Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
صبورم
نویسنده : niloufar - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام خدا جونم

مصدع اوقات شدم که فقط بگم اولاَ که خیلی دوستت دارم و خودت خوب میدونی.

دوم هم اینکه حالا که مقدر فرمودی مجدداَ صبر این حقیر رو به بوته آزمایش بکشی، من ، یعنی این بنده حقیر ، گذشته از اینکه چاره ای ندارم اما قبول میکنم نیشخند

پس قربون اون مرام و معرفتت برم من بغلدستم رو بگیر و کمکم کن تا اینبار هم بتونم این آزمایش رو رد کنم. من هیچ چیزی ندارم که توی این آزمایش سخت ، روو کنم. بی زحمت مثل همیشه زحمت تقلب رسوندن به منو به عهده بگیر. آخه دلم میخواد پیش اهالی اون دنیا بگی دیدین چه بنده خوب و صبوری بود. مژه

عزیزه مهربون ، خالق یکتا و بی همتای من ، این روزها دلم بدجور بهونه میگیره و دلم میخواد باز راه اشکهام رو که مدتیه سعی کردم ببندمشون باز بذارم تا دلم سبک بشه.

اما ، دارم سعی میکنم محکم باشم و تقدیرم رو بپذیرم. هرچند که دروغ نمیگم بهت و هنوز نتونستم باور کنم اما درد انگشتهام این روزها هر لحظه و هر لحظه بهم یادآوری میکنه.

بازم اما، من نمیخوام نا امید بشم و نمیشم. من قوی تر هستم و باز هم از تو توقع کمک دارم. شاید من بنده بدی باشم اما تو که خدای خوبی هستی مگه نه؟

پس به قربان جلال و جبروتت برم ، یادت باشه یکی این ته مها بی صبرانه منتظره دستش رو محکم تر از قبل بگیری و بفشاری تا از گرمی دستت دلگرم بشه و نیرو بگیره.

اول صبحه و الانه که بندها بیدار بشن و سرت شلوغ بشه. کم کم رفع زحمت میکنم . کما اینکه میدونم همیشه داری من رو روی دستهای خودت از خطرات و سختی ها رد میکنی اما خودم رو میزنم به اون راه که یعنی انگار این منم که منم.

دلم میخواد برای آخرش یه جمله قشنگ بهت بگم. اما خوب من سخنور نیستم. پس فقط میگم خیلی دوستت دارم خالق من.

با عشق قلب


 
 
عکس
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

خوب بالاخره وقت شد این عکس ها رو بذارم.

شب چهارشنبه سوری مصادف بود با شب تولد مادر شوهر. تا شبش با خودم کلنجار رفتم که به روی خودم نیارم. آخه شب تولدم حتی یه تبریک هم بهم نگفت. اما آخرش دلم نیومد و رفتم یه کیک کوچولو خریدم و گفتم یادآوری کنم خوشحال میشه که خوب خیلی هم خوشحال شد.

کیک تولد مادر شوهر

آتیش چهارشنبه سوری قبل از شعله ور شدن  و بعد شعله ور شدن (مثلا چشمک) این درها ابتکار پسر همسایه بود آورد انداخت روی آتیش!!!

چهارشنبه سوری

 

هفت سین سال 91 من:  1  2  3  4 حاجی فیروزم 

دلفینی که جای نهنگ قالبش کردم نیشخند

مجدداَ هفت سین و عیدی من که بر کف زمین اوفتاده خوشمزه

ترافیک جاده و ریزش سنگ و درخت در راه شمال 1  2  3

دختر خاله  و دختر دائی

دختر خاله جیگرم  انقدر پریشونه طفلی انگار داره برج 50 طبقه میسازه

دریا

قلعه زیبایی که چند تا خانوم ساخته بودن

 لر بازی خجالت نمیدونم اون فلک الافلاک چطوری تا الان سر پا مونده

عشق پسردائیم که با لر بازی به باد فنا رفت (بچه داشت اول اسم خودش و دوست دخترش رو روی ماسه ها مینوشت )

دختر دائیم که شادمانه موفقیت لر ها در لر بازی رو جشن گرفته بود

جوجه جیگر خاله ام که قبل عید به دنیا اومد (همتا)

جیگری که به توصیه فاطی خاکی رفتیم جیگرکی خوردیم ولی آخرش یادم اومد عکس بگیرم و این هم برای من که جیگر نمیخورم

بیسکوئیت هایی که به راهنمایی بانو جان پزوندم - اونی که شبیه ساقه طلایی تزئین شده هنر دست همسر عزیزمه نیشخند و این هم نتیجه نهایی و این هم تزئین شده هنرنمایی جوجو

کیکی که شب سیزده بدر طی به جوگیری پزوندم و خوب شد

سبزه گره خوردمون روز سیزده به در چون بیرون نرفتیم. اون گره درشت بالائیه برای جوجوه و بقیه اش برای من نیشخند

اینم یه عکس دیگه از مهندسمون جا مونده بود

انشاله خوشتون اومده باشه.


 
 
سپلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزم ز در آید
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
 

بعله

یعنی این عنوان متن الان قشششششنگگگگ در مورد من صدق میکنه.

بعد از بلایی که اون هفته 3 شنبه سر دادن آزمایش ها سرم اومد و پدرم رو در آورد.. در ادامه اش روز 5 شنبه رفتم آزمایشگاه و دستم رو که ویروس تزریق کرده بود بازدید کرد.

تا ظهر شرکت بودم و ظهر جوجو اومد دنبالم و رفتیم خونه. نهار رو طبق معمول چتر مادر شوهر مهربون بودیم. بعدش من سریع پریدم رفتم پائین و خوابیدم. از شدت کم خوابی چشمام تار میدید.

تا 5 خوابیدم و تا 30/5 جون کندم که بلند بشم. بعدش یه دوش و شروع کردم به آماده شدن که آقاجونم اومد خونمون.

آهان اینو یادم رفته بود بگم.

با مامان خانومم قهر بودم. به خاطر اینکه حرفی در مورد جوجو زده بود که میشد بد تعبیرش کرد. من حرفش رو باور کردم که منظورش اون چیزی که به نظر میاد نبوده چون میدونم چقدر جوجو رو دوست داره اما من بهش حق ندادم که برای آروم کردن جو مزخرفی که زن دائی احمق درست کرده بود در مورد جوجو اونطوری بگه.

خلاصه که روز 4 شنبه وقتی فهمیده بود خونه موندمو و نرفتم سر کار 4-5 بار بهم زنگ زد اما نیومد یه سر هم بهم بزنه.

روز 5 شنبه هم باز هی حالم رو پرسید منم دلم سوخت و دیگه با لحن بد باهاش حرف نزدم اما بازم نیومد منو ببینه.

آقاجونم تنهایی اومد و برام سوغاتی شهرستان آورده بود.

یه گیاه خودرو به اسم شنگه که شاید خیلی هاتون بشناسین. من با سرکه و نمک خیلی دوست دارم.

طفلی خودش پاک کرده بود و شسته بود.

کمی هم نشست کنارم.

مامان جوجو هم طفلی اومده بود داشت ظرفهامون رو میشست. من از شدت سرگیجه نمیتونستم سرپا بمونم. هی چی هم ازش خواهش کردم انجام نده گوش نداد.

خلاصه آفاجونم از مامان جوجو تشکر کرد و رفت. منم کمی با مامان جوجو حرف زدم البته به صورت افقی بودم و بعدش اونم رفت که هردومون برای مهمونی شب خونه خاله جوجو آماده بشیم.

 جوجو هم ساعت 30/7 اومد و ساعت 8 راه افتادیم.

توی مهمونی بد نبود. خاله جوجو خیلی خوشحال بود. مامان جوجو هم همینطور. از خودم خیلی راضی بودم که با یه چشم پوشی تونستم انقدر خوشحالشون کنم.

دختر خاله ها هم رفتارشون بد نبود. البته خیلی با هم همصحبت نشدیم اما از اون جو سنگینی که هم رو توی عروسی ها میبینیم هم خبری نبود.

شب تموم شد و برگشتیم خونه.

جوجو چند بار ازم تشکر کرد و من بازم هی از خودم متشکر شدم.

البته دختر خالهه که کرم اصلی رو داره بازم یجوری بود اما خوب خیلی اهمیت ندادم بهش. جالبه که جوجو و مامانش هم فهمیده بودن اینو.

برای من همین مهمه. فقط همین که بدونن من مقصر نیستم برام کافیه. خدائیش خودم از خوشحالی آدمهایی که از حضورم اونجا خوشحال بودن خیلی انرژی گرفتم.

روز جمعه جوجو قول داد که ظهر بریم امام زاده داوود و همونجا هم نهار بخوریم.

منم بساط رو جمع کردم و برای نهار هم جیگری که خریده بودم رو تکه کردم و با لوازم جمع کردم که ساعت 3 راه بیافتیم (تا 3 جوجو سرکار بود)

جوجو 30/3 اومد و سریع راه افتادیم. وسطای راه بودیم که دیگه من سرگیجه گرفتم از ضعف و گرسنگی. نگه داشتیم که نهار بخوریم.

بعد دیدیم این 2 تا جوون جاهلی که بار اولشونه دارن با هم تنهایی میرن پیک نیک یادشون رفته زیر انداز بردارن.

این مشکلو جوجو با خلاقیتش حل کرد. بعدش سعی کردیم آتیش روشن کنیم. نشد که نشد. نیم ساعت بهش ور رفتیم. ذغال هایی که خریده بودیم خاکه بود و خیس.

ما هم بیخیال شدیم و گفتیم بریم خود امام زاده نهار بخوریم.

رفتیم همون رستورانی که دفعه قبل رفته بودیم. غذاش عالی بود.

بعدشم زیارت. بهم خیلی چسبید. چقدر هم خلوت بود.

ساعت 30/6 راه افتادیم که برگردیم. شب قرار بود مهمون مامانم اینا باشیم.

جوجو دوست سربازیش رو توی امام زاده دیده بود.

طفلی با برادرش بود و وضعیت خیلی بدی داشتن. توی راه دیدیمشون که داشتن پیاده بر میگشتن پائین. اونا رو هم سوار کردیم. یه کم که اومدیم جاده بسته شد و...

نشون به اون نشون که ما ساعت 40/9 رسیدیم سولقان.

تا رفتیم خونه مامان اینا شد 10/10.

دوست جوجو رو هم بین راه یه جایی که به مسیرشون بخوره پیاده کردیم.

خونه مامان اینا هم که دیگه باز از ضعف و سردرد افتاده بودم روی مبل. مامان اینای جوجو هم مهمون بودن. شام رو خوردیم و چون خسته بودیم زود رفتیم خونه و خسبیدیم.

شنبه: یه روز سخت کاری رو پشت سر گذاشتم به همراه دندون درد شدید. دندونی که قبلاَ پر کرده بود لق شده بود.

روز یکشنبه مجدد یه روز سخت کاری + عصر رفتم واکسن هپاتیتم رو زدم. دست چشم رسماَ فلجه الان.

روز 2 شنبه که دیرو باشه صبح زود وقت ام آر آی داشتم. با و بدون تزریق.

تنها رفته بودم. خانومه کلی تعجب کرد و تا 2 ساعت معطلم کرد که ممکنه حالت بد بشه بدون همراه انجام نمیدم. بعدشم سر گرفتن رگم اشکم در اومد. خیلی سخت بود.

دیگه خودم هم وقتی دیدم همه با همراه هستن و چقدر نازشون رو میکشن و من خودم یکه و یالقوز رفتم کلی دلم گرفت و حالم بدتر شد و سوزن توی دستم که دیگه داشت میکشتم.

بالاخره تموم شد و برگشتم شرکت. در حالی که چی؟؟ اون یکی دستم هم رسماَ فلج شد.

بعدش هم باز یه روز سخت کاری.. و دیشب برای دندونم که درد میکرد وقت داشتم دکتر ببینه برام وقت تعین کنه که بعداَ درستش کنه.

دیشب رفتم پیش دکتر و بعد از انداختن عکس دندونم گفت ریشه اش کوتاهه و نمیشه کاریش کرد باید بکشی و بعداَ بکاری.

دندون رو هم کشید و از دیشب هنوز خونش بند نیومده و چون ریشه اش خورد شد لثه ام رو داغون کرد تا درش بیاره.

و امروز هم از صبح دلپیچه شدید دارم. اگه گفتین چرا؟ چون نمیتونم هیچی بخورم و کمی شیر خوردم و...

الان روح منه که داره اینجا تایپ میکنه و وسطش فاکتور میزنه و چون همکارم پیچونده نیومده تلفن ها رو جواب میده و وسطش هم جواب این رئیس احمق رو میده.

همه با هم:

انا لله و انا علیه راجعون


 
 
مصدوم
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
 

یه عالمه عکس ریخته بودم توی فلش که دیروز بیارم و براتون بذارم.

روز 3 شنبه رفتم آزمایشگاه تا طوماری که دکتر نوشته بود رو آزمایش بدم.

9 تا لوله خونی که ازم گرفت و ویروسی که بهم تزریق کرد تا واکنش بدنم رو بدونه قشنگگگگگگ انا لله و انا الیه راجعونم کرد.

نتیجه اینکه دیروز توی خونه بستری شدم و از صبح تا شب عین ژله شل شده هی از اینور به اونور افتادم و شب که شد به مدد تقویت های مادر شوهر مهربان سرپا شدم.

امروز صبح هم رفتم آزمایشگاه که جواب تزریق ویروس رو روی دستم بخونن.

در راستای خوندن کتاب با محتوای شفای زندگی که یه دوست مهربون سفارش کرده بود تصمیم گرفتم به توصیه های کتاب عمل کنم.

به نظرم سخت ترین کار توی زندگیم فراموش کردن بدی آدمها بود. پس اومدم قورباغه رو قورت دادم و به مامان جوجو گفتم امشب بریم خونه خاله.

میخوام برم با دختر خاله ها روبه رو بشم. بدون هیچ فکر بدی. امیدوارم پشیمونم نکنن. البته من به خاطر خودم دارم این کار رو میکنم و اگر بد رفتار کنن اهمیتی بهشون نمیدم.

میخوام اگر خدا کمکم کنه ضعف های اخلاقیم رو درمان کنم. شاید الان که افتادم روی دور درمان جواب بده.

به جوجو گفتم دلم برای امام رضا تنگ شده.

گفت خرداد میریم مشهد.

گفتم الان دلم تنگه. پس ببرم امام زاده صالح.

اونم دلش سوخت و میخواد نه به اون دوری و نه به این نزدیکی ببرتم امام زاده داود.

فقط یکبار رفتم. اونم وقتی با جوجو دوست بودیم با هم رفتیم و خیلی هم خوب بود.

اگه فردا ببرتم خیلی ازش ممنون میشم.

خواستم بنویسم زن دائی خانوم چیکار کرده که ما همه ناراحت شدیم، اما هم الان حس خاله زنک بازی ندارم و هم نمیخوام توی عمومی بنویسم.

باشه برای بعد.

مواظب خودتون باشین.

نیلوفر هستم یک مسافر چشمک


 
 
عیدانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
 

سلام علیکم

سال نو با تاخیر زیاد مبارک

تاخیرم بابت شلوغ بودن و نرسیدن نبوده

راستش هی صبر کردم که دپرس نباشم و بیام یه چیز شاد بنویسم، که دیدم اگر بخوام بمونم شاید تا بعد تعطیلات طول بکشه.

خوب سال 91 شروع شد در حالی که من شب قبلش سعی کردم همه لوازم هفت سین رو تهیه کنم و جوجو مهربون هم در اوج شلوغی کارش به خاطر دل من اومد تا من از گلفروشی مینیاتور سبزه ام رو بخرم و از لوازم قنادی توی بلوار فردوس هم چیزهایی که میخواستم.

فرداش ساعت 30/7 بیدار شدم و سریع آشپزخونه رو که کارش ساعت 30/2 نیمه شب نصفه مونده بود جارو زدم و یه دوش گرفتم و جوجو رو بیدار کردم و خیلی سریع سفره  سفت سین رو چیدم و به اتفاق جوجو نشستیم پای هفت سین و قرآن خوندیم.

انقدر اشک ریختم که جونم در اومد و اشک جوجو رو هم در آوردم.

برای همه دعا کردم. بعدشم رفتیم خونه مامان جوجو عید دیدنی. امسال طبق روال هر سال نبود و مامانش اینا با ما نیومدن خونه مامانم.

از خونه مامان اینا هم زود رفتیم کرج خونه پدر بزرگم. مامان اینا جوجو هم رفتن عید 2 تا از اقوامشون که تازه فوت شده بودن. مامان اینای خودم هم نیومدن خونه پدر بزرگم چون شب قبلش همه خونه دائی کوچیکه دعوت داشتن که ما نتونستیم بریم و مامان دیگه نیومد و منتظر مهمونهاش شد.

خونه پدر بزرگ بودیم تا ساعت 4 و در کنار خاله هام کلی از بیماریم و دلهره هام صحبت کردیم.

بعدشم با جوجو رفتیم دیدن عمه و عموهاش و دائی بزرگش.

شب خونه مامانم اینا بودیم و خواهر سومی هم بود. براش تولد گرفته بودیم.

فردا صبحش که قرار بود بریم آمل به خاطر دیر اومدن اهالی همسفر ساعت 2 راه افتادیم و شب رسیدیم خونه دائی.

زحمت زیاد کشیدن. اما به اخم و تخم خانومش نمی ارزید.

روز سوم عید همه با هم رفتیم دریای بابلسر. بماند که صبحش آب قطع شد و همه بدون دستشویی و شستن صورت رفتن دریا.

عصر هم ما جدا شدیم و با مامان و جوجو و دختر دائی ها رفتم بازار بابلسر.

یه جا کلیدی و 2 تا سبد نون خریدم برای خودم و مامان جوجو. کلی هم لواشک و .. و تخم مرغ محلی.

تخم مرغش که تقلبی از آب در اومد. امروز هم ضمن خوردن لواشک یه عدد حشره نه چندان ریز وسط لواشک مغز دار پیدا کردم که مومیایی شده بود و هنوزم که هنوزه حالت تهوعم خوب نشده.

فرداش خواستیم بریم جنگل که خوب هوا ابری شد. آخر شب دیگه رفتارهای زشت زن دائی آملی مون به اوج خودش رسید و دائی هم طی یه جو گیری چیزی گفت که جوجو ناراحت شد و ...

1 ساعت بعدش فهمیدم جوجو به جای اینکه بره خونه ای که آقایون قرار بود برن بخوابن معلوم نیست کجاست.

بعد از زنگ و اس ام اس و اینا اومد دنبالم و گفت که نگم برگرده خونه.

منم که خودم از اخلاق زندائیم بدم اومده بود چسبیدم به وسایلم و ساعت 2 شب رفتم که با جوجو شب رو تا صبح توی ماشین سر کنیم. کلی توی شهر گشتیم و کمی خوابیدیم و ساعت شد 7 صبح.

رفتم خونه دائیم باقی لوازمم رو برداشتم و خواهرم رو هم بیدار کردم و با هم برگشتیم تهران.

ساعت 30/10 صبح رسیدیم تهران. مامان اینا قرار بود ظهر راه بیافتن که موندن توی ترافیک و ناگزیر شدن که برگردن دوباره آمل. سبز

اون روز رو ما تا عصر خوابیدیم و شبش رفتیم خونه مامان جوجو.

قرار شد فرداش بریم به فامیلهاشون سر بزنیم.

تا ظهر که جوجو اینا کار کردن . دائیم زنگ زد و برای شب دعوتمون کرد.

اوکی کردیم و مامان جوجو گفت که خاله (همون که دختر هاش کلی خاطره های رنگی برام درست کردن و خودش خیلی ماهه) گفته شب بیائین برای شام. گفتم نه ما جائی دعوتیم.

همین شد دلیل برای مامان جوجو که دیگه به من محل نذاره و توی ماشین و مهمونی هر جائی رفتیم پشتش رو کرد به من.

اعصابم انقدر خورد شده بود و بغض داشتم که خدا خدا میکردم زود تموم بشه و برگردیم.

وقتی مامان و بابای جوجو رو پیاده کردیم سر  همین قضیه با جوجو دعوام شد. خونه دائیم که رسیدم داشتم دیگه خفه میشدم.

رفتم توی دستشویی و کلی زر زر گریه کردم. اما نشد که دلم سبک بشه چون خاله کوچیکه فهمید و نذاشت بمونم اساسی گریه زاری کنم و بردتم تو اتاق و کلی با هم صحبت کردیم. شام رو هم خوردیم و با جوجو قهر بودم.

بعد که خواستیم بیائیم خونه جوجو ازم معذرت خواهی کرد و باهام آشتی کرد.

با اینکه خیلی ازم عذر خواهی کرد اما تا فردا شبش خیلی حالم بد بود. مامان اینا هم همون شب ساعت 2 نصفه شب رسیدن. (توی ترافیک جاده گیر کرده بودن)

فرداش توی خونه گذشت و نه جایی رفتیم و نه کسی اومد.

شب بعدش عروسی دوست جوجو دعوت داشتیم. هنوز از دست مامان جوجو ناراحت بودم و میخواستم نرم باهاش. کما اینکه انگار خودش متوجه نبود که چقدر منو رنجونده و خیلی عادی برخورد میکرد و منم دیگه بیخیال شدم و به خاطر جوجو رفتم.

چون حالم خوب نبود بهم اصلاً خوش نگذشت. فقط جالبش صورت داماد بود که مثل عروس درستش کرده بودن. اونم چه مدل دامادی.. از اینا که اولین حرکتشون توی دفاع از خود حرکت کله مبارکه.

و فرداش که روز هشتم باشه و دیروز برای شبش تعدادی از مهمون های عیدم رو دعوت کردم. برای غذا هم خورشت قیمه درست کردم و ته چین و کوبه. قیمه هم که سیب زمینی بود و بادمجون.

دیشب هم مامان اینای جوجو رفتن اصفهان. چون ماشینشون خراب شد!! با ماشین من رفتن. انشاله بهشون خوش بگذره.

امروز هم یه روز کاملاً دو نفره با جوجو داشتیم. ایشون به افتخار این روز دو نفره کلاً سر کار نرفتن نیشخند منو نهار مهمون کرد و بعدش اومدیم خونه. کمی من گردو شکستم و ایشون خوردن و بعدش باز حوصله امون سر رفت و رفتیم پارک آبشار. با اینکه سرد بود خیلی شلوغ بود و بعدشم رفتیم سر خاک 2 شهید گمنامی که بالای پارک براشون مقبره زده بودن.

امشب هم داریم کابینت هامون رو جینگولویی میکنیم (وسط این متن 3 بار رفتم و برگشتم)

الان هم خواستم سیم دوربین رو پیدا کنم عکس هفت سین ساده ام رو براتون بذارم که زدم سیم دوربین مدار بسته جوجو رو قطع کردم و بوقش در اومد. باشه عکس برای بعد.

اگر تا اینجا اومدین خسته نباشین. از همتون ، چه اونایی که میشناسم چه اونایی که نمیشناسم، چه اونایی که دلداریم دادن چه اونایی که متاسف شدن و صفحه رو بستن ممنونم.

خوشحالم که دارمتون. انشاله بقیه تعطیلات بهتون خوش بگذره.

مواظب خودتون باشین قلب 

راستی ، دوست مهربونی که کتاب شفای زندگی رو بهم پیشنهاد کرد، بالاخره تهیه کردمش. مقدمه اش رو خوندم. خیلی جالبه. راستش هنوز نرسیدم بقیه اش رو بخونم اما معلومه که چه اثر ارزشمندی هست و ازت بابت این معرفی خیلی خیلی ممنونم.

انشاله همیشه سلامت باشی و شاد.

 

بعداَ‌نوشت: امشب دارم برای همه دوستای مهربونم پیغام تبریک میذارم. اما وبلاگ های پرشین بلاگ وقتی پیغام میذارم مثل این دیوونه ها میمونه نگام میکنه. نمیدوم رد میشه یا نه. به بزرگی خودتون ببخشین اگر نیومد. بزارین به حساب خاک بر سری پرشین بلاگ نه بی معرفتی من.