Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
و اما بازم سفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

وایی چی بگم من

بازم سفر بودم و بازم قشم و بندر عباس نیشخند

فکر نمیکردم یک هفته بعد باز طلبیده بشم.

اینبار کاری بود و اساسی پدرم در اومد.

یکسری عکسهای خیلی زیبا بازم از توی هواپیما انداختم که انشاله در اولین فرصت میذارم.

اینم فقط نوشتم که احتمال مردنم رو ندین.


 
 
از اون هفته تا این هفته
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

سلام

خیلی خیلی مشعوفم که یک هفته نبودم هیشکی به جز دوست همیشگی نپرسید که فلانی مرده ای یا زنده.

خوب اشکالی نداره. چاره چیه!

و اما از اون هفته به این هفته گزارش به طور خلاصه از این قراره که اون هفته ٢ شنبه که قرار بود شبش بریم برای داداش جوجو خاستگاری، ایشون یعنی همون داداش جوجو زحمت کشیدن و در ظهر روز خاستگاریشون یه تصادف خیلی بدفرمودن و خسارات زیادی رو به بار آوردن که تازه یکی دو روزه رضایت یکی از شاکی ها کسب گردیده.

نتیجه اینکه به جای اینکه زود بیان دنبال من ۴٠ دقیقه هم از هر روز دیرتر اومدن و منه طفلی فقط نیم ساعت وقت داشتم که هم دوش بگیرم و هم آرایش کنم و هم لباس های همسر محترمم رو اتو کنم.

اما بازم سرعتم عملم خوب بود و یک عدد عروس نانازی به همراه جوجو و پدر شوهر و مادر شوهر و برادر شوهر که تصور میکردی ارثی ، چیزی رو ازش بالا کشیدی و بسیار طلبکار بود رفتیم خاستگاری.

خوب جواب اولیه منفی بود که در همون شب خاستگاری داده شد. اما اصرار گردید و جواب نهایی رو همین دیشب دادن که بازم منفی بود.

و این سومین جواب منفییه که داداش جوجو داره میگیره و انشاله مورد بعدی به ازدواج ختم میشه.

خدائیش من کاری ندارم که کمی برای جوجوی من زرنگ بازی در میاره، کمی تا قسمتی زیاد پر توقعه اما مطمئنم شوهر خیلی خوب و نوع بی نظیری از زن ذلیل میشه، حالا چرا این ٣ تا دختری که رفته خاستگاریشون ایشون رو رد کردن بنده نمیدونم.

(البته شایدم.. نه بیخیال همون نمیدونم بهتره نیشخند )

خلاصه این از این. بعدشم آخر اون هفته یعنی صبح جمعه بنده به همراه مادر و 2 عدد از خواهرانم که بزرگترین خواهرم و کوچیک ترین خواهرم میشه به همراه خاله گرام و نی نی کوشولوش رفتیم قشم (جهت امر سیاحت) و دیشب ساعت 8 شب مراجعت نمودیم.

هوا بسیار بسیار عالی بود.خرید ها هم بد نبود فقط حیف که موجودی مالی اندک بود و اونجوری که باید و شاید نتونستم پاساژ درمانی کنم.!

همین دیگه. راستش انگیزه ام رو از دست دادم که روده درازی کنم.


 
 
فرهنگ بالای ما
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩
 

وقتی من کارمند این رئیس کچل که قبلاً شکم گنده بود اما الان شکمشو آب کرده شدم، ٨-٩ سال میشد که این آقا با خانومش و خانواده محترمش از منزل مادرش به منزل مستقلی نقل مکان کرده بودن و خودشون تا همین چند سال قبلش کارمند بودن.

حالا بماند که چطور چند ساله ره ۵٠ ساله رو رفتن بماند، اما خوب یادمه که پسر بزرگ رئیس که اون موقع مثل من بچه بود (من 19 ساله و اون 17 ساله بود) و دم و دستگاه رئیس بیشتر به کول من و بعدش پسرش میچرخید.

اون موقع وقتی کارشناسهای خارجی می اومدن ایران و پسر رئیس میرفت دنبالشون فرودگاه و به خاطر اینکه زبانش قوی بشه ، باباش میفرستادش با این کارشناسها بیرون که شام و نهار ببرشون بیرون، فرداش می اومد شرکت که آه و فغان که اینها آبروی من رو بردن توی رستوران نشستیم یکدفعه مرتیکه شروع میکنه به فین کردن و اخ و تف و همه با تعجب نگاهم میکنن و من خودم رو میزنم به اون راه.

این بساط بود تا من از این شرکت رفتم و بعد 3 سال برگشتم. الان برگشتم چی میبینم؟؟ که این پسر رئیس به فرهنگ بالای این خارجیها مبتلا که شده هیچ دست اونها رو هم از پشت بسته.

خدائیش من موندم از این همه باری که رفته ایتالیا و سایر کشور ها و از ٣65 روز سال شاید 100 روزش رو در مجاورت این اهالی خارجکی هست چرا هیچ چیزی رو از اینها یاد نگرفته (نه خودش و نه باباش) و فقط همین فین کردن شده نشانه خارجی شدنش.

تازه از وقتی اقامت هم گرفتن که دیگه شدتش بیشتر شده.

حالا جالب اینه که کار به اینجا ختم نشده و این دختره همکارم که تا دیروز همش اه و اوه میکرد از فین کردن پسر رئیس الان که میخواد هفته دیگه بره ایتالیا از طرف شرکت ، نرفته به فرهنگ غنی خارجیها دچار شده و یکدفعه میبینی آنچنان با شدت و پر سر و صدا صفایی به سر و بینیش میده که کل روده و معده ما از بیخ از جا کنده میشه.

شما میگی من با این جماعت با فرهنگه خارج زده چیکار کنم؟؟

به نظر شما چرا ما هر وقت میخواهیم ادای هر جماعتی رو در بیاریم، نمی آئیم اول از اخلاق های خوب و سازندشون شروع کنیم؟؟

مثلاً وقتی میخواهیم ادای پولدارها رو در بیاریم و اند کلاس بشیم، میریم 3-4 تا وام میگیریم ، 6-7 دست لباس مارک دار و رستوران آنچنانی و ...

وقتی میخواهیم درستخونده نشون داده بشیم اول میریم کلماتیو یاد میگیریم که تا سر حد ممکن قلمبه باشن و با ربط و بی ربط و بدون اینکه معنیشون رو خودمون و دیگران بفهمیم هی تکرارشون میکنیم.

وقتی میخواهیم خیلی خارجی بشیم اول لخت میشیم و بعدش و اخ و تف میکنیم.!!!!!!!

وقتی میخواهیم خیلی کاربلد جلوه کنیم اول میگردیم تریپ اون کار رو پیدا میکنیم و فکر میکنیم با اون لباسها خیلی خبره ایم؟؟!!!!!!

چرا نمیریم عین بچه آدم ازبیخ یه کاریو درست کنیم و بعد بگیم بابا این مائیم که هستیم....

از اینهمه بی بته گی دیگه دارم گلاب به روتون میشم...

.

.

مطلب دیگه اینکه بالاخره، اشک ریزی های داداش جوجو  نتیجه داده و قراره بنده جاری دار بشم.

ایشون عاشق دختر رئیسشون شدن. در 2 ماه گذشته هم با دختر حاجی تریپ برداشتن و عشقولانه شدن.

این دوشنبه قراره خدمت حاجی برسیم و برادر شوهر رو جهت دستبوسی ببریم.

خدا همه جوون ها رو خوشبخت کنه صلوات بفرست


 
 
خداوند
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

 گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم.

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت

گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

من و جوجو و مامانش و باباش، نشسته بودیم و داشتیم برنامه تلوزیونی رو نگاه میکردیم:

بابای جوجو: میخوان یه تلوزیونی بسازن که هرچی توی تلوزیون نشون بده، بوی اون هم توی خونه پخش بشه.

من با تعجب نگاه کردم!!

ادامه داد که مثلاً اگه سیب رو نشون میده بوی سیب توی خونه بپیچه و اگه خربزه رو نشون میده بوی خربزه.

من یک لحظه احتمال دادم بشه و داشتم به بوب دلچسب سیب فکر میکردم که یهو جوجو گفت: پس حتماً وقتی یارو بره دستشویی ما بیچاره شدیم!

و صدای شلیک خنده که انگار برای 10 نفر بود .

*************

من و جوجو بعد از گذروندن یه صبح تا ظهر در جوار خواهرم و دوستش که الان شده زندائی جدیدمون و شوهر زندائی جدیدمون که همون دائی کوچیکه باشه، بعد از پیچوندن خواهرم البته توسط من،خوردن نهار در کنار خانواده جوجو، یه خواب 2 ساعته بعد ظهر و خوردن میوه، نشسته بودیم و داشتیم فیلم ALIAS رو نگاه میکردیم.

بهش گفتم هوراااا این سه شنبه نذری داریم.

گفت اربعینه؟

گفتم آره.

گفت اربعین چندمین روز صفره؟

گفتم بیستم.

گفتم خدارو شکر، خدا کنه زودتر تموم بشه.

من سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم.

یکدفعه جوجو گفت یه چیزی بهت بگم به مرگ من قسم بخور به کسی نگی..

گفتم تو بگو به کسی نگو من لازم نیست قسم بخورم.

گفت یادته پنجشنبه که هی بهم زنگ میزدی که نهار خوردی یا نه.

(البته فکر کنم زمانش رو اشتباه کرد چون خودم ظهر پنجشنبه رفتم خونه و نهار پزیدم و با خوردیم و بعدش جوجو رفت سر کار و من رفتم خونه مامانم اینا اما چون توی هفته گذشته به خاطر قرص هاش و سرماخوردگیش زیاد بهش زنگ زدم و این سوال رو پرسیدم با پنجشنبه اشتباه کرده بود)

گفتم خوب؟؟

گفت زدم به یه موتوریه..

روح از تنم جدا شد و بلندتر پرسیدم خوب...

گفت افتاد توی جوب، ترکید!!!!!

دستم رو گذاشتم روی صورتم و گفتم یا حضرت عباس

ادامه داد که، آره موتوره پیچید جلوی ماشین، ماشین هم آروم خورد بهش اما افتاد توی جوب و رفت زیر پل، مردم جمع شدن، من ماشین رو وسط خیابون گذاشتم و دویدم طرفش، یه زنه از توی جمعیت داد زد من دیدم ماشینه وحشی بازی اومد.. گفتم تو چی گفتی؟ گفتی هیچی موتور رو از روی جوب بلند کردم و موتوری رو آروم بیرون آوردم.

پرسیدم چه سنی بود؟ گفت همسنای خودم، شاید یکی دوسال کوچیکتر.

گفتم چیزیش نشده بود؟ سر و صورتش خونی بود؟

گفت نه!

گفت زنگ زدیم اورژانس اومد و معاینش کرد و گفت چیزیش نیست.

گفت به دکتره گفتم درست معاینش کن. گفته آقا چیزیش نیست.

گفت بهش گفتم تورو خدا درست معاینش کن من زدم بهش.

گفت دکتره گفته مگه بیمه نداری گفتم چرا دارم اما درست معاینش کن.

دکتره گفته، این معتاده و تازه کشیده. توی هپروت بوده. اگر بنویسم معتاده و یا زنگ بزنیم پلیس نه بیمه تو بهش چیزی میده و هم اینکه ماشین تو باید 6-7 روز بخوابه پارکینگ.

گفت پسره رو صداش کردم، تائید کرد که معتاده و گفت نمیخواد زنگ بزنی پلیس من چیزیم نیست.

گفتم خوب؟ گفت هیچی صد تومن بهش دادم و بوسش کردم و اومدم.

گفتم مگه چیزیش شده بود؟

گفت نه اما بدجوری افتاد توی جوب.

گفت وقتی داشتم با پسره حرف میزدم صدای زنه می اومد که ماشین وحشی بازی درآورد. رفتم طرفش و پرسیدم خانوم راننده این ماشین کجاست؟

گفت من نمیدونم کجا رفت اما وحشی بود.

گفت من عصبانی شدم و داد زدم گفتم زنیکه راننده این ماشین منم .. خفه شو برم کنار.

گفت یه مرده که فروشنده مغازه بود گفت خانوم راست میگه چرا چرت میگی این سرعتش 10 کیلومتر هم نبود، موتور خودش رو کوبید به ماشین.

اشکم در اومد از مهربونی خدا.