Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
جوجوی قشنگم دوست دارم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

 

دوست جونا سلام

یک نیلوفر خسته ، با مقدار زیادی سر درد در خدمت شماست برای ارائه گزارش 2 روز گذشته.

روز چهارشنبه (1 روز قبل از 2 روز گذشته ) رفتم یک شرکت برای مصاحبه. توی میرداماد بود محلش و از نظر محیطی هم جای بدی به نظر نمی اومد. با مدیر عامل شرکت مصاحبه کردم ، به قول خودش بهم 20 داد. فقط موند حسابدارشون بیاد و امتحان حسابداریمو تصحیح کنه که البته من امید زیادی بهش ندارم. در مباحث حسابداری من از روز اول بحث استهلاک رو یاد نگرفتم و چون هیچ وقت هم روش کار نکردم همچنان در این مورد خنگ باقی موندم. برای همینم به این مصاحبه امیدی ندارم. البته خبری نیست بابت تعویض کارها. اما به دنبال دعوای اون هفته با این دیوانه ها ، خواستم یه مورد رو امتحانی برم. بعد از اونجا هم با جوجو رفتیم دندون پزشکی و تا ساعت 10 شب دندون پزشکی بودیم و ساعت 11 رسیدیم خونه و غشیدیم.

مادر شوهر مهربانم هم که باهامون بود . من همچنان ازش رنجیده خاطر بودم اما به روی خودم نیاوردم. به قول مامانم ناراحتش نکردم که مادر هست و مبادا آه بکشه و خدا قهرش بگیره.

گلاب به روتون بحث سیاسی پیش اومد. من و جوجو هم گفتیم آ * م * ر * ی * ک * ا ا بیاد فلان کنه و بهمان کنه. یکی نبود بگه حالا که آمریکا نمونده منتظر دستور ما ، از طرفی هم این انقلاب چه گلی به سر ما زده. یه روزی شور جوونی شما رو حسابی به قول آقایون اراذل و اوباش یه حالی بهش داده. ما چی که همش داریم خاک بر سریش رو تحمل میکنیم. دیدم شروع کرد با من بحث کردن که هرچی سرمون بیاد بهتره تا آ * م * ر * ی * ک * ا بیاد... بحث بالا گرفت. من ساکت شدم و بحث بین جوجو و مامانش ادامه پیدا کرد. من هرچی یواش زدم روی پای جوجو این بچه ساکت نشد. سرم داشت تیر میکشید. صداشون از دو طرف پیچیده بود توی سرم. به جوجو گفتم ساکت باش سرم درد گرفت. یکدفعه مامان گفت نه عزیزم برای چی سرت درد بگیره. اون دفعه هم من این بحث رو کردم تا چند روز ، نه تا چند هفته نیلوفر به من محل نمیذاشت و درست نگاهم نمیکرد. من چشمام داشت در می اومد از تعجب. جوجو گفت مامان چه ربطی داره دیدم دوباره همین حرف رو تاکید کرد. جوجو گفت مادر من نیلوفر میگه من برام مهم نیست کی داره اذیتم میکنه و برام مهم نیست اونی که وضعم رو تغییر میده ملیتش چی باشه ، شما میگی نه آدم باید بمونه بزنن بکشنش اما کسی غریبه نیاد و چند تا سخن از حضرت علی (ع) گفت مبنی بر اینکه اگر زورتون نرسید از دیگران کمک بگیرین ودیدم دوباره مامانش انگار نه انگار اون بحث رو شروع کرده بود گفت نه اگر قرار باشه به خاطر آ * م * ر * ی *ک * ا نیلوفر چند هفته.... ای بابا چه اصراری داشت. من حرفی نزدم. یعنی نمیدونستم چی باید بگم. فقط بغض کرده بودم شدید. رسیدیم خونه.  یکمی اشک فشانی نمودم تا مبادا بین خواب سکته کنم. جوجوی نازنینم کلی دلداریم داد. شام نخورده خوابیدیم. یا همون ساعت 11 غشیدیم.

پنجشنبه از سر کار رفتم خونه. جمعه شب خانواده لیلی و عموهاش دعوت بودن خونه مامانم اینا. قرار بود من روز پنجشنبه ژله ها و سالاد اندونزی رودرست کنم. زود اومدم درست کردم و خونه رو کمی مرتب کردم تا جوجو اومد.

خواستم برای شام ماهی درست کنم که جوجو گفت مامانش اومده گفته شام همه خونه مامانم اینای من هستیم. شام رفتیم اونجا .

شب که برگشتیم ، مامان جوجو توی حیاط باهام حرف زد و کلی در مورد عمه جوجو که چی بهش گفته بود درد و دل کرد. منم اصلاً به روی خودم نیاوردم که چقدر ازش ناراحتم و حسابی باهاش همدلی نمودم و کلی دلداریش دادم (آیکون عروس مهربون) که وقتی داشت میرفت خونشون کلی خرسند بود از اینکه انقدر عروس پایی داره توی مسائل غیبت پشت قوم شوهر.

جمعه هم از صبح رفتم خونه مامانم اینا. خواهرم هام هم اومدن. دکور خونه رو تغییر دادیم.  و شب هم همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد. کادو هم به لیلی یه ربع سکه داد مامانم که من نفهمیدم مناسبتش چی بود.  مامانی عزیزم برای شام باقالی پلو با گوشت ، زرشک پلو ، جوجه و سا لاد ماکارونی و سالاد الویه درست کرده بود. سالاد اندونزی و ژله هم که هنر دست من بود که کسی ازش چیزی نخورد.

کلی اعتماد به نفسم اومده بود پائین که خواهرم برای اینکه ثابت کنه خوشمزه هست کلی سالاد کلم و ژله خورد که فکر کنم دیشب رودل کرده.

شب هم برای 3 روزمون غذا برداشتیم و اومدیم خونه.

کلی دلم گرفته بود. وقتی سرم رو رو بالشت گذاشتم و یادم اومد که فردا شنبه هست و باید بیام توی این خراب شده ، اشکم سرازیر شد. کلی برای جوجوی عسلم درد و دل کردم. عزیز دلم هر چی گفتم ناراحت نشد و فقط دلداریم داد. ازم خواست فقط یه مدت دیگه تحمل کنم تا اوضاع روبه راه بشه. میدونم نهایت یکسال دیگه هست. اما بریدم دیگه. اونم کلی بهم امیدواری داد . بعدشم لالائیدم تا امروز.

 

جوجوی عزیزم ، مرد خوبم ، این روزا احساس میکنم بیشتر از هر وقت دیگه ای عاشقت هستم. به خدا دلم نمیخواد با حرفهام ناراحتت کنم. اما منم فقط با تو درد و دل میکنم تا دلم آروم بشه. قربونت برم مهربون من. از خدای خوبم میخوام بهت کمک کنه تا زودتر مشکلات رو پشت سر بذاری. منو ببخش اگر بعضی وقتا با غرغرهام اذیتت میکنم. تو بهترینی. با همه اخلاق های گوگولیی که داری دوستت دارم. مطمئن باش تا روزی که تو انقدر خوب باشی من حاظرم جونمم برات بدم. ممنونم که این روزها پشتیبانم بودی. بعد از مدتها احساس نکردم که توی اون خونه تنها هستم. ممنون.


 
 
مادر شوهر مهربانم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام دوستای گلم

ببخشین منو. خوشم نمیاد بد قول باشم اما دیگه میدونین من توی زندان آلکاترا کار میکنم و یه زندانبان عقده ای ترشیده میتونه همه برنامه های آدم روبهم بزنه.

قراره امروز پشت سر مادر شوهرم غیبت کنم. این اصلاً معنیش این نیست که دوستش ندارم. به خدا خیلی دوستش دارم. یکم از مامانم کمتر. اما یه وقتایی یه کارهایی میکنه و یه حرفهایی میزنه که واقعاً از زن به این مهربونی که همه به خوبیش اعتراف میکنن بعیده.

یه چند وقتی بود که حرف زن گرفتن داداش جوجو توی خونه به شوخی و خنده زده میشد. همه میدونستیم که حداقل ١ سال دیگه وقت لازمه. من هرچی از جوجو پرسیدم داداشت کیو میخواد؟ گفت نمیدونم. هرچی از مامانش پرسیدم گفت نمیدونم هیچی نمیگه. علت سوال من نه فقط فضولی، بله کنجکاوی در مورد اینکه تنها جاریی که من خواهم داشت کی هست.

چند بار از داداش جوجو سوال کردم گفت هنوز کسی مد نظرم نیست. مامانش دختر یکی از فامیل هاشون رو توی اصفهان پیشنهاد داد که با نظر من و تائید خودشون رد شد. اون دختر فوق العاده دختر خوبیه. خانواده اش هم حرف نداره. همین مهمون های توی عیدمون بودن. اما من پرسیدم که برادر شوهرم میتونه مدام در راه رفت و آمد اصفهان باشه با توجه به اینکه اون دختر تنها بچه خونشون هست و خیلی خیلی به خانوادش وابسته؟؟ گفتن نه. بعد من دختر دختر خالشون رو پیشنهاد دادم. اسمش ندا هست. روز ١٣ به در رو باهم گذروندیم. خواهر زاده همون دختر خاله های کذایی جوجو.

داداش جوجو انگار که ذهنش جرقه ای زده باشه گفت ااااا تا حالا به ندا فکر نکرده بودم. من گفتم به شرط اینکه اخلاق و رفتارش مثل خاله هاش نباشه. مامان جوجو سریع گفت نه. ندا با اونا فرق داره. و  تائید کرد که رفتار دختر خاله ها اصلاً خوب نیست و ندا خیلی خانومه.

اینا گذشت تا روز ١٣ به در که من دقت کردم دیدم ندا همش به داداش جوجو نگاه میکنه. خوشحال شدم و گفتم خوبه اگر اون داره به این فکر میکنه اینم حواسش به اون هست.

تا اینکه یک هفته پیش یه روز عصر که رفته بودیم خونه بابا اینای جوجو؛ و داشتیم با مامانش و داداش حرف میزدیم باز حرف زن گرفتن داداش شد. گفتش چون شما خونه ٩٩ ساله بردین باید برین پرند، تا من ازدواج کنم بیام اینجا (همیشه خیلی از این شوخی ها میکنیم) و منم حرف رو جدی کردم و گفتم ببین بچه، ما که میخواهیم خونه رو بکوبیم و بسازیم. لازم نیست تو بری بیرون مستاجری. یکم تو هم مثل ما صبر کن. خونتون هم که بزرگه. این قسمت بالا رو بساز برای خودت. یکی دو سال دیگه دستتون باز میشه خونه رو بکوبید ٣ طبقه بسازید.

بعدش پرسیدم تو هنوز کسی رو در نظر نگرفتی؟ گفت نه؟ گفتم یعنی هیشکی رو از توی فامیلتون نپسندیدی؟؟ گفت ٢ نفر که بودن. رد کردن. من با تعجب و چشمهای گرد شده از اینکه چقدر ساده هستم که همه چیز رو میام در کانون گرم خانواده اول مطرح میکنم و بعد انجام میدم و حتی تا مسافرت رفتنمون هم اگر چند روز زودتر خبر ندیم ناراحت میشن.. گفتم کی؟؟ گفت حالا ولش کن. گفتم بگو ببینم کی؟ میخوام بدونم نظرت چطوریه که دنبال دختر اونجوری برات بگردم. مامانش سریع حرف رو عوض کرد که منم با کمال پررویی زدم توی حرفش و گفتم مامان بذار من این بحث رو تموم کنم بعد در مورد اونی که شما میگی حرف میزنیم. داداش جوجو گفت یکیش ... بود (یکی از دختر خاله های عتیقه جوجو) در حالی که درجه حرارتم به ١٠٠٠ رسیده بود گفتم و اون یکی؟ گفت اونو شما نمیشناسین. فهمیدم این بچه ساده که من همیشه فکر میکردم انقد خجالتیه که دوست دختر نداره ، حتی کارش به خاستگاری هم رسیده.

گفتم نظر ... رو چطوری میدونی؟ گفت به مامان گفتم نظرش رو پرسید.

شاید الان خیلی از شما بگین برای این کار احتیاج به اجازه شما نداشته. منم اصلاً منطورم این نبود. من حتی از برادر شوهرم هم ناراحت نشدم.

از مادر شوهرم دلگیر شدم که چطور من همه چیز رو براش تعریف میکنم و چطور حتی خصوصی ترین موارد خانواده منو میدونه (البته خیلیش به خاطر خوبی خودشه) و چطور من اینهمه بار ازش پرسیدم به من گفت نمیدونم نظرش چیه. خیلی ازش رنجیده بودم. احساس حماقت میکردم از اینکه هر کاری میخواستم انجام بدم سریع مثل این احمق ها میدوئیم میرفتم بالا به اونا میگفتم. دردسرتون ندم جوجو اسم دختر خالش رو که شنید عصبانی شد و شروع کرد با داداشش دعوا کردن که تو شرایط ازدواج با فلانی رو نداری.

انقد از حرفش حرصم گرفت. گفتم اووووووه حالا مگه .... کیه؟ دیدم مادر شوهرم سریع پرید وسط حرفمون و گفت نه اتفاقاً دخترای آبجی خیلی هم زندگی جمع کن هستن و با هر کسی ازدواج کنن خوشبختش میکنن. از این همه تغیر موضع چشمام داشت از حدقه در میومد. یه لحظه اومد رو زبونم بگم حتمآً اون هاله خانوم که تا نامزد کرد شوهرش ٢ میلیون تومن خرج عمل دماغ کوفتش کرد و بعدش ٣ تا خونه توی اقدسیه انداخت توی بغل خانوم ، رفته زندگی یارو رو جمع کرده. باز زبون به دهن گرفتم. به داداش جوجو علیرغم همه عصبانیتم دلداری دادم که اون لیاقت تورو نداره.

بعدشم رفتیم خونه خودمون. تازه اونجا منفجر شدم و شروع کردم به غر زدن. جداً تعجب کرده بودم کار تا این مرحله پیش بره و حتی کلمه ای به ما حرف نزنن. و بعدشم به جوجو کلی غر زدم که تقصیر تو هست که هرچی گفتم با برادرت صمیمی تر باش تا بتونه حرفهاش رو به تو بگه. خیلی از دستشون دلگیر بودم. بیشتر از مادر شوهرم. جوجو میگفت حتماً داداشم به مامان گفته به کسی نگو. گفتم مامان یه عالمه حرف به من زده که گفته به کسی نگم. اینم میتونست مثل اونا باشه.

فرداش هم که جوجو رفته بود خونشون و گلایه کرده بود (میگم گلایه یاد سفید برفی می افتم با پدر شوهرش ) که به ما نگفتین. اونا هم گفته بودن آره خبری نبوده و ما فقط یه سوال کردیم و در آخر هم داداشش به جوجو گفته بود تو که خودت رفتی جواب مثبت رو گرفتی و بعد به ما گفتی چی؟ وقتی جوجو اینو به من گفت گفتم داداشت بیخود کرد. من هیچوقت زودتر از جواب مثبت خانواده ام به تو جواب مثبت ندادم. تازشم تو که از ۵ ماه جلوتر که بیائین خونه ما همش میگفتی مامانم اینا میخوان ببیننت. چطوری خبر نداشتن که میخواستن ببینن منو؟ و جوابی نبود. تازه بعدشم طلبکار شدن که جوجو چرا اومده اونجوری گفته، بابا نمیدونسته این که گفته اونم فهمیده. خواستم برم بگم مگه مجبورین بدون نظر مرد خونتون کار انجام بدین.

این دلخوری باقی بود و من دیگه هیچی نگفتم. تا اون هفته داداش جوجو گفت بیائید بریم دریاچه ازادی. گفتم باشه بذار ببینم مامانم اینا هم میان. مامانمم گفت داداشم (داداش من) داره از شهرستان میاد. اونا برن بعد. منم گفتم اونارو هم میبریم. به مادر شوهرم گفتم روز پنجشنبه (هفته قبل) معلوم میشه جمعه میریم بیرون یا نه. رفتیم. جوجو با داداشم صحبت کرده بود گفته بود نه. ما میخواهیم برگردیم شهرستان. اما خانومش گفت بذار ببینم میتونم راضیش کنم.

خلاصه عصر من هم فکر کردم تا حالا ندیدم زن داداشم کاری رو از داداشم بخواد و نه بشنوه. رفتم خونمون و به مامان جوجو گفتم فردا میریم بیرون. منم غذا درست میکنم. فقط صبح زود یکی بره میوه بخره. شب که رفتیم خونه مامانم اینا، داداشم گفت که باید یکی دو نفر رو که همراه خودش آوره از اقصی نقاط تهران جمع آوری کنه و چون یک دست بیشتر هم نداره (داداشم جانباز هست ) اگر صبح بیاد بیرون خسته میشه و نمیتونه ۵ ساعت بعدش رانندگی کنه.که منم قانع شدم که بیرون نریم و همینطوری نهار بیان خونمون. خواهرم رو هم دعوت کردم.

شبش که رفتیم خونه ساعت ١٢ شب مامان جوجو اومد دم در که بهش گفتم برنامه بیرون فردا کنسله و گفتم همه نهار بیان خونمون.

 صبح که بیدار شدم گفتم نکنه مادر شوهرم فکر کنه چون برنامه بیرون کنسله اونا دیگه مهمون ما نیستن وساعت ٩ صبح که برادر شوهرم برای پرسیدن اینکه چرا بیرون نمیریم داشت دم در جوجو رو بازخواست میکرد ، گفتم به مامان بگو نهار خونه ما هستین.

ساعت ٣٠/١١ که همه غذاها آماده بود و داشتم خونه رو جمع میکردم دیدم جوجو گفت مامان اومد گفت نهار نمی آئیم. گفتم چرا؟ گفت نمیدونم. سریع دویدم رفتم بالا دیدم دارن میرن بیرون. گفتم مامان چرا نهار نمی آئین؟ گفت نگفتی بهمون که. گفتم صبح زود به داداش جوجو گفتم. گفت الان به من گفته. میدونستم داره بهونه میاره. گفتم حالا مگه جائی قرار گذاشتین؟ گفت نه. گفتم دارین کجا میرین؟ گفت بیرون. گفتم بیرون کجا؟ باز گفت بیرون. افتادم یاد وقتهایی که هر جا میخواهیم بریم باید توضیح بدیم که کجا میریم. کی میریم کی می آئیم و اسمش هم اینه که نگران ما هستن. بیشتر از این هم حوصله نداشتم ناز بکشم. گفتم یعنی ناهار نمی آئین خونه؟ گفت نه. گفتم باشه هر جور راحتین و اومدم خونمون. خیلی ناراحت شدم. جوجو پرسید چی شده. بهش گفتم و گفتم اگر یکبار دیگه بگم میخوام برم بیرون بگن کجا من میدونم و اینا. ظهر مهمون هامون اومدن و عصر هم رفتن. خبردار شدم مامان اینای جوجو هم ظهر اومدن خونه. اصلاً دیگه برام مهم نبود. تا ٢ روز هم خونشون نرفتم. ٢ روز پیش هم مامانش زنگ زد گفت شب می آئین اینجا؟ هر کاری کردم بگم نه نتونستم. عصر که رفتم خونه نماز خوندم و با جوجورفتیم شهروند و کمی خرید کردم. سر راه رفتم خونه مامانم اینا که خرید های اونو بهش بدم. مامان جوجو زنگ زد. کجائین؟ گفتم بیرونیم می آئیم.

ساعد ٢٠/٨ رسیدیم خونشون. دیدم مامانش قیافه گرفته و محل نمیذاره. سرمو که بردم بوسش کنم یه بوس نصفه نیمه کرد و سرشو کشید عقب. باباش با خنده گفت میخواهیم باهاتون دعوا کنیم. چرا الان می آئین؟ منم که آماده شلیک بودم گفتم باز خوبه ما اگر آخر وقت هم شده اومدیم. مثل شما نذاشتیم ساعت ٣٠/١١ ظهر بگیم نهار نمیائیم. و رفتم خونمون که لباسم رو عوض کنم. مامانش هم تا آخر شب محل نذاشت و مثل طلبکارها رفتار کرد. منم محل نذاشتم و سرمو با روزنامه گرم کردم.

میدونم خیلی هاتون الان میگین عجب دختر احمقی. اینم اذیته  آخه در مقایسه با بعضی مادر شوهر ها؟ اما این کارها برای من خیلی زیاده. در مقایسه با رفتار خوبی که همیشه مادر شوهرم داشته و اعتماد و محبت متقابلی که من بهش داشتم. خودش هم همیشه میگه دو طرف باید خوب باشن که رابطه خوب بمونه. و من همیشه فکر میکردم ما خیلی بیشتر از اینها با هم نزدیک هستیم بطوری که خودم رو توی همه مشکلاتشون شریک کردم. توقع این رفتارها رو ندارم.

اینم از جریان مادر شوهر من.

آهای ... بیدار شو. با توام. پاشو برو توی تختت بخواب مادر جون. قصه تموم شد.


 
 
قدم نورسیده مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام سلاممممممم

مبارک باشه

قدم نورسیده مبارک

داغ داغ داغ

همین الان خبر رسید نی نی خاله ام به دنیا اومده. یه دختر نانازی خوشگللللل

طی آخرین تماس با پدر خانواده هنوز خبر دقیقی از مادر و فرزند نداشت.

اسم دخملشونم هیوا خانومه.

خیلی خوشحال بودم. خاله ام طفلی این روزا خیلی حالش خراب بود. خیلی نگرانش بودم.

وایی بچه ها دارم بال در میارم. راستی این اولین خاله زاده من هست. بنده نه دختر خاله دارم نه پسر خاله.

انشاله خدا نصیب همتون بکنه خوشمزه

من برم باز برمیگردم خبر های جدید رو میذارم.

عروس های محترم، یه پست مادرشوهرانه میخوام بذارم استرس

 آخرش مادر شوهر نازنیم رو چشم زدین منتظر


 
 
فلاش بک 46
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام

فکر کنم به غیر از استاد امیر ، سایرین از نوشتن مابقی فلاش بک ها ناامید شدین. اما خوب متاسفانه باید بگم هنوز ادامه داره. البته مورد خاص دیگه ای نیست. اما یکسری خاطرات مربوط به ماههای اول ازدواجمون هست که برای خودم هنوز مهمه که داشته باشمشون.

فردای روز عروسی ساعت ١٠ با ضربات شدیدی که به در میخورد بیدار شدم. درو که باز کردم دیدم مادر شوهرم پشت دره. من که قلبم به شدت میزد و ترسیده بودم گفتم چی شده؟؟ گفت هیچی باباجون بلند شین دیگه. ١ ساعته اومدن براتون صبحانه آوردن. شما هنوز خوابین.

دلم میخواست جیغ بزنم بگم فقط وقتی کسی بمیره اینجوری در میزنن و دیگران رو از خواب بیدار میکنن. یادم اومد که در دوران عقدمون هم هر وقت خونشون بودیم صبح که میخواست بیدارمون کنه اگر ١ بار صدا میکرد و ما بیدار نمیشدیم خیلی شدید به در میزد. سعی کردم آروم باشم. گفتم من خوابم میاد صبحانه نمیخوام. گفت بذار اینا بیان بیارن بعد شما بخوابین.

زندایی کوچیکه با خواهر بزرگم اومدن با سینی بزرگ که توش پر از چیزای مختلف بود. ازشون تشکر کردم. و توی مدتی که اونا نشسته بودن و باهام حرف میزدن رفتم آشپزخونه و کتری کوچولوی نانازیم رو رو گاز گذاشتم تا اولین چائی زندگیم رو درست کنم. چند دقیقه بعد مادر شوهرم اومد با ٢ تا لیوان چائی. کتری رو که دید خندید و گفت اووووووه حالا نمیخواد از روز اول براش چائی درست کنی پررو میشه. و همه خندیدن. اما من ناراحت بودم. دلم میخواست خودم درست کنم اما نشد.

صبحانه رو خوردیم. قرار بود مراسم پاتختی بعد از نهار توی خونه مادر شوهرم برگزار بشه. یادم نیست غذا چی بود اما نهار رو مادر شوهرم برامون آورد. نزدیک ظهر هم خواهرم اومد خونمون تا برای مراسم بعد از ظهر آرایشم کنه. با همون وسایلی که داشتیم سریع موهامو درست کرد و آرایش کردم و لباس پوشیدم و رفتیم بالا. کادوی مامانم اینا تلوزیون بود و مامان اینای جوجو هم که گفتن کادوشون کامپیوتره. بقیه هم کادوهاشونو دادن. ٢ تا کادو به نظرم خیلی جالب بود. یکی کادوی دختر خاله جوجو که با اون وضع آنچنانیش یه ظرف کریستال ایرانی آورده بود. یکی هم کادوی مادرش که خاله جوجو بود. با اون ادعای بالا شهر نشینی و اونهمه دک و پز و تعداد ٨ نفری که به عروسی ما اومده بودن ٢٠ هزار تومن پول آورد. بقیه کادوهاشون عادی بود و بعد از افراد نزدیک خودم دائی دومی جوجو بیشترین کادو رو داد.

پول ها تحویل بابای جوجو شد. جوجو فرمودن چون ایشون جشن رو گرفتن باید کادوها به ایشون داده بشه. البته این به همین سادگی نبود و جر و بحث های خیلی زیادی پیش اومد. از جمله اینکه منم گفتم اگر کادوی عروسی ما  کمک به بابات میشه.پول جهیزیه من خیلی بیشتر از پول عروسیه که شما گرفتین و پول هایی که فامیل های من آوردن هم باید برای کمک به خانواده من داده بشه.که استدلال جوجو این بود که این جهیزیه بابتش از من رسید گرفتن (منظورش همون سیاهه جهیزیه بود که امضا نموده بودن ) شاید باورتون نشه اما این بحث تا ماهها توی خونه ما ادامه داشت. جوجو نمیخواست قبول کنه که حرف زور میزنه. من بهش میگفتم یکسال کار کردی حقوقت رو یکجا گرفتی دادی به بابات. بدون اینکه بگی من یکسال زن عقد کرده داشتم و حتی یک قرونش رو ندادی حداقل یه شاخه گل بخری برای من که منم دلم خوش باشه از دستمزد شوهرم نصیبی دارم. اما اون نخواست قبول کنه. منم زیر بار حرف زور نمیرفتم و این باعث قهرهای طولانی و بحث های شدید توی خونه نقلی ما شد.

 پول هایی که فامیل های من آورده بودن به اضافه کادوهای سر سفره عقد و پول شاباش های من دست مامانم بود که ٣ روز بعد از عروسی برام آورد.

اما من هیچ وقت پول های شاباش جوجو رو ندیدم. چیزی که من توی فیلم دیدم شاباش هاش بیشتر از چهارصد تومن شد اما خوب اونم داد به باباش. کسی این وسط فکر نکرد جوجو خانی که الان بیکاره بذاریم ١ قرون پول توی جیبش بمونه. 

خلاصه در پی جنگ های خونین صلیبی که هنوز هم که هنوزه ما در موردش به تفاهم نرسیدیم ،هیچی از کادوها رو من رسماً ندیدم.یه روز مامان جوجو اومد ازم پرسید پول کادوهای فامیل شما کجاست؟ گفت دست خودمه. گفت از اون پول بردارین و یه کامپیوتر بخرین.!!

بقیه اش رو که هم دادیم جای اقساط عقب مونده بانک که جوجو خان زحمت کشیده بود و طول دوران عقدمون نداده بود.

زندگی مشترک منو جوجو شروع شد در حالی که هر ٢ تامون بیکار تشریف داشتیم.

تا مدتها که از مواد غذایی که مامانم برای گذاشته بود شاید باورتون نشه چند قلمش هنوزم که هنوزه تموم نشده استفاده کردیم. مواد غذاییی هم که باید تازه خریداری میشد هر روز توسط مامان جوجو برامون تامین میشد.

مادر شوهرم خدایی هیچ وقت نذاشت توی اون ایام چیزی کسری داشته باشیم. همیشه قبل از اینکه هر کدوم از اقلام مواد غذاییمون تموم بشه سریع جاش رو پر میکرد.

شب اولین روز عروسی برای مادر زن سلام رفتیم خونه مامانم اینا. جوجو اینا برای مامانم یه گوشواره خریده بودن که من خوشم ازش نیومد و با جوجو و مامانش رفتیم عوضش کردیم و یه دستبند خریدیم.

خدایی در مقابل تابلو فرش ٣٠٠ هزارتومنی سال ٨۵ اون گوشواره خیلی کم و زشت بود و من دلم نمیخواست در اولین برخورد جوجو کوچیک بشه.

دستبند رو بردیم و تابلو فرشی رو که عکسش رو قبلاً گذاشتیم مامانم به جوجو کادو داد.

یکی از من پرسیده بود این مادر زن سلامه یا داماد سلام که مادر تو هم کادو داده. ما میگیم مادر زن سلام اما خانواده دختر هم با دامادشون کادو میدن.

از خانواده مادری جوجو فقط دائی کوچیکش و دائی دومی که جوجو میگه مثل بابا بزرگشه مارو پاگشا کرد. نه هیچکدوم از خاله هاش و نه هیچکدوم از دائی های دیگش  مارو دعوت نکردن.

اما خانواده پدریش همه عموها و عمش ما رو پاگشا کردن.

البته دختر خاله بزرگش هم برای قراری که میخواست یخچالش رو بفروشه و مامان من میخواست برای کسی که نیاز داشت بخره و بهش بده مارو دعوت کرد که یخچال رو ببینیم. در واقع قصد دیدن یخچال بود که توفیق اجباری نصیبش شد و مارو هم پاگشا کرد.

چقدر حرفهای خاله زنکیی هست. اما من به خاطر اینکه باید باید این روزها یادم بمونه باید بنویسم.

یه چیزی حدود ٧ ماه جوجو بیکار بود. بعدش دوباره برگشت و توی شرکت سابقش شروع به کار کرد. توی مدتی که بیکار بود هرچی بهش گفتم بیا برو ثبت نام کن و دیپلمت رو کامل کن حریفش نشدم که نشدم. میگفت الان حوصله ندارم.

٢ ماه توی اون شرکت کار کرد و دوباره اخراج شد. البته اخراج جوجو ریشه در همون اختلاف هایی بود که با محل کارش داشت و نه از بلد نبودن و یا مشکل داشتن با انجام کارش.

اگر تاریخ ها هی عقب و جلو میشه چون همونطوری که دارم به خاطر میارم مینویسم.

حدود ٩ ماه از عروسی گذشته بود که وام پیوند آسمونی به اسممون در اومد. ۵٠٠ تومن من . ۵٠٠ تومن جوجو. خدایی الان که دارم مبالغ رو مینوسم واقعاً شرم آوره. نمیدونم این دولت فکر کرده با این مبالغ چه غلطی میشه کرد.

وام رو که داشتیم میگرفتیم باز با جوجو دعوامون شد. سر اینکه من گفتم وام من رو من از مامانم میپرسم اگر نخواست میدمش به تو. میدونم حرفم اشتباه بود اما به خاطر حرصی بود که از کادوهای عروسی به دلم مونده بود و میخواستم جوجو رو حرص بدم. به خدا حتی نمیخواستم بدمش به مامانم دلم میخواست یکمی اذیتش کنم که بحث جدی شد و منم لج کردم و به زور پول رو دادم به مامانم. جوجو نمیدونست به زوره. چون مامانم چند بار بهم گفت این پول رو بذارین شما جفتتون بیکارین شاید جوجو تونست باهاش کاری کنه (البته پشت سر جوجو) و منم گفتم ما بیکاریم و نمیتونیم قسطش رو بدیم.

وام جوجو رو هم دومین سفر زندگی مشترکمون رو باهاش رفتیم البته با ۴ نفر دیگه. (سفر اول رو با مامانم اینا رفتیم مشهد. مهمون مامانم اینا بودیم که خیلی هم خوش گذشت )

ما ماه عسل که نرفتیم. یعنی مامان جوجو هی میگفت دستمون باز بشه شما یه سفر از ما طلب دارین که هنوزم که هنوزه قسمت نشده. اون مسافرت هم مامانم اینا میخواستن برن مشهد که منو و جوجو و مامانش هم باهاشون رفتیم.

توی اون مسافرت مادر شوهر مهربونم نمیدونم چش شده بود. خیلی به من گیر داد. هر حرفی میزدم باهام مخالفت میکرد و میگفت اینطوری نیست. منم خیلی ناراحت میشدم. نمیفهمیدم چرا جلوی خانوادم باهام اینطوری برخورد میکنه. به خاطر همین هم بیشتر ساعاتی که هتل بودیم توی اتاق خودمون بودم و پیش اونا نمیرفتم.

از نظر معنوی اون سفر خیلی خوب بود.

خوب فعلاً تا همین جا بماند بقیه اش برای بعد. برای رضای خدا هم که شده برم یه ذره کار این شرکت خراب شده رو انجام بدم


 
 
عیدانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

به قول سایر دوستان با انشای تعطیلات عید در خدمتتون هستم.

عرضم به حضور انورتون روز ٢٩ تا عصر به تمیزکاری گذشت. جوجو عسلی خیلی بهم کمک کرد. عصرش با مامان خودم و مامان جوجو رفتیم برای خرید شیرینی و ماهی. بعدشم رفتیم برای لیلی سبزه خریدیم و شیرینی و سایر مواردی که مامانی قرار بود به همراه انگشتری که براش گرفته بودن ببرن. بعدشم سبزه و شیرینی ها رو من آوردم خونه و با اضافات روبان های جشن نامزدی تزئینشون کردم. شب هم شام همه ماهی هایی که برای شب عید خریده بودیم (ماهی قرمز نه هاا ) رو دادیم مامان جوجو توی فر پزید و شام با مامانم اینا همه خونه بابا اینای جوجو بودیم. خیلی خوش گذشت.

روز ٣٠ ام تا زمان تحویل سال داشتیم با جوجو می دویدیم. تمیز کاری تموم نشده بود. آخرش هم اتاق خواب موند. ١٠ دقیقه به سال تحویل سفره هفت سین نانازم رو انداختم . عکسش رو بعداً میذارم.

بعد هم سال تحویل شد و با جوجو کلی برای همه دعا کردیم. امسال هر دومون کنار سفره هفت سین گریه مون گرفت. چراشو نمیدونم اما منم معتقدم این عید با سایر عیدهامون فرق داشت. بعدشم رفتیم بالا خونه بابا اینای جوجو. عیدی گرفتیم و با اونا آماده شدیم که بریم خونه مامانم اینا. خونه مامان اینا هم که شام مونیدم خواهر بزرگم هم اومد و خیلی خوش گذشت. روز دوم عید ، برای مادر بزرگ جوجو دوباره عید گرفته بودن که خونه دائی کوچیکش جمع بودن. ما هم رفتیم و تا بعد از ظهر اونجا بودیم. عصر برگشتیم و شبش رفتیم خونه مامان بزرگم.

روز سوم قرار بود شبش بریم خونه خواهرم بزرگم چون اونا میخواستن برن شهرستان و تا ١۴ هم نمیاومدن. مامانم اینا سر راهشون اومدن دنبالمون که نتیجش این شد که خواهر دیگه ام با شوهرش و نی نی هاش اومدن خونمون عید دیدنی و کلی مارو شرمنده کردن. شب هم خونه خواهرم خیلی خوش گذشت. روز چهارم مامانم اینا رفتن شمال خونه دائیم و ما باهاشون نرفتیم. شبش رفتیم خونه دائی جوجو. اونجا با میزبان سال گذشته مون در اصفهان مواجه شدیم که برای خرید به تهران اومده بودن. برای فردا نهار من دعوتشون کردم خونمون.

 مامانی جوجو قرار بود باهاشون بره بازار. فرداش هم خیلی ریلکس ساعت ٩ از خواب ناز بیدار شدم و تازه با جوجو رفتیم بیرون دنبال خرید. برای نهار زرشک پلو و باقالی پلو با مرغ و سالاد ماکارونی و سالاد کاهو درست کردم. همه کلی از غذاهام تعریف کردن و بنده کلی مشعوف شدم. شب به همراه همون مهمون ها خونه مامان جوجو بودیم. میخواستن برای فرداش قرار بذارن و برن پارک چیتگر که من مخالفت کردم و گفتم بدون برنامه ریزی نمیشه و خدا رو شکر کنسل شد.

روز ششم اول صبح با یه درد جانکاه که نذاشته بود تا صبح بخوابم بیدار شدم. پای چپم رو اصلاً نمیتونیتم تکون بدم. انقد شبش از درد گریه زاری کرده بودم که بعد از صبحانه زود با جوجو به درمونگاه رفتیم. دکتر نتونست بفهمه علت درد چیه و برام ۴ تا آمپول کورتون نوشت به همراه عکس از پا و گفت تا یک هفته استراحت کن و حرکت نداشته باش. اگر خوب نشدی به متخصص ارتوپت مراجعه کن. ٢ عدد آمپول رو همونجا نوش جان کردم.

روز هفتم به استراحت و دیدن فیلم ها گذشت.

روز هشتم مامانم اینا از شمال اومدن. عصر یه سر با جوجو رفتیم دیدیمشون و فهمیدیم عازم شهرستان میباشن که ١٣ به در رو با خانواده دائیم و و سایرین باشن. ٢ عدد آمپول باقی مونده رو هم در محضر مامان نوش نمودیم. شام صرف شد و به خونه برگشتیم.

روز نهم خاله خانومم که عنقریبه نی نیش به دنیا بیاد برای ناهار اومد خونمون. مامان جوجو زحمت نهار رو کشید. و تا عصر خالم پیشم بود و عصر رفت.

روز دهم بهتر شدم و زنگ زدم خاله و شوهرش رو برای شب دعوتیدنم خونمون. به خاطر فشار بالاش باید غذاش ١٠٠% بی نمک بخوره. بهتر دیدم که جوجه درست کنم که متاسفانه جوجه هام خیلی بد شد. کلی حرص خوردم و اونا هم هی بهم خندیدن.

یه نکته هم روز دهم داشت و اون این بود که از خواب که بیدار شدم دیدم پا دردم دوباره شروع شده و این بود که خونه رو که یه کمی هم ریخت و پاش بود جمع نکردم و منتظر شدم تا جوجو از بیرون بیاد و جمع کنه. ساعت ١١ بود که دیدم در زدن. فکر کردم مادر شوهرمه. به سختی از جام بلند شدم و در رو باز کردم. دیدم زن عموی شوهرم پشت در هست. تعجب کردم. مادر شوهرم معمولاً وقتی مهموناشون بخوان بیان پائین زنگ میزنه و بهم خبر میده تا آماده باشم. بعدشم عموی شوهرم و پسرشوت و عمه شوهرم اومدن خونمون. به سختی بلند شدم و شروع به پذیرایی کردم. عموی شوهرم هم ١ ساعتی در مورد لر بودنم سر به سرم گذاشت که آخرشم حریفم نشد. بعدشم مادر شوهرم اومد و وقتی اونا بلند شدن با اونا رفت بالا. بعداً هم بهم گفت که زن عموی جوجو یکدفعه بلند شده و اومده پائین و هر چی هم مادر شوهرم بهش گفته بوده من مریضم و باید بهم خبر بده صبر نکرده. کار اون هم در نوع خودش برام جالب بود.

ما امسال به خاطر اینکه عمو و عمه جوجو برای مراسم عید مامان بزرگ جوجو نیومدن عید خونشون نرفتیم و مثلاً قهر کردیم. (البته من ترجیح دادم تک روی نکنم و به احترام مادر شوهرم و با مشورت با ایشون ما هم خونه عمو و عمه شوهرم نرفتیم)

روز یازدهم صبح تا چشمم رو باز کردم جوجو گفت نهار خونه مامان اینائیم. بعدشم مامانش زنگ زد تاکید کرد. فهمیدم خبریه و بعد از تحقیق فهمیدم خاله اش اینا خونه مادر شوهرم دعوت دارن. نهار رو هم در کنار اونا و عروس جدیدشون که خیلی خوشم میاد بهش صرف کردیم. تا عصر به ورق بازی با اونا گذشت. برای سیزده به در هم قرار شد اونا بیان و با هم بیرون بریم.

روز دوازدهم هم به تهیه مواد غذایی روز سیزده به در گذشت. جوجو تا ظهر سر کار بود. بعدشم اومد خونه و تا شب فیلم دیدیم. قرار بود خاله جوجو برای شب بیاد و خونه مادر شوهرم باشه که صبح زود حرکت کنیم. ساعت ١١ شب در زدن. دیدیم به قول رشتی ها اووووووووو عروس جدید خاله اومده خونمون عید دیدنی که به دنبالش سایرین هم اومدن. سایرین تا ١ نشستن. پذیرایی و قلیون و پلی استیشن تا ساعت ٢ طول کشید. من همش حرص میخوردم اینا چرا نمیرن بخوابن. فردا سخته بیدار شدن.

ساعت ٢ عروس هم رفت و شوهرش همچنان داشت با جوجو بازی میکرد. منمن نشستم دیدم نخیر کار اینا تمومی نداره. گفتم یه کم برم توی اتاق دراز بکشم. اما از اونجایی که میترسم به تنهایی توی اتاق بمونم خوابم نبرد که نبرد. هوای اتاق هم یکمی زیاد گرم بود و حسابی کلافه ام کرده بود از همه بدتر و فجیع تر دل پیچه ای گرفته بودم که داشت منو میکشت. بازیشون تا ساعت ۴ ادامه داشت. انقدر حرص خوردم و عصبانی بودم از دست جوجو که راحت میتونستم چشماش رو با ناخن هام در بیارم.

ساعت ۴ که بالاخره رضایت دادن و پسر خالش رفت جوجو خواست بیاد بالشتش رو برداره و حتماً باقی ساعت رو هم پای تلوزیون سپری کنه که دید من بیدارم و فکر کنم خطر رو احساس کرد که داشت قربون صدقه ام میرفت که من با عصبانیت یه مقدار حرف شایسته نثارش کردم و پتو بالشتم رو برداشتم و رفتم توی هال خوابدیم. بیچاره هر چی خواست من ببخشمش نشد که نشد. منم گریه کردم تا خوابم برد. فرداش بیدار شدیم. اولش خواستم نرم سیزده به در. اما دیدم بیخود هم سیزده خودم رو خراب میکنم هم بقیه رو. تسویه حساب با جوجو رو گذاشتم برای بعد.

چشمای بدبختم داشت کور میشد. عروس خاله رو هم که من مطمئن بودم اونم تا ساعت ۴ که شوهرش بره بیدار بوده رو به زور چک و لگد از تخت کشیدن بیرون. شوهرش که تا آخرین لحظه بیدار نشد.

خلاصه رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. عصرش هم اومدیم فیلم سیزده به در و بعدشم فیلم شمال رفتن عروس خاله رو به دوستاشون دیدیم.

روز چهاردهم هم صبحش خونه تمیز کردم. شبش هم مامانم اینا رو که از مسافرت اومدن دعوت کردم خونمون.

این بود انشای من.

فکر نمیکنم کسی حوصله داشته باشه تا اینجا رو بخونه. اما اگر خوندی یه تکبیر از طرف من بپذیر. من مجبور بودم کامل بنویسم. دفتر خاطراته دیگه نه؟؟

خوش باشین و پایدار


 
 
هستم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام سلام صد تا سلام

دوست جونای نازی نازی خودممممممم

خوبین؟

میبینین که هنوز هستم و از همون مکان خراب شده قبلی (هنوز خراب نشده هااا قراره بشه ) در حال آپ کردنم.

خوبین؟؟ وایی دلم برای همتون یه ذره شده بود. انشاله سال رو به خوبی شروع کرده باشین و تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه. الان فقط اومدم برای عرض تبریک مجدد به دوست جونای گلم.

مجدداً بر میگردم و شرح و تفسیر عید رو کامل میذارم. فعلآً باید برم گارد بگیرم و منتظر حمله دشمن باشم. (همین رئیس خنگول به همراه این زنیکه )

بعدشم باید بیام ببلاگ های خوشگلتون و بهتون تبریک بگم.

دوستتون دارم.

از خدای مهربون میخوام امسال بهترین ها رو در زندگیتون داشته باشین و بدست بیارین.