Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
محرم و یلدا و تولدانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

خوبین؟

 به ترتیب اولویت:

اومدن ماه محرم رو به همه اونایی که دلشون مثل من این روزا ، گرفته و هوای گریه دارن رو تسلیت میگم. نمیتونم احساساتم رو به این ایام بیان کنم. این یه چیزیه بین من و صاحب این عزا...

دوم تبریک میگم بهتون شب یلدا رو. انشاله که شادیهاتون به بلندی صدها شب یلدا باشه.

سوم میریم سراغ گزارش تولدانه.

خیلی گذشته؟ میدونم. اما شرمنده دیر شد.

تا یادم نرفته هم خیلی خیلی تشکر میکنم از لطف دوستهای گل و مهربونم بابت تبریک هاتون. شرمنده کردین. خواستم اسم ببرم و تشکر کنم، دیدم حوصله ندارم فردا پس فردا هی گله و شکایت بشنوم که من دلگیرم و اسم منو نبردی ... کسایی که اسمتون رو توی اسامی یکی دوتا پست قبل نبردم، اگر دوستتون نداشتم اسمتون رو از توی لیستم پاک میکردم.

خوب به قول جوجو گُر گُر (غر غر) بسه.

روز تولدم بر عکس همیشه زنگ نزدم که جوجو بیاد دنبالم. اونم از صبحش هر چی باهام تلفنی حرف زد تبریک نگفت.

غروب که از شرکت راه افتادم بهم زنگ زد و قرار شد یه جایی بین راه بیاد دنبالم. بعدش که رسیدم بهش دیدم یه شاخه گل مریم رو عین درخت چنار نیشخند گرفته و از توی ماشین داره نگام میکنه. بهم تبریک گفت تولدم رو و اظهار شرمندگی کرد که دستش خالی بوده. من اولش دلخور شدم و بعدش یادم امد که چقدر گلش برام ارزش داره. ازم پرسیده برنامه ام چیه؟ گفتم برنمه ای ندارم بریم خونه. گفت نه. مییم میگردیم و شام رو بیرون میخوریم و بعد میریم خونه.

خلاصه هی بیخودی چرخیدیم و بستنی خوردیم و ... و من خسته بودم و هی غر میزدم بریم خونه. اونم هی میگفت نه و یه تماس های مشکوکی با داداشش میگرفت.

خلاصه شب شد و ما همچنان مثل پت و مت اندر خیابان به گشتن و چرخیدم مشغول بودیم. بعدش که جوجو همه خونه های ته شهرک و برج سازی ها رو بهم نشون داد در آخر بعد از خریدن ٣ عدد نون بربری رضایت داد که بریم خونه.

وقتی رسیدیم همه برق ها خاموش بود. از پله ها که رفتیم پائین دیدم اااااااا چقده کفش. نیشخند خلاصه فهمیدم که خبریه. داخل که رفتیم شمع روشن کردن و جیغ زدن و برق ها رو روشن نمودن ولی فشفه هاشون روشن نشد ناراحت . مامانم اینا و مامانش اینا بودن. داداش حسین و لیلی هم بودن. از دیدنشون خیلی خوشحال بودم. بعدشم شمع رو فوت کردیم و شرمنده که نتونستم عکس بندازم چون خیلی فوری شد.

شام رو هم مادر شوهر مهربونم خیلی خیلی زحمت کشیده بود وکلی تدارک دیده بود.

در نهایت هم جوجوی نازم ،  یه چک سفید امضا بهم داد. گفتش که میخواستیم برات یه کادو بخریم که آماده نشد. اگر دوست داشتی اونو خر اگرم نداشتی هر چی دوس داشتی. پرسیدم چی بوده؟؟

گفتش اینه    

منم که مدتها بود چشمم این گوشی رو گرفته بود گفتم باشه همون رو بخریم.

توی اون هفته هم کادوهای شب بلدای لیلی رو بردیم که انشاله اگر دستم به حسن رسید و تونستم عکس ها رو از توی گوشیش بردارم عکسشون رو براتون.

همین دیگه.

مواظب خودتون باشین. منو هم ببخشین که فرصت ندارم و بیام احوالتون رو بپرسم.

مراتب شرمندگی من رو در آخرین روز پائیز زیبا بپذیرین.

ضمنا ، من تعداد نظرات برام مهم نیست و نبوده. برام مهم اینه که دوستهایی که خیلی وقته فرصت نکردم که سراغشون رو بگیرم میان و بهم سر میزنن. من عاشقشونم. نظراتشون رو هر چند کم باشه، برام خیلی ارزش داره.


 
 
تولدم مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸
 

امروز ساعت ٣٠/۶ صبح این اس ام اس برام اومد:

قشنگترین روز سال، روز تولد قشنگترین، مهربونترین،دوست داشتنی ترین خواهر دنیاست. تولدت مبارک عزیزم قلب

اس ام اس دهنده کسی نبود به جز خواهرم. کسی که عاشقشم. کسی که یه روزی، یعنی بهتر بگم یه ایامی تنها گوش شنوای درد دل ها و گریه های شبونه من بود.

کسی که هنوزم با تمام وجودش میخواد که کنارم باشه و منم میخوام.

عزیز دلم تو اینجا رو نمیخونی ، اما از خدا میخوام بهترین ها برات پیش بیاد چون تو ارزشت خیلی بالاست.

بعدشم که ساعت ٣٠/٧ بیدار شدم. فرصت نبود دوش بگیرم برای همینم زود موهام رو شستم که توی روز تولدم با موهای چرب در انظار ظاهر نشم.

تصمیم گرفتم بر خلاف چندین روز اخیر کمی ارایش کنم. دوست داشتم خودم رو بهتر ببینم.

در حین آرایش صدای اعتراض آمیز جوجو رو که بیدار شده بود منو ببره سر ایستگاه شنیدم: برای چی داری آرایش میکنی؟؟ (لحنش آمیخته به شوخی بود)

مگه کجا میخوایی بری؟

گفتم میخوام برم سر کار و برای خودم دارم آرایش میکنم.

گفت نخیر تو باید برای من آرایش کنی. نه برای کوچه و خیابون.

گفتم برای کوچه و خیابون نیست و برای خودمه ضمناً تو هم آدم نیستی هر وقت توی خونه آرایش کردم و نظرت رو پرسیدم گفتی من ساده بیشتر دوست دارم و یه زبون از توی آینه براش در آوردم.

اونم انگشتش رو محکم توی پام فرو کرد و گفت فیسسسسسسسسس.

من که دردم اومده بود برگشتم و دو تا از انگشت هام رو محکم توی پهلوش فرو کردم و گفتم فیسسسسسسسسسسسسسسسس.

بعدشم خندیدیم و تموم.

منو برد سر ایستگاه و قرار بود برگرده بره خونه. قرار بود امروز رو خونه باشه. میخواستم ازش خواهش کنم لباسهایی رو که جمعه شسته بودم تقسیم کنه تا برم بقیه رو بشورم. اما ساعت ١٠ که زنگ زدم با داداشش رفته بود بیرون. ... هیییییییی

تازشم تولدم رو هم تبریک نگفت. میدونم برای شب برنامه داره اما دوست داشتم اولین کسی باشه که بهم تبریک میگه.

دومین نفر هم همکارم بود که امروز پیچونده و به اسم مریضی نیومده. اونم بهم تبریک گفت و سومین نفر هم مامانم.

وسلام.

آهان خواهر بزرگم هم چون امروز نمیتونست زنگ بزنه دیشب زنگ زد و بهم تبریک گفت.

راستی یادم رفت کادوی تولدهای گذشته رو بگم.

برای بابائیم یه شلوار خریدم. یعنی پول دادم مامانم خرید.

برای جوجو هم یه شلوار جین خریدم که زحمت اون رو هم مامانم کشید.

برای شلوار خریدن برای جوجو مامانی طفلی باید تا بازار کویتی ها میرفت. چون جوجو شلور قد ١٢٠ میخواد که همه جا گیر نمیاد و همیشه تقریباً پدرمون در میاد تا پیدا میکنیم.

برای تولدم و تولد جوجو نمیدونم قبلاً گفتم یا نه، مامانم اینا یه دی وی دی خریدن. برای تولد خودم هم مامان جوجو قبلاً یه جفت کتونی ناناس خریده که در واقع پول داد خودم خریدم.

فعلاً هم از هیچ تبریک و کادوی دیگه ای خبری نیست.

امسال هیچ حسی به تولدم ندارم. اینو دیشب به جوجو هم گفتم. تازشم امروز هم خواستم هیچ پستی نذارم اما دلم نیومد انقدر به خودم بی محلی کنم. ترسیدم کودک درونم بره خودکشی کنه. نیشخند تازش شاید برم برای خودم یه کادو هم بخرم خجالت (خوبه حالا برام اهمیتی نداشته)

راستی تصمیم جدی گرفتم برم تردمیل بخرم.قیمت هاش خیلی بالاست. دیروز یدونه پیدا کردم از توی اینترنت . حالا باید بریم ببینیم چطوریه. 

انشاله که خدا کمک کنه بنده در راستای هدف لاغر شدن به نتیجه دلخواه دست بیابم.

همین دیگه. بیشتر از این نمیتونم خودم رو تحویل بگیرم.

از دوستای خوبم هم که محبت کردن و تبریک گفتن تشکر میکنم. 


 
 
زندگی چون جویباری آرام و صبور...
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸
 

زندگی چون جویباری آرام و صبور، بی توجه به تمنای گاه من و تو ، بی صدا بی فریاد، بی امان میگذرد.

سلام

خوبین دوست جونا؟؟

من بد نیستم شکر خدا.

این روزها که میگذره ، به قدری فکر مشغول مسائل دنیایی و عاطفیه که احساس میکنم توی جو بدون اکسیژن معلقم.

این روزها، جوجو مهربون تر از همیشه و من بهونه گیر تر از همیشه ام.

این روزها احساس میکنم نمیتونم هیچ کم کاری رو در مورد آینده زندگیم بپذیرم. و چون جوجوی من یه آدم اسلوموشن هست (در امر پیشرفت) و کلاً حاضر نیست هیچ کاری اضافه بر یه روز در میون کاری که داره انجام بده و اون یه روز در میون هم جوابگوی هیچی به جز خورد و خوراک نیست ، نتیجش احساس افسردگی و بغضیه که روز به روز داره در من قوت میگیره.

نمیدونم چطور باید حالیش کنم که دوستش دارم و میخوام در کنار هم پیشرفت کنیم. نمیدونم چطور بهش بفهمونم که از ازدواج باهاش پشیمون نیستم اما روال زندگیش رو هم نمی پذیرم.

نمیدونم چطور باید بهش بفهمونم که برای پیشرفت ، باید هم تلاش کرد و هم عاقلانه رفتار کرد.

نمیدونم چطور میشه به جوجو حالی کنم که ما خیلی از هم دوره های خودمون عقبیم. جوجو هم شده مثل من. توی عروسی ها که میرم ، وقتی خانم های خوش هیکل رو میبینم همش به خودم فحش میدم و نهیب میزنم که باید لاغر بشم و نتیجه اش یه رژیم یک هفته ایه که معمولاً نتیجه عکس هم میده.

جوجو هم با دیدن سر و وضع هم سن و سالاش و پیشرفت های کاریشون به این نتیه میرسه که باید تلاش کنه اما نتیجش چسبیدن به همون آب باریکیه که بعضی وقتا هم قطع میشه.

به خدا نمیخواستم بعد از مدتها بیام و زنجه موره کنم. اما دلم میگیره وقتی هر وقت از برنامه کاریش میپرسم میبینم با داداشش دقیقاً دارن مثل پت و مت کار میکنن.

کاری که فقط به یه نفر نیاز داره رو دونفری میرن دنبالش. البته این سنت خانوادگیشون هست. کلاً برای هر کار یک نفره ای عادت دارن لشگر کشی کنن.

همش فکر میکنم خوبه اینا دوتا بچه بیشتر نیستن. مثلاً اگر چهارتا بودن یا مثل ما حتی بیشتر چی مشد؟ باید برای رسیدن به کارهاشون همیشه مینی بوس کرایه میکردن.

نمیدونم زن برادر شوهرم هم در آینده میتونه این نوع زندگی قبیله ای رو تحمل کنه یا قاطی میکنه از اینکه کا و بار اینا مثل ۵٠ سال پیش همش قاطیه به هم.

خوب بگذریم و بریم من در یه مورد دیگه غر بزنم.

ما تصمیم گرفتیم اگر خداوند مهربان قسمت نماید عید به جزیره قشم شرفیاب شویم.

جوجوی عزیز تر از جانم هم طبق معمول، آیه یاس. میفرماین که نمیان. دلیلش هم اینه که خودشون ماشین ندارن و نمیتونن هر کاری دلشون میخواد بکنن.

جوجوی عزیز تر از جانم به خاطر اینکه شدیداً در راه پیشرفت قرار دارن، فعلاً نمیتونن پولی برای مسافرت هزینه کنن و من میخوام هزینه مسافرت رو بدم اما جوجو حتی تصمیم من رو هم قبول نداره.

البته دلیل مخالفتش معلومه. چون میخواییم با خانواده من بریم. وگرنه اگر با خانواده خودش بود با قطار هم حاظر بود بیاد.

توی این سالهایی که با جوجو ازدواج کردم ، مسافرت های زیادی رو با مامانم اینا رفتیم که ٢ بارش رو مهمون مامانم بودیم. ٢ بارش رو مامانم سهم ما رو نصف بقیه حساب کردو ٢ بار رو هم مثل بقیه بودیم. در تمام موارد جوجو اعتراض داشت. که چرا انقدر پول رو برای این کار میدیم (همه موارد رو هم من پرداخت کردم)

خدایی زور نیست؟؟ یه بار هم با خانواده جوجو رفتیم اصفهان که قرار بود شهرشون رو به من نشون بدن که تنها جاهایی که رفتیم میدون امام بود که خودم چند دفعه رفته بودم و باغ پرندگان. این بود ٣ روز اصفهان گردی ما. بقیه اش رو در منزل اقوام سپری کردیم. در حالی که علت اصلی مسافرت ما رفتن با چادگان بود (یه منطقه دیدنی) اما...

حالا ایشون به برنامه ریزی مامان من که همه توی مدیریت و برنامه ریزی قبولش دارن اعتراض دارن.

خدایی بعضی وقتا فکر میکنم جوجو از احترام زیادی که مامانم بهش میذاره رودل کرده.

بسه دیگه؟؟

چشم. ببخشید. دلم خیلی پر بود. به خدا فقط اینجا رو دارم که درد و دل کنم.

الان احساس میکنم خیلی سبک ترم.

مدتهاست میخوام یه مطلب در مورد راحله بنویسم.

راحله صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم بود که به راحتی یه دوستی ٨ ساله رو داد به باد فنا.

در اولین فرصت انشاله.

راستی دیروز جنسیت نی نی خاله هم مشخص شد. پسر کاکل زری.

من هر روز برای سلامتی نی نیش و نی نی مامان فاطمه یه حمد و سوره میخونم.

انشاله خدا هم نی نی های ناز رو حفظ کنه.

به خدای مهربون میسپارمتون.


 
 
عیدتون مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

یک عدد نیلوفر نامرده بی تربیته بی معرفت اومده تا بزرگترین عید رو بهتون تبریک بگه.

خوبین؟؟

چه خبرهای خوبی هست این روزا...

فاطمه جونم مامان شده.

عروسی آیدای قشنگمه.

فاطمه عزیزم انشاله به زودی نی نی نازت رو توی بغلت میگیری.

آیدای عزیزم برات آرزوی خوشبختی میکنم.

 چه خبرا؟؟

من که خبر خاصی ندارم. زندگی میگذره و شکر خدا بد نیست.

البته اگر از ۵٠ هزار تومنی که بانکی بیشعور امروز ازم دزد فاکتور بگیریم. مرتیکه پولیو که من ٢ دقیقه قبل از اینی که بهش بدم شمردم و قبلش هم ٣ بار شمردم میگیره و میگه ۵٠ هزارتومنش کمه.

چه میشه کرد.

دیروز عید غدیر بود. بهترین و زیباترین عیدی که ماها داریم. من که توی این روز یه حس ناب دارم. راستی یه اس ام اس جالب هم دیروز عروس دایی جوجو برام فرستاد.

ما زین جهان از پی  دلدار میرویم

به شوقه دیدن حیدر کرار میرویم

در بهشت را گر نگشایند به روی ما

ما لر هستیم از روی دیوار میرویم نیشخند

یعنی اصلاً کسی میاد اینجا که بخواد اینا رو بخونه؟؟

دوستای مهربونم که دیگه ازم نا امید شدن.

به خدا من سعیم رو میکنم اما نمیشه. شاید یه روزی بشم همون نیلوفر قبلی...

تا اون روز مواظب خودتون باشین.

خورشید چراغکی ز رخسار علیست 

 مه نقطه کوچکی ز پرگار علیست

هرکس که فرستد به محمد صلوات 

 همسایه دیوار به دیوار علیست

عید غدیر مبارک


 
 
عیدتون مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

 
 
سلامی چو بوی خوش آذر ماه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

سلام دوست جونا

سلامی چو بوی خوش آذر ماه یعنی چی؟؟

خوب یعنی سلامی چو بوی خوش ماه تفلدم.

امروز اول آذر ماهه.

تولد بابائی عزیزمه.

فردا دوم آذر ماهه.

تولد جوجوی عزیزمه.

ووووووووو بیست و سه روز بعد ، بیست و سوم آذر ماهه.

تولد خودم جونه.

 

خوبین؟؟

دلم براتون یه ذره شده.

فاطمه - کلوچه - بهار - آیدا - ستایش مهربون - ممسی بی وفا - مهربانوی تازه عروس - مموی شیطون - شیمای هنرمند - نانازی - عسل - طنین مو بافیده و...

روزگارم خدا رو شکر بد نیست.

اوضاعمون از نظر اقتصادی در وضعیت بحرانی و از نظر عاطفی در وضعیت نرمال به سر میبره (البته اگر این چشم های کور شده من امشب باعث دعوا نشه)

این روزها به شدت حسابدار شدم.

هرگونه اینترنت بازی ممنوع. دیگه حتی یادم میره موزیک هم گوش بدم. بعضی وقتا همکارام میگن دیگه آهنگ های درخواستی نداری؟؟

اگه بخوام از جزئیات و روزمره ها بگم خیلی زیادن.

مثل اینکه جمعه رفتیم جهاز بیننون خواهر شوهر خالم دختر خوبیه. جهیزیه اش هم خوشگل بود. طفلی ها کلی زحمت کشیده بودن. اما حیف که موکت خونه٨ استیجاریشون آبی بد رنگ بود و کلهم بساطشون رو به هم ریخته بود.

دیشب هم بعد از کلی لرزیدن ، بالاخره به حول و قوه الهی بخاریمون نصبیده شد.

به دنبالش هم جابجایی مبل ها و تمیز کاری زیرشون و تغییر دکور و...

مختصر و مفید میگم که دیشب پدرم در اومد.

دیگه همین.

میخوائین یه چیزی تعریف کنم که هم بخندیدن و هم داد و قالتون دربیاد؟؟

من و دائیم یه زمین کوچیک داریم. قولنامه این زمین رو دائی کوچیکم انجام داده. سهم زمین دائی بزرگم به نام دائی کوچیکست. سهم منم به نام مامانمه که اون موقع زمین مال اون بوده.

دائی بزرگم که تازه دخمل عسلی دار شده ، بعد از ازدواجش (یک ماه بعد از عقدش) براش موقعیت پیش اومد که توی جنوب تهران یه خونه رو با خاله همسرش شریکی بخره.

همسر دائی که اون موقع به خاطر رفتارهای شمالی بازیش که با لر بازی ما جور در نمیاد به شدت منفور خانواده بود. البته هنوزم برای خیلی ها هست.

طی یه هماهنگی که ما هیچ وقت حرفی ازش نزدیم شوهر خاله زن دائیم که باعث و بانی این خرید بود اعلام کرد که اگر خونه به اسم زن دائی من بشه چک های خونه رو از دائی من قبول میکنه.

دائی منم که ساده طفلی از بس خوشحال بود زن گرفته فرتی رفت خونه رو زد به اسم خانومش. که بسی جار و جنجال بپا کرد.

بعد از مدتی آبها از آسیاب افتاد و همه فراموش کردن.

تا هفته گذشته که من مامانم اینا و خاله و مادر بزرگم رو دعوت کرده بودم خونمون.

حواسم نبود که مادر بزرگم چقدر از رفتارهای بیجای زن دائیم داغه و ناراحت. در حضور مادر بزرگم گفتم مامان به دائی بزرگه بگو بیاد بریم دنبال سند زمینمون.

باید بریم به اسم بزنیم. مامانم گفت برای این کار باید با دائی کوچیکه هماهنگ کنیم . چون زمین به اسم اونه. یکدفعه مادر بزرگم که یه زن واقعاً سنتی اما مهربونه مثل دماوند خروشید که دائی کوچیکه حق نداره زمین رو به اسم دائی بزرگه کنه. ما هم متفق گفتیم چرا؟؟

گفت هر وقتی دائی بزرگه خونه رو از اسم زنش در آورد و به اسم خودش زد، دائی کوچیکه هم زمینش رو به نامش میکنه.

خلاصه بحثی ٣ ساعتی در گرفت (که لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود) و نتیجه ای حاصل نشد.

حالا نمیدونم در وسط این خین و خین ریزی تکلیف ٣٠ متر زمین من چی میشه.

بعداً نوشت:

این زمین کذایی مال مامانم بود. و بعد من از مامانم خریدم. چون زمین قولنامه ای بود ما نرفتیم دوباره قولنامه بنویسیم. موندیم تا موقع سند زمین بریم به نام بزنیم. الانم من با مامانیم مشکل ندارم. با شریکم مشکل دارم که زمین مال یکیه و به اسم یکی دیگست و مامان بزرگ عزیز تر از جانم میخواد اعمال زور کنه و میدونم طفلی زورش هم نمیرسه.