Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
علی ای همای رحمت..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 

دل را ز شرار عشق سوزاند علی (ع)،            یک عمر غریب شهر خود ماند علی

وقتی که شکافت فرق او در محراب،                 گفتند مگر نماز میخواند علی

دوستای عزیزم تسلیت میگم ایام شهادت عشق زمینی و آسمونی خودم رو به همتون.

امیدوارم بهرهتون از شبهای قدر بهترین هایی باشه که در رویا هم ندیده باشین.

من که شبهای قدرم یکی از شبهای قدر معمول عقب تره و طبق روال تقویمه.

البته بر اساس ماه شب چهارده ای که دیدم. ولی خوب همون ها رو هم نتونستم خیلی بیدار بمونم و کاری انجام بدم.

بعدم بالاخره طلسم شکست و بعد از دراومدن پدرم، دیروز لباس عروسی حسین رو خریدم.

خیلی تعریف کردنی دارم ،‌اما راستش حسش نیست و خوابم میاد.

مواظب خودتون باشین.


 
 
دیشب و امشب
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
 

دیشب سالگرد بدترین شب زندگیم بود.

سالگرد شب حنابندونمون.

امروز سالگرد پنجمین سالگرد ازدواجمونه. شاید 5 سال پیش توی همچین روزی این موقع چشمام از گریه های شب قبل قرمز بود و میسوخت و به معنای واقعی کلمه دیگه امیدی به جوجو و ازدواج باهاش نداشتم اما امروز سالگرد روزیه که عزیز ترین مرد زندگیم باهام همخونه شد. تنها مردی که احساسم بهش فراتر از عشق رفت.

بانوی عزیزم هم امروز سالگرد ازدواجشه. اونا یک سال بعد از ما ازدواج کردن.

به سبک خیلی قشنگی مثل همیشه وقایع اون روز رو نوشته.

منم وسوسه شدم یکبار دیگه بنویسم تا تداعی بشه.

الان 30/7 صبحه. 5 سال پیش هم همین موقع بود که از خونه خودمون اومدم خونه مامانم اینا تا دوش بگیرم (آره درست شنیدین ما شب رو خونه خودمون بودیم. چون اگر مامانم  این تدبیر رو نیاندیشیده بود که ما بعد اون دعوا کنار هم باشیم (برای دوستای جدید میتونین مراجعه کنین به فلاش بک 41 و 42 تاریخ مهر 87) شاید به جای آرایشگاه باید میرفتیم محضر برای طلاق.

شاید باور نکنین اما یادم نمیاد چیزی خوردم یا نه که بعید میدونم با بغضی که داشتم چیزی خورده باشم.

آهان یادم اومد چیزی نخوردم. دیشبش و دیروز ظهرش هم چیزی نخوردم.

رفتیم آرایشگاه. خیلی سعی میکردم اثری از ناراحتی شب قبل نباشه.

آرایشگرم خواهرم بود. توی آرایشگاه یکی از دوستاش. من که به آرایش عروس میگم عمل جراحی .

عمل جراحی شروع شد. ابروهای پهنم تبدیل شد به یک خط. پوست پلک های زیر آرایش شدید میسوخت. خواهرم انقدر جک گفت و مسخره بازی در آورد تا بالاخره سرحال اومدم. نزدیک ظهر زنگ زدیم برامون غذا آوردن. دوست خواهرم داشت موهام رو درست میکرد. اون موهام رو میکشید و من از شدت گرسنگی نمیدونستم چطوری غذا بخورم.

اونم خندید و گفت بابا چه عروس ریلکسی هستی تو. عروس ها میان اینجا غش میکنن تو چطوری داری غذا میخوری.

گفتم من از اون عروس ها نیستم.

توی دلمم گفتم میدونم هر گندی هم شما بزنین بازم خوشگلم (بسیار بسیار خودشیفته بوده بچه) تازشم آرایش نکرده از همه دختر ترشیده های فامیل جوجو خوشگل تر بودم دیگه آرایش میکردم تکلیفم معلوم بود (یه عروس از خود مچکر) پس دلهره ای نداشتم.

خلاصه در زیر گیس و گیس کشی دختره غذام رو خوردم و البته همزمان خواهرم داشت روی دستهام کار میکرد و لاک میزد.

ساعت 30/3کار تموم شد. نیم ساعت بعدش جوجو پائین ساختمون بود. اومد بالا به یه جعبه شیرینی و 2 تا بستنی.

بچک فکر کرده بود اون آرایشگر ها میذارن ما دوتائی بشییم بستنی بخوریم.

پیشونیوم رو بوسید و راه افتادیم.

ابراز احساسات مردم توی خیابون بهترین خاطره عروسیمه.

خوب فیلمبردار که سرمون کلاه گذاشت و باغ نبردمون.

آتلیه هم یک عالمه عکس انداخیتم و ساعت 6 رسیدیم تالار

به قول بانو مراسم عقد سوری برگزار شد. تا زمانی که توی تالار نیومده بودم تا چشمم به جمال منحوس دختر خاله ها و دختر دائی های جوجو تاریک نشده بود ناراحتی رو فراموش کرده بودم. اما وقتی اومدم دیدم با اون جمال مزخرفشون صاف نشستن روبروی جایگاه عروس و داماد حالم گرفته شد و مجبور شدم تا آخرش کج بشینم.

ساعت تالار بالاخره تمام شد.

من خیلی نرقصیدم. چون راستش نه اهل رقص های طولانی ام و نه حسی برای این کار داشتمو.

بازم به قول بانو بوق بوق بازی دوستای جوجو و جوون های فامیل خودم و جوجو خیلی حال داد. رقص طولانی همین جماعت بیرون خونه پدریم هم همینطور.

خداحافظیم از خونه پدری بیشتر از 1 ساعت طول کشید. (بس که ماشاله تعداد مشایعت کنندگان زیاد بود)

یعنی انقدر طول کشید که مادر شوهرم اومد دنبالمون نیشخند

ترسیده بود مابقی گیس های همدیگه رو باز بکنیم.

بعدش به همراه همه اون گره مشایعت کننده رفتیم خونه مادر شوهر. اونجا هم بازم رقصیدن و جیغ زدن و بازم مراسم آبغوری گیری مجدد گروه مشایعت کننده.

و بالاخره ما رفتیم خونمون.

جوجوی نامرد کمکم نکرد اون سوزن سنجاق ها رو در بیارم و گفت من خوابم میاد. زبان

منم چون قرار بود باز فردا خواهرم بیاد برای آرایش پاتختی یا مصیبت از شر سوزن و سنجاق ها خلاص شدم. یه دوش گرفتم و از حال رفتم.

فرداش هم که روز پاتختی در نبود افراد ارذل و اوباش خوب برگزار شد.

همین.

خاطره انگیز ترین عکسمون هم یکی هستش که فیلمبرداره به من گفت دمر بخواب.

وقتی خوابیدم گفت برو پائین تر. من یکمی سینه خیز رفتم عقب جوجو مرده بود از خنده.

من نمیدونم این هیکل گنده اورانگوتانی من چیش کوچولوئه که این بچه معتقده منه کوچولو خیلی کوچولو کوچولو دنده عقب رفتم خنده البته خوب شاید با خودش مقایسه کرده بچه ام.

تا امروز 5 سال گذشته.

امروز میدونم که جوجو رو خیلی دوست دارم. اونم منو خیلی دوست داره.

خوشحالم که بعد این همه سال بالاخره فامیل هاش رو شناخته و ظاهراَ میگه که دیگه بهشون اعتماد نمیکنه. باطناَ که هر وقت میبینشون میخواد خوش رو فرش زیر پاشون کنه مگه اینکه من کنارش باشم و ازم خجالت بکشه.

چون چند بار مچش رو در حال هرر و کرره با همون دختر خاله های کذائی گرفتم.

در هر حال دیگه برام مهم نیست. من 5 سال پیش اشتباه کردم که اونا رو آدم حساب کردم و بهترین شب زندگیم رو خراب.

اما امروز نمیتونن تاثیری در خوشبختی من داشته باشن.

به زودی با یک عالمه عکس میام. ماچ

 

بعداَ نوشت:

خداوند سبحان میفرماید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

بدان آغوش من باز است

شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش بامن

 

بعداَ نوشت 2:

خدایا خدای مهربونم قربونت برم که من هنوز قدم برنداشته به طرفم دویدی، عاشقتممممممم قلب

عاشقتم چون تو مهربون ترینی هستی که دیدم و دارم

این وقتا بیشتر از آدمهایی که میگن نیستی تعجب میکنم.

خیلی دوست دارم

خووووب مهمون نوازی کردی عشق من

اونم توی روزی که مهمونت نبودم

به راستی که ستایش فقط و فقط برازنده تو هست.

در راستای مهمون نوازی خدا جونم ترک کارم کنسل شد. رئیس نامهربون هر روز، امروز مهربون شد و با اضافه حقوقم موافقت کرد.


 
 
به نظرم...
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
 

به نظرم وقتی یه نیاز شدید میشه ، باید رفعش کرد

قبل از اینکه جلوی چشم و گوش و حلق و ... خلاصه همه اعضای حیاتی رو بگیره.

.

به نظرم من از دسته زن هایی هستم که گوش هام خیلی خیلی مخملیه

چون بعد اینکه جوجو 1-2 هفته ای نیم ساعت وقت کنار من ننشست و حرفی باهام نزد (خصوصاَ حرف زدن ها) وگرنه کنارم بوده اما در حالت خر و پف... بعدش دیشب نیم ساعت بیدار موند برام از کارهای روزانه اش تعریف کرد الان احساس لاووو خیلی زیادی میکنم.

.

به نظرم خانوم ها هنوز نفهمیدن این مرخصیی که توی ماه رمضون دارن خوبه یا بده.. یکیش خود من.!!

.

به نظرم وقتی خطر ورود عروس جدید به خانواده کم میشه آدم عزیز تر میشه و جای سابق خودش رو با ارفاق بهش بر میگردونن.

.

به نظرم من بی رگ ترین خواهر دامادیم که دنیا به خودش دیده. 20 روز دیگه انشاله عروسیه حسینه و من هنوز حتی یه تاپ نخریدم و هیچ ایده ای هم برای خریدش ندارم. و البته هیچ فلوسی.!!

.

به نظرم توی دنیا هیچ کسی عزیز تر از پدر و مادر نمیشه. زن آدم حتی اگه خودش رو قورمه قورمه هم بکنه بازم رده 3-4 رو داره. (البته برای غیر از پسرهای خانواده ما که زن هاشون هنوز نیومده میشن تمام دار و ندارشون ، و البته من باهاش مخالفتی ندارم خدائی نکرده برداشت سو نکنین)

.

به نظرم مردی که تا نزدیک 40 سالگی غیرتش نجنبید و اهل کار نشد ، حتی وقتی بعد 14 سال خدا بهش یه بچه بده بازم همونطوری بی غیرت میمونه. (طفلی خاله احمق و نازنین من)

.

به نظرم میاد برای فردا که سالگرد ازدواجمونه (علوس ملوس شدیم) مرخصی بگیرم و جفت بابا ننه ها رو دعوت کنم به صرف افطار و شام و ایضاَ کیک.

 

نظر شما چیه؟؟


 
 
حماقت های نیلوفری
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

سلام

بازم من یه زالو افتاده به جونم و تا گندیو که میخوام نزنم خیالم آسوده نمیشه.

من از کار کردن خسته شدم.

چیه خوب؟؟

یاد ناله و نفرین هام و اشک و آه هام افتادین؟؟

آره من همون آدمم.

اما خسته شدم. من خسته شدم از بس 3 ماه به 3 ماه نمیرسم خونه ام رو تمیز کنم.

من خسته شدم از بس به خاطر ترس از خواب موندن فردا صبح  انقدر چشمام رو روی هم فشار دادم که سیستم خوابم پاک ریخته بهم.

من خسته شدم از بس هی رفتم هنرمندی دوستام رو توی وبلاگ هاشون دیدم و با اینکه میدونم بسیار مستعدم وقت نمیکنم حتی احمقانه ترین غذاهاش رو درست کنم.

میدونم خیلی از همون دوستان هم شاغلن.

اما من نمیتونم. انقدر کارم زیاده که وقتی میرم خونه فقط غش میکنم و آخر هنرم به قول یکی از دوستان اینه که لنگ یه مرغ رو بگیرم و پرت کنم توی قابلمه.

من تمام این سالها کار کردم و پس انداز کردم. پول پیش برای خرید خونه توی حومه تهران رو جور کردم. آذر ماه که بدهکاران محترم به وعدشون عمل کنن منم خونه ام رو میخرم.

همه قسط هام هم تموم شده فقط یه 30 تومنیش مونده.

میدونم به فلاکت می افتم با این کار جوجو.

اما به خدا بریدم دیگه.

اوضاع انقدر بیخ پیدا کرده که مامانم که همیشه تشویقم میکرد کارم رو ادامه بدم میگه بسه دیگه.

من گیر رئیس آشغالی افتادم که از 1 نفر کار 3 نفر رو میکشه و حتی حقوق 1 نفر رو هم نمیده.

خوب من برنامه جدیدی برای این رئیس آشغال دارم.

بازم عید دست مبارکش میره توی حنا.

البته قصدم خونه نشینی نیستا.. نه من آدمش نیستم.

اما یه کار یا نزدیک نزدیک خونمون (نه با 2 ساعت فاصله) یا نیمه وقت بازم نزدیک خونمون نیشخند

پیدا شد که بهتر نشد هم مثل همه زن های خوب میشینم و چشمم رو به دست های نامهربون شوهر میدوزم ببینم چه گلی به سرم میزنه.

لا اقل وقتی همش میگه من راضی نیستم کار کنی ببینم چطوری (به قول مامان بزرگم) منو ضفط و رفت (جمع و جور) میکنه. (خودمم میدونم ضبط و ربطه لطفاً درک کنین نقل قول مستقیم بوده )   اااااااا معلومه اعصاب ندارم نیشخند

همین دیگه. تخم طلائی هست که باید بذارمش زمین.

چشمم هم در بیاد. پیامدهاش رو هم باید تحمل کنم. فوقش اینه که دوباره دنبال کار سگ دو میزنم دیگه.. از این که اونورتر نیست که.

فعلاً که چند ساله چشممون به دوردستهاست و درهای باغ سبزی که جوجو نشونمون میده.

کی باشه چشمم دوربینی بگیره و دورتر ها رو نبینه خدا عالمه.

خواستم در جریان باشین. چشمک

*******

من خیلی گشنمه ، به نظرتون میتونم امروز روزه ام رو بگیرم؟؟؟

این کد ترتیب لینک ها رو متناسب با زمان آپ کردنشون میاره کی داره؟؟

میشه به من بدین پلیز. چند جا سرچ کردم اما عمل نمیکنه. ممکنه به قالب وبلاگ مربوط باشه؟؟


 
 
برادری به نام.. (یه پست خیلی خیلی طولانی)
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

سلام

از توی مطالبی که سرفصل پست قبل بود، بحث شیرین داداش جوجو رو انتخاب کردم و شیرین کاریهاشون.

اول بهتره تعریف خودم رو از این بشر بگم.

اولش فکر میکردم ایشون پسری هستن فوق العاده مهربان ، دلسوز و اهل شوخی.

اما الان فقط آخریش رو قبول دارم به اضافه طرف خودکش ،یلخی، بی مسئولیت و بی عقل..

علت داره..

طرف خودکش از این نظر که کلاَ همیشه درخواست هاش بدون توجه به وضعیت موجوده و یاد گرفته با عررر زدن به خواسته اش برسه که خوب میزان خیلی زیادی پدر و مادر محترمشون مقصرن .

یلخی و بی مسئولیت از این نظر که ، در زمانی که با ادعاهای ... ایشون روشون کلی حساب کردی آنچنان وقتی حال نکنه به یکباره وسط معرکه ولت میکنه و جیم میشه که شک میکنی از اول بوده یا نه!!

بی عقل هم که شرح عاشقیت هاش رو براتون دادم.

رفت عاشق دختر صاحب کارش شد که ببخشید بلانصبت شما که میخونین نمی شاشید که گشنش نشه.

طی دو سالی که پیش این مرتیکه کار کرد هیچ وقت ساعت کاری معین نداشت و شبانه روز در خدمت ایشون (رئیسش) و خانوادش و کلهم اجمعین فامیلش بود. در واقع یه نوکر فامیلی شده بود.

هر وقت به جوجو گفتم این حقوقی بابت این کارهای اضافه میگیره ؟؟ جوجو گفت آره حاجی دودره باز ( که اون موقع حاجی ایکس بود با کلی عزت و احترام) آدم اهل حساب و کتابیه...

بعد از اینکه حاجی دودره باز با هزار ترفند برادر شوهر رو پیچوند البته بعد از اینکه کلی خر حمالیی از گرده اش کشید بابت عشق احمقانه این بشر.. و پول جوجو رو خورد و کلی از حقوق این احمق رو هم نداده هنوزم که هنوزه از حاجی دودره باز حمایت میکنه.

خوب حقشه. تازه معلوم شده طی این مدت آقا حقوقش رو بین 5 هزار تومن تا 50 هزار تومن در موارد نادر از حاجی دودره باز گرفته.

من اولش دلم میسوخت و هی سوز و گداز میکردم براش. بعد که رفتیم خاستگاری دختر حاجی ، دیدم خانواده جوجو اصلاَ توی عالم خودشون نیستن و توهم دارن که دیگه دختر حاجی فلانی (که الان معلوم شده با ندادن حقوق کارگرهای بدبختش حاجی شده) شده عروسشون و 2-3 بار احساس کردم حرف های منو حسادت به نداشته های اون دختره تعبیر کردن.

دیگه هیچی نگفتم. گفتم به درک. بزار فردا بیاد ب..ه به وجودشون.

اینا بماند کنار... تا اینجاش به جز ضرر هایی که به جوجو زد بابت اینکه 4 تا دسته چکی که جوجوی طفلی با مصیبت تونسته بود بگیره گند زد.. بقیش به من ربطی نداره.

توضیح اینکه حاجی بساز بفروش خودش چک نداشت یا داشت و نداد و کل چک های جوجو رفت جای ماشین و مصالح و کوفتو زهر مار و همه هم با برگشتی پاس شد.

وقتی من ماشین رو گرفتم، 2-3 بار ماشین من رو گرفت و رفت دنبال دختر حاجی چادریه خیلی خیلی محجوب تشریف ببرن بیرون.

وقتی می اومد از بس تند رفته بود همیشه بوی صفحه و ترمز ماشین بلند بود..

من چیزی نگفتم. یکبار که ماشین رو داده بودم دست حسین ((ما بین تعویض ماشینش بود) و اونایی که از اول ها با من بودن شاید یادشون باشه که حسین 16 ساله بود که اولین ماشینش رو خرید.. جدای از اینکه از 11 سالگی با ماشین بابام بیرون میرفت.)) بابای جوجو و جوجو اومدن توی ماشین و هی بو میکشیدن میگفتن ببین بوی صفحه در اومده. (تازه همه اینها در حالی بود که حسین بابت هر روز به من 25 هزار تومن داد. نه که من بخوام.. به قول مامانم میگفت ماشین خرج داره)

به خدا به پیر به پیغمبر من هر چی بو کشیدم بویی حس نکردم. حسین برادرمه و عزیزه اما من رابطه ام باهاش اینطوریه که وقتی چیزی میدم دستش همون اول میگم همینطوری میاریش ها وگرنه دیگه بهت کوفت هم نمیدم..

همه عالم و آدم میدونن که این بشر (داداش جوجو) چطوری با ماشین رانندگی میکنه. من فکر نمیکنم وحشی بازی و سرعت رفتن خیلی هنر خاصی باشه... تنها کسی که ادعا میکنه ایشون درایورن همانا همراه همیشگیشون ، داداش گوش مخملیشون ، جوجوی بنده هست.

بارها و بارها هم پیش اومد که جوجو بدون اجازه من سوئیچ ماشین رو داد به داداش جونش و مثلاَ گفته بود من میرم تا این میدون نزدیک خونه و 1 ساعت دیگه میآم. من از خواب بیدار میشدم و میدیدم ماشین نیست؟؟

جوجو ماشین کو؟؟

با میثمه الان میاد. این الان میشد 3-4 ساعت بعد و معلوم میشد ایشون تا اون سر تهران با ماشین تشریف بردن.

خلاصه تا اون روز کذایی که خونه مامانم مهمون بودیم ، بنده روزه و گرما زده رفتم خونه به امید اینکه الان میرم خونه لباسهام رو درمیارم و جلو کولر خنک میشم بعد میرم خونه مامانم اینا.

به خاطر مراسم مامان جوجو که هر هفته دعا داره، پسر خالش خونه ما بود.. منم نا امید و خسته رفتم توی اتاقی که هیچ دریچه کولری نداره و با باد زدن سعی کردم خنک بشم.

توی خواب و بیداری بودم صدای داداش جوجو رو شنیدم که کلید ماشین رو میخواست بره تا یه مسیر نزدیک به قطعه برای مغازه بخره.

درخواستش هم جالبه. میگه کلید ماشین رو بده یا میدی؟؟

ماشین صاحب نداره که...

جوجوی همیشه در خدمت هم کلید رو داد.

1 ساعت بعد من بیدار شدم خواستم برم خونه مامانم دیدم آقا تشریف نیاوردن.

کجان و کی میان.. بعله آقا تصادف کرده.

اومد مدارک ماشین رو برد و 1 ساعت بعد من از بس منتظر بودم روی کاناپه خوابم برده بود ، تشریف آوردن و با یه شرمنده کلید رو تحویل دادن و تشریف بردن. همچین با تعجب هم از من پرسید خواب بودی؟؟ انگار سر شیفت کاری ایشون خوابیده بودم.

گفتش فردا یارو قرار گذاشته بیاد ماشین رو درست کنه ، مثلاَ یارو مقصر بود. البته اگر داد و بیداد های جوجو نبود اوشون و باباشون یه چیزی هم دستی به آقای یارو میدادن که خسارت نگیره.

گفتم فردا میرم سر کار. برای پنجشنبه قرار بذار من تعطیلم.

شبش خبردار شدم آقای مسئول در قبال همه امور، تشریف بردن شمال.

فرداش هم جوجو رفت و آقای یارو نیومد. اگه گفتین چرا؟؟

چون آقای عقل کل از آقای یارو هیچ مدرکی نگرفته بود.

جوجوی طفلی که روزه دار رفته بود کلی منتظر آقای یارو مونده بود،‌اومد خونه و یه غر نصفه نیمه زد که چرا این بشر مدرکی نگرفته...

باباشون فرمودن من و میثم بمیریم تا تو راحت بشی.!!!!!!!

جوجو رو کارد میزدی خونش در نمی اومد. انقدر حرص خورد تا تپش قلب گرفت و مجبور شدم بعد افطار بهش قرص بدم.

دیروز باز آقای یارو نیومد سر قرار. وقتی رفتم خونه جوجو خوابیده بود. حالش خیلی بد بود. هر چی هم بهش گفتم روزه ات رو بخور گوش نکرد. تا شب که افطار کرد و حالش هی بدتر شد. تب کرد و هرچی دستمال خیس براش گذاشتم فایده نداشت.

صدای میثم از توی حیاط می اومد. بهم گفت صداش کنم تا یکمی مشت و مالش بده شاید بهتر بشه (البته من تمام سعیم رو کردم اما زور من به بدن جوجو ، خوب خیلی احمقانه هست)

صداش کردم. نیومد. گفت بگو بیاد بیرون. گفتم حالش خوب نیست کارت داره. محل نذاشت و رفت.

میخواستم خودم رو سه تیکه کنم. اما باز خونسردیم رو حفط کردم به خاطر جوجو که همراه تب تپش قلب هم داشت و بدن درد.

با یه پیاله فرنی افطار کرد و 2 تا پارچ شربت خورد و خوابید. براش اون دستگاه سردرد خودم رو زدم تا راحت خوابش ببره.

نیم ساعت بعد باباش زنگ زد که میثم میگه فردا ماشین رو ببرین هر جایی که خواستین.

گفتم مگه آقای یارو نمیاد؟؟ گفت نمیدونم. گفتم یعنی چی؟؟

دیدم باباش صداش کرد که بیا نیلوفر باهات کار داره. خواستم بگم من کاری باهاش ندارم دیدم گوشی رو گرفت و مثل اینا که ارث پدرشون رو خوردن گفت بعله..

سلام کردم (ایشون 3 سال از من کوچیکترن) جواب داد و گفت فردا هرجایی که به دلتون میچسبه ماشین رو ببرین درست کنین. گفتم مگه یارو نمیاد. باز صداش رو برد بالا و گفت شما به اونش کاری نداشته باش که میاد یا نه.

من گفتم بسیار خوب و بدون خداحافظی گوشیو قطع کردم.

به خدا میخواستم برم جوجو رو بیدار کنم و همه موهاش رو بکنم.

اما اون چه گناهی داشت؟؟

گناهش که خیلی زیاد بود. بها دادن بیجا به یه آدم بی مسئولیت. اما مریض بود.

آخر شب که رفتم بخوابم بیدار شد و پرسید ماشین چی شد؟؟ فرموده برادرشون رو به اطلاعش رسوندم و گفتم فردا شب که من اومدم ماشین رو میبری صاف کاری و هر چی هزینش شد رو میایی اول از داداشت میگیری بعد من فرداش ماشین رو میذارم ببر درستش کن. (اینم از اون نظر بود که این بشر هیچ تعهدی در قبال حرفی که میزنه نداره و کلاَ دست به حساب دفتریش ملسه ، منم به اندازه توانم باهاش حساب دفتری دارم)

هیچی دیگه اینم از این. خلاصه که بابت شیرین کاری همسر محترممون یه چیزی هم به داداش محترمشون بدهکار شدیم که قراره سر ماه برامون صورت کنه تا در وجهشون کارسازی کنیم..


 
 
هیهات
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

انقدر مطلب جدید دارم که بنویسم...

از دائی پدر سوخته مامانم تا دوربین مخفی بالای 16 سال روبروی شرکتمون ..تا ترکوندن اتولم توسط داداش جوجو ...تا ضعف تموم نشدنی جوجو مقابل خانواده اش ...تا نگرانی مالی برای رسیدن عروسی حسین ...تا درخواست مدل برای لباسم.. تا دزدی سریالی محلمون...

هیهات...

اما سر صبح شنبه باید بیام بگم:

مثل "خریت نه تنها به جو خوردن است " مصداق حال منه که بازم خودم رو درگیر این مرتیکه سادیسمی کردم و الان باید مغزم درگیر رفتن و پیدا کردن کار جدید باشه.

خدایا قربونت برم

خدایا خدائیت رو شکر

خدایا تورو به این روزهای عزیز منو از دست این بی پدر و مادر بی همه چیز نجات بده.

بهتر از این مرتیکه رو به من بده و بدتر از منو به این گوساله.

 

بعداَ نوشت: رئیس (گوساله مورد نظر) حالش خوب نیست نیشخند من که میدونم بادمجون بم آفت نداره اما این همکارمون میگفت فکر میکنه سرطان داره.

خوبه والله... حالا بعداَ میام از اخلاق های گندش میگم. خوبه مشکوکه به سرطان انقده ظلم از خودش در میکنه.

بعداَ نوشت 2: الان نگاه کردم دیدم ساعت  2 هست. ای خدا.. اداره های دولتی الان تعطیل میشن. خواستم بگم حاظرم نصف عمرم رو بدم و بره اداره دولتس دیدم خالی بندیه اما به خدا حاظرم بیخیال 8 سال سابقه بیمه و 10 سال سابقه کارم بشم..گریه


 
 
به مشامم میرسد بوی بهشت
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

سلام

صبح زیبای تابستونیتون به خیر.

خوبین؟؟ انشاله که همیشه خوب باشین.

و آآآآما اومدن ماه رمضان.. تبریک میگم فرا رسیدن ماه مهمونی خدای مهربونم رو.

انشاله که همتون خیلی بیشتر از بضاعتتون از این ماه عزیز و پر برکت برداشت کنین.

یه چند روزی بود توی فکر بودم خواستم بیام مثل پارسال ختم قرآن بذارم بین بچه ها..

اما راستش دیدم پارسال سر 2 جزٍ نفرات تکمیل نشد و در نتیجه قرآن ختم نشد.

تصمیم گرفتم امسال اگر خدا قسمت کنه خودم انفرادی قرآن رو ختم کنم. تا الان خیلی تصمیم گرفتم اما هیچ وقت نشده. انشاله که امسال موفق بشم.

آهان راستی قبول باشه روزه دوستانی که به استقبال ماه رمضون رفتن.

بعدشم بگم از چند روزی که نبودم. سه شنبه صبح اون هفته رفتیم ولایت عروسی.

خیلی خوب بود و خوش گذشت. برگشتن هم یه سری رفتیم خونه جدید داداشم رو دیدیم و بابتش خوشحال شدیم.

پنجشنبه برگشتیم تهران. آقاجونم فقط همراهمون اومد. همه موندن تا اون روز رو برن پاتختی. بین راه هم بنده حالم بد شد که باعث شد توفیق زیارت امامزاده محمد غائب رو که در جاده سلفچگان هست نسیبمون بشه. آقاجون و جوجو اونجا 2 رکعت نماز خوندن. منم چون حالم خوب نبود از جوجو خواستم برای منم بخونه.

فرداش که جمعه بود مثل این معتاد ها تا ساعت 11 خوابیدم. البته بینش هی بیدار شدم و با چشم های بسته ، نیمه بسته و باز مسیر دستشویی به اتاق رو رفتم و برگشتم.

ساعت 11 با زنگ تلفن بیدار شدم. آقاجونم بود گفت میخواد بره شاهزاده عبدالعظیم. میخواست بدونه میخوام برم یا نه. منم خیلی شادونه گفتم بععععععععععلللللللله بععععععععععله که میام. داشتم تند تند لباس میپوشیدم که جوجو از مغازه مذکور رجعت کرد و گفت بریم خونه مامانش اینا صبحونه بخوریم. وقتی منو دید پرسید کجا؟؟!! گفتم میرم زیارت. دیگه اونم التماس دعا گفت و ما رفتیم.

برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کردم. چقدر نمازش فرق داره. اما خوب بود. بعدشم یک دل سیر زیارت کردم. به عوض کار جوجو براش زیارت نامه هارو خوندم و نماز هم خوندم و برگشتیم خونه.

طفلی آقاجونم اون روز روزه بود و من نمیدونستم. انقدر بین راه باهاش بحث کردم که خودم گلوم خشک شد وقتی فهمیدم روزه هست خیلی ناراحت شدم.

مامانم اینها هم برای شب اومدن و ما رفتیم خونشون.

دیگه از دیروز هم اومدم سر کار و نمیدونم چرا انقدر خواب آلودم.

امروز صبح هم اگر خدا قبول کنه تا الان که رفتم به استقبال ماه رمضان.تا عصر رو ببینیم چی میشه.

راستی تصمیم گرفتم امسال هم افطاری بدم و ختم قرآن بگیرم. البته هزینه هاش رو با 3 نفر دیگه شریکم.

دیروز هم در راستای اینکه چند وقت بود ماشین خراب شده بود و جوجو فرصت نمیکرد ببره درستش کنه ، با آقاجونم ماشین رو بردم تعمیر گاه.

آقای تعمیر کار گفت کسی که سیستم گاز ماشین رو از کارخونه ای به دستی تبدیل کرده یه قطعه اش رو نذاشته. کامپیوتر گازش هم سوخته. مقاومت فن هاش هم کمه.

خوب اینا سر جمع میشد 200 هزار تومن که من علی الحساب یه هزینه 30 تومنیش رو انجام دادم تا بقیه اش رو در یک فرصت دیگه البته به سرعت درست کنم.

حداقل فهمیدم این ماشین بدبخت چه مرگشه.

از پریشب هم با جوجو خان قهریم. که البته میدونم مطلب جدیدی نیست. بازم سر چیزای احمقانه. بد هم نیست. کمی به خودمون میپردازیم.

فقط هر روز عین شوهرهای جیگر ، قبل از اینکه من بهش بگم زود میره ماشین رو از پارکینگ در میاره برام.

عروسی حسین داره نزدیک و نزدیک تر میشه و من هنوزم که هنوزه به سبد های حنابندون دست هم نزدم و همونجوری رو مبل ها تلمبار شدن.

خدا آخر و عاقبتمون رو به خیر کنه.

روز خوش دوست جونا


 
 
دوباره..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

اینترنت خونمون وصل شد 

سلام جوجویی

عزیزم اگه میخواهی همینجوری خوش و خرم باشیم همین الان صفحه رو ببند   آفرین پسر خوب قلب


 
 
ای خدایی که...
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .حضرت سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.  


مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج می شوم ."


سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.