Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
25/5/85
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩
 

25/5/85 سالگرد همخونه شدن منو جوجوه.

دوست ندارم یادم بیاد در 4 سال قبل این موقع چه حس های بدی داشتم.

دوست ندارم بازم یاد تلخی شب حنابندون و گند زدن به تمام اوقاتم بشم.

اما بعد از 4 سال احساس میکنم خیلی با جوجو همرنگ و هم بو شدم.(جریانشو میدونین  سبز)

البته هنوز هم خیلی تضاد اخلاقی داریم.

اما با هم کنار می آئیم.

جوجوی عزیزم 4 سال گذشت. نمیدونم چند سال دیگه با تو زیر یک سقف زندگی میکنم.

اما میدونم که اگر همینطور دلهامون رو پاک نگه داریم و تو زحمت بکشی و کمی با من یکرنگ تر بشی و منم کمی اخلاق تندم رو ملایمتر کنم، هیچ وقت خوشبختی قشنگ و ساده مون از بین نمیره.

دوستت دارم. از 5 سال قبل تا هر روزی که تو هم منو دوست داشته باشی.

آرزوی من توی این روز اینه که اول خوشبختیمون ابدی باشه و بعدشم اینکه یکمی تو بزرگتر بشی. یعنی زودتر بزرگ بشی.

با عشق

نیلوفر

 

بعداً نوشت دردناک: معده ام خیلی درد میکنه. یه چیزی تو مایه های عصب کشی بدون بی حسی. قشنگ احساس میکنم هر 5 ثانیه یکبار یکی دستش رو میکنه توی معده ام و ناخن هاش رو توی هست و نسیت معده ام فرو میکنه و با تمام توان میکشش بالا. دارم میمیرم.

همکارم کلید کرده روزه ات رو بخور اما من میدونم این درد عصبیه و هیچ خوراکیی هم نمیتونه خوبش کنه.

ماماننننننننننننن مردم گریه


 
 
ختم قرآن - رئیس با آی کیو جلبک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
 

 

یه دوستی داشتیم پارسال به اسم آیدا یا همون شهرزاد خانوم که عروس شد و بیخیال همه شد و رفت. یادش به خیر و انشاله هر جایی که هست خوشبخت باشه.

امسال میخوام رسم قشنگیو که پارسال بنا کرد اگر بشه در کلیه شبهای ماه مبارک رمضان اگرم نشه در شبهای قدر ادامه بدم.

ختم قرآن. زحمت بکشین و جزء های انتخابیتون رو برام بنویسین تا برنامه اش رو بذارم.

بعدشم من بدون در نظر گرفتن اینکه کی روزه میگیره یا نمیگیره، قرآن میخونه یا نمیخونه، اصلاً خدا رو قبول داره یا نداره برای همه دعوت رو میذارم.

 اینم یه میان برنامه برای دوست جونا:

من: بفرمائید؟

رئیس (زن رئیس سابق ، رئیس کنونی): سلام خسته نباشید

من: مرسی شما هم همچنین، جانم؟

رئیس: امروز ساعت 11 با مدیر شرکت حسابرسی قرار دارم. من یه نکته هایی رو یادداشت کردم که بگم شما اگر چیزی به ذهنت رسید که من یادداشت نکرده بودم لطفاً به من اطلاع بده.

من بیرونی: چشم

من درونی: من از کجا باید بدونم که چی یادداشت کردی؟؟

دوباره من بیرونی: چه چیزهایی رو قراره صحبت کنین؟

رئیس: یه مواردیو یادداشت کردم. اگر چیز جدیدی بود به من خبر بده.

من بیرونی با اطمینان به اینکه به نتیجه ای نمی رسم: چشم.

تققققققق (صدای کوبیدن تلفن توسط من)

 

برنامه ختم قرآن:

جزء اول: تینای عزیزم

جزء دوم: ستایش مهربون

جزء سوم:مونا دوست جون من

جزء چهارم:مانیای عزیز

جزء پنجم: نازی عزیز

جزء ششم:ستایش عزیزم

جزء هفتم: خانومی جونم

جزء هشتم:سعیده و ندا

جزء نهم:غزل جونم

جزء دهم:شیمای عزیزم

جزء یازدهم: جودی ابوت

جزء دوازدهم: *******

جزء سیزدهم: عزیزه

جزء چهاردهم:نیلوفر جونم و آبجی فاطمه

جزء پانزدهم: آبجی فاطمه

جزء شانزدهم: هاجر عزیز

جزء هفدهم:مامان جوجو

جزء هجدهم:*********

جزء نوزدهم:**********

جزء بیستم: تنها جان

جزء بیست و یکم:فرام عزیزم

جزء بیست و دوم:مامان جون فرام

جزء بیست و سوم: افروز عزیز

جزء بیست و چهارم:بانو جونم

جزء بیست و پنجم:فندق عزیزم

جزء بیست و ششم:نیلوفر (خودم)

جزء بیست و هفتم: مهسای عزیزم

جزء بیست و هشتم: شیده عزیزم

جزء بست و نهم: ماریای عزیزم

جزء سی ام: مریم کوچولو

توضیح: شروع از پنجشنبه ٢١ مرداد ماه تا پایان ماه مبارک رمضان.

جزء هایی که خالی موندن تا هر زمانی که تکمیل بشه اسم بنویسید. تا ببینیم از چه روزی قرآن کامل ختم میشه.

 


 
 
نیلوفر سه روز بیمار بود
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام

برگشتم!

شاید دیروز مردم و زنده شدم . اما مهم نیست.

مهم اینه که الان اینجام.

سه روز پیش دائی مامان و بابای جوجو فوت شد. (مامان و باباش دختر خاله پسر خاله ان)

مامان جوجو که اون هفته چهارشنبه با داداشش اینا بیخیال زندگی و شوهر و بچه رهسپار دیار کودکیش شده بود. دائیشونم که فوت شد بیخیال نشدن و دیروز برای مراسم سومش برگشتن. جوجوی نازم هم به جای اینکه بمونه کنار من و آبی چیزی توی حلق من بریزه منو توی خونه تهنا گذاشت و تا شب رفت پی فامیل بازیش.

منم که تا شب که برگرده چیزی نخورده بودم وقتی اومد باهاش قهر کردم.

بعدش دیگه مامانش اومد سوغاتیهامون رو آورد و یکمی منو لوس کرد و رفت. (خدائی خیلی مهربونه)

بعدشم با جوجو خان رفتیم خونه مامانم اینننننننا و من مثل قحطی زده ها پریدم روی قابلمه و غذای دم نکشیده رو خوردم.

بعدم اومدیم خونه و با جوجو خان دعوای مفصلی نمودیم. (بر سر مسائل مالی و نحوه برنامه ریزی ایشون ) بعدش به سرعت آشتی نمودیم و بنده که مدهوش از مسکن های فراوان بودم به خواب رفتم و تا امروز ساعت ۴۵/۶ دقیقه صبح که با دینگ دینگ ساعت پریدم چیزی نفهمیدم.

همین دیگه.

تازشم قرار بود بعد از ماه رمضون بریم اردبیل. ما و مامانم اینا و خواهرم اینا. بعدش مامان از جوجو پرسید که ما میریم. ایشون هم گفتن بله مامانش اینا هم میان.

بعد اهالی اعتراض کردن که جمع خانوادگیه و با تمام روابط حسنه ای که با خانواده جوجو دارن ترجیح میدن تنها باشن. (البته گفتن اگر مامان جوجو به تنهایی باشه مشکلی نیست) مامانم هم اینو به جوجو اعلام کرد ایشون هم اعلام کردن که ما نمی آئیم و با مامانش اینا میزیم صومعه سرا...

من پیش مامانم چیزی نگفتم اما مونده بودم که این بشر فکر کرده کار درستیه که وقتی مامانش اینا دعوت نشدن خودش دعوتشون کنه و وقتی هم که رد بشن بقیه رو مقصر بدونه. و تازه فکر کنه من وقتی مسافرتی که با مامانم اینا قرارش رو داشتم بهم بزنه پا میشم مثل بز پشت سر ایشون راه می افتم و میرم به صومعه سرا ویلای رئیس داداشش؟ (انقده بدم میاد برم خونه کسی که غریبه هست که حد نداره فکر هم نکنم اگر خدائی نکرده خدا در آینده بهم ویلایی ، خونه ییلاقی چیزی داد خوشم بیاد شخص غریبه ای بره)

خلاصه مسافرت اردبیل و صومعه سرا هم به لطف برنامه ریزی و مدیریت همسر محترم به هم خورد.

همین دیگه.

.

.

الان جوجوی نازم اس ام اس داده حالم رو پرسیده. بهم تی تاب دادن انگاری..

همین دیگه.

امشب هم تولد پسر خواهرمه..

حوصله ندارم برم و با دود سیگار شوهر خواهرم خفه بشم.بهشون گفتم با جوجو قهرم و نمیام.

خواهرم از صبح هی داره زنگ میزنه که میخواهی خودم به جوجو زنگ بزنم؟

نمیدونم برم یا که نرم؟

 


 
 
قرو قاطی
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
 

از پله ها یکی یکی پائین میام و به لابی ساختمون میرسم. سنگهای گرانیت مشکی. با حاشیه ورساچه و یه گردالی شبیه به خورشید از چند رنگ مختلف وسطش. یه در چوبی خیلی خوشگل هم روبه رومه.  از روز اول از این لابی خوشم اومد.

١ سال و ٣ ماه گذشته.. از روزی که برگشتم به این شرکت. شاید هنوزم همه چیز بر وفق مراد نیست اما شکر خدای مهربون بد هم نیست.

نمیدونم سال دیگه این موقع هنوزم اینجا هستم یا اینکه منتظر نی نی ام..

نمیدونم سال دیگه توی این مملکت چه خبره.

نمیدونم مذاکرات بعد از ماه رمضون نیشخند با آمریکا نتیجش چی میشه.

نمیدونم امروز نتیجه دادگاه جوجو اینا و شهرداری بی پدر و مادر چی میشه.

نمیدونم الان فاطی خاکی - سارا - مامان فاطمه - آیدا - نگین در چه حالین... دلم براشون تنگ شده.

نمیدونم بالاخره اینایی که ازشون پول میخوام کی میخوان پولهای بدبخت منو بدن و منو از فلاکت دربیارن.

نمیدونم سرنوشت خواهر و برادرام چی میشه..نگرانشونم مخصوصاً خواهرم..

نمیدونم بالاخره اون ملک آقاجون که با برادرزاده های عوضیش شریکه به فروش میرسه و آقاجون برای همیشه از دست اونا راحت میشه یا نه.

نمیدونم حسین بالاخره چطوری میخواد پول عروسیش رو جور کنه.

نمیدونم بالاخره جوجو کی میخواد پول این خونه ١٠٠ ساله رو بریزه به حساب. من میدونم آخرش این یدونه مو رو هم نمیتونیم از خرس بکنیم.

نمیدونم مشکلات مالی تا کی ادامه داره؟ نمیدونم...

اما خدایا تو که عالم به جواب همه این سوال ها هستی لطفاً عاقبت همه رو ختم به خیر کن.

اول ظهور منجی رو برسون.

بعداً به پدر و مادر عمر و سلامتی بده و بقیه عزیزانم و دوستانم

بعدش هم بقیه مشکلات رو در سایه لطف و کرم خودت ختم به خیر کن.

توی مهمونی ٢ هفته پیش ژله رنگین کمان درست کردم. پریشب هم پیتزا درست کردم. اما قسمت نمیشه مثل بقیه خانوم ها هی بیام هنرنمائی هام رو به معرض نمایش بذارم.

به خدا قول شرف میدم باید به همین زودی حتی اگه شده برم یه دوربین ارزون بخرم. حتی شده ١۵٠ تومنی. از بی دوربینی خسته شدم.

اما در ارجحیت: - پول عمل شنبه (بالاخره رفتم پیش دکتر و معلوم شد یه عمل ساده کوچولو باید برای نی نی دار شدن انجام بدم)

٢- پول لیزر صورتم که بالاخره خاله ام قانعم کرد که قبل از نی نی دار شدن برم و انجامش بدم

٣- عینک دودی باید بخرم. هرچی عینک میخرم باهاشون سرم گیج میره و به زمین که نگاه میکنم انگار زمین ازم دور میشه. البته با مشکل پریزم چشم من فکر کنم باید عینکم سفارشی باشه. اما اون هفته عینک خاله ام رو که زدم خوب بود. هم رنگش اذیتم نکرد و هم سرم گیج نرفت. ١٠٠ تومن هم توی حلق عینکه گیر کرده. پنجشنبه بعد از لیزر باید بریم فلسطین و عینک رو هم خریده کنیم.

خدایا به من برکت بده تا از پس مخارج زندگی توی این کشور بر بیام.

چه پست بی سر و تهی شد. از لابی شرکت شروع شد و با مخارج من تموم شد.

اگه ادامه بدم میرسم به دستور پخت اشکنه.

خداحافظ نیشخند

 


 
 
بازی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوست جوناا

 

من تاحالا توی هیچ بازیی شرکت نکردم و البته دعوت خاص هم نشدم.

اما یه بازی دیدم که خوشم اومد انجامش بدم.

 

بزرگترین ترس زندگی من:

 بزرگترین ترسی که از بچگیم بوده و هنوزم هست از دست دادن عزیزامه. خانواده ام.

 

اگر غول چراغ جادو توانایی بر آورده کردن یک آرزوی 5 تا 10 حرفی من روداشت:

 ظهور منجی (راستش خیلی فکر کردم دیدم پول شاید خوب باشه اما قطعاً بهترین نیست. سلامتی هم که نسبیه و نمیتونه ابدی باشه و با مرگ تموم میشه اما در پس ظهور منجی حداقل عدالتی که همیشه آرزوش رو داشتم میبینم)

 

کارتون مورد علاقه من در کودکی:

 اول همه فوتبالیست ها- بعدش بابا لنگ دراز و زنان کوچک - خانواده دکتر ارنست - پلنگ صورتی که هنوزم هستش و پیر نشده - واتو واتو - زیزیگولو - هاکلبریفین - افسانه توشیشان - آهان ایکیوسان هم هست

 

در پختن چه غذایی تبحر ندارم:

 فسنجون (پختم و عالی هم شده اما کلاً در موردش بدون اعتماد به نفسم )

 

اولین واکنشم در عصبانیت:

صورتم سرخ میشه - داد میزنم و سرم درد میگیره.

 

من چه رنگی ام:

 آبیو دیدی قرمزش

(از این نظر که هم میتونم خیلی آروم باشم و هم خیلی آتیشی)

 

اگر قرار باشه از ایران برم کدوم کشور رو انتخاب می کنم:

 فکر کنم کانادا چون من تحقیقی در موردکشورها ندارم و وقتی کانادا انقدر درخواست داره حتماً بهترینه (البته فکر نکنم بتونم برم )

 

بهترین اس ام اس در گوشیم:

 همه اس ام اس های عشقولانه جوجو بهترین بوده..

 

اگر قرار باشه سه نفر رو امشب به مهمونی دعوت کنم:

واله هرجوری از سر و تهش زدم دیدم حداقل ٣٠ نفری میشن نیشخند

 

یه بیت شعر که خیلی دوست دارم: آنان که علی را خدا پندارند    کفرش به کنار عجب خدائی دارند.

اینم اگر بشه شعر حساب کرد: سپاس خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

 

خودم رو شبیه چه میوه ای میبینم: آناناس

(چون مطمئنم که درونم از بیرونم بهتره)

 

سه خصوصیت بدم: 

 اول اینکه زود عصبانی میشم و بدتر از اون فحش میدم (خیلی از این خصوصیتم بدم میاد) – بعدش اینکه عموماً نمیتونم اون چیزیو که منظورمه به دیگران بفهمونم و غالباً دیگران اشتباه برداشت میکنن (البته این مشکل همه آذری هاست(متولدین آذر)) و در آخرم اینکه نمیتونم در مقابل پدر و مادرم خوددار باشم و گذشت داشته باشم و ادب و احترامشون رو حفظ کنم و یکی دیگه هم هست که چهارمی میشه اینه که وقتی مشکلات دیگران رو میبینم پاک خودم رو فراموش میکنم و اگر جلوم رو نگیرن خودم رو به باد فنا میدم و بعدش خودم در مشکلاتم میمونم.

خوب حالا دوست دارم شما هم این سوالها رو در مورد من جواب بدین. البته هر کدومش رو که میتونین . چون بعضی هاش شخصیه. اما دوست دارم سوال آخر رو حتماً جواب بدین.


 
 
ای خدا ای فلک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩
 

سلام دوست جونا

عید همتون مبارک

زیارت من هم قبول

آره بابا زیارت بودم. پنجشنبه طی یه اقدام انتحاری با خواهرم اینا رفتیم مشهد پابوس اما رضای عزیزم. (ورونیکا همش یادت بودم)

منم که خسته از کار 2 هفته ای حسابرسی بدون توجه به اتمام کلیه انرژی های پیدا و پنهان بدنم پا به این سفر گذاشتم و وقتی روز یکشنبه ساعت 12 شب رسیدم خونه اگه خونمون بیشتر از 1 طبقه داشت حتماً خودکشی میکردم (اونم با پرش از ارتفاع)

صبح دوشنبه هم اومدم سر کار و عصر جنازه خودم رو کشوندم تا خونه.

بعدشم که روز نیمه شعبان قرار بود شبش زن دائی جدید روخونه مادر بزرگ دعوت کنن.

مامانم گفت صبح سه شنبه میخواد بره کمک مادر بزرگم. منم مثل بز پریدم گفتم منم میام.

با خودم فکر کردم میرم خاله ام هم اونجاست خوش میگذره. نشون به اون نشون که به اسم با سلیقه بودن کل کارها افتاد روی سر منه بدبخت. که منه ببعی هم بدون هیچ حرفی کارم رو انجام دادم. تا موقع شام که خسته از در وکردن سلیقه های زیاد از خودم کنار مامانم نشستم و دیدم ای داد کف پاهام چه ورمی کرده.

گفتم آییییی.. مامانم گفت چیه؟ گفتم پاهام ذوق ذوق میکنه. دیدم با یه تعجب که انگار من تا اون موقع توی خونمون خوابیدم و موقع شام اومدم گفت برای چی؟ ابرو

گفتم برای کارها. خسته شدم.

آقا همین غلط زیادی از دهان مبارک من دراومد و من دیدم که بعد از شام مامانم که به علت کمر درد نمیتونه صاف بمونه رفته مونده سر ظرفشویی و داره ظرف میشوره. هی گفتم مادر من بیا کنار برای چی موندی اونحا.. دیدم مامان با یه قیافه مخصوص خودش که مثلاً میخواد آدم رو تنبیه کنه بدون اینکه نگاهم کنه گفت نه. شمااا برو.

چند بار بهش گفتم دیدم نمیاد کنار. گفتم باشه اگه خیلی دوست داری بشور.

و موندم کنار نگاهش کردم. بعد دیدم زندائیم اومد بهش گفت برو کنار من بشورم اونم زودی اسکاچ رو گذاشت و اومد کنار. گفتم الان برای چی رفتی کنار؟؟

با یه لحن بد گفت تو خیلییییی خسته ای تازه فردا هم میخوایی بری سر کار..

انقدر حالم بد شد که نگووو. منم گفتم اوکی حالا که به من احتیاجی ندارین من میرم. و سریعاً با جوجو خداحافظی کردیم و اومدیم خونه..

انقدر دلم سوخت که نگو. مامان بزرگم و دائیم 100 بار تشکر کردن. اما همین که مامانم کل کارم رو بی ارزش کرد خیلی حالم بد شد.

خالا نانازی جونم فرق من با تو اینه که تو رو به زرو مجبور کردن. من خودم رفتم و مثل ... پشیمونم.

دیشب که نخوابیدم... مردم. امروز صبح هم که بیدار شدم کمرم گرفته و نمیتونم درست بشینم.

همین. خسته شدممممممم دوست جونا.. دارم از خستگی جسمانی میمیرم.

حادی اوضاعم رو از اینجا بفهمین که دیشب خواب دیدم معاون بانکی که باهاش کار میکنیم داره برامون شعبده بازی میکنه  تازه آموزش هم میداد خوشمزهقهقهه

به من چه خوببببببببب.

اصلاً من میرم خودکشی کنمممم گریه

راستی دعواهای ما رو با شهرداری یادتونه؟؟

عیب نداره که یادتون نیست خودمونم یادمون رفته از بس توی حکومت عدل علی زود به کار آدم رسیدگی میشه.

امروز وقتی جوجو رفته توی دادگاهش که دلایلش حکم پزشک قانونی و شهادت 3 نفر بوده دلیل برائت فرد مورد شکایت رو بپرسه قاضی افاضات کرده که هم میتونی شاهد ها رو بخری و هم پزشک قانونی رو.تعجب

من موندم شاهد ها به درک چرا ر...ده به سیستم خودشون. یکی پزشک قانونی رو برای من معنی کنه .

ای خدا ما رو از دست این حکومت عدل علی نجات بده.

خدا لعنتت کنه علی بابا که نشستی و چهل دزد بغداد ما رو غارت میکنن.


 
 
مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

کوچه های شهر ما ویران نمی ماند عزیز

کار و بار عشق بی سامان نمی ماند عزیز

یک نفر فردا زمین را نور بران میکند

مهدی ما تا ابد پنهان نمی ماند عزیز

 

سرورم، تو که بعد از خدا امید همه ما هستی، تولدت مبارک.

ای عزیز زهرا(س) ، شفاعت کن از ما در روزی که مادر از فرزندش گریزونه.

دستمون رو بگیر در شبی که از دنیا جدا میشیم.

کنارمون باش در سختی ها و فریب های دنیا.

و زودتر روی ماهت رو بهمون نشون بده که از زشتی های دنیا ، دلمون به درد اومده.

ای منجی سخت آرزومند اومدنت هستیم. شاید هیچیمون به منتظرا نخوره، اما برای شخص من همین که فرزند علی (ع) هستی کافیه تا فقط آرزوی دیدن روی ماهت رو داشته باشم.

پس خدا رو قسم میدم به وجود نازنین خودت که زوتر ما رو از انتظار در بیاره.

خیلی بده که صاحب داشته باشی، رهبر داشته باشی، اما تحت نظر کسی دیگه باشی. اونم جایگزین هایی که هیچ شباهتی حتی در سایز اپسیلون به صاحب اصلی ندارن. نذار که ما با این دید به دنیا اینجا رو ترک کنیم.

نذار فکر کنیم دنیا اینطوریه که هر کی پول داشت و پارتی آدمه ولاغیر.

تازه توی جایی که ما هستیم اوضاع از این هم بدتره.

در هر حال، عزیز آسمون ها و زمین بدونکه عزیز ما هم هستی. بگذر که با کارهامون دلت رو به درد میاریم. بگذر که آرزوی دیدنت رو داریم و همش با کارهامون اومدنت رو به تاخیر میندازیم.

العجل العجل یا مولا یا صاحب الزمان