Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یادم بمونه (فقط برای خودم)
نویسنده : niloufar - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
برگشتم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

من برگشتم... هرچند ماشینم تمام سعیش رو کرد که منو توی جاده بذاره.. اما غافل از این بود که من خدائی دارم که حتی در بیراهه های منجیل هم با من هست..

به زودی یه پست طولانی با یه عالمه عکس دارم... شرح سفر و آخر و عاقبت دعوای زن و شوهری..

مواظب خودتون باشین.. قلب


 
 
دارم میرم..
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

هم موسم بهار طرب خیز بگذرد

هم فصل ناملایم پائیز بگذرد

گر ناملایمی به تو کرد از قضا

خود را مساز رنجه که این نیز بگذرد...

دارم میرم..

نه نترسین نیشخند همین بغل.. دارم میرم شمال.. تا شنبه نیستم.

خوشحالم که سفر پیش بینی نشده پیش اومد. البته ناراحتم چون دیروز تصادف کردم و ماشینم ترکید کلافه

فدای سرم. زدم به یه پیر مرد معلوم الحال... از بس رفت اینور و اومد اونور گه گیجه گرفتم. وقتی لاین رو ترک کرد خواستم سبقت بگیرم دوباره برگشت سرجاش و بوووووومممممم...

امروز هم ماشین دست جوجو رو بوسیده برای تعمیرگاه.

باید برم.. مواظب خودتون باشین..

خداحافظ.


 
 
آدم دیروز آدم امروز
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

منم

همون آدم دیروز

البته اگه بشه بهش گفت آدم.

به خوبی ها و مهربونی های خودتون ببخشین اگه دیروز ناراحتتون کردم. شاید اگر اینجا نبود و شما نبودید و حرفهای شما نبود ، من الان انقدر ریلکس نمی نشستم اینجا و عدسی نمی خوردم و سعی نمیکردم لحن پوزش خواهانه داشت باشم بابت اینکه دیروز ناراحتتون کردم.

اینجا جائیه که من حرفهایی که به هیچ کسی نزدم رو گفتم. ممنونم بابت همه حرفهاتون. چه دلداری چه نصیحت چه ناراحتی و حتی خشمگین شدنتون (فاطی خاکی انقده عاشقتم که نمیدونی )

امروز بهترم. یعنی بعد گریه های دیروز حالم کمی بهتر شد.

اوضاع تغییری نکرده. من همون آدمم با همون شرایط زندگی. اما امروز میتونم هرچیزیو که ناراحتم میکنه به جهنم بفرستم. (حداقل الان که 7 صبحه اینجوری فکر میکنم)

دیشب رضا شام اومد خونمون. بعد 3 شب توی خونه ما سفره پهن شد. حضورش خیلی بهم انرژی داد.

این روزها نمیتونم خونه مامانم اینا هم برم. سخته جلوی دهنم رو بگیرم. خیلی وقته نمیدونن من دارم چیکار میکنم و چی میکشم. فوقش در جریان کارهای اقتصادیم هستن.

به نظر شما آدم عادت میکنه به تنها بودم؟؟ کسی که تنهایی توی خونه میترسه میتونه تنها توی یه خونه زندگی کنه؟؟

این روزها خیلی دلم میخواد برم برای خودم یه خونه بگیرم. یه خونه کوچیک. پس نمی تونم همه وسایلم رو ببرم.

هنوز کارتن هایی از جهیزیه ام هستن که باز نشدن. خیلی از وسایل رو میشه فروخت. یاد خونه را ×حله افتادم . 32 متر بود. دوست دوران دبیرستانم رو میگم. وقتی نتونست با مادر بزرگ و عمه اش زندگی کنه یه خونه گرفت و کمی لوازم. خدائیش راحت شد بعدش.

منم شاید خودم رو راحت کنم. از دیدن ها و حرص خوردن های هر روز. به قول دوستی وقتی توانائیش رو دارم فقط گیر یه آلونک 60 متری و یه آقا بالاسرم؟؟

به خدا گیر هیچ کدومش نیستم. خودش میدونه که تهیه اون آلونک حالا یه جائی پائین تر برام آب خوردنه. و خودش میدونه انقدر وجود دارم که بیشتر از کل فامیلش اعتبار دارم. (حداقل برای اون)

من اما اگر صبوری کردم در مقابل این همه عجایب ، فقط به خاطر این بود که عادت دارم برای ساختن هر چیزی تلاش کنم.

یه چیز جالب میدونین چیه؟ آقا خوب بلده غلط کاری کنه ، اما توقع داره تا ابد و دهر هی من معذرت خواهی قبول کنم و دم نزنم. من از بس داشتم میترکیدم رفتم به مامانش گفتم. جالب بود مامانش هم تعجب کرده بود.

بعد که قرار شد با شاهزاده گربه صفتش صحبت کنه ببینه علت کارش چی بوده به من میگه ناراحت شده گفته چرا شما اومدی این قضیه رو به من (مامانش) گفتی.

بعدم اضافه کردن که بیخودی زندگیتون رو خراب نکنین.

خواستم بگم شما زیاد جوش زندگی منو نزن. از تاثیرات به سزاتون توی زندگیم همین بس که اون بار که قهر کردم و رفتم خونه بابام تا 11 روز حتی یه زنگ هم نزدی به من. الانم نمیخواد زیاد خودت رو درگیر کنی.

یه بچه تربیت کردن که خودشون حریفش نمیشن. بعد توقع داره من هی تحملش کنم.

از بابا ننه یی همین رو میدونن که هی چالاپ چالاپ بچه هاشون رو ماچ کنن و عین بچه گربه نازشون کنن و نزارن بچه های عتیقهشون دست به سیاه و سفید بزنن. بابای 55 ساله به بچه 30 ساله اش میگه برو کنار تو بلد نیستی من انجام میدم.

واله حسین با مهسا دعواش شد مامان من تا 1 ماه باهاش حرف نمیزد.

نمیدونم شایدم من توقعم بالاست. شاید با اینکه شهرهامون نزدیک همه خیلی فرهنگ هامون تفاوت داره.

اوه...

میخواستم یه پست چند خطی بنویسم. چقدر طولانی شد.

امروز کامپیوترم (برای شرکت) رو میفرستم درمونگاه. تا فردا سیستم ندارم.

مواظب خودتون باشین. بازم بابت محبت هاتون ممنون.


 
 
آدم میتونه..
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

آدم میتونه خیلی توی زندگیی که توی آینده داره تاثیر داشته باشه...

مثلاَ میتونه زود نا امید نشه از اینکه یه رشته خوب توی یه دانشگاه خوب قبول بشه... هرچند اگر توی 2 سالی که برای کنکور خوند انقدر بهش فشار بیارن که فقط بخواد بره یه جایی گم بشه...

آدم میتونه خیلی قوی تر باشه وقتی که توی 23 سالگی انقدر بهش فشار میارن که ازدواج کنه ، انگار که 32 سالشه ، میتونه زود نبره و تسلیم نشه.

آدم میتونه توی تصمیم گیری عجله نکنه. فکر نکنه فقط تا بابا ننهه یکیو با معیارهای خودشون براش انتخاب نکردن ، خودش زود یکیو انتخاب کنه که دلش نسوزه و بدونه حداقل کاریه که خودش کرده.. آدم میتونه کمی استقامت داشته باشه حتی اگه زیر بار درس و کار و این فشارها بریده باشه.

آدم میتونه وقتی ازدواج کرد و دید شوهرش امروز بیکاره و صبح کار داره، حداقل جلوی ننه باباش وایسه تا کار شوهرش ثبات پیدا کنه بعد دیرینگ دیرینگ عروسی راه بندازن.

آدم میتونه وقتی دید شوهرش بعد یکسال بیکاری کلهم اجمعین حقوقش رو به اضافه همه کادوهای دیدنی عروسی جمع کرد و داد به بابای خیلی خیلی مهربونش ، باباهه هم حتی یه پول تو جیبی به پسر تازه دامادش نداد، لا اقل صداش در بیاد و فکر نکنه شرایط سخته و باید درک کنه.

آدم میتونه وقتی بعد 1 سال ، شوهرش رفت سرکار ، حداقل بهش بگه بابا یه کار درست نه حمالی بی جیره مواجب.

آدم میتونه بعد یکسال دوم خودش نره سر کار و خودش رو تیکه و پاره نکنه برای خرج خونه، چون شوهرش حقوق درستی نداره. میتونه اینجور وقتا بگه به درک.. گور... هم کرده وظیفشه مرده بره کار کنه. به من چه که نیست. آدم میتونسته اون موقع حداقل با پولهای خودش بره یه باشگاهی ، قبرستونی ، جایی تا انقدر زود ، حتی وقتی هنوز مادر نشده افتاده نشه.

آدم میتونه بعد 5 سال که فهمید رسماَ داره خرج خونه رو میده تا شوهر احمقش تا ابد و دهر نوکری باباش رو بکنه و گه کاریهای داداشش رو جمع کنه، زودتر بتمرگه توی خونه تا ببینه مردی با اینهمه ادعا چه گ..ی میخوره با هزینه های خونه (هرچند که انقدر پرروئه که میگه عزیزم ندارم میگی چیکار کنم؟؟!!!!!!)

آدم میتونه طاقت نیاره بعد اینهمه مصیبت و بیگاری،‌وقتی کارهای عجیب و غریب و مشکوک از شوهرش میبینه...

به نظر شما آدم میتونه چیکار کنه؟؟

آدم خسته هست و بغض داره... آدم داره به چشم خودش میبینه که توی دنیای به این بزرگی و قشنگی،‌چرا زندگی اون، هرچقدر که قانع تر شد، جمع و جور تر و حقیر تر شد؟؟

آدم چیکار میتونه بکنه وقتی همه مردها به زن هاشون در زمان نداری امید روزهای داشتن و جبران کردن رو میدن،‌اما شوهر همیشه بدبختش به اون روزها تهدیدش میکنه؟؟

این آدم خیلی بدبخت و احمقه.

نه نگین. خودم میدونم بیشتر احمقه...

آهای جماعت... این آدم از همدل و همراه شدن با شوهرش،‌فقط و فقط خسران نصیبش شد. این آدم خیلی خسته میشه وقتی میبینه دنیاش انقدر کوچیکه و حتی به اونم نمیرسه.

خیلی فلاکت باره... آدم دلش میخواد بمیره

آدم امروز افسرده هست.. امروز دلش خیلی خیلی گرفته... آدم داره فکر میکنه کاش انقدر ترسو نبود و جسارت ایجاد تغییرات رو داشت.

آدم داره فکر میکنه بدبختی یعنی همین که خودت رو به داشته های کوچیک دلخوش کنه (چیزی که به خریت برای خودش خوشبختی معنی کرده بود)

آدم ، البته اگه بشه بهش گفت آدم ، داره فکر میکنه کاش میتونست و جسارتش رو داشت تا ول کنه بره یه گوشه دور، ... نمیدونم یه غلطی بکنه اونجا توی اون گوشه دور.

این آدم بیچاره بعد آبغوره گرفتن به حال خودش ، الان رسماَ زده به سرش و داره به چرت و پرت های خودش میخنده.

.

با تشکر از دوست خیلی خیلی عزیزی که زحمت کشید و امروز با عکسهای خیلی قشنگی بهم یادآوری کرد چقدر دنیا بزرگ و قشنگه.  


 
 
پست موقت
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
 

دوستای عزیزی که بهتون رمز داده بودم ،‌متاسفانه به خاطر سهل انگاری و خواب آلودگی اول صبح اتفاقی افتاد که مجبور شدم رمز رو عوض کنم.

جون لیست خیلی طولانی هست و من دیگه از حوصله ام خارجه که از اول لیست شروع کنم به رمز دادن لطفاَ کسایی که پست قبل رو با رمز قبلی نتونستن ببینن برام یه نیمچه پیغام بذارین تا رمز جدید رو بهتون بدم.

آدرس وبلاگ ها فراموش نشه. ممنونم بغل


 
 
عکس
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
آنجلینا جولی با خال گوشتی
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

نه بابا خوابین.. ساعت 30/7 هست آخه. البته شاغل ها الان دیگه بیدارن.

خوب اشکال نداره وقتی بیدار شدین افاضاتم رو بخونین.

دوربینم رو آوردم که عکس ها رو بذارم.

انشاله اگر خدا قسمت کنه امروز. البته با رمز میذارم.

اما حال گیری اساس تصادف پسر عمه 20 ساله عروسمون 2 روز بعد عروسی و فوتش بود.

طفلی حسین و مهسا از 2 روز بعد عروسیشون همش توی مراسم عزا هستن.

طفلی تر مامانم که با اون همه خستگی فردا شب روز پاتختی رفت عروسی دختر دختر عموم و 2 شب بعدشم عروسی اون یکی دختر دختر عموم. دومیه مصیبت تر بود چون باید میرفت شهرستان.

دیروز عصر که باهاش حرف میزدم میگفت دیشب که از عروسی اومدم خوابیدم تا الان..

آمار وحشتناکیه برای مامان من.

.

.

مبگم آنجلینا جولی رو با یه خال گوشتی گنده روی نوک دماغش میتونین تصور کنین؟؟

اون جوجوه. عیب های عجیب و غریبی داره که بدجوری حسن هاش رو میپوشونه.

این عیب هاش هم هر چند ماه یکبار رخ نمایان میکنه.

یه کارهایی ازش میبینم که شاخ در میارم.

دیروز باز چیزی ازش دیدم که چشمام زده بود بیرون.

بماند که چی هست و چی شد. خودم خجالت میکشم بگم چیکار کرده.

خودش البته ظاهراَ براش امر عادییه و شاید کار همیشه اش بوده که انتظار داشت من با یه عذر خواهی ساده کارش رو ببخشم.

اونم بعد از کشفیاتم توی 2 هفته قبل...

از دستش خسته شدم.

مامانم اینا که اومدن شاید چند روزی برم خونه اونا. هیچ دلم نمیخواد قیافه نحسش رو ببینم.

اوضاع شرکت هم خوب قمر در عقربه. رئیس باز داره روی سگم رو بالا میاره.

هرچی میخوام صبوری کنم تا حداقل آذر ماه بشه فکر کنم آخرش نشه.

خلاصه که هر دم از این باغ بری میرسد...

در مورد رمز هم، با دوستایی که همراه هر روزم هستن که خوب خودم رمز میذارم.

سایرین که که توی لیست هستن و سالی یکبار پیغام میذارن ، برام پیغام بذارین تا بهتون رمز بدم. البته رمز تا یک هفته مهلت داره.

همین دیگه. پنجشنبه جمعه مون هم بسی مزخرف گذشت.

البته تنها کار مثبت رو دیروز عصر با رضا انجام دادم و رفتم برای اتولم ضبط خریدم.

فقط مونده لچکی پشت ماشین که گفته 2 روز دیگه بیارش.

1 ساله دارم التماس میکنم بابا بیائین بریم من ضبط بخرم، هیشکی با من نیومده... دیروز داداش جوجو تا اومده دیده میگه اووووه گرون خریدی..

میگه ااا چقدر؟؟ میگه 20 تومن. گفتم فدای سرم. اگه میدونستم منتظر شما شدن فقط قیمتش 20 تومنه خودم رو یکسال اسکل شما نمیکردم.

.

.

جوجو نوشت: فکر کنم خودت هم الان بدونی چقدر آدم مزخرف و بی خاصیتی هستی.

فکر نمیکردم آرشیو خصوصیاتت مزخرفت با این مورد تکمیل بشه.

خیلی نا امیدم کردی... من دلم آرامش خونه خودم رو میخواد. کاش تو میرفتی چند روزی گورت رو گم میکردی که من مجبور نشم از خونه ام برم.

 

چقدر این بیت رو دوست دارم...

نعمت روی زمین قسمت پررویان است

خون دل میخورد آنکس که حیائی دارد


 
 
بازگشت یک عدد خواهر شوهر
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

سلامممممم

خوبین؟

چقده دلم براتون تنگ شده بود.

بالاخره خر از پل رد شد  یعنی رسماً پدر من یکی در اومد.

مامانم که عشق مهمون... بی توجه به کمر عمل کرده خودش و شاغل بودن همه ما فکر کرده 20 سال پیشه زنگ زده از یک هفته جلوتر مهمون ها رو دعوت کرده. من که تا سه شنبه اومدم سر کار سری اول و دوم مهمونها که شامل خواهر و برادرهام و خاله دایی ها بودن رسیدن. (علت نرسیدن عمو و عمه به کل موجود نبودن و نداشتنشونه )

خلاصه سه شنبه شب با حالی نزار رفتم افطار خونه خودمون بودم (از بس خونه مامانم اینا شلوغ بود و منم سردرد داشتم) بعد نیم ساعت که حالم بهتر شد رفتم خونه مامانم اینا.

خوب به پیوست همون رسم دعوت مهمون ، رسم برنامه بزن و بکوب هر شب رو هم اضافه کنین.

ما کار میکردیم و میزدیم و میکوبیدیم ، حسین با اخم و تخم می اومد و میرفت انگار ارثیه طلبکاره از ملت.

کار سبدهای حنابندون هم رو به اتمام بود و 2 شب با بچه ها رفتیم خونه ما درستش کردیم. البته قبل از 3 شنبه این اتفاق افتاد.

همون سه شنبه شب حسین جون با التماس دعا اومد که بعلللللله عروس خانوم اینا نرسیدن به کارهاشون و سبدهای اونا هم دست های پر از تاول منو بر اثر سوختن با چسب حرارتی میبوسه.

فرداش در میون نارضایتی مادر گرام (مبنی بر اینکه بابا ما خودمون یه عالمه کار داریم) با خواهر بزرگم رفتیم و لوازم مورد نیاز رو برای اونا خریدیم.

به جان خودم چند بار گفتم چه گهی خوردم... طرحی هم که براش زده بودم خیلی سخت تر و پرکار تر از سبدهای خودمون بود. (واله ترسیدیم هم زحمت بکشیم هم بگن برای مارو زشت درست کرده)

کار سبدها ادامه داشت تا ساعت 30/7 شب حنابندون  یعنی نمیدونین در حضور انور مهمونا با چه وضعی از اتاق اومدیم بیرون.

من که سریع برگشتم خونمون و گفتم باید دوش بگیرم. طفلی خواهرم نتونست بیاد.

رفتم و سریع دوش گرفتم و فکر کنین موهام رو شونه نکرده با کلیپس جمع کردم بالا و سریع برگشتم.

طبق رسم نانوشته ای ما توی تمام مراسم حنابندون غذا قورمه سبزی میدیم.

خوشبختانه کسی انتظار شرکت در مراسم تهیه شام رو از ما نداشت.

سبد حنا رو خیلی خوشگل درست کرده بودم. قرار بود چیدمان حنا به عهده خواهر سومم باشه که خیر سرش اسم بلندی در کارهای هنری داره. از شانس قشنگ من اونم گند زد به سبد حنا..

خلاصه شام رو سریع به مهمونا دادیم و جمع کردیم افراد رو بسوی خونه عروس خانوم.

اونجا هم مراسم بزن و بکوب اصلی رو داشتیم.

اوه اینو یادم رفت: فامیل پدری من مومنن. بعضی هاشون جداً مومنن بعضی هاشونم نونش رو میخورن که خوب اینا غلیظ تر نشون میدن.

حالا فکر کنیم ما که اصل مراسممون توی خونه مهسا بود ، توی خونه مامانم اینا اعلام کرده بودیم قسمت اولیه مراسم قاطیه و لطفاً لباس پوشیده بپوشین.

لباس هممون هم پوشیده بود. برای من که از همه بدتر بود یه کت و شلوار بود. البته به همراه روسری.

فامیل مادری من از بیخ عربن. البته دو دسته ان. فامیل پدر بزرگم مومن های واقعی هستن و کلاً رفت و آمدی نداریم. فامیل مادری مامانم کلن خارجه تشریف دارن و در رفت و امدن و دچار دوگانگی فرهنگ  (البته اینو شوخی میگم ، فامیل مادری مامانم هم از سیدهای اصل و نصب دار شهرشون هستن و خوب زندگی در بلاد کفر کمی همچین روشنفکر بارشون آورده)

خلاصه ما میرقصیدیم. فامیل مامانم اینور دستتت سوووووت

فامیل پدری اونور چادرها رو هی تنگ تر میکردن و زیر لب استغفار

خلاصه بساطی بود. بعد دیگه توی خونه مهسا اینا هم که جدا بود ولی فامیل پدریم دیگه تحمل دیدن اونهمه دختر لخت و پتی رو نداشتن و زود پیچیدن به بازی.

مایقی اما بودن و تا 1 شب هم خودمون رو کشتیم و برگشتیم برای ماراتن فردا صبح.

خواهرم اینا شبا خونه ما میخوابیدن.

فرداش ساعت 9 صبح با خواهرم برگشتیم خونه مامان اینا دیدیم ااااااااا همه خوابن.

منم وظیفه بیدار کردن رو از طریق ترق و ترق جابجایی ظرفها به عهده گرفتم و تا ساعت 10 موفق شدم همه رو بیدار کنم.

خونه رو تمیز کردیم و وسایل نهار رو هم آماده کردیم و من سریع رفتم خونمون دوش بگیرم برای ساعت 1 وقت آرایشگاه داشتم.

حالا فکر کنین ساعت 12 ظهره. من باید لباس خودم رو که بندش بلند بود درست کنم اونم با اونهمه جینگیلی مستونی که روش وصل بود. بند لباس خواهرم هم بودو لباس دخترش هم بود... وووو هنوز نمیدونستم این شوهر بخت برگشته ام لباسی چی میخواد بپوشه و آیا لباسش اتو داره یا نه.

با سرعت نور لباسها رو دوختم، لباس جوجو رو اتو کردم حالا هی دنبال کروات و کمربندش که هفته قبل خریده بودم و آماده گذاشته بودم میگردم و پیدا نمیکنم. بعد 1 ربع توی اون وقت ذیق زنگ زدم بهش میگه خودم برداشتم....

خلاصه خودم رو هم گربه شور کردم و سریع پریدم توی ماشین و رفتم دنبال خواهر بزرگم و دخترش و رفتیم آرایشگاه.

ما چون تعدامون زیاد بود توی 3 تا آرایشگاه پخش شدیم. 3 تا 3 تا.

اون یکی خواهرم که قبول زحمت کرد و گند زد به ظرف حنا ، با موذی بازی خیلی زیاد ، همه رو پیچوند و رفت آریشگاه یوکابد.

اونم جریان داره.  که در پست های بعدش کارهای عجیب و قریبش و تنبیهی که براش در نظر گرفته بودیم رو میگم.

خلاصه کار آرایشگر تموم شد و خوب خدا رو شکر راضی بودیم.

دیگه بدو بدو رفتیم خونه ما لباس پوشیدیم و مامانم هی زنگ میزد کجائین همه آماده ان و منتظر شمان ... ما هم گفتیم حالا لابد جلوی در خونه موندن. گفتم مامان جان شما برو ما خودمون می آئیم.

گفت نعععععع. بیائید همه با هم بریم. حالا منم هی غر غر به جون همه که زود باشین. رفتیم 1 ربع موندیم جلوی در خونشون دیدیم کسی بیرون بیا نیست.

منم عصبانی شدم و با حرص لباسم رو که نمیتونستم دنباله هاش رو درست جمع کنم گرفتم توی دستام و رفتم داخل دیدم به به چه بلوبشوئیه.

فکر کنین اونهمه مهمون همه توی خونه بودن. هرکی یک چیزیش آماده نبود.

خدا منو ببخشه که اولین داد رو سر آقاجونم زدم که هنوز لباسش رو نپوشیده بود. بعدش رفتم سروقت خواهر کوچیکه که قبل رفتن تالار یادش اومده بود بند لباسش بلنده و در عرض 1 ربع ملت رو جمع کردم و از در اومدیم بیرون.

فقط مونده بودن خاله هام که بچه کوچیک داشتن و زندائی کوچیکه با آی کیو در حد بنزش که لباسش رو توی ارایشگاه جا گذاشته بود. جوجو هم به سرعت برده بودش لباسش رو برداشته بود. حالا این بچه خیلی مومنه و مثلاً رو میگیره یه روسری کشیده بوده روی سرش که جلوی پاش رو هم نمیدید. مثل این کورها دستش رو گرفتن و به کنار دیوار راهنمائیش کردن (خدائیش خنده بازار بود)

وسط راه بودیم که زندائی کوچیکه زنگ زد که لباسم رو وقتی میخواستم پیاده بشم دادم دست تو...

گفتم بابات خوب ننه ات خوب من لباس خودم رو به زور نگه داشته بودم و تا تو پیاده شدی من پریدم توی ماشین... آقا 10 دقیقه مغز منو خورد و 100 بار زنگ زد تا قانع شد که به خدا ماشین من کلاً 1 متر در 1 متره و لباس به اون بزرگی نمیتونه اینجا باشه و من نبینمش.

بالاخره لباس خانوم پیدا شد و معلوم شد داده دست مامانم ، مامانم هم که طفلی خودش سرش شلوغ فکر کرده منظورش این بوده که برای ببره تالار. همه اومدن و خبری از عروس و داماد نبود (قرار بود ساعت 5 مراسم عقد داشته باشیم)

ما هم تا تونستیم عکس انداختیم و خودمون رو هلاک کردیم. باغ خیلی قشنگی بود. انشاله در پست بعدی عکسش رو میذارم.

بالاخره عروس و داماد اخمو اومدن و مراسم سوری عقد خونده شد. حالا خانواده مهسا گیر داده بودن بابای داماد باید ساعت بندازه دست عروس ، بابای ما هم رفته بود نماز بخونه  بعد نیم ساعت دیدن نماز بابای ما نماز جعفر طیاره بیخیال شدن و خودشون ساعت رو انداختین.

کادوی من و همه خواهرم برادرهام هرکدوم یک نیم سکه بود. مامانم اینا هم سرویس طلا دادن.

کادوی خواهر و برادر مهسا هم ربع سکه. مامانش هم یه انگشتر خیلی خیلی خوشگل بهش داد که انگار 870 خریده بود. اونم اگر شد عکس میندازم و براتون میذارم.

بعد دیگه ما برگشتیم به فضای باغ و اونا هم عکس هاشون رو انداختن و ما هم باز خودکشی کردیم در رقص و پایکوبی...

چیزی که بسیار بسیار عیان بود با تاسف خیلی زیاد حسادت فامیل بود.

هم از طرف عروس و هم از طرف ما.

برام جالب بود حتی سعی نمیکردن قیافه هاشون رو کمی عادی تر نشون بدن. از ترسم همش توی دلم لال حول ولا میخوندم. حسین که خودش نزده میرقصه وای به چشم بد.

بعدشم نزدیک شام که شد 2 تا از همکارام اومدن و آوردم به مادر شوهرم معرفی کردم و شام رو خوردیم و راه افتادیم سمت خونه (البته دنبال عروس)

کار جالب خانواده عروس هم این بود که کلاً دنبال عروس نیومدن و باباش همه رو جمع کرد و برد. ما هم رفتیم در خونشون و فامیل ما بیرون موندن. مامانم اون شب حالش خیلی بد بود و از بس سر پا مونده بود روی پاش اندازه سیب زمینی گنده ورم کرده بود. نتونست بیاد.

ما جلوتر رفتیم خونه حسین تا بساط اسپند و اینا رو درست کنیم. برادر بزرگم خیلی کمک کرد.

صاحبخونه مهربون حسین هم کل پارکینگ رو برای عروسی پسر خودش فرش کرده بود و گذاشت تا ما هم بقیه مراسم رو بگیریم.

اونجا هم کمی بزن و بکوب شد و البته به خاطر خستگی خیلی زیاد عروس و داماد زود جمع شد.

منم که توی تالار با حسین با خاطر اینکه نه باهامون عکس گرفت و نه گذاشت ازشون عکس بگیرم قهر کرده بودم به رضا و دائی ها و جوجو گفتم بیائین ازتون عکس بگیرم. اونا هم با خانوماشون داشتن عکس مینداختن که حسین خودش اومد گفت بیائید با ما عکس بگیرید.

یه تعدای هم از اونا با بقیه انداختم و تماممممممممم.

رفتیم خونمون.

گردنم درد گرفت بقیه اش باشه برای بعد.


 
 
مملکته داریم؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
 

روز اول ماه رمضون ، البته به روایت تقویم ، وبلاگ " مملکته داریم" نوشته بود:

افغانستان رمضان ، عربستان رمضان - ایران شعبان !!!!!!!!

امروز تاریخ روزنامه همشهری 29 رمضانه و تاریخ سایت سازمان حج و زیارت 30 رمضان!!!!

خدا وکیلی مملکته داریم؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

.

.

.

راستی تا حالا براتون پیش اومده به کسی 2-3 ماهه پولیو قرض بدین، بعدش بشه 5 ساله ، بعد پنج ساله با تعجب بگه من نمیدونستم انقدره (انگار نه انگار که با دستهای خودش از شما گرفته) و ادعا داره وقتی مقروضه شبها خوابش نمیبره (در شرایطی که انقدر براش مهم نبوده که حتی یادداشت کنه) بعد 5 سال وقتی با مهلت چند ماهه بخواهین پولتون رو آماده کنه عصبانی بشه و قهر کنه و بدون خداحافظی ، یجوری که انگار سهم الارثش رو خوردین بره و وقتی هم بیرون ببینتون خودش رو بزنه به اوه راه و جواب سلامتون رو خیلی ریز زیر لب بده و در حالی که قبلش دست به کمرمونده بوده ،خودش رو سریع مشغول کاری کنه که یعنی من مشغولم و نمیتونم باهات دست بدم!!!!!

برای من پیش اومده.

تا فیها خالدونم سوخته... هنوزم که هنوزه ازم دود بلند میشه.

3 روزه سردردم خوب نمیشه و همه میپرسن الهی بمیرم چرا؟؟؟؟

اونایی که نمیدونن خوب نمیدونن. اما از شاهدین و ناظرین تعجب میکنم.

از همین تریبون که اتفاقاَ صدا هم نداره اعلام میکنم من مراتب غلط کردن خودم رو از انجام هر گونه کار خیری (اونم برای آدمی که نحوه حساب و کتابش برام معلوم نیست) به سمع و نظر همه میرسونم... حتی شما دوست عزیر!!!!!!!


 
 
منو و جوجو
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
 

سلام

اول صبحی اومدم کارهای عقب مونده رو انجام بدم، رفتم وبلاگ بانو و طبق معمول زمینگیر شدم نیشخند

یه سایت گذاشته خیلی جالبه. میتونین عکسهای کارتونی خودتون رو طراحی کنین.

البته خیلی شبیه نمیشه اما خوب یه چیزیه توی مایه های هفت جد قبلمون. چشمک

اینم کارتونی من و جوجو. جوجو خیلی کمتر شبیه شده. برای موها و لب ها فضای انتخابش خیلی محدود بود.

        

میخواستم جوجو رو زشت درست کنم بیاد ببینه دلش بسوزه نیشخند گفتم گناه داره بچم اینهمه مامان باباش زحمت کشیدن بچه انقدی کردن تحویل من دادن خنده

خودمم خوب چشمام این مدلی هست اما دیگه اندازه چشمای سرندپیتی نیست . (هییییی یادش بخیر جوجو اوایل دوستیمون بهم میگفت سرندپیتی افسوس )

بعدشم از مهمونی پنجشنبه بگم که رسماً به غلط کردن افتادم. تازه با اینکه مامانم طفلی هم آش رو درست کرد و هم غذا رو.

اما چون تا ظهر سر کار بودم و وقتی رفتم خونه این زنیکه رئیس نکبت زنگ زد مجبورم کرد به خاطر به مهر برگردم شرکت و سر ظهر گرما اومدم و برگشتم و بعدشم تهیه مقدمات افطار و تمیزکاری خونه و کمک نکردن جوجو ، کع البته این یکی مطلب جدیدی نیست ساعت 4 که شد من رسماً فنا شدم.

مامانم طفلی که خودش کمرش درد میکرد و غذاها رو داد آوردن و خودش نیومد. باز خدا خیرشون بده زندائی های جوجو رو که موقع افطار که من تعطیل شده بودم اومدن و توی کشیدن غذا ها کمک کردن.

فکر نمیکردم قرآن ختم بشه. یعنی چون قرار بود این مراسم زنونه باشه. تعداد خانوم های قرآن خون هم کم بود. اما تعدادی آقا بهشون اضافه شد که خوب منم وقتی دیدم قراره مردونه هم داشته باشیم 2-3 آقای قرآن خون که دائی های جوجو و آقاجون خودم بودن دعوت کردم و خوشبختانه خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم قرآن ختم شد.

دیگه خواهرام و دختر خواهرم طفلی ها تا ساعت 10 موندن تمام ظرفها رو شستن و جابجا کردیم (خونه مامان جوجو زنونه بود و خونه ما مردونه) تمام غذا ها رو هم تا ذره آخر تقسیم کردیم و فقط موند یک جمع آوری مثلاً نمک دون و کفگیر ملاقه که خوب ما جاهاش رو نمیدونستیم.

چشمتون روز بد نبینه رفتم خونه خودم که در اولین حرکت بیافتم و بمیرم (خواهر هام هم رفتن خونه مامانم اینا) دیدم به به تازه بساط شام و افطار آقایونو باید جمع کنم.

اینحا باید تشکر صمیمانه ام رو از جوجو عزیزم به عمل بیارم که بازم کم نیاورد و کمکم نکرد و خیلی ریلکس دراز کشید جلوی تلوزیون.

منم به حالت مرگ غذا ها رو مجدد جابجا کردم و ظرفها رو دسته بندی کردم برای شیفت فردا. ساعت 2 بود که خوابیدم. سحر یه نیم ساعتی بیدار شدم قرصها و 2 تا دونه خرما خوردم و خوابیدم تااااااااا 1 ظهر. نیشخند

بعدش مامان جوجو اومد و گفت که آره خونشون خیلی بهم ریختست (حالا خوبه خودمون دیشبش حتی تا لیوان های روی میزها رو شستیم) و این ختم برای پدر بزرگ و مادر بزرگ جوجو هم بود و نمیدونم میخواستن چه سهمی داشته باشن .

تازه دیروزش هم خودم رفتم خونشون رو جارو کردم برای مهمونی.

منم گفتم من که الان میخوام یکمی قرآن بخونم و بعدشم کمی ظرف بشورم و برم خونه مامانم اینا. بی انصاف نکرد بگه دیشب اینهمه ظرف شستی میخوایی یه کمکی بهت بکنم. نه که پسرم کشتت از بس کمکت کرده.

ایشون هم کمی نشستن و وقتی نا امید شدن که من برم دیگه ته مونده های مهمونی رو جمع کنم رفتن.

منم از ساعت 30/1 که شروع کردم ساعت 5 تموم شد. همه ظرفها شسته شد و جابجا شد و فقط موند جارو کف خونه که دیگه از حال رفتم.

بعدشم رفتم خونه مامانم اینا. لباسم رو بردم خواهرم دید و گفت خیلی قشنگه و بعدش هم با هم سبد های لوازم حنابندون رو درست کردیم و بعدم همانند این سرخوش ها کلی رقصیدیم. (البته این رسم ما هست و معمولاً 1 هفته قبل از عروسی جمع میشیم و هر شب همین بساطه داداش  نیشخند)

ساعت 12 هم اومدیم خونه. باز جوجویمان فوری خودش رو به بالشتش رسوند (البته بعد از مقادیری دعوا بر سر مخارج پیش رو برای عروسی حسین)

منم تا 2 بیدار بودم و بعدش لالائیدم و ساعت 1 ربع به 5 هم بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.

زود اومدم کمی کار انجام بدم که اینم نتیجشه که میبینین. مژه

در مورد کارم هم دیشب با حسین یه برنامه ریختم که انشاله به کمک خدا اگر درست بشه احتیاجی به کار کردن در هیچ جایی ندارم.

انشاله وقتی جور شد (حدود آذر ماه) میام و توضیح میدم چیه.

برام دعا کنین تا درست بشه. دارم حاصل تمام کارکرد این چند سال رو میذارم وسط.

مواظب خودتون باشین.

این 4 روز رو هم طاقت بیارین داره تموم میشه این ماه عزیز داغ و سوزان نیشخند

البته قربون خدا برم که هوای امروز صبح رو انقدر خنک و قشنگ کرده بود که دلم نمیخواست بیام شرکت. 

 

بعداَ نوشت: اااا الان دیدن رنگ موهام رو یادم رفته تغییر بدم. موهای من تقریباَ روشنه. اصلاَ و ابداَ مشکی نیست.

جوجو نوشت : ازت متنفرم آدم آشغالی که باز گند زدی به روزم. خیلی گهی...


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
 

امسال برای من شب قدر بی شب قدر...

این شبها انقدر حالم بده که نمیتونم بیدار بمونم.

به اضافه اینکه شب قدر من یک شب از کل ملت عقبه و خوب همخونی نداره با ساعت های کاریم.

البته در روزهای دیگه هم ساعت کاری ما فرقی نمیکنه ها. اما از اون یک روز تطعطیلی هم نتونستم استفاده کنم.

یادوتونه گفتم رئیس با اضافه حقوقم موافقت کرده؟؟

من میدونستم این مرتیکه بره با زنش صحبت کنه از این رو به اون رو میشه.

امروز اومده منو صدا کرده میگه من هرچی اون روز برای حقوقت گفتم حرفم رو پس میگیرم.

من وقتی عصبای میشم صورتم به شدت سرخ میشه. خودم قشنگ احساس کردم تمام خون بدنم اومد توی صورتم.

زل زده بودم تو چشاش و دندون هام رو روی هم فشار میدادم.

یکمی شر ور به هم بافت و وقتی خودم احساس کردم الانه که منفجر بشم دیدم دستپاچه گفت اصلاَ یکاریش میکنیم.

منم همونطوری که بهش زل زده بودم جوابی ندادم و چشمام رو کمی ریز کردم و نگاش کردم (قشنگ دارین تصور میکنین دیگه نه؟؟ D:)

گفت من این پول رو جداگانه بهت میدم. اما کسی نفهمه (منظورش زنش بود)

خنده ام گرفته بود از اینهمه بزدل بودنش. اما همونطور جدی نگاش کردم.

یکمی دیگه چرت و پرت گفت که چرا گفتی کار من زیاده و نمیدونم دوستم انقدر حقوق میگیره و از این مزخرفات.

گفتم آقای (مرتیکه) خوب حرف من هیچی. برو از اون صد تا دوست کارخونه دارت بپرس حسابدارهای زپرتیشون چقدر حقوق میگیرن. حالا تو به اسم مدیر داخلی صد تا کار رو هم چپوندی به من و تازه انتظار داری با 550 برات کار کنم؟؟

دیدم میگه من کاری به دیگران ندارم. فلانی و فلان انقدر میگیرن. گفتم بشنوین اما باور نکنین. میگه چرا؟؟

میگم نشون به اون نشون که یکی از همین فلانی ها چند سال پیش خونه چند صد میلیونی خودتون رو از شما خرید.

خنده اش گرفته بود. میگه اون با شوهرش اونجا رو خرید. گفتم یعنی شوهرش چقدر درآمد داشته؟؟

میگه نه خوب رئیسش خیلی کمکش کرد.

منم گفتم آهان پس شما هم ما رو دریابین.

میگه به خاک مادرم میخواستم امسال ببرمت اسپانیا..

یکی نیست بگه مرتیکه من میخوام چکنم با تو و اون زنیکه عقده ایت پاشم بیام اسپانیا.

من شهر ری رفتن با جوجو رو ترجیح میدم به اسپانیا رفتن با تو.

دیگه کلی حرف مفت زد و نتیجش مهم بود. گور پدرشون . برام مهم نیست این پوله از کجا میاد. مهم اینه که میاد .

بعدشم من بالاخره لباس عروسی حسین رو خریدم.

از فروشگاه مکث هفت تیر.

باورم نمیشد قیمت هاش از پاساژ کمپانی جمهوری پائین تر بود.

عکس رو انداختم اما اینحوریش خیلی بی ریخته. اگه یه سری رفتم اونوری از مانکنش عکس میندازم میذارم براتون.

دیگه اینکه این پنجشنبه ختم قرآن دارم و مهمون افطار.

البته با تعداد کم مهمون ها فکر نکنم قرآن ختم بشه. توکل به خدا.

مهمونی فطارش برام مهمه.

من خیلی خسته ام. روحی و جسمی.

نمیدونم باید یقه کیو بگیرم. هیشکی هم این روزها کاری بهم نداره برم گیر بدم بهش.

حتی نمیدونم دلم میخواد چیکار کنم.

شاید دلم میخواد فقط بخوابم.

شاید مال روزه هست. نمیدونم.

فقط میدونم حالم خوب نیست.

لطفاًَ برام دعا کنید.

 

بعداَ نوشت:  قدیمیا یه ضرب المثل خیلی بد که من خودم قبلو نداشتم میگفتن.

بر مردایی که حرفضون حرف نبود میگفتن از زن کمتر. البته قدیمیا حرف مفت زیاد زدن اما شاید برای خیلی از مردای الان هم این توهم باشه که جنس برترن.

علی ایحال من این رئیسم رو میبینم یاد این ضرب المثل بی تربیتی به صاحت بانوان می افتم.

خبر مرگش رو داره میبره ایتالیا. از فرودگاه دبی به من زنگ زده که حرفهای دیروزمون کان لم یکن هست تا من برگردم. خنده

به جان خودم اومد به زبونم بگم من دیروز میدونستم حرف تو از دهنت نمیاد و جدی نگرفتم.

و واقعاَ هم منتظر بودم باز بزنه زیر حرفش.

من به جوجو میگم وقتی برگرده بهش میگم من نمیتونم با آدمی که نمیتونه 1 حرف بزنه و روش بمونه کار کنم. جوجو میگه عجله نکن...

یکی بگه من چیکار کنم. دیشب کلی با جوشن کبیر گریه کردم. دلم کلی سبک شده بود. کلی حالم بهتر شده بود. الان باز حالم بده.

اینم فال حافظی که در این مورد گرفتم: