Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
تظاهر میکنم هستی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

این شعر رو دو روز پیش همکارم برام خوند.

خوشم اومد که بنویسمش:

سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حُرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی

 

البته من هنوزم بعد این زمانی که گذشت هیچ دلتنگیی ندارم.

تازشم امروز به جوجو اس ام اس زدم که شب برام پول بیار ،برام اس ام اس زده ندارم!!

منم یه اس ام اس فحشی براش زدم. شانس آورد جوابی نداد وگرنه بد نقشه ای براش کشیده بودم.

راستی 2 روز پیش وامم رو گرفتم. شاید اگر دعوام با جوجو بالا بگیره، بیخیال ماشین بشم و برم جایی دیگه برای خودم خونه بگیرم. دیگه دوست ندارم توی اون خونه زندگی کنم. از اینکه بعد از 4 سال جوجو، اول بچه خونه مامانش ایناست بعد شوهره منه (اونم با قانون خودش نه قانونی که همه جا قبولش دارن). فقط منم که 4 ساله زندگی مشترک تشکیل دادم.

شایدم آشتی کردیم و ماشین خریدیم و وقت هفته بعد دکترمون رو رفتیم و بچه دار شدیم و مثل شنگول و منگول سالهای سال در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردیم.!!

زمان همه چیز رو مشخص میکنه..

 


 
 
منه خسته
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست
شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

خسته ام

از چهارشنبه اون هفته با جوجو دعوا کردم. بازم سر بی حساب و کتاب بودن مامانش اینا. جالب بود که من متهم شدم.

از اون روز ١٠ کلمه باهاش حرف نزدم. اصلاً دلم براش تنگ نشده. حتی شب نامزدی دائیم که همه با شوهرهاشون بودن حتی ذره ای دلم هواش رو نکرد.(به آرزوش رسید و نامزدی دائیم نیومد)

شبها راحت تنها خوابیدم. (تا دو شب پیش که فیلم بت من رو دیدم و ترسیدم (چه بی جنبه مردم اره و تیشه میبینن میترسن) دیگه اومدم با حفظ فاصله قانونی توی حال البته به هوای تلویزیون، خوابیدم)

الان ١٢ ساعتی میشه که توی شرکتم.

خسته ام و داغون. دلم هم گرفته. دلم بازم برای جوجو تنگ نشده. نه برای بغلش نه برای بوس هاش و نه قلقلک هاش.  راستش اگه میشد دوست داشتم نمیدیدمش. البته زیاد هم نمیبینمش. چون تا از سر کار میاد میره توی اتاق و پای کامپیوتر میشینه.

فاطمه عزیزم هم رفته نینیشو به دنیا بیاره.

عزیزم برات سلامتی آرزو میکنم و برات کاکل زریت هم همینطور. خدای مهربونم در سایه لطف و رحمت خودش حفظتون کنه.

چقدر آهنگ نوازش ابی قشنگه.

فردا ٢٣ خرداد هست.

تنم سرده ولی انگار

تو دستهای تو آتیشه

خودت پلکهامو میبندی

همین قصه تموم میشه

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست.

نبینم این دم آخر

تو چشمهات غصه میشینه

همه اشکهاتو میبوسم

میدونم قسمتم اینه

واییییییی چقده دلگیره این آهنگ..

خدایا دلم گرفته

بازم دامنت رو میخوام.......

بعداً نوشت: این پست رو شنبه نوشتم. نمیدونم چرا نیومده رو سایت!!


 
 
من کجام؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

الان خوب بود مشهد باشم

خوب نطلبید

از ماشین هم خبری نیست.

چون هنوز از وام خبری نشده.

این روزها خسته ام. خیلی خسته.

البته خدا رو شکر خسته کاری هستم.

اون  هفته جمعه ظهر وقتی به مامانم اعلام کردم بر خلاف تصور خودم و همه به خاطر مرخصی ندادن به من مشهدمون کنسل میشه مامانم پیشنهاد داد ٣ روز رو بریم شمال خونه دائیم.

خاله جونم هم موافقت کرد. من که دلم میخواست فقط از خونه برم بیرون موافقت کردم و قرار شده به جوجو خبر بدم و بریم.

عصرش که مامانم اینا رفتن مامان جوجو اومد گفت بیائین آخر هفته بریم شمال.

ما قرار بود با هم بریم شمال - نمیدونم گفتم یا نه. قرار بود با دائی جوجو بریم. گفتم با دائی اینا هماهنگ کردین؟ گفت نمیان. گفتم پس چطوری بریم؟

گفت یکاریش میکنیم.

گفتم والله ما آخر هفته با مامان اینا قرار گذاشتیم بریم شمال خونه دائیم. دیدم اخم کرد که آره ما الان ٣ هفته هست میخوائیم بریم مسافرت و نمیشه و نه میارین و از این حرفها و در بین حیرت من قهر کرد و رفت.

جوجوی عزیزم که طبق معمول توی اتاق داشت کامپیوتر بازی میکرد صدام کرد که من که برای آخر هفته کار دارم و هیچ جا نمیام اما ما قرار نداشتیم که بریم شمال. گفتم عزیزم هنوز وقت نشده به شما توضیح بدم اجازه میدی برات توضیح بدم؟ گفت نه توضیح نمیخواد معلومه که تو دوست نداری با مامان اینا جائی بری و باهاشون مشکل داری.!!

منم که حوصله سر و کله زدن نداشتم گفتم ببین به خاطر حرفت مستحق این نیستی که بهت توضیح بدم اما به خاطر خودم که عذاب وجدان نداشته باشم میگم که من ٣ روز هفته گذشته اعلام کردم مشهد رفتنمون کنسل شده. مامان یک کلمه نگفت این ٣ روز رو برنامه شمال بذاریم. امروز عصر با مامان خودم هماهنگ کردم الان مامان تو اومده میگه میریم یا نه و بعدشم از اتاق اومدم بیرون.

(وایی انقدر چشمم خسته هست که داره خوابم میبره)

بعدشم تا ٢ روز باهاش قهر بودم و بعدم خود به خود آشتی کردیم.

بعد هم که خونه دائیم رو از دست رفته دیدم به مامانم اینا گفتم ما نمی آئیم.

مامانم هم گفت که باشه هر جوری راحتی (حسرت موند به دلم مامان جوجو هم یکبار بدون اینکه کل برنامه اش به ما بسته باشه بره دنبال برنامه خودش و قهر نکنه)

بعدش داداش جوجو برنامه شمالشون رو مطرح کرد.

منم گفتم من موردی ندارم اما..

 

الان که دارم این پست رو کامل میکنم ٢۴/٣/٨٩ هست و کلی از اون ٢ هفته گذشته.

خلاصه من گفتم موردی ندارم اما جوجو گفته آخر هفته کار داره.

داداشش هم گفت من اونو درست میکنم.

فقط مونده بودم تا جوجو قبول کنه تا مادرش رو عزاش بنشونم. نیشخند

آخرش هم 1 روز قبل از مسافرت ماشین پسر خاله جوجو که قرار بود باهاش بریم چپ کرد ... و البته خدایی شکر خودش چیزی نشد.

مامانم اینا هم رفتن شمال و برگشتن و نصیب من دعوت کردنشون بود.

این بود خاطره اون دو هفته پیشیه.

خوب و خوش باشین.


 
 
آمدم
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوست جونا

واییییییییی خیلی وقته نیومدم.

دلم برای همتون تنگ شده بود. البته در این بین به یکی دو جا گریز زدم و اثری از خودم به جا گذاشتم که ترس مرده شدنم رو نداشته باشین.

خوبین؟

منم بد نیستم شکر.

اول بیام یه اصلاح پست قبل رو بکنم و اون اینکه اسم پسر خاله نانازیم بالاخره شد کسری نیشخند حالا اینکه چرا آراد رد شد الله اعلم.

دوم اینکه قرار بود 11 خرداد بریم مشهد که کنسل شد.

اونم به خاطره ...ی بودن وضعیت برنامه ریزی آقایون مسئولین.

یه نمایشگاه توی میبد هست هفته دیگه که قرار بود از 4 خرداد تا 9 خرداد باشه. منم گفتم چون کل بچه های شرکت میرن برای 11 برنامه ریزی کردم که من تا 9 رو دفتر باشم.

برنامه ریزی کردن من و گرفتن مرخصی آبجی کوچیکه طفلی همانا و تغیر برنامه نمایشگاه بدون هیچ توضیحی همانا. حالا ما کلی کارشناس خارجی دعوت کردیم و بلیط گرفتیم و هتل رزرو نمودیم و همش هیچی. طفلی همکارم پدرش در اومد.

خواهرم هم که دیگه عمراً نمیتونه مرخصی بگیره.

حالا انشاله که امام رضای عزیزم بطلبه تا بریم پابوسش.

دوم اینکه اگر مشکلی پیش نیاد دارم ماشین میخرم.

البته به قول مامانم انشالههههههه

مشکلی هم اینه که یه وام از شرکت باید بگیرم که اگر قر نیان دیگه مشکلم حله.

حساب کردم دیدم بخوام وام خودرو بگیرم یه پراید فزرتی 10 تومن برام تموم میشه.

اگر شرکت 4 تومن وام رو بهم بده حداقل 8 تومن میشه. برای من 2 تومن هم 2 تومنه. نیشخند (اسکرووووووووچچچچچ)

دیروز رفتم به مدیر عاملمون که خانوم رئیس شکم گنده قبلیه گفتم من 4 تومن وام میخوام. دیدم با قر و اطفار میگه وایییییییییی نههههههه 4 تومن خیلیه. خواستم بگم زنیکه ساعتی که دستت بستی 2 برابر این قیمت داره.

اما بیخیال شدم و فقط با لبخند ژوکوند زورکی گفتم نه خیلی نیست.

حالا قراره بره مشورت کنه جواب بده. انگار نه انگار من میدونم شوهرش بدون اجازش آب نمیخوره.

وضعیتم هم با جوجو بد نیست شکر خدا. البته مشکلات مالی طبق معمول سرجاش باقیه.

جوجوی عزیزم همچنان سنگر رو حفظ کرده و حاظر نیست به جای آشی که داداش محترمش پزید و خودش زودی جیم زد آش دیگه ای بخوره.

منم آنچه شرط بلاغ بود رو باهاش گفتم. 100 بار نشوندمش نازش کردم گفتم ببین عزیزم همین الان که داداش محترمت داره صبح به صبح تیپ میزنه و میره و میاد سر ماه 350 میذاره توی جیبش و شما از کله سحر میری و شب خسته و مرده و خاکی برمیگردی،با 200 تومن، بعد که پس فردا عقب موندی و نرسیدی به جماعت من روزگارت رو سیاه مینمایم.

اما کو گوش شنوا.

همین دیگه.

دعا کنید من برم مشهد. دعا کنید ماشین هم بخرم.

هاااا نه همین دیگه چیزی نمیخوام.نیشخند

مواظب خودتون باشین قلب