Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
3 سال گذشت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

٣ سال گذشت

از 25 مرداد سال 85

25/5/85 منو جوجو رفتیم زیر سقف خونمون. زیر یک سقف.

الان هم یجوری حال و هوای 3 سال پیشو دارم.

با اینکه جوجو خیلی ازم معذرت خواهی کرد، با اینکه گفتم بخشیدمش، اما دلم به اندازه دنیا گرفته.

خدایا کمک...

من بهت خیلی احتیاج دارم...


 
 
حرفهایی از جنس نگفتن !!!!!
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸
 

به خاطر یه CD ارزش داشت به من دروغ بگی؟

اونم 2 بار؟

کاش نصف اون اندازه ای که توقع داری ، جوابگو هم بودی.

من نه دوست دارم ازم معذرت بخواهی نه دوست دارم با قسم  زورکی جونت و قهر کردنت منو مجبور کنی کاریو که دوست ندارم انجام بدم.

تا روزی که دلت رو با من صاف نکنی خدا راستی رو به کارت نمیاره.

از من گفتن بود.

ببینم تا کی میخواهی به این روند ادامه بدی.

من صبرم زیاده عزیزم.

من به خودم افتخار میکنم، میدونی چرا؟ به خاطر اینکه وقتی بهت میگم اون CD بین CDهای روی میز کامپیوتره ، 2 ساعت تموم هی میگردی و هی میگی دروغ میگی. اگر یقین نداشتی که راست میگم 2 ساعت میگشتی؟

دلم میخواد حرف تو هم انقدر حرف باشه که من همیشه با یقین به حرفت راهم رو انتخاب کنم. اما تو خیلی فاصله داری..

دوست داشتم خودت رو همینجوری که بودی قبول میکردی و به جای تظاهر کردن به چیزهای احمقانه سعی میکردی عیب های خودت رو از بین ببری.

دوست داشتم به جای اینکه با من حساب و کتاب دو دو تا چهارتا میکردی یادت میموند که 4 ساله متاهل شدی.

دوست داشتم به جای اینکه سر هر موضوع مسخره ای قهر کنی و بری تا 4 ساعت بخوابی یکبار، برای یکبار هم که شده تو می اومدی و به من میگفتی بیا مسئله رو حل کنیم. مثل 2 تا آدم عاقل که تشکیل زندگی دادن.

دوست داشتم به جای اینکه همه بفهمن که من سر حساب و کتابت با داداشت باهات بحث دارم ، به جای اینکه مامانت بیاد و طعنه این موضوع رو بهم بزنه خودت انقدر مردانه رفتار میکردی که من لازم نباشه یقه ات رو بگیرم برای حساب و کتاب کردن یک قرون و دوزار.

دوست داشتم خودت میفهمیدی که با شرایطی که در آمدت داره ، بفهمی که تو احتیاج به شغل دوم داری، نه اینکه من اینهمه وقت باهات کلنجار برم تا تازه به فکر بیفتی که یه نگاهی به آگهی های روزنامه ها بندازی.

دوست داشتم وقتی برای 1 ماه کارکردن توی اون نهاد دولتی مسخره 142500 تومن بهت حقوق دادن بگی دیگه اگر خواستنت نمیری چون تو باید خرج خونه و زندگی رو بدی نه اینکه بگی برای... گفتن بیا و من میرم.

خیلی چیزها دوست داشتم. این حسرت هایی که روی دل من مونده انقدر احمقانه هست که ارزش اینجا نوشتن رو هم نداره.

اما نوشتم تا وقتی انشاله در آینده ، شاید بعد از مردن من، شدی یه شوهر خوب ، یادت بیاد چه خون هایی که به دل من نکردی.

 


 
 
گزارش هفته گذشته و..
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونام

دیگه خیلی بدجوری ازم نا امید شدین. بهتون حق میدم.

شایدم همتون فراموشم کردین. میدونم دختر بدی شدم. برای من که آمار روزی ٢ بار آپ رو هم داشتم ١٠ روز آپ نکردن آمار خیلی بدیه.

اما امروز گزارش کامل رو میدم.

چهارشنبه دو هفته گذشته، طبق قرارم با جوجو رفتیم شهرستان. ساعت حدود 12 رسیدیم خونه برادرم. اونا رفته بودن عروسی . زنگ زدیم اومدن در خونه رو برای ما باز کردن و باز هم رفتن به ادامه عروسیشون برسن.

ما شام خوردیم و قبل از اینکه اونا بیان ما خوابیدیم. صبح هم بیدار شدیم و با مامانیم که یه روز قبل تر از ما اومده بودن رفتیم بازار تا برای لیلی که اونم اومده بود لباس بخریم. یه چندتایی لباس انتخاب کردیم و زنگ زدیم لیلی و خواهرم رو بیدار کردیم که آماده باشن بریم دنبالشون بیاریمشون برای خرید. رفتیم دنبالشون و اومدن لیلی که برای هر خرید لباس با حسین حداقل 3 روز وقت میخواد خیلی زود از لباس انتخابی خوشش اومد. اما خواهرم تا اومد انتخاب کنه هم اشک خودش در اومد هم اشک ما رو در آورد. بعدشم مامانیم 2 تا بلوز و یه دامن خیلی جینگولی خرید. لباسهای بوتیکی که رفته بودیم خیلی خوشگل بود. برای عجیب بود شهرستان و این لباسها.

بعدشم اومدیم خونه و مامان اینا بعد از ظهر رفتن پاتختی عروسی دیشبیه و ما هم طی یک اقدام انتحاری بدون خبر دادن به هیچ کسی با لیلی و دختر دائیم و خواهرم و جوجو رفتیم بیرون توی شهر کلی گشتیم. آخرشم رفتیم یه عالمه سی دی بازی و کارتون خریدیم و سر راه هم 2 عدد نان سنگگ دو اتیشه و تخم مرغ خریدیم جهت عصرانه.

رفتیم خونه و به قول داداشم عصرانه رو زدیم به بدن. جای همتون خالی خیلی چسبید. بعدشم مامانم اینا امدن و راه افتادیم به سمت شهر زادگاهم و خونه دائی عزیزم.

شب که رسیدیم مامانم گفت زود شام بخوریم و بریم خونه خاله مامانم برای عرض تبریک به خانواده داماد که در رسم ما به این کار جاهل نشینی میگن.

جاهل نشینی عبارت از یه رسم خونه خراب کنه که برای خانواده داماد از یک هفته قبل از عروسی میرن خونه پدر داماد (البته داماد ما طفلی پدر نداشت) و شام و نهار میمونن و میزنن و میرقصن تا نیمه های شب. خلاصه ما هم ساعت 11 رفتیم . گفتیم الان خوابن. تا ساعت 1 که ما بودیم که انگار تازه اول مراسم بود. ما هم دیگه داشتیم نشسته لالا میکردیم که مامانم رضایت داد بریم خونه.

فردا صبحش قرار بود بریم و نهار رو در کوه و دشت صرف کنیم. حضرت جوجو چون در مسیر خونه برادرم به خونه دائیم بهشون گفته بودم کنار من نشستی و دهان مبارکت در گوش منه حقیر هست بلند صحبت نکن و فریاد نزن که بابام اون جلو بشنوه گوش بنده کر میشه ، در قهر بسر میبردن. هر چی بهش گفتن بیا بریم بیرون نیومد. بابام هم نمیدونم به چه علتی پیچوند و نیومد. ما هم خومون رفتیم خیلی هم خوش گذشت.

ساعت 5 هم برگشتیم و فوری آماده شدیم و برای حنا بندون رفتیم. خیلی خوش گذشت.

شب ساعت 2 اومدیم خونه لالائیدیم و فردا صبح ساعت قریب به 10 بیدار شدیم.

طی همین دو روز یه خبر خیلی خیلی بد هم شنیدیم که کلی ناراحت شدم. مامانم یه خاله داره که همسن خودشه. خالش هم یه دختر داره که همسن منه به اسم پریسا.

پریسا هفته دیگه عروسیش بود. 2 هفته قبل متاسفانه در یک سانحه آبگرم کن بدنش آتیش گرفته و 70% سوختگی داره. حال خیلی بد شد وقتی شنیدم. هر کاری کردم دلم راضی نشد برم ببینمش. مامانم اینا رفتن و اومدن کلی خونه نشستن گریه کردن.

خلاصه شب عروسی هم رفتیم تالار عروسی خوب بود فقط اون وسط یک ربع برق رفت که دلم برای عروس و داماد کباب شد.

اون شب هم تا ساعت 3 بیرون بودیم و مراسم بعد از تالار رو تا خونه داماد ادامه دادیم. اونجا تازه ارکستر داشت مستقر میشد که ما دیگه تعطیل کردیم و اومدیم خونه.

در شب عروسی یه مختصر تصادف کردیم که اونم با ماشین عروس بود و از این قرار بود که یکی از اعضای کاروان داماد که شامل برادر دوقلوی داماد و خانواده همسرش میشد، پیچید جلوی ماشین عروس و آقای داماد هم ترمز سختی نمودن که حسین هم که از پشت بسیار به ماشین عروس نزدیک بود با ماشین برخورد کرد. خسارت حاصله عبارت بود از شکستن شیشه چراغ جلو.

قرار شد فردای عروسی ما باز به سمت شهر برادرم حرکت کنیم . شیشه چراغ رو درست کنیم، نهار رو خونه برادرم صرف کنیم و بریم یعنی بیائیم تهران. که همین کار رو هم کردیم و ساعت 8 تهران بودیم.

فرداش یعنی روز دوشنبه اومدم سر کار. شبش باز عروسی دعوت داشتیم. یه باغ توی کرج. عصر کمی زودتر رفتم و شب هم به اون عروسی رسیدیم. اونم خوش گذشت.

بعدشم خبر دار شدیم که سه شنبه شب هم دعوت داریم حنابندون دختر همسایمون.

اونم فرد ا شب رفتیم. بد نبود.

چهارشنبه شب هم خونه مامانم اینا بودیم. پنجشنبه صبح هم با مامانم رفتیم خرید. ظهر هم اومدیم و من با مامان جوجو رفتیم خونه دائیش . میخواستن شیرینی بپزن که پزیدیم. خوب شد. شبش هم جوجو و  داداشش اومدن و عکسهای نامزدی پسر دائی جوجو رو دیدیم و شام خوردیم و برگشتیم خونه. جمعه هم صبح ساعت 10 مامانم زنگ زد که میخواد برای عیدی بیاره. دعوتشون کردم برای نهار اومدن. چون کولرمون سوخته بود مهمونیمون رو به خونه مادر شوهرم انتقال دادم. مامانیم هم اومد با یه دسته گل خیلی ناناس که خیلی دوست داشتم عکسش رو بذارم و یه نیم ست طلای سفید که هر وقت دوربین برام جور شد عکسش رو میذارم.

بعد از ظهر جمعه هم رفتیم برای لیلی عیدی بردیم. بعدشم اومدیم خونه . من با جوجو مختصری بگو و مگو کردم و نتیجش این شد که سردرد گرفتم و با مامان جوجو به مولودی نرفتم و بعدشم با جوجو آشتی شدیم و شام رفتیم بالا خونه باباش اینا و بعدشم لالائیدیم.

الانم که اینجام و مخلص شما.

بازم بی معرفتی منو ببخشین.

راستی دائیم که عقدش 3 روز قبل از ما بود و عروسیشون 1 سال بعد از ما 2 روز پیش بابا شده و الان دارای یک عدد عسل بابا شده.

 

بعداً نوشت:

وقتی یکی مثل من خنگ میشه شب که میخوابه تازه یادش میاد بعد یک هفته آپ کرده و اصل موضوعی که به خاطرش اومده بود آپ کنه رو از یاد برده... اونم به خاطر پر چونگی..

گذشته امااااا

تبریک میگم ولادت امام زمان (علیه سلام) رو. آقا خواستم اسم و القاب زیبایی که براتون وجود داره رو سرچ کنم و یه متن خیلی قشنگ بنویسم. اما سادگی اسم قشنگتون بیشتر به دلم نشست.

کاش از لطف شبی یاد ز ما می‌کردی

یاد از عاشق افتاده ز پا می‌کردی

کاش بیمار فراقت که ز پا افتاده

با نگاه ملکوتی تو دوا می‌کردی

کاش می‌آمدی با یک نظر ای نخل امید

گره از کار من زار تو وا می‌کردی

کاش یک شب تو برای فرجت مالک من

با دل سوخته خویش دعا می‌کردی

همچو باران به سر شیعه بلا می‌بارد

کاش می‌آمدی و دفع بلا می‌کردی

پرچم ظلم برافراشته شد در همه جا

کاش تو پرچمی از عدل بپا می‌کردی

کاش یک روز رضایی ز وفا

مهدی فاطمه از خود تو رضا می‌کردی

 

 

 عید همتون مبارک. انشاله در زیر سایه محبت حضرت ولی عصر (عج)، شاد و آروم و پاک زندگی کنین.

بعداً نوشت ٢:

الان با خبر شدم، دایی کوچیکم که پارسال تیر ماه عقد کرد دیروز از زنش جدا شد. کارشون به عروسی نکشیده طلاق شدن. البته با جریاناتی که من روز عقد دیدم و توصیفات اخلاقیات عروس خانوم هیچ دور از انتظار نبود. در هر حال متاسف شدم برای جفتشون که در اول جوونی تجربه به این بدی رو پشت سر گذاشتن.


 
 
مبارکککککککک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸
 

سلم دوستای گلم

سلام وبلاگ قشنگم

خوبین؟

منم دلم برای همتون تنگ شده. هیچ هم بی معرفت نیستم. اما متاسفانه فشار کار روزانه حتی برام فرصتی نذاشته که پیغام هاتون رو بخونم چه برسه بخوام آپ کنم.

دارم تموم سعیم رو میکنم که کارهای بهم ریخته اینجا رو کمی مرتب کنم. خیلی وقت و انرژی ازم میبره. اما مرتب بشه دیگه انقدر اذیت نمیشم. سختیش همین سال اوله. بعدش که مرتب شد من از اینجا میرم میمونه برای یه اورانگوتانی مثل حسابدار پارسالی تا برداره گند بزنه توی حسابها. مردک الان ماه پنجم سال جدیده هنوز مانده حسابهای پارسال رو به من نداده نمیدونم اظهارنامه کوفتیش رو چطوری تحویل داده.

خلاصه که خیلی سرم شلوغه. اما باعث نمیشه که در طول روز بارها و بارها به یادتون نیافتم.

و اما از روزهایی که گذشت و روزهایی که در پیش داریم.

مامان من هر سال سوم شعبان برای امام حسین علیه سلام مولودی میگیره. امسال تصمیم گرفتیم تا سفره حضرت ابوالفضل (ع) رو که مادر شوهرم ۴ ساله نذر کرده و ننداخته رو هم با مولودی انجام بدیم. یکی از همکارام هم سفره نذر داشت برای خیلی وقت پیش. به قول خودش میگفت نذر کرده مامان من بندازه.  جالب اینجا بود که خودش هم نیومد.

ما هم چون سوم شعبان وسط هفته بود کلیه مراسم رو روز جمعه انجام دادیم که خیلی هم خوب بود. جای همتون خالی. بازم برای همتون دعا کردم.

در نتیجه کل پنجشنبه و جمعه ام به این مراسم گذشت.

شنبه هم روز کاری عادی بود.

دیروز هم تا عصر سر کار بودم بعدش جوجو اومد دنبالم و با هم رفتیم پیش رضا و حسین. حسین که نبود. رضا هم با دوست دخترش رفته بود بیرون. در نتیجه ما هم برگشتیم رفتیم خونه. شب خونه مامانم بودیم. مامانم میخواست برای مادر بزرگم یه پارچه چادریی که از کربلاش براش آورده بودن بدوزه. بلد نبود چطور گردی دور چادر رو دربیاره. بنده بسان یه خیاط ماهر این کار رو انجام دادم.

بعدشم اومدیم خونه و یه شب نشینی کوچیک هم رفتیم خونه مامان جوجو . بعدشم خونه خودمون و غشیدیم تا امروز.

امروز هم که از صبح رفتم بانک و الان اومدم شرکت.

حالا از روزهای آینده:

این هفته که میاد عروسی پسر خاله مامانمه  . عروسی توی شهرستان هست. از اون عروسی های چند شب و چند روزی که من عاشقشم. تنها بدیی که داره زمان عروسی هست. عروسی شنبه شبه که باعث میشه من به ٢ روز مرخصی احتیاج داشته باشم.

بعد چون از پارسال عید هم خونه داداشم نرفتیم (خونشون شهرستانه) قرار شده چهارشنبه عصر راه بیافتیم و شب برسیم خونه داداشم. مامانم اینا ٣ شنبه میرن چون اونا عروسی پسر دختر عموم هم دعوت دارن و ما نداریم. بعدشم احتمالاً یا عصر پنجشنبه از شهر برادرم میریم به شهر دائیم اینا که همون شهر خاله مامانم که عروسیه پسرش میباشه. 

البته فاصله ٢ تا شهر ١ ساعت بیشتر نیست.

بعدشم صبح یکشنبه از شهر خاله مامانم که همون شهر زادگاهمم میشه میریم نه یعنی می آئیم به تهران.

باز پیرامون همین مساله پریشب با جوجو خان بحثمون شد.

من از اینکه وقت روز رو در ماشین بین شهرها بگذرونم خوشم نمیاد (البته در مواردی که با ماشین خودمون نباشیم ) این مسافرت هم با ماشین شخصی نیستیم. من به جوجو میگفتم چهارشنبه ساعت ٧ عصر راه بیافتیم که ١٢ برسیم خونه برادرم. ایشون میگفتن که نخیر صبح پنجشنبه ساعت ٩-١٠ صبح راه بیافتیم. انگار ما مریضیم که دقیقاً توی ذل گرما توی بیابون باشیم. منم گفتم برای مسافرت اصفهان به خونه عمه اش اونا برنامه ریزی کردن و من انجام دادم. الان میخوام خودم برنامه بریزم که بحث بالا گرفت ... خلاصه نتیجش این شد که چهارشنبه شب میریم. (انشاله)

خوب دوست جونای گلم میخوام بهتون تبریک بگم این روزهای قشنگ و پر از شادی و عظمت رو.          

تولد امام حسین علیه سلام  سید الشهدا

تولد حضرت ابوالفضل علیه سلام باب الحوائج

تولد امام زین العابدین علیه سلام سید ساجدین

رو تبریک میگم به همتون. تبریک میگم به امام زمان این روزهای قشنگ رو. انشاله به حرمت پدرانشون و عموی عزیزشون نظر لطف و رحمتشون رو به همه ما بندازه.

ای خدای مهربونم ، این روزها و این شبها توی آسمونت جشن و سروره. ما روی زمینیم. بیخبر از اون همه شادی. فقط دیدن تعدادی از مردم که شربت و شیرینی پخش میکردن دیروز، یادآور ولادت 3 تا از عزیز ترین و مقرب ترین بنده هات بود.

خدایا حالا که پدر ما قصور کرد و ما رو به خاطر قصورش به زمین تبعید کردی و ما از این جشن قشنگ آسمونی به دوریم از روی لطف و کرمت بهره و نصیبی از این شادمانی رو به ما برسون و با برآورده کردن حاجت های قلبیمون دل ما رو هم شاد کن. آمین.