Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
معجزه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

توی خیابون میرداماد ، اول پل میرداماد ، از این طرف به اون طرف پل مسیری هست که حداقل من ماهی ۴ بار ازش عبور میکنم.

امروز که داشتم از اداره دارایی برمیگشتم، دیدم ترافیکه و صدای جیغ یه زن می اومد.

از اونجایی که نمیدونستم دعواست یا تصادف اونطرف رو نگاه کردم.

کلاً دل اینو ندارم که اینجور صحنه ها رو حتی اگر بدونم کسی نمرده نگاه کنم. اما راننده احمق تاکسی نه تنها با کج موندنش کل مسیر خیابون رو بسته بود و عین غاز داشت گردن میکشید که صحنه رو که با ماشین ها و مردم پوشیده بود ببینه، بلکه داشت باعث میشد من چیزیو که نمی خوام ببینم!!

آخرشم اعصابمو خورد کرد و گفتم آقا برو دیگه! مرتیکه دهاتی با اون بوی گندش میگه مُخام بینُم مُرده یا نه. گفتم فکر کن مرده برو مسیر رو بستی. امثال تو ترافیک درست میکنن. یارو هم دید عصبانیم هیچی نگفت..

حالا در توضیح معجزه میگم که معجزه هر روز و هر روز برای ما اتفاق میافته.

من نمیتونستم جای اون عابر باشم؟؟ به خدا میتونستم و می مردم و آب هم از آب تکون نمیخورد.

معجزه اتفاق افتاد وقتی توی ٢ سالگی دستم رفت توی چرخ گوشت و انگشتهام سالم مونده و قطع نشد.

معجزه اتفاق افتاد وقتی توی یه تصادف وحشتناک، بابام کتفش فقط شکست.

معجزه اتفاق افتاد وقتی رضا وقتی ١١ سالش بود توی کوچه یه مهتابی شکسته دیده بود، برداشته بود بندازه توی سطل که توی راه خورد نشه و دوستش بدون اینکه ببینه از پشت پریده بود روش و نوک تیز و شکسته مهتابی که رو به بالا بود دقیقاً توی حلق رضا فرو رفت و خدارو شکر هیچ آسیبی به حنجره اش نرسید.

معجزه اتفاق افتاد وقتی توی بمبارون های شهر ما که یکی از شهرهای غربی هست، موشک خونه کناری مارو زد و با خاک یکی کرد و ما چیزیمون نشد.

معجزه اتفاق افتاد وقتی مامانم برای مشکل قلبیش از امام رضا شفا گرفت

معجزه اتفاق افتاد وقتی دیگ زودپز ترکید و فقط یه کوچولو پای خواهرم سوخت (البته جاش موند)

معجزه اتفاق افتاد وقتی ۵ سالم بود و با یه نیسان تصادف کردم و فقط شصتم پاره شد.

همین پارسال معجزه بود وقتی حسین اون بلا رو سر خودش آورد و خدا رو شکر به خیر گذشت.

یا اون سالی که داداشم با 2 تا پسر عموهام که یکیشون فردا شبش عروسیش بود و اومده بودن کارت عروسیشو بدن ماشینشون چپ شد و اون 2 تا مردن و داداش من حتی خطی بر نداشت.

اووووووووووووه اونقدر زیاده لطف های خدای مهربونم که حدی براش نمیتونم قائل بشم.

موردهای معجزه همینطور دارن توی مغزم میان و بخوام بگم تا فردا باید بنویسم و از شدت شرمندگی خدای عزیز و بزرگوارم شاید آب بشم.

اینا رو گفتم که بدونین روزانه میتونین جای هر کسی که اتفاق وحشتناکی براش افتاده باشین ونگین که معجزه برای از شما بهترونه. (مخصوصاً از شما بعیده که اینو بگین .. آره با خودتم )

بعدشم از لر و لر بازیو اینا گفته بود امیر خان خواستم بگم اگه لرستان سر راه عراق نبود تا آخر جنگ ایرانو به یغما برده بودن. (هر چند که الانم به یغما رفته اما از اینطرف لرستان بوده و لرها طفلی از پشت خنجر خوردن)

بعدشم اسم شوهرم جوجوه چون از روز اول بهش گفتم جوجو!! از فرشته مهربون که بهتره که زبان

کد خطم رو نمیگم چون اونیو که دوست دارم ندارم!! پس گفتن نداره وقتی جوجو رو مجبور کردم خطم رو بخره و اونیو که خواستم خریدم میگم نیشخند الانم میتونم بگم. کد 1 هه نیشخند اما فعلاً توی مغازست و مال من نیست

بعدشم آذر یعنی آتش و دختر و پسر آتش کاملاً ربطش مشخصه. به قول خالم ربطش به ارتباطشه.

بعدشم چطوری فکر کردی من خوش اخلاقم. فقط در برابر جوجو صبورم اونم تا وقتی که روی سگم بالا نیاد، که اونم وقتی بالا بیاد طرف کلاً ناز و نوازش هایی که کردم رو از خاطر میبره. به قولی هر چی زده میپره خنده 

من موقع کار خیلی جدی و خشکم و ابداً با کسی شوخی ندارم و یکی مثلاً مثل این همکارم که فکر میکنه هر وقت اون سرحال بود منم باید نیشم رو براش باز کنم در بیشتر موارد از دستم ناراحت میشه و میره توی اتاقش و خودش رو میکوبه روی صندلیش. یا خواهرم فکر میکنه چون بعد 2 ماه به من زنگ زده من باید باهاش 45 دقیقه تلفنی حرف بزنم و یادش میره من از وراجی تلفنی بیزارم و وقتی 2-3 بار بهش میگم کاری نداری قطع میکنه  و تا 2 ماه دیگه بهم زنگ نمیزه نیشخند

ار بچه های وب هم اونی که رفتنش بیشتر از همه ناراحتم کرد فاطی خاکی بود چون با ناراحتی رفت. بعدشم آیدا ، سارا ، مامان فاطمه و یکی دوتای دیگه. چون راستش از این لیست 80% باید حذف بشه. اما اونایی رو هم که هستن دوست دارم کلاً اگر از کسی خوشم نیاد هیچ چیزی نمیتونه وادارم کنه که به خودم زحمت بدم و برم وبلاگش و یا بذارم اسمش توی لیستم باشه.

بعدشم من به پر و پای کسی نپیچیدم که، یکی دوتا سوال ساده کردم، انقدر ناراحتی نداره که عینک والله به خدا


 
 
بازی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

سلام

اینم از بازی ترین در مورد من:

بدترین اتفاق زندگی شما: خدا رو شکر هنوز پیش نیومده اما بدترین خاطره عمرم شب حنابندونم بوده

خوبترین اتفاق زندگی شما: خوبترین اتفاق زندگیم ورود جوجو به زندگیم بود که وقتی اذیتم میکنه به بدترین اتفاق زندگیم تبدیل میشه نیشخند

بدترین تصمیم زندگی شما: خدا رو شکر تا الان تصمیمی نگرفتم که بشه اسمش رو بدترین گذاشت (کلاً از خودم راضیم مژه)

بزرگترین پشیمانی زندگی شما: جدی نگرفتن درسم ، آخرشم نصفه ولش کردم

فرد تاثیرگذار در زندگی شما: مامانی عسلم ، با فداکاریهاش باعث شد مسیر زندگیم رو پیدا کنم

آیا به معجزه اعتقاد دارید؟:  بله - به نظر من معجزه فقط زنده شدن یه مرده نیست. خطر هایی که روزانه از سرمون رد میشن و اتفاقی برامون نمی افته در حالی که خیلی ها با خطرهای ساده تر از اون مردن.

چه آرزویی دارید؟: آرزو که خیلی دارم، اما جدی ترین آرزوم اینه که (البته بعد از ظهور امام زمان عزیزم) کشورم انقدر بدبخت و خاک بر سر نباشه

چقدرخوش شانس هستید: یک اپسیلون

خیانت: هر وقت حرفش میشه قل قل کردن خونم رو حس میکنم. به نظر من فرد خائن رو فقط باید زنده زنده سوزوند. (از بازماندگانم هیتلر هم نیستم)

عشق:  برترین، زیباترین، لطیف ترین حسیه که خدا خلق کرده. من به شخصه خوشحالم که تجربه اش کردم هرچند آخر و عاقبت نداشت.

دروغ:  راستش برای من زیاد پیش میاد. البته در محیط کارم، چون مجبورم. اما در زندگی شخصیم با جوجو و سایرین تا مجبور نشم نمیگم.

ازچه کسی بدتان می اید؟: از انسان های احمق که در جایی قرار دارن که به هیچ عنوان لیاقتش رو ندارن و متاسفانه چقدرم زیادن و بیشتر از اینا از آدم های دورو خیلی بدم میاد. از آدم های خود بزرگ بین که فقط عمرشون به پز دادن و این اسکل بازیها میگذره هم بدم میاد

آیا تا به حال دل کسی را شکسته اید: با شرمندگی خیلی زیاد اونم به خاطر اخلاق تند و بدم ناراحت

دلیل انتخاب اسم وبلاگ: هم خودم و هم جوجو متولد آذر ماه هستیم

از میان بچه های وب چه کسی رو بیشتر دوست دارید؟: نمیتونم اسم ببرم اما یکی دوتاشون یکدفعه رفتن و واقعاً ناراحت شدم از رفتنشون.

تعریفی اززندگی خود: من برای زندگیم خیلی تلاش میکنم اما واقعیت ها رو هم با تمام تلخیش میپذیرم و امید به آینده منو به جلو میبره و البته در همه حال خدا رو با خودم حس میکنم.

واژه های زیر یادآور چه هستند:

هلو: از پوستش بدم میاد خودشو دوست دارم

اشک: برای من زود به زود نمیاد اما وقتی دلم بگیره تنها مسکنه دلمه 

رنگ موردعلاقه شما:  یاسی و آبی

جواب تلفن و ارتباطات: از تلفن فقط برای کارهای ضروری استفاده میکنم و مطلقاً به نوع گوشی اهمیت نمیدم. اما کد خطم برام مهمه

کلام آخر: من بالاخره یه روزی به زندگیی که میخوام میرسم.

همه دوستانم هم دعوتن.


 
 
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

سلام

دیگه از دست آقاجونم اعصابم خورد شده.

خسته شدم از بس که یه مِلک عتیقه رو نگه داشته، انقدر به خودش و زن و بچه هاش سختی میده، تا اون مِلک رو نفروشه.

طفلی مامانم با این اثاث کشی های هر سال.

طفلی ما،

حالا ما به درک که هر سال برای اثاث کشی دهنمون سرویس میشه.

اما این وسط هم چند سالی یکبار گیر یه آدم عوضی می افتن.

یه صاحب خونه عوضی.

مرتیکه ۴ ماه پیش قبل از سر رسیدن موعد اجاره گفت پسرم میخواد بیاد توی این خونه و خالی کنین.

توی تابستون هم سخته خونه پیدا کردن. مامانم اینا گفتن ما سر موعد خودمون میریم.

یه هفته مونده به اتمام موعد مامان اینا خونه پیدا کردن و گفتن پول بده بریم قرارداد ببندیم. 3 میلیون از 10 میلیون رو داد.

مامان اینام قرارداد بستن. توی خونه جدید داشت بنایی میشد بنابراین 5 روز بعد از موعد تخلیه اثاث کشی کردن.

از وقتی که مرتیکه گفت تخلیه کنین و مامان اینا گفتن سر موعدمون، انگار هاری گرفته بود و جواب سلاممونم نمیداد.

1 هفته قبل از اینکه مامان اینا برن شب موتور پسرش توی پارکینگ آتیش گرفت. عجیب بود کسی که به قول حسین وقتی شب ساعت از 11 رد میشد و حسین می اومد در رو باز میکرد و تذکر رفت و آمد میداد، اون شب با صدای انفجار شیشه و بوی دود شدید و ریختن سنگ های پارکینگ بیدار نشده بود. نصفه شب ساعت 3 مامانم و رضا با مصیبت خبرشون کرده بودن و آتش نشانیو خبر کرده بودن.

مرتیکه عوض تشکر فرداش رفت از رضا شکایت کرد.

البته از آقاجونم و رضا و حسین. اما آقاجونم و حسین مسافرت بودن.

به هر کی میگفتیم میخندید. رضا انقدر بچه آرومیه که اگرم بزنی توی گوشش میگه ما آدمیم بیا با هم حرف بزنیم. حیوون نیستیم که دعوا کنیم (بر عکس حسین)

خلاصه فرداش هم رضا رفت کلانتری و اظهاراتشو نوشت. مامان رفت بهش گفت پول بده میخوائیم اثاث ببریم. گفت شما یه تیکه از اثاثیه رو ببر پول میدم.

پنجشنبه گذشته مامان اینا اثاث کشی کردن. از اولین سرویس آقاجونم رفت گفت پول. مرتیکه گفت وقتی همش رفت. همه اثاث ها رفت و فقط گاوصندوق حسین موند تا خودش بیاد. آقاجونم گفت پول گفت 3 روز دیگه. 3 روز دیگه رفته بنگاه، یارو اومده میگه شما خونه منو آتیش کشیدین!!!!!!! این جای خسارت!!!!!

امروز مامان اینا رفته بودن که مابقی اثاث ها رو بیارن دیدن مرتیکه قفل درو عوض کرده. مامانم طفلی با اون کمرش نیم ساعت پشت در بوده و در زده، مرتیکه عوضی درو باز نکرده. مامانم هم عصبانی شده و با سنگ زده بود گوشه شیشه رو شکسته بود و درو باز کرده بود و رفته بود بالا. مرتیکه اومده زنگ زده 110. رفتن کلانتری و خلاصه گند زده شد به اعصاب همه.

مامان بهش گفته بود الان بچه ها دارن اثاث هارو بار میزنن و تا ساعت 12 ظهر وقت داری پول رو بدی. در غیر این صورت بر میگردیم و یک سال بعد رو با مابقی مبلغ به صورت رهن کامل اینجا میمونیم.

مرتیکه عوضی هم هی فحش داده. خلاصه وقتی دیدن که اوضاع داره بیخ پیدا میکنه و آقاجونم اینا هم زبون دارن زنش اومده بالا و 3 ساعت عذر خواهی کرده که آره شوهرم پیره و از این مزخرفات. نهایتاً هم قرار شده پول رو تا آخر ساعت بانکی بدن.

جداً تعجب میکنم که توی این 2 هفته که این مرتیکه رفته بود از آفاجون اینا شکایت کرده بود اولاً چی فکر کرده که این کارو کرده؟ به قول مامانم که به زنش گفته بود مگه پسر ما دخترتون میخواسته و ندادین که فکر کردین پسر من این کارو کرده؟؟ یا اینکه ارث پدر هم رو خوردیم که دعوا داشته باشیم؟؟

و یا اینکه بعد از شکایتش بازم اقاجون من همش میگفت این خسارت دیده و ناراحته اشکال نداره و شما چیزی نگین. ماها که دیگه محل سگ بهش نذاشتیم اما آقاجونم بازم بهش سلام میکرد و یارو فکر میکرده با باباش طرفه روشو برمیگردونده.

یعنی جدی جنگله که تا چنگ و دندون نشون ندی باید بیان حلقت رو بدرن؟؟

یعنی تا 2 تا راه قانونی که پدرشون رو در بیاره بهشون نشون ندی باید فکر کنن میتونن پول دیگران رو بخورن؟؟

طفلی مستاجر دیگشون هم با داد و بیداد رفت.

مامانم به زنش گفته بود شما عادت دارین پول مستاجراتونو بخورین؟؟

برای این از دست آقاجونم ناراحتم که باعث میشه ما با یه همچین گشنه گداهایی طرف بشیم.

یارو فکر کرده یه خونه داره با 4 تا مستاجر یه امپراتوری کوچیک راه بندازه بد نیست. اینجوری بیا، اونجوری برو، حرف نزن، صدا نده، کسی نیاد، کسی نره...

روز سومی که مامان اینا رفته بودن توی خونه اینا مامانم اومده بود مبل رو جابجا کنه زیرش رو تمیز کنه زنش زنگ زده بود به سلامتی مبل جدید خریدین؟؟

مامان گفته بود نه چطور مگه؟ گفته بود آخه صدای جابجایی میاد؟

مامانمم گفته بود یعنی اگر مبل جدید خریده بودم باید به شما خبر میدادم؟؟

.

.

هیییییییییی عجب روزگاری شده. بابای من با 3 تا خونه و اون ملک درندشت ، باید بیاد بشه مستاجر یه همچین گوساله ای.!!! جداً از ماست که بر ماست.

 

دیشب خواب دیدم. خواب یه آشنای قدیمی رو. خواب دیدم از اول عاشق شدم. چقدر توی خواب دلتنگ بودم و گریه کردم. انگار ازدواج نکرده بودم. نمیدونم چرا خوابشو دیدم. انقدر تازه بود که انگار نه انگار اینهمه ازش گذشته. انگار من دختر ۶ سال پیش بودم. باورم نمیشه ۶ سال گذشته. زخم کهنه شده.

بعدشم خواب دیدم پسر رئیس (که خیلی هم با من رابطه اش خوبه و امینش حساب میشم) زنگ زده گفته بابام میخواد یکیو اخراج کنه. من از همکارم دفاع کردم اونم گفته پس تو باید بری. من ناراحت شدم و اونم گفته من حسابدار میخوام و بیا برای من کار کن.!!!!!!!!

خل شدم به خدا... با این خواب هاب چپ اندر قیچی.

همچنان دلم گرفته.

فقط امروز که مسیر حرکت مامان اینا رو دنبال میکردم کمی هیجان زده شده بودم. برام این دعواهه بد نبود. کمی از کسالت دراومدم. فقط ناراحت مامانم هستم که با این عوضی دهن به دهن شده.

خدایا ، مددی..

میدونی چند ساله دارم اینو میگم؟؟؟؟ کی میخوایی مددی کنی؟؟

تو که قهاری و وقتی بخوایی بنده هاتو به فوتی به راهی که میخوایی میبری. پس در خیری باز کن که ما هم از شر اون ملک و شرکای نامرد راحت بشیم و هم از این دربدری.

خدایا یکمی اینورتر منو و جوجو رو هم دریاب. بدجوری داری به جوجوی من فشار میاری هاااااااا قربونت برم این همون پسر نانازی مامان و باباشه یکدفعه میخوایی مرد آهنیش کنی؟؟ یکمی ملایم تر مهربون پروردگارم. قلب

اینم شعر حافظی که یکباره اومد توی مغزم

    طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف          

 گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من

  گر چه سخن همی‌برد قصه من به هر طرف

    از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد        

وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

      ابروی دوست کی شود دست کش خیال من  

 کس نزده‌ست از این کمان تیر مراد بر هدف

   چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل           

یاد پدر نمی‌کنند این پسران ناخلف

      من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک  

 مغبچه‌ای ز هر طرف می‌زندم به چنگ و دف

      بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل            

مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف

      صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه می‌خورد  

  پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

       حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق           

 بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

 

بعداً نوشت: همه چیز حل شد. مرتیکه مذکور به گ..ه خوردن افتاد هورا

 

 


 
 
دل تنگم
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

می نویسم د ی د ا ر

         تو اگر بی من و دلتنگ منی

                 یک به یک فاصله ها را بردار

عاشق این آهنگم


 
 
عکس - کم حجم
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

اینم عکس های مسافرت البته ببخشید ها. اینا اولین عکسهایی هست که با دوربین انداختم. نه به تنظیماتش آشنا هستم و نه دستم هنوز قوی شده که نلرزه و نه هنوز به خوبی قدرت تشخیص زمان عکس انداختن رو دارم.

انشاله بهتر میشم و عکسهای بهتر براتون میذارم. البته حجم عکسها هم خیلی زیاد بود پدرم در اومد تا آپلود شد. انشاله یاد میگیرم حجمشون رو هم کم کنم که مجبور نشم از ٢٠ تا عکس ٧-٨ تا رو بذارم.

منظره تهران در شب 

٢  و ٣   و  ۴ 

اتاقم در هتل هرمز بندر عباس  ١    ٢ 

منظره اتاق در روز و شب  ١  ٢   ٣     ۴

 


 
 
نبودم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
 

سلام دوستای عزیزم

شرمنده از اینکه نوشتم و الان تازه اومدم رمز دادم. از شنبه نبودم.

رفته بودم ماموریت بدر عباس و قشم. دیشب ساعت ١٢ رسیدم. مردم از خستگی.

این ٢-٣ وز هم که همش از گرما سر درد داشتم.

هفته بعد میام عکسهای سفر و خرید ها رو میذارم.

 

خانومی عزیزم تسلیت میگم فوت پدرت رو. امروز شوکه شدم این خبر رو توی وبت خوندم.

از خدای مهربونم میخوام روح بزرگ پدر رو قرین رحمت خودش قرار بده و به شما هم صبر بده عزیز دلم.


 
 
بچه ننه
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
عکسهای مشهد در ایام تولد امام رضا (ع)
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
 

این عکسها رو با موبایل خواهرم گرفتم.

فقط دوست داشتم شما هم حال و هوای حرم رو ببینین .

بیشتر عکسها رو در حال حرکت گرفتم برای همینه که چراغها یه دومتری کشیده شدن. نیشخند

1 , 2 , 3 , 4 , 5 , 6 , 7 , 8 , 9 , 10 , 11 , 12 , ١٣ و ١۴ و ١۵ و ١۶