Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عید و یلدا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

  سلام دوستای گلم

خوبین؟

عید گذشته همتون مبارک. شب یلدایی هم که در پیش دارین مبارک.

برای همتون یه زمستون پر بار رو آرزو میکنم. امیدوارم پر از خاطرات خوب و سلامتی و برکت باشه برای همه.

از 3 روز تعطیلی بگم که هیچ خبری نبود. نه جایی رفتم نه درس خوندم. با اجازتون مریض هم بودم. جوجو خان زحمت کشید مریضیش رو بهم انتقال داد. البته تقصیر اون طفلی نبود. از بس رفتم چسبیدم بهش مریض گشتم.

الان به شکر ایزد منان بد نیستم (اگه بوی سیگار این مرتیکه بذاره)

امشب مادر بزرگم دعوتمون کرده بود کرج. همه خاله و دایی ها خونه مادر بزرگم جمع بودن. اما مامان گفت مادر شوهرت اینا تنهان. پیش اونا باش. البته خودمم با اینکه خیلی خیلی دوست دارم برم دلم نمیاومد مامان اینای جوجو رو تنها بذارم. برای همینم شاید امشب بریم خونه دائی جوجو. اونام تنهان.

خوب من برم. امشب فال حافظ یادتون نره.

بازم براتون یه یلدایه بی نظیر رو آرزو میکنم.

بعدشممممم سالگرد عقد فاطمه جونمو تبریک میگم.

تولد فرام عزیزم رو هم که گذشته تبریک میگم.

فاطی خاکی جونم جای مسافرت خالی نباشه عزیزم.

نبود شکلک رو هم به بیمار بودنم ببخشین.

ممسی عزیزم وبلاگت رو نمیتونم باز کنم که... خیلی سنگینه. ٢٠ دقیقه منتظر شدم باز نشد گریه

 

 


 
 
سورپرایزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم

خوبین؟؟

دیروز خواستم بیام براتون سورپرایز رو بذارم. فلشم ویروس گرفت و نه تنها عکس کادو ها رو پروند که کلی اطلاعات ارزشمند رو هم به باد فنا داد.

روز شنبه حالم خوب نبود برای همین هم نیم ساعت زودتر از شرکت زدم بیرون. وقتی رفتم خونه دیدم خونه خیلی تمیز و مرتب بود و کسی هم خونه نبود . رفتم چایی درست کردم. فکر میکردم جوجو یه جای خونه قایم شده و یه دفعه میپره جلوم. چون سرم درد میکرد و حوصله هیجان رو نداشتم  خیلی آروم تموم خونه رو دنبالش گشتم و هیچ نوعی از جوجو یافت نشد که نشد. همین که جستجو به پایان رسید زنگ در خونه به صدا در اومد و وقتی درباز کردم دیدم داداشمه. اومد داخل و گفت بقیه کوشن؟؟ گفتم بقیه کیه؟ گفت هیچی جوجو رو میگم کجاست؟ گفتم نمیدونم. یه کمی که نشست دیدم رفتارش مشکوکه. گفتم رضا شب خونه مائین؟؟

گفت من هیچی نمیگم.  فهمیدم که بعله سورپرایز کنون و اینا... 

رضا یه تماس گرفت که دیدیم صدای دیرینگ دیرینگ موبایل مامانم از توی حیاط ما اومد.

مامانم و خواهرم اومدن پائین در حالی که ظرف بزرگ سالاد الویه دستشون بود و با تعجب گفتن ای بابا این که خونست؟؟ منم خودمو زدم به اون راه که مگه من قراره کجا باشم؟؟

همه توی شوک بودن که دیدم بابای جوجو از توی حیاط جوجو رو صدا میزنه رفتم بیرون دیدم پشت دره با یه عالمه میوه و پفک. اونم طفلی شوکه شده بود منو دیده بود نه میرفت نه میوه هارو میداد. آخرش گفتم بابا بفرمائید داخل.. با خجالت میوه ها و پفک ها رو داد و گفت نه مرسی شما کی اومدی خونه؟ گفتم یه نیم ساعتی میشه. اونم زودی پرید رفت بالا.

داشتم میوه هارو جابجا میکردم دیدم صدای جوجو از توی حیاط میاد . داشت به مامانش میگفت نه بابا جون نیلوفر الان نمیاد که ساعت ۶ میاد. اومدن پائین در حالی که کیک و توی دستش بود دم در ورودی یخ زد. من دیگه اینجوری   شده بودم.  دیدم جیغ و داد همه در اومد که تو چرا زود اومدی.  برناممون رو به هم ریختی... خلاصه مشخص شد که بعله مهمونی تفلد من برپاست. دیگه جای بابائی نازم خالی بود فقط. خیلی خوب بود. عکس همه کادو ها گذاشتم به جز عکس پالتو که دیگه حوصله نداشتم بگیرم و کادو مادر شوهرم و جوجو که پول دادن که هر چی خواستم بخرم. بعدشم قرار شد مادر شوهرم خودش با مامانم بره و برای مبلهام لباس جدید بخرن رنگ روشن. چون اینایی که دارم تیره هست و خسته ام کرده.

اینم عکس کادو ها و عکس تابلو فرش کادویی مامانم به جوجو.

 

کادوی داداش جوجو

کادوی داداش جوجو ٢ 

کادوی خواهرم

کادوی داداشیم (مجنون)

 کادوی خاله ام

کادوی خواهرم (اندر کادوی خاله ام)

تابلو فرش کادوی مامانم به جوجو روز مادرزن سلام

 


 
 
تولد
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
 

سلام

خوب فکر کنم انقد از اول آذر ماه ، تولد تولد کردم که تنها کسی که نمیدونه اومروز تولدمه خواجه حافظ شیرازیه.

 

اما این به هیچ عنوان اجر دوستایه عزیزم رو که جلوتر از اعلام من تولدم رو تبریک گفتن ضایع نمیکنه. 

این پست ادامه خواهد یافت...

 

خوب در ادامه اول  از ممسی عزیزم  تشکر کنم.

توی وبلاگ قشنگش برای من تولد گرفته. انقدر از دیدن مطلبش ذوق زده شده بودم که اگه این اورانگوتان روبه روم ننشسته بود از خوشحالی گریه میکردم.

ازت ممنونم دوست عزیزم. 

بعدش هم که بلههههه امروز تفلدمه. (بعد ۵٠ خط واقعاً سورپریز کردم  )

بنده  در23  آذر ماه سال 1361 وقتی که هنوز مامانیم 7 ماهه باردار بوده بدون در نظر گرفتن اینکه مامانم آمادگی اومدن منو نداره با عجله و مثل سرمو انداختم پائین و تشریف فرما شدم به این دنیایه وانفسا

امشب قرار نیست هیچ تولدی بگیریم. یعنی من قراری ندارم. بقیه  رونمیدونم 

یعنی خوب از اونجایی که جوجو صبح هم که بیدار شدیم هیچ تبریکی بهم نگفت به خودم امیدواری دادم شاید خبری باشه  

دیشب چون قرار بود بابائیم امروز بره مسافرت  با 2 تا از خواهرهام و داداشی کوچیکه اومد خونمون و تفلدم رو تبریک گفت.

مامانم اینا که گفتم قبلاً پالتو برام خریدن. داداشی کوچولو (مجنون ) شلوار خریداری نمود.

 خواهر بزرگم که کادوش رو داده بود بیارن یک سری ظرف فریزی و ماکروفری چینی بود که خیلی خوجله. خواهرم دومم یه عطر و یه تسبیح سنگی برام آورد. خاله نانازیم هم قبل از همه اومده بود. یه جعبه جواهرات سیلور برام آورد.

تا الان دریافتی هام همین ها بوده. اگه اضافه شد اینجا اضافه میکنم (چقدر این شکلکه رو لازم دارم امروز )


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧
 

دوشنبه هفته قبل وقتی از سر کار رفتم خونه 1 ساعت بعدش داداشم(مجنون) اومد خونمون  منو برد توی اتاق و گفت می آیی بریم مشهد؟؟

منو میگی.. گفتم کی؟ گفت فردا  گفتم با کی؟؟ گفت منو و تو و جوجو و مامان. میخوام برم پیش امام رضا از اون خواسته ام رو بخوام. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من که یه مدتی بود دلم برای مشهد ضعف میرفت  به سرعت برق و باد قبول کردم بدون اینکه فکر کنم 30 هزار تومن بیشتر پول ندارم تازه مرخصی هم که دیگه نگووو.

خلاصه در نهایت ساعت 10 شب معلوم شد که حرکت فردا ساعت 5 صبحه . رفتیم از مامان و بابای جوجو خداحافظی کردیم و صبح هم راه افتادیم. هوا خیلی بارونی بود و یه کمی اذیت شدیم. شب ساعت 7 رسیدیم مشهد. قرار بود هتل آپارتمان بگیریم. پسر بچه ای که دلال بود بعد از اینکه یکی 2 جا رو بهمون نشون داد و مامان نپسندید پیشنهاد داد یه خونه هست با همه امکانات و فلانه و بهمانه. رفتیم دیدیم جای بدی نبود بعدش معلوم شد خونه خودشونه. شب قرار بود بریم حرم اما همه خیلی خسته بودیم. قرار شد بخوابیم و فردا صبح بریم پابوس امام رضا (ع).

صبح ساعت 9 بیدار شدیم. صبحانه خوردیم . دوش گرفتیم و رفتیم حرم. هوا سرد بود. بارون میبارید اما فضای حرم مثل همیشه وجود منو آتیش زد. توی راه که می اومدیم مشهد داداشم از من پرسید تا حالا از امام رضا حاجت گرفتی؟؟ یاد همه گریه زاری هام افتادم در چند سال قبل و یادم اومد که به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم. گفتم نه اما مطمئنم به صلاحم نبوده.

اون روز وقتی برای سلام دادن جلوی حرم توقف کردم یادم اومد که 3 ماه قبل که اومده بودم بزرگترین خواسته ام این بود که منو زود دعوت کنه. خجالت کشیدم.  حالم رو نمیتونم براتون توصیف کنم.  اولین زیارتم خیلی خوب بود. البته کوتاه بود. چون اونجا ساعت 30/11 نماز ظهره و ما هم قرار بود بعد نماز بریم خونه برای نهار. برای همین هم تایم کمی توی حرم بودیم. وقتی اومدیم به محل قرارمون با جوجو و داداشم دیدم ااااااا جوجو کفش نداره. گفتم کفشت کو؟؟ گفت نتونستم بدم کفشداری. دستم بود. رفتم زیارت. خودم اومدم بیرون اما کفشهام بین شکم دو تا مرد موند بعدشم گم شد. خنده ام گرفته بود. ریختش اونقدر خنده دار شده بود که هر کی رد میشد با تعجب به پاهای برهنه جوجو توی این سرما نگاه میکرد.

بعد نهار قرار شد بریم الماس شرق برای خرید. داداشم چند سال بود مشهد نیومده بود و الماس شرق رو ندیده بود. رفتیم. از بازار خیام مامانم برای تولدم که هفته دیگست یه پالتو خرید. به قیمت خیلی عالی. برای جوجو هم یه صندل خریدم . شب بود که اومدیم خونه. قرار بود شب ساعت 12 همه بریم حرم. (جوجو همیشه شب تا صبح میره حرم و روزها میخوابه. اون شب قرار بود ما باهاش بریم که هممون بیدار شدیم . جوجو بیدار نشد ما هم خوابیدیم)

فردا صبح که بیدار شدیم باز سریع برگشتیم خیام تا از همون پالتو برای مامانم هم بخریم (هم جنس عالی داشت هم قیمت خوب ) تا ساعت 10 معطل شدیم.

وقتی کنار مرکز خیام مونده بودیم با جوجو دعوام شد. سر اینکه اون و داداشم پیشنهاد دادان از راه شمال برگردیم. مامانم هم مخالفت کرد. من هم مخالف بودم. جوجو هم به حالت تهدید با من حرف زد که حالا که نمیریم شمال اگه از راه سمنان بریم و اونجا هم برف باشه منم پیاده میشم و با شما نیمام. منم که از اینکه انقدر داشت بچگانه حرف میزد حسابی قاطی کردمو به میزان کافی حرف هایه بد بهش گفتم و  قهر کردیم.

 بعدشم رفتیم حرم. به نماز ظهر رسیدیم . تا ساعت 2 هم حرم بودیم . اینبار نمیدونم چرا نمیتونستم برای خودمو جوجو دعا کنم. همه دوستام فامیل ها و هر کسیو که میشناختم یادم اومد. برای همشون زیادت نامه خوندم. بعدش با خواهرم یه کمی توی حرم گردش کردیم. زیر زمین جدیدی که توی حرم ساختن خیلی قشنگ هست. مثل مسجد حضرت رسول پر از ستون هست تمامش رو هم آئینه کاری کردن. خیلی قشنگ شده. انشاله هر کدومتون که دوست دارین زود زود بطلبتون .

ساعت 2 داداشم و جوجو اومدن دنبالمون و اومدیم خونه (اونا حرم نرفته بودن ) حال داداشم بد بود.  بعد که جستجو نمودیم دیدیم بله یکی زنگ زده بهش گفته این لیلی خانومی که انقده دنبالش می دویی فلانه و بهمانه و... اونم ریخته بود به هم. یه کمی که آروم تر شد باهاش کلی حرف زدیم و حالیش کردیم  وقتی آدم به کسی اعتماد و علاقه داره حرف هر ننه قمری که از راه اومد و یه چیزی گفت رو قبول نمیکنه. بعد ناهار هم رفتیم حرم ساعت 8 اومدیم. شام خوردیم. فردا صبح زود قرار بود راه بیافتیم. بازم دلمون طاقت نیاورد و همراه جوجو که اون روز رو اصلاً حرم نرفته بود رفتیم حرم. تا ساعت 30/12 شب حرم بودیم. اونقدر احساس سبکی میکردم که میتونستم تا خود تهران پرواز کنم.  برای داداشم خیلی دعا کردم. خیلی اذیته طفلی. سنشم بد سنیه. حرف هم که حالیش نیست.

خلاصه فردا ساعت 6 صبح راه افتادیم و ساعت 7 رسیدیم تهران و ساعت 8 هم خونه بودیم.

میدونم خیلی بد نوشتم اما فقط اومدم زود نوشتم که یادم نره امام رضا چقدر سرم منت گذاشت و طلبیدم.

خیلی دوستت دارم آقا. خودت خوب میدونی. انشاله که زود زود نتیجه دعاهام رو توی زندگی اطرافیانم ببینم.

سوغاتی هم برای داداشم ( بزرگه) یه شکلات. برای بابایی جونم یکسری آب نبات که خیلی دوست داره. برای داداش جوجو یه جادوگر گرفتم (عروسک  ) برای پسر خالش هم که همین هفته قبل رفته بود مشهد و برای ما هم سوغاتی آورده بود یه اسپری گرفتم. (پسر خاله جوجو 2-21 سالشه. توی ارتش کار میکنه. خانواده خودش شهرستانن. وقتایی که تهران باشه و شیفت نباشه خونه مامان اینایه جوجو هست.  خیلی خیلی پسر خوبیه ) برای مادر شوهرم هم نبات آوردم. برای خالم هم که داره نی نی دار میشه یه دوچرخه اسباب بازی آوردم که انقدر ناناز بود که چند بار خواستم نگهش دارم برای خودم  همین دیگه (چه 30 هزار تومن با برکتی ) برای خودمم هیچی نخریدم.


 
 
زیارت - تسلیت
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

سلام دوستای گلم

ببخشید که همتونو نگران کردم.

اول و مهم تر از همه چیز بگم که اول صبح رو شروع کردم با یه خبر خیلی بد.

فوت پدر بزرگ فاطمه عزیزم.

تسلیت میگم بهت عزیز دلم. از خدا میخوام که ایشون رو در  جوار رحمت خودش قرار بده  و به شما هم صبر بده.

نمیدونم چی بگم. شوکه شدم به خدا...

 

من از سه شنبه نبودم.

رفته بودم یه جای خوب. امام رضای عزیزم یکدفعه (همونجوری که همیشه آرزوشو داشتم ) منو طلبید منم با سر رفتم به پا بوسش.

جای همتون خالی بود. برای همتون دعا کردم. زیارت نامه خوندم و آرزوهاتونو از خدا خواستم. رفع مشکلاتتونو خواستم. آرامش زندگیتونو خواستم. اونقدری که از مشکلاتتون خبر داشتم حل اون مشکل رو خواستار شدم.

ببخشید که الان نمیتونم خیلی توضیحات بدم. یجوری به شدت حالم گرفته شد.

فاطمه جان انشاله که خداوند بابا مجید رو  مورد رحمت و بخشش خودش قرار بده.

لطفاً همتون برای شادی روحش یک فاتحه بخونین.

امروز هم که شهادت امام محمد باقر (ع) هست. اونم تسلیت میگم به همتون.


 
 
تعطیلانه و تسلیت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آذر ۱۳۸٧
 

سلام گرم یه نیلوفر خسته و وارفته رو از این مکان دور افتاده پذیرا باشید. 

خوبین؟؟

منم خوبم اما خیلی خوابم میاد.

با اجازه دوستان بعد از مدتها یک پنجشنبه و جمعه خوب رو گذروندم.

پنجشنبه خواستم آپ کنم. متن رو هم تایپ کردم. اما وقتی برای غلط گیری خوندم خدایی خودم خنده ام گرفت. خیلی آبکی و مزخرف بود و منم برای پایبندی به شعار کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهمه پاکش کردم.

الان هم با گزارش این 2 روز در خدمتتون هستم.

پنجشنبه مامانم نهار آش رشته پزیده بود زنگ زد بهم که برای ناهار بریم اونجا. منم با جوجو هماهنگ کردم و نهار رفتیم اونجا. داشتیم نهار میخوردیم که داداش مجنونم اومد و در حالی که بغض شدید داشت چهار زانو (یعنی خیلی دپرس ) روی مبل نشست و به بابام اعلام کرد که پرشیایی که خریده بود رو پس میده و ماشین برادر بزرگم رو هم که فروخته بود پس میگیره و به برادر بزرگم بر میگردونه. معنی حرفش این بود که باز با لیلی بزن و بکش کردن.  بعدشم رفت توی اتاقش. رفتم دیدم داره گریه میکنه چجوریییییییی

اومدم نازش کنم دلداریش بدم دیدم این باید مراسم گریه رو بطور کامل به جا بیاره تا حالش جا بیاد. فشارش پائین بود. رفتم یه آب قند و یه قرص و نهارش رو آوردم. دیدم آروم شده و داره قدم میزنه. خلاصه باهاش حرف زدم و بعد نیم ساعت حالش خوب شد و دوباره سرحال اومد. خسته شده بود از اینهمه بگیر و بکش و قول و وعده های تو خالی بابای دختره.

بعدشم با جوجو رفتیم خونه و تا غروب خوابیدیم و خستگیمون در رفت. بعدشم که دیدم بابا و مامان جوجو رفتن کرج ، زنگ زدیم داداشش و پسر خالشون بیان خونه ما برای شام . شام خوردیم و به مقدار زیاد تخته و ورق بازی کردیم و خودمونو کشتیم. ساعت 11 اونا رفتن . فردا ظهرش قرار بود بریم خونه خواهرم. شوهر خواهرم زنگ زد به جوجو که فردا صبح زود بره کمکش یه کاری داشتن انجام بدن.

صبح زود جمعه جوجو رفت. داداشیم هم اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم اینا صبحونه خوردیم و بعدش رفتیم خونه خواهرم. ظهر سایرین هم اومدن. شبش قرار بود بریم خونه خالم که داره نی نی داره میشه. بعد ناهار هم منو خالم با جوجو رفتیم خونه خالم اینا تا من برای شب کمکش کنم. جوجو خوابید منو خالم هم کارهارو انجام دادیم و به مقدار کافی غیبت عالم و آدم رو نمودیم. بقیه مهمونها هم نزدیک ساعت 7 شب اومدن. 15 دقیقه اول یوزارسیف هم که گذشت من دیگه سر دردم خیلی شدید شد (از بوی دود قلیون ) مجبورشون کردم بلند شن و اومدیم خونه. بعدشم خوابیدم یا بهتر بگم مردم. امروز هم خسته بیدار شدم.

این آپ هم  محض خاطر تهدید های مستقیم و غیر مستقیم دوستان بود وگرنه میدونم خیلی هم ارزش خوندن نداره.

ضمناً تسلیت میگم شهادت امام جواد (ع) رو به همه اونایی که دوستش دارن.


 
 
کادو نمیدهیم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
 

سلام دوستام

خوبین؟؟

منم بد نیستم.

بذارین اول یه کمی ریا کنم تا جونم در نیومده.

امروز روزه گرفتم.  <==== (میبینین چه جیگریه؟)

دیشب توی تلوزیون دیدم گفت که فردا روز دحو الارض هست و روزه در این روز مصادف 60 ماه روزست. منم یه دفعه دلم خواست روزه بگیرم.

بعدشم به اطلاع دوستان گرامی برسونم که به علت مشکلات مالی از دادن هر گونه کادو به جوجو تا اطلاع ثانوی خودداری میشه  و مختصر پس اندازی رو هم که داشتم خرج مهمونی شب تولدش شد.

اما بهش نگفتم مهمون داریم و سورپرایزش کردم. ازشم معذرت خواستم بابت اینکه کادوش دیر میشه. عسلمم هم خیلی بابت مهمونی تشکر کرد و خوشحال شد. 

بعدشم اینکه همین دیگه.

روز قبلشم که یکم آذر بود تولد آقاجونم بود که براش دستگاه بخور گرفتیم. (مامانم اصرار داشت دیگه براش لباس نگیریم که کمدش جانداره ) و چون این روزا هم همش سرما خورده بود من احساس کردم بیشتر به دردش میخوره.

علت اینی هم که برای بابام کادو خریدم و برای جوجو نخریدم این بود که موجودی مختصر بود. من ترجیح دادم طبق هر سال کادوی بابام رو بدم که خیلی با خبر نباشه از اوضاع حاد من و فکر کنه همه چیز مثل همیشه عالیه. جوجو هم که خوب شریک زنگیمه و غریبه نیست. کادوش رو میدم بهش . با تاخیر.

23 آذر هم که تولد خودم جونه.

همین دیگه. حرفم نمیاد.

نه که همیشه عادت دارم به روده درازی. ایندفعه احساس میکنم آپم کم شده.

برید حالشو ببرید که مجبور نیستید 2 ساعت نوشته های بی سر و ته منو بخونید.

بعضی از دوستان که از قرار ه روز به ملاقات من می اومدن چند روزیه پیداشون نیست. اگر خطایی از من سر زده بفرمائید در اسرع وقت جهت عذر خواهی خدمت میرسم.


 
 
تولد تولد تولدت مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

پست ویژه

جوجوی عزیزم ، مرد خوبم ،

تولدت مبارک  

آرزو میکنم همونطوری که امروز، اولین روز ورود به ٢٧ سالگیت رو خوووب شروع کردی همه عمرت در پناه رحمت خداوند باشی.

عزیزم بدون خیلی دوستت دارم.

اونقدر دوستت دارم که هر چی یه هفتست فکر کردم چی بهت کادو بدم به نتیجه ای نرسیدم برای همینم شاید بهت هیچ کادویی ندم