. اونقدر گریه کرده بودم که وقتی پلک میزدم احساس میکردم زیر پلکم شن ریخته. جوجو هم به محض اینکه من روی تخت حرکت کردم بیدار شد. بوسم کرد و بهم صبح به خیر گفت. وقتی نگاهش کردم دیدم اونم اوضاعی بهتر از من نداره. زیر چشمش گود رفته بود. پوستش هم که سبزه بود پاک سیاه شده بود. گفت نمی آیی بریم صبحانه بخوریم؟ گفتم نه. میخوام برم خونمون. باید دوش بگیرم. اونم سریع رفت سوئیچ ماشینو از بالا آورد و وقتی که خواستیم بریم مادر شوهرم بازم اومدتوی حیاط بوسم کرد و حالمو پرسید و تأکید کرد حالا که نمیمونم چیزی بخورم حتماً صبحانه بخورم. وقتی برگشتم ازش خداحافظی کنم سایه یکی دونفرو از پشت پنجره دیدم که داشتن به ما نگاه میکردن.

وقتی رسیدم خونه،  مامانم سریع اومد استقبالم تا ببینه عملیات دیشبش موفقیت آمیز بوده یا نه که بادیدن جوجو در کنار من فهمید که موفق شده. سریع رفتم دوش گرفتم و لوازمم رو برداشتیم و بدون اینکه چیزی بخورم به آرایشگاه رفتیم. هر کاری کردم حتی چایی هم نتونستم بخورم.

خلاصه رفتیم و عمل جراحی اصلی شروع شد. تا ظهر من گیج بودم. اصلاً نمی فهمیدم خواهرم داره چیکار میکنه اما ظهر که دوستش اومد ابروهامو نازک کنه از شدت درد به هوش اومدم. ساعت 11 بود که از شدت ضعف داشتم می مردم. آخرین وعده غذایی ام 2 لقمه نیمرویی بود که دیروز صبحش مامان جوجو بهم داده بود. خواهرم تمام مدت داشت باهام در مورد دیشب حرف میزد. که نه اون موقع چیزی از حرفهاش فهمیدم نه الان چیزی یادم میاد. ساعت 2 زنگ زدیم نهار برامون آوردن. دوست خواهرم داشت موهامو درست میکرد من غذامو گذاشته بودم روی پاهام و داشتم با خونسردی غذا میخوردم. توی اون مدت هیچ نگاهی به آینه ننداخته بودم که ببینم آرایشم چطور شده. اصلآً برام مهم نبود. همش با خودم فکر میکرد اونی که اصل ماجراست مشکل داره حالا آرایش من خوب بشه یا بد بشه هیچ فرقی در اصل فاجعه نداره.

یه کمی که گذشت و دوست خواهرم دید هرچی موهایه منو میکشه و اینور اونور میکنه من دست از غذام بر نمیدارم یه دفعه به یه صدای کشدار عشوه ای گفت واییییییی عروس. منم با خونسردی گفتم جانم؟؟ گفت تو چقدر خونسردی؟ گفتم چیکار کنم؟ میخوایی غش کنم؟؟ گفت از صبح حتی یه نگاه به آئینه ننداختی. هر کاریت میکنم دست از غذات بر نمیداری. ما عروس داریم که میان اینجا از بس استرس دارن فشارشون می افته حتی آب قندهم نمیتونن بخورن تو همچین سرحوصله داری غذا میخوری

من خندیدم و گفتم اونایی که میان اینجا غش و ضعف میکنن فکر میکنن خبریه. من میدونم خبری نیست این اولاً دش- دوماً هم من خودم خوشگلم شما خوشگلترم نکنین زشت ترم که نمیکنین. اونم گفت اوهههه چه از خود مچکر. کی بهت گفته خوشگلی؟؟  خواهرم که داشت ناخن مصنوعی ها رو روی ناخنم میچسبوند گفت همه... (دیگه خیلی تحویلم گرفت . شایدم میخواست بعد از برنامه دیشب خودکشی نکنم  )

خلاصه آرایشم که قرار بود ساعت 30/1 تموم بشه ساعت 3 تموم شد. نیم ساعتی هم منتظر شدم تا جوجو بیاد. ساعت 30/3 جوجو اومد. موقعی که فیلم بردار ازم خواست توی آئینه موهامو درست کنم تازه آرایشمو دیدم. میدونم خیلی هاتون باور نمیکنین. اما من دلم یخ زده بود. فقط دلم میخواست همه چیز زودتر تموم بشه. جوجو هم اومد و پیشونیمو بوسید و حالمو پرسید دلم براش سوخت خیلی خسته و بی حال بود 2 تا بستنی هم خریده بودکه نمیدونم مناسبتشون چی بود منم گذاشتم اونجا تا آرایشگرها بخورن. بالاخره فیلمبردار بهمون اجازه خروج داد. وقتی از آسانسور اومدیم بیرون من که کلاه شنلم تمام روی صورتمو پوشونده بود یه کمی کلاه رو عقب تر زدم تا جلوی پاهامو ببینم. یه دفعه دیدم یه خانوم مسن خم شدو از زیر کلاه منو نگاه کرد و گفت وایی چه عروس خوشگلی چه داماد خوشگلی خوشبخت بشین انشاله. من از شوقی که به خرج داد خنده ام گرفت.

وقتی بیرون رفتم و ماشین رودیدم یه لحظه یه غم بزرگ توی دلم نشست. یاد روزهایی افتادم که با جوجومینشستیم و طرح میکشیدیم برای ماشین عروسمون. جوجو دوست داشت یه تاج مثل تاجهایه یونانی بالای سقف ماشین باشه. منم دوست داشتم فقط یه پاپیون بزرگ ساتن پشت ماشین باشه. و حالا اون پاپیون بود. به اضافه یکسری گلهایه نانازی که روی درها بود. بعدش غصه رو یادم رفت و با ذوق به ماشین نگاه کردم. فیلمبردارمون گفت چون ساعت 6 باید برای مراسم عقد توی تالار باشیم وقت نیست بریم باغ ، الان میفهمم چه کلاهی سرمون گذاشته.

 بعدشم که رفتیم آتلیه هرچی خانوم فیلمبردار که دختر فیلمبردار اصلی بود بهم گفت بذار دائیم بیاد عکسهایه آتلیه رو بندازه بهتر میشه من گفتم نه. نه میتونستم تمام عکسهامو با شنل بندازم نه حاظر بودم جلویه یه آدم نامحرم و غریبه با اون لباس باشم. خلاصه خانوم هم با من لج کرد و شروع کرد به خورد کردن اعصابم. وسط عکسها بود که دیدم جوجو گل توی جیبش نداره. بهش گفتم پس گلت کو؟ گفت خودم نرفتم ماشین عروس رو درست کنم برای همینم داداشم یادش رفته گل بگیره. اولش خواستم عصبانی بشم بعدش با یه حساب کتاب سرانگشتی دیدم از کار دیشبش که بدتر نیست. بیخیال شدم و سریع چند تا گل مریم از توی دسته گلم کشیدم بیرون و با یه کوچولو سبزی یه گل کوچیک درست کردم و توی جیب جوجو گذاشتم. جوجو همش قربون صدقم میرفت. گردنم شکست تا فیگورهایه مسخره ای که فیلمبردار میخواست رو گرفتم. عکسها تموم شد و قرار شد بریم تالار. باغ هم بی باغ.

 


 
 
لاست
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧
 

سلام

دوستایه گلم خیلی هاشون در مورد لاست پرسیده بودن ، از اونجایی که من خیلی به این سریال علاقه دارم و البته به کارگردانش ارادتمندم و خیلی هم شما رو میدوستم و دلم میخواد شما هم بهره ببرین از یکی از بهترین آثار خلق شده (سال ٢٠٠۴ بهترین سریال جهان شناخته شده) فکر کردم ارزششو داره یه پست به این سریال اختصاص بدم.

این سریال در مورد سقوط یه هواپیما در یک جزیرست. لاست به معنی گمشدگان هست. سرنوشت اون آدما در اون جزیره و در بین اون فلاش بک (مثل من نیشخند) به گذشته هر یک از اون افراد. این سریال سیزن اولش (سری اول) در سال ٢٠٠۴ ساخته شده تا الان ۴ سیزن تولید شده با زیر نویس فارسی در بازار هست. ماه فوریه همین امسال سیزن ۵ پخش میشه. همکارم گفت ماهواره هم نشون میده اما من نمیدونم کدوم کاناله. دیگه اینکه شامل ٢٢ تا دی وی دی هست . هر چی از جذابیت این فیلم بگم کم گفتم. آهان به فیلم هست که خانوادگی میتونین بیینین و نگران چیزی هم نباشین (البته یه کوچولو خیلی کم چیززز داره اما در حد همون ماچ و بوسه و این موارد ) بعدترشم اینکه خیلی قشنگه.

اینم چند تا عکس از این سریال.

 

من ٢٢ تا دی وی دیشو ٢٠ هزار تومن خریدم. نمیدونم بیرون چقدر میفروشن.

امیدوارم بخرین ببینین و لذتشو ببرین و خدایی اگر معتادش شدین و از کار و زندگی مثل من افتادین منو فحش ندین و نفرین نفرمائین و برای جلوگیری از نفرین زوج یا زوجه مربوطه به من خواهشمندم با هم ببینین.

مراقب خودتون باشید و از تعطیلات لذت ببرید.  

 

بعداْ نوشت: راستی این سریال هنوز مشخص نیست که چند سیزن هست و کی تموم میشه.

بعداْ نوشت ۲: کاناله ماهواره رو هم پرسیدم.  ام بی سی اکشن هست اما دیگه نمیدونست کی نشون میده.


 
 
خوره بازی من
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

خوبین؟؟ خوشین؟؟ دماغتون چاقه؟ اوضاع به کامه؟؟ امیدوارم بهترین روز ها رو سپری کنین.

منم بد نیستم شکر خدای مهربون.

زندگی هم میگذره.

راستش هیچ حرفی برای گفتن ندارم. روزها معمولین و اتفاق خاصی نیافتاده به جز اینکه ابروهایه نازنینمو دادم دست خواهرم گند زد بهشون.

شب اول کلی بابتشون غصه خوردم بعدش یادم اومد که 1 ماه نمیکشه که مثل اولش میشه و بیخیال شدم.

میترسم باز بگم لاست بگین اه خوره.

اما به خدا این سریال از کار و زندگی انداختمون. نه جایی میریم نه کسی میاد از وقتی من میرم میشینیم این سریالو میبینیم تا ساعت 12 مثل مرده میخوابیم.

من تاحالا برای چیزی انقدر خوره بازی در نیاوردم. نمیدونم چه مرگم شده.

دوستایی که میخوایین این سریال رو تهیه کنید و ببینید تاکید میکنم با همسراتون ببینین. چون به علت کشش داستان اگر یکیتون نبینه به کلی از نفر بیننده قطع امید میکنه. فکر کنم هلیا بدونه من چی میگم.

بعدشم اینکه قراره جمعه برم خونه مامانیم اینا رو تمیز کنم.

بعدترشم یه موجو احمق بی شعور باعث شده اعصابم بازم به هم بریزه . چند و چونش بماند . (به جوجوی نازنینم شک نکنینا . ایندفعه استثناً کار اون نیست )

آخرترشم اینکه مامان اینا 15 آبان اثاث کشی دارن و باید برم کمکشون. همین. دیگه خبری نیست و زندگی به همان سان ادامه داره که داشت.

خوش باشین و سربلند

دوستتون دارم