Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
بهشتی و جهنمی
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
 

 

                                                  رژه بهشتی و جهنمی

 

حذف


 
 
رانندگی
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام

صبح زیبای بهاریتون به خیر

اینو که میگم نه اینکه فکر کنین خیلی سر حالم ها نههه، اما خوب بد هم نیستم.

این روزها ، دارم از گواهینامه ای که فقط ٣ سال دیگه از تمدیدش مونده و ٧ سالش گذشته استفاده میکنم.

مسیری که تا خونه میرم و میام خیلی شلوغه و ترافیک زیادی داره و از طرفی سربالایی خیلی داره که نقطه ضعف منه.

ماشین منم که گاز سوزه و در سربالایی مشکل بزرگی داره.

اما خدا رو شکر اون ٣-۴ روزی که توی عید اومدم و هفته بعدش که رئیس نبود و هر روز نیم ساعت زودتر رفتم تا به ترافیک نخورم خیلی کمکم کرد که ترسم بریزه فقط نمیدونم چرا بازم هر روز صبح وقتی میام دست و پاهام مثل یخ خورد شده برای یخ در بهشته.

اونقدر یخ میزنم که بخاری ماشین هم بهم اثر نمیکنه. اما خدا رو شکر خیلی بهتر شدم.

دیروز هم که ساعت ۵ رفتم و زدم به دل ترافیک.

بگم؟؟ نگم؟؟

عیب نداره میگم. روی یک نفر رو هم کم کردم.

من از آدم هایی که نصف ماشینشون اینور خطه نصفش اونور خط خیلی بدم میاد مخصوصاً اگه هی با فرمون بازی کنن و انگار میخوان بترسوننت هی ریز ریز فرمون رو بگیرن روت.

دیروز همین اتفاق برام افتاد. یه ٢٠۶ هی یه ذره می اومد اینور یه ذره میرفت اونور. ترافیک هم بود. بهش راه دادم بیاد بره ، نرفت.٢ تا بوق زدم دیدم نخیر کر هم تشریف دارن. دیدم انگار میخواد بچه بترسونه نه میرفت نه میذاشت من برم. من یه تیکه که راه باز شد کمی فرمون رو گرفتم اونو و از کنارش رفتم که آینه ماشین من به داخل تا شد و آئینه اونو نمیدونم چی شد نیشخند

اونم یکدفعه اومد پیچید جلوی من، منم دیگه قاطی کردم و ...

نه نترسین تصادف نکردم. اما خوب دیگه کاری کردم رفت گورش رو گم کرد و از شیخ بهایی تا شاهین که میدیدمش از لاین کنار اومد.

رفتم به جوجو گفتم، بهم گفت حماقت کردی ناراحت

خوب راست گفت، من نباید اون کار رو میکردم. نه اینکه کل کار اشتباه باشه ها نه،گاوچران من هنوز از پس این کارها بر نمیام.دلقک

همین دیگه. خواستم بگم دارم راه می افتم..

 

ضمناً : استاد بزرگوار وبلاگتون باز نمیشه، باز میشه ها اما مطلبی نمیبینم!

راستی دیدن چه قالب گوگولویی گذاشتم؟؟ قلب


 
 
خدایا
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
 

خدایا منو ببخش


 
 
پست طولانی
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

شکر خدا، همه بابت اینکه خوبین هم بابت اینکه الان که دارم این پست رو شروع میکنم همین مونده بارون سیل آسا شرکت رو از جا بکنه. الان ساعت ٢۵/٧ صبح روز ١٧ فروردین ١٣٩٠ هست. و اینکه چرا من الان توی شرکتم از این قراره که از اول عید ماشین رو از بابای جوجو تحویل گرفتم و از تعطیلات عید دارم سعی میکنم خودم با ماشین بیام و برم و امروز اولین تجربه رانندگی توی هوای بارونی و البته تاریک رو داشتم. بنابراین برای اینکه فعلاً تجربه رانندگی توی ترافیک رو ندارم صبح زود میام که هم راحت جای پارک پیدا کنم و هم راحت بیام.

از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه ترسیده بودم. بنابراین موزیچ (همون موزیک) رو خاموش کردم و مشغول استغفار شدم نیشخند

اما بالاخره رسیدم و البته به سلامت رسیدم .

و اما تعریف های عیدانه.

از قبل از عید شروع کنم که نمیدونم خدا زده، بنده زده، کی زده اما هر کی زده خوب زده پس کله این رئیس ما و امسال تصمیم گرفت سنوات و مرخصی مارو حساب کنه و بهمون بده.

و بر خلاف هر سال که موقع گرفتن تسویه ماهارو تک به تک میبرد توی یک اتاق و به جای تشکر بابت زحمات یکسالمون تهدید میکرد که آره در سالی که گذشت فلان کردی و بهمان کردی و اگه ادامه بدی همکاریمون قطع میشه!!!! امسال عین آدم شب آخر یعنی شب ٢۶ جا رزرو کردیم رستوران اسفندیار و جشن پایان سال گرفتیم.

خیلی خوب بود و خوش گذشت. رئیس که شعورش نرسید بنده تنها متاهل شرکتم و جوجو رو هم دعوت کنه، خودمم هر چی به جوجو گفتم بیا برو تو یه میز دیگه بشین نیومد که نیومد و گفت حوصله ندارم و کل ۵/٢ ساعت رو توی ماشین بود.

فردای اون روز تولد یکی از همکارام بود. منم دیدم بی مناسبت نیست سر راه یه کیک کوچولو براش گرفتم که بعد از شام برامون آوردن. اینم عسکش

البته توضیح بدم که اون پنجشنبه ، پنجشنبه تعطیل من بود در اون قاعده ١ هفته در میون و زن رئیس مجبورم کرد برم سر کار و نامرد  فکر نکرد منم شب میخوام برم مهمونی و از شرکت تا خونمون ٢ ساعت راهه منو تا ٣٠/۶ نگه داشت شرکت. و من بسی خسته و دوان دوان رفتم خونه و آماده شدم و برگشتم رستوران.

بعد از مراسم کیک که خواننده رستوران براش آهنگ تولد مبارک رو زد و همکارم هم طفلی خیلی خوشحال شده بود و اشک توی چشمش جمع شده بود، از طرف رستوران براش چای دو رنگ آوردن که من ندیده بودم و برام خیلی جالب بود. اینم عکس چای

بعدشم هم مراسم اهدای پاداش بود که من تا الان در این لیست قرار نداشتم و امسال توجهات همایونی به سمت منم بود و در عین ناباوری به من یک میلیون تومان پاداش دادن. خوب اینو که تا برم داخل ماشین نمی دونستم اما همین که در این لیست بالاخره وارد شدم کلی برام مهم بود.

یه همکار چای شیرین هم داریم که برای رئیس و زنش کادو گرفته بود و برای همکاران هم از این عروسک ها این برای من بود  و روز سوم عید بچه خواهرم اومد از خونمون برش داشت برد ناراحت

خلاصه شب رفتیم خونه و از ذوق پاداش تا نیمه های شب سریال الیاس دیدیم.

فرداش هم با مامانم و خواهرم و دخترش رفتیم بازار برای خرید لباس و اینها رو با سنوات و پاداشتم گرفتم و بدون هیچ خرید دیگه ای اومدم آهان ایناهاشون ١       ٢

آهان ماشینم رو هم نو نوار کردم و براش لباس جدید خریدم و ماشینم جیگیلی شد.

بعدشم رفتیم خونه و از بعد ظهرش کزتینگ شروع شد و تا شب عید ساعت ١٢ (٢ ساعت مونده به سال تحویل) ادامه داشت و البته بگم که کلاً به آشپزخونه و حمام نرسیدم و هنوزم که هنوزه نرسیدم نیشخند

عکس سفره رو هم که گذاشتم اینم عکس شکلات های نانازیمه که از قشم آوردم. ١  ٢

قبل از عید هم که رفتم قشم اینو خریدم

خلاصه سال تحویل شد و امسال رو با خوندن سوره واقعه و الرحمن شروع کردم به امیدهای خیلی زیادی. راستش امسال خیلی برای دیگران دعا نکردم.

امسال یه کوچول بیشتر از سالهای قبل درگیر مشکلات خودم بودم.

فردا صبحش جوجو و مامانش و باباش رفتن قم مراسم عید عموی باباش. منم رفتم خونه مامان اینا موهامو رنگ کنم که مادر محترم گفت نمیشه و باید بمونم موهام چرب تر بشه تا پوست سرم اذیت نشه.

سر ظهر جوجو اومد دنبالم و منو برد خونه مامانش اینا عید دیدنی. شبش رفتیم عید دیدنی خونه مامانم اینا و تا ۶-٧ عید عید دیدنی ها ادامه داشت. ٧ عید دعوای خونینی با جوجو کردم سر اینکه من ٧ روز از عید گذشته بود فقط خونه بابابزرگم رفته بودم و خواهر بزرگم و جوجو حاظر نبود یکبار دیگه منو ببره خونه بابا بزرگم.

دعوا تا ١١ عید ادامه داشت. ١١ آشتیانه شدیم و بقیه عید دیدنی ها رو هم رفتیم و سیزده هم مهمون خاله ام بودیم که رفتیم خوشنام کرج.

جای خیلی خوبی گیرذمون اومد. بماند که شب قبلش باز دعوای مفصلی کردیم بابت اینکه جوجو انتظار داشت من تضمین بهش بدم که وقتی رسیدیم در خونه خاله ام همه باید آماده باشن. خوب همیشه یک عده هستن که اهمیتی نمیدن و میخوابن. آخرشم انقدر ادامه داد که من یک حرف خیلی خیلی بد زدم که خودم بابتش خیلی شرمنده شدم و جوجو هم عصبانی شد و رفت توی اتاق. منم دیگه ادامه ندادم و رفتم معذرت خواهی کردم و باز آشتیانه شدیم. فرداش هم که رفتیم طبق انتظار خیلی ها آماده نبودن و جایی هم پیدا نکرده بودن که من و جوجو منتظر بقیه نشدیم و رفتم جایی برای نشستن پیدا کردیم و نشستیم شیر کاکائو و نون بربری و خامه شکلاتی خوردیم و بعدش آتیش درست کردیم تا بقیه بیان. که دست منم سوخت. همه اومدن و نزدیک ظهر هم پیک نیکی که روش کتری بود آتیش گرفت و کلی استرس برامون درست کرد و خاموش نشد. تا بالاخره بعد ١ ساعت گازش تموم شد و خاموش شد.

جریانش خیلی مفصل بود که از حوصله من و شما خارجه.

بعدشم رفتیم خونه و مامان اینای جوجو رو برای شب دعوت کردیم و توی حیاط جوجه پزوندیم و شب هم خوش گذشت. و فرداش مثل مرده متحرک آومدم سر کار.

اینم عیدانه من. نه مسافرتی و نه استراحتی. اما از دعواهاش که بگذریم خوب بود.

برای همتون سال خوبی آرزو میکنم.

 

ساعت ١٠/٨ صبحه. بارون تموم شده و هوای بهاری از پنجره های باز شرکت تموم فضا رو پر کرده. پرنده ها هم که با تمام توان دارن میخونن.

خدایا، من که میدونم تو یکتا و بی همتایی، میخوام بدونم اون احمقهایی که معتقدن ما نه از خدائی تو، بلکه از نسل دایناسورهائیم، اینهمه زیبایی رو با کدوم دایناسور یا به قول خودشون بی نظمی زمین توجیه میکنن.

خدای مهربونم، من عاشقتم ، بابت اینهمه زیبائی ممنون ماچ


 
 
عکس
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام دوستان که کلاً دیگه نیستین

بالاخره عکسها رو از کامپیوتر خونه انتقال دادم به اینجا و چون خیلی زیادن سعی میکنم هر چند روز یه تعدادیش رو بذارم.

سفره هفت سین من

منظره جدید از ابرها مربوط به سفر ٢٠ اسفند به قشم

١       ٢         ٣         ۴         ۵       ۶       ٧        

 


 
 
سال 1390
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠
 

سلام دوستای عزیزم

نوروز همگیتون مبارک.

از خدای مهربونم میخوام سال ١٣٩٠ رو برای همگی ، یه سال خوب و پر از سلامتی و برکت قرار بده.

امیدوارم در سالی که پیش رو داریم هر روز و هر وقت فقط خبر های خوب و شادی آور توی این محیط مجازی بنویسیم و بخونیم.

امیدوارم همه مردم کشورم، همه مردم دنیا، در صلح و آزادی و شادی در کنار هم زندگی کنن.

مواظب خودتون و وزنتون باشین نیشخند