Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دوربینم
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

بالاخره دوربین خریدم

اینم دوربین من

 قلب

از دوستهای وارد به امور عکاسی میخوام نظرشون رو برام بذارن. البته بقیه همه میتونن نظر بدن. توضیحاتش هم اینجا

 

یعنی رسماً بدبخت شدم رفت نگران تا 3 ماه آینده آب هم نباید بخورم. شانس آوردم ماشین دارم وگرنه باید همه جا هم پیاده میرفتم.

راستی اینم خیلی جالبه ببینین . از وبلاگ امیر خانِ همیشه با لرها لج منتظر

این هم نمایی از عظمت خلقت بازم از وبلاگ امیر خان (خواستم داشته باشمش )

بعداً نوشت: لینک دوربین ها رو رنگی کردم روش کلیک کنین لطفاً

بابا یعنی هیشکی به عکاسی وارد نیست که هیچ نظری نذاشتین ؟؟ گریه


 
 
مبارک باشد این عید و همه عید
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

امروز که سر بر حرمت می آیم
انگار تمام عشق کامل شده است
ای ضامن آهو! به غریبی سوگند
دل کندن ازاین ضریح مشکل شده است

سلام دوست جونا

عید همتون مبارک.

سفر خوب بود. خوبه خوب.

البته بر خلاف اونچه همتون تصور کردین من متاسفانه نتونستم روز میلاد امام عزیزم زائر حرمش باشم. مجبور شدیم یه روز قبلش برگردیم. اما حال و هوای حرم چیزی کم نداشت از اون روز. همه خدام حرم در تدارک جشن تولد اربابشون بودن.

خدا رو شکر میکنم که تونستم برم. امام رضای عزیزم مثل همیشه دلم رو آروم کرد. برای همتون دعا کردم. تینای گلم چرا فکر کردی ممکنه تورو یادم بره؟

ستایش مهربونم از خدا خواستم دلت رو آروم کنه. ورونیکا جونم خواستم امام رضا خواسته ات رو برآورده کرده باشه و از اونجا اومده باشی. نانازی گلم برای خوشبختیت دعا کردم و مطمئنم برآورده میشه. بهار تو هم همینطور. برای همه همتون. براتون زیارت نامه خوندم. از امام رضا خواستم حاجت های قلبی همتون رو برآورده به خیر کنه.

از حرم یه عالمه عکس انداختم. به محض اینکه تونستم براتون میذارم. حرم خیلی خیلی قشنگ شده بود.

این دفعه اصلاً برای گشتن توی مشهد نرفتیم. فقط یه ٢ ساعت رفتیم خواهرم مانتو خرید. کلاً همیشه توی مشهد مانتوهای خوبی میخره. با قیمت های عالی. من و مامانم هم یکی یک دونه خریدیم. (یه دونه از این نظر که خواهرم ۴ تا خرید نیشخند بچه از قحطی اومده بود. )

موقع رفتن اوتولم خراب شد. توی بجنورد موندیم و درستش کردیم. موقع برگشتن هم لاستیکمون ترکید نیشخند خلاصه الان که منو میبینین باید خیلی خوشحال باشین که زنده ام. (البته اینا کار من نبود)

آهان روزی که میخواستیم حرکت کنیم بنده اولین تصادف رو با اوتولم نمودم ناراحت انقده احمقانه بود که خجالت میکشم بگم. اما خوب دیگه شما که همه چیو میدونین اینم روش. داشتم میرفتم دنبال مامانم اینا که دیدم یه موتوری مثل حیون های اهلی مونده وسط خیابون. گفتم خوب لابد دیده من دارم میام حرکت میکنه. اما اونم دقیقاً بسان ببعی از جاش تکون نخورد و زل زد به من. منم مغزم نکشید کمی مسیرم رو تغییر بدم ازش رد شم نیشخند برای همین در شرایطی که چشم تو چشم بودیم تررررقققق کوبیدم بهش. البته به  2 متریش که رسیدم و باورش شد میزنم بهش پایی که طرف من بود رو از روی موتور کشید و فقط موتورش افتاد. پلاک منم رفت تو.  چیزی نشد اما من تا شب تپش قلب داشتم. جنبه ندارم دیگه.

خلاصه بدشم با افتخار برای همه تعریف کردم که من تصادف نمودم. جوجوی عزیزم هم تشویقم کرد که آفرین که تغییر مسیر ندادی. چون اینطوری موتوری مقصر بوده و اونطوری اگر کسی به تو میزد تو مقصر بودی. روش نشد بگه عزیزم مغزت نکشید زود خیابونو ببینی اگر کسی نبود زود یه تغییر مسیر بدی.

همین دیگه.

مواظب خودتون باشین.


 
 
دارم میرم مشهد
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

سلام

امروز ظهر دارم میرم مشهد.یعنی شب میرم آمل خونه دائیم. فردا انشاله میریم مشهد.یاد همتون هستم. قلب


 
 
اگه من مُردم؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

سلام

امروز صبح که داشتم می اومدم شرکت توی ترافیک خفه کننده همت پشت سر یه ماشین قرار گرفتم که عکس یه بچه رو که تازه مرحوم شده بود زده بود پشت شیشه ماشین.

توی اعلامیه اسم یه زن هم بود.

شاید مادرش بود.

توی فکر بودم که شاید توی تصادف مردن آیا؟؟

بعدش یاد پارسال افتادم که عموم فوت شد.

فکر کنین امروز ساعت 4 ظهر فوت شد.

کسی که سرحال و بدون مشکل بود و حتی به ذهن کسی هم خطور نمیکرد که بمیره یکدفعه افتاد و مُرد.

فردا صبح زود که ما رفتیم بهشت زهرا عکس و اعلامیه و حلوا و خرما و کلیه بساطی که معرف همتون هست.

من همش فکر میکردم که اینها رو کی آماده کردن.

امروز یاد پارسال افتادم.

انگار همه کِس و کار آدم انقدر آمادگی دارن که تا آدم افتاد و مُرد یه عکس مناسب ازش پیدا کنن و زود اعلامیه چاپ کنن.

من هیچ عکسی که مناسب اعلامیه باشه ندارم.افسوس البته عکس زن ها رو در اعلامیه نمیزنن اما توی مسجد توی قسمت خانوم ها که عکسم رو باید بذارن.

امروز همش فکر میکنم که برم یه عکس مناسب بندازم که اگه نا غافل افتادم و مُردم اطافیانم فحشم ندن که الهی گور به گور بشی که یه عکس جدید و اسلامی نداری.

 

سمانه عزیزم بذار از افسردگی مرگم بیام بیرون بازیت رو انجام میدم.

بعداً نوشت:

با کمک مریسام یه عکس خوب پیدا کردم.

البته جدید نیست برای ۶ سال پیشه اما از اونجایی که من فقط عرضم زیاد شده و صورتم تغییری نکرده و این عکس هم از صورته (برای پاسپورته) پس زیاد ملت متوجه قدیمی بودنش نمیشن.

حالا اگه گفتین عکسم کجاست؟؟ توی کیف مادر شوهرم.

باور نمیکنین؟ به جون خودم. ۴ تا عکس توی کیف مادر شوهرمه. یکیش عکس ۶*۴ منه. یکیش عکس عروسیمونه. ٢ تاش هم عکس بابا و داداش جوجوه.

مادر شوهرم عشق منه. چون حتی جوجو هم عکس منو توی کیفش نداره.


 
 
خدایا
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
 

دلم شور میزنه

از ظهر نمیتونم با جوجو تماس بگیرم.

هیشکی هم ازش خبر نداره.

موبایلش مدام بوق اشغال میزنه.

خدایا دلم شور میزنه گریه

 

فردا نوشت: میخوام اعتراف کنم!!

اعتراف میکنم که همیشه میدونستم جوجو رو خیلی دوست دارم. اما همیشه فکر میکردم هیچ وقت عاشقش نبودم. همیشه فکر میکردم یکبار بیشتر عشق و تجربه نکردم.

الان اعتراف میکنم که خیلی خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم همسرم رو دوست دارم و عاشقشم.

خیلی بیشتر از بار اول عاشق هستم.

الان میفهمم که نفسم به نفسش بسته هست.

الان میفهمم کسی که نصف بیشتر اوقات شبانه روز رو دارم باهاش کلنجار میرم همه زندگیمه.

دیروز که ۶ ساعت همه ازش بی خبر بودن فهمیدم اگر ازش بیخبر باشم میمیرم.

وقتی ساعت ۶ عصر نتونستم باهاش تماس بگیرم همونطوری که داشتم کار میکردم اشکهام می اومد.

خیلی خودم رو کشتم تا همکارام متوحه نشن.

از بس بهم استرس وارد شده بود باز با تمام خستگی که حاصل ۵/١١ ساعت کار توی شرکت به اضافه ٣ ساعت زمان رفت آمد میشد ، شب تا صبح بی خواب شده بودم. ١٠٠ بار بیدار شدم و چک کردم که جوجو کنارم خوابیده.

به قول ایگناسیو حتی وقتی توی خواب خُر خُر میکرد دوست داشتنی بود. انقدر دوستش داشتم که برای اولین بار حتی سرش رو تکون ندادم تا نفسش درست بشه. دلم نیومد حتی برای ثانیه ای بیدارش کنم.

جریان هم هیچی نبود. گوشیش خورده بود زمین و بدون اینکه خودش متوجه بشه به کل از دسترس خارج شده بود.

خودش که میگه مشکل خط ها بوده. البته از اونجایی که ٣-۴ ماهی میشه مخابراتمون گل و بلبل شده بعید هم نیست.

در هر حال خدا رو شکر مشکلی نبود. غرض دراومدن پدر من بود که مراد حاصل شد.

خدای مهربونم دیروز دیدم فاصله بین خوشبختی و بدبختی ثانیه ایه. همون ثانیه ای که تو نظر لطف همیشگیت رو از ما برداری.

خدای مهربونم، معبود یکتا و بینظیرم ، هر چی که دوست داری ازم بگیر یا بهم نده اما سلامتی و عزیزانم رو برام نگه دار.

خدایا امانت داری بهتر از تو سراغ ندارم. عزیزام رو به تو میسپارم.


 
 
ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩
 

[توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد …

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام اقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم …

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه هاش …

همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمی ره گُوشت بده نِنه !

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه … بُدُم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت: بده نِنه!

قصاب آشغال گوشت های اون جوون رو می کند می ذاشت برای پیره زن …..

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همینجور که با موبایلش بازی می کرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت: اّره … سگ من این فیله هارو هم با ناز می خوره … سگ شما چجوری اینارو می خوره؟

پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه … شیکم گوشنه سَنگم مُخُوره …

جوون گفت: نژادش چیه مادر؟

پیرزنه گفت: بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه …ایناره بره بچه هام ماخام اّبگوشت بار بیذارم !

جوونه رنگش عوض شد … یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو آشغال گوشتای پیرزن …

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا !

پیرزن گفت: ما غِذای سَگ نِمُخُورم نِنه … بعد گوشت فیله رو گذاشت اونطرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت !

قصابه شروع کرد به وراجی که: خوبی به این جماعت نیومده آقا … و از این خزعبلات …

***************

 

تـــعــریــف جهان سوم از قول دکتر حسابی!

دکتر سید محمود حسابی

تولد: ۱۲۸۱ خورشیدی

از قول ایشان نقل شده است : روزی در آخر ساعت درس، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید: استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد.

 

 بعداً نوشت: جوجوی مهربونم ، دوستت دارم. به خاطر اینکه بعداز 2 هفته که هر روز ساعت 5 بیدار شدی و رفتی سر کار، فقط یه امروز رو وقت داشتی بخوابی، دلت نیومد و بیدار شدی و اومدی منو رسوندی. همین مهربونیته که نمیذاره ازت دل بکنم.

بعداً نوشت ٢: تا آخر عمرم سادگی و زود باوری دست از سرم برنمیدار و من خنگ تر از اونی هستم که عبرت بگیرم.

بعداً نوشت سوم: بعد از ١٠ روز علافی (تقریباً) در نبود رئیس، در آوردن گزارش ٣% در ١ روز به ورود رئیس کار هیجان انگیزیه نیشخند


 
 
ملاقات امیلی با خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در ، پاکت نامه ای رادید که نه تمبری داشت و نه مُهر اداره پست روی آن بود؛ فقط نام و آدرس خودش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

امیلی عزیز!

عصر امروز به دیدن تو می آیم، تا تو را ملاقات کنم.

با عشق خدا

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟

او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:

من که چیزی برای پذیرایی ندارم.

پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زودتر به خانه برگردد و عصرانه را برای خداوند حاضر کند!



در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیلی گفتتند:

"خانم! ما خانه و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم، آیا امکان دارد به ما کمکی بکنید؟"




امیلی جواب داد:

"متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها و غذا را هم برای مهمانم خریده ام."



مرد گفت:

"بسیار خوب خانم، متشکرم" و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.



همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی ناراحتی شدیدی را در درونش احساس کرد به سرعت دنبال آنها دوید:

"آقا! ، خانم! خواهش می کنم صبر کنید."




وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را هم در آورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید، ناراحت بود. چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز!

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم .

با عشق خدا

***********************

دوست خوب یعنی:

 


 
 
خسته ام آیا؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩
 

میگم خدای مهربونم، تو خودت خیلی صبوری، مهربونی چرا ماها یه ذره هم اینجوری نیستیم؟ مگه از روح خودت در ما ندمیدی؟

چرا من صبور نیستم؟

چرا خسته شدم؟ چرا این روزها به عمل مامانم که فکر میکنم و اینکه احتیاج به مراقبت داره و خواهرم هم دیگه نیست که کمک کنه و من تا جایی که میتونم بعد از شرکت باید برم کارهاش رو راه بندازم و بعدش به مامان جوجو که اونم انگار با مامانم مسابقه داره و کمر درد شدید گرفته و سه روزه که زمین گیر شده و طبعاً اونم توقعی داره ، خسته میشم. احساس میکنم میخوام فرار کنم.

چرا وقتی من پنجشنبه بعد از شرکت رفتم خونه مامانم اینا و کارهاش رو کردم و بعدشم رفتم خونه مامان جوجو و آشپزخونش رو که به جهنم تبدیل شده بود تمیز کردم و بعدشم شام پختم جوجو یادش نبود ازم تشکر کنه اما دیشب که من بعد از شرکت رفتم خونه مامانم اینا یادش اومده که باید تذکر بده من بیشتر به مامانش سر بزنم؟

کسی که خودش تا شب میخوابه توی خونه و از ١٠ تا پله بالا نمیره که یه لیوان آب بده دست مامانش ، از من توقع داره و وقتی هم من بهش میگم عزیزم تو مامانت رو هر روز میبینی ، میگه به خدا من از صبح مامان رو ندیدم، میگم خوب مگه من گفتم نبین برو ببین،من که از اون آدمهایی نیستم که بگم نرو بابا و مامانت رو ببین، میدونین جوابش چیه؟

میگه حتی اگرم تو بگی من میرم!! دلقک

 چرا باید دلم بگیره از این حرفش.؟

دلم میگیره چون باور ندارم به خاطر من کاری بکنه.

بهش میگم من به خاطر تو پدر و مادرم رو ترک نمیکنم اما هیچ وقت هم اینو بهت نمیگم. زدن یه حرفهایی سردی میاره ونم مثل بز سرش رو تکون میده.

حالم داره به هم میخوره. شدم مثل کوری که کار نداره و مژه میکنه.

توی این هیری ویری که نمیدونم به کدوم کارم برسم همینم مونده بمونم با این بشر سر یه حرف احمقانه یکی به دو کنم یا خودم بشینم فکر و خیال بیخودی کنم.

خدایا، خدای مهربونم، به من صبر بده، استقامت و توان بده. دوست دارم از این برهه مریضی مامان ها سر بلند بیرون بیام. بعدش یه توان دیگه بهم بده تا این بچه بی تربیت رو آدم کنم.

مرتیکه خر!!

بعدشم حوصله ام سر رفته از این وبلاگستان سوت و کور.

همه یا بدون هیچ حرفی وبلاگشون رو تعطیل میکنن و میرن و لطف میکنن یه close مینویسن. یا کلاً دوستیشون یه طرفه شده.

کلاً انگیزه ام رو برای نوشتن از دست دادم. دلم محیط جدید میخواد.

راستی خداجون به نظرت داداش مهربونم که تا حالا هیچ وقت توقع ریالی ازش نداشتم و میدونه که تازه ماشین خریدم و قرض دارم چی فکر کرده که برای خونه خریدنش از من درخواست پول کرده؟؟

خدایا به من توان بده که یاد بگیرم بگم آقاجون من ندارم. نه اینکه من که خودم دارم قرون رو به قرون میچسبونم تا بشه تومن و زودتر قرض هام رو تموم کنم ، از دیشب مغزم رو مشغول این کنم که حتی اگر شده کمی پول جور کنم که درخواست برادرم بی جواب نمونه.

خدایا من از اینی که هستم بیزارم.

خدایا کاری کن که آدمی بشم که اول تو ازم راضی باشی و بعد خودم.

خدای مهربونم ، خدای عزیزم خالق یگانه و بی نظیرم دوستت دارم.

خدایا من فقط تورو دارم مواظب خودت باش!! قلب


 
 
کوچولوهای دوست داشتنی
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

بغل

این مطلب  هم خیلی جالبه بخونین !! شاید مثل من خنده و گریه تون قاطی شد.

http://amir.persianblog.ir/post/110/

خاک تو سرت پرشین که هر کاری میکنم لینک نمیشه عصبانی


 
 
نیلوکوپولو
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

سلام

خوبین؟

منم بد نیستم شکر

زندگی هم بد نیست.

بعد از آخرین

گزارشی که دادم در راستای انجام ماموریت اداری کاری ٢ هفته قبل یه سفر ١ روزه رفتم قشم و چون تنها بودم جوجو هم همراهم شد.

خیلی گرم بود و شرجی. کارم خدا رو شکر انجام شد اما حتی نرسیدیم ٢ ساعت بریم بگردیم.

چون بلیط مستقیم به قشم جا نمیداد اول رفتیم بندر عباس ساعت ٧ شب رسیدیم اونجا. بعدشم تا با قایق ها بریم قشم شد ساعت ٣٠/٨ شب. بعدشم رفتیم شام خوردیم و از خستگی بیهوش شدیم. چون من همون روز تا ساعت ١ شرکت بودم. بعدش بدو بدو رفتم خونه. لوازمم رو جمع کردم و بدو بدو رفتیم فرودگاه. جوجو هم همه کارهاش رو ام پی تری انجام  داده بود.

چهارشنبه شب که از قشم اومدیم به علت تاخیر ٢ ساعته هواپیما، ساعت ٣٠/١٢ شب رسیدیم خونه.

پنجشنبه صبح هم رفتم سر کار و بعدشم رفتم دیدن مامانم.

مامان اینای جوجو هم قرار بود شنبه صبح زود برن صومعه سرا.

من و جوجو هم در ادامه همون دعواهای قبلی که قرار شد فقط دیگه با هم بریم مسافرت قرار بود نریم. البته جوجو به شدت بال بال میزد اما چیزی نمیگفت.

مامانش هم هی می اومد و میرفت و میگفت شما هم بیائین.

منم آخرش خیلی صادقانه گفتم ببین مامان من ٢ تا مشکل دارم.

یکیش مرخصیه که عمراً تا پایان روز یکشنبه نمیتونم بگیرم یکیش هم اینه که با جوجو به تفاهم برسم.

مامانش کم و بیش در جریان بود و وقتی اینو گفتم طفلی خودش ساکت شد.

من منتظر بودم جوجو بیاد بگه بریم تا منم شرایطم روبراش بگم. اما ایشون بچه پر رو تر از این حرفها بودن.

از طرفی خودم دلم میخواست برم اما غرورم هم قبول نمیکرد که جوجو اون بلاها رو سرم آورده بود پاشم مثل بز بیافتم پشت سرش.

تازشم باید میفهمید که اشتباه کرده و سر هر چیز بی ربطی آدم نمیگه من با همه قطع رابطه ام.

تا جمعه شب که داشتیم تلوزیون نگاه میکردیم بود جوجو گفتم مامان امروز اومده بود و میگفت شما هم بیائین صومعه سرا .

جوجو هر چی منتظر بود من بقیه اش رو بگم منم حرفی نزدم. بعدش گفت خوب تو چی گفتی. منم گفتم هیچی گفتم ما قراره فقط با هم بریم مسافرت نیشخند

جوجوی خنگم هم موبایلشو برداشته بهم اس ام اس میده که میریم شمال یا نه؟ فقط با اس ام اس جواب بده.

منم نوشتم عزیزم ایا ما با هم به تفاهم رسیدیم.

آیا بیخیال شرط و شروط های مزخرفت میشی. دیدیم میخنده میگه من گفتم یک کلمه جواب بده. گفتم من خودم میگم چی باید جواب بدم. بعدش به من اس ام زده که نخیر . منم گفتم پس هفته آینده رو در منزل سپری میکنیم.

خلاصه سفر مادر شوهرم اینا هم به خاطر کار پسر دائیش که قرار بود اونا هم باشن 1 روز عقب افتاد. روز شنبه هم منو جوجو یک جنگ اس ام اس شدید در ادامه همون بحث ها در گرفت و نتیجه ای حاصل نشد. افسوس (برای کسایی که در جریان نیست در مورد سفرمون با مامانم اینا به اردبیل و جوجو پیشنهاد داد مامانش اینا هم بیان. از طرف اعضای خانواده من مخالفت شد که ما راحت نیستیم و چون یکی از علت ها عدمخ راحتی دختر خواهرم در حضور برادر شوهرم بود جوجو چسبید به گردن این شوهر خواهر بدبختم و گفت که هر جایی این باشه من نمیرم که یه مهمونی اون با من نیومد و یکی هم من با اون نرفتم)

 خلاصه در پایان شنبه شب جوجو کوتاه اومد و قرار شد بریم. این در حالی بود که قرار بود مادر شوهرم اینا یکشنبه سحر حرکت کنن و من باید میرفتم یکشنبه رو سر کار.

یه بحث هم در همین مورد داشتیم تا من به همسر عزیزم حالی کنم بابا محل کار خونه خاله نیست که الان من شب خوابیدم صبح بیدار شدم بگم 3 روز مرخصی میخوام.

یکشنبه رو هم رفتم شرکت. عصرش جوجو اومد دنبالم. با کلی بگیر و بکش رفتیم خونه ( عزیز دل برادر میخواست منو همونجوری از شرکت برداره ببره. میترسید ارث تقسیم کنن این جا بمونه) رفتیم خونه زود یه دوش گرفتم و برقی وسایلم رو جمع کردم و راه افتادیم.

بماند که اون روز چقدر با رئیسم سر مرخصی دعوا کردم.

ساعت 1 شب رسیدیم صومعه سرا.

وییییلای رئیس داداش جوجو.

مسافرت خوبی بود. مخصوصاً عاشق ماسوله شدم.

دریغ و صد دریغ که دوربین نداشتم و موبایل عزیزم هم ترکیده بود و کار نمیکرد.

قرار بود تا چهارشنبه باشیم. دایی اینای جوجو سه شنبه قصد رفتن کردن. نمیدونم اگر این اتفاق توی مسافرت من با خانواده ام رخ میداد جوجو چه قشقرقی به پا میکرد. مامان جوجو گفت ما بمونیم؟ گفتم نه همه با هم باشیم.

خلاصه سه شنبه برگشتیم. چهارشنبه تا عصر خونه مامانم بودم. قرار بود شب اونجا باشیم که جوجو زنگ زد تولد داداششه و بریم خونه مامانش اینا.

منم زنگ زدم با مامانش هماهنگ کردم. من و جوجو رفتیم کیک خریدیم و رفتیم خونشون. کادو هم بهش یه سکه پارسیان دادم.

پنجشنبه صبح باز رفتم خونه مامانم ایناااااا . ظهر قرار شد زن دائی جدید رو برای شب دعوت کنم. و در ادامه خاله خانومم و داداش و مامان بزرگم اینا هم دعوت شدن تا چند مهمونی رو یکجا کنیم.

خواهرم طفلی پدرش در اومد تا شب که کمکم کرد.

جمعه هم همش رو ول گشتم تا شب.

هوووووووووو نفسم گرفت انقد رتند تند تعریف کردم.

همین بود.

ببخشید اگر مثل سفرنامه بود.