Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
آپ زورکی
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 

سلام

خوبین دوست جوناااااااا

عیدتون پیش پیش مبارک

والله علت اینکه آپ نکردم این بود که دوست نداشتم بیام باز خبر از یه دعوای احمقانه دیگه بدم و خبرای بدتر از اون.

نه اینجوری نمیشه. بذارین اول خبرهای خوب رو بگم. جمعه طی یه اقدام انتحاری تصمیم گرفتیم دکور محل کار رضا و حسین رو عوض کنیم. بنابراین از ساعت ٣٠/١١ صبح جمعه رفتیم و ساعت ١شب مراجعت نمودیم. البته بنده این ساعت کاری رو داشتم. چون بقیه از ساعت ١٢ شب پنجشنبه رفتن تا ٣٠/۶ صبح جمعه و از ساعت ٣٠/١١ صبح جمعه با من اومدن ، یعنی من با اونا رفتم و تا ساعت ۶ صبح شنبه بودن.

کشنده بود (کشنده نه ها مثل کشیدن ، کشنده مثل مردن نیشخند ) خلاصه انجام شد.

اما دعوای احمقانه که شامل دعوای من و جوجو بود (طبق معمول) در ادامه آشتی 2 روزه ای که داشتیم پنجشنبه شب ساعت 12 جوجو خان وقتی بنده خسته از پذیرایی از 17 نفر مهمون بودم و بعد از 10 ساعت نشستم زمین فرمودن خیلی ناراحتم از موردی. بعد هم حرفشون رو خوردن. من که روی کنه رو سفید کردم گیر دادم باید حرفت رو بزنی . ایشون هم ابراز ناراحتی کردن که چرا من جای سوغاتی هایی که از مشهد برای لیلی و داداش جوجو آوردم رو عوض کردم. هر چی سعی کردم به حضرت آقا توضیح بدم که از نظر من دادن عروسک دختر و پسری که در ساختشون کلیه اجزإ بدن لحاظ شده به داداششون کار درستی نیست و چون خودم هم پول سوغاتی رو دادم دلم نمیخواست بدم جوجو بده بهش.

منم تابلویی که به قصد لیلی خریده بودم رو دادم به داداش جوجو و عروسک ها رو چون هیچ چیز دیگه ای نداشتیم دادم به لیلی. بعدشم از همین موضوع مسخره یه بحث اساسی درست شد. منم که خسته... چشمم رو بستم و دهان مبارکم رو باز کردم.

دعواش انقدر مسخره بود که هر وقت یادش می افتم خنده ام میگیره.

بعدشممممممم واییییییییی خدا نصیب هیچ کس نکنه. توی این هواپیمای ارمنستان که حتماً همتون شنیدین خیلی از جوونهای مثل گلمون پرپر شدن. خدا از باعث و بانیش نگذره. نامزد دوست همکارم هم توی این هواپیما بوده. دو روزه همش از تصور حال این طفلی دلم کبابه  و دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. طفلی ها 1 ماه دیگه عروسیشون بوده. این همکارم هم همش میاد از حال دختره تعریف می کنه منم حالم خرابتر میشه.

همین . خدا بهشون صبر بده. خیلی سخته خیلی.

مواظب خودتون باشین.

 

* نانازی عزیزم تولدت مبارک دوست قشنگم *

تاخیر داره اما تو انقدر مهربونی که منو میبخشی قلب


 
 
سفرنامه و دلتنگی نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
 

سلام

خوبین دوست جونا؟؟

دلم برای همتون تنگ شده بود. برای همین هم یاد همتون بودم. تک تک به اسم حاجت قلبیتون رو از امام رضا (ع) خواستم.

خانوم جونم چطوری ممکنه برم اونجا و یادم بره برات دعا کنم؟

مجی عزیزم مطمئن باش حاجتت رو میگیری و عروسی ندا هم عالی برگزار میشه.

ورونیکای عزیزم ، صدفی ، نانازی ،ممو، عسل ، آیدا ، سمیه ، فهیمه ، ستاره ، مریسام ، هلیا ، گلنوش ، ممسی ، صورتی ، سارا ، امیر و رئیس بزرگ و ... همتون توی ذهنم بودین.

اسم هرکدومتون نیست جزو اون سه تا نقطه هست.

سفر خیلی خوبی بود. شاید چون پول کمی همراهم بود و وقتم حروم خرید کردن نشد. فقط یه نصف روز رفتیم الماس شرق که من اعتیاد دارم هر وقت برم مشهد باید برم اونجا. شاندیز و طرقبه رو هم پیچوندیم و خلاصه ایندفعه بیشتره وقتم رو توی حرم بودم.

جوجو طبق معمول همه سال با ما نبود. روزها خواب بود و شبها میرفت حرم. یعنی کلاً من احساس نکردم هراهم اومده سفر. به جز یه نصف روز توی الماس شرق. یک شب هم من باهاش رفتم حرم که هر کدوم رفتیم جداگانه نشستیم دعا کردیم.

دیروز خیلی ذوق داشتم بیام گزارش سفر رو بذارم. اما امروز دیگه حوصله ندارم.

قبل از رفتن به مشهد مشکلی با جوجو پیدا کردم که مربوط به نحوه حساب و کتاب کردن با داداشش بود که هیچ قانون و مدل مشخصی نداره. ما شدیم جیره بگیر اقای داداششون. هر وقت ایشون صلاح بدونن. هر اندازه ایشون صلاح بدونن. دیشب بهش گفتم من دیگه کاری ندارم میخوایی با داداشت حساب و کتاب بکنی یا نمی خواهی بیا یه مبلغ مشخص کن و ماهیانه برای خرج خونه به من بده. ایشون هم گفتن هر وقت شما اومدی حقوقت رو گذاشتی وسط منم این کار رو میکنم.

انقدر حرفش مسخره بود که هیچ جوابی نمی موند بهش بدم. میگه من میخوام وقتی میام خونه تو باشی حق منه. یادش رفته ٣ سالی که همش بیکار بود کارکرد من کجا رفته. دیشب نشستم ١٠ تا اس ام اس براش نوشتم و توی درفت ذخیره کردم تا امروز براش بفرستم. دیشب هم بهش گفتم میرم خونه مامانم اینا هر وقت تونست مخارج زندگیش رو بده بیاد دنبالم. انقدر ازش متنفر شدم که وقتی امروز هم زنگ زد و برام آهنگ اسی رو  (یکی یه دونه ای و خوشگلی و از این جنگولک بازیا ) گذاشت هیچ چیزی از ناراحتیم رو کم نکرد. واقعاً از دستش خسته شدم. از یلخی بودن و بی حساب کتاب بودنش خسته شدم. از بی عرضگیش خسته شدم. از پرو بازیهاش خسته شدم. دلم میخواد یه مدت نبینمش. دلم خیلی گرفته.

خواهشاً نیائین نصیحتم کنین که اصلاً حوصله ندارم. احساس خسران بدی میکنم.

شقایق درد من یکی دوتا نیست

آخه درد من از بیگانه ها نیست

کسی خشکیده خون من رو دستاش

که حتی یک نفس از من جدا نیست.

جوجو بدم میاد بهت. از اینکه انقدر ناتوانی حالم بد میشه. از اینکه به جای اینکه کاری بکنی فقط موهات سفید میشه بدم میاد. از اینکه از فرصت جونیت استفاده کنی داری به خواب میگذرونی بدم میاد. احساس میکنم از عالم و آدم عقب موندم.

نمی بخشمت. نمی بخشمت نمی بخشمت نمی بخشمت خدا حقم رو بهت حلال نکنه.

بعداً نوشت:خوب به خاطر مکدر نشدن ذهن دوستای مهربونم ، علی الحساب با جوجو آشتی کرد و ازش طلاق نمی گیرم نیشخند

بچه پررو زنگ زده میگه اون چه حرفهایی بوده دیشب به من زدی؟ تو معنی شوهر رو میدونی؟  منم گفتم تو وظایف شوهر رو میدونی؟ میگه تو خیلی با من بد حرف زدی. میبینین تورو خدا طلبکار هم هست.


 
 
اومدم امام رضا تا با تو دردل کنم...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

سلام دوستای خوبم.

گیلی گیلی گیلی.... (چه سبک)

سالگرد ازدواجمون مبارک. هیچ جشنی نگرفتیم. جوجو خان هم هیچ کادویی بهم نداد.

من بهش که فلش ٨ گیگ ال جی کادو داده بودم اون هفته (پشیمونم کادوم رو جلو جلو دادم)

به خاطر مشغله زیاد نتونستم بیام دیروز بیام و سالگرد ازدواجمون رو بنویسم. امروز هم یه کوچولو اومدم خداحافظی کنم برای سفر فردا.

اومدم تبریک بگم به کلوچه و آلوچه. به صدفی مهربونم. بقیه بچه ها رو متاسفانه نتونستم برم وبشون رو بخونم.

خانو جون عزیزم منو به خاطر بد قولیم ببخش. من غافلگیر شدم دوستم. جبران میکنم .

بعدشم اینکه دلم داره میلرزه. میترسم بمیرم و فردا نیاد.

براتون تعریف نکردم چی شد که رفتنی شدم؟

اون هفته وقتی من زنگ زده بودم به مامانم و گفته بودم قسمت نیست من بیام مامانم اینا با دوست خواهرم صحبت کرده بودن که باهاشون بره. خواهر کوچولوم بعدش که با من حرف زده بود و دیده بود من ناراحتم هی گفته بود مامان با نیلوفر بریم. هر وقت اون تونست. اما مامانم گفته بود نه دیگه به عزیزه (دوست خواهرم) قول دادیم و اونم دلش رو خوش کرده خدا رو خوش نمیاد دلخوشیش رو از بین ببریم.

همون موقعی که من گریه میکردم و سر نمازم از امام رضا گله میکردم از طرف شرکت عزیزه بهش زنگ میزنن که عزیزه خانوم شنبه داریم میریم مشهد. برای 2 نفر جا داریم. بدین سان عزیزه و مامانش با تور میرن و جای من دوباره به خودم بر میگرده. اینجوری نه من از زیارت عشقم موندم نه عزیزه دل شکسته شد.

قربونت برم امام رضا. میدونستم دلت نمیاد بازم دلم شکسته بشه. میدونستی دلم برات پر میزنه. خودت شاهدی تمام این 4 سال با تمام تنگدستی سعیم رو کردم هر سال حداقل یکبار بیام پابوست. بیام پیشت تا دلم آروم بگیره. خیلی وقته که خودم حاجت مهمی ندارم اما همین که میام و توی حرمت میشینم دلم آروم میگیره. مثل کبوترها.

دلم میخواد یه زیارت با معرفت داشته باشم. التماس دعای خیلی ها رو دارم برات میارم. خوشحالم که اگر سالگرد ازدواجم رو توی حرمت نبودم اما شروع پنجمین سال زندگی مشترکم با جوجو رو با زیارت تو شروع میکنم.

آقا خیلی حرفها دارم که جاش اینجا نیست. فقط در خلوت خودم با تو بهت میگم. یواش که کسی نشنوه.

آقا به حرمت پدرت امیر المومنین که فردا تولد قشنگش هست سایه باباهای خوب و مهربونمون رو بالای سرمون نگه دار و همه کسایی که این مطلب رو میخونن و دلشون برای زیارتت پر میزنه بطلب تا بیان به پابوست.

دوستای خوبم پیشاپیش تولد امیر المومنین ، علی بن ابیطالب (ع) رو به همتون تبریک میگم.

بابایی عزیزم ، تاج سرم ، عمر و روحم روزت مبارک. خدا همیشه وجود نازنینت رو در پناه خودش صحیح و سالم نگه داره.

بابایی جدیدم ، ممنونم که جوجوی عزیزم رو به من دادی. خدا وجود مهربون و زحمت کشت رو همیشه در پناه لطف خودش حفظ کنه.

پدر بزرگ خوبم ، تنها پدر بزرگی هستی که برام موندی. خدا سایه ات رو بالای سرمون نگه دره. همیشه سلامت باشی.

جوجو عزیزم، مرد مهربونم ، میدونم با همه اذیت هات خیلی دوستم داری. منم دوستت دارم عزیز دلم. هم روزت مبارک هم پنجمین سالگردمون مبارک. 2-3 روز پیش بدجوری خون به دلم کردی. هر چی سعی میکنم دلم رو پاک کنم نمیتونم. خدا هم به من صبر بده هم تورو هدایت کنه جیگر من. خدا سایه تورو هم بالای سرم نگه داره. همیشه سلامت باشی گل من.

آقایون محترم روز همتون مبارک. انشاله همیشه سلامت باشین و شاد در پناه حضرت علی (ع)


 
 
اومدم امام رضا تا با تو دردل کنم...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

 
 
مگه دوستم نداری؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
 

سلام

یه سلام خیلی افسرده و بی انرژی که قابل تقدیم کردن به دوستای گلم نیست.

منو ببخشین.

برم گم شم؟

چشم

به خدا سرم خیلی شلوغ شده. پارسال این موقع همش می نالیدم که توی شرکت بیکارم و اعصابم خورد میشه و ساعت دیر میگذره. امسال این موقع میگم که به خدا وقت سر خاروندن ندارم. بعضی روزا حسرت خوردن یه چای داغ به دلم می مونه. من افتادم توی شرکتی که تا سال قبل یه سر ممیز حسابداری ، کارهای حسابداریشو انجام میداده. امسال منم ، منه بی تجربه با یه عالمه کار که هیشکی هم نیست کمکم کنه تازه همکارام تا جایی هم که بتونن هکاری نمیکنن که بگن مثلاً ما خیلی مهمیم و تو محتاج ما هستی. اما کور خوندن

خوب غر غر بسه. میدونم دارین میگین بعد شونصد سال اومده غر غرشو برای ما آورده.

اما خوب چیکار کنم منم و یه وبلاگ زبون بسته.

 یه داغی روی دلم مونده که فکر کنم تا ابد و دهر جاش بسوزه. ما قرار بود بریم یه سفر مشهد. با مامانم اینا. مامان گفته بود من روزش رو مشخص کنم. دو شب قبل مامان بهم گفت پس کی آماده مسافرتی؟ منم تقویم رو نگاه کردم و گفتم ١١ تیر بریم تا دوشنبه هفته بعدش. مامان هم گفت خوبه. منه خاک بر سر هم یادم نبود که ١١ تیر عروسی پسر عمه جوجو هست و باید بریم اصفهان.

خلاصه که دیروز صبح یادم اومد اما انقدر سرم شلوغ بود که نتونستم یه زنگ بزنم به مامانم بگم. شبش هم که حالم بد شده بود و رفتم خونه یه دوش گرفتم و خوابیدم. وقتی بیدار شدم یه زنگ به مامان زدم که مامان گفت نمیشه. من با همه قرار گذاشتم. (خواهر بزرگم و برادر بزرگم) ضمناً که خودش هم مرخصی گرفته بود و خواهر کوچیکم هم با محل کارش صحبت کرده بود. (مامان من برنامه ریز خیلی دقیقی هست. اصلاً از این آدمای دقیقه ٩٠ نیست بر عکس خانواده جوجو که همه چیز دقیقه ٩٠ انجام میشه) خلاصه که من با بغض گفتم بسیار خوب انگار قسمت نیست من بیام. مامانی هی گفت نمیشه بعد بری اصفهان؟ گفتم مامان عروسیه. نمی تونم بگم عروسیتون رو عقب بندازین. بعدشم گفت ببینم چیکار میکنم. که نیم ساعت بعد خواهر کوچیکه زنگ زد و گفت نمیشه برنامه عوض بشه و اونم هی عز و جز کرد که نرو اصفهان و در آخر هم پیشنهاد داد که من برم مشهد جوجو بره اصفهان که خودش زود فهمید پیشنهادش بوی خون ناحق میده و گفت میدونستم محاله همچین کاری بکنی.

ما خونه مامان جوجو بودیم. من رفته بودم توی اتاق و با مامانم حرف میزدم. وقتی اومدم بیرون مامان جوجو در بین بهت من میگه چی گفتی به مامان؟ من حرف رو عوض کردم باز سوالش رو پرسید. خواستم بگم مگه شما که پنهونی میرین خاستگاری بعدشم میگین اصلاً مهم نبوده من میگم چرا؟ یا وقتی میخوایین برین بیرون میپرسم کجا ٢ بار تاکید میکنین بیرون. بعدش دیدم ای بابا حالا چرا حرص مشهد نرفتنم رو سر این بنده خدا در بیارم. جوابش رو ندادم و حرف رو کلاً عوض کردم. نه اینکه برام مهم باشه بهش بگم. بالاخره که میگم و چیزی هم نیست که قایمش کنی اما بدم میاد چیزی رو که بار اول دید علاقه ای ندارم در موردش حرف بزنم باز اصرار کنه و بپرسه.

خلاصه بعدشم رفتیم خونمون و من تا اشک داشتم آبغوره گرفتم. جوجو طفلی همش میگفت گریه نکن خودم میبرمت. مگه خودت نمیگی آدم باید قسمت رو بپذیره و .. خواستم بگم حالا من یه غلطی کردم یه چرت و پرتی گفتم تو به دل نگیر..

همین دیگه. خیلی غصه دارم. دعا کنین برنامه جور بشه من برم مشهد وگرنه تا مامانم اینا برگردن من دق میکنم.

قول میدم شما دعا کنین من برم مشهد همتون رو دعا میکنم.

راستی ١٣ تیر چهارمین سالگرد عقد ما هست. خیلی دوست داشتم توی حرم اما رضا باشم. اما انگار امام رضا دوست نداره..

بعداً نوشت:

من طلبیده شدم دوست جونا. ١۵ تیر میرم مشهد 


 
 
the end
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

خوبین؟ منم بد نیستم. دیروز امتحانام تموم شد. آخریش حسابرسی 1 بود. امتحان خوب بود. انشاله درسهام رو قبول بشم تا برای همیشه خودم رو از شر این پیام نور مزخرف راحت کنم.

 واله به نظر میاد انقدر این اوضاع مملکت به هم چیز سایه انداخته که هیچ حرفی نمونده به جز وضعیت فجیعی که داریم. قبلنا وقتی اخبار کشورهای دیگه رو نشون میداد که مردم با پلیس بزن و بکش میکردن من با اوضاع خودمون مقایسه میکردم و خدا رو شکر میکردم که اون وضعیت رو نداریم. الان وقتی نگاه میکنم جوون ها مثل دسته گل چطوری دارن پر پر میشن جیگرم آتیش میگیره. از هر دو طرف. فرقی نمیکنه. چه اون مردمی که اعتراض دارن چه سربازهایی که مامورن و معذور. کاش حداقل نتیجه ای داشت. این همه خسارت مالی و جانی فردا آقایون خیلی ریلکس با هم کنار میان  نخود نخود هر که رود خانه خود. اونایی هم که مردن مشکل خودشونه میخواستن نمیرن.

یه جور بدیه. حالم بد گرفته هست. انگار مردم دلمرده شدن. خدا خودش کمک کنه. حالم به هم میخوره میبینم به هم ریختگی ایران نقل همه محافل خارجیه. بدتر از همه اینکه این وسط یه عده که هیچ جا جزو آدم به حساب نمی اومدن شدن صاحب نظر.

خوب اگر از احوالات اینجانب خواسته باشین که بد نیستم فقط خستگی امتحانا توی تنمه که اونم به یاری پروردگار یکی دو روز دیگه رفع میشه.

مامان بزرگمم که اون هفته بستری شده بود بیمارستان امروز انشاله مرخص میشه. طفلی آرتوروز و روماتیسمش انقدر شدید هست که باعث هزارتا درد دیگه هم شده.

دیروز هم وقتی امتحانم تموم شد و به خونه مشرف شدم دلم مهمون خواست در همین راستا هم زنگ زدم مامانی خودم و مامان اینای جوجو رو برای شب دعوت کردم خونمون. اونم کی؟ ساعت 5 در حالی که خونمون در وضعیت بحرانی به سر میبرد (از نظر پاکیزگی) منم اصلاً به دلم بد راه ندادم و خیلی ریلکس غذاهام رو پزیدم و خونه رو هم تا شب تمیز کردم. مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد.

آهان اون هفته جمعه که سالگرد مادر بزرگ جوجو بود که رفتیم بهشت زهرا.

دوستای گلم خوب و خوش باشین و سلامت. خداوند همه آسیب ها و گزند ها رو ازتون دور کنه و هر کسی رو که قصد آزارتون رو داشته باشه رسوای عالم کنه.