Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
حتی تو !!
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

یعنی اگه یکی باشه که من توی دنیا 100 % بهش اعتماد داشته باشم خواهر کوچیکمه.

البته داشتم.. خدا بیامرزدش (اعتماده رو میگم)

موزمار امروز زنگ زده به من یه دستی زده زیر زبون منو کشیده که بره یقه مامانم رو بگیره.

فقط از این رودست نخورده بودم که اونم به حول و قوه الهی حاصل شد!!

البته من نقشه اش رو خنثی کردم و مامانم رو نجات دادم.

قاطی کردم و حسابی داد و بیداد راه انداختم پشت گوشی...

بچه ترسیده بود میگفت تو الان عصبانی هستی نری زنگ بزنی به مامان نیشخند

الانم هی داره زنگ میزنه.. فکر کنم میترسه عصبی بشم و گردنم از درد بشکنه..

جوابش رو نمیدم تا یکمی حالش گرفته بشه بعد زنگ میزنم بهش تا بار آخرش باشه با من دو دوزه بازی کنه.

.

.

.

الهیییی بجه 2 بار زنگ زده جوابش رو ندادم.. اس ام اس داده که من غلط کردم جوابم رو بده. بغل


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

منم خوبم.. یعنی الان خوبم ها (البته در حالی که گردنم به شدت درد میکنه)

2 روز پیش رفتم ام آر آی و دیروز عصر هم رفتم گرفتمش. زنگ بزنم ببینم دکتره که وقت داره ببرم نشونش بدم.

از ماشین بگم که خراب شده بود. یعنی خیلی وقت بود مشکل داشت اما جوجو یا وقت نمیکرد یا کوتاهی میکرد.

آخرین حسن ختام رو هم باباش زد که سیم گاز ماشین رو دستکاری کرد و ماشین بلکل تعطیل شد. 2 روز پیش که میخواستم برم خونه 20 بار ماشین خاموش شد و هر گوساله ای از کنارم رد شد یه چیزی بارم کرد. توی پیچ ورودی مدرس به همت هم که دیگه کلاَ موند..

انقدر حرص خورده بودم که همین که در حیاط رو باز کردم و جوجو اومد سلام کنه زدم زیر گریه. رفتم توی خونه انقدر گریه کردم که جونم در اومد.

وقتی عقل آدم مشکل داشته باشه میشه مثل من. توی همون حالت عر زدن انگار واجب بوده زنگ زدم به مامانم که شب قرار بوده بیائیم خونتون نمی آئیم. اونم زنگ زد به جوجو که برو ببین بچه ام چشه. .  نیشخند

خلاصه جوجو اومد کلی ناز و نوازشم کرد تا عر زدنم تموم شد. البته تا فرداش حالم خراب بود. اما دیگه به پاس محبت های جوجو عر نزدم. خلاصه فرداش منو برد سر کار که بره ماشین رو درست کنه. دیدم ساعت 10 اس ام اس داده که از این به بعد کارهای ماشین به من ربطی نداره. من شوکه شدم بودم که چی شده؟ حالا هرچی هم بهش زنگ میزدم رد تماس میداد.

بالاخره گوشیو جواب داد و خیلی بد باهام حرف زد. من که نفهمیدم چشه. میگفت تو منو مجبور کردی ماشین جایی بیارم که یه عالمه خرج رو دستم گذاشته.

در عین عصبانیت خنده ام گرفته بود که فکر میکردم فقط خودم قاطی دارم..

خلاصه منم که دلم هنوز پر بود یک عالمه اس ام اس در خور کارش براش فرستادم.. عصر مجبور بود بیاد دنبالم (میدونم چقدر سختش بوده) سر راه رفتیم جواب ام آر آی رو گرفتیم و دعوا شروع شد..

میگفت تو چرا گفتی بابات دست زده.. میگم بابا جون من در اینی که اون نباید قبل از اینکه از من بپرسه ماشینم مشکل داره یا میخوام اون دست بزنه یا نه بعدش مهندسی کنه و تنظیم ماشین رو خراب کنه که شکی ندارم اما من مشکلم با توه که الان 1 هفته هست این ماشین مشکل داره نمیبری درستش کنی تا اون بلا سر من بیاد توی خیابون.

میگه خوب ماشین خراب میشه.. میگم من تحمل خراب شدن ماشین رو ندارم..هرچی لازم باشه خرجش میکنم تا این بلا رو سر من نیاره..

خلاصه کلی دعوا کردیم.. بعدش آشتی کردیم.. بعدش منو برد برام پلمبیر خرید و رفتیم پارک چیتگر.. اونجا باز باهاش دعوا کردم و خلاصه آخرش آشتی شدیم و اومدیم خونه .

داداشش هم که به تریچ قباش بر خورده بود که گفتم من از دستت همتون ناراحتم (پریشب که جوجو ماشین رو برد بذاره توی حیاط اونا هی فریاد میزد که بیا خودت بزارش (یعنی من دست بهش نمیزنم) خواستم بگم چرا اون موقع که میری باهاش تصادف میکنی از این غرورها نداری؟؟!!! اما گفتم اشکالی نداره و به جوجو گفتم ماشین رو توی خیابون جلوی در خونه بذاره. گفتم نمیخوام ببرم اونطرف. اگه این همه ماشین رو دزد برد مال منم روش.

آخر شب هم همه لباس هام رو ریختم ماشین و چون خیلی خوابم می اومد از جوجو خواستم آخر شب که خواست بخوابه روی طناب رخت پهنشون کنه. 2-3 بار هم بهش یادآوری کردم که یادش نره و خواستم موبایلم رو بعد شارژ شدن بالای سرم بذاره. میخواستم 5 بیدار بشم برم آزمایشگاه.

صبح با صدای زمین خوردن پارچ آب بیدار شدم. دیدم جوجو مثل این دزدها توی تاریکی مونده کنار کمد. گفتم چی شده؟؟ ساعت چنده؟؟ گفت 5.

گفتم پس موبایلم کو؟؟ گفت روی اوپنه. گفتم چی میخوای؟؟

گفت اتو کجاست؟

خنده ام گرفته بود. گفتم اتو میخوای چیکار؟؟

یاد لباس هام افتاد و گفتم لباسها رو یادت رفته پهن کنی..

دیدم خیلی مظلوم گفت آره فدات شم ببخشید.

انقده دلم براش سوخت. از یکطرف هم آه از نهادم بلند شد.

حالا اتو رو برداشته نمیتونه روشنش کنه. منم هی میگفتم نمیخواد.. میگفت نه الان درستش میکنم..

گفتم ولش کن امروز آزمایشگاه نمیرسم برم دیگه. باید 5 راه می افتادم.

میگه خوب خشکش میکنم میخوای بری شرکت.

دیگه یکسری لباس از توی کمد در آوردم و بهش نشون دادم تا بیخیال اتو کشی شد بچه ام.

اینم از زندگی من!!! زندگیه داریم خدائیش؟؟

2 تا خل افتادن به هم و فیلم سینمایی درست کردن.

امروز هم حال روحیم بد نیست و حال جسمیم خرابه. قراره برم یک شرکت یکسری هدایای تبلیغاتی ببینم برای نمایشگاه 2 هفته بعد.

الان هم دیگه برم یه چیزی بخورم و کم کم آماده شم برم.

مواظب خودتون باشین


 
 
گردن شکسته
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟

حرف زدنم نمیاد.. با اینکه خیلی حرف دارم..

پس بذارید از روش روزهای بی حوصلگیم استفاده کنم و یه متن درهم و برهم تحویلتون بدم. مثل مغز خودم.

اولین چیزی که به ذهنم میاد درد گردن و کتفمه. رفتم دکتر.. در همون معاینه اول برام سریع ام آر آی نوشت. فردا صبح زود هم باید برم ام آر آی.

پنجشنبه ای که گذشت تعطیل بودم. رفتیم خونه خواهرم (به همراه خاله ها و مامان و مادر بزرگم) 3 نسل مادر و دختر سوار ماشین خاله شدیم و رهسپار منزل خواهر بزرگه.

بعدشم از اونجا رفتیم بازار ماهی و بنده جو زده شدم و 130 هزار تومان ماهی و میگو خریدم.

بعدم در ادامه جو زدگیم اومدیم خونه تا رگه سیاه 9 کیلو میگو رو که مال هممون بود بگیریم. منو خاله کوچیکه که 5 ماهه بارداره. اون طفلی تا آخرش اومد و منم همینطور.. اما نتیجه اش درد وحشتناک گردن موقع شب بود که آخرش گریه ام رو در آورد و همه رو توی اتاق دورم جمع کرد.

طفلی خواهرم همش حوله داغ میکرد و گردنم رو ماساژ میداد. دردش تا فردا شبش زمینگیرم کرد. دیگه با کیسه های آب داغ و پماد رزماری و ماساژور و این حرفها دیروز رو تونستم بیام سر کار.

من نمیدونم چطوری باید تا عید اینجا بمونم. چون برام قطعی شده که تا عید بیشتر نمیام هر روز تحمل رفتارهای اینجا برام غیر قابل تحمل تر میشه.

یکجوری خیلی خسته ام.. نمیدونم گفتم که میخواهیم خونه امون رو عوض کنیم یا نه. چون جوجو اینا برای کارشون به انباری نیاز دارن و حیاط ما رو تبدیل به بازار مسگر ها کردن ، قرار شده خونه مامانش اینا رو بدیم اجازه و بریم 2 تا خونه بگیریم.

خوب اجازه ها که خیلی بالاست و ما مجبوریم خونه رو رهن و اجازه بدیم. هر کسی هم که میاد میخواد رهن کامل کنه .

اینه که نمیدونم بالاخره این مهم به حقیقت خواهد پیوست یا نه.!!

دیشب هم از خرید روز پنجشنبه بهره جستم و میگوی نیمه پفکی درست کردم. دستورش رو از مطبخ رویا برداشتم. اما خوب شرمنده که هم خیلی خوب نشد و هم خونه مامان اینا بودم و نشد عکس بندازم. تازشم یادم نبود خمیرش باید یک ساعت بمونه در نتیجه برای 1 ساعت بعد شام آماده شد نیشخند جوجو از پیاز پفکیهاش خیلی خوشش اومد.

من زیاد از طعم میگوش خوشم نیومد. شیرین بود آخه. اندازه ها رو همون قدر رعایت کردم. حتی به خاطرش رفتم عطاری فلفل سفید خریدم.

نمیدونم شایدم طعمش باید شیرین بشه. در کل من زیاد خوشم نیومد.

حالا باید دنبال غذاهای دیگه با میگو بگردم که این 3 کیلو میگو روی زمین نمونه اونم با قیمت خون پدر بزرگ بزرگوارم... آخ

قبلاً تصمیم گرفته بودم بعد از عید یه جایی نزدیک خونه کار نیمه وقت اگر شد داشته باشم. الان با درد شدیدی که توی گردن و کمرم دارم بعید میدونم اینکار رو بکنم.

مهم نیست. بذار به زن های خونه دار که خودم یه عمری باهاشون مشکل داشتم بپیوندم. (تصحیح کنم که مشکل داشتم که فقط خونه دار باشم وگرنه با کسی مشکل ندارم ناراحت بخدا)

دیگه همین. دلم 2 هفته وقت خالی میخواد تا جابجایی های اساسی توی خونمون بدم. شاید اگر این عوض کردن خونه جور بشه اون هم عملی بشه.

خوب شد حرف زدنم نمی اومد. برم دنبال کار و زندگیم.


 
 
فرشته بیکار
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی‌ جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی‌جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی‌که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی‌جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند "خدایا شکر"


 
 
حال بهم زن
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
 

تا حالا یه همکار داشتین که تا موجودی مغزتون رو به صفر نرسونده در باب اینکه از کارش ناراضیه و همین الانه که میخواد بزاره و بره، بیخیال نمیشه و وقتی پایه اش میافته و رودروی رئیس قرار میگیره فک و ایضاَ دست و پاهاش میلرزه از جهت اینکه نمیدونه با کدوم اعضا زودتر پاچه خواری کنه ؟؟؟

من دارم... خسته شدم از بس جون مامانش رو به فنا داد سر قسم های دروغی که من از واقعیتش خبر دارم!!

به نظر من شرافت این افراد مشکل داره..

.

.

دست من رسماَ فلج شده. پریشب بعد کلی گشتن برای واکسن هپاتیت ، رفتم واکسن زدم. انگار یه وزنه 100 کیلویی به دستم بسته هستش.

فردا عصر هم وقت دکتر متخصص گردن و آرتوروز و از این بساطا دارم..

گردن درد بعد 7 ماه امونم رو بریده. پدرم در اومده دیگه نمیتونم 2 ساعت پشت سر هم کار کنم.

جوجو چند شب پیش کمی گردنم رو ماساژ داد و گفت عزیزم داری قوز در میاری!!!!!

گفتم مگه از توی گردن قوز در میاد؟؟ گفت آره..

خلاصه میخوام برم ببینم احیاناَ قراره کوژ پشت تهران بشم یا نه نیشخند

راستی گفتم که...

نه ولش کن. وقتی شد میگم چشمک

میخوام همین روزها قاطی کنم و بزنم لینک دونیم رو بترکونم و خلوتش کنم. با اینکه تعداد زیاد نیست اما دلم میگیره وقتی نگاه میکنم میبینم نصف لینکدونی من 6 ماهه چیزی ننوشتن.


 
 
یا ضامن آهو
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

عیدتون مبارک

تولد امام رضای عزیزم مبارک باشه. اما رضای مهربونم که پارسال این موقع از حرمش برگشته بودم و تا الان هم هنوز طلبیده نشده ام.

دلم برات یک ذره شده مهربون. اگه نمیگم آقا نه اینکه آقا نیستی.. چرا از همه آقاها آقا تری.. اما برای من مهربونی.. برای من که اینهمه مدت هوامو داشتی.. برای من که گره های کور بغضم فقط توی خونه تو باز شد..دلم خیلی برات تنگه خیلییییییی...

زیارتت رو نصیب من و همه اونهایی که عاشقتن بکن.

دوستت دارم مهربون.


 
 
و اما بازززز
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

امروز صبح بازم تصادف کردم.. خدا رو شکر که جدی نبود... اما آقای محترم از ساعت 40/6 تا ساعت 8 صبح منو نگه داشت تا افسر و خسارت سیار بیاد..

تازه جوجو هم اومد و خودش رو رسوند و نذاشت آقای ظاهراَ محترم سپر قبلاَ شکسته اش رو پای من بنویسه.

جوجو عصبانی شد وقتی فهمید آقاهه زیری سپرش رو خودش جدا کرده بود و توی صندوق انداخته بود اما به جوجو گفته بود خودش شکسته افتاده...

وقتی هم که عصبانی میشه دیگه هیچ حرفیو نمیشنوه... راننده که عملاَ خمار بود... برادرش که کنارش بود خودش مدیر مالی یه شرکت بیمه بود... خدائیش با عصبانیت جوجو خیلی صبوری کرد.. (البته به قول جوجو میخواست اگر میشد محترمانه خسارت سپر شکسته اش روهم بگیره)

آخرشم به خیر گذشت و با هم شماره هم رد و بدل کردن..

2 شب پیش هم حسین شیرینی خرید اومد خونمون.

دستم رو بوسید و گفت غلط کردم..

من بغض کرده بودم... (داره فیلم هندی میشه تحمل ندارین نخونین)

اونم اشک جمع شده بود توی چشماش (آه خدای من...)

دیگه خلاصه کلی دستم و صورتم رو بوسید و گفت مثل یه حیوون با وفا پشیمونم و خواست که از ته دل ببخشمش.... منم که حساس و البته گوش مخملی..

گفتم باشه. حالا هی سر منو که گریه میکردم میگرفت توی بغلش و نگه میداشت و سرم رو میبوسید...

منم به بوی مردها حساسیت دارم.. راستش نمیتونم خیلی تحمل کنم.. هرچی سعی میکردم سرم رو بیرون بیارم محکم نگه داشته بود که عشقش رو نشون بده بچه.. هی داشت میگفت منو ببخش... رضا هم وایساده بود و نگاه میکرد.. که سرذم رو کشیدم بیرون گفتم باشه بابا بخشیدم ولم کن خفه ام کردی... دیگه مرده بودن از خنده..

1 ساعتی نشست و بعدش هم رفت و برای فردا شبش که دیشب بود دعتمون کرد خونشون.

دیشب هم که برای اولین بار رفتم خونشون یه مجسمه عقاب براشون خریدم که خودم خیلی خوشم اومد.. اونا هم اگه خوششون نیومد مشکل خودشونه.

به مهسا کمک کردم اما راستش زیاد بهش محل نذاشتم..  خوشم از دو به هم زنی نمیاد. من توی این 2 سال که اینا عقد کرده بودن همه جوره هواشون رو داشتم.. اما فکر کرده منم مثل فامیل خودش بیکارم هی بشینم خاله خان باجی بازی در بیارم..

دیگه همین.. این روزها هم مادر شوهر در ادامه سفر های مارکوپولوئیش رفته اصفهان.. و فردا میشه یک هفته که ما میزبان پدر شوهر و برادر شوهریم..

رفتن اونجا انحصار وراثت کنن. میخوان زمین های مادرشون رو تقسیم کنن.

ببینیم چی به ما میرسه. اولین باره که قراره چیزی به ارث ببریم... والله پدر بزرگ و مادر بزرگ هامون هرچی داشتن قبل از اینکه به ما برسه تهش رو در آوردن.. از مادر بزرگ جوجو ارث ببریم ببینیم چه مزه اییه.

همین دیگه... مواظب خودتون باشین.


 
 
همه لطف خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

سلام

خدا نکنه من محتاج کار باشم.. الان که تصمیم جدی برای ادامه کار ندارم... هی فرت و فرت از اینور و اونور کار پیدا میشه...

یاد 4 سال پیش افتادم که چه پدری ازم در اومد برای پیدا کردن کار...

راستی یه چیزی بگم دلتون خنک شه.. دل من که خنک شد.

بالاخره رئیس قسمت اضافه حقوق رو بهم پرداخت کرد.. 250 هم بیشتر داد...

اما ای دل غافل که من دیگه نمیتونم کارش رو فراموش کنم...

2 روز پیش همسر رئیس صدام کرد توی اتاقش و گفت در رو ببند.. رفتم.. دیدم رئیس سابق و شوهر رئیس فعلی که 2 بار بهم قول داد حقوقم رو زیاد کنه.. بعدش زد زیرش.. یجوری مثل این قهرمانهای شاهنامه وایساده و انتظار داشت که 2-3 ثانیه بعد به خاکش بیافتم...

منم رفتم کنار میز خانوم رئیس و گفتم جانم... یجوری هم وایسادم که پشتم به رئیس قبلی باشه (این رئیس قبلی و جدید هم از این نظره که من 4 سال قبل تو یاین شرکت بودم... و این آقای رئیس رئیسم بود.. آقای رئیس مریضی عصبی گرفت و در ادامه پاچه مبارک ما... ما هم طاقت نیاوردیم و ترک کار نمودیم... بعد از رجعت!!! دیدم هیییییی وای من شرکت به باد رفته و زن رئیس که قبلاَ دبیر بود شده رئیس ما البته با نظارت غیر مستقیم ریاست سابق)

خلاصه خانوم رئیس یه پاکت گرفتم سمتم و انگار که توش بمب اتم باشه زود دستش رو کشید و گفت این پاداش 6 ماهه اولتونه.. منم تشکر کردم و پرسیدم امری ندارین؟؟ (این کلمه دیگه آخرآخر چایی شیرین بازی منه) گفت نه بفرمائین..

منم بدون نگاه کردن به رئیس سابق و هیچ تشکری اتاق رو ترک کردم و در حین ترک اتاق شنیدم که رئیس سابق که به شدت توی دهنش خورده بود گفت آآآخ کمرمم

خواستم بگم آخ کمرت یا آخ دماغت نیشخند

اینهههه داداش..

و اما کاری که پیدا گردیده... توی بازاره.... بزن کف قشنگه رو به افتخار خانوم های اهل بازار و بازار گردیی..

من موافقش نبودم.. میدونستم به حسابدار قبلیشون 500 میدادن.. به برادر شوهرم که کار رو پیدا کرده بود گفتم بگو 800 تا قبول نکنن. اونام قبول کردننن  آخ

حالا اگه بشه امروز برم مصاحبه یکی دوتادیگه سنگ بندازم یا میگیره یا بیخیال میشن..

منم بر میگردم به آغوش اسلام تا عید.. (دوست دارم تا عید اینجا بمونم یه عذاب وجدان مسخره ای گرفتم)

این پست در ادامه اش عکس اضافه میشه...

راستش الان پشت سر من یک عدد دوربین داره از اینهمه تلاش من در کار و حسابداری فیلم برداری میکنه.

نه اینجا سازمان سیاه نیست... اینجا شرکت یک عدد رئیس عتیقه هست که هم تلفن هاش کنترله و هم تا دم در توالتش هم دوربین نصب شده..

زوم دوربین ها هم روی مانیتورهای ماست یول

احتمالاَ فردا شاید هم امروز اگه شد عکسها رو میذارم.. مواظب خودتون باشین

 

بعداَ نوشت: منظورم از اون خدائی نکنه اول اینه که اگه الان تصمیم داشتم کار کنم (البته برای ترکش نظرم قطعی نشده هنوز هستی جونم قلب) هیچ کاری پیدا نمیشد. الان که میگم میخوام کار نکنم کارهای خوب پیدا میشه..

 

خوب عکس ها هم به این قرارن:

ورودی شهر منجیل

رنگین کمانی که برای لحظه ای روی شهر منجیل پل زد

مسجد بین راهی

پیدایش دریا

پیدایش دریا 2

پاسگاه مرزی

منظره

گردوهای تازه ( که مامانم برای عروسش خریده بود آخرشم ما از چنگش در آوردیم و عروسش هم از چنگ ما)

منظره (بین جاده حیران و شهر نخجوان) عکس در حال حرکت گرفته شده

گلی که جوجو برای من چید (در راستای همون آشتی و مخملی کردن گوشهای من و گرنه من خودم رو شرحه شرحه کنم میگه گل رو نباید چید)

کوچه باغ در روستای آق چای

گل توی حیاط صاحبخونه

منظره ای که وقتی پنجره اتاق رو باز میکردیم میدیدیم

مرغابی های توی برکه خونه صاحبخونه

گاوهای نانازی

کدوی معلق در هوا

کلبه نانازیمون

گردنه حیران

گردنه حیران (با کمی مه، کدر بودن عکسها به خاطر مه هستش)

گردنه حیران (اونم عقاب هستش توی عکس)

برکه ورودی شهر آستارا

مجدداَ برکه (آخرشم ما نفهمیدیم اون آقاها چطوری رفتن اونجا

منظره خروجی شهر آستا که به نظر من شبیه نقاشی بود مخصوصاَ کوهها

اسکله شهر انزلی

منظره دریا

قورباغه با رنگ متالیک

دشت لاله ها

 

کیکی که 2 روز پیش پزوندم  (اولین تجربه ام بعد 17 سال بود ) که اینم به خاطر خرید قالب کمربندی جدیدم بود که انگیزه گرفته بودم و وقتی اینو پختم فهمیدم اشتباه کردم از این قالبهای وسط تو خالی گرفتم چون عملاَ کمربندی بودنش به درد نمیخوره و متاسفانه مایع کیک از کمربندش میزنه بیرون و فر رو به گند میکشه. فکر کنم قالبه لاغر شده بود کمربندش بهش گشاد بود.. خیر سرش قالبش ایتالیایی بود.

 

همین دیگه. انشاله که خوشتون اومده باشه

 

 


 
 
حتی عمله هم نیستم!!!!
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

ساعت:  15/7  صبح

مکان: شرکت رئیس اینا

موقعیت: من در حال خوندن وبلاگ پزشک قانونی و خوردن نون و پنیر

صدای تیک تیک ساعت ، و صداهای بی ربطی که این تصفیه آب از خودش در میاره از نظر من تنها صداهایی هستن که سکوت رو شکسته بودن.

شایدم من زیادی غرق وبلاگ خونی هستم..

یکدفعه احساس میکنم یه صدای جیغ زنونه داره میاد.

(یه توضیح اینکه داداش رضا یه برنامه جدید توی گوشیش نصب کرده که یه عکس نزدیک ازت میندازه و یه زامبی خیلی جیگر تحویلت میده، بعد جالبش اینه که زامبیه صدا و حرکت هم داره)

صدای جیغه (همون زنونهه در محل شرکت رو میگم) خیلی شبیه صدای این زامبیه بود.

من کلاَ چون خودم آدم جیغ جیغویی نیستم و در طول عمرم شاید 10 بار هم جیغ نزده باشم (بنده فریاد میزنم) از صدای جیغ بانوان محترم یجور خفنی دل پیچه میگیرم...

وقتی مطمئن شدم صدایی که میاد صدای جیغه، در حالی که ضربان قلبم به هزار رسیده بود به طرف اتاق خانوم مدیر محترمه رفتم (انتظار که ندارین خانم مدیر ساعت 15/7 سر کار باشه که؟؟) و پنجره های 2 جداره که تازه فهمیدم چقدر میتونه توی سر و صدای محیط اثر داشته باشه باز کردم و دیدم هییییی دل غافل صداهه ماشاله استریو هم هست.

کمی گشتم تا منبع صدا رو از اونهمه پنجره پیدا کردم.. کمی گوش کردم (فضوووووللللل)

اینجا بود که فهمیدم خانوم داره جیغ میزنه تا این کارگر های ساختون بغل که خدائیش سر و صدای بدی به پا کرده بودن ساکت بشن...

ساختمون کناری ما قبلاَ سفارت بوده.. الان دارن از داخل نوسازیش میکنن. هر روز سر و صدای زیادی دارن. فکر کنم من عادت کردم به سر و صداشون دیگه کلاَ نمیشنومش نیشخند

خانومه جیغ میزد و اینا با پتک روی آهن میکوبیدن..

در همین موقع شوهره خانومه هم که به راه برادری گاوچران جوون رعنایی بود از توی ایون (تراس یا هرچی که بهش میگین) شروع به فریاد زدن و تهدید کردن کارگرها به صاف کردن دهنشون کرد.

همسایه بالائیشون هم که یه خانوم نصبتاَ  مسن بود حرفهاشون رو تائید کرد.

داشتم سعی میکردم لقمه رو خشک خشک فرو بدم که شنیدم زامبی اول گفت.. خفه شید ساکتتتتتتتت من میخوام استراحت کنم..

کارگره کم نیاورد و گفت خوب برو بخواب خنثی

زنه گفت با این سر و صدا (البته اینا رو با زوزه های زامبیی بخونین)

شما عمله این که ساعت 7 صبح بیدار میشین.. فکر کردین ما هم مثل خودتونیم..

آقاهه داشت چیزیو به حرفهای خانومش اضافه میکرد که دست از تلاش احمقانه ام برا فرو دادن لقمه خشک برداشتم و پنجره رو کوبیدم به هم...

یادم اومد من ساعت 45/5 یا 6 بیدار میشم...

عمله ساعت 7 بیدار میشه...

پس من عمله هم نیستم!!!!!

 

بعداَ نوشت: خانومه انقدر ... (کلمه اش رو پیدا نمیکنم) داشت که کارگرهای ساختمون بغلی نیم ساعته صداشون قطع شده... فکر کنم رفتن خودشون رو یجایی سر به نیست کردن.

بعداً نوشت 2: یادم اومد اون کلمه جذبه بود.. نیشخند هر کی هم فکر دیگه ای کرده پای خودشه یول

 


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

سلام خوبین..؟

من بدم.. یعنی بد نه ها.. ناخوشم.. سردرد و  خموده و کسل..

اول در مورد پست قبل ، اینکه پست قبل هیچ ربطی به دعوای منو و جوجو و یا مسافرت نداشت.

پست قبل توضیح دعوایی بود که بین من و حسین در گرفت..

به پاس زحمت هایی که براش کشیدم، بالاخره زحمت کشید و حقم رو کف دستم گذاشت...

شرح و توضیح هم نداره.. اونو نوشتم برای خودم که یادم بمونه...

برگردیم سر پستی که قرار گذاشته بودم بگم... البته بدون عکس.. فعلاً

(چون نه به عکسها دسترسی دارم و نه حوصله )

چهارشنبه ظهر قرار بود برم خونه تا ظهر راه بیافتیم.. من رفتم خونه مامانم اینا.. دیدم میخوان برن مراسم ختم پسر عمه مهسا.. گفتن شب بیائیم ساعت 8 شب راه بیافتیم.. منم گفتم بهتره سحر ساعت 4 راه بیافتیم. تائید شد و من رفتم خونمون.

جوجو هنوزم نگفته بود که میاد یا نه.. پس من هم فرض رو به نیومدنش گذاشتم و لوازم خودم رو کمی جمع کردم.. ساعت 11 شب بود و من از فکر کارهاش و رفتارهاش عصبی شده بودم. تصور ادامه مسیر رو نداشتم... یه حس یأس فلسفی مزخرفی یقه ام رو گرفت... بلند شدم و رفتم توی اتاق دیدم داره با کامپیوتر بازی میکنه. نشستم لبه تخت و گفتم بابت کاری که کردی بهم توضیح بده. همونطوری به بازیش ادامه داد و گفت چه کاری...

خلال دندونی که توی دستم بود و توی پاش فرو کردم و گفتم وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن.. خنده اش گرفت و برگشت گفت چه کاری.. گفتم همین کاری که کردی.. گفت من توضیح دادم تو حالیت نشد و قبول نکردی... کمی باهاش بحث کردم و بعدش گفتم من نمی تونم با این شرایط باهات ادامه بدم.. وقتی از سفر برگشتم یا تو اینجا نیستی .. یا اگر اومدم بودی من لوازمم رو جمع میکنم و میرم.. گفتش نه .. همینطوری خوبه.. گفتم چطوری... گفت همینطوری که زندگی میکنیم.. گفتم از نظر من این زندگی نیست.. یا میری یا میرم و دیگه بر نمیگردم.. مگر اینکه بابت کارت قانعم کنی... وقتی خواستم از اتاق برم بیرون منو نگه داشت و معذرت خواهی کرد...

گفتم قبول نمیکنم.. حرفت رو قبول نمیکنم... باز معذرت خواهی کرد.. گفتم به یه شرط.. گفت چی؟؟ گفتم بنویسی که این اولین و آخرین باری بود که این کار رو کردی...

گفت نه نمینویسم... گفتم پس بیخیال... خلاصه از اون اصرار و از من انکار تا بالاخره قرار شد بریم مسافرت و اگر برگشتیم و من هنوز خواستم که اون متن رو برام بنویسه باید بنویسه. که البته رفتیم و برگشتیم و من گفتم و اونم ننوشت و زدش به خنده و شوخی..

ساعت 4 صبح بیدار شدیم و رفتیم خونه مامانم اینا.. ساعت نزدیک 5 بود همه راه افتادیم... اول راه دست حسین با فلاسک نسکافه سوخت..

نزدیکهای هشتگرد بودیم که جوجو و حسین تصمیم گرفتن بریم تا گردنه حیران. تا عصر توی راه بودیم.. نهار رو توی راه خوردیم.. اسم شهره یادم رفته. شب رسیدیم به اول حیران و توی روستای آق چای یه سوئیت گرفتیم..

فقط میتونم بگم خیلی قشنگ بود... انقدر که توی عمرم اینهمه زیبایی رو یکجا ندیده بودم.. بعد از جابجایی رفتیم و گشتی توی روستا زدیم.. عکسها رو بعداً میذارم براتون.

شب هم قرار بود زن صاحبخونه برامون با 2 تا مرغ محلی ، مرغ شکم پر درست کنه که خیلی خوشمزه بود.. به همراه نوشابه شیشه ای که البته طعم قدیمی ها رو نداشت...

شب هم خوابیدیم و فردا صبحش بیدار شدیم یه عده میگفتن بریم آبگرم سرعین.. و  عده ای مخالف و آخرش مخالف ها که منم جزوشون بودم بردن.

قرار شد بریم خود گردنه حیران رو ببینیم که در بین تعجب هممون از مه هیچ خبری نبود.. تا یه ارتفاعی رفتیم که به دره خیلی قشنگ زیر پامون بود.. عکس انداخیتم .. چای و بلال خوردیم و کمی که مه شروع به پائین اومدن کرد ما هم اومدم پائین. بین راه لواشک و فندق جنگلی خریدیم... و در آخر هم عسل خالص...

کیلویی 50000 تومان.. اما عالی بود.. عالی.. خیلی وقت بود عسل با این طعم نخورده بودم..

برگشتیم خونمون (یا همون سوئیت اجاره ای..) نهار خوردیم و جمع کردیم و راه افتادیم... توی مسیر کنار یه برکه خیلی خوشگل اول آستارا توقف کردیم که اونم عکسهاش رو میذارم..

بعد رفتیم بازار آستارا که خیلی شلوغ و مزخرف بود.. هیچی که نداشت هیچ.. کلی هم بابت شلوغی اعصابمون خورد شد.. بعدش رفتیم بندر انزلی و رفتیم سوار قایق شدیم و رفتیم دشت لاله ها.. نیلوفر های آبی و لاله های خیلی خوشگل که گل داده بودن...

سر راه هم از فومن و آستانه برنج خریدیم...

بعدشم دیگه رفتیم و یه  سوئیت گرفتیم  (باور میکنین یادم نیست کدوم شهر بودیم شب دوم؟؟) و شب اونجا بودیم.  منو خواهرم مشغول پزیدن عدس پلو با برنج تازه شدیم و جوجو به همراه شوهر خواهرم و بچه هاش رفتن کنار دریا.. البته بعد از شام..

خوابیدیم و صبح هم بیدار شدیم و بعد صبحانه به سمت تهران راه افتادیم...

توی راه این ماشین عزیزم هی فرت و فرت خاموش شد.. آخرش بردیمش تعمیرگاه و تعمیرگاهی احمق برداشت پمپ بنزینش رو عوض کرد... ماشین راه افتاد اما بازم خراب شد... شانس آوردیم خود جوجو فهمید ماشین به خاطر رطوبت مشکل پیدا کرده و سوکت های برقش رو باید هی میکشید و میزد..

اول رودبار هم موندیم زیتون و از این چیز میزهای ترش خریدیم.. و ساعت 10 شب بود که رسیدیم خونه... آخرین باری که ماشین خراب شد وقتی بود که بعد از تونل های نزدیک منجیل پلیس ما و چند تای دیگه از ماشین ها رو فرستاد به بیراهه ای که از پشت تونل ها میرفت. توی یکی از این بیراهه ما ماشین خاموش شد و طول کشید تا درست شد... قلب من توی حلقم اومده بود از ترس.. اما خوب خدای مهربونم با ما بود..

بعد از منجیل هم حسین و جوجو هی توی ماشین دیوونه بازی در آوردن تا نزدیک قزوین و...

وقتی رسیدیم خونه من مرده بودم...

راستی نگفتم چون رفتیم طبیعت اونجا رو دیدیم تصمیم گرفتم روز شنبه رو بپیچونم که همین کار رو کردم.. برای این کار هم مجبور شدم مادر بزرگ مرحوم شده جوجو در 30 سال قبل رو زنده کنم و دوباره بمیرونم.. (البته با رضایت جوجو نیشخند)

خیلی خوب بود.. خیلی خوش گذشت و حسابی دوز طبیعت گردی خونم بالا زد.. انقدر که این هفته هر چی بهم اصرار کردن باهاشون برم شمال اونوری (آمل) نرفتم..

این یکی دو روز رو هم استراحت کردم... تولد داداش جوجو رو برگزار کردیم و یه شب هم رفتیم خونه خواهر بزرگم و از عالم و آدم غیبت کردیم..

دیروز رو هم استراحت کردم و شبش مامانم اینا از مسافرت رسیدن که براشون یه لوبیا پلوی خوشمزه (به گفته خودشون) درست کردم و با جوجو رفتیم خونشون..

.

.

از روزی که با حسین دعوا کردم خیلی دلم گرفته... بابت خیلی چیزا.. یکیش هم اینه که برنامه ای که برای سرمایه گذاری پولم داشتم دود شد رفت هوا.. من حاظر نیستم باهاش شریک بشم و بر خلاف ذهنیت مامانم که چه ربطی داره به نظر من خیلی ربط داره...

یه روزی فکر میکردم جوجو بی چشم و رو ترین آدمیه که بهش برخوردم.. الان یکی اومد که 3 رده اول رو به خودش اختصاص داد.

قسم خوردم که پشیمونش کنم و میکنم...

همچنان به فکر ترک کارم هستم.. خیلی جدی تر از قبل...