Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
همینطوری
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸
 

سلام

دوستای خوبم خوبین؟؟

میدونم خیلی هاتون به خاطر جو فعلی حاکم بر جامعه حال مناسبی ندارین.

مثل این همکارهای من  که دچار افسردگی مزمن شدن.

به قول رئیسم انشاله که خیره.

روز زن جوجو برای جلوگیری از هزگونه سکته مغزی من بهم کادوی روز زن داد. پول بید.

بعدشم که عصرش که رئیسم زنگ زد و گفت ساعت ٣ برین خونه که غروب نرین وسط این جماعت اغتشاش گر و جو بگیرتون و اغتشاش کنین.

منم زود رفتم و سر راهم ٢ تا دسته گل جینگولی برای مامان خودم و مامان جوجو گرفتم. 

گل مامان جوجو رو عصر تقدیمش کردیم گل مامانیمو هم شب بردیم تقدیم نمودیم.

دیروز هم که هیچ خبری نبود. کار بود و عصر هم باز ١ ساعت زودتر تعطیل نمودیم.

امروز هم بنده وقت گرفته بودم که برم دکتر. فکر کردم اوندفعه با جوجو صحبت کردم و ایشون گفتن که قصد داریم بچه دار بشیم. فکر کنم توی وبلاگم هم نوشتم. دیشب که بهشون عرض کردم بیان دنبال من تا بریم دکتر فرمودن ما فعلاً نمیتونیم بچه دار بشیم. موقعیتش رو نداریم.

خوب من چندین بار این حرف رو بعد از اینکه تصمیم گرفته بودیم بچه دار بشیم ازش شنیده بودم. بنابراین سعی کردم عصبانی نشم و خونسرد باشم. به جوجو گفتم که چقدر بده که زنی نتونه روی حرف مردش حساب کنه. چقدر حس بدیه که نتونی به حرف طرفت اعتماد کنی. بهش گفتم که انگار حرفاش مدت انقضا داره و خلاصه نمیدونم چه عجبی بود که ساکت بود تا من حرفهام رو زدم. نمیدونم شاید براش قصه گفتم خوابید.

جمعه هم سالگرد مادر بزرگ جوجو هست. خد رحمتش کنه هنوزم جاش خالیه توی جمعمون.

شب روز مادر که رفتم خونه مامانم اینا ، فهمیدم حسین خان خیلی مامانم رو صبح اون روز ناراحت کرده. شبش هم حتی نیومد روز مادر رو بهش تبریک بگه. لیلی خانوم هم حتی یه تک زنگ عنایت نفرمودن. منم بسیار عصبانی شدم و دیروز همانند خواهر فولاد زره گوشی رو برداشتم و هر آنچه از دهنم در اومد به حسین گفتم و بعدشم تلفن رو قطع کردم.

 

بعدشم زنگ زدم به رضا ودر مورد منویی که میخوان براشون طراحی کنم باهاش صحبت کردم و بعد پرسیدم مشتری دارین رضا جان؟ ایشون هم فرمودن نباید بگم.!! گفتم چرا؟ گفت خودتون گفتین. من نباید بگم مشتری دارم یا ندارم خوبه یا بده. منم گفتم باشه. هی پرسید ناراحت شدی؟ گفتم نه. (بچه پررو انتظار داره به حرفش ذوق کنم) بسیار دلشکسته تلفن رو قطع نمودم و تمرگیدم سر جام. به خودم گفتم خاک بر سرت بشین سر کار و زندگیت. مثل خر فقط خر حمالی کن اینم نتیجش.

همین دیگه.

اگه من وسط حرفهام از این شاخه به اون شاخه میپرم به خاطر پریشونی فکر و ذهنم هست. متاسفانه حرف زدنم هم همینطوره. دارم  یه موضوع رو مطرح میکنم وسطش یاد یه چیز دیگه می افتم.اینو ول میکنم میرم سراغ اون. خیلی خواستم ترک کنم نشد.

شما به بزرگی خودتون ببخشین.

جوجو دیشب بهم گفت اگر بعداً مثل خاله برامون مشکلی پیش بیاد من که هزینه نمیکنم. (خاله ام الان برای بچه دار شدن مشکل داره و من میدونم این حرف رو و لجبازی سر اینکه الان بچه دار نشیم رو به این خاطر میگه که طی این چند سالی که کارش تق و لق بود رو من میگفتم موقعیتمون معلوم نیست بچه دار نشیم و ایشون اصرار داشتن) بهش گفتم جوجویی مگه تا الان چقدر خرج من کردی؟؟ از حرفش خیلی آتیش گرفتم. اما فقط بهش گفتم خجالت بکش. جوجو اگر اینجا رو خوندی برو واقعاً از حرفی که به من زدی خجالت بکش باشه؟ برو یه حساب کتاب کن ببین توی این ٣ سال چقدر خرج من کردی دیوونه. الان تعجب میکنم که دیشب چطور اونقدر ریلکس بودم و نزدم چشمت رو دربیارم. تازه ٣ سال چیه؟ برو اون ١ سال عقد و ١ سال دوستی رو بذار روش...

الان جوجو زنگ زد. قرار گذاشتیم ظهر بریم دکتر

بهش میگم خجالت نکشیدی اون حرفها رو به من زدی؟ میگه چی گفتم مگه؟ میگم دیشب برات قصه گفتم خوابیدی؟؟ غش غش میخنده میگه آره دستت درد نکنه.

میگم حرفت رو پس بگیر میگه باشه (البته بعد از کلی قر اومدن) میگم همین؟ خشک و خالی؟ میگه خوب باشه ببخشید کینه ای.

میگم من کینه ای هستم؟ میگه آره؟ گفتم اگر کینه ای بودم وقتی اون حرف رو زدی میرفتم یه چاقو می آوردم میزدم توی شیکمت. میگه اونقت قصه عوض میشد و میگفتن لیلی مجنون رو کشت. گفتم نمیکشتمت که زجر کشت میکردم. میگه وقتی میزدی منم میرفتم انقدر آب میخوردم تا زود خونم بره بمیرم. میگم پس برای همین به مجروها آب نمیدن؟ میگه آره. میگه با یه چوب میزدم توی سرت تا نتونی بری آب بخوری بعدشم با بیل خاموشت میکردم.

 میگه منم میرفتم توی اتاق در رو قفل میکردم. تو هی جیغ میزدی منم هی میگفتم آیی مُردم...

(الحق که دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید )

جوجویی خوب اگر اینجا رو خوندی دیگه نمیخواد بری اون سالها رو حساب کتاب کنی. همین که بازم یه کمی خجالت بکشی بسه.

دوست جونا خداحافظ. ببخشید ما مناظرهمون رو آوردیم در محضر شما.


 
 
روز مادر مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
 

سلام دوستای گلم (با صوت عروس گلم بخونین )

خوبین؟

روزتون مبارک خانومهای محترم و مادران خیلی محترم.

تبریک میگم میلاد حضرت فاطمه (س) رو به همتون.

انشاله خدای مهربون به حرمت این بانوی بزرگ راستی و درستی و خوشبختی رو به هممون کادو بده در این روز و همه روزهای بعد از اون.

در ادامه تشکر میکنم از دوتا دوست و برادر مهربونم که در ساعات آغازین روز زن، به من تبریک گفتن. انشاله عید شما هم مبارک باشه.

در ادامه بعدی تبریک ویژه خدمت اون دوست جون جیگرم که پنجشنبه قراره به جرگه متاهلین بپیونده. عزیز دلم با تمام وجودم بهترین آرزوها و طلایی ترین اوقات رو برات از خدای مهربونم میخوام.

و در ادامه بعدی اینکه دیشب مراسم افتتاحیه کار داداشی ها بود که همراه شد با این بزن و بکش های خیابون ولیعصر و نتیجه اینکه ما تا ساعت ١٢ در محل افتتاحیه زندانی تشریف داشتیم و حق خروج نداشتیم.

به لطف همین بزن و بکش ها متاسفانه مراسم افتتاحیه اونجوری که باید برگزار نشد.

اما خوشحال بودم که زحمات چند شب و چند روزیم نتیجه داده و تونستم کمکی هرچند کوچیک به راه اندازی کار بچه بکنم.

دیگه اینکه از شدت سردرد در حال احتضارم.

همین.

مواظب خودتون باشین. عیدتونم مبارک.


 
 
این روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

  (آخی نازی وبلاگم دیگه منو نمی شناسه)

سلام دوست جونا

دوست جونی مونده؟؟ 

آره بابا هنوزم کلی دوستای با معرفت دارم که همراهم هستن.

به عقیده شخصی من یه دوست خوب ارزشش از هر چیزی توی دنیا بالاتره.

من به شدت به این شعر معتقدم که" بیگانه اگر وفا کند خویش من است "

این دو سه پنج روزی که نبودم رفته بودم برای امتحان. صنعتی ٢. بسیار بسیار سخت بود.

اون ترم این درس سخت رو با نمره ٣٠/٩ افتادم. اینم از برکات پیام نور هستش.

این ترم رو خدا به خیر کنه. من که سعیم رو کردم.

کار داداشی حسین هم به سلامتی داره استارت میخوره.

این روزها همش به بدو بدو هست. انشاله خدا کمکش کنه تا شروع خوبی داشته باشه.

کار جوجو هم تموم شد. برگشت ور دل خودم توی خونه. خوب کارش رو خیلی خوب انجام داد. ازش راضی بودن. اما ...

ااا چه جالب نمیدونستم این کاندیدا های رئیس جمهوری توی وبلاگ ها هم تبلیغ دارن.

الان که داشتم تایپ میکردم چشمم افتاد به تبلیغی که این گوشه وب داره خودکشی میکنه. برای محسن رضایی هست.

خوب از مرحله دور شدم. آره دیگه جوجو هم دیروز رفت و کارهاش رو تحویل داد.

طفلی ناراحت بود. خیلی تلاشش رو کرده بود. دلم میخواست بهش بگم تقصیر اون نیست که پارتی نداره. بهش بگم خدا بزرگه و غصه نخوره. اما نمیدونم چرا این روزا هاررر شدم و حوصله اش رو ندارم. کلاً بی حوصله ام.

خبر دیگه ای نیست. روز مادر هم نزدیکه. من که کادوی روز مادرها رو خریدم تموم شد.

برای مامانم با خواهرهام یه سرویس قابلمه چدنی خریدیم. البته چون ما بودجه مون محدود بود نصفش رو مامانیم طفلی خودش داد.

برای مامان جوجو هم به همون اندازه پول گذاشتم. (البته چون میخوان چیزی بخرن پول گذاشتم که داداشش جوجو هم پول بذاره که کمکی باشه برای خریدشون)

همین دیگه. فکر کنم امسال هم از کادوی روز زن خبری نباشه.

٢ شب پیش به جوجو میگم کادو به من چی میدی؟ میگه بذار با اینا تسویه کنم ببینم چی میمونه. گفتم پارسال هم بهم کادو ندادیا.

گفت نهههههههه دادم. گفتم توی وبلاگم نوشتم بیا برو بخون. اونم خنده اش گرفت و انقدر فشارم داد که جیغم در اومد.

دیگه اینکه فردا شب هم دعوت داریم عروسی پسر همسایمون. امشب هم حنابندون دعوت کرده. البته من حنابندون نمیرم. اگر امشب این ترافیک ولیعصر بذاره زود برسم خونه باید برم آرایشگاه تا فردا شب یه کمی از این هیبت وحشتناک  در بیام.

دیروز همش توی فکر هلیا بودم. امروز تا اومدم وبلاگش رو باز کردم ببینم مینویسه یا نه. دیدم هنوزم نیومده. من نگرانشم. دوستایی که باهاش ارتباط نزدیک تری دارین اگر ازش خبر دارین به منم بگین ممنون میشم.

امروز انشاله سعی میکنم به همتون تا جایی که فرصت بشه سر بزنم.

دوستتون دارم.

جوجویی تورو هم دوست دارم. خیلی هم دوستت دارم. منو ببخش به خاطر سردی این روزهام. من فکرم مریض شده. یک خورده هم اتفاقات دور و برم بهش دامن میزنه. دارم سعیم رو میکنم که آروم بشم. 

بعداً نوشت:

خوب دوستام جوجو که بیکار نشد که. برگشت در واقع سرکار قبلیش با باباش و داداشش. منظورم از بیکار شدن اون شغل دولتیه بود.

دوست داشتم بشه. خوب خدا نخواست نشد. منم راضیم به هر چی خدای جون خوشگلم بخواد


 
 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
 

سلام دوستهای گلم

صبح روز بهاریتون به خیر

خوب الان که خودم برگشتم 2 تا پست قبلیو خوندم کلی از خودم شرمنده گردیدم بابت نحوه خبر دادنم. اما باور کنین اولی رو در حالی تایپ کردم که از شدت گریه در حال جون دادن بودم (دور از جون شما) و تپش قلبم انقدر بالا بود که هنوز هم که هنوز خوب نشده.

دومی رو در حالی تایپ کردم که انقدر توی شرکت سرم شلوغ بود که نتونستم توضیح بدم و فقط خواستم دوستایی رو که مطلب قبلیش رو خونده بودن از نگرانی در بیارم.

والله در مورد اینکه چه اتفاقی افتاده بود توضیحش اینه که اصلاً و ابداً بحث خودکشی و اینا نبوده. حسین مغزش خیلی نخوده اما دیگه خدا رو شکر عدس نشده که خودکشی کنه.

اما متاسفانه در یه لحظه حمله عصبی به خودش صدمه زده بود. اما نه به قصد خودکشی. اونروز کذایی من رفته بودم خونه مامانم اینا و داشتم توی پذیرایی با رضا فیلم کنعان رو نگاه میکردم. حسین و لیلی از بیرون اومدن. حسین عصبانی بود. رفتن توی اتاق حسین و در رو بستن. ما در حال نقد فیلم بودیم که یکدفعه یه صدای فریاد و پرت شدن شنیدیم. رضا زود صدای تلوزیون رو بست که ببینه صدا از کجاست.

یکدفعه دوباره تکرار شد.از اتاق حسین بود. ما فکر کردیم حسین با لیلی دعواش شده. هر دوتامون پریدیم سمت اتاق. در باز شد و حسین در حالی که پیشونیش خونی بود اومد بیرون. داشت فریاد میزد.

لیلی رو دیدم که داشت گریه میکرد.

تا برگشتم از حسین بپرسم چی شده دیدم تمام صورتش رو خون گرفته. حسین دیوونه شده بود و همش اینور و اونور میرفت و فریاد میزد. رضا محکم توی بغلش گرفته بودش و نمیذاشت به خودش آسیب بیشتری بزنه. هر چی از لیلی میپرسیدم چی شده طفلی اونقدر به شدت داشت گریه میکرد که نمیتونست حرف بزنه. بالاخره به من فهموند که حسین چون کارش درست نشده عصبی شده.

وایی الان که دارم تعریف میکنم بازم تمام بدنم میلرزه.

توی یک لحظه تمام کف حال پر از خون شده بود. هی چی به حسین التماس میکردیم بره دکتر فقط داد میزد که کسی سمت من نیاد و بلند بلند گریه میکرد.

هر چی خون صورتش رو پاک میکردم 1 ثانیه نمیشد دوباره پر میشد.

بالاخره به مصیبت راضیش کردم بره دکتر. جیغ میزدم داد میزدم. نمیدونستم باید چیکار کنم. مامانم رفته بود بیرون و بابام هم توی راه بود و داشت از مسافرت می اومد. میدونستم اگر بیان خونه و حسین رو توی اون حالت ببینن صد در صد سکته میکنن.

حسین هم از شدت خونریزی بیحال شده بود. بالاخره رضا بردش بیمارستان. من سرم رو گذاشته بودم روی زمین و گریه میکردم. انقدر یکدفعه ای بود که انگار برق سه فاز بهم وصل کرده بودن. قدرت حرکت نداشتم. لیلی اومد بغلم کرد و گریه و التماس میکرد که ساکت باشم و گریه نکنم. به خاطر اون سعی کردم به خودم مسلط باشم. هم خودم خیلی ترسیده بودم هم لیلی. دوست خواهرم که توی اتاق خواهرم بود از ترسش بیرون نیومده بود.

بعد از رفتن حسین و رضا اونم اومد بیرون و با هم شروع به تمیز کردن خونها کردیم. 1 ساعت طول کشید تا همه آثار خون ها رو پاک کنیم.

مامانم اومد. پرسید حسین و رضا کجان؟ گفتم یکی از دوستاشون زنگ زد رفتن بیرون. فکر کنم دنبال جوازشون رفتن.

مامانی طفلی هم نشست به خورد کردن گوشت هایی که خریده بود..

به رضا اس ام اس دادم و گفت دارن سر حسین رو بخیه میکنن. 1 ساعت گذشت. مامانم گفت کجان اینا پس؟ گفتم نمیدونم. میدونستم اگر الان بهش بگم تا حسین بیاد مامانم دیوونه میشه و چون قلبش هم ناراحته ترسیدم بهش بگم.

گفتم وقتی بیان و ببینه حسین خوبه بهش میگم. از رضا اینا خواستم کمی خون های سر و صورت حسین رو بشورن. وقتی رضا اینا میرفتن بیمارستان زنگ زدم جوجو هم از سر کارش زود آژانس گرفت و رفت اونجا. ساعت 11 شب رضا اینا اومدن. سر و صورت حسین رو نتونسته بودن بشورن.

مامانم وقتی حسین رو دید که کل صورتش از خون سیاه شده بود شوکه شده بود و تا 10 دقیقه مات مونده بود. بعدشم قلبش درد گرفت.

حسین رو بردیم توی حمام و خون های بدنش و سرش رو تا نزدیکی محل بخیه ها شستیم. بعدشم دوباره بردنش بیمارستان تا پانسمان نهایی بشه. وقتی خون ها رو شستیم بابام از راه رسید. خوشبختانه اون متوجه نشد عمق فاجعه چقدر بوده و بهش گفتیم یه شکستگی ساده و سطحیه.پ

شبش تا صبح رضا با حسین مونده بود بیدار. دکتر گفته بود هر 2 ساعت 2 ساعت هوشیاریش رو چک کنین. متاسفانه خون خیلی زیادی ازش رفته بود. اگر قدرت بدنی و جوونی حسین نبود معلوم نبود چه اتفاقی براش می افتاد.

اینم از جریان حسین.

توی این چند روز هم همش در حال تقویت آقا حسین بودیم و سعی کردیم بهش روحیه بدیم.

توی این 2 ماه خیلی اذیت شده. هر محلی رو برای کارش پیدا میکنه الان میره صحبت میکنه بهش میگن x تومان پول پیش x  تومن اجاره. 1 ماه میاد برنامه ریزی میکنه و به پدر لیلی میگه کارم درست شده، وقتی میره پای قرار داد میگن پول پیش 2x و اجاره هم به همون منوال. 3 بار توی این 2 ماه این اتفاق براش افتاده. بابای لیلی هم خیلی بهش فشار میاره و همین باعث شده مدام استرس و تپش قلب داشته باشه.

اون هفته پنجشنبه هم با مامانم رفتیم امام زاده صالح و کلی براش دعا کردیم.

دیگه خدا باید کمکش کنه.

زندگی خودم هم مدل جدیدی پیدا کرده. جوجو خان در کار جدیدیش بسیار فعالیتش بالا رفته و شبها زودتر از ساعت 1 نمیاد. دیشب که ساعت 3 اومد.

انقدر بیخوابی کشیده این روزها که فکر کنم هفته بعد که کارشون تموم بشه 2 هفته باید بخوابه.

انگار یک هفته هست ندیدمش. دیشب زنگ زدم بهش گفتم نیا خونه. تا بیایی و صبح دوباره ساعت 6 بخوایی بری که هیچ وقتی نمی مونه استراحت کنی. بچم ساعت 3 اومده بود و از ترس اینکه من بیدار نشم و بترسم رفته بود خونه مامانش اینا. مامانش هم اومده بود جای جوجو.

صبح من نمیدونستم اومده و اومدم سر کار و جوجو خواب مونده بود. زنگ زد گفت دیشب ساعت 3 اومدم که حداقل صبح ببینمت خواب موندم.

اینم از زندگی ما.

خوب فکر کنم به اندازه کافی روی مغزتون رژه رفتم و تلافی این چند رو رو درآوردم.

مواظب خودتون باشین.


 
 
سپاس خدای را عز و جل
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸
 

سلام

دوستهای گلم ممنونم از دعاهای همتون.

حال حسین خوبه خدا رو شکر. خدا بازم رحمتش رو شامل حالمون کرد.

خدای مهربونم به تعداد ذراتی که خلق کردی شکرت.

 


 
 
خدایا..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

خدایا کجایی؟

همین نزدیکی ها؟ نزدیک تر از رگ گردنم؟ نزدیک تر از پوست بدنم؟

پس حتماً میدونی توی دل صاحب مرده ام چی میگذره.

خدایا من حسین رو به تو سپردم. خودت شاهد بودی ما هر کاری از دستمون بر اومد براش کردیم.

خودت شاهد بودی توان پدر و مادر من بیشتر از این نبود. خدایا یا آرومش کن یا وسیله سازی کن براش.

خدایا تو که ارحم الراحمینی. تو که بزرگترین بخشنده ای. یه نظر به داداشی من بنداز.

خدایا من تحمل دیدن ناراحتیش رو ندارم. میدونم شرایط خیلی از آدمها خیلی بدتر از حسینه. اما حسین بنده ایه که خودت آفریدی.

خدایا قسمت میدم به صاحب اسمش کمکش کنی. خدایا پدر و مادر من دیگه تحمل این چیزا رو ندارن. خدایا من عزیزام رو به تو میسپرم که بزرگترین امانت داری. از تو امین تر سراغ ندارم. خدایا به تو که امانت میسپرم سفارش لازم نداره.خودت میدونی که همه هستیم رو بهت سپردم. در پناه خودت حفظشون کن.

خدایا با تو حرف میزنم دلم آروم میشه. دلم میخواد تا قیامت بهت التماس کنم تا دلت برام بسوزه. تا رو سیاهیمو ندیده بگیری و دعام درگیر بشه.

خدا من دست کمک به طرف هیچ احدی در هیچ زمانی دراز نکردم. چون همیشه تو دستگیر من بودی.

خدای مهربونم منو تنها نذار.

 

دیشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود.

1 ساعت با لیلی و دوست خواهرم داشتیم خون حسین رو از روی سرامیک های سفید که دیگه سفید نبودن پاک میکردیم.

برای حسین یه حادثه پیش اومد. هنوزم تموم بدنم میلرزه. هنوزم ضربان قلبم منظم نشده. هنوزم اون حفره خالی رو توی دلم احساس میکنم. انگار که قلبم کنده شده باشه.

داداشی من ، میدونی اگر تو چیزیت بشه من میمیرم؟

انقدر گریه کردم که چشمم داره کور میشه اما این بغض لعنتی هنوزم به اندازه ذره ای کم نشده.

اگر موقعی که با خدا اختلاط میکردین دلتون خواست برای دیگران هم دعا کنین تا خدا هم براتون بسازه و مشکلاتتون رو حل کنه یاد حسین هم بیافتین.


 
 
چه خبر؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۸
 

سلا دوستای عزیزم.

بالاخره موفق شدم حق و حقوقم رو از اون مردک بگیرم. البته نه همش رو. از سهم عیدی و سنوات امسالم گذشتم. به قول یه عزیزی سگ خور..

امروز هم به شادی و سلامتی در حالی حقوقم رو از محل کار جدید گرفتم که ۵٠٠٠ تومن از صندوق صدقاتم قرض کرده بودم. نیشخند

دوست جونا بازم لازمه که بگم شرمنده ام بابت دیر اومدنم؟ دلم نمیخواد همه تقصیر رو گردن کار بندازم. راستش نمیدونم چرا انگیزه نوشتن ندارم.

یعنی حوصله و مطلبش رو ندارم. اما هر چی هست من احساس میکنم وقتی وبلاگ باز میکنم و با شما دوست میشم و به حریم شخصیتون قدم میذارم و به حریم شخصیم راهتون میدم حق ندارم سرم رو بندازم پائین و بلانصبت شما مثل گ..و بذارم برم.

برای همینم مرده مرده میام تا باز حسم برگرده.