Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
گزیدگی
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 

پوست بدنم یه نعمت خدادادیه که از باب خودپسندی همیشه بهش افتخار میکردم.

روشن و بدون لک و جوش و کلیه مشکلات پوستی.

تنها دغدغه ام همیشه فقط سوختن زود هنگام گونه چپم بود که هیچ وقت نفهمیدم چرا از گونه راستم حساس تره.

اما این روزها اثری از اون پوست صاف نیست.

یه حشره بی پدر و مادر تمام بدنم رو گزیده. خارش شدید پوستم و مقاومت نکردن من باعث التهاب شدید و زخم و قرمز شدن پوستم شده.

تا دیشب هر چی به این همسر محترم گفتم بابا تورو خدا خونه رو یه سم پاشی بکن گوش نکرد. البته حق میدم بهش!!

حشره به طرز ناجوانمردانه ای فقط منو میگزه و اتفاقاَ بیشتر محل های گزیدگی در معرض دید نیست.

دیشب وقتی از خارش پشت کتفم بی تاب شده بودم و داشتم سعی میکردم با برس جای گزیدگی ها رو بخارونم دیدم یکدفعه جوجو گفت وااااااایییی این چیه دیگه!!

خلاصه چراغ قوه گوشی فول امکاناتش رو روشن کرد و جای گزیدگی ها رو توی تاریکی بازدید نمود.

امروز اومدم دیدم مامانش طفلی تموم خونه رو سم پاشی کرده.

بعدشم ماست ترش بهم داد که جای گزیدگی ها رو باهاش بپوشونم. خارشش از ظهر افتاده اما وجود خود ماست روی پوستم باعث بوجود اومدن یه سوزش و خارش از یه نوع دیگه شده.

خلاصه گند زده شد بو پوستی که بهش افتخار میکردم.

جریان همون به جمالت نناز که به تب بنده هست!!!

راستی یه خبر توپ.

خاله شدم. خواهر بزرگم نی نی دار شده. توی پست بعد در مورد خواهرم که بزرگترین خواهرم هم هست توضبیح میدم.

من برم ماسک ماست رو تمدید کنم ناراحت


 
 
غریب آشنا
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
 

وقتی سه شنبه عصر بی خبر رفتم خونه مامان اینا و دیدمش که اونجا بود کلی شوک شدم.

اومد جلو و باهام روبوسی کرد. همین. دیگه نگاهش هم نکردم.

من دنبال یه آشنای قدیمی توی دوران کودکی و نوجوانیم می گشتم. اما این هیچ شباهتی به اون نداشت. ظاهرش که خیلی وقت بود عوض شده بود. از 2-3 سال پیش که مثلاَ میخواست پیشرفت کنه. الان طرز حرف زدنش هم عوض شده بود.

به قدرت حنجره انسان ایمان آوردم. همیشه فکر میکردم این خانومهایی که توی ترمینالها و فرودگاه ها و هواپیماها حرف میزنن چطوری اون صداها رو از خودشون در میارن. اون روز وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم انسان قدرت تغییر خیلی چیزها رو داره.

مثل این برادر زاده رئیس که ناخودآگاه وقتی تلفن زنگ میزنه و گوشیو بر میداره از شدت عشوه دهنش کج میشه.

تا 1 ساعتی اونجا بودم. موقع خداحافظی هم باهاش روبوسی کردم و تموم...

یادم اومد چقدر باهم خاطره داشتیم. اما اون الان از یه دنیای جدا بود. انگار تعلقش به دنیای من صرفاَ یه رابطه خونی بود.

براش دعا کردم که عاقبت به خیر بشه.


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

سلام دوستای مهربون

خوبین

من باز برگشته شدم نیشخند

عارضم به حضورتون در راستای تعریف سفر نامه اینکه دوشنبه اون هفته ظهر با این خانوم همکار از شرکت رفتیم فرودگاه. جوجو هم چمدونها و مامانم رو از اون طرف آورده بود.

طبق معمول همیشه 40 دقیقه تاخیر در پرواز باعث شد تا برنامه گشتن در شهر بندر عباس رو برای همون شب کنسل کنیم.

شبش با مامیم در هتل خسبیده بودیم که دیدم هی وای من به یاد ایام طفولیت این تخت برای خودش داره تاب میخوره.

اولش فکر کردم من بدخواب شدم. اما وقتی مامانم با یه صدای خیلی آروم گفت تخت داره تکون میخوره دیگه فهمیدم که بععععععععله زلزله با ما اومده بندر عباس.

کلی ریلکس با تکون های تخت حال کردیم و وقتی خواب کامل از سر من پرید زلزله هم تموم شد.

فرداش با همکار رفتیم اداره دارایی و دیدیم آقای رئیس انگار نه انگار با ما جلسه داره ول کرده رفته یه جلسه دیگه.

من و همکار هم رفتیم برای خودمون توی بازار گشتیم تا ساعت 11. بعدش هم رفتیم کار رو انجام دادیم و زود برگشتیم هتل اتاق همکار رو تسویه کردیم.

از اونجایی که ایشون ترسو بودن من بردم رسوندمشون فرودگاه و دوبار برگشتم.

با مامان نهار خوردیم و استراحت کردیم و بعدش با مکافات خودمون و زونکن ها رو به قشم رسوندیم.

شبش هم سری به بازار ستاره زدیم. مامانم بابت چیزهایی که میخواست خرید کنه قیمت گرفت. فرداش من باز رفتم دنبال کارهای اداری و ساعت 11 بود که کارم تموم شد و با مامان رفتیم درگهان. دیگه کلی خرید کردیم و برگشتیم.

باز عصر یک سری رفتیم بیرون که مامان خانوم چیزهایی که قرار نبود بخره رو خرید بیخیال وزن خرید ها.

فردا با برگشتیم درگهان و کمی خرید لباس که خیلی خوب بودن. ظهر هم اتاق رو تحویل دادیم و تا 4 توی هتل بودیم و بعدش هم آقای آژانسی اومد دنبالمون و بردمون فرودگاه.

53 کیلو اضافه با داشتیم نیشخند که به لطف آقای آژانس با 17000 تومن سر و تهش هم اومد. ما هم کرایه 20 تومنی رو 50 تومن بهش پرداخت کردیم.

باز هم پرواز تاخیر داشت. ما ساعت 30/8 به آغوش تهران پر دود برگشته شدیم.

فرداش هم تا ظهر استراحت کردیم و بعد ظهر هم رفتیم خونه خواهرم که روز اربعین نذری داشت. تا فردا بعد ظهر هم اونجا بودیم. خوش گذشت.

دیروز هم که اومدم سر کار و جاتون خالی انقدر کار کردم که جونم از پس کله ام در اومد.

دیشب هم مادر شوهر جان اومدن و طبق معمول خبر بچه دار شدن چند تا از عروس های فامیل رو با آب و تاب برایم تعریفیدن و ما کلی کیفور شدیم از تیکه های مخفی شده در این تعاریف.

آخرش هم پیشنهاد دادن که بنده به دکتر دختر خواهر شوهرشان مراجعه کنم که حدسم به یقین تبدیل شد که فکر کرده بنده مشکل جددیییییییی دارم.

همین دیگه.

بعدشم رضا اومد خونمون و کامپیوترمون رو ویزیت کرد و رفت و ما هم خسبیدیم.

امروز هم خواب موندیم و جوجو جانمان رسوندمون.

خوش باشین و سرحال تا من برگردم.


 
 
باز هم سفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
 

میگم دلم برات تنگ میشه..

دستم رو فشار میده و میگه قربونت برم...

حرفهامون رو ادامه میدیم...

.

.

میگم جوجو دلم از الان برات تنگ شده.

صورتم رو میبوسه و میگه قربونت برم..

حرفهامون رو ادامه میدیم.

.

.

امروز به عنوان آخرین فرصت گفتم دلم برات تنگ میشه.

دستم رو که روی پاهاش گذاشته بودم میبوسه و میگه قربونت برم.

کمی فکر میکنم و میگم تو دلت برای من تنگ نمیشه؟

میگه چرا!!

میگم من این چند روز اینهمه گفتم دلم برات تنگ میشه اما تو نگفتی که دل تو هم تنگ میشه.

میخنده و میگه آدم رو مجبور میکنی احساساتش رو لو بده.

میخواستم وقتی برگشتی بگم عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده بود. خیلی جات خالی بود.

باز از اینکه برنامه اش لو رفته خنده ام میگیره و میگم:

الان باز من یه چیزی میگم و تو میگی چرت و پرت گفتی. اما اگر من رفتم و برنگشتم تو فرصتت رو از دست دادی و من رو...

نمیذاره حرفم رو تکمیل کنم و میگه همین حرفها رو میزنین میگن زنها عقلشون نصفه است دیگه.

.

.

باز هم داریم میرم سفر. قشم و بندر عباس. ایندفعه با یکی از همکارها میرم. البته مامانم هم که میخواست بره با من همراه شد.

یه تجربه جدیده. مواظب خودتون باشین تا برگردم.


 
 
تولد 6 سالگی
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
 

امروز تولد 6 سالگی وبلاگم هست.

هنوزم که هنوزه یادمه اون روز چه احساس شعفی داشتم. انقدر خرسند بودم که جایی رو دارم که فقط و فقط مال خودمه.

هنوزم از داشتنش خرسندم.

فقط ناراحتم که کاش 2-3 سال زودتر شروع کرده بودم.

در هر حال، دفتر خاطرات من ، سنگ صبور روزهای شادی و دلتنگی من،

تولد 6 سالگیت مبارک.

اینم یه عکس با یه متن خیلی جالب. خوشم اومد گفتم بذارم شما هم ببینین.

ببلاگ جونم خیلی دوستت دارم. بغل


 
 
امضا
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠
 

امضای آقاجون من یه 2 بود که زیرش هم کمی خط خطی میشد.

البته بعدها فهمیدم این امضاش برای تکالیف و نامه های مدرسه ما بوده و امضای اداریش و چکهاش یکی دیگه بوده.

خلاصه منم که دخمل بابا امضام به همون سادگی و بهتر بگم بی ریختی بود.

تا زمانی که خواستم با جوجو عقد کنم تصمیم گرفتم دیگه اون امضای مزخرف رو به عقد نامه ام انتقال ندم.

بنابراین امضای جدیدی برای خودم درست کردم که شروعش با اسمم بود. البته خیلی ظریف. یه گردالی هم بالاش مینداختم و فامیلیم.

..

بعضی روزها که کارهای بانکیم میخورد به پنجشنبه هایی که تعطیل بودم کارها رو می بردم خونه و میدادم جوجو می برد انجام میداد. خیلی ناشیانه هم امضای منو میزد زیر برگه ها.

..

پارسال که ممیزی سال 88 همراه شد با سفر شمالم به خونه دائیم مجبور شدم زونکن ها رو با خودم ببرم شمال تا بشینم همه سند ها رو امضای نهایی بزنم. وقتی دیدم وقت داره کم میاد جوجو هم اومد کمکم و برام امضا میکرد (مثلاَ‌امضای منو)

..

دیروز زنگ زده که شماره ات رو دادم دارن قرارداد اس ام اس تبلیغاتی رو برات میفرستن. وقتی فکسش رسید بهش خبر دادم. میگه خوب حالا باید قرارداد رو امضا کنی و براشون بفرستی. گفتم امضای خودت رو بزنم دیگه؟

دیدم برگشته میگه نه. اون امضائه هست مثل امضای خودته. اون شاخ بالاش رو هم بذار. فقط فامیلت رو ننویس!!!!

هم خنده ام گرفته بود هم از اینکه امضای من جای اون امضای 2 با خط خطی زیرش که مال بابام بود رو برای جوجو گرفته بود ناراحت شدم.

بالاخره امضا رو زدم و شبش برگه رو دادم بهش.

میبینم با ذوق نگاه میکنه به امضائه و میگه قربون امضا زدنت برم. خنده !!

یجوری گفت شک کردم که امضا مال اون بوده و من تقلید کردم.

شوهره داریم ما؟؟!!!


 
 
دنیای این روزهای من
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
 

سلام

صبح زیبای شنبه تون بخیر..

انشاله که تعطیلی خوبی رو پشت سر گذاشته باشین.

من که پنجشنبه صبح رفتم بیمارستان و هیچی به هیچی.

پرسنل خدوم آزمایشگاه یادشون رفته بود دکتر خون من رو روی لام خواسته و برداشته بودن برای خودشون یکسری چیزهای دیگه رو جواب دادن.

دکتر هم زحمت کشید و گفت برو دوباره آزمایش بده و بیا.

این که از این و معلوم نشد مرضم چیه.

عصرش هم رفتیم خونه بابا بزرگم. خاله های مامانم اومده بودن خونشون. اونا رو هم با خودمون بردیم خونه بابا بزرگ. شبش چون میخواستیم مامان بزرگم رو هم با خودمون بیاریم توی ماشین خودمون جا کم اومد و در نتیجه من تبعید شدم به ماشین دائیم.

دائیم و خانومش و دختر کوچولوشون هم از شمال اومده بودن که شب رو خونه ما موندن و شب این بچه انقدر ونگ زد که من با سردرد بیدار شدم.

بعدم با مامانم و خاله هاش رفتیم بازار که خاله مامانم همون اول بازار گم شد. تا ظهر که برگردیم وقت من به گشتن دنبال اوشون گذشت.

بعدم دیگه نهارمون رو از خونه مامان اینا گرفتم و رفتم خونمون با جوجو خوردیم و خوابیدیم تا عصر. عصر بیدار شدیم کمی فیلم دیدیم. شبش باز مامانم زنگ زد که شام بیا.. گفتم سردرد دارم. باز مامان شام داد برام آوردن و ما نیز شام خوردیم و فیلم ورود آقایان ممنوع رو دیدیم و رفتیم لالا.

که من به خاطر خواب بعد ظهر تا 2-3 خوابم نبرد و نتیجه باز سردرد الانه.

دیگه نمیتونم تایپ کنم. ببخشید چشمام باز نمیشه.


 
 
دوست داری یا نداری؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠
 

این آهنگ دوست داری عروس بشی یا نداریو شنیدین؟؟

از خز ترین آهنگ هاییه که شنیدم اما در عین خز بودن همیشه باعث خنده ام شده.

حالا اینکه به چیزی که میخوام بگم چه ربطی داره، باید خدمتتون عرض کنم که هیچ ربطی!!

حالا چی شده که من وسط کار تعیین بهای تمام شده جو گرفته شدم و اومدم آپ کنم این بود که :

امروز خانوم رئیس داشت از اینکه چون یکی یک دونه بوده کار بلد نبوده و اینا صحبت میکرد. داشت میگفت من چون تک دختر و فرزند آخر بودم هیچچچچچ کاری بلد نبودم. برای همین وقتی هم 2 تا مهمون میخواست بیاد خونمون عزا میگرفتم.

خوب من طبق روال خودم یاد اولین مهمونیم افتادم که 25 نفر مهمون داشتم!!

توی این فکرها بودم که خانوم همکارم که وصفش رو قبلاً براتون کردم گفت اووه اونم توی خانواده آقای ..فلانی (رئیس) که اونهمه آشپز و خونه دار هستن و اینااا

خانوم رئیس خیلی ریلکس گفتش که البته آقای فلانی .. (رئیس) انقدر منو دوست داشت که هیچ وقت هیچ چیزی بهم نمیگفت.

خوب یک لحظه یجوری شدم.

خواستم بیام  در مورد جوجو غر غر کنم و بگم من اینهمه هنرمند بودم و فلان...

دیدم ای بابا.. آخر نامردیو و بی وجدانیه که بگم قدر ندونسته. جوجو با شهامت و وقاحت می مونه توی روی آشپز ترین افراد خانواده من و میگه به نظر من دستپخت نیلوفر از همتون بهتره نیشخند

خوب این کافی نیست به نظرم. اگه میگفت دستپختت حتی از مامانمم هم بهتره بعدش من کاملاً احساس میکردم حق شناسه نیشخند

البته خودم اگه یه روزی پسری داشته باشم که اینو بهم بگه عاقش میکنم نیشخند

هیچی دیگه. غر غر نامه تبدیل شد به تعریف نامه.

میگم فکر کنم کلیه هورمونهای بدنم رفتن توی میکسر و قاطی شدن به هم.

خداکنه درست بشه. اعصابم خیلی داغونه.

.

.

دیدین آدم بعضی وقتا دلش میخواد الکی خودش رو بکوبه زمین. من الان اون آدمم.

نمییدونم چه مرگمه خدایااااااااااااا


 
 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
 

سلام

بالاخره از افسردگی روز تولدم در اومدم...

نه بابا شوخیه ، این روزها سرم خیلی شلوغه. انقدر که نتونستم بیام یه عکس انار و هندونه بذارم برای شب یلدا و براتون اس ام اس های یلداانه بنویسم و تبریک بگم و از اینا...

شب یلدا مهمون خونه مامانم اینا بودیم. با دختر خواهرم کلی میوه آرایی کردیم (البته بیشتر اون) بعدشم فردا شبش مهمون خونه داداشم بودیم. اونجا هم خوش گذشت.

همین دیگه. هیچ خبری نیست. یکسری اتفاقات این روزها توی شرکت اتفاق افتاد که نتونستم بهشون فکر نکنم و حرص نخورم. نتیجه اش سردرد 5 روزه مداومم بود.

آهان مهمترین اتفاق این چند روز هم رفتن پیش دکترم بود و نشون دادن جواب آزمایشم. گفت تیرئیدم کنترل شده.

فقط مونده مشکل خونی ام که ظاهراَ حاده و باطناَ خدا میدونه. دکتر خودم گفت یه چیزی مثل روماتیسم توی بدنت هست که پلاکت هات رو از بین میبره.

ربطش رو نمیدونم. اما یه چیز موکول میشه به این هفته 5 شنبه که برم پیش متخصص خون. اگه باز برام آزمایش ننویسه.

همین دیگه.

 مواظب خودتون باشین.

خدا نوشت:

خدایا دیشب دیدی چقدر دلم میخواست سرم رو روی دامنت بذارم و گریه کنم تا دلم آروم بشه. چرا گریه ام نگرفت عوضش نصف شب عین جغد توی خونه میچرخیدم و لوازم امروز صبحم رو آماده میکردم؟؟

نییدونم چرا

دو هفته دیگه باز باید برم قشم. رئیس این هفته داره میره بندر عباس. اصرار داشت همراهش برم (از بس من کارهاش رو انجام دادم میترسه بدون من بره کارها انجام نشه) منم پیچوندمش. اون این هفته میره و منم هفته بعدش نیشخند به من میگن کارمند نمونه.

از عجایب شیخ ما چه عجب رو شنیدین: این خانوم رئیس ما از کسر کار 2 روزه برادر زاده اش 16 ساعت اضافه کاری در آورد.