Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
انتقام نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
 

از روزی که مطمئن شدم بابای جوجو حاظر نیست بابت کارکردش هبچ حقیو براش قائل بشه بلکل از کلیه اموری که به کارهاشون مربوط میشه دلزده شدم.

قبلاَ ها خیلی خیلی خودم رو داخل مشکلاتشون میکردم و با ناراحتیشون ناراحت میشدم و با خوشحالیشون خوشحال.

انقدر خودم رو باهاشون یکی کرده بودم که جدی جدی باورم شده بود هر اتفاقی توی این خونه بیافته منفعتش برای همه هست.

وقتی توی مشاجراتشون با جوجو مطمئن شدم که براشون فرقی نمیکنه که بچه ای که بیخیال همه چیز بشه و بره پی کار خودش با بچه ای که مثل کنه بچسبه به کار و فقط به باباش فکر کنه فرقی براشون نداره و مامانش وقتی که جوجو اشاره جزئی به حقش کرد یاد وصول مهریه اش افتاد تا مبادا چیزی به نام جوجو بشه و داداش از میون بخور و از کنار در روش جا بمونه - کل حسم رو از دست دادم.

از خدا که پنهون نیست از شما هم نباشه که کلی هم احساس خسران کردم.!!

من اصلاَ به این فکرذ نبودم که چیزی به نام جوجو بشه یا نشه. اما وقتی حرفش رو جوجو پیش کشید و من دیدم پدر و مادرش حاظرن هر کاری بکنن اما چیزیو به اسم جوجو نکنن یه حس خیلی بدی بهم دست داد.

جوجو بیخیال شد و من همچنان دپرس این موضوعم.

حالا حالا هم ممکن نیست یادم بره.

یعنی راستش ازشون نا امید شدم.

الان برای جوجو عجیبه که دیگه وقتی توی مغازه اشون که نه توی مغازه باباش که مهریه مامانشه مشغولن من نمیرم بهشون سر بزنم و ابراز عقیده کنم و مثل سابق ذوق نشون بدم.

نمیدونم چرا نمیتونه درک کنه.

دیشب وقتی ساعت 40/10 شب خسته و خاکی اومد خونه دلم نیومد در ادامه دعوا بهش اخم کنم و رفتم شامش  رو آماده کردم و گذاشتم جلوش و یه ظرف میوه هم براش آماده کردم. وقتی روی باز منو دید فکر کرد باهاش آشتی کردم و حرفهایی به بهم زده یادم رفته اما وقتی ازش سوال کردم و با لحن بچه گانه جوابم رو داد و دید من جدی نگاش کردم و بدون عکس العملی رفتم فهمید که نهضت ادامه داره.

میدونم خیلی با خودش در جنگ بود که باهام آشتی کنه یا نه چون با اون همه خستگیش باید تا سرش رو میذاشت رو بالش خوابش میبرد اما 100 بار اینور و اونور شد و هی نفس عمیق کشید. شاید توقع داشت بپرسم چته؟؟

اما رنجش من حالا حالا از بین نمیره. من از نمک نشناسی متنفرم.

آقاجونم همیشه نسبت به مامانم قدر ناشناس بود. تعجبی نداره که جوجو هم نسبت به من اینطوری باشه. شاید پسر آقاجونم نباشه اما متولد یک ماهن.

000

این روزها که این قرص های تیروئید رو میخورم خوابم زیاد شده. به صورت خیلی عجیب. من محال بود از سر کار برم خونه و بخوابم!!! اینش هیچی مهم اینه که اگر عصر 10 دقیقه میخوابیدم شبش 3 ساعت بیدار بودم. الان چندین بار پیش اومده که عصر خوابیدم شب هم عین خرس خوابم برده.

هم برام عجیبه هم خیلی حال میکنم. شاید توی این روزهای مریضی مغزم کمی استراحت کنه.

راستی یه چیز دیگه!! خاله کوچیکم که 2 سال پیش نی نی دار شد باز باردار شده.

البته کاملاَ خواسته بوده . سنش داره بالا میره و فرصتی برای بعداَ نداره.

وقتی فهمیدم بارداره منم مثل این احمق ها تا 2 روز تهوع شدید داشتم نیشخند

پریشب وقتی بهش گفتم غش کرده بود از خنده.داشتیم با خالم پشت سر مادر شوهرش حرف میزدیم یکدفعه دیدم شوهرش بالای سرمون وایساده و داره با محبت نگامون میکنه منم اینجوری نیشخند شدم. دیدم گفت شما کوچیک هم که بودین همش با هم بودین نه؟؟ خالم گفت آره ما همش داشتیم با هم حرف میزدیم و خیلی دوست بودیم.

اونم لبخندی زد و رفت.با خودم گفتم اگه میدونستی الان چی داشتیم میگفتیم چشمامون رو در می آوردی ابله

...

یه اتفاقی افتاده توش موندم.

این جمعه خواهرم برای تولد دخترش دعوتمون کرده. راستش هم خیلی دوست دارم برم و محبت هاش رو جبران کنم هم حوصله دیدن مادر شوهرش و خواهرشوهراش و دوستاش رو ندارم. یعنی حوصله جمع غریبه رو ندارم.

دنبال بهمونه ای بودم که کادوش رو بفرستم و خودم بپیچونم که اون روز خیلی جدی گفت منو نپیچونی هاااااا. گفتم کی من؟؟؟ غلط کرده  نیشخند

حالا اون بهونه جور شده... اما از جایی که بدم نمیاد تولد رو بهونه کنم و حال اون یکی طرف رو بگیرم.

دیشب مادر شوهر محترم اومد خونمون و گفت که دائی جوجو برای جمعه شب دعوتمون کرده حنابندون دختر ترشیده افاده ایش.

از دختره هیچ خوشم نمیاد. یعنی راستش از بس برخوردها بد ازش دیدم وگرنه از اول پدر کشتگی باهاش نداشتم. اما بدمم نمیاد برم ببینم قیافه میمونش چطوری شده و این بشر غیر اجتماعی اون شب رو چیکار میکنه.

البته میتونم حدس بزنم. دختری که سی و اندی سالشه و سر سفره بدون توجه به حضور یک عالمه بزرگتر ولو میشه روی پای نامزدش میشه رفتارش رو حدس زد.

تازه اگر جنابندون نرم حال این جوجوی بی تربیت رو هم گرفتم که انقده نامرد نباشه در حقم.

شما میگین چیکار کنم؟؟

یا اصلاَ مریض بشم و جفتش رو نرم و بشینم خونه قهوه تلخ ببینم و کتاب بخونم نیشخند انقده حال میده

 

بعداَ نوشت: با خواهرم تماس گرفتم گفت تولدشون تا ساعت 7-8 شبه. خوب طبیعتاَ نمیتونم برم حنابندون. نیشخند زنگ زدم مادر شوهر گفتم نمیونم بیام. حالا همه جا بدون من میره هاا میگه نه شما نیایی منم نمیرم.!!!!!! آخ تازه فرداش هم شنبست و من نمیتونم شبش برم همچین مهمونی طولانیی. خلاصه اینجورریاست


 
 
چرا؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
علائم ظهور
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
 

بدون شرح !!!!!!!!


 
 
صادقانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
 

هر وقت یه وبلاگ ، سایت یا یه خونه مجازی رو مثل خونه ماشاله خان میبینم دلم برای خودم تنگ میشه. برای خود خودم

او خود خودم که هیچ سانسوری توش نباشه. حالا این سانسور میتونه شامل تشریح تا حدی زندگی روزنامه ام با جوجو باشه ، یا دادن فحش های آب نکشیده به اونهایی که روز و شبم رو خراب میکنن.

یه روزی به سبب اون حس صداقتی که همه اول ازدواج دارن به جوجو گفتم که اینجا رو دارم. شاید دلم میخواست مثل این جنگولک بازی ها اونم بیاد بنویسه و یا بعضی وقتا دلم عاشقی میخواست که بیاد و برام پیغام بذاره تا دیگران از ورای اون پیغام بدونن چقدر دوستم داره.

اما زمان گذشت و جوجو وبلاگم رو میخوند و نه هیچ وقت به خاطر نوشته های که در موردش مینوشتم توبیخم میکرد و نه هیچ پیغام عشقولانه ای برام گذاشت.

اون موقع ها جسور تر بودم.

در چه موردی؟ در مورد اینکه مثلاً مینوشتم دلم برای بغل جوجو تنگ شده. یا فلان جا دیدمش و از سر و کولش بالا رفتم و ... از این بساطا.

(البته این روزها فکر میکنم ازم گذشته این چیزا..)

اما این روزها خیلی چیزهای مهم تری هست که دلم میخواد بدون نگرانی بنویسم.

فقط فکرتون نره پیش موارد س ی ا س ی. خیلی چیزها. اما خوب حیف که عادت کردم به خود سانسوری.

امروز که با وب ماشاله خان آشنا شدم و از کله صبحی که زود اومده بودم تا از خلوتی شرکت استفاده کنم و کارهای عقب مونده ام رو جلو ببرم، تا ساعت همین الان که ٣۵/١١ باشه، داشتم یک کله میخوندم، یه حسرت وجودم رو گرفته.

من نوشتن رو شروع کرده بودم تا اینجا جایی باشه که ناگفته هامو بنویسم. اما کم کم منزوی شدم و حتی حرفهایی که میگم رو هم نمینویسم.

هییییییییییییییی

خیلی چیزها میخواستم بنویسم. اما فعلاً افسرده شدم.

آهان میخواستم بنویسم پشیمون هم هستم که آدرس اینحا رو به جوجو دادم. با اینکه میدونم خیلی وقته اینجا رو نخونده اما بازم احساس بدی دارم این روزها.

مخصوصاً این روزها که یه عالمه شکایت گفته و نگفته توی دلمه.

از آه هایی که وقتی بهش شکایت میکنم میکشه خسته شدم.

دلم براش میسوزه. اما دلم برای خودم میسوزه.

نمیدونم چرا نمیتونم فراموش کنم پدر و مادرش واضح دارن حقش رو ناحق میکنن و خودش هم ککش نمیگزه.

کاری نمیتونم بکنم جز اینکه راضی نباشم.

دلم یه جای باز میخواد که هرچی دلم میخواد جیغ و داد کنم.

خدایا مددی...


 
 
نه از تو نه از من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
 

روزی شیخ ابوالحسن خرقانی نماز می خواند. آوازی شنید که:

ای ابوالحسن، خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟

شیخ گفت: بار خدایا! خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجده‌ات نکند؟

آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

«تذکره الاولیاء عطار نیشابوری»


 
 
عکس
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

منم بد نیستم ، خدا رو شکر. سفر خوبی داشتم همراه با عکسهای خوب.

دیدن یه منطقه که تقریباً میشه بگی هنوز بکره کلی انرژی بهم داد.

پنجشنبه ساعت ٣٠/١٠ از شرکت رفتم خونه و بعد از تامین سوخت ماشین و خوردن نهار خونه مامانم اینا، راه افتادیم و عصر رسیدیم خونه داداشم.

تا فردا ظهرش اونجا بودیم. شبی که ما رسیدیم خواهرم اینا هم اومدن که تا فردا ظهر خونه داداشم بودن. بعدش برنامه ریختیم که بریم آبشار آب سفید ، که خوب باز شوهر خواهرم خودش رو ... کرد و گفت نمیاد و اونا رفتن خونه پدر شوهر خواهرم.

داداشم اینا هم که نتونستن بیان. ما شبش رفتیم خونه دائی جونم و زندائی طفلی خیلی خودش رو اذیت کرده بود و غذاهای خیلی خوشمزه ای درست کرده بود که ما هم (خودمو میگم) مثل این گرسنگان آفریقا افتادیم یا افتادم روی سفره و تا خودم رو نترکوندم بلند نشدم.

برای فردا صبح هم دائیم جوجه ها رو آماده کرد و فردا صبح ساعت ٣٠-٧ راه افتادیم و ساعت ٣٠/٩ هم رسیدیم که دیدیم اووووووووه چقدره شلوغه. ١۵ دقیقه هم پیاده روی کردیم تا محل آبشار و یه جایی زیر یه صخره جا پیدا کردیم.

اینم چند تا عکس از آبشار آب سفید:

این چادر عشایر سر راه آبشار بود

این نمایی از دره ای که رودخونه از بینش رد میشد.

آبشار آب سفید با ۵٢ متر ارتفاع

آبشار از نمایی دیگه

این  آبشارهای کوچیک کنار آبشار اصلی هست

آبشارهای کوچیک

 

اینجا آخرین جایی بود که نشستیم و هندوانه خوردیم البته منظره مشرف به محل نشستن ما بود.

اینم یکی دیگه

رودخونه خروشان

اینم یه عکس دیگه از آبشار

خیلی خیلی قشنگ تر از این عکسها رو توی پوستر ها دیدم. اما دیدن خودم و درک کردن زیبائیش یه حس بی نظیر بود.

اینم نمایی از ازدحام جمعیت

و اینم شاهکار جوجو نیشخند گفتم هنرش رو ندزدیده باشم

همین دیگه.

انشاله خوشتون بیاد


 
 
ختم قرآن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
 

سلام

مریم جان ، یه ختم قرآن ترتیب داده برای همسر بهار دلنازک.

دوستهای مهربونی که مایل هستن شرکت کنن به آدرس مریم برن و توی این برنامه شرکت کنن.


 
 
بدون عنوان
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

از قرص و کپسول متنفرم..

ترجیح میدم به ازای هر قرص یه آمپول بزنم

خدایا دارم خفه میشم.. ٨ تا قرص بعضی هاش روزی ٣ تا یا ٢ دوتا...

آنتی بیوتیک برای دندونم هم بهش اضافه بشه نور علی نور میشه...

.

قبل از اینکه صفحه یادداشت جدید رو باز کنم یه عالمه حرف توی سرم بود.

همش پرید..

دیشب رفتم دندونپزشکی. دکتر که خواست دستش رو ببره طرف دهنم پاهام شروع کرد به لرزیدن. از بس اوندفعه درد کشیدم.

آمپول رو که زد گفتم ایندفعه هم درد داره؟ گفت نه ، چرا؟

گفتم پاهام داره میلرزه.

خنده اش گرفت گفت کار رو که شروع کردم اگه سر نشده بود بگو.

که خوشبختانه به مدد آنتی بیوتیک هایی که یک هفته خوردم، درد نداشتم.

بعدشم رفتیم خونه بابا بزرگم. تا ١٢ شب نتونستم هیچی بخورم. بعدم اومدیم خونه و به به با یک عدد سوسک پروازی مواجه شدیم.

یک هفته هست اطراف محل ما خیلی از این سوسک بزرگها هست. با اینکه سعی کردم همه روزنه هارو کیپ کنم اما بازم دیشب یکیشون اومده بود داخل. برای کشتنش مجبور شدیم یه عالمه اسپری بزنیم که کل ظرفهایی که روی ظرفشویی بود کثیف شد و باید دوباره بشورم.

آهان...

برام یه اس ام اس اومد در رابطه با جشنواره رستوران اسفندیار.

١۴ خرداد تولد داداش رضای عزیزمه. به مامانم گفتم تولدش رو اونجا بگیریم. که خوب خود رضا برای تاریخش مخالفت کرد و گفت با دوستاش تورنومنت دارن (بازیهای خودشون)

یه روز توی این هفته جا رزرو کردیم. اما وقتی زنگ زدم گفت موسیقی زنده ندارن و خوب به نظر منم اگه کسی نباشه آهنگ تولد مبارک بخونه کیک بی دلیله. برای همین کیک رو حذف کردیم.

ما و مامانم اینا و خواهرم اینا. فکر کنم خوش بگذره.

بعدشم من که مشهد نمیرم که ناراحت جوجو قبول نکرده بود.

قرار شد بریم ولایت دیگه. ولایت من در لرستان. خوب حداقل از یه هوای خوب استفاده میکنیم.

خواهرم پیشنهاد داده سر راه بریم آبشار کاشان و خودمم دلم میخواد برم زیارت حضرت معصومه. ٧ سالی میشه نرفتم.

تا ببنیم جوجو چی میفرماین. کلافه

حسین و لیلی هم که شدیداً دنبال کارهای عروسیشون هستن.

دیروز رفته دنبال خونه... خونه ٧٠ متری ١٠ میلیون پیش ماهی ٧٠٠.

دیشب که داشت با ناراحتی اینو تعریف میکرد من داشتم تیتر دیروز روزنامه همشهریو میخوندم که اون مردک که اسمش رو یادم نمیاد زر زده بود که اجاره ها گرون نشده و من خودم مستاجرم ( مثل همون برنامه خرید گوجه)

به خدا دیگه اعصاب ندارم اینجا هم از این بحث ها بکنم ولی واقعاً مملکت ر..ده شده توش.

خدایی هیشکی نمیتونست به این خوبی گند بزنه به یه مملکت.

هووووووووف

بیخیال. این نیز بگذرد.

صبح وبلاگ بهار رو خوندم. دلم گرفت که چرا بعد اینهمه پرسیدن آخرش خودش بهمون نگفت همسرش چی شد و گفت از پریسا بپرسین.

بعدش به خودم نهیب زدم که یادآوریش عذابش میده. بهار عزیزم برات صبر و آرامش آرزو میکنم. مواظب خودت باش و ما منتظریم تا برگردی.

. . ماشینم رو که خریدم خیلی دوست داشتم یه اسم علی توش آویزون کنم. بعد از زیر و رو کردم آریا شهر اینو پیدا کردم. اون وروجک هم دخترخاله ٢ ساله ام هستش.

همین دیگه. کم کم دارم آب میبندم به وبلاگ.


 
 
منو و جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠
 

٣ هفته پیش:

من: دلم برای مشهد خیلی تنگ شده.

جوجو: خنثی

من: میایی ١۴ و ١۵ خرداد که تعطیله بریم مشهد؟ با مامان اینا

جوجو: شلوغه اون موقع خوشم نمیاد، تازه الان وضعیتمون مناسب نیست.

من: افسوس

.

.

٢ هفته پیش:

من: جوجو به رضا گفتم وضعیتمون مناسب نیست نمی آئیم مشهد.

جوجو: خنثی

من: رضا گفت مهمون من باشید نیشخند

جوجو: یول

من: بریم؟؟

جوجو: میبینی که ما درگیر کارهای مغازه هستیم.

من: ناراحت

.

.

یک هفته پیش:

من: جوجو میگم حالا که نمی تونی مغازه رو ول کنی بریم مشهد، بیا بریم ولایت ما.

جوجو: خنثی

من: هم به داداشم سر میزنیم که عید خونشون نرفتیم هم میریم خونه دایی علی اینا.

جوجو: ببینیم چی میشه.

من: افسوس

.

.

دیشب:

من: میگم جوجو اگه پنجشنبه ظهر راه بیافتیم کی میرسیم شهر داداش اینا: فرشته

جوجو در حال مطالعه: ظهرش خیلی شلوغ میشه چون چند روز تعطیلیه

من: خوب من ٣٠/١١ از شرکت می آم و نهار رو قبلش درستش میکنیم و توی راه میخوریم. اونجوری بهتره نه؟

جوجو: خوب حالا چرا حتماً باید بری؟

من: خوب ٢ ساعته، رئیس که نیست حیفه برای ٢ ساعت مرخصی بگیرم.

جوجو: اوهوم.

من پس من ساعت ١١ از شرکت راه می افتم، ٣٠/١١ خونه ام با هم راه میافتیم.

جوجو در حال مطالعه: خوبه

من: نیشخند هورا

جوجو: متفکر

من: چشم

جوجو: یول

من: خودم رو سرگرم کتابی که تمومش کردم بودم و پرتش کرده بودم زیر میز کردم.

جوجو: لبخند

من: چیه؟

جوجو: تو خیلی نازی قلب

من : قربونت برم مژه

جوجو: اون هفته گفتی بریم ولایت ، گفتم ببینیم چی میشه. الان برنامه اش رو هم ریختی.

من: نیشخند خوب چیه مگه.

جوجو: هیچی ابرو

من: پس من سعی میکنم ساعت ٣٠/١٠ بزنم بیرون

من: عینک

جوجو: خوبه گاوچران

..... جوجوک من خوب چیکار کنم خودت راه نمی آیی و زوری باید ببرمت عزیزم.

عاشقتم، وقتی انقده مهربونی ، خیلی بیشتر دوستت میدارم فیفیری من. بغل

.

.

.

جواب آزمایش رو گرفتم و بردم پیش دکتر میبدی.

گفت باید وزنت رو اول کم کنی، کم کاری تیروئی هم دارم که ٨ تا قرص بهم داده که یه مهندس میخواد ساعت و مدل خوردن اینا رو یادم بده.

تا ۶ ماه دیگه هم فرمودن نی نی بی نی نی (چی شد!!!!)

خلاصه اینم از بساط ما.

 بعداً اضافه شد:

این عکس دریا برای ١ ماه پیش که رفتیم

اینم هم عروسک های من که جوجو ب صفشون کرده

 


 
 
برای تنوع
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠
 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد . 
معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودآنکه پستاندارعظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد. 

 

دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم .
معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.

 

 *****************


یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. 
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. 
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده! 
 

 *****************

معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌تر 
شود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود. 
بچه‌ها گفتند: بله
معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟
یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست. 

 *****************

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته 
بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست... 
در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود... یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید 
بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست