Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
کتاب
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یه روز که رفته بودم بانک، موقع برگشتن به شرکت دیدم یه کتاب فروش بساط کتاب پهن کرده.

مدتها بود کتاب نخونده بودم و این خیلی اذیتم میکرد.

خوندن کتاب یکی از بزرگترین عشقهای منه.

اما توی این یکی دو سال همش وقت خودم رو با سریال های ماهواره و سریال هایی که بیرون میگرفتم گرم کردم.

اون روز با اینکه پول زیادی توی کیفم نبود موندم و کتابها رو دیدم.

راستش من دلم به درد میاد میبینم کتاب کنار خیابون روی زمین باشه.

نه اینکه آدم فرهیخته ای باشم و یا کرم کتاب نهه.

اما کتاب و خوندنش رو خیلی دوست دارم و توی لیست تفریحاتم اگه اولی نباشه حتماً دومیه.

خلاصه دیدم یه عالمه کتاب از دانیل استیل داره و همه هم قدیمی هستن.

من از اینکه به خاطر سیاست محیط توی متن کتاب دست ببرن و کم زیادش کنن متنفرم.

۴-۵ تا کتاب از دانیل استیل خریدم و کتاب خداوند الموت چاپ سال ۶٢.

البته همش شک داشتم که کلاهبرداری نباشه سال چاپش چون خاله مامانم این کتاب رو برای دهه ۵٠ رو داره که هم قطرش بیشتره و هم اون موقع کاغذ ها سفید نبوده اما کاغد این کتاب خیلی سفید بود.

خلاصه خریدمشون و خواستم بیارم توی شرکت که گفتم الان مدیرمون میبینه و فکر میکنه بیرون که بودم رفتم یللی و تللی.

برای همین رفتم که بذارم توی صندوق ماشین که جلوی در شرکت پارک کرده بودم.

همینطور که به فضای سبز زیبای جلوی شرکت نگاه میکرد در صندوق رو باز کردم و کتابها رو گذاشتم و در رو بستم. یه صدای مثل ریختن شن اومد. با خودم گفتم وااا شن از کجا رو ماشین ریخته. نگاه کردم دیدم ای دل غافل.. شن چیه، شیشه نازنین ماشین خورد و خاکشیر شده.

خلاصه اول هول کردم بعد ۴-۵ ثانیه به خودم مسلط شدم و زنگ زدم جوجو، اونم سریع لیست چیزهای توی صندوق ماشین رو ازم گرفت (بعد از اینکه کیس کامپیوترم رو از صندوق عقب همین ماشین دزدیدن، همیشه از دزدی ماشین ترس داشتم) یه زاننده ای یکیمی انور تر داشت با آبی که از باغچه فضای سبز میومد بالا ماشینش رو میشست. ازش پرسیدم آقا ندیدین کسی به این ماشین دست بزنه؟

گفت نه خانوم. چی شده شیشه شکسته؟ گفتم آره.. گفت بیمه بدنه داری؟ گفتم اره.

گفت زنگ بزن ١١٠. گفتم برای چی؟

گفت وگرنه بهت خسارت نمیده. خلاصه زنگ زدیم پلیس اومد و گزارش نوشت و منم ماشین رو بردم خونه.

شیشه ماشین رو انداختیم و از بیمه هم استفاده نکردیم.

اما راستش دپرس شدم و بردم کتابهایی رو که با ذوق خریده بودم چیدم گوشه کمد.

تا ٢-٣ روز پیش که سریال الیاس هم تموم شد و توی خونه حوصله ام سر رفت.

رفتم دستم رو بردم توی کتابها و یکی رو کشیدم بیرون.

شروع کردم به خوندن. دیشب ساعت ١ که میخواستم بخوابم ١ فصلش منونده بود.

سرم درد گرفته بود شدید. وقتی سرم رو بلند کردم دیدم جوجو هم به شدت توی کتاب خداوند الموت فرو رفته و صداش در نمیاد.

گفتم نمیایی بخوابی؟ گفت نه نیم ساعت دیگه بخونم بعد.

یادم اومد که اون ظهر ٣ ساعت خوابیده بود.

رفتم بخوام. انگار تخت میخ داشت. هی اینوری شدم ، اونوری شدم دیدم درد سرم داره اذیت میکنه. رفتم یه ژلوفن خوردم و اومدم باز خوابم نبرد. اینبار دیدم خیلی کلافه ام رفت یه شربت عرق بیدمشک درست کردم وخوردم و کولر رو هم روشن کردم و خواستم برم بخوابم دیدم جوجو سریع دوید توی اتاق و گفت هر وقت اومدی برق رو خاموش کن.

ما کل کل زیادی برای خاموش کردن آخرین لامپ داریم. خلاصه برق رو خاموش کردم و کورمال کورمال رفتم تا تونستم سرم رو با یکی از ٣ بالشتم برسونم (من از بس بدخوابم 3 تا مدل مختلف بالشت دارم که هر وقت موقع خواب به یکیشون حساس شدم از اون یکی استفاده کنم اما دریغ و صد دریغ که دیشب هیچکدوم جواب نمیدادن.)

من هنوز داشتم با بالشت ها کشتی میگرفتم دیدم صدای نفس های جوجو بلند شد، ... خوابش برد.

واییییییی میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار. خلاصه تا 1 ساعت جون کندم تا خوابم برد.

انقدر توی کتاب فرو رفته بودم که صحنه های کتاب همش جلوی چشمم بود.

بی جنبه شدم از بس کناب نخوندم.

خلاصه اینم این کتاب خوندن من.

امروز ماشینم دست رضاست و شب باید برم دندونپزشکی.

خدا به خیر کنه تا شب من با این دندون که روکش موقتش بلند شده و تا ته سوراخه.

دیگه چیزی نمونده.

آهان راستی طوفان 2 روز پیش زده دیش هامون رو از بیخ کنده،

حالا دیگه فارسی 1 نداریم ناراحت

راستی دیروز هم با مامان و آبجی کوچیکه رفتم قرارداد نهایی باغ رو برای عروسی حسین بستیم.

باغش خیلی خوشگل بود. خیلی خوشم اومد.

همین دیگه.

مواظب خودتون باشین.

 


 
 
آزمایش
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

خواستم اول صبحی اومدم یه حالی به وبلاگ بدم

اما طبق معمول این چند روز اول وبلاگ بهار رو باز کردم شاید چیزی نوشته باشه..

میدونم طاقت خوندن غمهاش رو ندارم اما عین این سادیسمی ها دوباره نوشته های این چند وقتش رو خوندم و اشکم سرازیر شد.

حالا آب مماخم هم راه افتاده انگار که ١٠٠ ساله سرما خوردم.

خواستم از اقدامات عاجل برای دندونپزشکی و آزمایش بنویسم.

اون هفته طی به اقدام انتحاری رفتم دوتا از دندونهام رو وارد مراحل خطیر عصب کشی کردم و بماند که چون توی عکس معلوم نبود دکتر دندونم رو کامل سر نکرد تا بدونه سطح پوسیدگی چقدره و چه دردی کشیدم... دست دست تا مچ توی حلقم بود و داشتم خفه میشدم و اشک هم از گوشه چشمم سرازیر..

و این موقع بود که فهمیدم چرا بعضی ها کلاً از این مته  دندنپزشک میترسن..

باورتون میشه از دوشنبه هنوز وروم لپم خوب نشده..

جوجو هم هی نگام میکنه و میخنده میگه لپشو... نگران

دیروز صبح هم رفتم پاتوبیولوژی مرکزی برای آزمایشهام

۶ تا سرنگ بزرگ خون ازم گرفتن گریه

از دیروز هم سرگیجه حاد داشتم تا دیشب که ٢ تا مسکن قوی با هم زدم به بدن و نتیجش این شد که امروز صبح که میاومدم سر کار حسابی مست و ملنگ بودم.

دیگه اینکه انشاله تاریخ عروسی حسین هم معلوم شد توی شهریوره.

دیروز عصر هم آبجی کوچیه زنگ زد بیا مامان رو ببریم بیرون. منم تازه از سر کار اومده بودم و سر گیجه داشتم جوجو هم خسته بود و میخواست بخوابه، حاظر نشد ببرمون و من با همون حالت توهمی رفتم گفتم میریم یه شهروندی پارکی جایی زود می آئیم خونه.

دیدم مهسا جون هم اومد و پیشنهاد داد بریم سمرقند.

نشون به اون نشون که تا ٨ شب اسیر شدیم و موقع برگشتن هم مامان بحث بیخودی رو پیش کشید که اعصابم رو خورد کرد و مجبور شدم وسط خیابون شروع کنم به فریاد زدن. البته توی ماشین بودیم ها..

نمیدونم این مامان من کی میخواد درک کنه که بچه هاش بزرگ شدن و برای ارتباط با هم احتیاج به دخالت اون ندارن.

خلاصه فکر کنم تا ٢-٣ ماهی کافیش باشه و دور و بر دخالت در امورم نگرده.

البته دخالتش رو مستقیم نمیگه هاا.. هی میگه از من گفتن هر جوری صلاحتونه..

منم دیشی کم خون و بی اعصاااااب.. هی تحمل کردم هی تحمل کردم بعدش خواهش کردم در این موردها فعلاً صحبت نکنیم.. بعدش که دیدم ول کن نیست دیگه قاطی کردم..

رضا هم شب اومد کمی در همین مورد باهام درد دل کرد.

من صبرم زیاده در این موردها و چون وقتی جدی بشم مامانم هم زیاد جرات ادامه نداره.. کمتر بر میخورم اما خواهر و برادر کوچیکم انقدر صبور نیستن و از این کارهای مامان خیلی شاکین.

مامانم هم هیچ رقمه نمیخواد قبول کنه که بچه هاش حق دارن بدون دخالت اون با هم رابطه خواهر و برادری داشته باشن.

نمیدونم شاید فکر میکنه اینجوری دورش میزنیم نیشخند

مثل رئیسمون که اجازه نمیده کارمنداش رابطه بیرون از شرکت داشته باشن.

خوب دیگه غیبت بسه. اونم چی پشت سر مامان.. ساکت

دیگه همین.

مواظب خودتون و آرزوهاتون باشین.


 
 
مرسدس بنز و موتور گازی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. خلاصه دوتایی وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت


نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده

 

اینو امروز برای برادر زاده مدیرمون خوندم نیشخند بعد از ٢ دقیقه سکسکه اش گرفته و هنوزم خوب نشده خنده


 
 
خونه من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟ من خوب نیستم

یعنی هیچی نمونده به خاطر مال دنیا خودم رو نابود کنم!!

برای خرید خونه تصمیم گرفته بودم آخر مرداد که کلیه پولهای پس اندازی شده از اقصی نقاط کشور به دستم رسید، صبر کنم تا زمستون که خرید خونه شرایط بهتری داره.

مخصوصاً برای من که با چندر غاز خیلی هم ادعا دارم!!

اما طی یه تصادف ، یه روز که میرفتیم خونه مادر بزرگم و مامان و آقاجونم هم باهامون بودن ، به جوجو گفتم یکبار دیگه بریم خونه های شهرک صدف رو قیمت بگیریم که با تعجب دیدیم خونه ای که هفته قبل با ٢٠ میلیون نقد میتونستی بخری، الان میگن حداقل با ٣٢ میلیون میشه خرید.

من به شدت نا امید شدم و گفتم بریم سمت مارلیک رو ببینیم. اونجا یه خونه ٨٣ متری دیدیم که طبقه سوم بود. میگفت ١٣ نقد داشته باشی برات ١٠ میدم رهن و ١٨ هم وام داره. خونش بد نبود یه ٢-٣ میلیون توش خرج میکردی خیلی خوب میشد اما محلش کمی شلوغ بود و از راه پله هاش خوشم نیومد.

بنگاهی دیدی من یکمی صورتم رفت توی هم گفت یه خونه نوساز ۶٢ متری هم دارم که ۵/٣ از اینجا گرونتره..

گفتیم بریم ببینیم..

توی یه کوچه پهن و خلوت یه مجتمع خیلی خوشگل ساخته بودن. خونش ٢ خوابه بود تمام در و دیوار بلکا، سرویس ها و اتاق خواب ها با راهرو  جدا بودن از پذیرایی، آشپزخونش کوچیک بوداما خیلی قشنگ کابینت شده بودو یه بالکن ٣ متری و یه انباری ١ متری توی خونه و یه ٣ متری توی پارکینگ و همراه پارکینگ. ( نیشخند خوشتون اومد؟؟ استعداد بنگاهی بودن رو دارم نه؟؟)

من عاشقش شدم..

مامان و آقاجونم نیز هم..

جوجو خان هم که تا اون موقع اخماش توی هم بود و مثلاً سردرد داشت اخمهاش باز شد.

راستی یادم رفت بگم آسانسور داشت و میتونستیم طبقات بالاتر رو انتخاب کنیم. و زمین بازی برای بچه ها و به قول آقاهه جای نشستن برای پدر و مادرا که مواظب بچه هاشون باشن ، شما بخون کله پاچه ملت رو بار بذارن..

نمای خیلی خوشگلی هم داشت و گفت ۵/١۶ نقد - ١٠ رهن و ٢٠ وام...

شبش اومدیم خونه بابا بزرگم ، هرچی حساب و کتاب کردم دیدم نه زودتر از مرداد پول بیشتر از ١٠ تومن جور نمیشه که اونم ۵ تومنش رو یک ماهه به حسین قول دادم.

دائیم هم گفت گرونه و این قیمت ها نیست و بعدش پشیمون شد و گفت نه نوساز همینه..

جوجو گفت یکی دو روز وقت بده من باز برم شهرک صدف رو بگردم..

امروز هم ماشین رو از من گرفت که مثلاً بره دنبال کار ... اما سر از شهرک ماشین فروش ها در آورد و شد راننده باباش.

نمیدونم از حمالی های قبلی چی بهش رسیده که ول کن ماجرا نیست.

نمیدونم چرا به هر زبونی پرتش میکنن اونور باز میره میچسبه بهشون..

ولش کن ، حالا بحث مال دوستیه منه..

خلاصه امروز صبح تصمیمم رو گرفتم که بیام تمام منابع رو جمع کنم که هرچی حساب و کتاب کردم نشد و یکباره حالم بد شد و سردرد و معده درد شدید گرفتم و حالت تهوع شدید.

تا یکی دو ساعت سپری کردم و یکباره به خودم اومدم که ای بابا من دارم خودم رو به کشتن میدم.

با خودم گفتم ای بابا این اولین و آخرین خونه قشنگ دنیا نیست و به قول جوجو همچین بازار خونه هم داغ نیست که این فرتی فروش بره.

خلاصه تصمیم گرفتم بیخیال بشم.

در واقع این خونه فقط خوشگل بود وگرنه قیمت خاص و مناسبی نداشت.

پس من دارم سعی میکنم ریلکش بشم تا شاید درد معده ام آروم بشه و خودم رو به خاطر ١ متر زمین و ۴ تا آجر نفله نکنم.

تازه اگه اینو بخرم نه پول دارم که فردا برم دندون پزشکی و نه ۴ شنبه آزمایش و نه هفته دیگه روز مادر و نه برای عروسی حسین که انشاله شهریوره لباس بخرم و نه برم آرایشگاه و نه هزار چیز دیگه.. آهان روز پدر و تولد ماه دیگه رضا رو یادم رفت...

وای سرم داره نبض میزنه و این منشیمون هم عین خودم هیجانی، یکباره زنگ زده میگه دیگه با پیک فلان کار نکن و با فلانی کار کن.

میگم چی شده باز..

میگه این دیر زنگ زده اون دیر اومده زنگ زدم اون دیر گفته...

یعنی هر چی شما از این نوشته فهمیدین منم از حرفهای اون..

ای بابا یه سنگی بدین سرم رو بکوبم بهش ابله

بهار نوشت: بهار عزیزم، دلم تنگت شده.. عزیز دلم از خدای مهربونم میخوام دلت رو آروم کنه. متاسفانه تقدیر این بوده که با بدترین نوع، امتحان بشی. حتماً قدرتش رو داشتی.. عزیزم سعی کن برگردی به زندگی عادیت تا زودتر بتونی با این غم سخت کنار بیایی. این روزها هم میگذره... برای روزهای شاد آینده رو آرزو میکنم. شاید الان تصورش رو هم نداری.. اما تو نه اولین ونه آخرین.. که با این مصیبت امتحان میشن.

 

بعداً نوشت: یه رئیس داریم ما ، که به همه چیز گیر میده، از کت پوشین فروشنده های شرکتمون که بنده های خدا سالی چند بار مشتری ها رو میبینن و اونم چند بار هم با قراره قبلیه و اینا میرن دیدن اونا، تا قرص آبی ضد عفونی توالت فرنگی، تا باز بودن پنجره ها و نوع روسری خانوم های شرکت (به جز من البته نیشخند)

این هی میرفت و می اومد و به پسرهای شرکت میگفت چرا ریشتون اینجوریه چرا سیبیلتون اونجوری ، این تیشرته چیه..

الان پسرش از مالزی اومده اینجا

تصور کنین ریشه های فرش رو به برق وصل کنی که سیخ سیخ بشن و بعدش مجعد و توی هوا بمونن. موهای اینو دیدین اون شکلیه سبز 

این مدل فشن رو دیگه ندیده بودیم.

تازه ایشون در حالی به تیپ دخترهای شرکت گیر میدن که خانوم ۵٠ ساله خودشون یقه مانتوشون با نصفه خط سینشونه (البته ببخشید ) و سفید و توپلی هم هست... حالا من نمیدونم کدوم واجب ترن برای هدایت به راه راست احتمالاً

خوش به حال خودم که هم ساده میپوشم و هم رئیس جرات تذکر دادن بهم رو نداره نیشخند


 
 
روزهای من
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

راستش هنوزم از شوک خبری که دیروز توی وبلاگ بهار خوندم در نیومدم و باورم نشده.

دلتنگی ٢ روز پیشم با خوندن خبرهای دیروز حسابی بالا زد و راستش فکر نکنم حالا حالاها هم بهتر بشم.

شاید من زیاد با دوستهام لاو نمیترکونم و مثل خیلی ها ارتباط تلفنی یا چتی و ایمیلی ندارم ، اما بعضیهاشون هستن که قلباً باهاشون خیلی نزدیکم.

یکیشوم هم بهاره. کاملاً احساس میکنم برای یکی از نزدیکهام این اتفاق افتاده.

خوب بگذریم..

از احوالات دکتر و رژیم و این چرت و پرت ها بگم که وزنم در کل ٨ کیلو کم شده و دکترم گفت باید آزمایش سوخت و ساز بدم که مشخص شد سوخت و ساز بدنم کمه.

برام آزمایش تیروئید نوشت که در ناباوری من مشخص شد من تیروئید کم کار دارم.

نتیجه آزمایشم رو که دید گفت باید برم پیش دکتر غدد.

دکتر غدد هم گفت چطور تصمیم داری و داشتی بچه دار بشی و قبلش این ازمایش ها رو انجام ندادی؟؟

من شونه ام رو انداختم بالا و گفتم همینجوری.

خلاصه دکتر محترم کمی عصبانی شد و برام یه چکاب کلی نوشته که چون چند هفته قرص های تیروئید خوردم باید تا ٢٨ صبر کنم و بعد برم آزمایش.

خدا کنه تیروئید نداشته باشم، شاید راحت تر با قرص هاش وزنم کم بشه اما خوردن قرص ناشتا خیلی برام سخته.

دیگه ٢ روز گذشته که خیلی هم حالم گرفته بود، جوجو که با باباش قهر کرده بود رضایت داد از کار اجباری دست بکشه و بیاد منو ببره اطراف کرج و اندیشه چند تا خونه ببینیم. آخر تیر ماه که پولم جور بشه انشاله اگه بتونم میخوام اون اطراف یه خونه کوچولو بخرم.

البته توی اندیشه از قیمت هایی که من فکر میکردم گرون تر بود. اما به قول جوجو میگه وقتی پولت نقد شد و رفتی پای معامله میتونی تخفیف بگیری.

دیگه اینکه امروز هوا خیلی خوبه، اما من بی حوصله ام. صبح خیلی خوابم می اومد. به سختی بیدار شدم. خدا جوجو رو برام نگه داره که دیشب آخر شب رفت برای ماشینم گاز زد و صبح راحت اومدم.

از دعوای جوجو و باباش هم خسته شدم. دیشب هم به جوجو گفتم ، نه اون آدمیه که باباش رو ول کنه و بتونه مستقل بشه ، نه باباش آدمیه که بتونه اینو ول کنه بره پی زندگی خودش.

از مدل رابطشون اعصابم خورد میشه. جوجو به خاطر کمک های داوطلبانش ، تبدیل شده به شخصی که نیازی به بودنش حس نمیشه. چون قبل از درخواست همیشه در خدمتشونه.

عوضش داداشش خیلی محترم و ریلکس نه تن به کاری میده و نه بحثی میکنه و خیلی هم بچه عزیز تریه، چون کاری نمیکنه که بخواد عصبانی بشه و چیزی بگه.

برای خودش میره عشق و حال و بعدم ریلکس میاد و نگاه عاقل اندر سفیهی به باباش و جوجو که دعوا میکنن میندازه و دستش رو میکنه توی جیبش و میره (شاید سوت هم بزنه)

هییییی بیخیال بابا

اصلاً این زندگی چه ارزشی داره که بخواهی بشینی به این چیزاش فکر کنی.!!َ


 
 
باورم نمیشه
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

باورم نمیشه

به خدا دلم میخواد در اینجا رو گل بگیرم و برم و نشنوم این اتفاق هایی که برای دوستام افتاد

چشمام داره کور میشه از بس میسوزه

بهار عزیزم به خدا هیچ  حرفی نه به زبونم میاد و نه از فکرم رد میشه

من نمیدونم چی باید بگم.

خدایا دلم داره میترکه.. خدایا خدایا خدایا

مراقب بهار باش خدایا گریه

هنوزم منتظرم بیایی بگی شوخی بوده. گریه

.

الانم که وبلاگ مارگزیده رو دید.

آخخ افتادم یاد نگار

وبلاگ زن سی ساله رو نمیدونم کدوم هاتون میخوندین

فقط میدونم وقتی فهمیدم فوت شده، تا ٣ روز طرف اینترنت میرفتم اشکهام می اومد.

باورم نمیشه خدایا

خدایا به حق عزیزهات ، ماهارو با ناراحتی و دوری عزیز هامون امتحان نکن.

خدایاااا


 
 
تسلیت
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

حضرت حیدر بنام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که بستی راه را در کوچه ها بر فاطمه

گردنت را میشکست آنجا اگر عباس بود

 

تسلیت میگم شهادت حضرت فاطمه (س) رو به همه دوستدارانش.

(اصلاح شد: به نظر من حضرت فاطمه (س) به شهادت رسیدن)

 


 
 
تعریفانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام

صبح به خیر، خوبین؟؟

منم بد نیستم، و تا چند دقیقه دیگه که نون و پنیرم رو بخورم این ضعف لعنتی هم شاید ولم کنه.

خوب از اعلام اثاث کشی رفتم و راستش به جز بدو بدو دنبال کارهای شرکت، تعریفی باقی نمونده.

بین جوجو و خانواده اش هم فعلاً صلح برقراره، داداشش خیلی عجیب ایندفعه رو به طرز مرموزی کنار اومد نیشخند فکر کنم بهش گفته بودن این دختره لر دنبال فرصت بوده داداش نقل و نباتت رو از این خونه ببره الان فرصت دستش اومده باید پوزش رو بزنی اونم که جدیداً همچین دل خوشی از من نداره گفته ای به چشم.

شوخی کردم ، هرچی که هست فعلاً جوجو و باباش (بدون داداشش البته) این روزها به شدت مشغول تعمیرات مغازه هستن تا انشاله الان که شهرداری از خر شیطون اومده پائین بازش کنن. ماشینشون رو هم میخوان فروشن که من از بابتش خیلی خوشحالم.

خودم هم که بعد اثاث کشی شرکت خیلی سرم شلوغ بود و هر روز بکوب کار داشتم. توی این هیری ویری هم باز یه کاری پیش اومد که مجبور شدم برم قشم. توی گرما هلاک شدم. سبز

دیروز عصر هم برگشتم به آغوش گرم خانواده مژه

آهان اون هفته هم یه سفر دو روزه رفتیم شمال خونه دائیم جانم که کمرش آسیب دیده. خوب بود. یه عکس از دریا انداختم به محض اینکه وقت کنم میذارمش.

مواظب خودتون باشین.


 
 
بدون عنوان
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

امروز داریم اثاث کشی میکنیم.

داریم شرکتمون رو انتقال میدیم ٢ طبقه بالاتر

البته اینجا به قوت خودش باقیه ، اما اونجا هم اضافه شده.

رئیس همچنان فلوس روی فلوس میذاره و من هنوز نمیدونم حقوقم در امسال چقدر قراره باشه.

بهم پیشنهاد داد حسابداری کارخونش و شرکت پسرش رو هم بگیرم.

بنده هم در کمال خونسردی رد کردم و گفتم کارخونت که حسابدارش معلوم الحاله و من آشغال جمع کن نیستم ، شرکت پسرت رو هم هنوز حساب و کتابی نداره و برای سر هم کردن وضعیت نابسامانش ، یکی وارد تر از منو میخواد.

خلاصه اعتماد به نفسم رفته بالا و پیشنهاد رد میکنم!!!!!

راستی چند شب پیش رفتم دکتر تغذیه ام و جواب آزمایش تیروئیدم رو بردم.

در عین ناباوری من گفت کم کاری تیروئید دارم و گفت باید برم دکتر غدد.

این روزها هوای خونمون بس جنگ و دعوائیه. البته استثناً بین منو و جوجو نیست.

جوجوی عزیزم با خانوادش، البته من که چشمم آب نمیخوره که جوجو بیخیال بشه ، اما میگه که میخواد ازشون جدا بشه و از اون خونه بریم. بارها و بارها این مورد پیش اومده و بعد یک هفته خودش کوتاه اومده و حرف داداشش به کرسی نشسته و ما هم همچنان سر جامون نشستیم. اما اینبار خدائیش حق با جوجوئه.

یعنی داداشش واضح داره باباش اینا رو بدبخت میکنه.ضعف بابا  و مامانش رو میدونه ،  اونا هم تا میبینن این یه قطره اشک ریخت میخوان دنیا رو آتیش بزنن.

خدائیش بعضی وقتا مغزم از طرز فکرشون سوت میشکه و موندم با این اساسنامه زندگی چطوری تا حالا به خاک سیاه ننشستن.

به قول آقاجونم خدا به دلشون نگاه کرده و بهشون رحم کرده .

جدیداً توی خونه مامان و بابای جوجو تصمیمات رو میگیرن، بعدش که گندش در میاد بدو بدو میان سراغ ما!! البته ما که نه جوجو..

دیروز که دیگه با جوجو به تفاهم نرسیدن، مامانش یادش اومده عروس داره، زنگ زده بیا میخواهیم با هم صحبت کنیم. خواستم بگم 1 ماهه درگیرین الان یاد من افتادین؟؟

آخرش هم چی شده، رفتم میگم بله؟؟ یه برنامه اقتصادی برام ردیف کرده که سر سال باید کاسه گدائی بگیریم دستمون و بشینیم سر چهار راه.

دیشب جوجو داشت سکته میکرد. همش کبود بود صورتش از ناراحتی. هی بهش میگم بابا تو مگه کاسه داغ تر از آشی!! میگه من نمیذارم خودشون رو بدبخت کنن. میگم وقتی اصرار دارن و مامانت میکوبه به سینش و تازه میگه خدا بهت رحم کنه و ببخشت،‌تو حرف حسابت چیه؟؟

منم دیگه ناراحت شدم و گفتم اگه تو چیزیت بشه خونتون و مامان و بابا و داداشت رو با هم آتیش میزنم ، اونم نامرد میگه تو غلط میکنی ناراحت به این میگن شوهر بی لیاقت نیشخند خلاصه فکر کنم از ترس اینکه مامانش اینا رو آتیش نزنم چیزیش نشد دیشب عینک

دیگه اینکه خیلی خیلی محتاج دعاتون هستم و این روزا دلم تنگ امام رضا شده.

جدداً دوست دارم یه سفر دو نفره با جوجو برم مشهد. از سفرهای دسته جمعی خسته شدم. همین دیگه.

مواظب خودتون باشین.

با تشکر ویژه از بانو  به خاطر معرفی آهنگ معین ماچ