Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
آزمایش
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
 

آخرین آزمایشی که دکتر بهم داده بود رو هفته گذشته دادم.

آزمایش هرمونی بود. واکسن رو هم زدم.

امروز پیک فرستادم جواب آزمایش رو بگیره اومده هراسون میگه خانوم دکتری که این برگه رو بهم داد گفت زود زود اینو به دکترتون نشون بدین.

امروز وقت دکتر دارم. اما نمیدونم چرا انقدر دلشوره گرفتم.

با اون جوجوی عوضی هم قهرم. به هیشکی هم نمیتونم بگم.

میخوام برای اولین بار خودم تنهایی برم پیش این دکترم. مسیرش رو بلد نیستم.

باید زنگ بزنم از داداش جوجو بپرسم.


 
 
مشهدی نیلوفر
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠
 

سلام

صبح زیبای بارونیه پائیزیتون به خیر.

منم بد نیستم. صرفنظر از دلم که حسابی گرفته حالم بد نیست. (البته حال جسمیم)

رفتم مشهد و برای بار نمیدونم چندم مشهدی شدم.

خوب بود. البته بازم نه از نظر زیارتی. چون من نتونستم یه زیارت درست انجام بدم. در واقع رفتم تا مادر بزرگم رو ببرم زیارت کنه. اونم که قربونش برم ماشاله به حرف هیشکی گوش نمیده.

بهش میگی اینجا بمون تا من برم 2 قدم اونور تر این کفش ها رو بدم و بیام. یعنی هنوز نرفتی راه افتاده برای خودش.

بعدشم کلاَ به سمت ضریح جذب میشد.

نه که خیلی جون و قوت داشت. یه بارم منه بدبخت رو مجبور کرد ببرم نزدیک ضریح و کم مونده بود شهیدمون کنن رضایت داد بیاد بیرون. بعدشم نشست 3 ساعت گریه کرد. یعنی اگر گردن و دستم چیزیشون هم نبود دیگه مطمئنم یه چیزیشون شد. از بس که هی مجبور بودم نگهش دارم. بهش میگفتم از راست برو. به چپ میرفت.

میگفتم چرا از اینور میری؟؟ میگفت ضریح اینوره خوب.

از پا افتاده نیست هااا. هنوزم خدا رو شکر خودش خونه و زندگیش رو میچرخونه و حتی از ما پذیرایی میکنه.

کلاَ حرف گوش نکنه. دختر خان بوده و عادت نداره به هیچ جرفی گوش بده. توی این سفر کلی به این فکر کردم طفلی بابا بزرگم.

خلاصه اینکه با تمام اینا ناراضی نبودم. چون میدونستم همین میشه. قصدم هم این بود که به حرمت مادر بزرگم که اتفاقاَ سیده هم هست امام رضا نظری بهم بکنه. اونم دیگه میمونه بسته به لطف و کرم امام رضا.

از جوجو هم حرفی نمیزنم. توی این سفر خوب بود اما باز تا چشمش به ننه باباش افتاد عوضی بازی هاشو شروع کرد.

دیگه اینکه جمعه شب رسیدیم و دیروز هم من استراحت کردم. البته استراحت نه هاا.. کارهایی که دوست داشتم انجام دادم.

جوجو نوشت: از همین جا هم بهت میگم من کارم رو ول کنم اوضاع همینه. اگر فکر کردی میشینم توی خونه تا تو کی بخواهی چیزی برداری و کاری انجام بدی ، سری بهم بزنی یا از صبح تا شب مخاطب خاص مادر محترمت باشم سخت در اشتباهی.

دیروز هم با خاله ام رفتم دکتر تا مورد مشکوکی که دکتر تشخیص داده بود رو سونوگرافی کنه که خدا رو شکر مشکلی نبود.

(مورد توجه خانوم ها: از جوش های ریزی که روی سینه زده میشه به راحتی نگذرین که میتونه منشا یه سرطان خطرناک و نادر باشه)

دیشب هم خونه ما عجب گرم شده بود. آخرش مجبور شدم بند و بساطم رو جمع کنم و بیام زیر پنجره حال بخوابم.

کلاَ شب خوبی نبود.

امروز هم سخت سرم شلوغه. دلم بد جوری میخواد بزنم بیرون. توی پارک جلوی شرکت بشینم و برای دلتنگی های خودم گریه کنم.

راستی یادتونه یه چیزیو میخواستم بگم گفتم نه ولش کنید هر وقت شد میگم.

نشد که بشه. اینم بر میگرده به اینکه کلاَ من توی زندگیم با کمبود مرد واقعی طرف هستم. حرفهاشون باد هواست. مهم نیست.

گر نگهدار من آن است که خود میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

اینم مناسب حال و حوای من و این آسمون بارونی:

هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی
از این زمانه دلم سیر می‌شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه‌ی تقدیر می‌شود گاهی
صدای زمزمه‌ی عاشقانه آزادی
فغان و ناله ی شبگیر می‌شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته ی من تیر می‌شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می‌شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی‌رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می‌شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
به سوی خویش مرا می‌کشد چه خون و چه خاک
محبّت است که زنجیر می‌شود گاهی

اینم لینک دانلودش

یه آهنگ دیگه هم از عارف هست که یه 2 سالی اسیر شدم تا پیداش کردم.

برای من خیلی عزیز و خاطره انگیزه.

خیلی هم قشنگه. اینم لینکش

گوش بدین و حالش رو ببرین.

اینو هم ببینین جالبه. امتیاز من 40 شد و اینم تحلیل امتیازم بود:

شما 40امتیاز کسب کرده‌اید، بنابراین:

  • شما به چشم دیگران آدمی فهمیده، محتاط، دقیق و واقع‌بین هستید. آن‌ها شما را به چشم فردی باهوش، با استعداد، با ذوق و فروتن می‌بینند. شما از آن دسته آدم‌هایی نیستید که به سرعت و به آسانی دوست می‌گیرند، بلکه فردی هستید که به دوستانی که انتخاب می‌کنید به شدّت وفادارید و از دوستانتان نیز متقابلاً همین انتظار را دارید. کسانی که شما را می‌شناسند می‌دانند که به آسانی اعتمادتان را نسبت به دوستانتان از دست نمی‌دهید امّا اگر این اتفاق بیافتد، زمان زیادی طول می‌کشد تا دوباره اعتمادتان به آن‌ها جلب شود.

 

خدائیش این اعتماده رو خوب اومده. بقیه اش رو شما نظر بدین. البته میدونم در مورد دوستای بیرون بیشتر صدق میکنه که خوب خدا رو شکر من ندارم.

 

 


 
 
امیر المومنین
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
 

علی در عرش بالا بی نظیر است

علی بر آدم و عالم امیر است

یه عشق نام مولایم نوشتم

چه عیدی بهتر از عید غدیر است...

تبریک میگم به همه عید ولایت عشقم رو..

افتخار میکنم که مولا و صاحب قلب من هست. افتخار میکنم به وجود ارزشمندش و به خودم میبالم که قلبم لبالب از عشق بی نهایتشه.

افتخار میکنم که شیعه علی هستم.. شاید اگر امیرالمومنین (ع) نبود من هم شیعه نبودم.

بهترین عیدی ها رو براتون خواستارم.


 
 
عجب دنیایی شده..
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
 

میگم عجب دنیایی شده...

یه بوم و دوهوا برای سالهای پیش بوده..

الان شده یه بوم و صد هوا...

در زمانهای نه چندان دور بابای جوجو وضعیت اقتصادی خیلی خوبی داشته ، " به گفته خودشون " و باز هم به گفته باباش و جوجو ، مامانش اصلاَ اهل جمع کردن نبوده و بابای جوجو رو سفارش میکرده که مثل برادرهاش اهل جبهه و جنگ و اینا باشه و اگر پول زیادی توی خونه می اومده بدون توجه به اینکه چطوری به دست اومده حروم قلمداد میشده.

حالا سالها گذشته و بابای جوجو ورشکست شده. الان همون مامان داره پدر این بابا رو در میاره. بابت اینکه چرا پول نداره..

من تا الان ندیدم بابای جوجو سر مامانش حتی صداش رو بالا ببره.. باباش خیلی زحمت کشه و تا این سن هم رسیده پیش همه فقط داره ناز زنش رو میکشه.

عوضش بارها و بارها دیدم که مامانش به باباش توهین کنه. بماند که بعضی وقتا مامانش مقصره و بعضی وقتا باباش.

توی شرایط بد اقتصادی که این خانواده پشت سر گذاشت و هنوزم دارن میذارن مامانش بارها و بارها بدون توجه به وضعیت اقتصادی خانواده بلند شد و با برادر و خواهر و ... به سفر رفت.

من فقط از جوجو و باباش یه غر غر ریز و نامحسوس شنیدم.

حالا نوبت رسیده به من. تا الان توی این 5 سال انقدر مسافرت رفتیم که تعدادش از ذهنم خارجه. به جز 2 مورد هزینه بقیه اش رو من دادم.

تا الان تمام هزینه دکتر و لباس و این چرت و پرت های خودم  رو هم خودم دادم.

تمام لباسهای جوجو هم همیشه از کادوهای خودم و خانواده ام تامین شده.

تمام این 5 سال حتی 6 ماه خرجی منظم بابت خونه ام از جوجو نگرفتم..

ماشین خریدم و همه استفاده میکنن و هزینه هاش رو من میدم.

اونوقت من زنی هستم که سوار شوهرم شدم.

این طرز فکر بابای جوجوه.

مامانش هم که قبلاَ با بیاناتشون مستفیضمون کردن.

جوجو هم همیشه نقش یه آدم لال رو بازی میکنه..

بعد من خاک بر سر ، سر اینکه چرا آقاجونم به جوجو گفته ته دیگ بخور پاچه اش رو میگیرم.

جوجو همیشه میگه باباش خیلی برای فامیلشون کار انجام داده و فامیلشون خیلی نمک نشناسن..

الان من فهمیدم خانواده جوجو هم جزو همین فامیلن.

من خودم دارم خرج ماشینم رو میدم.. بعد باباش همچین با افتخار و منت میگه از دیروز به امروز 300 تومن هزینه ماشینت کردیم.!!

نمیگه وقتی جایی میخواهیم بریم دسته جمعی لهش میکنیم.

انتظار داره شوهر من، به عنوان یه شوهر حتی ماشین من رو تعمیر گاه هم نبره..

بعدش همش میگه این مامان خیلی توی این زندگی زحمت کشیده..

معنی زحمت کشیدن رو هم فهمیدیم.

خیلی بد میکنن. خیلی...

من دوستشون داشتم و همیشه بدون چشمداشت هر چی از دستم بر اومد انجام دادم.

جداَ دارم به این نتیجه میرسم که خیلی احمق بودم که فکر میکردم مثل خانواده خودمن.

هر چی زمان میگذره بیشتر سر اینکه باید از اون خونه لعنتی برم مصمم میشم.

...

من فردا راهی مشهد هستم. زائر امام رضای غریبم.

دلم گرفته. من بدجوری احساس غربت میکنم.

 

بعداَ نوشت: خانواده من فکر میکنن خانواده جوجو خیلی آدمهای مهربون و ساده دلی هستن. نمیدونم اگر بدونن دخترشون این حرفها رو میشنوه بازم همین فکر رو میکنن یا نه.

راستی یه عمل کوچولو چند وقت قبل داشتم. پولش رو پسر زن ذلیل اون پدر محترم داد. 200 تومن!!

حقش ناحق نشه.

 میخوام الگوم رو از مامانم به مادر شوهرم تغییر بدم تا بهشتیو که بابای جوجو تجربه کرده پسرش هم تجربه کنه.

حیف که جوجو شوهر منه و حرف زدن در موردش تف سر بالاست. به قول عسل بانو انتخاب خودمه. وگرنه دلم میخواست خدا نزنه پس کله من و من زنش نمیشدم تا مامان و باباش زندگی ایده آلی رو که توی ذهنشونه با یکی از این دختر ترشیده های فامیلشون که الان بعید میدونم اونا هم قبول میکردن ، برای پسرشون درست میکردن.

چون تا قبل از اینکه 3 بار خاستگاری رفتن داداش جوجو ، جواب رد داشته باشه, مامانش هر روز داستانی در مورد عشاق جوجو داشت برای تعریف کردن. ما که ندیدیم.. مامانش حتماَ به چشم مادری میبینه.!!!!! که همه عاشق پسرهای بی مثل و مانندشن.

بعداَ نوشت 2: بابت کادوهایی که از قشم و یزد برای خانواده اش آوردم،‌اگر شما یه تشکر شنیدین من هم شنیدم. کادوهاش رو من آوردم و شاید تشکرش رو از پسرشون کرده باشن. جالبه نه؟؟

بعداَ نوشت 3: تا حالا شده من بیام از یه چیزی یا کسی تعریف کنم و اون چیز یا کس همون فرداش خرابش نکنه؟


 
 
جوجوی من
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠
 

دیروز جوجو خیلی خیلی خسته شده بود..

باباش برده بود کمک فنرهای ماشین رو صبح عوض کنه..

داداش عتیقه اش هم که باز مغزش اتصالی کرده و یکدفعه ول کرده با دوستش رفته شمال..

انگار نه انگار که مغازه ای هست و روی وجودش (!!!) حساب کردن..

جوجو تا ظهر تنها بوده و بعدشم که باباش اومده بود جوجو ماشین رو برده بود برای بخاریش و درست نشده بود و بعدش باز اومده بود مغازه و ...

شب که اومد خونه صورتش رو یه غبار گرفته بود...

خواستم باهاش قهر باشم که دنبالم نیومده بود و مجبورم کرده بود باز آژانس بگیرم..

اما دلم نیومد وقتی دیدم چقدر خسته هست.

وقتی شامش رو خورد همونجا جلوی تلوزیون خوابش برد...

طبق معمول همیشه تا زمان خواب من همونجا موند .

وقتی رفتیم که بخوابیم من هنوزم خوابم نمی اومد. داشتم هی از اینور به اونور غلت میخوردم که غیر عمدی برای لحظه ای زانوم روی پای اون قرار گرفت... پام رو کشیدم دیدم توی اون خواب عمیق دستش رو آورد پای من رو دوباره روی پاش گذاشت و گفت عزیزم راحت باش... خنده بعدشم دوباره خوابش برد . البته من بعید میدونم اصلاَ بیدار شده باشه..

من خنده ام گرفت.. اما بعدش توی دلم یه محبت عمیق رو احساس کردم.. کلاَ هر وقت هر جوری من راحت باشم میخوابه.. تازه یه شب هم که من حالم خوب نبود و عمود به حالت اصلی تخت خوابیده بودم خجالت طفلی روی زمین کنار تخت خوابیده بود...

یا اگر بیاد من خواب باشم و یا بیدار بشه و من خواب باشم صدا ازش در نمیاد تا من خودم بیدار بشم..

اما من...

اگه یه ذره دستش به بالشت من بخوره که من نتونم هی راحت بالشته رو صد بار بچرخونم دستش رو میگیرم و میذارم اونور.. یا دستش یا پاهاش بهم بخوره خوابم نمیبره و یا اونو هل میدم اونور یا خودم میرم لبه لبه تخت اونم طفلی بیدار میشه و خودش رو اونطرف جمع میکنه..

اگه بیدار بشم و اون خواب باشه یا بیام از بیرون و اون خواب باشه فوق فوقش تحمل کنم و سر و صدا نکنم 1 ربع میشه.

یا دیشب چون از نصف خودش اینور تر خوابیده بود بیدارش کردم و همزمان هلش دادم تا رفت اونطرف...

 .....

من آدم دیر جوشی هستم.. در جمع غریبه به " خودش رو میگیره " معروف هستم..

خیلی طول میکشه تا سر شوخی و یا حرفهای معمولی برام باز بشه..

جوجو اما کلاً 2 دقیقه هم زمان نمیخواد تا دوست بشه .

امروز صبح قرار بود بریم بالاخره آزمایش دومیه رو بدم. ساعت 5 صبح بیدار شدیم و دیدیم ماشین گاز نداره.. از اونجایی که دیوونه هست و به قول خودم بی لیاقته با بنزین قاطی میکنه و بعضی وقتا سگ میشه و اذیت میکنه.. گفتم بریم گاز بزنیم..

توی پمپ گاز دیدم جوجو داره از توی ماشین با یکی سلام و علیک میکنه.. نگاه کردم دیدم مسئول پمپ بود.. گفتم اوکی خوب هر روز اینو میبینه...

بعدش دیدم داره با کسی که قبل از ما بود و داشت برای ماشینش گاز میزد هم سلام و علیک میکنه.. گفتم این کیه.. گفت مشتریمونه..

یارو ماشینش رو برد جلو و ما رفتیم جای اون قرار گرفتیم.. میبینم توی اون سرما پیاده شده اومده با جوجو دست میده میگه هر جوری فکر کردم دیدم باید بیام باهاتون از نزدیک سلام و علیک کنم.. تازه شاید روبوسی هم کردن و من ندیدم..

منم با خودم فکر کردم که ما چقدر متفاوتیم... شاید تکمیل کردن که میگن همینه..

شایدم بده.. به نظر خیلی ها که اتفاقاً نسوان هم هستن جوجو با من حیف شده..

به نظر آقایونم شاید برعکس باشه..

اما مهم اینه که ما با هم میسازیم و فکر میکنم خوشبخیتم... شاید اگر مستقل تر بودیم خوشبخت تر هم بودیم شاید هم نه!!

ما خوشبخیتم تا روزی که جوجو همینطوری بمونه.. البته از نظر اخلاقی.. از نظر کاری و اقتصادی جداً امیدوارم که پیشرفت داشته باشه وگرنه بلکل نا امیدم میکنه که تا الان کلیش رو انجام داده..

.........

میگم خوبه اسم خودم رو عوض کنم بذارم سق سیاه..

والله به خدا.. بانو جون داشت عین بچه های خوب هر روز آپ میکرد.. اومدم گفتم من هر روز امیدوارم که آپ کنه... بیخبر یکدفعه گذاشته رفته... دلم گرفته..

 


 
 
سفرنامه
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

سلام دوست جونای مهربون

خوبین؟؟ این روز برفی حسابی حالتون رو جا آورده...؟؟

من که پدرم در اومد تا رسیدم شرکت..

از سفر بگم که اون هفته یکشنبه ظهر بدو بدو رفتم خونه و از اونجا با جوجو رفتیم فرودگاه.

جوجو خان طبق معمول بیخیالیشون ماشین رو چک نکرده بودن و فکر کن 1 ساعت مونده به پرواز ، ما توی خونه ایم... ماشین هم روشن نمیشه...چرا چون باطریش خوابیده..

باز هم پسر خاله جوجو به دادمون رسید و ماشینش رو آورد زود باطری به باطری کرد.

خلاصه آژیر کشان رفتیم فرودگاه گیت رو بسته بودن... با کلی التماس بالاخره ما هم به دم هواپیما آویزون شدیم و رفتیم قشم...

شب رو استراحت کردیم. فردا صبح بنده رفتم خدمت ممیزهای محترم.. گفتن دریا خراب بوده ممیزها نرسیدن.. من جوجو هم بدو بدو رفتیم درگهان یه کوچولو خرید کردیم ساعت 11 بود زنگ زدن که بیائین. ما باز بدو بدو اومدیم اداره..

تا ساعت 3 در خدمتشون بودم. بعدش با جوجو رفتیم رستوران... ساعت 5 گفتن باید برگردی.. من برگشتم دیدم کرکره اداره رو کشیدن پائین.. تا یه 10 دقیقه ای هم بودم.. هر چی هم به شماره شون زنگ زدم جواب ندادن. زنگ زدم جوجو با هم رفتیم بیرون...

ساعت 30/7 زنگ زدن که کجائی؟؟ گفتم بابا من اومدم تعطیل کرده بودین.. گفت هستیم بیا.. باز من رفتم تا ساعت 30/9 شب کار تقریباَ تموم شد..

بعدشم دعوتشون کردم رستوران و با هم البته به اتفاق جوجو رفتیم رستوران..

شب هم غشیدم از خستگی... فرداش دیگه پیچوندم و اداره نرفتم.. تموم کارها رو تلفنی حل کردم.. یه دور کویچک دیگه توی بازارها زدیم و ظهر شد. نهار رو خوردیم و رفتیم فرودگاه. ساعت 30/8 رسیدیم تهران. چون قرار بود فرداش ساعت 5 صبح برم یزد شب رو رفتم دیدن مامانم...

فردا صبح هم رفتم یزد و روز اول به مرتب کردن هدایا گذشت تا ظهر.. بعدش نهار خوردیم و رفتیم نمایشگاه... اونجا رفتیم دیدیم ای بابا چه کثافت کاری کرده این غرفه سازه.. تا اومدیم دستی به غرفه بکشیم پدرمون در اومد. تا 30/9 نمایشگاه بودیم و بعدش رفتیم رستوران مشیرالممالک.. من دوربین نبرده بودم. خیلی قشنگ بود.. یکی دوتا عکس تار همکارهام انداختن وقتی گرفتم براتون میذارم.

فرداش تا ظهر به خرید لوازم کسری نمایشگاه گذشت.. نهار رو رفتیم رستوران زیتون. بعدشم نمایشگاه تا شب. شبش هم شام رفتیم تالار یزد.

روز سوم بنده با گلو درد و تب شدید بیدار شدم و کل روز رو در حالت منهدم شده بودم.

خوشبختانه از نمایشگاه رفتن معاف شدم..

تا شب توی تب سوختم و پوست انداختم.. آخرشم خودم رفتم بیرون کمی دارو خریدم.. یکی از این همکارهای نامرد دلش برام نسوخت...

فردا صبحش در حالی که هنوز هم مریض بودم به همراه خانوم های همکار و رئیس رفتیم دوری در یزد زدیم که خوب عکسهاش رو در فرصتی شاید نه چندان نزدیک براتون گذاشتم.. ظهر هم رفتیم نمایشگاه و تا شب بودیم...

ساعت 30/10 شب من به همراه تعدادی از همکارهام بلیط برگشت داشتیم که به حول و قوه الهی باز هم از مسیر بهشت برگشتیم و به خونه رسیدیم با 30/1 ساعت تاخیر.

روز یکشنبه هم با سرگیجه و تب شدید مجدد بیدار شدم و خوب طبیعی بود که خونه بمونم... شبش پسر عموی بابام حسین اینها رو دعوت کرده بود .. چون خانومش همچین بی دلیل عاشق منم هست، ما هم دعوت بودیم... اونجا هم کل مهمونی توی اتاق خوابیده بودم..

فرداش باز هم همراه با ضعف بود و خودم رو کشون کشون با جوجو و مامانش کشیدم تا کرج و رفتیم دیدن دائیش که از کربلا اومده بود...

بعدشم رفتیم دنبال مامان بزرگم اینا و آوردیمشون خونه مامانم اینا.

دیدیم خواهرم هم اومده پس ما هم موندیم.

دیروز هم که اومدم سر کار و شبش هم خونه حسین دعوت داشتیم و خاله کوچبکه رو که دلم کلی براش تنگ شده بود دیدم.

حسین هم که عاشق مهمونی دادنه. هی فرت فرت مهمونی میده.. مامانم طفلی باید همه غذاها رو بپزه و بعدشم هی سر سفره میگه از عروسم تشکر کنین...

خدا بده شانس...

ما که از روز اول رنگ به رنگ پختیم و جلوی قوم خودمون و شوهر گذاشتیم و هی هنر از خودمون در کردیم و تشریف بردیم زیر پای مارد شوهر تمرگیدیم ، بر میگرده پیش خاله و مادر بزرگم میگه یکی از فامیلا گفته اون یکی پسرت رو کی شوهر میدی؟؟!!

من یه 2-3 ثانیه ای هنگ کردم... حالا گیریم که یکی انقدر بی شعور باشه که این حرف رو بزنه... خوب عزیز من تو چرا تکرارش میکنی؟؟ اونم پیش خاله و مادر بزرگ من؟؟

منم گفتم اون نفر شعورش رو نشون داده و مشخص کرده چطوری باید باهاش برخورد کرد... ولی انقدر ناراحت شدم که حد نداشت..

مثل روز یکشنبه که من از شدت سر گیجه و ضعف جوجو دستم رو گرفت تا دستشویی رفتم.. بعدش انگار من بهش گفتم بیا به من سر بزن.. اومده خونه ما.. من همه لباسهای دوتا مسافرتم رو مبل ها پهن بود.. یکی از مبل ها رو خالی کردم که بشینه.. رفته صاف نشسته روی اونی که پر لباسه.. بعدشم اخماش رو کرده توی هم و چشماش رو بسته و سرش رو تکیه داده به مبل.. من حیران کمی نگاهش کردم.. خواستم بگم مگه من گفتم بیا که انقدر اخم کردی... تازه خونه خودتون نمیتونستی بخوابی؟؟

باز ساکت موندم و دیدم نه یجور بدی هم داره باهام حرف میزنه عذر خواهی کردمو دراز کشیدم.. البته خدا شاهد بود نمیتونستم بشینم هم.. اونم کمی نشست و یکی دوتا تیکه که نفهمیدم مناسبتشون چی بود بارمون کرد و بعدشم رفت...

اینم از این..

خسته شدم.. برم تا بعد..


 
 
فنا شده ام
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

سلام

پست جدید رو در حالی دارین که من رسماَ فنا شدم.

یعنی من نمیدونم چه بدبختیه که هر وقت من باید کمی کارم سبک تر باشه، یا کلاَ نیام سر کار، دقیقاَ کارم چند برابر میشه و پدرم در میاد.

جاتون خالی 2 روزه که داریم بکوب دفتر مینویسیم و روکش سند عوض میکنیم و حرص میخوریم که باقی قضایا رو چطوری ردیفش کنیم.

تازه پسره اومده میگه 5 شنبه و جمعه هم بیا...

بنده هم گفتم چشششششششششمممم دیر گفته بودین نه که این 2-3 روزه فنا نشدم ، حتماَ 2 روز تعطیلیم رو هم میام سر کار..

خلاصه که پیچوندمش و گفتم من تهران نیستم و چهارشنبه عصر میرم..

یکی نبود بگه کجا میری.. کجا رو داری که بری...

خوب موافقین برم سر مابقی تعریف از همکار...

من میگم ، اونایی که موافق نیستن نخونن نیشخند

بله عرض میکردم به حضور انورتون که ایشون کلاَ با کلیه موجودات مذکر صنم دارن..

من از این طراح غرفه نمایشگاهمون خوشم نمیاد.. نه که خصومت شخصی باهاش داشته باشم اما آدم از زیر کار در رو و پرروئیه..

2-3 روز اول اومده با کمال پرروئی به من میگه هدایایی که برای نمایشگاه انتخاب کردین رو حذف کردم و یه چند تا دیگه گفتم براتون بیارن..

من با چشمای گرد شده گفتم فکر نمیکنین ما باید هدایا رو انتخاب کنیم...

دیدم افتاده به تته پته و دلیل های مسخره آوردن.

منم لج کردم و کلاَ رفتم از یه شرکت دیگه هدایا رو سفارش دادم..

حالا این همکار هم در جریان این چیزا هستااا و هی اه و پیف هم نثار غرفه سازه میکنه ، میبینه هم که یه کل کل نا محسوس بین ما هست ، شده چایی شیرین معرکه..

پسره رو برده توی اتاق خودش و هی میاد چایی میبره.. شکلات میبره.. بیسکوئیت میبره..

همه اینها رو هم از جلوی حسابرس های من برداشت  تعجب به جز چایی که دیگه به خودش زحمت داد و ریخت براش.

رفتم توی اتاق میبینم روی میز این حسابرس های بدبخت خالیه.. اونوقت برای اون پسره که دستش رو زده به کمرش و داره یکسره حرف مفت میزنه ردیف کرده روی میز..

منم چیزی نگفتم و رفتم برای حسابرس ها از توی کابینت گز برداشتم ببرم.

میبینم اومده میگه ااا این گزها رو میشه تعارف کرد برای این آقای غرفه ساز ببرم..

گفتم میشه اما برای اون نمیشه..

میگه چرا؟؟

گفتم فکر میکنم برای کاری که اون داره انجام میده همون 3 مدلیو که جلوش چیدی کافی باشه.

.

بعدش رفته توی اتاق و در حالی که این پسره هم اونجاست شروع کرده با دوستش تلفنی حرف زدن که آره خوووووووووشششششششش بحالت که ازدواج کردیو بچه داری.. خوشششششششش به حالتتت.. خوشگل ها رو زود میبرن اما نمیدونم چرا کسی منو نمیبره.. تعجب

صدای خنده حسابرس ها رو از توی اتاق شنیدم و انقدر اعصابم از این رفتار این احمق خورد شد که حد نداشت.

همین دیگه برای اول صبح و ب بسم الله همین مقدار غیبت کافیه.

من یکشنبه میرم قشم و 3 شنبه برمیگردم..

ولی چون 4 شنبه نمایشگاه داریم فکر نکنم تا یکشنبه هفته بعدش بتونم بیام.. بعدشم که 2 شنبه تعطیله و دارم روی مغز جوجو کار میکنم که بیاد بریم مشهد.. اونم که مغزش رو 6 قفله کرده من بهش نمیرسم نیشخند

فردا شب هم خونه خاله جونم که نی نی داره دعوتیم. حسین اینها رو پاگشا کرده..

منم که خودم رو زدم به اون راه و انگار نه انگار خواهر شوهرم..

همه دعوتش کردن فقط مونده خواهرم که داره 10 آبان میره کربلا.. اونم احتمالاً وقتی برگرده دعوتش میکنه.

من اما فکر نکنم حالا حالا بهشون افتخار بدم نیشخند

دلم براتون تنگ میشه. مواظب خودتون باشین

من شاید تا 1-2 هفته نیام . اگه شایعه کردن که مردم باور نکنیناااا هی بیائین اینجا اشک فشانی کنین.

بامن حرف نزن قلب


 
 
من و اینهمه خوشبختی...
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

من دارم به خودم میپیچم از درد. خاک بر سرم شده امروز بلند شدم اومدم شرکت. اصلاَ یادم نبود که امروز حسابرس داریم. زنیکه خودش که بدون خبر اومده هیچ برداشته 2 نفر دیگه رو هم با خودش آورده.

امروز طراح غرفه نمایشگاهمون هم با گرافیستش اومده اینجا..

امروز من دارم از درد میمیرم و اینجا شده سگ دونی.

اما علت اینکه توی این وضع اسف بار دارم پست جدید میذارم هیچ کدوم از اینا نیست.

خواستم کمی در مورد همکارم صحبت کنم..

یعنی غیبت کنم.

به عنوان یه انسان از شخصی با خصوصیات این بشر خوشم نمیاد.

از نظر بهداشت شخصی من هیچ رقمه قبولش ندارم.

من به هیج عنوان آدم وسواسی نیستم اما این دیگه نوبره.. من تصورش رو ندارم یه دختر جوون وقتی میره دستشویی حتی سیفون توالت رو هم نکشه..

من نمیتونم آدمیو که میره توی یه دستشویی عمومی و انگار توالت خونشونه و روی توالت فرنگی دوش میگیره (از بس خیسش میکنه) و تمام کف توالت رو هم به همین منوال ، تحمل کنم.

به نظر من فرت فرت از کیفت عطر درآوردن و زدن حساب نیست...

مهم اینه که وقتی می آیی بشینی کنار یکی دیگه یه چیزی بخوری انقدر دهنت صدا نده که آدم رو یاد پیر مرد پیرزنهای 100 ساله که 10 بار دندوناشون رو عوض کردن بندازی.

از بهداشت که بگذریم میرسیم به روابط اجتماعی..

این بشر با ادعای اینکه خونشون بالای شهره و به هر کس و ناکسی که میگه جزو معرفی اولیه و بیوگرافیش دادن آدرس خونشونه ، اول ها که باهاش همکار شده بودم و شرایط زندگیم رو براش تعریف میکردم، یه روز که داشتم در مورد خونمون صحبت میکردم گفت باز خوبه شما خونه دارین ، گفتم یعنی تو حاظر بودی با کسی که کار نداره ازدواج کنی و بری توی زیر زمین خونه پدریش ساکن بشی هرچند که خوبی های جوجو رو داشته باشه؟؟ (البته نه اینکه من به تصمیمم شک داشته باشم ، خیررر یه پسر با همین شرایط سراغ داشتم و میخواستم باهاش آشنا کنم)

یه خنده کرد و گفت من که خوب نهههه... من توی دلم خندیدم و گفت فکر کردی خیلی عتیقه ای آره..

خلاصه گذشت تا 6 ماه قبل که داشت ناله میکرد که من که خونمون فلان جاهه و درس خوندم و خوشگلمو (به نظر خودش البته) چرا خاستگار ندارم و کسی نمیخواد باهام ازدواج کنه..!!

گفتم خوب عزیزم تو ادعات بالاست. گفت منننن تعجب کم مونده بود بگه مث سگ نیشخند

گفتم آره. یادته بهت گفتم حاظری با یکی با موقعیت جوجو ازدواج کنی گفتی نه. شیطان

گفت من غلط کردم.. حتماَ حواسم نبوده

دیگه من مرده بودم از خنده اما سعی کردم به روی خودم نیارم. خنده

برای اینکه بهش بفهمونم حواسش باشه (با عرض معذرت خیلی زیاد از حضور انورتون) چسی بیخودی نیاد گفتم آره اون پسره هم ازدواج کرد. با یه دختر خیلی خوشگل و خوش هیکل. شیطان

گفت پس شانس آورده با من ازدواج نکرده.. من به یه خنده طولانی حرص در آر بسنده کردم..

حالا اون خانوم با اون ادعا تا حالا با چند نفر به قصد ازدواج دوست شده که فرت فرت بهش تهمت مشکل دار بودن میزنن...

و من همش خدا رو شکر میکنم که اون روز اون جواب رو داد که این بشر رو با این وجناتش با اون پسر مزبور آشنا نکردم...

خسته شدم از بس اینجا شاهد نخ دادنش به هر موجود مذکری که از میاد تو هستم.

بعدشم هی میاد میگه اه اه بدم میاد پیف پیف سبز

امروز...

خاک وچوکم شد...

الان از اداره دارایی زنگ زدن که شنبه باید مدارک سال 88 و 89 رو ببرم برای ممیزی.

اینم نتیجه غیبت کردن. برم گم شم..

جریان همکارم رو بعداَ میگم.


 
 
بازم روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠
 

امروز صبح بالاخره دختر خوبی شدم و رفتم آزمایش اول رو که دکترم برام نوشته بود دادم.

15 آبان هم دومیشه.

جواب این اولیو باید ببرم و برم تست سرطان بدم و ...

اووووههههههه

این روزها بیشتر دغدهام رفتن از این دکتر به اون دکتره..

تازه هنوز نرسیدم جواب ام آر آی رو به دکتر ارتوپد نشون بدم.

مامانم هم که گفته 5 شنبه باهاش برام حجامت. شاید درد گردنم کمتر بشه. میگه خودش خیلی درد پاها و کمرش بهتر شده.

میخوام جوجو رو هم ببرم. فکر کنم غلظت خون داره. دکتر که هیچ رقمه نمیره. اینجا به عنوان همراهی ببرمش شاید هلش دادم زیر تیغ. نیشخند

البته یه جای خیلی خیلی مطمئنه. نگران نشین یکدفعه بغل

دلم میگیره وقتی میبینم دوستام خاموشن.

فاطی ، بهار ، امیر ... همه خاموشن. هر روز فقط امیدوارم که فندق و بانو و نانازی نوشته باشن.

امیدوارم خاموش بودنتون به خاطر شادی دلتون باشه.