Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
شب 28 سالگی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
 

سلام

خوب ضمن تسلیت مجدد به مناسبت این ایام، و امروز که شهادت امام سجاد (ع) هست، بعد از اینکه شرح صبح روز تولد رو گفتم اگه شرح شبش و روزهای بعدش رو نگم نامردیه.

والله در راستای اینکه یه ٢-٣ سالی بود تشریف نبرده بودیم ولایت ، از 1 ماه قبل با جوجو خان دست اندر یقه شدیم که ما باید عاشورا و تاسوعا را بعد از 3 سال که در جوار خانواده محترم شما بودیم به همراه خانواده بنده برویم در جوار دائی و برادرم.

جوجو خان هم فرمودند که من (یعنی ایشون) باید تشریف ببرم به هیئتی که من (یعنی خود من) توی این چند سال فقط 1 بار شاهد بودم ایشون در اون هیئت حضور به هم رسوندن.

خلاصه بعد از قهر ها و آشتی های فراوان در صبح روز سه شنبه هفته قبل یعنی روز تولدم، که نه ، در ظهرش فرمودن که همیشه ایشونن که کوتاه میان و از این حرفها و با بنده همراه میشن.

به پدر شوهر مربوطه از قبل اعلام نموده بودیم که اتولمان را آماده نماید و ایشون هم طفلی از 1 هفته قبل جد و آباد ماشین رو چک کرد.

سه شنبه بنده بدو بدو رفتم خونه و سر راه سریع کالباس و وسایل ساندویچ و میوه خریدم برای توی راه که زود راه بیافتیم.

قرار بود ساعت 7 راه بیافتیم.

نشون به اون نشون که پدر شوهرم تا ساعت 10/9 شب نیومد و گفت که خبر نداشته ما شب میریم. طفلکی وقتی بهش زنگ زدیم انقدر سعی کرده بود زود بیاد که پاک از هولش افتاده بود توی ترافیک رسالت و..

ساعت 10/9 شب که اومد ما با کلی غر غر و جیغ و داد سریع وسایل رو توی ماشین گذاشتیم که بریم دنبال خواهرم. (به خواهرم گفتم شام نخوره من برای توی راه ساندویچ برداشتم)

با مادر شوهرم روبوسی و خداحافظی کردیم و استارت زدیم.

نشد.

استارت زدیم و نشد و تا الان هم که دارم اینو تایپ میکنم هنوزم نشده نیشخند

بله درست حدس زدین. ما نرفتیم و همه این 3 روز رو خونه موندیم.

جوجوی عزیزم هم عمراً نرفت هیات.

البته وقتی گوسفند نذر پدر شوهر رو جلوی هیات مورد نظر کشتوندیم جوجو به اهالی شیر کاکائو و بیسکوئیت داد.

میزان حضورشون در همین حد پررنگ بود.

اون شب رفتیم خواهرم رو آوردیم خونمون و خیلی ریلکس ساندویچ ها رو توی خونه خوردیم.

میوه ها تا فرداش هم توی ماشین بود.

فردا شبش همه میوه هارو آوردیم و خوردیم.

دیشب همه رفتگان برگشتن. یعنی مامان از ولایت برگشت و شام اومد خونمون.

این بود تعطیلات من.

آهان اگه از اتولم میپرسین اینکه ملالی نیست جز دوری شما. نیشخند

البته تا دیروز مرگش این بود. 

 بعد از احتمال خفگی - خراب شدن چرخ دنده استارت و..  بالاخره دیروز معلوم شد تسمه پروانه ای که تازه عوض کرده بودیم بریده.

به درک فدای سرم.

اینم یه نمونه از آثار سید ذاکر برای اونایی که نمیشناسنش.

 

 

دوست عزیزم ... که برام پیغام گذاشتی بدون هیچ آدرسی. کاش میدونستی چقدر دلتنگتم و نگرانت. کاش یه ایمیل یا آدرس برام میذاشتی.


 
 
28 سالگی
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

بیست و هشت ساله شدم.

به همین راحتی

به همین خوشمزگی

امروز رو سعی کردی با خوبی شروع کنم.

صبح بر خلاف همیشه با اخم و غر غر بیدار نشدم.

قبل از اومدنم هم جوجو بیدار شده بود که بره سر کار.

یه بوس گنده هم تقدیم جوجو کردم.

توی همت هم یه تصادف بود که ترافیک زیادی درست کرده بود.

کلی دعا کردم که کسی چیزیش نشده باشه که دیدم خدا رو شکر فقط یه ماشین افتاده توی جوق (جوی آب)

بعدشم که ما فکر کردیم طرح زوج و فرد تمومه و در نتیجه امروز تشریف آوردیم بیرون و این آقایون پ*لیس هم هرچی کفگیرشون رو بلند کردن محل نذاشتیم.

امروز رو قصد نداشتم آپ کنم. یعنی تا بعد از عاشورا و تاسوعا.

اما حیف دیدم تنها روز تولد ٢٨ سالگیم رو برای خودم دعا نکنم و از خدا چیزای خوب نخوام.

خدای مهربونم.. خدا یکتا و بینظیرم ممنون بابت بارون لطفتت.

ممنون بابت هوای قشنگ صبح تولدم.

ممنون بابت همه چیزای خوبی که بهم دادی.

من که همیشه ناشکری کردم و تو همیشه کرامت خرجم کردی.

من که حتی یادم رفت دیشب ٢ رکعت نماز شکر برای بارون بخونم.

خدایا، میخوام کمکم کنی تا اونی بشم که تو دوست داری.

اونی بشم که وقتی بهت فکر کردم دلم نلرزه از اینکه بالاخره یه روزی خشمگین میشی و جد و آبادم رو میسوزونی.

خدایا، تو مهربونی و بی نهایت بزرگ.

توی سالی که در پیش دارم همچنان پدر و مادرم رو برام حفظ کن و اونایی رو که دوستشون دارم در مسیر خوشبختی قرار بده.

کمکم کن تا فرزند خوب، همسر خوب و خواهر خوبی باشم و اگر صلاح دونستی مادر خوبی.

کمکم کن تا اگر هم ته دلم کینه ای از کسی مونده پودر بشه و بریزه.

کمکم کن تا حسد که همیشه سعی در کنترلش داشتم وجودم رو نگیره.

کمکم کن تا بخشنده بشم و بتونم به دیگران کمک کنم.

کمکم کن؛ یعنی کمکمون کن تا بتونیم به زندگیمون رونق بیشتری بدیم و مشکلاتمون رو به کمکت حل کنیم.

خداااااا منو به خاطر همه بدیهام ببخش.

ممنونم که منو به این دنیا آوردی تا بدیهای دنیا رو در کنار خوبیهاش ببینم.

به نقل از وبلاگ فندق

یک روز غمی رسد به اندازه کوه

یک روز خوشی رسد به اندازه دشت

افسانه زندگی همین است عزیز

در سایه کوه باید از دشت گذشت

کمکم کن بتونم در سایه مشکلات زندگیم با خوشی عمرم رو سر کنم.

تولدم مبارک

راستی اولین تبریک روز تولدم رو مامانم از ولایت زنگ زد و گفت.


 
 
نه تنها دل من همیشه غم داره خدا هم زداغ حسین عزا داره
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

سلام

این روزها که بغض مثل یک غده حلقم رو گرفته و ول نمیکنه ، این روزها که پرچم عزای مظلوم ابدی ، همه جا افراشته شده، از همتون التماس دعا دارم.

هر کسی که عاشق این خانواده و ملتمس کرمشونه منو هم فراموش نکنه.

وقتی دبیرستانی بودم تمام ایام محرم برام با نوحه های کویتی پور میگذشت.

چند سالیه که صدای آسمونی سید جواد ذاکر ، داغ روزهای محرم رو برام تازه میکنه.

انقدر دلم میگره که خیلی از سایت هایی که اسم این سید بزگوار درشون هست فیلتر هستن.

خدا رحمتش کنه. رو سفید از این دنیا رفت. وای به رو سیاههایی که اون دنیا از شرمندگیش نتونن سر بلند کنن.

اونهایی هم که مثل من عاشق صداشن، برای شادی روحش یک صلوات بفرستن.

 

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

وعلی اصحاب الحسین


 
 
من و اینهمه خوشبختی محاله
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
 

سلام افسوس

خوبین؟

منم هیییییییییی بد نیستم.

در راستای دست یابی به سرویس اینترنت ADSL و اینکه دیدیم کامپیوتر خونمون در اثر بی توجهی من و جوجو ترکیده ، 2-3 شب زمان گذاشتیم و کلیه فایل ها رو پاک و رایت کردیم و برنامه های جدید نصب کردیم و ... و دیروز صبح هم من کِیس کامپیوتر رو با خودم آوردم شرکت که یکسری دیگه برنامه که اینجا داشتم رو نصب کنم و کار بازسازی کِیس تموم شد.

دیروز جوجو اومد دنبالم که بریم کادوی تولدم رو بخریم نیشخند 

منم خسته از یک روز همراه با سردرد شدید و منگ از وراجی های برادر زاده مدیر عامل که تشریف آورده اینجا که پروژه بنویسه برای دانشگاهش، عصر وقتی جوجو اومد کِیس رو زدم زیر بغلم که این سرایداره نیاد حرص دعوایی که 2 روز پیش سر بی نظمی و عشقی کار کردنش باهاش کرده بودم رو سر کیس بدبختم در بیاره. دیدم برادر زاده رئیس با پرورویی میگه اینو کجا میبری؟؟  منم یه نگاه تحقیرانه (لغت جدیده) بهش کردم و گفتم مال خودمه. میبرمش یه جای خوب و توی دلم 2 تا فحش مشتی نثارش کردم.

خلاصه با جوجو که راه افتادیم، اول قرار بود بریم از مغازه دوستش کادوی مورد نظر رو بخریم، که من گفتم بریم جمهوری. من مدل های دیگه رو هم ببینم.

خلاصه کنار پل حافظ توی یه کوچه بن بست ماشین رو پارک کردیم و من کِیس رو بردم گذاشتم صندوق عقب و رفتیم دنبال خرید گوشی.

بعد از حدود 1 ساعت بالاخره اونیو که میخواستم پیدا کردم و خوش و خرم برگشتیم .

البته قبلش جوجو یه مانیتور خرید بود، رفتیم از خیابون فلسطین هم اونو گرفتیم و راه افتادیم سمت خونه و قرار شد با جوجو بریم شام رو بیرون بخوریم که بعدش گفت خسته هست و بریم خونه زنگ بزنیم غذا بیارن.

به خونه که رسیدیم من رفتم درب صندوق رو باز کردم که کِیس رو بردارم  که دیدم بعلههههههه کیس عزیزم رو نیست.

جوجو رو صدا کردم و گفتم کِیسم نیستتت؟؟  کِیسم کووش؟؟ حدود 8-9 ثانیه جوجو هم با من هنگ کرد و بعدش گفت بیا بریم عزیزم. بیخیال. فدای سرت.

سرم گیج میرفت.

داخل که رفتیم برقهای خونمون طبق معمول خاموش بود. سرم به شدت ضربان داشت.

جوجو مانیتورش رو نگه داشته بود و من داشتم در رو باز میکردم که یکدفعه یه صدای وحشتناک از توی خونه اومد. من برگشتم برم عقب که دیدم جوجو وایساده پشت سرم. کمی هولم داد و گفت برو داخل. ترسیده گفتم صدای چیه؟؟

گفت خوب برو تا ببینیم صدای چیه.

من عقب تر اومدم و گفتم آخه صدای چیه. از پشت هولم داد و گفت برو دیگه. یکدفعه برقها روشن شد و

و اون صدا هم محصول رضا بود.

اول قبل از سلام یه فریاد سر رضا زدم که کارت خیلی بد بود و بعد با مامانم و مادر شوهرم و خواهرم و آخر همه هم با رضا سلام و علیک کردم.

جداً سورپرایز شده بودم (بر عکس پارسال که جوجو همش منو انقد توی خیابون چرخوند که من متوجه شدم)

بعدش هم رفتم توی اتاق که لباسم رو عوض کنم که اشکم سرازیر شد.

دعوام نکنید اما من کامپیوترم رو به سختی خریده بودم. اون موقع کل عیدیم رو دادم کامپیوتر خریدم

جوجو اومد و سرم رو تو بغلش گرفت و گفت گریه نکن، فدای سرت. داشتم مماخم رو بالا میکشیدم که دیدم ازتوی هال داره صدای مامان ها میاد که فدای سرت و اینا که فهمیدم جوجو بهشون گفته. وقتی برگشتم دیدم خواهر بزرگم هم اومده. جدی جدی سورپرایز شده بودم.

خلاصه نشستیم عکس بگیریم که هر کاری میکردم نمیتونستم لبخند بزنم.

آخرش رضا که داشت عکس مینداخت صداش در اومد که ای بابا از فکر کِیس بیا بیرون.

من یه لبخندی زدم. گفت نه نشد و به گونه اش اشاره کرد و گفت الان کارت گرافیکش اینجاهه. همه خندیدن و من سعی کردم فراموش کنم.

بعدشم مشغول شام و کیک و میوه و اینا شدیم.

زحمت همه چیز رو مادر شوهر مهربونم کشیده بود. البته با همراهی جوجوی مهربونم ( به تلافی گندی که به تولدش زدم برام سنگ تموم گذاشت بچه)

خلاصه تا آخر شب همه خواستن که من بهش فکر نکنم.

بعدش که فکر کردم گفتم دم دزد گرم که درو باز کرده و ماشین رو نبرده (ای خاک بر سر سایپا با این سوئیچ زد سرقتش که من نمیدونم دزد چطوری صندوق رو باز کرده و قفل خراب نشده)

خلاصه که اینطوری به پیشواز تولد من رفتیم.

آهان نگفتم ، چون تولدم 1 روز قبل از تاسوعات خانواده یک روز قبل از محرم به پیشواز رفته بودن.

همه کادو ها هم نقدی بود به جز کادوی جوجو و مامانش اینا. کادوی مامانم نیمه نقدی و نیمه لباس بود. کادوی حسین هم یه بلوز بود. بقیه خشکه حساب کرده بودن که حداقل کمی از پول کیسم جور بشه نیشخند

همین دیگه.

آهان خواهر بزرگم هم گفت دعا کن دست دزد برات خوب باشه.

گفتم یعنی چی اونوقت؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

گفت دست بعضی از دزد ها به زندگی آدم میاد و بعدش همراه با خیر و برکته و ما خودمون به شخصه ازمون دزدی میشه بهمون میاد (فکررررررر کن نیشخند ) گفتم باشه پس اگه اینطوریه دستش درد نکنه. خنده

اما اگه شانس منه این شایعست چشم

خوب تا بعد خدای مهربونم همراهتون باشه.


 
 
خر جماعت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی میکردند.روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار میآید و مشغول خوردن میشود.از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، میکند و زنبور بیچاره که خود را بین دندانهای خر اسیر و مردنی میبیند، زبان خر را نیش میزند و تا خر دهان باز میکند او نیز از لای دندانهایش بیرون میپرد.خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد میکرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال میکند. زنبور به کندویشان پناه میبرد.

به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را میپرسد. خر میگوید: زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور میدهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها میبرند و طفلکی زنبور شرح میدهد که برای نجات جانش از زیر دندانهای خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.

ملکه زنبورها وقتی حقیقت را میفهمد، از خر عذر خواهی میکند و میگوید: شما بفرمایید من این زنبور را مجازات میکنم. خر قبول نمیکند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر میکند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر میکند. زنبور با آه و زاری میگوید: قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم. آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟

ملکه با تاسف فراوان میگوید: میدانم که مرگ حق تو نیست.

 

اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمیفهمد و سزای کسی که با خر طرف شود همین است

 


 
 
حسین (ع) مظلوم است
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 

یه مطلب چالب برام ایمل اومد. خوشم اومد

گفتم بذارم شما هم بخونین

حسین هنوز مظلوم است  

چون وقتی محرم می‌آید...

ستار گلمکانی صاحب بزرگترین بنگاه ملک و ماشین شهر، یکماه تکیه راه می‌اندازد و خودش در روز تاسوعا سر مردم گل می‌مالد و ۱۱ ماه هم سرشان شیره!

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید...

قدرت سامورایی! شب ها در تکیه لخت می‌شود و میانداری می‌کند و روزها مردم را لخت می‌کند و زورگیری ...! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید...

فرشید پوسترهای گلزار و مهناز افشار را از بساطش جمع می‌کند و آخرین ورژن! پوسترهای علی‌اکبر (ع) و حضرت عباس (ع) را در بساطش پهن ...!

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید... 

آقای صولتی تا پایان اربعین تمام پاساژش را سیاه می‌کند و تا آخر سال هم مشتری‌هایش را! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید...

قادر روزهای تاسوعا و عاشورا قمه می‌زند و علم می‌کشد ولی در ماه رمضان سیگار از لبش نمی‌افتد! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید... 

سیامک چشم چران! که پاتوقش همیشه خدا نزدیک مدارس دخترانه است در دسته‌های عزاداری اسفند دود می‌کند

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

 

 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه

کل ارض کربلا 

یعنی...چند مسجد و چند تکیه !

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد

او هم می‌رود

تا سال بعد !

تا یاد بعد

 

 

 

چون وقتی محرم می‌آید... 

کل یوم عاشورا

چون وقتی محرم می‌آید...

نیما پشت ماکسیمایش می‌نویسد "من سگ کوی حسینم" ولی هیچ وقت از چارلی! سگ ۱۱ماهه‌اش دور نمی‌شود! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید..  

حاج منصور مداح معروف شهر بابت ۷ ساعت مداحی حقوق 250 روز یک کارگر را می‌گیرد! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید...

جباری رییس شرکت لبنیات شیر تو شیر! ۳۰شب شیر صلواتی به خلق خدا می‌دهد و ۳۳۵ روز هم با اضافه کردن آب شیرشان را می‌دوشد! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است

چون وقتی محرم می‌آید... 

به جای آنکه ما بر مصیبت مولا بگرییم، مولا بر مصیبت ما می‌گرید! 

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید... 

حاج آقا کلامی، ۹شب مردم را به تقوی دعوت می‌کند ولی در شب دهم سر زود پایین آمدن از منبر با هیت امنا دعوا می‌کند!

حسین (ع) هنوز مظلوم است 

چون وقتی محرم می‌آید... 

هیت امنای مسجد ...علیه السلام! درست وقت اذان ظهر عاشورا اطعام عزاداران را شروع می‌کنند و بعد از آن با انرژی و فلوت! سینه می‌زنند و گریه می‌کنند !


 
 
مریضانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩
 

سلام

سرما خوردم ناراحت

در حال مرگم

انشاله این رئیس بیاد اینجا و از سرماخوردگی من مننژیت بگیره نیشخند تا بفهمه وقتی میگن هوا کثیفه نیاد بگه من کوه رو مبیبینم (بچه ملاکش دیدن کوه شمرونه )

اون هفته جمعه ای دی اس ال مون وصل شد. اما ما قطعش کردیم نیشخند اگه گفتین چرا؟؟

چون هیشکی وقت نمیکنه بره یه دو راهی سوکت تلفن بگیره.

راستی با جوجو خان هم آشتی کردم. کادوش رو هم روز عید غدیر بهش دادم.

براش یه هدفون بیسیم خریدم بودم.

بعد از ذکر معجزات زندگیم در هفته گذشته، چشمی بس عظیم خورده ام در حد تیم ملی. اول این هفته مچ پام رگ به رگ شد. الانم که 3 روزه مریضم.

خدا سومیش رو به خیر کنه.

راستی امروز کلی حال کردم از خلوتی خیابون ها.

به نظرم هوا از دیروز هم تمیز تر بود. دیروز یه ماموریت رفتم دماوند، وای که چه هوایی داشت. از اونجا که پام رسید به تهران تب کردم و ولو شدم تا دیشب.

الان هم که بینی و گلوم گرفته و کلاً فقط انگیزه ام از سر کار اومدن اینه که شاید رئیس بیاد و مریضش کنم نیشخند خیلی از سرماخوردگی میترسه.

همین دیگه.

دوستان هم که همگی دولتی تشریف دارن و الان در مسافرت به سر میبرن.

ما هم میریم پی کار خودمون بامن حرف نزن


 
 
دوم آذر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

شروع ماه تولد برای جوجو هم عالی بود.

دیروز ماشینش که تازه ١ میلیون ریخته بود به حلقش موتور سوزوند.

امروز هم که روز تولدشه باید بره تعمیرگاه نیشخند اینم نتیجه اذیت کردن من!!


 
 
ماه من آذر
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

سلام

خوبین؟؟

من بدم

دلم پیچ میزنه اساسی. یعنی حالت تهوع دارم در حد تیم ملی. یکی دوتا مطلب از اخبار سراسر دنیا و جرم و جنایت ها خوندم و بسی مشعوف گردیدم و نتیجش این وضعیه که دارم.

و اما مطلب امروز:

با شروع ماه آذر ،تولد و تولد بازیها شروع میشه. اما من در یه اقدام انتحاری اولین تولد رو پیچوندم.

امروز تولد آقاجونمه و خودش مسافرته. ١٠٠ ساله بشه انشاله و خدای مهربونم طول عمر و سلامتی همراه با عزت رو بهش بده.

ما یعنی اعضای خانواده ام طی یه اقدام تولد آقاجون رو امسال پیچوندیم. نیشخند

فردا تولد جوجوهه.

جوجوی عزیزم و عشقم و این جنگولک بازیها هم خبری نیست چون باهاش قهرم نیشخند

از اون هفته که نه تنها توی اثاث کشی مامانم اینا هیچ کمکی نکرد و 3 روز تعطیلات رو که من اونجا بودم به هر نحوی که تونست پیچوند، وقتی طبق معمول داداشش و مامانش حوصلشون سر رفت و نشستن به جای ما برای تعطیلاتمون برنامه ریختن و مثلاً همه چیز از یه پیشنهاد شروع شد، قرار گذاشتن 4 شنبه شب رو عید تشریف ببرن خونه دائیشون. انگار نه انگار عید بود و جوجو حتی برای عید دیدنی هم خونه مامانم نیومد و وقتی داداشش به من گفت شب بریم خونه دائی بعد از طی مراسمی من قبول کردم برای ساعت 7 برم و از همون اول هم گفتم ساعت 7، جوجو خان انگار میخواد به حضور امام زمان مشرف بشه، حکم کرد که باید ساعت 5 بریم. گفتم عزیز من بنده 3 روزه حمام نرفتم، قیافم هم که انگار از سر کوره های آجرپزی فرار کردم چطوری اینجوری بیام؟؟ (داشتم خونه مادر گرام کارگری میکردم )

از نظر جوجو خان، اونجوری من خیلی هم خوب بودم. منم گفتم دوست داشتی 7 میام ایشون هم قهر کردن. من باز یکمی نازش رو کشیدم و دیدم ایشون فرمودن برو کنار خوشم ازت نمیاد.

مرتیکه (باز جوش آوردم از یادآوریش) فکر کرده من از پشت کوه اومدم که تا ایشون ندا دادن لبیک بگم.

خلاصه از همون لحظه هم باهاش حرفی نزدم  تا کلمه زیبای گ ه خوردم رو به زبون نیاره آش همینه و کاسه همین.

البته جوجو هم از این بابت ناراحت نیستا. مثلاً دیشب رسیدم خونه دیدم ماشینش جلوی دره. تا 1 ساعت بعدش هم تشریف نیاوردن. وقتی هم اومد یه تیشرت دهاتی از مدل هایی که از وقتی نوزاد بودم از ریختشون بدم می اومد تنش بود و کلی هم خوشحال بود. فکر کنم باز مامان گرامش ته کمد هاش رو ریخته بیرون و از لباس های کوچیک شده داداش جوجو برای این بچه لباس پیدا کرده. یا احتمالاً داداش جوجو قراره برای بار سوم در این ماه تشریف ببرن تجدید خرید و ته مونده لباس هاشون به جوجو رسیده. هر چی بود حالم ازش بهم خورد.

و نتیجه همه این توضیحات اینکه کادویی که براش خریده بودم رو بهش نمیدم.

کادو که هیچی کوفت هم بهش نمیدم.

نیاین بگین باز شما دعوا کردینا ،،،، اعصاب ندارم من!

.

.

میگم اگه یه همکار احمق داشته باشین (همون که انتظار داره وقتی حالش خوب بود من نیشم رو باز کنم) هر اتفاقی می افته منو صدا میکنه میگه میشه بیایی توی اتاق، من وسط کار باید کارمو ول کنم میرم میگم بععله؟  میفرماد به خانوم ک.. گفتم چرا فلانی پول نریخته به حساب، میگه هروقت لازم بود میریزه، پس منم از این به بعد هر وقت لازم بود از مشتری ها پول میگیرم. حالا این خانوم ک.. کیه؟ مدیر عامل مون دلقک

خوب من باید بگم ااااااااااااا یا بگم عجب !!! چی باید جواب چیزیو بدم که هیچ ربطی به من نداره و کلی هم اعصابم به گه کشیده شده که وسط کار و حساب و کتاب باید ول کنم کارو برم همچین مزخرفیو بشنوم؟؟

امروز همه چیز عالیه تا روح و روان منو به تاراج ببره.

خدایا شروع ماه تولدم باید اینجوری میبود؟؟

کرمممممت رو شکر مهربون من. ماچ یعنی من عاشقمتمممم قلب

راستی یادم رفت بگم بعد از اینکه خونه دائیش اینا نرفتیم مامان جوجو تشریف آوردن خونمون و در جواب من که گفتم جوجو انتظار داشته با اون ریخت بیام خونه دائی ، فرمودن زهرا (زندائیشون) همیشه ساده میاد خونه ما . برای جالب بود که من با زن همسن مادر شوهرم مقایسه میشم نه با عروس هاش.

اینم از مزایای اینکه با خانوم ها همسن ننه ات بجوشی. این میشه نتیجش.

از اینجا هم فهمیدم فکر منور جوجو خان از کجا پیدا شده. خمیازه

راستی از اس ام اس های تبلیغاتی هم به اندازه این همکارم بیزارم. عین همن ، اه