Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
....
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

راستش خواستم تیتر رو بنویسم غمگینم یا خسته ام..

دیدم چقدر این روزها دارم اینو تیتر میذارم یا در موردش مینویسم.

فقط و فقط به خاطر اینکه میدونم بعدها دوست دارم بدونم چی گذشته اینو مینویسم.

شاید سالهای بعد هم بازم غمگین بشم از خوندنش.

اما خوب من از اونایی هستم که برام خیلی مهمه روز تولدم چطوری گذشت.

روز تولدم 4 شنبه بود. مرخصی گرفته بودم که برم پیش متخصص خون.

تا ظهر هیچ تبریکی از جانب هیچ احدی دریافت نکردم. نزدیک ظهر خواهر سومی بهم اس ام اس داد و تبریک گفت.

ساعت 1 هم که داشتم نهار میخوردم خاله جون تبریک گفت . همین!

سر نهار به جوجو میگم تو نمیخواهی یه تبریک خشک و خالی هم به من بگی.؟؟

سرش رو تکون داد و گفت نه.

منم بیخودی توی دلم ذوق کردم که حتماَ الان با مامانش اینا برنامه سورپرایز کنون برام داره.

بعد از نهار هم حسین زنگ زد که امروز میخواهیم بریم کمی از آشپزخونه جدید رو بچینیم. (خونشون رو عوض کردن) می آیی؟ (با توضیح اینکه مامان اینای مهسا نمیدونستن ما اثاث کشی داریم) خواستم بگم داداشی چرا هر وقت میخواهید برید پینت بال و پیست و مرکز خرید میدونن و هستن... طبق معمول همیشه بیخیال شدم و گفتم باشه. و رفتم خوابیدم که کمی استراحت کرده باشم.

ساعت 4 بیدار شدم جوجو هنوز خواب بود (صبحش با من اومده بود بیمارستان و قبلشم خلافی ماشین و از این کارها) بعدشم سردرد گرفته بود و مسکن خورد و خوابید.

بهش گفتم نمیری کمک بابات اینا؟؟ گفت نه سرم درد میکنه.

من رفتم خرید برای مهمونی فرداش و ساعت 5/5 که برگشتم حسین اومد دنبالم رفتیم خونشون.

جالب بود که مامانم اینا هم بهم تبریکی نگفتن. تا ساعت 10 شب خونه حسین خان کوزت بودیم و ساعت 10 گفت بریم خونه مامان اینا شام بخوریم. گفتم مرسی میرم خونه خودمون.

(ساعت 9 زنگ زدم به جوجو که اگر گرسنه شدی برو خونه مامانت اینا شام بخور کار ما معلوم نیست کی تموم میشه)

وقتی رفتم خونه دیدم جوجو جلوی تلوزیون دراز کشیده و داره منو نگاه میکنه.

بهش گفتم زنگ بزنه شام بیارن. گفت نه نیمرو میخوریم.!

گفتم باشه. درست کردم و وقتی داشتیم شام میخوردیم و دیگه مطمئن شده بودم خبری از سورپرایزی نیست یکدفعه بغض کردم.

دلم از همه گرفت. وسایل شام رو جمع کردم و علیرغم خستگیم شروع کردم ظرفها رو شستن.

جوجو اومد توی آشپزخونه و از پشت بغلم کرد و بوسیدم و پرسید چطورم.

منم با بغض گفتم راستش رو بگم؟ گفت آره.

من فقط گفتم امروز تولدم بود و زدم زیر گریه.

بغلم کردم و گفت عزیزم تقصیر خودته رفتی الان برگشتی. من میخواستم امشب شام دوتایی بریم بیرون. گفتم چرا بهم نگفتی نرو یا زود برگرد. گفت خوب من فکر نمیکردم انقدر دیر برگردی. برای همینم از حسین پرسیدم خانوم منو کی برمیگردونی...

دلم سوخت. هم برای خودم هم برای سورپرایز جوجو.

فرداش خواهرزاده هام زنگ زدن و بهم تبریک گفتن. شبش هم برام کادو آوردن. مامانم اینا هم که قبلاَ کادوشون رو داده بودن (یه گوشواره منگولی دار آویزونی برام خریدن)

مامان اینای جوجو هم که نه بهم تبریک گفتن و نه کادویی دادن. من هرسال به داداش جوجو کادوی جداگانه دادم. از امسال دیگه پشت گوشش رو دید کادوی منو هم میبینه.

روز مهمونی هم مامان خانومم رفت کمک عروسش و انگار نه انگار منه بدبخت رو توی این مخمصه انداخته بود.

منم تنهایی کارهارو کردم. مامان جوجو اما خدائیش اومد کمکم.

جوجو خان که بعد 1 ماه وعده دادن هنوز آشغالهاش رو از توی حیاط جمع نکرده بود سر صبح ول کرد و با داداشش رفت بازار. ساعت 4 اومد. در شرایطی که من انقدر حرص خورده بودم که رگ گردنم گرفت و دیدم الانه که سکته کنم. رفتم حموم و نشستم زیر دوش.

اومده در میزنه میگه سلام. گفتم علیک.

دیگه ادامه نداشت چون فهمید اگه یک کلمه دیگه حرف بزنه سرش رو قطع میکنم. رفت توی حیاط. از حموم که اومدم بیرون میبینم آقا خیلی زود تشریف آورده تازه نشسته داره حساب و کتاب میکنه.

منم کمی دیگه خرید داشتم رفتم کلید ماشین رو برداشتم که برم خرید.

بابا خانشم که قرار بود سر ظهر کار رو تعطیل کنه و بیاد حیاط رو خلوت کنه هنوز با جدیت تموم داشت کار میکرد.

اومده کنام میگه عصبانی هستی.؟؟

منم جوابش رو ندادم و سوار ماشین شدم. بهش میگم بگو اینا (مشتریاشون) ماشینارو بردارن میخوام از از پارک بیام بیرون. (ماشین رو توی پیاده روی جلوی خونه میذارم)

میبینم فکر کرده من راننده کامیونم که ماشین رو مارپیچی از توی 3 تا ماشین رد کنم رفته از عقب به من فرمون میده. منم پنجره رو کشیدم پائین جیغ زدم که بگین برشون دارن.

دیدم یارو که تا اون موقع مثل علم وایساده بود زود دوئید و ماشبنش رو برداشت.

خلاصه رفتم خرید کنم که آقا پلیسه خاک بر سر هم اومد به خاطر پارک دوبله جریمه ام کرد. مدارکم هم همراهم نبود نیشخند

بعدشم حالم انقدر بد شد که توی خیابون زدم کنار و شروع کردم به گریه.

وقتی برگشتم دیدم جوجو و باباش دارن حیاط رو تمیز میکنن. یه سلام نصفه نیمه به باباش کردم و به پسرش هم حتی نگاهی هم ننداختم و رفتم ادامه کارهام.

وقتی در خونه رو بستم دیدم از شدت سردرد دنیا جلو چشمم تیره و تاره. سریع پریدم یه بروفن خوردم و یه رد بول هم بعدش خوردم و بقیه کارها رو شروع کردم.

مهمون ها اومدن. جا هم شدن (چون میز نهار خوبی رو کلاَ جمع کردم) خوش هم گذشت. بعد از مهمونی هم طبق قرار رفتیم خونه جسین و جوجو هم نیومد. تا ساعت 4 اونجا بازی کردیم و خندیدیم و بعدشم داداش بزرگه منو رسوند خونه. خوابیدم تا ساعت 30/9 جمعه. بیدار شدم و دیدم خیلی منگم. پتو بالشتم رو برداشتم اومدم توی حال. تی وی رو روشن کردم و همونجا وسط آشغالهای شب قبل دراز کشیدم. دیدم در میزنن. هنوز از زیر پتو در نیومده بودم که دیدم زن عموی جوجو عین گاو (ببخشید البته اما حرکتش خیلی شبیه این چهارپا بود) سرش رو انداخت پائین و اومد داخل..

اولش یه نقطه توی سرم تیر کشید.. اما یاد حرکت 2 سال پیشش افتادم که دقیقاَ همین حرکت رو کرده بود. سعی کردم مورد جدیدی به اعصاب خوردیهام اضافه نکنم.

خیلی ریلکس با مامان جوجو روبوسی کردم و همونطوری که باهاشون تعارف میکردم خیلی اسلوموشن شروع به جمع کردن رختخوابم کردم. زنیکه حتی یه عذر خواهی هم نکرد که شاید خواب بودی منم بابت بهم ریختگی خونه عذر خواهی نکردم. شیرینی آوردم براشون. میوه هم که توی ظرف بود از دیشب. اونم براشون گذاشتم.

موقع رفتن با طعنه بهش گفتم تشریف بیارین اینجا. یکدفعه خیلی احساس دخترخاله بودن کرد و گفت چه پررویی تو.. تو باید بیایی به عمو سر بزنی.

گفتم من پدر بزرگم کرجه بهش سر نمیزنم. برگشته به من میگه پدر بزرگ با عمو فرق داره. منم گفتم آره عمو اصلاَ پیش پدر بزرگ به حساب نمیاد!!!

والله به خدا. خوب شد ادامه نداد وگرنه کار به جاهای باریک میکشید. مامان جوجو اونو بدرقه کرد و برگشته با ناراحتی میگه این باز یکدفعه دوئید پائین. گفتم اشکال نداره مامان. اون خیلی دلش میخواد خونه رو بهم ریخته ببینه خوب بذار ببینه.

من به احترام مهمون هام خونه رو مرتب میکنم. این بشر این احترام رو نمیخواد خوب منم بهش نمیذارم.

دیگه مامانش تا ساعت 30/1 بود و بعدشم رفت.

منم عین دیوونه ها با اونهمه خستگی گیر دادم به آشپزخونه و موکت و کاشی و گاز و همه رو سابیدم. تا ساعت 4.

جوجو هم 5 اومد از سرکار و نهار خوردیم. بازم با بابا جونش دعواش شده بود. بعدشم رفت خوابید. منم کمی لباس شستم و جارو زدم و مابقی آشپزخونه رو تمیز کردم و خوابیدم تا شب. شب هم شام خوردیم و فیلم دیدیم و خوابیدم تا امروز که الان کلی منگم با خاطر خستگی ها. دیروز حساب کرده توی اینهمه خوابیدن برای 3 شب 14 ساعت خوابیدم. فکر کرده بودم کلی خوابیدم اما با اونهمه کار از شب 4 شنبه و روز 5 شنبه و روز جمعه خدائیش خیلی کم بوده استراحتم.

یکی به من امیدواری بده که این 3 ماه باقی مونده هم زود تموم میشه.

آهان شب 5 شنبه هم آبجی کوچیکه برام یه گل آورد و عذر خواهی کرد که تبریکش دیر شده چون موبایلش شارژ نداشته که خوب البته من بازم دلخوریم ازش برطرف نشد.

بابت تبریک ها از همتون  ممنونم.

سارا جونم نمیدونی چقدر دلم برات تنگه. انقدر از دیدن تبریکت ذوق زده شدم که حد نداشت. مرسی عزیزم. ستایش مهربونم ، ممو جون و بانوی مهربون ازتون ممنونم. انشال شما هم همیشه شاد و سالم باشین.

راستی جوجو هیچ کادویی بهم نداد. سال دیگه هیشکی نمیتونه منو قانع کنه به این اسکروچ یه هل پوک بدم چه برسه به کادو.

بعداَ نوشت: وقتی آدم عادت به از دست دادن داشته باشه اونم در مورد همه، میشه من. من عادت کردم 2 برابر چیزی که میگیرم پس بدم. چون مامانم از بچگی توی سرم کرده که آدم هیچ وقت زیر دین کسی نمیمونه و زیر منت نمیره.

به نظرم بهتر بود بهم یاد میداد آدم از داشته های دیگران استفاده کنه و بعدم خودش رذو بزنه به پررویی و بگه این منم که منم. من همیشه از دست دادم و بدهکار هم بودم. به نظر شما میشه که عوض بشم؟؟

حالا خودم عوض بشم با اطرافیان همیشه طلبکار چیکار کنم. قطعاَ دلخوری های زیادی سر راه این عوض شدنه.


 
 
29 سالگی
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

روز تولدم گذشت

در حالی که هیچ اتفاق خاصی نیافتاد.


 
 
پت و مت
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟

من بد نیستم. یعنی بهترم. دیروز خیلی عصبی بودم.  اما امروز خدا رو شکر بهترم.

دیشب مامانم اینا اونا. شام هم دعوتشون کردم بیان خونمون. خواهرم رو هم باهاش کمی حرف زدم و خوشحال شدم از اینکه دیدم از اونی که فکر میکردم فهمیده تره.

این روزها و خیلی روزهای قبل با نگاهی به آینده سعی کردم کمی کتاب اینترنتی دانلود کردم که بعد عید توی خونه حوصله ام سر نره تا عادت کنم.

بهترینش هم دانلود مجموعه کلیدر هستش که هر بار مجموعه اش رو یکجا دیدم پول خریدش رو نداشتم.

بعدش افتادم به دانلود فیلم و کارتون و این چیزا.

2 روز پیش دانلود کارتون پت و مت رو تمومش کردم.

این کارتون رو به عشق رئیس و زنش دانلود کردم.

بس که این دو موجود منو یاد اون 2 شخصیت کارتونی میندازه.

خدائیش من حق دارم دیوونه بشم اینجا. فکر کن 2 تا رئیس داشته باشی که زن و شوهر باشن.

هر کاری میخوای بکنی (مثلاَ مرخصی بگیری) این پاست میده به اون اون پاست میده به این.

توی کارهای اساسی تر به تضاد میخورن. این میگه جنس رو ارسال کن اون میگه نکن.

هی زنگ میزنی به این .. هی زنگ میزنی به اون.

هی بهشون میگی خانومه ... آقای ... شمارو سر جدتون یه زنگ به اون یکی بزنین یه جواب به من بدین آخه من چیکار کنم.

باورتون نمیشه یه روز سر ارسال یه جنس از صبح تا 4 بعد ظهر این میگفت بفرست اون میگفت نفرست. هر دو هم تلفنی.

من که تا الان دعواشون رو ندیدم. فکر کنم قصد جون منو کرده بودن.

بعد میرسم به گزارشاهای حسابداری. این یه مدل میخواد. اون یه مدل میخواد. به این گارش میدی ، توضیح میدی ، خر فهمش میکنی.. چند روز بعد همچین که از مودش و فضای مربوط به اون کار اومدی بیرون اون یکی میاد میگه گزارش بده و توضیح بده.

منم اگه بخوام گزارش هایی که به اینها میدم نگه دارم رو ،‌فقط به به فضای 70-80 متری برای کاغذ هام احتیاج دارم که با این قفسه های 12 زونکنی من هیچ نمیخونه.

مجبورم دوباره بشینم در بیارم.

این خانوم رئیس 3 روز پیش به من گفت قیمت تمام شده 4 تا پرونده رو بده.

گفتم اینا هنوز هزینه هاش کامل نیومده. گفت علی الحساب بده.

گفتم واقعی نمیشه هاا.. گفت باشه. منم نشستم 2 ساعت براش هزینه در آوردم و براش ایمیل کردم.

دیروز یکسری از هزینه هاش اومد. شوهرش اومده میگه قیمت تمام شده بده اینایی که اومده. منم براش هزینه در آوردم دادم بهش.

امروز زنش اومده میگه چرا اینا فرق دارن. میگم خوب من که گفته بودم اون واقعی نمیشه. میگه خوب ارزی هاش رو ندادی؟؟ میگم بابا اونا رو که برات ایمل کردم یعنی حتی زورت میاد ایملت رو باز کنی اطلاعات رو بخونی.

خدائیش نباید موهای خودم رو بکنم بذارم زمین؟؟

نه نباید... باید به حماقت اینا بخندم. خدائیش آی کیو جلبک از اینا بیشتره. فقط من موندم به این شانس های قلمبه اینها.

خدایا شکرت. قربون کرمت برم به هر کی یه چیزی میدی. به یکی زیبایی.. به یکی هوش .. به یکی شانس.. به یکی هم اعصاب خورد.

اما من عاشقتم. هیچی نمیتونه از عشقم به تو کم کنه. شاید بنده نامردی باشم و ناشکری کنم اما فقط تویی که به دلم آگاهی و میدونی چقدر دوستت دارم و نوکرتم.

دیشب مامانم مجبورم کرد ریسک کنم و توی خونه ای که 20 نفر جا میشن 30 نفر رو مهمون کنم به این امید که شاید یه گروهشون نیاد و اندازه بشن اما عوضش ناراحت نشن که مثلاَ یه سری این هفته ان یه سری اون هفته.

خوب از شانس خوب من و یا به قول مامانم چون همشون منو خیلی دوست دارن هیچ کدوم نه نگفتن. کلافه

خوب الان با یه نیلوفر شادون طرفین. که نمیدونم 10 نفر از مهمونهاش رو کجا جا بده.

همشون هم گفتن اشکال نداره ما غریبه نیستیم که!!

اینم از مامانم که در بدو ورودش منو بدبخت کرد.

منم میخوام برای غذای اصلی جوجه کباب بدم و برای پیش غذا و دسر هم هیچی ندم نیشخند

بعدش بدبختی نمیشه که الان من دارم مهسا رو پا گشا میکنم. بعدش براش یه لیوان های رنگیی خریدم که خیلی جیگر بودن. بعدش چون مامانم خرید روی میزشون بود که مهسا دیدشون و دلش ضعف رفت و مامانم هم دلش نیومد عروسش صبر کنه کادوی منو داد برداشت برد. حالا میاد خونه ما اهالی فکر میکنن من هیچی براش نخریدم. یول

 

دیشب به این نتیجه رسیدم که قحطی شوهره بدجور. یعنی در حدی که یکی از اقوام ما دختر فوق لیسانسش رو با یه سابقه خانوادگی طولانی داده به یکی دیگه که معلوم الحاله خفن.

دیشب کلی بحث کردیم که چی فکر کرده که این کار رو کرده.

آحرشم هم که توجیح منطقی پیدا نکردیم فهمیدیم قحطی شوهره و به آبجی کوچیکه گفتیم تا این یکی خاستگار هم نپریده سفت بچسبش.

خوب دیگه کم کم برم وسایلم رو جمع کنم برم خونه. اگه برسم و حال داشته باشم میخوام پای سیب درست کنم .

مواظب خودتون باشین.


 
 
خواب
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
 

سلام

خوبین؟؟

منم ... اییییی شکر

راستش امروز خیلی تپش قلب دارم. شاید به خاطر خوابیه که دیشب دیدم.

خواب دیدم سرطان گرفتم. بعدش میخواستم یه چیزیو به دست بیارم..

مامانم اصلاَ ناراحت نبوده که من سرطان دارم و 10 روز بعد دارم میمیرم.

بهم گفته تو که 10 روز دیگه می میری.. خوب فلان چیز رو بده به خواهر کوچیکه.!!

منم توی یه حسی که انگار دلم میخواسته به زندگی چنگ بزنم اما خجالت میکشیدم بگم شاید نمردم.!!

حس مزخرفی بود.

خودمونیم ها کم کم باید برم بیمارستان روانی بستری بشم.

شایدم تپش قلبم به خاطر بحث با این پسره احمقه. برادر زاده مدیر..

پسره عوضی از صبح تا شب توی فیس بوکه.. 1 کار ازش میخوای میخواد خودش رو جر بده.

فکر کردم از عمه اش میترسم. منم زنگ زدم به شوهر عمه عزیزش که همون رئیس قبلی باشه و حالش رو گرفتم.

شایدم مال این باشه که زنگ زدم ببینم مامانی جونم و آقاجونم کی از سفر برمیگردن. دیدم اونجا دارن باهم بحث میکنن.

شایدم مال خاستگار این خواهر کوچیکه باشه که انگار داره جدی میشه و من خیلی نگرانشم.

شایدم... نمیدونم نمیدونم فقط میدونم حالم بده.

شایدم به خاطر بهم ریختن هورمون ها و ندونستن علتش. خسته شدم از اینهمه قرص که به جای اینکه بهتر کنه پاک میریزه بهم بدنم رو.

میخواستم بیام از عاشورا و تاسوعا بگم که هیچ غلطی نکردم. مامان کمی از نذریش رو روز عاشورا پخت و همه رو دعوت کرد. بقیه اش رو هم برد شهرستان تا مثلاَ بین آدمهای بی بضاعت قسمت کنن.

خاله خانومم از پنجشنبه صبح اومد خونمون و تا دیشب بود.

خواستم از پسرش بگم که سخت وابسته جوجو شده بود و با دائی دائی گفتنش پوست همه رو کند جوجو هم هی بهش ذوق میکرد و باهاش بازی میکرد.

من اصلاَ توی هوای زمستونی حالم بد میشه.

روزشماری میکنم عید بیاد.

میدونم وقتی بیاد و استعفا بدم بازم حالم شاید بهتر نشه اما نیازمند این تغییر بزرگ هستم.

فعلاَ هم هیچ برنامه اقتصادی ندارم. فوق فوقش پولم رو میدم دست کسی باهاش کار کنه و از سودش به من هم بده.

رقمش کم میشه اما مهم نیست قسط هام رو پرداخت کنه کافیه.

من دلم میخواد برم از اینجا. الان. همین الان دوست دارم برم بیرون.

امروز حوصله کار ندارم.

میخوام برای پنجشنبه مهمون دعوت کنم. شرایط روحیم مساعد نیست اما کاری نمیشه کرد دیگه.

داداش جوجو هم فرمودن ماشینم رو میخواد 4 روز باهاش تشریف ببره اصفهان.

اولش گفتم پول آژانسم رو بدن. بعدش پشیمون شدم. به جوجو گفتم بهش بگه منتفیه.

یاد خرابی ماشین و در اومدن پدر خودم افتادم. توی بی پولی هزینه های که بهم تحمیل شد و جوجو خیلی ریلکس بابتش خرجی خونه رو به من نداد.

جوجوهم به طرز معجزه آوری بعدش مهربون شده. اما نظرم عوض نمیشه.

شایدم بهم علاقه داره خیال باطل که مهربون شده.

اینایی که دستگیره در رو میگیرن و ول نمیکنن دیدینشون. الان من ممدشونم.

دلم میخواد جیغ بزنم.

این رئیس عتیقه هم بعد نصب دوربین هایی با قدرت زوم بالا توی شرکت زنگ زده میگه فلان کار رو کردی؟

میگم نه.

میگه چرااااا؟ ( با عشوه خرکی بخونین)

گفتم وقت نکردم. خواستم بگم زنیکه خوب بشین توی دوبین ببین چه غلطی میکنم که ازم نپرسی مگه چیکار کردی.

عوضی اسکل حالا هی میخوام قاطی نکنم ادب و نزاکت رو زیر پا بذارم ها.

نمیذارن که.

قاطی نوشت: میگم میخوایین از این به بعد نوشته های هم رو بخونیم و بی اثر باشیم.

شما بیائیین و برین و نظری نذارین منم بایم و برم و نظری نذارم. هان؟؟

یجوریم میشه وقتی تعداد بازدید روزانه رو میبینم و تعداد صفر نظرات رو.

قاطی نوشت 2: دوست عزیزم که اومدی با نوشته ات منو تا سرحد مرگ نگران کردیو بعدشم برام هیچ توضیحی ندادی که بدونم چی شده یا از نگرانی در بیام یا بدونم مشکلت چیه اختصاصی تر برات دعا کنم کار خوبی نکردی.. من خیلی نگرانت بودم و هستم . خوب نیست اینطوری باشی.

 

بعداَ نوشت: معذرت میخوام از همه دوستان. دیروز خیلی عصبانی بودم. الان که خودم متن رو خوندم تعجب کردم از دوز عصبانیتش.


 
 
حسین
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
 

 

باز طوفانی شده دریای دل

 

موج سر بر ساحل غم میزند
 
باز هم خورشید رنگ خون گرفت
بر زمین نقشی ز ماتم میزند


باز جام دیده ها لبریز شد
 
باز زخم سینه ها سر باز کرد
 
در میان ناله و اندوه و اشک
حنجرم فریادها آغاز کرد


می نویسم شرح این غم نامه را
 
داستان مشک و اشک و تیر را
می نویسم از سری کز عشق دوست
 
کرد حیران تیغه شمشیر را


گوئیا با آن همه بیگانگی
آب هم با تشنگان بیگانه بود
 
در میان آن همه نامردمی
اشک آب و دیده ها پیمانه بود


تیغ ناپاکان برآمد از نیام
 
خون پاکی دشت را سیراب کرد
خون خورشید است بر روی زمین
 
کآسمان تشنه را سیراب کرد


می شود خورشید را انکار کرد؟
زیر سم اسبها در خاک کرد؟
 
می شود آیا که نقش عشق را
از درون سینه هامان پاک کرد؟


گر نشان عشق را گم کرده ایم
 
در میان آتش آن خیمه هاست
گر به دنبال حقیقت میرویم
 
حق همینجا حق به روی نیزه هاست


گریه ها بر حال خود باید کنیم
او که خندان رفت چون آزاد شد
 
ما سکوت مرگباری کرده ایم
....او برای قرنها فریاد شد

 


 

 

بازهم در ماتم روی حسین

 

باز هم در سوگ آن آلاله ایم
یادتان باشد حیات عشق را
وامدار خون سرخ لاله ایم

 

 
 

 

 

تسلیت میگم شهادت سرور و سالار شهیدان و خانواده و یاران مظلومش رو .

بازم طبق معمول به همه اونایی که دوستش دارن و مثل من عاشقشن.

امیدوارم بتونم شیعه خوبی براش باشم که البته بعید میدونم.

 

می نویسم که شب تار سحر میگردد

یک نفر مانده از این قوم که بر میگردد

یا صاحب الزمان ادرکنی

 

السلام علیک یا أباعبدالله

 

وعلی الارواح التی حلت بفنائک علیکم منی جمیعا

 

سلام الله أبدا مابقیت وبقی اللیل والنهار

 

ولاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم

 

السلام علی الحسین

 

وعلى علی بن الحسین

 

وعلى أولاد الحسین

 

وعلى أصحاب الحسین

 

 


 
 
این آذری ها
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
 

سلام

2 روز پیش یادم رفت بیام حلول ماه آذر رو تبریک بگم چشمک نیشخند

خوب یکم آذر ماه که با تولد آقاجون گلم شروع شده که امسال نبود و کادوش که یه کمربند چرمی هست همچنان روی میز ما خاک میخوره.

دوم تولد جوجو بود یعنی دیروز ، که من طبق قسمی که خورده بودم خواستم براش کادو نگیرم (چون هرچی به غیر از لباس بهش میدم دیگه به چشم نمیبینمش و اول میره دست داداشش و بعدشم سایر دوستاش و.. ) اما خاله و مامانم گفتن زشته و ناراحت میشه و این حرفها.. خودمم باز دل به رحم اومد و به مامانم گفتم برای لباس بخره.

مامانم اینا هم براش یه جین disel خریدن که چون قد شلوارش باید 120 باشه طفلی مامانم دیروز از صبح تا ظهر کل بازار و پلاسکو و اینا رو زیر و رو کرده بود.

برای کادوی من هم یه پیرهن خریده بود. 

اولین کادویی بود که بهش دادم و راستش احساس زیادی بهش نداشتم.

هم بابت کادوهای قبلی ناراحت بودم و هم بابت ناراحتی هایی که این چند روز برام پیش آورد.

پریشب یه خواب خیلی خیلی وحشتناک دیدم.

جوجوی توی حال خوابیده بود. یه 20 دقیقه ای بود بیدار شده بودم اما تا چشمم رو میبستم بقیه اش رو میدیدم.

از ترس نفسم بند اومده بود. وقتی صدای تکون خوردن جوجو رو از توی حال شنیدم فهمیدم بیدار شده صداش کردم اونم اومد پیشم که نترسم.

اون خوابش برد و من از تپش قلب تا یه 2 ساعتی بیدار بودم.

دیروز هم حالم بد بود. تا دیشب هم تپش قلب داشتم.

دیشب هم مادر شوهرم برای جوجو یه تولد کوچولو گرفته بود. مامانم اینا رو هم دعوت کرده بود. حسین اینا رو هم پاگشا کرد.

بد نبود دیشب. احساس دلگرفتگیم هیچ خوب نشده.

نیومده بودم اینا رو بگم. اومد بودم تولد صدفی جونم و فاطی خاکی جون رو پیشاپیش تبریک بگم.

نمیدونم دیگه کدومیک از دوستام آذری هستن. فکر کنم فرام هم آذری باشه. عزیزم تولد تو هم مبارک.

هفته دیگه باز تا سه شنبه نیستم. به خدا دیگه اشکم در اومده از اینهمه ماموریت. باز میرم بندر عباس.

مواظب خودتون باشین.


 
 
روزانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠
 

سلام

دوستای گلم که نگرانم بودین نگران نباشین که همچنان هستم که اراجیف بنویسم و شما بخونین.

فکر کنم متصدی آزمایشگاه زیادی شلوغش کرده بود.

پلاکت خونم یکمی زیادی پائینه. توی آزمایش قبلی هم مشخص بود اما اینبار بعد خوردن یه دوره فولیک اسید دکترم گفت باید پیش یه دکتر خون برم تا علت مشخص بشه.

مسیر رو هم آخرش مجبور شدم زنگ زدم از جوجو پرسیدم که گفت برم دنبالش خودش باهام میاد.

همین دیگه. خواستم بگم همچنان هستیم در خدمتتون.

مامان تاتمه جونم من نگرانتم. لطفاَ منو دریاب.