Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
بازار شام
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

بازار شام به جز اینکه توی شام هست الان توی خونه منم مستقر شده.

سلام

یه سلام خواب آلود از یه نیلوفر بیحال و بی انگیزه و کسل.

خوبین؟

تسلیت میگم شهادت پیامبر اکرم (ص) و امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) عزیزم رو.

چه خبر؟؟

خوب احتمالاً نصف بیشتریتون الان مسافرتین.

انشاله بهتون خوش بگذره.

واله منم بد نیستم.

کسل و خواب آلود بودنم هم به خاطر اینکه دیروز عصر که سرم درد میکرد سعی کردم کمی بخوابم. هرچند بابای جوجو و داداش رضای خودم با در زدناشون نذاشتن بخوابم و سرم بدتر شد اما شب هم تا دیر وقت خوابم نبرد.

بعدشم اینکه در راستای اومدن عید نوروز و اینکه خونه ما  توی این ۴ سال اونجوری که باید کارهای عید توش انجام نشده، بنده تصمیم گرفتم احداث بنام کمد دیواری رو که جزو طرح های بلند مدتمون بوده رو بالاخره در پایان سال ٨٨ به مرحله اجرا در بیارم.

پیرو یکدنده بودن و زبون نفهم بودنم هم به حرف جوجو که گفت توی این چند روز دستش تهی میباشد و من بذارم نزدیک عید کار کمد رو انجام بده و البته به علت سابقه بدی که داشت من گفتم الا و بلا همین چند روز تعطیلی که من خونه هستم.

برای همینم چون پولم کم بود و به قیمت های نجومی بیرون نمیرسید تصمیم گرفیتم بدیم دائی جوجو برامون درست کنه که مناسب تر در بیاد.

ما هم چون توی اتاقمون یه دیوار بود که از قبلاً که تغیر بنا داده بودیم مونده بود و ما از پشتش به عنوان انباری استفاده میکردیم ، قرار شد جوجو و باباش عمل برداشتن دیوار و انتقال لوله وسطش رو به کنار دیوار انجام بدن و دائی بیاد کمد رو برامون درست کنه.

دائیش یه بار گفت نمیام. جای دیگه کار دارم. یه بار دیگه گفتن کار ندارم میام. و نتیجه اینکه من خونه رو ریختم به هم. جوجو اینا بنایی کردن. تمام خونه رو خاک برداشت و هنوزم که هنوزه دائی نیومده. دیروز طی آخرین تماسی که داشتیم فرمودن که امشب میان. دیروز مثل ارواح سرگردان وسط حال خونمون مونده بودم و نمیدونستم کی رو باید بگیرم و بزنم. جوجو اومد باهام حرف بزنه مثل سگ پریدم پاچه اش رو گرفتم. دیدم طفلی خندید و گفت بابا دائیم نیومده منو چرا میزنی. که من خنده ام گرفته و دارم سعی میکنم آرامشم رو حفظ کنم.

دیشب به مامانم میگم دعا کن من بتونم دهنم رو بسته نگه دارم که وقتی دائی اومد هیچی نگم. مامانم میگه نههههههههههه چیزی نگی ها. اشکال نداره تموم میشه میره.

خلاصه که خیلی عصبی ام. اما هی به خودم میگم عیب نداره و میگذره و میره.

فقط دلم میسوزه که من توی آب و آتیش دارمخ میسوزم و وقتی خبر از دائی میگیریم توی مسجد و سلمونی و خونه مادر زنش پیداش میکنیم.

اما این همون باریه که من همیشه میگم همه آدما ارزش یکبار امتحان کردن رو دارن.

دائی جوجو کارش بیسته. اما از بدقولیش خیلی بدم اومد.

خیلی هم دلم گرفت بابت اینکه دستم بسته بود وگرنه اگر به اندازه کافی پول توی دستم بود ١٠٠ سال منتظر احدی نمیشدم.

چه میشه کرد.

سکوت چقدر خوبه. اونم برای من همیشه اینجا از شلوغی سرسام میگیرم.

شهر هم ساکت بود. دعا کردم که همیشه این شهر اینطوری می موند.

چه دعای بیخودی؟ آره درسته بیخوده.

راستی قراره ٨ اسفند برم قشم. یه سفر کاری هست.

انشاله که مسافرت عیدمون هم که به قشم و شیراز و اونورا هستش به قوت خودش باقی باشه.

اونجا هم چون خودمون ماشین نداریم تابع بقیه هستیم.

خوب دوست جونا به خدای مهربون میسپارمتون.

خوش و خرم باشین.


 
 
خدا نوشت
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
 

خدای مهربونم سلام

دلم برات تنگ شده بود هوارتا

دلم برای آغوش همیشه باز و پر مهرت تنگ شده بود.

خدای خوبم، این روزها هم مثل همیشه گرمی حمایتت رو پشت خودم احساس میکنم.

پروردگار عزیزم، خالق یکتا و بی نظیرم، این روزها وقتی به نعمت هات فکر میکنم دلم از عشقی که بهت دارم و بهم داری غنج میره. انگار یه چیزی توی دلم ذوب میشه.

خدایا خیلی دوستت دارم.

نه فقط به خاطر اینکه همه نعمت ها رو در حقم تموم کردی.

نه به خاطر اینکه بی نظیر ترین مادر دنیا رو بهم دادی.

نه به خاطر اینکه یه پدر مهربون و زحمت کش بهم دادی.

نه به خاطر خواهر و برادرهایی که عاشقشونم و اونا هم همینطور.

نه به خاطر همسری که دل مهربونش هیچ وقت طاقت طولانی شدن ناراحتیم رو نداره مگه وقتایی که خر میشه.

نه به خاطر پدر و مادر دومی که بهم دادی.

خدا دوستت دارم چون هیچ کسی رو مهربون تر از تو پیدا نکردم. هیچ کسی رو آماده تر از تو برای حمایتم پیدا نکردم. هیچ کسی رو بخشنده تر از تو پیدا نکردم. هیچ کسی رو زلال تر و زیبا تر از تو پیدا نکردم.

خدایا عظمتت همیشه منو شاد میکنه. شاید باید وحشت کنم. اما من شاد میشم.

شاد از اینکه خدایی دارم که بالاترین قدرتهاست.

خدایا یه نگاه کوچیک آدم رو متوجه میکنه که براستی ستایش فقط و فقط مخصوص توه.

برای همینم رئیس احمقم باید این آرزو رو به گور ببره که منم مثل بقیه برم مدح و ستایشش رو بگم.

تو که لایزالی. تو که بخشنده و بی نظیری.

خدایا منو دریاب..

همه ما رو دریاب.

خدایا راهی رو جلوی پای هممون بذار که خشنودی تو در اون هست.

ای مهربون هممون رو عاقبت به خیر کن.

خدایا ظهور منجی رو برسون. لطفی کن و چشممون به جمال بی نظیرش روشن کن.

خدایا پدر و مادرم رو به تو میسپارم.

در پناه آغوش بی نظیرت حفظشون کن. عمر با عزت و بلند بهشون بده. از هر کسی به غیر از خودت هممون رو بی نیاز کن.

خدایا همه مریض هارو شفا بده.

فاطمه کوچولو (مریض کلیوی) - علی کوچولو (دردونه گوربان) - مادر بزرگم و مامان جوجو و مامانی عزیز خودم.

خدایا خواهر و برادرام رو عاقب به خیر کن.

خدایا، ای مهربون بی همتا ، ای بخشنده بی نظیر به همه اونایی که دوست دارن نی نی داشته باشن یه فرزند صالح بده. نی نی خاله ام و فاطمه جونم رو هم در پناه لطف و محبت خودت سالم به این دنیا برسون و دست مامانی هاشون بده.

خدایا ، همه چشم هایی که اینجا رو میخونه، از آتیش جهنم حفظ کن.

خدایا دردهای نگفته زیاده. تو خودت عالم و آگاهی به همشون.

ما که جز درد چیزی نداریم به درگاهت بیاریم.

خدایا درمونمون رو هم جز تو کسی نمیتونه بده.

ای کریم، بهمون کمک کن تا انسان باشیم و مثل انسان زندگی کنیم.

در آخر... ای یگانه آفریدگارم، التماست میکنم منو با ناراحتی عزیزام آزمایش نکن.

منو به دست عدلت قضاوت نکن. من با چشم کرمت ببین...

آمین


 
 
دغدغه هایم
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

(دوستای خوبم ممنون بابت تسلیت هاتون، انشاله هیچ وقت غم نبینین)

دلم گرفته..

از دیروز ظهر

نه

چند روزی میشه اما از دیروز ظهر بدتر شدم.

مامانم اینا روز پنجشنبه برای مراسم ختم عمو که توی شهرستان برگزار میشد رفتن شهرستان.

شاید اگر مامان بود حالم انقدر بد نبود.

جوجو اگر بود الان بهم میگفت بچه ننه.

منم بهش میگفتم بچه ننه تویی که هر روز ور دل مامانتی و اگر یه روز نری بالا از هزار طرف چکت میکنن.

وایی چه روزهایی داره توی زندگیم میگذره.

بعضی وقتا از بالا که به زندگیم نگاه میکنم خودم رو میبینم که دارم دست و پا میزنم. دارم با تمام توانم سعی میکنم اوضاع  اقتصادی زندگی رو بهتر کنم. همین باعث میشه به جوجو فشار بیارم. من تقصیری ندارم چون از مرد خونه ام توقع دارم.

جوجو هم که هم میخواد توقعات منو برآورده کنه هم میخواد بهترین پسر برای خانوادش باشه و قبل از خودش هر کاری که میتونه برای اونا بکنه، تحت فشار مضاعف قرار میگیره.

من توقع دارم همسرم اول به فکر منفعت زندگی مشترکش باشه.

اما همسرم فکر میکنه اول باید پدرش داشته باشه تا اونا در آرامش باشن.

اگر قضیه برای همه اینطور بود من مشکلی نداشتم.

این وسط هر وقت میام خودم رو قانع کنم که چه فرقی داره هر چی که بابای جوجو هم داشته باشه برای بچه هاشه ،داداش جوجو وارد صحنه میشه و بهم نشون میده که اون به هیج وجه همچین فکری توی سرش نیست .

جوجو به هیچ عنوان اینطوری نمیبینه و معتقده اینطوری نیست. خوب طبیعیه برادرشه.

اما من میتونم ببینم که چطور برادر کوچیکش داره بدون سر و صدا همه رو دور انگشت خودش میچرخونه.

جوجو هر جایی که میشینه شروع میکنه از برادرش تعریف کردن. طفلی ذوقش به داداشش خیلی زیاده. آنچنان هم با اغراق تعریف میکنه که نگو، تازه خودش هم کلی کیف میکنه. ١٠٠ بار بهش میکنم انقده تعریف داداشت رو میکنی میخوایی آبش کنی؟

جوجو برادرش رو میبره بالا و من برای دلخوشی یک مرتبه هم ندیدم اون از این تعارف ها برای جوجو بکنه.

تازه اگر دستش برسه مسخره هم میکنه که خوب از نظر جوجو شوخی هست.

فکر نکنین من سادیسم دارم و دارم ساده ترین روابط رو بد میبینم یا نشون میدم. من خودم با داداش جوجو هیچ مشکلی ندارم. دوستش هم دارم. چون موضعم در مقابلش مشخصه و اون حق نداره از حد خودش اینطرفتر بیاد و نمیاد.

اما جوجو چون سر و جانش در راه خانوادشه و فقط مثل خود احمقم سر و صدا داره، همه جا حمالی میکنه و آخرش با یه سر و صدا همه رو میده به باد. داداشش از زیر هر مدل کاری تا بتونه در میره و در آخر فرزند خوب و مهربونه.

هیچ وقت شب عروسی پسر دائی جوجو رو یادم نمیره. داداشش بدون توجه به حرف جوجو که گفته بود ماشین رو نبره ماشین رو برداشته بود و برده بود سر کار.

وقتی هم جوجو اعتراض کرد همه ریختن به هم و باباش هم در حضور انور من به جوجو گفت مرتیکه بیشعور رفتی اعصاب بچه رو بهم ریختی.

پارسال هم داداش جوجو با کولی بازی، باباش و جوجو رو مجبور کرد به خواسته اون تن بدن و ماشنشون رو بفروشن و برن ماشین بزرگ بردارن تا باهاش کار کنن.

توی این یکسال ما سختی های خیلی زیادی تحمل کردیم. وقتی دیدم این ماشین به ٢ خانواده نمیرسه ١٠٠ بار به جوجو گفتم بنده خدا تو بازاریابی. چرا از استعدادی که داری استفاده نمیکنی. چرا نمیری دنبال کار برای خودت.؟ یک روز در میونی که نوبتت نیست برو دنبال این کار. همسر دلبندم یا از روی تنبلی یا هر چیز دیگه ای نرفت. جوابش هم این بود که این کاری که دارن خیلی خوبه و خوب میشه.

هر چی خواستم بهش بفهمونم از کاری که داره متنفرم. نشد که نشد. به خداوندی خدا در اعماق تصوراتم در اوج نا امیدی هم فکر نمیکردم همسرم اینکاره بشه.

من به راننده ها توهین نمیکنم اما برای من همچین چیزی قابل تصور نبود. برای من، قابل تحمل نیست که شوهرم کثیف و گرد و خاکی بیاد خونه. دست خودم نیست ، دوست ندارم.

پارسال این موقع چقدر با خودم اشک ریختم. اما یک کلمه هم به جوجو نگفتم. گفتم  بذار نا امیدش نکنم کار جدیدشون داره شروع میشه.

دیگه نمیگم از تخمین های اقتصادی داداش جوجو و اینکه ما یک سوم اون رو برداشت کردیم.

هر وقتی که حرف زدم گفتن درست میشه. بارها و بارها بهشون گفتم مدل کار کردنتون اشتباهه. ١٠ بار بیشتر جوجو رو نشوندم و بهش یاد دادم که نحوه حساب و کتابشون با مردم اشتباهه.

داداش جوجو رو همه مشتری ها دوست دارن و میخوان با اون کار کنن . چون اون هیچوقت موعد نقد شدن حساب رو مشخص نمیکنه و هر وقتی که اوضاع خیلی خراب میشد و پولی در بساط نبود جوجو باید میرفت و با داد و بیداد پول میگرفت.

صد بار گفتم جوجو خان با این وضع به هیچ جا نمیرسین و الان تعداد قسط های عقب مونده شاهد حرف منه.

و همیشه هر وقتی حرف از کار دیگه ای میزدم مامان جوجو و داداشش میگفتن واییییی تو چقدر کم صبری. چرا گفتیی و این کار خوبه و از این حرفها...و جوجو هم یکبار گفت ما این کار رو با هم شروع کردیم (با داداشش) و به یه جای خوب هم میرسونیمش!!

تا دو شب پیش که جوجو نبود و داداشش اومده بود خونه ما. برام تعریف کرد که از طرف یکی از بساز و بفروش هایی که باهاشون کار میکرده دعوت به کار شده.

من خوشحال شدم. چون هم کمکی به وضع اقتصاد خانواده داشت و هم شروعی بود برای یک کار خوب.

داشت از مزایاش تعریف میکرد ،‌در همین حین هم گفت خوبه، اینطوری فردا پس فردا هم که بخوام برم خاستگاری دیگه نمیگم روی ماشین کار میکنم...!!!!!!

شاید باور نکین انگار یه سطل آب سرد روی سرم ریختن. خیلی چیزها جلوی چشمم اومد. گریه های پارسال. کمبودها... ناراحتی همیشگیم از شغل جوجو.. این اواخر بهش هم گفته بودم که از شغلش متنفرم و جوجو طوری نشون داده بود که انگار من یه زن سبک مغزم و نمیبینم افرادی که ماشین دارن چه زندگی هایی برای خانواده هاشون ساختن. (آخرشم نتونستم بهش بفهمونم که با ذات کارش مشکل دارم)

من هیچ حرفی به داداشش نزدم. گذشت تا دیشب. دیشب وقتی جوجو به داداشش گفت که از فردا داری میری سر کار جدید بیا حساب و کتابها رو تحویل من بده.

داداشش با کمال وقاحت گفت نه حساب و کتابها دست خودم میمونه. چشمام دقیقاً شده بود ٢ تا طالبی گنده.

انگار جوجو نوچش باشه و شعورش به حساب و کتاب نرسه . من که دیگه از عصبانیت در حال انفجار بودم.

تازه فهمیدم این جوجوی بدبخت هیچ وقت حساب و کتابی دستش نبوده که بخواد درست انجام بده یا اشتباه. فهمیدم ١٠٠ باری که به مشکل مالی خوردیم و داداشش عین خ * ر مونده بود توی گل و جوجو داد میزد که میرم حسابها رو ازش میگیرم هیچ غلطی نتونسته بکنه..

وقتی رفتیم خونمون ، گفتم داداشت خیلی پر روه. جوجو بازم با کمال حماقت گفت چرا؟؟ انگار که نعوذ بالله دارم به پسر خدا تهمت میزنم، گفتم نه این که توی این یکسال کم خراب کاری کرده حالا هم که دارن تشریف میبرین سر کار دیگه شما حمالشونی که حساب و کتابها رو با خودشون میبرن. پیشنهاد داده و گندش در اومده حالا هم که تورو توی گندش داره میذاره و میره لیاقت نداری خودت حساب و کتاب رو داشته باشی؟؟

جوجو گفت ای بابا کدوم گند؟ و به خنده تمومش کرد. بعدشم با مامانش رفتیم شهروند.

در تمام مدتی که بیرون بودیم و اومدیم خونه، حرف داداشش توی سرم بود.

یاد این افتادم که وقتی داشتن مغازشون رو میساختن جوجو دنبال کار نمیرفت و هر روز با باباش به دادگاه بود. هر چی بهش میگفتم بابا جون خونه و زندگی خرج داره. چرا یکبار داداشت نمیره. تو نمیخوایی بری دنبال کار؟

جوجو میگفت این مغازه مال منه. اون نمیره که نره.

چند روز پیش که حرف اینکه شاید به مغازه جواز بدن و این مزخرفات بود، دیدم گفت مغازه رو بدیم اجاره و اجاره اش رو بدیم به بابا، بابا راحت میشه. گفتم مگه مغازه مال تو نبود؟؟ گفت نهههههههههه...     با هم بگین استغفرلله

حرف ساختن خونه که میشه، یه روز گفتم تو اگر خونه رو ساختیم طبقه خودمون رو به اسم من میزنی؟ گفت نه. خونه که مال من نیست. گفتم پس مال کیه؟ مامان گفته هر کی طبقه اش مال خودش. گفت نه همش باید یه اسم بابا باشه؟ گفتم چرا وقتی قراره ما اقساط وامش رو بدیم به اسم خودمون نباید باشه؟ گفت اینجا خونه باباهه. گفتم باشه پس خودش هم قسطش رو بده.

فکر کنین من با چه افکاری رفتم توی اون خونه و توی زیر زمین نشستم.

نمیدونم چی بگم. نمیدونم چطور بگم. فقط دلم پره اشکه. پر از حسرت. من میتونم سختی زندگی رو تحمل کنم تا به جایی برسم. اما چه سود... همسری دارم که راحت حمالی های دنیا رو میکنه و خودش با دست خودش به اسم کسی دیگه تمومش میکنه.

بعضی وقتا به خودم میگم هی دختر تو هم مثل همه بانوان این مرز و بوم داری درگیر خاله زنک بازی میشی. به درک بذار دسترنج جوجو با تاراج بره. بذار هیچی نشه. خودت برای خودت باش. خودت خودت رو بالا بکش.

اما در همون ایام ، وقتی سایر عروس های فامیلشون رو میبینم که به واسطه حمایت شوهراشون، چطور فخر فروشی میکنن حالم دگرگون میشه.

فکر میکنم در اون لحظه هیچ اهمیتی نداره که من خودم یه آدم شاغلم. که موقعیت اجتماعی دارم. که در تمام ایام تحصیلم خودم خرج دانشگاهم رو دادم. که یه آدم مصرفی نیستم. که در سال ٨٨ با نصف حقوقی که شوهرم در سال ٨۵ قرار بود داشته باشه، دارم زندگی میکنم و تقریباً همیشه هم بدهکارشم.

در اون لحظه مهم اینه که شوهر اون خانمها، رفتن زن هاشون رو از پشت کوه یا هر بیغوله دیگه ای آوردن. فرستادنشون دانشگاه . ماشین خودشون رو زیر پای زنشون انداختن. از همون اول برای همسرشون خونه مستقل داشتن. هر روزی زنشون به یه مدل میگرده و در نهایت هم هر جایی که میشینن از جانفشانی ها و شعور زنشون بیداد سخن میدن.

من دیگه نمیدونم دوست دارم خودم باشم یا جای یکی از اون خانمها.

اگر فردا پس فردا برادر جوجو هم زن بگیره و روال سایر پسر های فامیلشون رو طی کنه، من صد در صد از جوجو طلاق میگیرم.

نه به قول مادر بزرگم لعنت به آدم دروغ گو...

اما قول شرف میدم روزگار جوجو رو سیاه کنم.

امروز چه روزیه؟؟ به شرافتم قسم یکی دو سال دیگه میام و اگر زنده بودم شرح ماوقع رو همین جا براتون مینویسم.