Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
لحظات آخر
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام

لحظات آخر سال 90 رو سپری میکنیم.

الان که اومدم و دارم تایپ میکنم از فشار خستگی خوابم نمیبره و صدای خر خر ملایم جوجو که همین الان قطع شد (فکر کنم فهمید دارم پشت سرش حرف میزنم) به گوشم میرسید که دیگه نمیرسه.

روز شنبه رفتم و دکتر روماتولوژی هم تائید کرد که لوپوس دارم.

البته خدا رو شکر انگار درمراحل اولیه هست. برام بازم یه عالمه آزمایش و ام آر آی و اینا نوشت.

روزی که رفتم دکتر حالم خوب بود. البته بماند که انقدر استرس تحمل کردم که احساس کردم صدای سلول های بدنم در اومده. از جواب آزمایشگاه که خوب بود ساعت 12 حاظر باشه ونشد تا ساعت 3، 2 بار پیک فرستادم تا جواب رو آورد و بعدشم تا رسیدم به مطب و تا نوبتم شد و ...

اما حالم خوب بود از پاداش دور از انتظاری که از رئیس خسیس گرفتم.

اما از فردای اون روز ذوقم خوابید و دوباره زر زر گریه هام شروع شد.

هی خونه تکونی کردم و هی برای خودم اشک ریختم.

انگار تیر غیب خورده بودم. امروز دیگه به خودم اومدم و سعی کردم از خودم خجالت بکشم بابت این بی صبری..

جوجو الان بیدار شد و پرسید چیکار میکنی فدات شم؟ خمیازه

منم گفتم دارم اینترنت رو شارژ میکنم نیشخند

البته دروغ نگفتم. قبلش این کار رو کردم.

اومدم در واپسین لحظات سال 90 بهترین ها رو براتون آرزو کنم.

خدای مهربونم در پناه لطف و محبت خودش سرانجامی نیکو رو در سال جدید براتون رقم بزنه انشاله.

حیف تاریکه و نمیتونم برم موبایلم رو بیارم و از این متن خوشگل ها که از صبح برام اس ام اس رسیده براتون بنویسم.

اما از ته  دلم بهترین ها رو براتون آرزو میکنم. خیلی خیلی دوستتون دارم.

منو ببخشید که نتونستم بیام وبلاگ هاتون.

مواظب خودتون باشین و انشاله که خدا حالتون رو به بهترین حال تغییر بده.

اینم تقدیم به محبت سبزتون.

عیدتون مبارک بغل


 
 
با عشق
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
 

این چند خط رو با عشق زیاد مینویسم

برای دوستایی که هیچ وقت ندیدمشون.

خیلی بهترم. به لطف شما و جوجوی مهربونم.

البته دروغ نگم که امیدم به اینه که شنبه دکتر بگه مریض نیستم و اون 10 درصد درسته.

چون یکسری چیزها شنیدم (البته جوجو تحقیق کرده) که این علائمی که من دارم میتونه به مریضی های دیگه هم مربوط باشه و اینکه توی انگلیس دارویی برای این مریضی کشف شده.

اینا باعث شده بتونم بهتر باشم توی این روزهای خیلی خیلی شلوغ آخر سال.

منو ببخشید و خیلی شرمنده محبت هاتون هستم که نتونستم بیام وبلاگ هاتون و حضوری محبت های بی شائبه تون رو سپاس بگم و قدردانی کنم.

داشتن دوستای خوبی مثل شما بهترین سرمایه ای هست که میتونم توی آخر سال 90 از داشتنش به خودم ببالم.

سعی میکنم قبل از سال نو یه پست دیگه بذارم. یه عکس از شب چهارشنبه سوری انداختم مخصوص شما.

در اولین فرصتی که بتونم میام و محبت هاتون رو جواب میدم.

بازم منو ببخشین. انشاله سلامتی همراه همیشگی زندگی های قشنگتون باشه.

وقتی دلهای به این زیبایی دارن مستحق بهترین ها هستین.

بازم یادآوری میکنم که محتاج دعاتون هستم.

مواظب خودتون باشین قلب


 
 
شوک
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

هنوزم که هنوزه شوکه ام.

باورم نمیشه سال 90 بخواد اینجوری برام تموم بشه.

خوب خوشم نمیاد لفت و لعابش بدم.

مختصر و مفید اینکه از چیزی که میترسیدم سرم اومد.

بالاخره مشخص شد که بنده بیمارم.

بیماری لوپوس!!

تا اون روزی که اینجا نوشتم پلاکت خونم پائینه و دوستی اومد نوشت این مریضی رو چک کن حتی اسمش رو هم نشنیده بودم.

دلم نمیخواد باور کنم. جوجو هم داره سعی میکنه بهم بگه که مریض نیستم و آزمایش روز 27 همه چیز رو عوض میکنه.

اما به نظرم 90 درصدی که دکترم گفت واقعی تر میاد تا 10 درصدی که مونده.

همش دلم میخواد گریه کنم. بی حوصله و کسل هستم.

وقت کمی به خودم مسلط تر شدم میام و بهتون هم سر میزنم.

مثل همیشه محتاج دعاتون هستم.


 
 
منه بی جنبه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
 

یعنی حسرت موند به دلم یکمی تعادل داشته باشم..

خدا نکنه که قصد کنم کاری رو انجام بدم

شب و روزم ، خواب و بیداریم ، وقت و بیوقتم میشه فکر اون کار. از دست خودم خسته شدم.

این روزهای آخر سال عجیب انرژی کم آوردم.

هر روز به زور خودم رو سر کار میکشونم. این روزها دارم سعی میکنم بنده خوبی باشم و چیزی رو به زور از خدا نخوام.

دارم سعی میکنم مثل همیشه بسپرم به خدا و بهترین نتیجه رو بگیرم.

شما هم دعام کنین تا بتونم دلم رو آروم کنم.

توی سال 90 اتفاقات خیلی خیلی خوبی افتاد. بابتش هزاران بار خالق بی همتام رو شکر میکنم.

من از سال 90 راضی بودم. کارهای زیادی شروع شده که انشاله نتیجه اش در آینده مشخص میشه. انشاله که نتیجه مثبتی داشته باشه و بتونم از زحماتم بهره ای ببرم.

هر وقت دستتون به دعا بالا رفت من رو هم به یاد بیارین. این روزها سخت محتاج دعا هستم.

 

بعداَ نوشت: توصیه رئیس به همکارم که تازه عقد کرده:

زن وظیفه اش نیست برای شوهرش غذاش بپزه. از اولش بگو " یارو " تعجب بیاد وایسه کنار دستت یاد بگیره.

یارووو ؟؟؟!!!! تعجب

همکار پاچه خوار هم آخرش گفت دستتون درد نکنه از توصیه اتون.

خنثی


 
 
حریص
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
 

دیروز اولین سر رسید سال 91 دستم رسید.

یه سر رسید سیمی خوشگل با جلد چرمی و صفحات کامل.

طبق همه این چند سال گذاشتمش برای جوجو.

وقتی اومد دنبالم و بهش نشونش دادم خوشش اومد و گفت این همونیه که میخواستم.

گفتم پس تو دیگه اینو پسندیدی؟ گفت آره. گفتم باشه پس این باشه سهم تو امسال. بعدیا که اومد بین بقیه تقسیم میکنم.

توضیحش اینه که من خودم اصلاَ سر رسید استفاده نمی کنم.

میبینم برگشته به من میگه بیخود. هر چی که آوردی قشنگ هاش مال منه گاوچران

من : تعجب

جوجو: از خود راضی

من: یول

جوجو: نیشخند

.

.

- از این اس ام اس های کاندیداها متنفرم. به نظرم این مزاحمت محضه. من دلم نمیخواد برام از این اس ام اس ها بیاد.

- امروز بیمه ماشینم تموم شد. یعنی فردا تموم میشه. جوجو رفته با قیمت دیه جدید برام بیمه بگیره. میگم وقتی اونهمه زندانی داشتیم بابت دیه هایی که نمیتونستن پرداخت کنن به نظر شما چرا دیه رو 2 برابر کردن؟؟ بهتر نبود راهکاری برای ماشین های لگن و خیابون های داغون میدادن؟؟

- همکارم برداشته کمی نون خشک ریخته توی پنجره که این کبوتر ها بیان بخورن. دیروز اومده با ذوق میگه جوجوک ها میان نون میخورن ها. بهش میگم از کجا میدونی؟ با یه ذوق بیشتری پی پی کبوتره رو که ریخته توی طاقچه آشپزخونه بهم نشون میده و میگه از اینجا بغل 

- دیروز زنگ زدم به مامانم حالش رو بپرسم گفت بازارم . بهش گفتم برام جیگر بخره. برای بار دوم زنگ زدم ببینم خریده با نه میبینم با عصبانیت میگه تو چرا انقدر منو کنترل میکنی. تعجب منم ناراحت شدم و بدون هیچ حرفی خداحافظی کردم.

الان زنگ زده می آیی بریم بازار. (خواهر کوچیکه میخواد بره خرید عید) منم گفتم نه. کار دارم  قهر

نمی دونم چرا این روزها انقدر زود رنج شدم. تحمل هیچ حرف کوچیکی رو از هیشکی ندارم. خدا به خیر کنه.

- یکی از نزدیک هامون کاند× ید شده. 2-3 شب پیش پسرش خونه ما بود. حرف قول ها و شعارهای انت× خاباتی بود. بهش گفتیم شما چه قولی دادین؟ گفت ما هیچ قولی ندادیم. گفتیم این دوره فقط به خودمو میرسه. شما باشین از دوره بعد نیشخند

 

خدا نوشت: خدای مهربونم ، پرورگار بی همتا و عزیز من ، من این روزها دردمندانه سرم رو به دامن تو گذاشتم. من مثل یک کودک خطاکار که امید بخشش مادر رو نداره اما باز ته دلش به عشق مادری گرمه به طرفت اومدم. خدایا مثل همیشه دستم رو بگیر و منو رها نکن. خالق من اگر صدات نمیکنم نه اینه که یادت نیستم و یا خودم رو باور دارم نهههه خودت میدونی که باور عمیق و قلبیم هست که هر چی دارم و هستم از توه و کسری ها و بدی ها ازمن. من خجالت زده هستم که صدات نمیکنم. اما امروز دلتنگت شدم. دلتنگ دامن مهربونت. پس باز هم سرم رو بر دامنت میذارم تا دست نوازشی بر سرم بکشی و قلبم رو آروم کنی. 

خدایا کمکم کن تا عشقت آرامش قلبم بشه. قلبی که نمیدونم این روزها چرا نا منظم میتپه. خدایا عشق رو از من نگیر که تمام دار و ندارمه.


 
 
چیز کلاس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 

خدائیش چرا؟؟

چرا بعضی ها عادت دارن هی این ... کلاس رو بذارن؟

دختره مثل سگ پا سوخته 1 ساله دنبال پسره رو ول نکرده. حالا با هزار ترفند و دوز و ... آوردش خاستگاریش و دارن در عزض 1 هفته عقد و اینا رو برگزار میکنن که مبادا طرف پشیمون بشه.. حالا رئیس زنگ زده ازش سوال میکنه بله رو گفتی؟؟ میگه دارن به زور از دهنم در میارن... اونام اومدن دیدن خانواده ام بدشون نیومده زوداز خدا خواسته دارن این هفته عقد میگیرن. (این در حالیه که من میدونم خانواده پسره مجبور شدن به این کار)

هر روز مغز من بدبخت به فنا میرفت که این اینجا زر زر گریه میکرد که آره همه چی تموم شد (توی دعواهاشون) چرا هیشکی قدر منو نمیدونه و ...

به نظر شما ضایعه هست که برگرده به مدیرمون که خانوم هم هست و شاید شرایط خانوم ها رو درک کنه بگه بابا این دوره شوهر گیر نمیاد و اینو به زور تورش کردم.

خوب وقتی واقعیت به همین شدته حداقل نگه به زور بله رو از دهنم در میارن.

واله به خدا..

 

دیشب رفتیم عروسی پسر دائی جوجو.

خوب بود و خوش گذشت. دختر خاله های مذکور رو هم کلاَ ندیدم. با اینکه مثل علم یزید جلوم یکسره رفت و آمد میکردن.

موقع عروسی ما خودشون رو تیکه کردن از بس وسط قر دادن. توی عروسی دیشب از تک و تا افتاده بودن و از جاشون تکون نخوردن.

البته دیشب فهمیدم توی عروسی هایی که به نظرشون طرف مقابل ارزش خودنمایی داشت باشه براش خودنمایی میکن. به جان خودم دیشب اینو کشف کردم.

چون عروسی اون یکی پسر دائی جوجو که با یه دختر ثروتمند ازدواج کرده بود تا در خونه عروس و داماد اومدن و لنگ و پاچه رو در معرض دید ملت گذاشتن بلکم پسندیده بشن که افاقه نکرد. این یکی برادر با یه دختر از طبقه متوسط ازدواج کرده. ارزیابی که کردن دیدن اینو نمی صرفه حتی توی عروسیش برقصن چه برسه که بیان دنبالش و بدرقه اش کنن.

اینجوریه. به قول آقاجونم حساب و کتابی به کاره.

دیشب تیپ جوجو رو کلاَ عوض کردم. ایشون به غیر از عروسیمون که اونم مجبور بود به هیچ عنوان کت نمیپوشن.

من در این یکی سفرم به قشم براش یه کت تک سفید آوردم. در سفر قبلی یه شلوار اسپرت ذغالی. با یک عدد پیراهن دغالی و کراوات سفید فرستادمش عروسی.

بچه ام کلی درخشید توی عروسی. دیگه خودش خود شیفته شده بود از بس بهش گفته بودن خوشگل شدی و فلان شدی شبش اومده بود میگفت ازم عکس بگیر. نیشخند

همین دیگه. برم به کارم برسم. آخر ساله و سرم شلوغ.

راستی یه چیز دیگه. به نظرم البته به نظر من ، خیلی خوبه که آدمها فقط از دریچه چشم خودشون به اطراف و سایرین ننگرن.

بعضی رفتار دوستای وبلاگی داره ناراحتم میکنه.

 


 
 
استرس سر خود
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

سلام

صبح همتون به خیر

صبحی که نمیشه گفت بهاریه یا زمستونی

واله به خدا ، هوا این روزها مسخره مون کرده. صبح که می آئیم شرکت هوا آفتابیه. شب که می خواهیم بریم میبینیم برف نشسته. می مونیم از کدوم ابر برف اومده.

میگم آدم استرس سر خود دیدین؟؟

من هیشکیو مثل خودم ندیدم. تعجب میکنم این آدم همیشه ترسان توی وجود من از کجا اومده.

من از بچگی همیشه ترس از دست دادن نزدیکهام رو داشتم. همیشه یکیشون که بیرون میرفت 100 تا فکر بد میکردم. البته این تنها  مورد منفی بافیم بود و در بقیه موارد همیشه نیمه پر لیوان رو میدیدم و میگفتم تا اتفاق نیافتاده غصه اش رو نمیخورم.

قبل از ازدواجم که خوب یا توی جمع بودم یا توی اتاقم پس غافل گیریی در کار نبود.

بعد از ازدواجم اما مصائبم شروع شد.

برای خودم سرگرم کار بودم یک دفعه بر میگشتم و جوجو رو پشت سرم میدیم و ههههههیییییییی جیغ مانندی بود که از حلقومم خارج میشد و بعدشم تپش قلب هایی که این روزها هی بدتر و شدیدتر میشه.

2-3 سال طول کشید تا هم من کمی عادت کنم و هم جوجو یاد بگیره یکدفعه پشت سر من ظاهر نشه. طفلی حتی بعضی وقتا که محبتش قلمبه میشد و می اومد می دید دارم کار میکنم و مثلاَ میخواست موهام رو ببوسه میگفت عزیزم نترسی ها میخوام سرت رو ببوسم. خنده

البته به همین راحتی نبود ها. اولش زیر بار نمیرفت و میگفت تو باید عادت کنی. یعنی چی میترسی. شاید فکر میکرد فیلم بازی میکنم. اما بعدها که دید فیلم نیست و من واقعاَ اثراتش رو تا 2-3 ساعت همراهم دارم باهام راه اومد.

این روزها هم وقتی میخواد بیاد خونه سعی میکنه با صدا بیاد.

اما هنوزم که هنوزه یاد نگرفته یه خبر رو وقتی میخواد به من بده آب و تابش نده. هنوز درک نکرده که من خودم نزده میرقصم و کوچیک ترین اتفاق رو تا خودم نبینم بدترین تعبیرو می کنم. دیروز صبح منو آورد رسوند شرکت. قرار بود عصر بیاد دنبالم. ساعت 30/4 زنگ زده که عزیزم خودت آژانس بگیر و بیا. گفتم چی شده مگه؟ میگه شاگردمون احمق زد پای خودش رو ترکوند. (خوب حالا منه منفی باف هم میرم حوالی یه چیزی توی مایه های قطع پا و نفله شدن انگشتان و..) و از اونجایی که کلاً همیشه از این حوادث حین کارهای بدنی خیلی خیلی میترسم در عرض 1 ثانیه تپش قلبم رفت روی 1000 و با استرس زیاد پرسیدم چی شده. چند بار پرسیدم تا جوجو نمی دونم فهمید آخرش یا نه که من دارم سکته میکنم و گفت آچار برگشته خورده توی پاش زخمش کرده رفته خونه و من باید بمونم.

گفتم بردینش بیمارستان گفت نه رفت خونه.

حالا ببینین برای یه حادثه که حتی در حد درمونگاه هم نبوده چه بلایی سر من اومد. تپش قلب رو تا آخر شب داشتم. با استرس خوابیدم.

صبح جوجو مهربونم مثل هر روز رفت ماشین رو گرم کرد و من سوار شدم و اومدم. به یک سوم مسیر که رسیده بودم زنگ زد و پرسید کجام.

من میدونم من طبیعی نیستم و با این سوال نباید تپش قلب بگیرم. من میدونم نباید بدترین ها سریع بیاد توی سرم. گفتم فلان جا و گفت گوشیم توی ماشینت جا مونده.

خوب من که نمیتونستم برگردم چون دور برگردون از نصف های مسیر هم رد میشد. اما وقتی قطع کردم به خاطر اینکه حرص خوردم که چرا به خاطر کار من اومده و گوشیش رو که وسیله کارشه توی ماشین جا گذاشته باز تپش قلب گرفتم.

آآآآمااا

چی میتونست من رو آروم کنه:

گوش دادن یه آهنگ که از وبلاگ ملودی برداشتم. آهنگی که برای تقدیم شدن به یه عشق انتخاب شده.

اینجا

چند بار گوشش کردم و انرژی مثبتی که توی این آهنگ بود حالم رو بهتر کرد.

حالا اتفاقات اخیر به صورت تیتر وار:

* سفر رفتم و برگشتم. خیلی بد بود. رفتش که بندر عباس رفتم و اسکله چند روزی بود بسته شده بود و مجبور شدم باز برم بندر پل و از اونور لافت و... برگشتش هم به خاطر بد بودن هوا 4-5 ساعتی توی فرودگاه علاف بودیم که باعث شد خیلی خیلی خسته بشم و فرداش رو نیومدم سر کار.

** قراردادم با حسین بالاخره بسته شد و من صاحب یه در آمد ماهیانه شدم.

*** تصمیم گرفتم بعد از ترک کارم و چند ماه استراحت توی کار برادرم مشغول بشم. البته فکر نکنم با روحیه ام سازگار باشه اما بهم اطمینان داده که کار مفرحیه. چند و چونش باشه برای وقتی که مشغول شدم.

**** شنبه ای که گذشت 2 تا آزمایش مهم انجام شد دعا کنین نتیجه اش خوب باشه.

***** سه شنبه اون هفته که خسته و مرده از قشم برگشته بودم شبش عروسی بودیم. دخترِ پسر خاله جوجو. بد نبود. بعضی آدمهایی که دوستشون دارم رو دیدم و خوشحالم شدم و خوشبختانه از دیدن روی نحس دختر خاله های جوجو محروم شدم. تشریف نیاورده بودن و این سه شنبه عروسی پسر دائیش هست. خوب نسبتش خیلی نزدیک تره ولی من توی مود عروسی نیستم راستش و البته دیدن روی نحس یعضی ها مزید بر علت شده. با این حال دارم روی خودم کار میکنم که برم و بهم خوش بگذره.

****** این هفته وقت دکتر خونم رو باید کنسل کنم. چون مثل احمق ها آزمایشم رو گذاشتم برای روزهای آخر و این روزها هم شرایط بدنیم تغییر کرد و نمیشه اون آزمایش رو داد.

این ماهی که گذشت از نظر اقتصادی اتفاق های زیادی برام افتاد. انشاله که همش ختم به خیر بشه و نتیجه خوبی داشته باشه.

دوستای مهربونی هم که نگرانم بودین عاشقتونم. مرسی از محبتتون.

راستی یه اعتراف بکنم. من وبلاگ همتون اومدم و خوندم اما متاسفانه وقت نمیشه و یا تنبلی میکنم و اثری از خودم نمیذارم. فکر نکنین بی معرفت شدم.