Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
fun
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

بالاخره طنز امسال رو هم شنیدم

از دهن رئیس:

من: رئیس عیدی سرایدار رو هم معلوم کنین.

رئیس: اینو با خانومم صحبت کن (همون خانوم توی مطلب قبلی)

من: خوب رئیس به ایشون هم که میگم میگن باید با شما مشورت کنن تعجب 

رئیس: نعع ، میدونی چیه من خیلی دست و دل بازم دروغگو دیگران عادت میکنن و سو استفاده میکنن قهقهه  بعدش من نمیخوام اینطوری بشه. برای همین توی این کارها دخالت نمیکنم.

من: دلقک بعلهههه

 

امروز جمعه هستش و مامانم خانواده شوهر خواهرم رو دعوت کرده (چون عزادار هستن) باید زود برم خونشون کمکش کنم.

با جوجو بیشعور هم بازقهر کردم. چون شعور حرف زدن نداره و بلد نیست چطوری باید صحبت کنه با من. فکر میکنه منم این عمله بناهایی هستم که از صبح باهاشون سر و کار داره.

بعداَ نوشت: با جوجو آشتی کردم. چون شعور پیدا کرد و از دلم در آورد نیشخند


 
 
خوش شانس
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

توضیحاتی که میخوام بدم خواهشاَ به کسی بر نخوره یا فکر نکنه من نظرم اینه نه..

فقط توصیف میکنم که بدونین شرایطی شخصی که میگم چطوریه:

یه خانوم رو تصور کنین با قد فوق فوش 150. یه صورت کاملاَ عادی از یه خانواده عادی.

یه خواهر بین 4 یا 5 تا برادر.. ازدواج کنه با یه مرد با یه قدی توی همین مایه ها فوقش 10 سانت بلند تر.

توی خونه اون مرد درسش رو بخونه. بعدش بره سر کار.

ناز و اطفار در حد نهایت. انقدر که.. پائین تر میگم در چه حدی.. نیشخند

شوهر از این مدلهای خر کار. یه چیزی توی مایه های بولدوزر.

از تلاش و کوشش آقای خونه ظرف 15 سال از طبقه بالای خونه مادر شوهر برسن به 10 تا خونه بزرگ توی تهران و خونه توی اقصی نقاط دنیا و سرمایه گذاریهای بزرگ و...

همه چیز ، تاکید میکنم همه چیز حتی موبایل آقای خونه به اسم خانوم خونه باشه.

آقای خونه از این مدلهاست که ساعت 4 صبح بیدار بشه و آشپزخونه تمیز کنه و خونه تی بکشه و صبحونه آماده کنه تا خانوم بیدار بشن. بعد بره سر کار تا بوق سگ بعد بیاد خونه بدون شام (شام نمیخورن که چاق نشن)

بعد این آقای خونه هی راه به راه بگه من همه چیزم از همسرمه در شرایطی که به جرات قسم میخورم آی کیوی خانوم خونه کمی از جلبک های اقیانوس ها بیشتره. فقط هنوز که هنوزه من موندم چطوری رفته دانشگاه.

بعد اون خانوم رابطه آقای خونه رو با کل قوم و خویشش ببره. در حد فقط عروسی و عزا. اونم نه هر عروسیی و هر عزایی. فقط درجه 1.

از اون طرف کل فک و فامیل خودش رو که اتفاقاً از نوع ولنگار و تن پرور هستن و اتفاقاً بر اساس فامیلی آی کیوها هم شباهت زیادی به آی کیوی خودش دارن بریزه توی شرکتی که آقای خونه با سگ دو زدن های شبانه روز دست و پا کرده و تلاش های شبانه روزی آقای خونه برای آوردن فقط یکی از خواهر زاده های نزدیکش به شرکت هم بی اثر باشه .

ناز و اطفار خانوم خونه رو در اون حد ببینین که سفر خارجی رو که 3 هفته طول کشیده تا برنامه ریزی بشه و کلی بلیط سریالی گرفته شده بهم میزنه برای یه دل درد ساده.

خر کاری آقای خونه رو در اون حد ببینین که من به چشم خودم دیدم که پیراهنش رو در آورده بود و پهن کرده بود زیرش و توی شرکت زیر میزش از خستگی خوابیده بود.

آقای خونه در سایر وقتهایی که حرف کاری نمیزنه داره خانوم رو ناز و نوازش میکنه که ای وای خسته شدی.. ای وای از پا افتادی.. ای وای...

 

حالا به نظر شما جا داره این خانوم در مورد زن سرایدار بگه باید ببینیم چیکار کرده که شوهرش پدر زنش رو برده دکتر. حتماً کاری بلده بکنه و یه خنده معنی دار بکنه.

خدائیش جا داره؟

من اگه بگم خدا بده شانس به زن سرایدار که شوهرش پسر خان بوده و زمین دار. با کارگر زمین های باباش ازدواج کرده و چون طرد شده اومده تهران سرایداری میکنه و یکسره اینجا رو تمیز کن و اونجا رو تمیز کن و ماشین بشور و پول جمع کن که چی؟؟ خانومم طلا زیاد دوست داره باید براش بخرم.. وقتی میخواهین از پارکینگ برین بیرون بوق نزنین خانومم بیدار میشه (آخه خانومشون به شغل شریف 24 ساعت خواب اشتغال دارن) حق دارم اما به نظر شما اون خانوم بالایی هم حق داره؟؟

نیشخند برم خودمو بکشم به نظرتون؟؟ (اوه سرایدارمون اومد. داره با چه دلسوزی در مورد پدر زنش که مثلاً خیلی پیره (60 ساله) صحبت میکنه و من دعاش میکنم که برای پیرمرد کاری کرده.

هییییییییی روزگار.

امروز به مدد جوجوی مهربون خنگولم رفتیم بیمه بدنه و هی مظلوم شدیم تا خسارتمون رو گرفتیم. خاک بر سرشون با این بیمه کردنشون.

آخه جوجوم از اون نظر خنگولیه که هی باباش و داداشش رو نمیشناسه و هی از دستشون دود میکنه و هی دوباره از اول.

امروز یه عروس بس نانازی شدم و رفتم قرص های مادر شوهر رو که گیر نمی اومد پیدا کردم و براش خریدم.

آخه مادر شوهر مهربونم اون هفته که من پهلوم گرفته بود با پا دردی که داشت وقتی جوجو نرفت برای من جوشونده بخره خودش توی اون سرمای شب رفت خرید و اومد.

انشاله که چشمام شور نباشه و شب برم مادر شوهر مهربون نشده باشه مادر شوهر نامهربون. خیال باطل

هفته دیگه هم دارم میرم قشم. 2 روزه میرم و برمیگردم. البته انشاله نیشخند


 
 
سحرگاهان
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

نمیدونم چرا الان که خواستم مطلبی بنویسم یاد ماه رمضون های سال 81- 82 افتادم که برای سحری بیدار میشدم و بعدش خوابم نمیبرد و بعد مینشستم مثل یک دخمل گوگولی چت میکردم مژه خوب یادمه که اون موقع کلی با خواهر کوچیکه در مورد اینکه این کار حلال هست یا نه و اینکه روزه رو باطل میکنه یا نه بحث میکردم. اما خوب در هر حال من معتقد بودم مشکلی نداره و انجامش هم دادم.

حالا اینکه چرا یادش افتادم رو نمیدونم.

شاید به خاطر اینه که هنوزم هوا تاریکه.

خوب این هفته ای که نبودم و این سه روز تعطیلی به این شرح گذشت:

خواهرم که مصدوم بود صورتش رو عمل کرده و من هنوز موفق به دیدارش نشدم.

اون یکی خواهرم هم که نی نیش دار فانی رو وداع گفت پدر شوهرش فوت شد و مجبور شدن برن شهرستان که اونم آخر هفته برای عرض تسلیت باید بریم خدمتشون.

توی هفته ای که گذشت چون ماشین نداشتم جوجوی طفلی هر روز با اون ماشین گنده شون من می آورد و میبرد.

بالاخره پریشب ماشین رو تحویل گرفتم. نو شده. اما تصمیم بر این شده که بفروشمش.

اول خواستم یه نو بخرم. بعدش دیدم این چه کاریه خوب من که از عید دیگه سر کار نمیرم و بهتر دیدم پولش رو بدیم اون خونه 100 ساله که روی هوا هستش تحویل بگیریم. البته هنوز هیچی قطعی نیست.

سه روز تعطیلی هم که روز اولش صبح تا ظهر به رنگ کردن موهام در محضر مامانم گذشت و بعدش که خواستم کمی کمکش کنم پهلوم گرفت و توی آشپزخونه شون نقش زمین شدم و تا 3 ساعت دیگه از اونجا  نتونستم تکون بخورم. شدت دردم انقدر زیاد بود که گریه ام بند نمی اومد.

دیگه مامان هم زنگ زد جوجو رفت 2 تا آمپولی که گفته بود رو گرفت و خودش هم هی کیسه آب گرم گذاشت و ماساژ داد تا بهتر شدم. تا شب که به درد و اینا گذشت. شبش هم با مامانم اینا مهمون مامان اینای جوجو بودیم.

فرداش قرار شد با 2 تا مامانا بریم بوستان. رفتیم. برای خودم چیزی نخریدم اما کادوی تولد مهسا رو خریدم.

شبش هم مهمونی دعوت شدیم خونه یکی از فامیل های دور جوجو اینا و رفتیم و خوش هم گذشت.

روز سوم هم مامانم اینا رو دعوت کردم خونمون (خواهرم و خواهرزاده ام از دیشبش خونمون بودن) و مامان اینا هم زود نهار خوردن و رفتن. منم خوابیدم تا عصر و بعدش ظرفهای نهار رو شستم و تمام.

این بود 3 روز تعطیلی و هفته ای که گذشت.

دیروز هم که اومدم و خیلی شرافتمندانه کلی کار انجام دادم.

امروز هم که گفتم دیگه بیام یه آپ کنم که رئیس امروز بعد 1 هفته نازل میشه و من احتمالاَ 1-2 روز نتونم بیام اینجا آب و جارویی شده باشه.

یه عالمه عکس دارم که بذارم وقت نمیشه.

راستی اگه باز به هم نخوره قرار شد با حسین همکاری داشته باشم بعد از عید. همون کاری که قرارش رو قبلاَ گذاشته بودم. البته یه 5 میلیونی بیشتر برام آب خورد.

انشاله که جواب بده.

در ازای پولی هم که دست بابام داشتم یه زمین 500 متری بهم داد. البته قرار شد با 3 تومن تخفیف من 5/2 میلیون دیگه بدم.

این هفته ای که گذشت زیادی اقتصادی بود. انشاله که همش ختم به خیر بشه.

همین دیگه. مواظب خودتون باشین. برای منم دعا کنین. سخت محتاجم/

 


 
 
جوجوک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
 

دیروز اومده دنبالم. موقع رفتن با سرعت از روی یه چاله پرید که قشنگ من پریدم بالا و محکم خوردم به صندلی.

برگشتم نگاش کردم ببینم آیا چیزی میخواد بگه یا نه!!

همونطوری که خیلی جدی جلو رو نگاه میکرد یه نگاه توی آینه انداخت و گفت خوب شد.!!

گفتم چرا؟؟

گفت آخه تموم گِل های زیر ماشین کنده شد ریخت.

من: تعجب ابرو


 
 
بدون عنوان
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟ دیدین چقدر هوا سرد شده؟؟ طفلی اینایی که توی روسیه و اینجور جاها زندگی میکنن .

امروز یه روز خوبه. البته امیدوارم که همینطور خوب ادامه داشته باشه.

اتولم رو گذاشتم که تعمیر بشه.

جوجو اینا هم یه ماشین خریدن برای کارهای مغازه شون.

یه پسر گنده.. یه پاترول خریدن. امروز با پسر اونا اومدم سر کار. البته جوجو آوردم. عصر هم میاد دنبالم تا بعدشم بریم دکتر.

روزهایی که گذشت خیلی خوب نبود. مثلاَ بعد از تصادفم- 2 روز بعدش خواهرم بچه اش سقط شد. من که میگم علتش اینه که عین .. افتاده روی اون کتابها .. خودش میگه نه حالم خوب بوده شاید برای تیروئید بوده.. هر چی بود نوه جدید رفت پی کارش.

اون یکی خواهر هم روز شنبه بینیش رو عمل کرده. نتونستم هنوز برم ببینمش. شاید آخر هفته یه سری برم بهش بزنم.

فعلاَ که انگار خمپاره افتاده وسط خواهر هام.

رئیس هم این هفته نیست. بازم رفتن اسپانیا.. (البته این قسمت خوب این هفته هست)

هفته بعد میاد. بعدش هم من میرم قشم. انشاله که با سفر بندر عباس اونا تلاقی نداشته باشه.

الان خواهرم بهم زنگ زد. اون مصدومه. میگه من زنگ زدم حالت رو بپرسم نیشخند گفتم عزیزم اگر من نیومدم بهت سر بزنم برای اینه که ماشینم ترکیده.

خلاصه کمی برای اون ناله کردم و اون دلداریم داد.

عید کم کم داره میاد و من دارم روزشمارم رو به پایان میبرم.


 
 
عشق یعنی
نویسنده : niloufar - ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 

من خودم عموماَ حوصله ندارم شعرهای به این طولانیی رو بخونم

اما از این شعر خوشم اومد گفتم بعد اون پست تلخ بذارمش نگین این همش آه و ناله هست:

ای‌ که‌ می‌پرسی‌ نشان‌ عشق‌ چیست‌

عشق‌ چیزی‌ جز ظهور مهر نیست‌

عشق یعنی مهر بی‌چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی‌ادعا

عشق یعنی عاشق بی‌زحمتی

عشق یعنی بوسه بی‌شهوتی

عشق یعنی دشت گل کاری شده

در کویری چشمه‌ای جاری شده

یک شقایق در میان دشت خار

باور امکان با یک گل بهار

عشق یعنی ترش را شیرین کنی

عشق یعنی نیش را نوشین کنی

عشق یعنی این که انگوری کنی

عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

عشق یعنی گل به جای خار باش

پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی یک نگاه آشنا

دیدن  افتادگان  زیر  پا

عشق یعنی تنگ بی ماهی شده

عشق یعنی ، ماهی راهی شده

عشق یعنی مرغ‌های خوش نفس

بردن آنها به بیرون از قفس

عشق یعنی جنگل دور از تبر

دوری سرسبزی از خوف و خطر

عشق یعنی از بدی ها اجتناب

بردن پروانه از لای کتاب

در میان این همه غوغا و شر

عشق یعنی کاهش رنج بشر

ای توانا ، ناتوان عشق باش

پهلوانا ، پهلوان عشق باش

عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر

واگذاری آب را بر تشنه تر

عشق یعنی ساقی کوثر شدن

بی پر و بی پیکر و بی سر شدن

نیمه شب سرمست از جام سروش

در به در انبان خرما روی دوش

عشق یعنی مشکلی آسان کنی

دردی از درمانده‌ای درمان کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی

مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس      

در مقام بخشش از آیین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد

عشق یعنی عارف بی خرقه ای

عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای

عشق یعنی آنچنان در نیستی

تا که معشوقت نداند کیستی

عشق یعنی جسم روحانی شده

قلب خورشیدی نورانی شده

عشق یعنی ذهن زیباآفرین

آسمانی کردن روی زمین

هر که با عشق آشنا شد مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد

هرکجا عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود ممکن شود

درجهان هر کارخوب و ماندنی است

رد پای عشق در او دیدنی است

سالک آری عشق رمزی در دل است

شرح و وصف عشق کاری مشکل است

عشق یعنی شور هستی در کلام

عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام


زنده یاد مجتبی کاشانی

 
 
مملکت لجن مال
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
 

بخون فاتحه رو...

البته میدونم خیلی هاتون مثل من سالها قبل فاتحه خوندین

اینو برای اونایی میگم که شاید کوره امیدی دارن

به چی؟؟ به آینده این مملکت.

چرا شو میگم. باز تیر یکی گرفت به دامن من و من اومدم کولی بازی.

البته قبلش بگم یه پست طولانیه پر از غر غر دوست ندارین نخونین. من مینویسم که برای خودم بمونه.

اما ایندفعه اظهار نظر نمیکنم. عین واقعیت رو تعریف میکنم. شما قضاوت کنین که آیا تپش قلب من از دیشب تا حالا حق منه یا ظلم در حق منه.

دیروز که اون برف زیبا شروع به اومدن کرد بی خود دلهره گرفتم. سعی کردم زیبایی هاش رو ببینم. نشد که بشه. وقتی راه افتادم سمت خونه خیلی با احتیاط رفتم. زمین لغزنده بود و منم اضطراب شدیدی داشتم.

تموم مسیر رو بدون مشکل رفتم تا رسیدم به شهرک خودمون.

وقتی اتوبان رو پیچیدم داخل خیابونی که وارد شهرک میشد (یه خیابون شیب که همیشه خیلی تردد داره) سرعتم رو تا نهایت پائین آوردم.

2 تا خیابون فرعی وارد این خیابون میشه که همیشه ماشین ها خیلی خطرناک ازش میان بیرون. البته همه نه. اونایی که نسبت پدر جدشون به خرهای بزرگوار برمیگرده.

دیروز اولیو رد کردم و زیر لب فحشی نثار خر اول کردم. دومی اما فقط روی 2 پا بود. خود خودش بود. خر بزرگ.

هرچی چراغ دادم و بوق زدم ایشون کور بودن و کر.

بعله دیگه توقع ندارین که از این یکی هم رد میکردم و کار با یه فحش ریز تموم میشد. زمین خیس بود و خط های عابر باعث سر خوردن ماشین شد و ..

کوبیدم بهش. ماشینش چرخیده بود اما هنوز نصفش اونور خط وسط خیابون بود. گوشه سمت چپ جلوی ماشین من خورد به سمت راست عقب ماشین جلویی. انقدر عصبانی شدم که حد نداشت. حالا هرچی درو فشار میدادم که باز شه باز نمیشد.

سریع پریدم اونور ماشین و پیاده شدم دیدممم اوففففف یه خانوم از ماشین جلویی پیاده شد کلاَ 1 متر و 20-30 تا قد داشت. حالا من نمیدونم با این قد چطوری جلوی ماشین رو میدید. گفتم خانوم عزیز یه نگاه نباید بکنی و از فرعی بیایی بیرون؟

دیدم زنیکه شروع کرده به هارت و پورت کردن که ماشین ها رو تکون ندی و فلان. گفتم یعنی فکر میکنی مقصر نیستی؟؟ گفت زنگ میزنیم پلیس. هیچی دیگه زنگ زدیم و آقا پلیسه گفت ماشین ها رو جابجا کنین تا افسر بیاد..

رادیاتور ماشین سوراخ شده بود و آبش میریخت توی خیابون. ماشین رو خاموش کردم و یه آقایی که عابر بود و خیلی از دست خانومه شاکی بود بابت پررو بازیش راه رو گرفت و گفت خانوم اصلاَ نگران نباش که صحنه رو بهم میزنی. افسر بیاد تابلوئه که این فرعی اومده.

زنگ زده بودم جوجو اومد و گفت کار بدی کردی ماشین رو تکون دادی. اینطوری تو مقصری. گفتم بابا... نذاشت حرف بزنم و گفت فدات شم نباید تکون میدادی. گفتم خیابون بسته شده بود. گفت اشکالی نداشت فوقش یه جریمه بود.

منم قهر کردم نشستم توی ماشین دیدم آقای افسر اومد و نگاه نکرده به من گفت مقصری.

گفتم هان!!!!! تعجب

گفت مقصری. گفتم خانوم از فرعی اومده. گفت جلو به پشت خورده و مقصری. صاف بوده توی مسیر. گفتم اصلاَ توی مسیر نبوده.

هی من گفتم هی جوجو گفتم... 1 کلمه این خانوم طرف تصادف صحبت نکرد. خیلی خانوم و ناناس وایساده بود و لبخند ژکوند به لبش .

منو و جوجو بالا و پائین میپریدیم آقا پلیسه هی با خانوم یا 4 قدم جلو بود یا عقب و پیچ پیچ.

بعد نیم ساعت گفتم شما اصلاَ نمیخواهی جای تصادف رو ببینی؟؟

گفت نه لزومی نداره. بعد که دید من شروع کردم به اعتراض صلانه صلانه با همون لبخند رفت و خاکه هایی که بر اثر عبور ماشین ها خودشون پخش شده بودن رو با پاهاش پخش تر کرد انگار میخواست ترکیبشون رو تشخیص بده.

خلاصه گفتم باشه کروکی بکش. گفت کروکی نمیخواد خسارت پائینه. گفتم ماشین من داغون شده .من قبول ندارم که مقصرم. گفت بیمه تکمیلی داری بده برات نامه بدم.

گفتم آقا حرف منو نمیفهمی انگار... قاط زده بودم و از اعماق تهم جیغ میزدم.

گفت ماشین ها میره پارکینگ. گفتم بره.

در همین موقع پسر همسایمون مارو دید و وایساد که ببینه چی شده. جوجو با افسره رفتن اونور میدون. خانومه هم کل فامیلش رو خبر کرده بود.

قبلش زنگ زده بودم اقاجونم طفلی که تازه از سفر رسیده بود بیاد و ماشین رو ببریم تا پارکینگ که نزدیک هم بود.

پسر همسایه وایساده بود و داشت ماشین من رو میبست به ماشینش که دیدم آقاجونم اومده و قبل از اینکه بپرسه این اقا کیه رفته با داد و هوار بهش میگه آقا چیکار میکنی..

حالا هی من از اینور جیغ میزنم آقاجون همسایمون هستن. آقاجونم بدتر از من... پسر همسایه هم خنده اش گرفته بود.. آخرش با جیغ پدر رو متوجه کردم و ماشین رو بستن به ماشین اون. دیدم جوجو تازه زنگ زده که برو از اون خاکه ها عکس بگیر.. حالا هوا تاریک ، کف زمین خیس ، شیشه ها ریز ریز  و پخش شده زیر چرخ ماشین ها.

با گوشی 2 تا عکس گرفتم دیدم هیچی معلوم نیست. کلید ماشین رو دادم به پسر همسایه و با آقاجونم رفتم دوربینم رو از خونه آوردم. اومدم عکس بندازم دیدم یه افسر دیگه اومده به داد و بیداد. برای اون خواستم توضیخ بدم دیدم اصلاَ گوش نمیداد. با شوهر خانومه و 2 تا آقای همراهش هی از اینور به اونور... شماره میگرفت شوهر خانومه و گوشیو میداد به اینا.. منم وایسادم گفتم بره پارکینگ.... دیدم شوهر خانومه اومد گفت خانومم گردنش درد میکنه..

خلاصه من راضی نشدم و گفتن بریم پارکینگ.

حالا این وسط شوهر خانومه و همراهاش 10 بار دور میدون به اون بزرگی با این افسرها کمیسیون میذاشتن.

جوجو هم طفلی تا جایی که تونست دنبالشون رفت اما هی به اسم پارکینگ میرفتن یه جای دیگه جلسه.

آقای افسر جدید اومد به داد وبیداد که حق نداری اعتراض کنی و باید فلان بشه. من توی اون هیاهو صدام به هیچ جا نمیرسید و هی جیغ میزدم و هیچی.. آخرش جوجو دید نه یارو خیلی داره تابلو بازی در میاره گفت من الان زنگ میزنم 197.

خلاصه اونم میگفت نه الان باید بری و از این چرت و پرت ها... کهههه آخرش نتیجه شد که بریم پارکینگ. اونا حرکت کردن و آدرس پارکینگ دادن . ما اومدیم بریم دیدم هیی وای من ماشین که ترکیده روشن نمیشه کلیدش رو هم پسر همسایه با خودش برده.

تا اون کلید رو آورد و بستیمش و خواستیم راه بیافتیم دیدیم یه ماشین کلانتری اومد با داد و هوار که شما چرا از صحنه متواری شدین و چرا فلان و چرا بهمان..

حالا ما با چشمهای تعجب منم دیدم آقاهه اکس زده با ته مونده های دادهای توی دلم رو جمع کردم و انقدر سرش داد زدم که نفسم گرفت. گفتم ما اینجا تصادف کردیم چرا بی ربط میگیو... دیدم میگه خانوم شما نمی دونی نزاع دسته جمعه همه میرن بازداشتگاه.

گفتم چی؟؟ کدوم نزاع؟؟ با عصبانیت برگشت گفت بیائین اونور میدون.

اونجایی که باز قوم و خویش خانومه با پلیس ها جلسه خانوادگی داشتن. ماشین رو کشون کشون بردیم اونجا دیدم داداش دختره داشت به افسر کلانتری میگفت بنویسین متواری شدن.

منم که خون جلوی چشمام رو گرفته بود برگشتم گفتم ما متواری شدیم یا شما !!

انگار بهت نگفتن تصادف کجا بوده. زبان

حالا وقتی اون بالا بودیم و جوجو داشت زنگ میزد 197 از بس عصبانی شده بود پشت تلفن به اپراتوره گفتش که آره این آقای پلیس به حرف ما گوش نمیده و معلوم نیست چه نسبتی با طرف تصادف داره.

این افسر دومی هم فکر کرده بود جوجو منظورش به اون بوده و هی به کلانتریه میگفت من از دست این آقا شاکی ام.

خلاصههههههه

بلوبشویی بود.. من یخ زده با تپش قلب بالا با عصبانیت فول حتی نمیتونستم مثل اون خانومه برم خیلی ناناس بشینم توی ماشینم تا فک و فامیلم مشکل رو حل کنن. جالب بود اگر یکجایی جوجو جای من حرف میزد میگفتن تو که نبودی ساکت. اما خانومه از اولش از توی ماشین در نیومد.

دیدم افسر کلانتری گفت خانوم داره جرحی میشه. گفتم یعنی چی.. (اینها همه با داد بود ) گفت نمیدونی قانون چیه حالا منم میبرم قشنگ براتون اعمال قانون میکنم تا بفهمی. آقاجونم طفلی که تا الان ساکت وایساده بود کنار گفت یعنی میزنی توی گوشمون؟ افسره گفت کی من گفتم؟ گفت خوب داری میگی اعمال قانونتون میکنم میخوام بدونم یعنی قانون زور بهمون میگه که تو میخوای به زورش بهمون قانون رو حالی کنی؟

افسره کمی لحنش رو آروم کرد و منو کشید کنار و گفت ببین خواهر من این خانوم تا حالا گردنش درد نمیکرده. الان داره میگه گردنم درد میکنه. تو هم که 2 تا بیمه داری چرا کشش میدی. من که دیگه بغض داشت خفته ام میکرد گفت ببین آقا 1 دقیقه به حرف من گوش بده. گفت خوب بگو.(البته به این راحتی خفه نشد تا من حرف بزنم و هی میزد توی حرفم)

من لوووووس همینطوری که اشکهام می اومد گفتم ببین آقا من 2 تا بیمه دارم 1 ریال هم نمیخواد از جیبم بدم اما حرف زور برای من قابل قبول نیست.

گفتش الان که بره کلانتری این میگه گردنم درد میکنه تو باید بری بازداشتگاه.

گفتم من بعد نیم ساعت افسر رو به زور بردم جای تصادف رو ببینه.

دیدم برگشت گفت گور پدرشون سگ خور فرض کن. حوصله داری.

گفتم نه . نه حوصله دارم نه وقت دارم اما چرا باید حتی توی سطح به این پائینی هم من زور رو تحمل کنم.

افسره هم خیلی سر بسته بهم فهموند که این ایلی که جمع شده هر کدومشون یه جایی برای خودشون خری حساب میشن و بعدش قانعم کرد که خودم رو گرفتارشون نکنم.

بعدشم گفت یه معذرت خواهی بکن و تموم. گفتم این یکیو شرمنده ام.

گفت لا اقل از افسره عذر خواهی کنید بهش تهمت زدین. گفتم ما به این چیزی نگفتیم. به اون یکی گفتیم که میبینین از ترسش جیم شده و معلوم نیست کدوم قبرستونیه.

خلاصه تموم شد. اما در پایان فهمیدیم ههه چقدر بی خود خودمون رو علاف کردیم. شوهر خانوم راننده پل × یس راه × ور هستش.

وقتی به مصیبت ماشین رو کشوندیم تا خونه و البته در این بین یکسری خانوم محترم آقای راهور کارت ماشینم رو گم کرد و بعدش پیدا شد.. جوجو بهم گفت شوهرش چکاره بوده گفتم ای بابا لعنت به پدرش. کاش همون اول میگفت سرش توی کدوم آخوره من دو دستی خسارت رو تقدیمش میکردم. هم وقت خودش رو گرفت و هم وقت منو.

تموم شد.

اما حالم خوب نیست از دیشب. خدای من شاهده که کل خسارت 2 تا ماشین ها برام اهمیتی نداره. فشاری که حرف افسر اول و طرز رفتارش بهم وارد کرد از همه ماجرا بدتر بود.

مرتیکه بهش میگم من 3 تا شاهد دارم که عابر بودن و شماره دادن. میگه این خانوم هم الان میره 50 تاش رو میاره.

جوجو هم آخرش وقتی یارو داشت سوار ماشین  میشد تا خبر مرگش رو ببره بهش گفت آقا شاید حضرت عباس رو قبول نداشته باشی اما حواله ات دادیم به خودش.

یارو یه پوزخند زد و گفت باشه.

شاید من مقصر بودم. شاید نبودم. اما هر چی بود فهمیدم اونی که فکر میکردم ته مه های مملکت مونده هم دیگه نمونده.

من جایی زندگی میکنم که نمی شناسمش. احساس استثماری که من الان دارم از قدیم مردم هندوستان بدتره.

فساد حتی ریشه ها رو مسموم کرده. اگر به وجود خدا اعتقادی نداشتم هیچ انگیزه ای برای ادامه زندگی توی این خراب شده نداشتم.

امروز همه دارن سعی میکنن به من بگن خودت رو ناراحت نکن و تصادف پیش میاد و از این حرفها..

نمیدونن من قلبم از بابت چیزهای دیگه توی حلقم میزنه.

همکارم دست گذاشته روی گلوم و میگه خاک تو سرت چرا قلبت اینطوری میزنه. چرا اینجا میزنه.

من فقط لبخند تلخی زدم. من بلد نیستم مدیحه سرایی کنم و با کلمات مسحور کننده ابراز تاسف کنم که همه بدونن برای مملکتم چقدر حالم بده اما حالم به خودم نشون میده که انقدر دیوانه ام که به قول خانوم آژانسی که با استهزا بهم گفت دختر من مگه نمیدونی کجا داری زندگی میکنی... اینجا باید عادت کرده باشیو و بگذری از این چیزا وگرنه داغون میشی.. گفتم راستش میدونستم اما یه مدتی هست سر و کارمون از دادگاه و شهرداری قطع شده. راستش یادمون رفته بود زیر پرچم عدل علی زندگی میکنیم.

توضیح: من برام مهم نبود اگر بازداشتگاه هم میرفتم. چون خون بدنم از عصبانیت قل قل میکرد اما جوجو گفت نه تا اینجاش رو دیگه نمیذارم پیش بری.

وقتی هم اومدیم خونه گفت شوهر زنه به افسر کلانتری گفت برو بهش بگو زنش رو میبرن بازداشتگاه. و من لبخند تلخی زدم.

جوجو گفت زنگ بزنم فلانی بیاد (فلانی هم مثل اینا برای خودش خری حساب میشه در جایی) گفتم نه. من تا جایی که بتونم خودم دفاع میکنم بعدش هم سپرده به خدا. از اون بهتر سراغ ندارم که حقم رو بگیره.

همین. دیوونه ام نه؟؟


 
 
الهی
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
 
الهی بــی پنـاهــان را پنــاهـی

                بسوی خسته حالان کن نگاهی

چه کم گـردد زسلطان گــر نوازد

                 گدایـــی را ز رحمت گاه گاهــی

مرا شرح پریشانـــی چه حاجت

                    کــه بر حال پریشانـم گواهـــــی

الهــی تکیـــه بر لطف تـو کـردم

                     که جز لطفت ندارم تکیه گاهـی

دل سرگشته ام را راهنمـا باش

                  که دل بی رهنما افتد به چاهی

نهــاده ســر بــه خـاک آشیـانت

                گدایی، دردمنـدی ،عذر خواهـی

امید لطف و بخشش از تـو دارم

               اسیری ،شرمساری ،روسیاهی

تهی دستی که با اشک ندامت

                  زپـا افتـــــــاده از بـار گنـــاهـــی

گرفتــــم دامن بخشنـــده ای را

                  که بخشد از کرم کوهی بکاهی

رحیمی،چاره سازی،بی نیــازی

                  کریمی،دلنـــوازی،دادخـــواهــی

خوشا آنکس که بندد با تو پیوند

                    خوشا آن دل که دارد با تو راهی

مـــران از آستــــــانت بینــــوا را

                   که دیگر در بساطم نیست آهی

مقام و عز و جاهت چون ستایم

                    کــــه برتر از مقام و عز و جاهی

فنـــا کــــی دولت ســرمد پذیرد

                   کــــه اقلیـــم بقـــا را پادشاهی

ز نخــــل رحمت بــــی انتهــایت

                  بیفکن ســایه بر روی گیــاهــی

به آب چشمه لطفت فرو شوی

                   اگر سرزد خطایی   اشتباهـی

مـران یارب زدر گاهت “رسا” را

                   پنـاه آورده سـویت بـی پناهــی


 
 
تکرار روزانه ها
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

تکرار از اون نظره که جمعه نشستم خیلی مختصر و فهرست وار و بی حوصله شرح مدتیو که نبودم نوشتم.

غافل از اینکه اینترنت خونه هنوز ملی نشده گند زده شده بهش.

همش پرید. انقدر عصبانی بودم که همین که کیبورد بدبخت ظریفم رو خورد نکردم کلی به خودم و صبرم بالیدم.

خوب توی هفته ای که گذشت بدترین اتفاقی که افتاد سقوط خواهر سومی از نردبون بود و داعون شدنش.

مهرهای گردنش جابجا شدن. استخون بینیش و کلی از دندون هاش هم خورد شدن.

شب 29 صفر اتفاق افتاد. شب قبلش هم نی نی خاله ام به دنیا اومد.مامانم طفلی 2 روز رفت بیمارستان پیش خاله ام. روز دومی که بردنش خونه ما رفتیم دیدنش.

همتا اسم دخترش هست که جداَ هم همتا نداره. خیلی ناز و خوشگله. (حالا بعداَ عکسش رو میبینین منتظر سفید برفی نباشین من به چشم خریدار میبینم بغل)

دیدن خاله رفته بودیم که بهمون خبر دادن خواهرم شب قبل اون اتفاق براش افتاده.

از کرج اومدیم و رفتیم دیدن خواهرم. خیلی بد بود. گلی گریه کردم. آخرین باری که دیده بودمش با هم قهر کرده بودیم. البته به یاد ایام کودکی بود وگرنه قهرهای ما مثل نفتالین در اثر مجاورت با محیط خودبخود از بین میره.

در هر حال فقط باید بگم خدا رو میلیون ها بار شکر میکنم بابت اینکه اتفاق جدیی براش نیفتاد.

آخر صفر بالاخره دمش بهمون گرفت. صدقه ها هم با تخفیف حوادث اثر کرد.

رضا گوشی چند صد هزار تومنیش از دستش افتاد و شکست. حسین طفلی 7 میلیون خسارت ندانم کاری راننده هاش رو داد.

اتول من هم دید من آدم حسودیم و نمیشه برای من بی اتفاق رد بشه الکی الکی یه 200 تومنی گذاشت روی دست من تا باز هم خرجی 2 هفته حذف بشه.

با جوجو هم که کلاَ از 1 هفته قبلش قهر بودم. باز هم سر اینکه من غلط اضافی کرده بودم و پول خودم رو که با همین دستهای شکسته ام بهشون دادم خواستم. البته نخواستمش سر اینکه باز خریت کردم و 1 سال مهلتش رو تمدید کردم باز دبه در آورده بود میخواست اگه بشه اصل پول رو هم یجوری تخفیف بهش بخورونه که خوب اصلاَ شدنی نیست.

الان ظاهراَ باهاش آشتی هستم اما دلم حالا حالا باهش صاف نمیشه.

دیگه ... دیگه...

آهان زمینی هم که با دائی جون شریک بودیم و صاحبش به چند نفر فروخته بود خدا رو شکر به همت مامان داره زنده میشه.

 

بعدش 5 شنبه هم خواستگاری خواهر کوچیکه بود. با اینکه پسره خوب بود اما خانواده اش یجوری بودن. مال نهاوند بودن. خنثی ساعت 30-9 اومدن خونمون (با نیم ساعت تاخیر) تا ساعت 30/10 ننه محترم و باباش انقدر حرف مفت زدن که عملاَ اعصاب همه ما رو خورد کردن. آخرش دیگه منو و حسین و جوجو و خواهر بزرگه زد به سرمون و شروع کردیم به مسخره بازی و خندیدن.

ساعت 30/10 ننه داماد به عنوان اولین حرفش در مورد اینکه برای چی اومدن گفت اجازه میدین برن با هم حرف بزنن. تعجب

مامان و آقاجونم چشماشون گرد شده بود اما باز چیزی نگفتن و اجازه دادن.

بچه ها هم که ماشاله شون باشه 5/1 ساعت حرف زدن. توی این مدت هم باز فک ننه مورد نظر یکسره کار کرد. ساعت شده بود 30/12 بچه ها اومدن بیرون از اتاق و اونا باز نشسته بودن. خواستم بگم بابا پاشین برین بیرون خوابمون میاد. انگار دلشون نمیخواست برن. آخرش دیگه انقدر ضایعه شده بود که همه به هم نگاه میکردن.

تشریفشون رو بردن. جواب منفی بود. اینم از این. نیشخند

همین دیگه. جدی جدی تموم شد.

حال روحی خودم هم اصلاَ جالب نیست.

امیدوارم شما سرحال باشین/


 
 
مرد حسود
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟ دیدین چه روز قشنگیه؟؟ خدائیش خیلی زیباست حیف که 25 تومن هزینه آژانس گذاشت روی دستم (البته در مجموع صبح و بعد ظهر میگم)

خوب الوعده وفا. میخواستم در مورد خواهرم بگم. که خوب مصادف شد با یه مطلب در مورد شوهر حسود.

اول خواهرم.

خواهر بزرگ من متولد 52 هستش. در سن 16 سالگی ازدواج کرد. این در وضعی بود که از 12 سالگیش خواستگارهاش پدرمون رو یا به عبارتی پدرشون رو (چون من اون موقع عددی نبودم که بخواد پدرم در بیاد) در می آوردن.

توی 16 سالگی در حالی شوهر کرد که سال اول دبیرستانش رو با 8 تا تجدیدی نصفه گذاشت.

3 سال بعدش اولین بچه اش به دنیا اومد.  و سال 4 همن دومین و آخرین بچه اش.

بدبختی زیاد کشید. شوهرش قشنگ پدرش رو در آورد تا کمی آدم شد. خواهرم 12 سال قبل تصمیم گرفت برای بهبود وضع خونش کار کنه. بعد 10 سال سابیدگی زانوش اجازه نداد ادامه بده و استعفا داد. (مثل من حسابدار بود)

از 4 سال قبل شروع کرد درس خوندن. دبیرستان رو تموم کرد در حالی که شاگرد اول بود. فکر کنین حدوداَ بعد 17 سال ترک تحصیل .

سال قبل قبول شد دانشگاه و همچنان شاگرد اول. سال دیگه فوق دیپلمش رو میگیره و میخواد برای لیسانس شرکت کنه.

الان در حالی که بچه هاش 16 و 17 ساله هستن باردار شده.

براش خیلی خوشحالم. تولد اون 2 تا بچه اش توی سختی زیادی بود. اما این یکی در شرایطیه که خوب وضعیت خانواده اش خیلی بهتره. انشاله که یه بچه سالم باشه. هفته قبل میگفت میخوام سقطش کنم. از درسم عقب میمونم تعجب بهش گفتم خواهر من تو خواستی درس بخونی که حوصله ات سر نره مگه با ابوعلی سینا مسابقه داری و قانع شد که تا زمانی که اوکی سالم بودن بچه رو بگیره نگهش داره.

به نظر من خواهرم یه آدم خیلی خیلی موفقه. شرایطی رو پشت سر گذاشت که راحت میتونه آدمهای قوی رو وسط راه بذاره و الان انقدر دامنه فعالیت های اجتماعیش زیاد شده که سرش از من که شاغل هستم شلوغ تره. براش خیلی خوشحالم. دعا کنین بچه اش مشکلی نداشته باشه.

.

.

و اما شوهر حسود. یعنی این جوجو در کنار اون حسن هاش یه عیب داره که بدجوره. خیلی حسوده. اونم فقط حسوده من. هرکی هرچی داشته باشه یا هر کاری کنه خیلی خوشحال میشه. اما وای به اون روزی که من یه کاری کنم......

سفر های قشم هیچی برای من نداشت. توی این سفر ها تصمیم گرفتم برای نی نی که شاید خدا در آینده بهم داد کمی خرید کنم. مشاوره اش رو هم از خاله ام گرفتم. لوازمیو خریدم که ربطه به پسر یا دختر بودن نداره.

از این وسایل فقط خواهرم و 2 تا خاله هام خبر داشتن. این سری که با مامانم رفتم چون داشتم لوازم انتهایی لیستی که خاله ام بهم داده بود رو میخریدم مامانم فهمید.

نشستم خیلی جدی بهش گفتم ببین مامان اینا برای خودمه اما معنیش این نیست که الان میخوام بچه داشته باشم. پس لطفاَ از من هیچ سوالی در این مورد نکن. (البته با لحن کمی خشن)

مامان هم طفلی گفت باشه. اگه مامان جوجو ببینه هم ذوق میکنه. گفتم من میتونم به تو بگم نپرس و اگر پرسیدی دعوات کنم. مامان اون نزده میرقصه و حوصله ندارم هر روز سوال پیچم کنه.

به جوجو گفتم آره اینجوری شده. دیشب میگه چرا به مامان من نگفتی؟؟

میگم عزیزم چیو؟

- این لوازم رو.

گفتم خوب به موقعش.

- نه الان. ذوق میکنه (حرف خودم رو به خود تحویل میده)

گفتم مامانت اینا رو ندیده داره دکتر نازائی به من معرفی میکنه.

.

.

امروز زنگ زده به من که به مامان گفتم. میگم چیو؟ میگه اون لوازم رو. بعد ظهر میاد میبینه!!!!!!!!!!!!!! تعجب خنثی 

تا الان که جرات نمیکردن در این مورد حرف بزنن پدر منو در آوردن. خدا صبر بده در راستای پذیرفتن پیشنهادات و انتقادات.

نمیخواستم اینو بگم. دوست داشتم روزی که نی نی دار شدم عکسش رو بذارم. اما حسودی این مرد باعث شد بیام بگم که جینگولویی خریدم.

.

.

دیروز جمعه مزخرفیو گذروندم. دلم خیلی خیلی گرفته بود. جوجو تا 15/3 ظهر سرکار بود. بعدش اومد نهار خوردیم. خوابید تا عصر. بعدشم رفتیم خونه مامان اینا.

این وسط من یه عالمه کار کردم و طی یه جو گیری با این خانومه توی تلوزیون چند تا حرکت ایروبیک اجرا کردم که باعث شد پهلوم به شدت بگیره. از دیروز یه وری میشینم.

گل بود به سبزه آراسته شد.

سگ آدم رو بگیره اما جو نه. ناراحت