Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خودمممممممم
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
 

میخوام یاد بگیرم خودم رو بیشتر دوست داشته باشم؟

چرا؟

چون من انگار به دیگران بیشتر از خودم اهمیت میدم. مثلاً اگر روز تعطیلم صبح توی خونه خواب باشم و کسی با زنگ تلفن بیدارم کنه، بدون اینکه احساسم رو از بیدار شدن بهش نشون بدم باهاش برخورد میکنم. شاید وقتی تلفن رو قطع کردم یه فحش نثارش کنم هاا (اونم چون وقتی بیدار بشم دیگه خوابم نمیبره) اما موقع حرف زدن باهاش اصلاً کاری نمیکنم که معذب بشه و اگر بپرسه خواب بودی؟ میگم نه تازه بیدار شده بودم.

یا اینکه چون من کارمندم همه عالم و آدم میدونن که صبح زود باید بیدار بشم اما هر کسی کاری باهام داشته باشه اجازه داره تا ساعت 12 شب بهم زنگ بزنه و یا بیاد خونمون.

همیشه دیگران رو بیشتر از خودم در نظر میگیرم.

حالا چرا کله سحری اونم در حالی که دیشب تا ساعت 30/10 شب اینجا بودم و داشتیم حسابها رو میبستیم و طبیعتاً باید الان مرده باشم، اومدم اینجا و دارم وعظ و خطابه میکنم به خاطر اینه که الان ساعت 8 صبح زنگ زدم خونه مامانم اینا که خود مامانم همیشه میگه ساعت 6 بیداره، اما مامانم با صدای گرفته جوابم رو داد و وقتی پرسیدم خواب بودی یجوری گفت نه که از صد تا فحش بدتر بود. تازه من مجبور بودم زنگ بزنم چون میخواستم ببینم چکی که برای ما داده پول توی حسابش هست یا باید پول بریزیم به حساب.

یا هر کسی دیگه. مامان جوجو، خاله ام ، حتی جوجو. اگر خونه باشه و خواب و من زنگ بزنم عصبی جوابم رو میده و وقتی میپرسم چی شده، میگه هیچییییی فدات شم (اینو غلیظ میگه نیشخند حساب کار بیاد دستم) خواب بودم خووب. تازه یه اه (با فتحه) خفیف هم میگه ناراحت

حالا اگر منه بدبخت خونه خواب باشم فکر میکنم وایییییی چقدر من زن بدی هستم که من خوابم و جوجو داره بیرون کار میکنه.

خدائیش منگول نیستم؟

هر روزی که فرداش تعطیله شبش به خودم میگم تلفن رو میکشم و موبایل رو خاموش میکنم. اما شبش باز میگم نکنه این بابا مامانا نگران بشن.

اومدم فقط همینو بگم.

از این به بعد وقتی خواب بودم هر کی زنگ زد یجوری میگم بله که جد و آبادش رو یاد کنه عصبانی


 
 
 
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩
 

واییییییی من خوابم میاد

من مغزم گرده ، اندازه یه نخود هم بیشتر نیست.

من چهارشنبه مرخصی گرفتم که کمی خستگی این شبهایی که کارهام رو برده بودم خونه بدر کنم اما مثل منگول ها همون شب دائی جوجو رو با عروسش و دخترش و عروس جدیدش دعوت کردم و رسماً به گ.. خوردن افتادم.

خیلی ضعیف شدم. اصلاً این تعداد مهمون برای من رقمی نبود.

نمیدونم شاید به خاطر بی خوابی بدی که شبها دارم ضعیف شدم.

هر کی بهم میگه ضعیف شدی میگم آررررره دارم میمیرم از لاغری.

اما به قول مامان جوجو هیچ ربطی به چاقی نداره چون من حتی وقتی خوابیدم سرم گیج میره.

باید برم دکتر تا یه فکری برای این بی خوابیم بکنه.

بله داشتم گزارش این ٣ روز رو میدادم.

صبح پنجشنبه هم که سوم شعبان بود و مامانم به رسم ٣٠ سال اخیر مولودی امام حسین (ع) داشت. صبح رفتم اونجا و تا آخر شب هم همونجا بودم البته وسطش یه سری اومدم خونمون و بقایای بساط مهمونی شب قبلش رو جمع کردم.

اون شب هم باز جوگیر شدم و دائی جونم رو که از شهرستان اومده بودن برای عقد اون یکی دائیم به همراه خواهرم اینا و مامانم ایناااااااا نیشخند دعوت کردم.

بعد ظهر هم مادر بزرگم رو بردیم رسوندیم خونشون و مثل قهرمان ها به منزل فرود آمدیم و امور مربوط به زونکن های سال 88 رو در دست گرفتیم و تا ساعت 30/11 شب ادامه داشت. بعدشم که ساعد 30/12 قصد کردیم کپه مرگمان را بگذاریم یه 2 ساعتی با خواب گرگم به هوا بازی کردیم.

الان دارم میمیرم از خستگی.

دیشب در همون کشاکش بگیر و بکش با خواب، یه مطلب غم انگیز به ذهنم رسیده بود که دوست داشتم توی وبلاگ بنویسم. اما الان یادم نمیاد.

شاید چون صبح که داشتم می اومدم جوجو سرش رو بلند کرد و برام ماچ فرستاد دلقک

هی چی بوده الان یادم نمیاد.

بعدشم قبل از همه اینا باید میگفتم

یعنی باید تبریک میگفتم اعیاد شعبانیه رو به همتون.

تولد امام حسین عزیزم، قمر بنی هاشم و امام زین العابدین (ع) رو به همه عاشقاشون تبریک میگم.

انشاله به حرمت این سه عزیز خدای مهربون اول زندگی اون دختر 18 ساله ای که دوست لیلی هستش و توی کما رفته رو نجات بده و بعدشم زندگی دوستم رو که داره از شوهرش طلاق میگیره.

توی مولودی مامانم از اولش گریه کردم. همش یاد دوستم بودم. زندائیم هم گیر داده بود تو چرا انقدر گریه میکنی.  دعا کن اما گریه نکن. من دست خودم نیست. توی این مجالس که میشینم از خجالت صاحب مجلس و گناه های خودم همش اشکم میاد.

یه دوستهایی هم هستن که دلم واقعاً براشون تنگ شده. مامان فاطمه (پرچین خیال) - فاطی خاکی - آیدا عروس خانوم بی وفا که انشاله هر جا هست خوشبخت باشه. حاج خانوم سارا. دلم براتوم تنگ شده.

نانازی عزیزم تولدت مبارک

انشاله سالهای سال دوستت باشم تا بتونم همچین روز قشنگیو بهت تبریک بگم.

انشاله بهترین سالهای زندگیت رو پیش رو داشته باشی بغل


 
 
5 ساللللللللل
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
 

سلام

خوبین؟

ممنونم از تبریک هاتون

حالا بیائین یه تبریک جدید بگین.

امروز پنجمین سالگرد عقدمونه. ۵ ساله که با همیم. شاید وقتایی که دعوا کردیم بیشتر از وقتایی بوده که آشتی بودیم. شاید جوجو خیلی سرم رو کلاه گذاشته (آهای جوجو خان مال مردم خوردن عاقبت نداره ) شاید هنوز بچه ای نداریم. شاید نه خونه ای و نه پس اندازی.. اما با همه اینا من خوشبختم.

خوشبختم چون همسرم رو دوست دارم. چون وقتی دست از لجبازیش برمیداره و با محبت نگام میکنه و نمیدونه چطوری احساسش رو بگه من بیشتر به انتخابم مطمئن میشم.

شاید همسرم از همسن و سالاش کمی عقب مونده اما این به دلیل بی عرضگیش نیست. به خاطر نداشتن موقعیته و بعدشم به خاطر اینه که خانواده اش (خانواده قبلیش نیشخند رو بیشتر از خانواده فعلیش (من قلب ماچ) دوست داره. اما عیب نداره جوجو جونم تو که از پینوکیو بدتر نیستی که ، تو هم بالاخره آدم میشی نیشخند 

من به جوجو معتقد بودم و هنوزم هستم. شاید به اندازه روز اول نه اما هنوز ازش نا امید نشدم. میدونم به خاطر مهربونی زیادش و صداقتش (البته نه با من نیشخند)از خیلی موقعیت ها دور میمونه اما بالاخره خدایی هم هست دیگه..

جوجوی عزیزم ، سالگرد عقدمون مبارک. شرمنده ام که بازم نمیتونم هیچ کادویی بهت بدم. چون اولاً هنوز کادوی روز زنم رو ندادی دوماً میدونی که هیچ پولی ندارم.

با همه اینا بدون که دوستت دارم فیفیری بی مغز من.


 
 
ماشین خریدممممممم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩
 

سلام دوست جونا

بالاخره ماشین خریدمممم هورا تشویق

روز سه شنبه توی روزنامه یه مورد خوب پیدا کردم. ولی بازدید ماشین ساعت ۶ عصر بود. چند تا مورد دیگه هم بود که ٢ ساعت مرخصی گرفتم و رفتیم با جوجو دیدیم. به درد نخورد. یکی هم بود که خیلی خوب بود یگانه سوز بود. عصرش رفتیم آخرین مورد رو ببینیم. توی راه به کلی ترافیک برخوردیم. ٢ جا رو جوجو اشتباهی رفت. با توجه به مدل و قیمت ماشین میدونستم خیلی نمی مونه. وقتی رسیدیم در خونه شخص مورد نظر رفته بود با یکی ماشین رو به کارشناس نشون بده. همش غر میزدم که بیا بریم و باز توی دلم میگفتم اگر قسمت باشه. ١ ساعتی معطل بودیم تا اومدن. خلاصه معلوم شد دیسک و صفحه ماشین ضعیفه و فروشنده هم حاظر نشد از ٧ میلیون کوتاه بیاد. خلاصه چون ماشین تمیز بود گفتم ببریم ماشین رو به کارشناس ما نشون بدیم اگر تائید کرد ما میخواهیم.

بنده خدا از پاسداران با ما اومد تا شهران. تا ساعت ١٠ شب هم معطل بودیم. کارشناسمون گفت موتور ماشین ایرادی نداره اما رنگش رو توی روز ببینیم. آخرش هم طفلی ها دوباره برگشتن خونشون. ماشین به اسم خانوم خونه بود و قرار شد فرداش شوهر خانومه ببرن دیسک . صفحه ماشین رو عوض کنن (سر همین مورد خودم رو کشتم ۵٠ تومن تخفیف گرفتم) و اگر موردی نداشت زنگ بزنن من و خانومه هم بریم و کار رو تموم کنیم. منم صبحش دیدم عمراً بهم مرخصی بدن خودم رو زدم به مریضی و شانسم همچین رفتم توی حس که ساعت ١٠ تب کردم و آبریزش بینی اومد و سر درد شدید. مدیر عزیزم هم گفت حالت بده برو نیشخند 

خانومه کارمند بانک پ ا ر س ی ا ن بود. منم با جوجو اینا توی همون بانک قرار گذاشتم و همونجا پول رو به حساب خانومه ریختم و بعدشم رفتیم محضر و اونا وکالت دادن و تموم شد. بعدش هم دعوتشون کردیم به نهار و بردیم رسوندیمشون در خونشون و ماشین خوشملمون رو تحویل گرفتیم.

پنجشنبه صبح هم با جوجو رفتیم شماره گذاری و بعدشم محضر و تموم.

یه پراید ١۴١ نوک مدادی خریدم.

خیلی دوستش دارم.

خیلی ضایع هست که انقدر ذوق دارم؟؟

دست خودم نیست دیگه. اولین ماشینمه.

خوب دیگه برم. مواظب خودتون باشین.

فاطمه جونم نگرانتم. انشاله که نی نی نازت به سلامتی و راحتی به دنیا اومده باشه عزیزم.

فاطی خاکی عزیزم دلم برات یه ذره شده. نمیخواهی یادی از دوستات بکنی؟


 
 
علی ای همای رحمت
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
 

گویند حریم کعبه در داشته است

از سیزده رجب خبر داشته است

از شدت اشتیاق دیدار علی

دیوار حرم شکاف برداشته است

تبریک میگم تولد حضرت علی (ع) ، رو به تمام کسایی که مثل من و بیشتر از من عاشق وجود نازنینش هستن.

کادوی روز مرد هم هیچی ندادم. چون اولاً هنوز کادوی روز زن رو نگرفته ام و دوماً فلوس نداشته ام نیشخند

نازد به خودش خدا که حیدر

دریای فضائلی مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد والله

صد بار اگر کعبه ترک بردارد


 
 
نو بهار رفت اما در آن کوش که خوشدل باشی !
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩
 

سلام

بهار هم تموم شد

امروز اول تیر و اولین روز تابستونه.

هیییییییی یادش به خیر مدرسه میرفتیم..

من این اولین روز تابستون رو خیلی دوست داشتم.

راستی منو همسر دیوونم آشتی کردیم.

میدونم که میدونستین.

اما جریانش جالب بود. اون هفته پنجشنبه من داشتم با خاله جانم صحبت میکردم. گفتم از دست جوجو عصبانی ام و میخوام وسایلش رو جمع کنم و بذارم پشت در خونه تا بره خونه مامانش. نیشخند

اونم کلی نصیحتم کرد که دختر جان نکن. مگه دیوونه شدی و از این حرفها. و نتیجش این شد که من بالاخره به چراغ سبزهای جوجو جواب مثبت دادم و آشتی شدیم.

فرداش جمعه بود و مامانم اینا که از عروسی شهرستان برمیگشتن مهمونم بودن. ساعت 4 که رفتن، نشسته بودیم و در رکاب جوجو قسمت های پایانی لاست رو از نظر میگذروندیم که خاله جانم زنگ زد و با صدایی بس گرفته بهم گفت که زود برم خونه مامان اینا.

با جوجو زود رفتیم خونه مامان اینا و دیدم ای دل غافل خاله جان نشسته و داره گریه میکنه که با همسرش دعواش شده و مادر شوهر فولاد زرهش هم بچه یکساله اش رو گرفته. اون شب رو تا آخر شب پیش خاله موندم.

فرداش هم مامانم سعی کرد با شوهر خالم حرف بزنه که بازم مادر فولاد زره دخالت کرده بود. خاله از دوری بچه بیتابی میکرد و ما هم ناراحت بودیم. تا یکشنبه شب که خالم گفت دارم میرم وکیل ببینم. نمیخوام از شوهرم جدا بشم اما میخوام بچه رو بگیرم. منم همون شب به جوجو گفتم که چی شده. تا دیروز که زود از شرکت پیچوندم و جوجو اومد دنبالم که بریم خونه. گفت برای مغازه کرج مشتری اومده. بیا تورو ببرم پیش خاله ات و خودم برم با مشتری حرف بزنم. منم زود زنگ زدم به خالم که زود بره خونه مامان بزرگم. بعدش که جوجو رفت بیرون دیدم موبایلش زنگ زد. شوهر خاله ام بود.

زود گوشی رو برداشتم و بردم بیرون دادم به جوجو و بهش گفتم به روی خودت نیاری که میدونی. نگو جوجو خان زنگ زده به شوهر خالم و داره ریش سفید بازی در میاره خوشمزه

در نهایت فهمیدم که شب قرار گذاشته خالم و شوهرش رو ببره بیرون با هم صحبت کنن.

شب هم رفتیم خونه مامان بزرگم و خاله هم اومد رسید و گفت پشیمون شدم نمیرم این مرتیکه رو ببینم. اگرم برم فقط میخوام برم تف کنم توی صورتش. گفتم باشه برو تف کن و بیا.نیشخند بعدشم بیا دنبال وکیل بازیت. داشت نق نق میکرد که جوجو تقریباً کشون کشون بردش.

تا ساعت 10 رفتن خونشون حرف زدن.

نتیجش این شد که قرار شد خالم بیاد خونه مامان و شوهرش هم بره بچه رو از ننه فولاد زره بگیره و بده بهش تا بعد به قول خالم بشینن و حرف بزنن. جوجو هم تا ساعت 1 دنبالشون بود که ببینه بالاخره چی میشه و چون شوهر خالم دیر کرده بود دیگه اومد خونه.

الان که از مامانم نتیجه رو پرسیدم گفت دیشب رفتن خونشون.

خدا رو شکر.

فکر کنم جوجو کار خالم رو تلافی کرد. راست میگن که:

تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز

این پنجشنبه هم سالگرد مامان بزرگ جوجو بود. مامانش که از 2 روز جلو تر رفته بود خونه برادرش. قرارمون هم این بود که جمعه سبح زود هم با هم بریم بهشت زهرا .

اما جمعه صبح داداش جوجو خودش با پسر خالش دوتایی رفته بودن و به ما هم هیچ خبری ندادن.

تازه بعدش هم مامان جوجو اومد و طلبکار شد. 20 دقیقه ای که داشتم حالش رو میپرسیدم 1 کلمه نگفت توی این 2 سال منو و جوجو تنها نوه و عروس مادر بزرگش بودیم که توی تمام مراسم ها شرکت کردیم، بلکه با حرص و نفرت گفت مهم نیست هر کی دوست نداره نیاد. منم دیگه دیدم داره خیلی بد میگه و الانه که قاطی کنم زود خداحافظی کردم و تماس رو قطع کردم. و تا 2 روز نه رفت خونشون و نه زنگ زدم. بعدش هم خودش آشتی کرد.

گرفتاریم به خداااااااا نه غلاااااااااااااام!