Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
عید مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

عید همتون مبارک

با تاخیره میدونم

شما به بزرگی خودتون ببخشید. شرمنده همتون شدم که نتونستم بیام توی وبلاگهاتون تبریک بگم. دیروز صبح خواستم بیام پست تبریک عید بگم. متاسفانه اول صبح که وبلاگم رو باز کردم خبر بدی در مورد یکی از دوست های نزدیکم رو شنیدم و... حس و حال تبریک گفتن پاک از وجودم رفت.

انشاله که طاعات و عبادات همتون قبول درگاه خدای مهربونم باشه.

انشاله نصیب و بهره تون از این ماه عزیز خیلی بیشتر از اونی باشه که انتظارش رو داشتین.

من به شدت سرما خوردم و امروز هم نمیدونستم ساعت ها تغییر کرده. من بعد اینهمه عمری که از خدا گرفتم آخرش نفهمیدم اول مهر ساعت ها عقب مییره یا جلو میاد. فکر کنم عقب میره. آره؟؟

در هر حال تا یه ٢ ساعتی خوشبختانه از وجود همکاران بی بهره هستم تا تشریف بیارن.

الان که یادم می افته امروز با چه حال نزاری بیدار شدم و اون جوجوی طفلی بنده خدا رو هم بیدار کردم که منو بیاره سر ایستگاه دلم کباب میشه. خودم به درک دلم برای اون طفلی خیلی میسوزه.

جوجویی خدا حقت رو به من حلال کنه عزیزم. منو ببخش که هر روز صبح بیدارت میکنم.

تازه تو با مهربونی خیلی زیاد همش میگی و میخندی تا من روحیه بگیرم و غصه نخورم که به زور از خواب بیدار شدم. اگه خنده های تو از زندگی من حذف میشد میدونم که منم حذف میشدم. خیلی دوستت دارم. تو هم منو دوست داری؟؟

- چی ٢ تا؟ ٢ تا کم نیست؟ آهان یادم نبود ٢ تا برای تو یعنی آخر عددها.

قربونت برم که بیشتر از ٢ بلد نیستی بشمری.

یادم باشه با اون روش کاکائو ها توی فیلم همسر یا دردسر حداقل تا ١٠٠ بهت یاد بدم بشمری.

میدونم اونجوری با ١٠٠ تا کاکائو میشه بهت تا ١٠٠٠ یاد داد.

خوب قرار نبود این پست عاشقانه ای برای تو باشه. قرار بود بیام به دوستام تبریک بگم و از مریضی ناله کنم. اما وقتی یاد لبخند قشنگت  ، اول صبح افتادم دلم خواست برای تو بنویسم. راستی منو ببخش که دیشب لر بازی در آورده بودم و افقی رو تخت خوابیده بودم و تو مجبور شده بودی رو زمین کنار تخت بخوابی. باید منو بیدار میکردی. دیدی که من حالم خوب نبود. صبح که دیدمت اونجوری مظلوم روی زمین خوابیده بودی انقده دلم سوخت. دلم خواست بیام ابراز احساسات کنم بهت اما خوب ترسیدم بشه دوستی خاله خرسه و تو هم سرما بخوری.

همین دیگه.

دوست جونا ببخشین یکدفعه کانال من عوض شد. من مدلم همینجوریه. میدونین که.

خوب و خوش باشین.

 


 
 
پرنده ای شده ای و شده آسمان گرفتارت ...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

 

 

- بیا عزیز دلم! بیا سوار شو پشتم ... بع بع! ... بع .... بع! ... 

و قند توی دلش آب شده بود که تو ،  قهقه ات آسمان را برداشته 

کمی آنطرف تر یک نفر میگفت : " این واقعا خدای شهر است؟! ... "

 

حالا 

یک سوال بغض آلود از چشم بچه های شهر جاری است ..

- یعنی دیگه نمیاد؟...

 

                             تو بزرگی،خاک میدان تو نیست

                    آسمان را تاب جولان تو نیست

 

************

یا علی جان ذوالفقارت را نیازی مُبرم است

بهر نااهلان دین این آیه ای مستحکم است


یا علی جان پشت دین، سرها به زیر آب رفت

کشتی مستحکم اسلام در گرداب رفت


یا علی جان پشت دین، آدمکشی توجیه شد

سنگسار و حدّ شرعی مایه ی تفریح شد

 

یا علی جان گفتی از زخم زبان این و آن


خار در چشمت بُود اندر گلویت استخوان


یا علی جان درد چشمم باز غوغا می کند
 

استخوان اندر گلو این را تماشا می کند
 

یا علی جان یاد آرم روزگار پیش را


 مردم ساده، صمیمی، بی ریا، درویش را
 

یا علی جان عالمان فاسق هفتاد رنگ

جان دهند امّا کجا؟ در پشت میدان های جنگ 

یا علی جان آه مظلومان عالم سر گرفت
 

هُرم آن هم رنگ آتش، زیرِ خاکستر گرفت
 

یا علی جان پشت دینت را شکستند از ریا
 

داغ مهر و ذکر تسبیح و نماز اغنیا


 یا علی جان ریش هم، جزء اصول دین شده!
 

یا گریبان، جزء لاینفک ز این آئین شده!

 یا علی جان آسمان هم بغض دارد در گلو
 

چون که تنها او ببیند مردم هفتاد رو 

یا علی جان شیعگی رسم جوانمردی نبود؟ 

بهر اطعام یتیمان، رسم شبگردی نبود؟
 

یا علی جان عاشقانت بی پناه افتاده اند 

یوسفان یوسفت در قعر چاه افتاده اند
 

یا علی جان کاشکی از نسل سلمان می شدیم


 بهر مولا، لحظه ای، یکدم مسلمان می شدیم
 

یا علی جان شهر ما، شهر سراسر درد شد

دختر تنها  و بی کس، دختر ولگرد شد

یا علی جان انتظار مهدی ات، جان را گرفت
 

فاش گویم از دل مظلوم، ایمان را گرفت

یا علی جان ضربه ای از ذوالفقارت لازم است

ساده و بی پرده گویم، تک سوارت لازم است 

یا علی جان اقتدا از تو، برایم شیعگی است

راه رفتن در ره تو، معنی فهمیدگی است 

یا علی جان شرم بر من باد گر ساکت شوم


 بین روباهان زاهد، مفتی و عابد شوم

یا علی جان گر که اسمم شیعه ی مولا علی است

درتمام حرف های تلخ من این منجلی است

یا علی جان جان دهم اما نه بهر دین فروش
 

این کلام آخر مستی که شد ساغر فروش


 
 
مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونای نازم

مبارککککک باشههههه

چی؟؟

خوب معلومه میلاد کریم اهل بیت (ع)

دیشب که مامانم گفت اموز تولد امام حسن مجتبی (ع) هست کلی احساس خوب بهم دست داد و امروز از صبح احساس خیلی خوبی دارم.

خوب چه خبر؟ خوش میگذره؟؟ (یاد این زنهایی که میشینن توی کوچه سبزی پاک می کنن افتادم )

روزه دارا خوبین؟ انشاله این روزها رو به راحتی بگذرونین و از همه برکات این ماه زیبا و پر برکت بهره مند بشین. البته انشاله همه بهره مند بشن.

منم بد نیستم.

چهارشنبه گذشته خونه دائی جوجو دعوت بودیم. توی این چهار سالی که من عروس این خانواده شدم این اولین باریه که دائی جوجو ما رو دعوت کرده. البته اگر حنابدون پسرش رو فاکتور بگیریم.

خیلی خوش گذشت.

بعدشم مادر شوهرم برای فردا شبش دعوتشون کرد.

منم به پیشنهاد خودم قبول کردم که برای افطار حلیم بپزونم. پزوندم. همه خوردن و گفتن عالی بود. البته هویج پلو هم درست کردم.

مادر شوهرم چیکار کرد؟؟ خوب اونم یه نوع خورشت پزید و سالاد و تمیز کاری و اینا دیگه.

بازم مهمونی خوبی بود. آخرشم فیلم عروسی مارو گذاشتیم. برای همه کلی تجدید خاطره شد. از طرفی هم کل فامیل رو به عروس جدیدشون معرفی کردن.

عروس دائی موقع عروسیش رفته بود آرایشگاهی که هزینه اش بیشتر از 1 میلیون تومن بود. عروس خانوم صورت خوشگلی نداره. از طرفی کمی هم آبله رو هست.

اما برای عروسیش انقدر گریمش قشنگ بود و آرایشش ساده بود که به نظرم می ارزید. فکر کنم آرایشش خیلی براش مهم بود. البته انگار فامیل به دیدن عروس های عجق و وجق عادت کردن و آرایش ساده این بنده خدا به نظرشون ارزش 100 هزار تومن رو هم نداشته. خلاصه بعد از فیلم هم درخواست عکسهای آتلیه مون رو دادن که جوجو رو فرستادم آلبوم رو براشون آورد.

عروس خانم کلی از آرایش من خوشش اومده بود. خودش روش نشد بپرسه از خواهر شوهرش خواست از من بپرسه. دختر دائی جوجو گفت نیلوفر جون آرایشت خلیلی خوب شده. کجا رفتی آرایشگاه؟

من با نیش باز گفتم هیچ کجا. خواهرم آرایشم کرد.

بعدشم کلی از عکسهامون تعریف کردن و رفتن.

همون شب وقتی رفتیم خونه سر کانال تلوزیون با جوجو دعوامون شد. البته اولش شوخی بود. بعدش جدی شد.

منم قهر کردم رفتم خوابیدم. البته تا اون موقع هم شوخی بود. بعدش که جوجو نیومد از دلم در بیاره جدی شد.

برای سحری هم که بیدارش کردم بیدار نشد. منم به تنهایی سحری خوردم. همه برق ها رو هم روشن کردم که نترسم. به دعای سحر و اذان هم گوش دادم    

بعدشم خوابیدم. اگه گفتین تا چه ساعتی؟ آفرین تا ساعت 12 ظهر.

بعدشم که مادر شوهر عزیز تر از جانم اومد فر گازم رو که فکر میکردم خرابه و درست بود رو بهم یاد داد چطوری باهاش کار کنم. همش رو امتحان کردیم. (فوت کوزه گری)

بعدشم اومدم یه بازیه نمیدونم اسمش چیه رو کمی بازی نمودم (یه صفحه هست که اسم یکسری اشیا رو نوشته  و باید توی یه تایم مشخص اونا رو پیدا کنی)

جوجو اومد باهام آشتی کرد منم سخت نگرفتم.

بعدش زنگ زدم به مامانیم. اونم برای شب دعوتمون کرد که قبول کردم. وقتی قطع کردم جوجو گفت چرا قول دادی؟ گفتم مشکلش چیه؟ گفت من گفتم قول نده. گفم کی؟ گفت وقتی داشتی حرف میزدی. منم عصبانی شدم گفتم لطفاً در این مواقع با ولوم لطیفانه حرف نزنین . ولومت رو ببر روی اندازه ای که در زمان سخنرانی داری.

جوجو هم قهر کرد و خوابید.

ساعت 5 بیدارش کردم که بریم خونه مامانم اینا. گفت 10 دقیقه بعد. من نشستم کمی قران خوندم. ساعت شد 30/5. بیدار شد گفتم بریم؟ گفت بذار میثم بیاد (داداشش) گفتم نمیخواد آژانس میگیریم. یکدفعه داد زد مگه چه خبره نیم ساعت دیگه میاد. چشمام از تعجب گشاد شده بود. منم از اونجایی که بلد نیستم حرف بیخود بخورم یه مقدار جوابش رو دادم بعدش که تا ساعت 30/6 مثل اسکل ها نشستیم منتظر داداشش و نیومد زنگ زد آژانس. آژانس هم فرمودن حالا ماشین نداریم. جوجو هم انگار قحط آژانسه گفت باشه هر وقت اومد بفرستین. منم دیگه عصبانی شدم رفتم دفترچه تبلیغاتی رو آوردم و زنگ زدم آژانس و بعدشم یه حرفهای بدی به جوجو زدم که اصلاً هم ازش معذرت نمی خوام.

بعد هم رفتیم خونه مامانیم اینا و من تا زمان شروع جومونگ مشغول درست کردن رنگینک برای مهمونی امشب بودم. (امشب مامانم خانواده لیلی رو دعوت کرده برای افطاری)

بعدم اومدیم خونه و پس از دیدن جومونگ لالائیدم.

همین.

در مورد دعوا نصیحت نکنین چون ایندفعه مسخره بود دعوا. یعنی اصلاً حوصله ام سر رفته بود. جوجو هم بهونه داد دستم.

خوب و خوش و بدون دعوا باشین.

 

اضافات: از بس که در مورد دعواهامون نوشتم و شما نصیحت کردین تصمیم داشتم بیام توی این هفته یه پست بذارم و بنویسم که چقدر جوجو رو دوست دارم و اونم منو دوست داره. بنویسم که با همه این دعواها خیلی در کنارش احساس خوبی دارم. چون دعواهای ما پیش شیرینی لحظه های آشتیمون هیچی نیست.

آهای جوجو خره خیلی دوست دارم اما باهات آشتی نمیکنم تا جونت در آد.

اضافات 2: راستش خطابم به دوست هایی هست که بی دلیل و با دلیل مدام وبلاگ عوض میکنن. پستاشون (حتی پست هایی که بدون مورد هست) خصوصیه و ملزم به یاد داشتن رمز. یکمی خسته کننده میشه. من خیلی از وقتی که برای اینترنت اختصاص میدم صرف عوض کردن آدرش و پیدا کردن رمز و.. اینا میشه. بعد تازه میبینی وبلاگ درست شده فوقش 3 هفته کار میکنه. تصمیم گرفتم حضورم برای این دوستان کمرنگ تر از اینی که هست بشه. من به همتون علاقه زیادی دارم اما اینطوری ادامه دادن برای من سخته. پیشاپیش معذرت میخوام ازتون. ماچ


 
 
روزها خوب خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا 

خوبین؟؟

شکر خدا منم خوبم

با روزه هم کنار میام.

فقط دیروز حالم بد شد روزه ام باطل شد.

دسته کلیدم رو که تمام کلید های شرکت و خونه و گاوصندوق و.. تنها کلید انبار شرکت توش بود ٣ روز پیش گم شد. انقدر حرص خوردم که این کلید کوفتی کدوم گوریه که دیروز معده طفلی ام که در برابر رژیم سختی که ١ ماه و نیمه گرفتم و یک هفته روزه به خوبی دوام آورده بود دیگه در برابر حرص و جوش دیروز طاقت نیاورد و یک دفعه مرد.

دیروز انقدر درد کشیدم که ... جای همه دشمناتون خالی.

خلاصه با ٧۵ هزار تومن ناقابل سر و ته دسته کلید مفقودی رو به هم آوردم.

بعدشششششش خبر خوب اینکه خاله جونم بالاخره نی نی دار شد.

خدا قسمت همه اون دوستایی که منتظر نی نی هستن بکنه. تورو خدا براش دعا کنین اینبار بتونه نی نیش رو نگه داره. یادتون نره هاااا.

دیگه اینکه اوضاع من و جوجو هم بد نیست. یعنی گوش شیطون کر خوبه. کمتر سر به سر هم میذاریم. روزه بیحالمون کرده حال نداریم پاچه همو بگیریم.

امسال مثل بچه های خوب هر روز سحر بیدار میشیم و سحری میخوریم. مثل سالهی گذشته تنبلی نمی کنیم.

میگم تا حالا چند نفرتون به باعث و بانی یک طرفه شدن خیابون ولیعصر عزیزم نفرین فرستادین؟؟ من نفر بعدشم.

خدا خودش میدونه باید چیکارش کنه. هر روز که ١ ساعت توی ترافیکی که به خاطر یک طرفه شدن این خیابون بوجود اومده می مونم اونم برای یک مسیر ۵ دقیقه ای... بد نفرین هایی میکنم. خدا آخر و عاقبتش رو به خیر کنه هر کی هست که فکر نکنم از دست نفرین های من سر سالم به گور ببره.

دیگه اینکه دوست جونایی که در شرف عروسی میباشین ، امروز توی جردن دیدم یه فروشگاه معروف که متاسفانه اسمش رو هر  چی فکر میکنم یادم نمیاد لباس های عروسی و نامزدی رو تا آخر ماه رمضان ٧۵% تخفیف زده. اونایی که خیلی دنبالش میگردن برن ببینن شاید چیز بدرد بخوری پیدا کردن و منو هم دعا کردن.

همین دیگه. انقدر خوابم میاد که همش از چشمم داره اشک میاد.

روز خوبی داشته باشین.


 
 
این روزها
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام

خوبین دوست جونا؟

نماز و روزه هاتون قبول.

تبریک میگم شروع ماه رحمت رو به همتون. انشاله نصیبتون از این ماه خیلی بیشتر از اونی باشه که انتظارش رو دارین.

خوب از سالگردمون رفتم گم شدم برای خودم.

جونم براتون بگه که شبی که سالگرد ازدواجمون بود موقع رفتن به خونه خواستم برای جوجو کادو بخرم که دیدم هیییییییییییی دلم بسی از دستش خونینه. تصمیم گرفتم بر عکس همیشه اینبار دیگه به حرف دلم گوش بدم.

هیچی براش نخریدم. رفتم خونه دیدم جوجو خوابه. منم رفتم یه آبمیوه خوردم و جلوی تلوزیون دراز کشیدم. سردم شد به جوجو گفتم یه پتو روم بندازه. بعدشم بعد از نیم ساعت غصه خوردن که چرا جوجو یادش نیست و اصلاً انگار نه انگار خوابیدم.

وقتی بیدار شدم ساعت ۴ صبح فرداش بود.

خوب چیه مگه خسته بودم. بعدشم انگیزه ای برای بیدار شدن نداشتم.

صبح که جوجو طبق معمول داشت منو میبرد سر ایستگاه داشت در مورد اینکه دیشب چقدر خوابیدیم حرف میزد. بهش گفتم عیب نداره تلافی ٣ سال پیش رو در آوردیم. گفت ٣ سال پیش؟ منم نگاهی بهش کردم و جوابی ندادم.

بعدشم که سوار اتوبوس شدم براش متن کارت عروسیمونو اس ام اس کردم:

یادتونه بچه بودیم میگفتین انشاله عروسیتون

عروسیمونه تشریف بیارین.

و بعدشم نوشتم دیروز سالگردش بود.

1 ساعت بعدش جوجو زنگ زد با صدایی که حزن و اندوه ازش چکه چکه میریخت.

بسی به خودش حرفهای درشت بار کرد که یادش نبوده و کلی در وصف من که یادم بوده قصیده سرایی کرد.

1 ساعت بعدشم مامانش زنگ زد که دیشب اومدم سالگرد ازدواجتون رو تبریک بگم خواب بودین. امشب شام بیائین خونمون.

که شب رفتیم براموش یه جشن کوشولو گرفته بودن.

جمعه هم منو جوجو بدون سحری به پیشواز ماه مبارک رمضان رفتیم.

این دو روز رو هم که تا 5/3 سر کارم و بعدشم میرم شیفت شب کمک دادشی ها.

برای همین هم همش در حال چرت زدنم.

همین.

خوب و خوش و روزه دار باشین.

نیلوفر خواب آلود