Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
از هر دری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام

با اینکه هزاران تا کار دارم اما باید آخرین پست پر پیمون قبل از عید رو امروز بنویسم.

چون امروز با خوندن وبلاگ ورونیکای عزیزم یاد یه خاطره افتادم که هنوزم که هنوزه بسی برام خوشاینده.

اما قبلش به همه منتظران خبر بدم که ٢ شب پیش کمد دیواری ام به خیر و خوشی درست شد. و حالا هر شب من و جوجو قسمتی از وسایل رو توی کمد جا میدیم. ماشاله از بس که آت و آشغال جمع کردیم دور خودمون.

و اما خاطره:

حرف ورونیکا در مورد جایزه هایی بود که توی دبستان خانواده های خودمون میخریدن و سر صف و یا توی مراسم بهمون میدادن. و اینکه مادرش براش جایزه ای خریده بود و انقدر مراسمی پیش نیومده و دل بچه هم کوچیک آخرش رفته و جایزه اش رو خواسته و همونجا توی دفتر بهش دادن.

من کلاس چهارم دبستان که بودم دختر معلم خودمون و دختر معلم قرآنمون هم توی کلاسمون بود. واضحه که با بودن اون دوتا هیچ کسی نمیتونست شاگرد اول باشه. 2 نفر دیگه هم بودن که جداً درسشون خوب بود. که هردوتاشون هم دوستهای صمیمی من بودن. یکیشون ناهید و اون یکی زهرا.

من با اختلاف بعد از این 4 نفر بودم. همیشه رتبه ام توی کلاس از 3 تا 5 در نوسان بود.

اما اینها مهم نبود. مهم این بود که توی یه مورد هایی اول بودم که یکیشون نقاشی و طراحی روزنامه دیواری بود. همیشه مسابقه ها رو برنده میشدم.

اون موقع هم توی ولایت زندگی میکردیم و بابام رئیس تعاون اداره آموزش و پرورش بود. یه روز اومد خونه و گفت تو چرا توی مسابقه نقاشی شرکت نکردی؟ گفتم چه مسابقه ای؟ گفت آموزش و پرورش برای مدارس یه مسابقه نقاشی برگزار کرده در رابطه با سیلی که سال گذشته توی شمال اومده بود. اسم 4 نفر رو از مدرسه شما دادن. اسم تو نبود!!!

گفتم من اصلاً خبر ندارم. اسم کیا بوده؟ دیدم بعله همین 4 نفر اول کلاس ما هستن. گفتم باشه.

فرداش رفتم سراغ زهرا و تمام مسیر مدرسه بهش اصرار کرده که بگه ماجرای 1 ساعت های آخری که با اون 3 نفر میرن کتابخونه چیه. اونم گفت آره مسابقه نقاشیه و ما میریم از روی مدل نقاشی میکشیم.

منم تشکر کردم و رفتم خونه و خودم شروع کردم به نقاشی. یادمه یه دفتر 40 برگ برداشتم و 38 تا نقاشی در مورد سیل توی اون کشیدم. از مدرسه ای که سیل اومده بود و سایل بچه ها روی آب بود. جایی که مردم به هم کمک میکردن که به بالای بلندی برن تا در امان باشن. خونه ای که سیل خرابش کرده  بود وزمین های زراعی که سیل خرابش کرده بود و ...

دفترچه رو دادم بابام مستقیم برد اداره.

و من در سطح شهر اول شدم.

وقتی بابا جایزه ام رو آورد خونه دلم میخواست بپرم و به همه نشون بدم. نه برای اینکه اول شده بودم. برای اینی که به نامردی از مسابقه کنار بودم.

به قول ورونیکا نه کسی دست زد و نه کسی تشویق کرد اما بازم خوشحال بودم. اسمم رو به عنوان برنده فرستادن مدرسه.

فرداش معلم قرآنمون ( که منو به شدت یاد برونکا توی چوبین میداخت) منو صدا زد و با کمال پررویی پرسید مگه تو توی مسابقه شرکت کرده بود؟ چرا خبر ندادی . چطوری شرکت کردی؟

گفتم من بابام رئیس تعاون اداره هست (که به وضوح دیدم دست و پاش رو جمع کرد) و از طریق اون با خبر شدم و چون شما حتی بهم خبر هم ندادین از طریق اون شرکت کردم.

شرط میبندم زنیکه از بابام ترسید که هیچی بهم نگفت. اما دیدم چقدر حرصش در اومده بود.

اونجا بود که دفتر نقاشیی که اون 4 نفر کشیده بودن رو دیدم.

12 تا نقاشی داشت. جالب ترینشون که هنوز یادمه این بود که از روی مدل نقاشی هایی که فکر کنم هنوزم باشه مثلاً یه بوته گوجه فرنگی کشیدن بودن که آب از اون دور دورا مثل جوی آب اومده بود و ازش گذشته بود. یا یه ماشین (خیلی هم شیک) که توی همون جوی آب بود. انگار اومده بود کنار رودخونه پیک نیک.

انقدر نقاشی ها مسخره و بدیهی بودن که من با اون بچگیم خنده ام گرفته بود.

خلاصه این جایزه خیلی بهم چسبید و دماغ اونا خیلی سوخت.

.

یه چیز دیگه اینکه سال 81 یه دوست پسر زوری داشتم اسمش امیر بود. زوری هم از این نظر که من خوشم نمی اومد با کوچیک تر از خودم دوست بشم. این طفلی 5 ماه از من کوچیک تر بود. انقدر اصرار کرد و کنه شد که باهاش دوست شدم. اونم چی. اینترنتی. 4-3 ماه چت کردیم  3 بار به زور دیدمش که یکیش تولدم بود و یکیش تولدش بود و یکیش هم اولین بار بود. دانشجوی عمران بود. فروشنده کامپیوتر بود. یادمه خیلی تلاش میکرد که پول جمع کنه. اون موقع به زور یه موبایل خریده بود.

بعدشم اصررهاش اثر نکرد و حس بدم از کوچیک بودنش کار خودش رو کرد و بیخیالش شدم. برای اینکه بیخیال بشه خودم رو زدم به مریضی .

دیروز مونده بودم سر اسفندیار که بیام جردن دیدمش. قیافه اش از اون موقع هیچ تغییری نکرده بود. اما سر و وضعش چرا. یه 206 SD مشکی تمیز. تیپ گرون قیمت و یه دخمل جیگیلی کنارش. دختره خوشگل نبود. خیلی آرایش کرده بود. از اینایی که خودشون رو به جای خوشگل کردن کثیف میکنن.

منو دید اما فکر کنم نشناخت. خنده ام گرفته بود.. یاد اون موقع افتادم. چقدر سر خوش بودم.

همین دیگه.

برم سر کارم. حقوقم حلال بشه.

راستی یکشنبه عروسی دختر خاله مامانمه. متولد 54 هست. بالاخره بختش باز شده طفلی. اونم چه بخت گرونی نیشخند یکدفعه از بیخ و بن باز شده.

انشاله اونا و همه عروس و دومادهای این روزها خوشبخت باشن.

راستی گندم های عیدم رو هم کاشتوندم.

در مورد ایده پارسال که گفتم سیر رو بذاریم تا سبز بشه اعتراف میکنم که ایده احمقانه ای بود که اون زنیکه پارسال کرده بود توی سرم. احمقانه از اون نظر که سیر رو هر کاریش کنی گندیده میشه و بوی بد میده. پس بانوان محترم سیر رو همونطور خشک بذارین سر سفره هفت سین تا لا اقل بوی بد نده.


 
 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا بنده برگشته شدم.

مسافرت بدی نبود. جمعه ساعت ١ ظهر رسیدیم قشم. رفتیم هتل مستقر شدیم و استراحت و بعدش با رئیس و همسرش رفتیم درگهان.

چون من بسیار خسته بودم فشارم فرتی اومد پائین و زود برگشتم و توی ماشین نشستم.

شبش هم با اجازتون از ترس تنهایی خوابم نبرد.

فردا هم تا ساعت ٢ درگیر کارهای اداری بودیم. بعدش رفتیم نهار و بعد هم هتل و خرید و از همین موارد.

فردا صبحش هم با لنج یا به قول راننده آژانسه اتوبوس دریایی رفتیم بندر عباس. تا ٢ ظهر هم درگیر کارهای اونجا بودیم و بعد ظهر هم با همسر رئیس جان یه سری رفتیم بیرون و یه کمی خرید و تعدادی سکه برای هدیه ( در سیستم دولتی نمیدونم بهش چی میگن) نیشخند بعدشم هتل و عصر هم فرودگاه و ساعت ١٠ رسیدیم تهران و تا اومدیم خونه شد ١١.

تیم والیبال بانوان هم با ما همسفر بودن و کاپ گرفته بودن. در تمام طول پرواز انقدر از خودشون سر و صدا دروکردن که این اقایون خسته ردیف جلوی ما موهاشون سیخ شده بود بدبختها از فرط عصبانیت.

جوجو هم انگار اومده بوده استقبال ر ض ا ز ا د ه برام گل آورده بود.

فکر کنم بچم دلش برام تنگ شده بود احساساتش قلیان کرده بود.

دیشب هم چون مامان ها به تفاهم نرسیدن که من اول برم خونه کدومشون که ببیننم ، مادر شوهرم مامانم اینا رو دعوت کرد و دیشب هم ما اونجا بودیم و جوجو هم درصد عشق و علاقه اش زد بالا و با هم دعوامون شد. اصلاً هم نفهمیدم یکدفعه چی شد.

با همه قهر کرد و رفت لالائید.

آهان یادم اومد، مادر شوهرم و مامانم برای نی نی خاله ام سفارش اسباب بازی داده بودن. برای مادر شوهرم یه قطار خریدم و برای مامانمم یه کشتی کج کار و برای خودمم یه ماشین آتیش نشانی.

موقع خرید هم زنگ زدم و ازشون پرسیدم و اوکی گرفتم.

وقتی اومدم مامانم گفت چرا چیزی که برای مادر شوهرت خریدی انقدر گرونه و کار خوبی نکردی. منم به مادر شوهرم گفتم چون شما سفارش ماشین بلدوزر و از این چیزا داده بودی بیا ماشین منو بردار. مامانم هم گفت قطار برای تو هم سنگینه. قطار رو بده به من کشتی کج رو بردار و اوکی دادیم. بعدش جوجو قهر کرد که چرا قطار رو ندادین به مامان. منم گفتم برو با مامانت صحبت کن اگر قطار رو میخواد میدیم بهش ما برای اینکه بهش فشار نیاد برای عوض کردیم. جوجو هم گفت فعلاً حوصله ندارم و پشتش رو بهم کرد. منم ناراحت شدم و رفتم به مامانش گفتم بیا قطار رو بردار نی نیتون قهر کرده. مامانم هم نشسته بود و فهمید. البته همه دیگه به این بچه بازیها و خاله زنک بازیهای همسر عزیز تر از جانم عادت کردن.

به درک. دیگه جدی جدی حوصله این بچه بازیها رو ندارم.

خلاصه این هم شرح سفر.

از کمد هم فعلاً خبری نیست نیشخند


 
 
اگه نگم میمیرم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید

خدایی اگر نمی اومدم اینو بنویسم میمردم.

بیخیال سند های تنخواه و گزارش هزینه های آخر ماه و اومدن رئیس از مسافرت ٢ هفته ای شدم.

اومدم بگم میخواستم تا این کمد دیواری ساخته نشد نیام بنویسم اما نشد.

وقتی میبینم چطور و چگونه از آسمون میباره که فقط داغ این کمد به دل من بمونه خدائیش خنده ام میگیره.

بعد از اون همه کشمکش که در پست قبل گفتم، و در ادامه اش کار پیوسته یک هفته ای جوجو که به هیچ عنوان فرصت نکرد بره دنبال کارهای کمد (اعم از خریدن ام دی اف و بریدنش و طبقه ها و غیره و ذالکش) ، ٢ روز قبل قول شرف داد که یکشنبه بیخیال کار بشه و بره ام دی اف رو بخره ببره کارگاه اون یکی دائیش برش بزنه و پی وی سی کنه و ریل بخره و بیاره که یکشنبه شب که امشب باشه  دائیش بیاد نصب کنه.

خلاصه امروز رفت که بره دنبال کارها.

الان بهم زنگ زده که :

دیشب پدر زن دائیم فوت شده و کارگاهشون تعطیله و اون یکی دائی هم رفته بهش زهرا تعجب نیشخند 

خدائیش داره باورم میشه این کمد یه چیزیش میشه.

البته طبق قانون طبیعت من هر چیزی رو با شدت خواستم ، اون با توان 2 همون شدت ازم فرار کرده.

خدایا من همین جا انصرافم رو از کمد دیواری و خرید دوربین G10 canon اعلام میکنم.

حالا خوب شد؟ دلت خنک د خدا جونم؟؟ خوشت اومد دماغ من سوخت؟ ناراحت

خوب اینم عکسهایی که 100 سال قبل قولش رو داده بودم.

مربوط به شب بلدای لیلی جونم.

درست کردن همش هنر دست خودمه مژه

1 و 2 و 3  و 4  واییییییییییی آپلود نمیشه پدرم در اومد. 1 ساعت و نیم طول کشید این 4 تا آپلود شد . بقیه اش رو بعد توی همین پست تکمیل میکنم . امیدوارم باز بشه