Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
دنیا رو یا رودار میخوره یا زور دار
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

شنیدین اینو؟؟

دنیا رو یا رودار (پررو) میخوره با زوردار (قلدر)

خوب حالا منم گرفتار آدم روداره زوردار شدم.

بابا اینای جوجو حتی یه تشکر بابت ماشین نکردن. انگار ارثیه شون بوده و طلبکار بودم.

داشتن میرفتن جوجو به من گفت کارت بنزین رو بدم بهشون بنزین بزنن ؟؟ گفتم نخیرر

مگه خودم بلد نیستم استفاده کنم؟؟

گفت پس چرا به حسین 60 لیتر بنزین دادی؟

گفتم بابا حسین 100 لیتر بنزین رو آورده در خونه داده به تو 1 قرون هم بابتش نگرفته همش رو هم که بابا جونت استفاده کرد. حالا من کارت رو دادم بهش 60 لیتر زده 24000 تومن هم پول داده تو طلبکاری؟؟

.

.

گذشت تا دیروز که باز به من گفت ماشین رو بذار من میخوام لوازمم رو تهیه کنم لازم دارم.

گفتم اوکی. غروب باباش رو فرستاده دنبال من. رفتم خونه خیلی گرمم بود و خسته بودم. کمی استراحت کردم تا وقتی جوجو میاد خونه سرحال باشم.

اومد خونه و رفت دوش گرفت و اومده به من میگه تو خیلی بی رحمی!!!

میگم چرا؟؟ میگه امروز بابا رفته برات 10 لیتر بنزین آزاد زده تو گفتی کارت رو نده. من گفتم من کی گفتم. امروز میدادی بره بزنه. میگه نههه تو گفتی نده.

خواستم بهش بگم اولاَ بنزین زده برای کار خودش بوده دوما خیلی کار شاقی نکرده یه روز ماشین بی صاحب بدبخت من دوئیده 10 لیتر بنزین جایزه گرفته.

حیف که حوصله نداشتم و میخواستم برم با مامانم جائی وگرنه حقش رو کف دستش میذاشتم.

بعدشم اومدم دیدم همونجوری خوابیده وسط خونه. منم غذاش رو گرم کردم گذاشتم کنارش . گفت نمیخورم (قبلش گفته بود خیلی گرسنه ام) جوابش رو ندادم و رفتم یه مسکن خوردم (سردرد بدی گرفته بودم) و رفتم خوابیدم.

تا نصف شب منتظر بود برم بیدارش کنم یا یه چیزی بندازم روش. منم محلش نذاشتم.

حرصم گرفته. به خدا بعضی ها چقدر میتونن پررو باشن.

.

خوب این روزهای وبلاگستان خیلی سوت و کوره.

بهار هنوز هم داغداره. دوس عزیزم صدفی عزادار برادر جوونشه.

ورونیکا جشن به دنیا اومدن کوچولوی نازش رو داره و از فرام هم هنوز خبر ندارم که چیکار کرده.

نانازی سرگرم تهیه مقدمات عروسیشه و فندق درگیر طلاق خواهرش.

مهسا شاد گذشته وبلاگش خاکستری شده و دیگه نمینویسه و استاد امیر هم خیلی بترکونه یه عکس میذاره جای مطلب.

بانو هم که هی پست خصوصی برای خودش مینویسه نیشخند (نیلوفر بی چشم و رو) خلاصه همه به نوی مشغولن.

منم بی حوصله ام. میخوام برم برای ماشینم ظبط بخرم. اینی که جوجو بسته روش هرچی سی دی میزنم نمیخونه. بعید میدونم فلشش هم کار کنه.

باید بدم لچکی ماشین رو هم تخته 3 لایه بندازن. خدائی آدم شوهر داشته باشه و 1 سال باشه ماشینش درست نشده باشه؟؟

جوجوب پر رو به من میگه تو خیلی کارها برای حسین میکنی اما حسین برای تو کاری نکرده. خواستم بگم اولاً هنوز ازش چیزی نخواستم بعدشم بهتر از توام که خودت رو برای داداش عتیقت میکشی اونم در عوض جبران هی بهت خسرات میزنه.

دیروز هم انقده با باباش پشت سر مامانش و داداش جونش حرف زدیم نیشخند انقده حال داد که نگو.

خوب دیگه برم یه چیزی بخورم که مردم از ضعف. حسابرسه داره میاد اظهارنامه رو پر کنیم تموم بشه بره پی کارش.


 
 
مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

سلام دوستای مهربون

عید گذشتتون مبارک

انشاله که همتون (یعنی همه اونایی که به خودش و اومدنش معتقدین در پناه سایه مهربونش خوش و خرم و عاقبت به خیر باشین)

خوب شروع کنیم:

یعنی نفسم بند اومده ها.. به دو دلیل

اول اینکه مثل خرس نهار خوردم و عنقریبه که بترکم و دوم از دست این حسابرس ها.

پدرم رو در آوردن. روز شنبه تا ساعت 30/8 شب موندیم شرکت. این برنامه وامونده هم خراب شده بود.

دیگه 30/8 شب دیدن من چشام داره سیاهی میره رضایت دادن.

آه آه یه چیزیو یادم رفت بگم

اگه گفتین؟؟ 

هر کی گفته اصفهانیها به لر ها میبازن غلط کرده.                             

آقا بُرد. ماشینم رو برد.

داداش جوجو رو میگم. شبش اومد یه کارت اعتباری به من داد و ماشین رو برد.  فرداش رفتیم دیدیم کارت خالیه . منم دختر بابام نبودم اگه همونجا از جوجو وصولش نمیکردم که کردم.

خلاصه که زحمت کشیدن و ساعت 9 روز یکشنبه که خیر سرشون افتتاحیه مهریه مامانشون بود برگشتن.

یعنی من موندم از مدیریت بحران این خانواده. توی هیری ویری تکمیل لوازم و آماده کرده تبلیغات قبل افتتاحیه و این بساطا انگار از آسمون ندا اومده بود و یا از نون شبشون واجب تر بود ول کردن و رفتن. جوجو پدرش در اومد که خوب حقشه.

البته اینبار دلم براش سوخت و کلی کمکش کردم.

روز یکشنبه هم افتتاحیه برگزار شد به صرف شربت و شیرینی البته با حضور دوست داران حضرت مهدی عزیزم.

خیلی کارهای دیگه بود که دلم میخواست انجام بدیم اما فرصت مهیا کردنش نبود.

مامانم  اینا و خواهرم اینا هم اومدن و تبریک گفتن.

خلاصه که اینطوری شد.

امروز هم جوجو مهربون و قدرشناسمون که دیروز به خاطر اینکه لوازمشون تکمیل نبود اومد عصبانیتش رو سر بنده خالی کرد   صبح زود بدون اینکه منو بیدار کنه اومده بود بیرون. بعدش زنگ زده به من میگه نمیآیی بریم؟؟

اومدم میبینم کله سحر با باباش اومدن مثل عاشق معشوقعا توی کوچه راندبو. (اگه درست نوشته باشم) 

انقدر که این روزها دلم میخواد از اون خونه برم هیچ وقت دلم نخواسته.

هیچ ابائی ندارم که بگم چقدر این چند روزی که خانواده جوجو نبودن خوب بود.

انگار آزادتر شده بودیم . حتی اینو توی کارهای جوجو هم حس کردم. (این خوده خودشه نیشخند 

نمیدونم دلم مثل قدیما باهاشون صاف میشه یا نه.. 

از اینکه کینه ای باشم بدم میاد. احتمالاَ گذر زمان باعث میشه بهتر بشم. البته اگه سورپرایز جدیدی برام نداشته باشن.

هفته دیگه هم توبت تعطیلات ماست. عروسی پسر خاله مامانمه . ولایت میریم. طفلی 2 سال عقد کرده موندن تا داداشش از انگلیس بیاد که توی عروسی این برادرشون باشه.

3 تا از پسر خاله های مامانم زن گرفتن و طفلی پسر بزرگش نبوده.

اینم از اون عروسی هایی هست که خیلی خوش میگذره. داداشم هم خونه خریده و دیدنی اونم باید بریم. بنابراین هفته مفرحی رو از نظر مالی پیش رو داریم.

دلم برای جوجو میسوزه. خیلی دلم براش میسوزه. اگه گفتین چرا؟؟


 
 
بوق بوق (مشترک مورد نظر مشغوله)
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

منم بد نیستم. نه به خاطر اینکه الان تا سر حد مرگ معده ام میسوزه.

نه به خاطر اینکه این روزهای آخر تیره و گیر یه حسابرس کنه افتادم.

به خاطر اینکه الان جوجو زنگ زده بهم میگه داداشش ماشین من رو 4 روز میخواد بره اصفهان.

میگه میدی؟؟ میگم نهه

پس من چیکار کنم؟؟ چطوری برم سر کار و بیام؟؟

میگه نمیدونم. البته تابلو بود توی رودربایسی گیر کرده زنگ زده.

اما بهش گفتم بگو پول آژانس رفت و برگشتم رو اگر میده ماشین رو بهش میدم.

بعدشم قطع کردم. الان همش اعصابم خورده که چرا بهش گفتم نه.

یکی بزنه توی سر من که خاک بر سرت پینوکیو بعد 20 قسمت آدم شد و من بعد اینهمه که زرنگ بازیهای این خان داداش شوهر رو دیدم بازم ناراحتم که چرا گفتم نه.

خوب اول صبحی اعصابمون ریخت بهم.

یه خبر خوب بدم؟؟؟ البته خوب که چه عرض کنم مسیر جدیدی برای حمالی های بی جیره و مواجب جوجویمان.

مغازمون باز شد بالاخره. (اِ اِ اِ بشین بچه این قرتی بازیها چیه؟)

بله بالاخره بعد 6 سال مهریه مادر شوهر رو باز کردیم 

قرار شده بشه خدمات اتومبیل !!

جوجو عزیزم هم این روزا شدیداَ درگیر خرید لوازم و طراحی کارت و تابلو و این چیزهاست.

آآآآآآآآآخخخخخخخخخ مامان معده امممم.

بعد از آخ و وای و اینا هم که دیگه قبلاَ هم گفتم از الان تا آخر تیر ماه فکر نکنم بتونم بیام آپ کنم. بسیار بسیار سرم شلوغه.

مامان اینا هم این روزها شدیداَ درگیر کارهای عروسی حسین هستن.

لیلی جون تشریف برده فیلمبردار دیده 5/2 میلیون .

حسین جون هم فرمودن که همین خوبه.

هزینه های عروسیشون سر به 30 میلیون زده.

نمیدونم چی باید بگم. چیزی که نمیشه بگم چون حسین زدن هر حرفیو ممنوع کرده یا خدائی نکرده ممکنه فکر کنن آدم حسودیش میشه اما به نظر من خرج کردن اینهمه پول برای یه زندگی نوپا خیلی سنگینه و کلی اون زندگی رو عقب میندازه.

هیییییییییی بیخیال خواهر شوهر بازی در نیاریم.

راستی یه بازی توی وبلاگ امیر هستش که جالبه. شرح فرهنگ های غلط و عادات بده ما هست.

این روزها باید برم دکتر غدد اما وقت ندارم.

40 روز از داروهام گذشته.

یه چیزی میخواستم بگم یادم نمیاد.

میرم هر وقت یادم اومد میام میگم.


 
 
ششمین سالگرد
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

امروز ششمین سالگرد عقدمون هست.

مثل 6 سال پیش دوشنبه هست و من توی همون شرکت شیش سال پیش کار میکنم.

خدایا  فردای منو بهتر از امروزم قرار بده.


 
 
حاجی دودره باز
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
 

سلامممممممم دوستای مهربون نیشخند

یک عدد نیلوفر سرافراز در خدمتتون هست.

با اجازتون من رفتم تولد دختر خواهرم قلب و مامان شوهر هم رفتن حنابندون ترشیده سبز

بر خلاف انتظارم تولد خیلی خوش گذشت.

البته اگر از بدو بدو های من توی اون سر ظهر گرما فاکتور بگیریم.

تا اومدم و رسیدم خونه خواهرم دیدم بر خلاف اونی که گفته بود برای ناهار فقط ما هستیم یه عالمه دیگه هم بودن که خوب من طبق معمول یکمی از کارهام رو گذاشته بودم اونجا انجام بدم کلی عصبانی شدم و بعدش دیدم بیخیال بابا شده دیگه.

بعد هنوز نفسمون جا نیومده بود حسین خان از (به قول لیلی شهرستان؟؟؟) زنگ زد که من اینجا گیر کردم و بدو برام پول کارت به کارت کن.

حالا هر بانکی میرفتیم یا کاغذ نداشت یا قطع بود یا..

خلاصه اونم انجام شد.

نهار رو خوردیم و اومدیم کمی کمک کنیم دیدم خاله جان زنگ زد که شوهر آی کیوش نمیتونست آدرس رو پیدا کنه. باز بدو بدو اتول رو راه انداخیتم و دور تهرانپارس دنبال خاله جان.

اونم آوردیم و به قول بآقاجونم به سرمنزل مقصود رسوندیم و بعدش تولد شروع شد و تا ساعت 40/7 عصر ادامه داشت.

یک عالمه عکس انداختیم که در اولین فرصت میذارم.

بعدشم اومدیم خونه و شب رو در جوار همسر محترم که دیگه کمی باهاش آشتی شده بودیم سپری کردیم.

دیشب هم وقت دندونپزشکی داشتم و بعدشم رفتم دیدن خاله مهربون جوجو که از مکه اومده بود.

مادر شوهر هم باز به یاد قدیم ها منو پیش فامیلشون مقدار زیادی نوازش فرمودن که صدای مادر شوهر ها رو در آورد نیشخند فکر کنم الان که فهمیده حالا حالا از عروس جدید خبری نیست گفته همین عروس نقد رو بچسبیم که بهتر از حلوای نسیه هست. خوشمزه

بعدش هم پدره عشق بر باد رفته برادر شوهر 2 میلیون پول جوجو رو هاپولی کرده و تشریف برده مکه خنده

البته هم دلم برای جوجو میسوزه و هم مقدار خیلی خیلی زیادی دلم خنک شده.

اما خوب باید اینجوری سرش بیاد تا وقتی من خودم رو تیکه و پاره میکنم که آخه مرد حسابی برای چی 40 برگ چک رو برای کسی که هیچ سندی ازش نداری چک میدی؟؟

بچه 3 تا از حسابهاش هم گند زده شد بهش.

چون مرتیکه هیچ چکی رو سر موعدش پاس نکرده. گذاشته یکی دو بار برگشت خورده بعد پولش رو ریخته به حساب.

خدایا کی این شوهر ها میخوان آدم بشن؟؟؟؟؟؟

حالا این تیکه نوازش مادر شوهر رو هم بگم که کمی هم از این مادر شوهر های طفلکی تعریف بشه.

همیشه که پیش هم یجور تابلویی اول بهترین چیزها رو جدا میکنه میاره از من پذیرایی میکه  نیشخند که همین باعث شده دندون عده کثیری به خرخره ام کار کنه.

دیشب هم بعد از شام که خواستیم بریم من زنگ زدم به جوجو که بیاد جلوی در (زنونه مردونشون جدا بود) دیدم گفت بذار چائیم رو بخورم. من ناخودآگاه گفتم خوش به حالش.

مادر شوهر گفت برای چی؟؟ گفتم دارن چائی میخورن و ولو شدم رو مبل توی اتاق .

مادر شوهر هم بدو  بدو رفت یک چائی لیوانی حسود کور کن برام ریخت بغل

داشتم تشکر میکردم دیدم از بیرون صداهایی میاد. دیدم عروس خواهرزاده مادر شوهرم (هیپنوتیزم) داشت به مادر شوهرش میگفت خدا شانس بده . ببین مامان یاد بگیر. اگه من چایی خواسته بودم میگفتی بدو آشغال ها رو بذار جلوی در ناراحت

من مرده بودم از خنده. اما خوب کمی علت رفتارهای نابهنجار قوم شوهر رو درک کردم.

همین دیگه.

آهان در رابطه با تصادف هم یه آقای محترم تماس گرفتند و برای روز شنبه با جوجو قرار گذاشتن که اون آقا نیومد و جوجو هم تا 2 ساعت موند و بعدش رفت. بعد که با سرایدار صحبت کردم فهمیدم که خاک وچوک آقاهه مال این واحد روبروئیه .

هیچی دیگه دیروز دوباره زنگ زد و جوجو اومده و گفت خسارت ماشینش 300 تومنه.

چون اونم ساکن غرب تهرانه قرار شد ببرن پیش دوست جوجو ببینن اون چی میگه و احتمالا باید یه برگ بیمه بهش بدیم چون بنده همچین پولهایی ندارم.

اما خوب خدا رو شکر آدم خوبیه و منطقیه و از جوجو هم تشکر کرده که شماره گذاشته .

خوب انشاله که ختم به خیر میشه اینم.


 
 
مغز شور
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
 

یعنیا خاک بر سرمن.

الهی این مغز من بخار بشه که انقده شوره!!

همه چشمشون شوره من فکر و مغزم شوره.

دیشب داشتم در کمال خودپسندی فکر میکردم همه به من گفتن پراید بگیر که اول رانندگیت هست تصادف میکنی هزینه هاش سنگین نباشه برات اما من تصادف نکردم مژه

امروز بعد از اینکه دنبال حسین راه افتادم برای کارهای بانکیش و ساعت 10 رسیدم در شرکت و طبیعتاَ هیچ جای پارکی نبود. یه جا در حین دنده عقب اومدن مثل این مشنگ ها تتتتتتتررررررررق کوبیدم به یک عدد 206. گریه

خلاصه که حالم خرابه تا الان

طفلی 206 پارک بود ابله یعنیییییییی خاک بر سر من.

همین دیگه. بگین همه با همممممممم       خاااااااااکککککککک آخ

دیدی آه قوم شوهر گرفتمممممممم مادر نیشخند 

جوجو هم در کمال مهربونی گفته شماره اونو بنویسم بذارم روی ماشین تا راننده ماشین اگر احیاناَ نتونست خودش رو کنترل کنه افاضاتش نصیب شوشوم بشه نیشخند

هی من میگم این بچه قند عسله هی شما بگین نه دروغگو

 

بعداَ نوشت: رمز پستم عوض شد.