Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
خوب و بد
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

اوه چه عالمه زمان هست که اینجا ننوشتم!

(این چه عالمه منو یاد یکی از دوستای دبیرستانم میندازه که فرخ صداش میکردیم نیشخند البته اسمش سمیه بود ولی چون شبیه یه فرخی بود ما بهش میگفتیم فرخ)

خوب جونم براتون بگه که اون هفته 1 شنبه مامان اینا و خواهر بزرگه و حسین اینا با هم رفتن کیش. قرار بود من هم باهاشون برم ولی به دلایل مختلف که یکیش هم مالی بود من منصرف شدم.

مامان اینا که رفتن آقاجونم طفلی به شدت سرما خورد و من تا مامان اینا بیان پرستار آقاجون شدم. طفلی خیلی حالش بد بود اما خوب خدا رو شکر الان بهتره.

آخر هفته هم مامان اینا اومدن و سوغاتی ها رو دیدیم و ذوق کردیم.

پروسه خونه خریدن منو از 2 سال پیش یادتونه؟

دیشب با خواهرم شریکی یه خونه 68 متری توی مارلیک خریدیم. تشویق

البته منه طفلی فقط 2 دنگ دارم ولی خوب بازم همین خوبه.

2 شب پیش هم یه دعوای مفصل با جوجو کردیم که میخواست خودش رو بکشه.!!

البته از دست پدر و مادر محترمش! وگرنه من که فکر نکنم به جز ساختن یا فوقش غر زدن کار دیگه ای کرده باشم.

خوب دیگه همین. راستش امروز حالم زیاد خوب نیست. نمیدونم چی شده شاید استرس آزمایش فرداست شایدم از گرسنگی بود نیشخند از صبح فقط کمی نون و پنیر خورده بودم .

انقدر امروز توی هپروت بودم که 2 ساعت صف بانک موندم که پول بریزم به حساب تات برای مامانم. بعد از بس دست و دل بازم ریختمش به حساب تات خودم نیشخند

تازه 2 ساعت بعدش که خونه مامان اینا منتظر بودیم به حسابش بیاد دیدم اس ام اس اومد که ای دل غافل پول رفته به حساب من دلقک

در نتیجه دوباره رفتیم بانک تات و پول رو ریختیم به حساب مامان.

بعدم اومدم خونه که جوجو چون امروز برای کارش آگهی داشت نیومد و منم نهاری نخوردم.

بعدشم کثافت کاری های لوله آبی که دیشب گرفته بود رو تمیز کردم و خواستم کمی استراحت کنم و بعدش برم باشگاه. با یه سر درد و حال بدی بیدار شدم که خدا میدونه. مامانم هم برای تغییر حالم به زور بردم بیرون و کمی خرید کردیم و در نتیجه باشگاه پیچید.

وقتی اومدم خونه کمی غذا گرم کردم و خوردم و فکر کنم دارم بهتر میشم. نیشخند

3 شب پیش هم خواهر همکارم بهم زنگ زد و پیشنهاد کار داد. دفترشون سید خندانه و من بعد 1 روز فکر کردن دیدم نمیتونم اینهمه مسیر و اونهمه ترافیک رو تحمل کنم و جواب رد دادم. دیرزو هم رفتم دفتر همکار خودم و تا عصر بودم. انقدر گفتیم و خندیدیم که جونمون در اومد. عصر که اومدم خونه شکمم درد میکرد از بس خندیده بودم.

ببخشید اگه قر و قاطی نوشتم. حالم خوش نیست.

مواظب خودتون باشین. بهار 1 ماه جلوتر اومده و امیدوارم ازش لذت ببرید.

 


 
 
مریضی سخت
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
 

دیروز داشتم با ذوق و این شکلی نیشخند آ کا د م ی گو گ و ش رو نگاه میکردم.

وقتی داشت با ندا صحبت میکرد ، در مورد خانواده اش گفت و  گفت یه پسر خاله داشتم مثل داداشم بود.

یه مریضی خیلی سخت داشت به نام لوپوس و به خاطر همونم مرد!

من: تعجب

من: خنثی

و باز هم من: گریه

بعد در همون حال دپرسی گفتم ای خدا اون بنده خدا توی آلمان مرده و نتونستن نجاتش بدن... وای به حال من که اینجام.

اما یه ندای درونی بهم گفت پس خوشبحال تو که اینجا دکتری به خوبی دکتر اکبریان رو داری و حالت خوبه.

و من قلب

همه این تفکرات در 20 ثانیه افتاد و مدیونین اگر فکر کنین من خود درگیری دارم.

.

.

دو روز پیش توی سوپر مونده بودم تا نوبتم بشه و آقای مغازه دار جنس ها رو حساب کنه.

مشتری قبل از من انگار با ایشون آشنا بود و داشتن در مورد تعطیلی 1شنبه صحبت میکرد. که شنبه رو هم مرخصی گرفته و میرن مسافرت. آقای مغازه دار پرسید مگه 1 شنبه چه خبره که تعطیله؟

مشتری با تعجب پرسید اااااااا نمیدونی؟ سال×گرد حمله ا..م به ای  ر ان ه دیگه. خنثی

شاد باشید و پایدار. انشاله تعطیلات بهتون خوش بگذره و غم عید و مخارجش روزگار رو بهتون زهر نکنه.


 
 
نیلوفرانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
 

یه دختر دایی دارم که تقریبا 3 سالشه. دختر خیلی با نمکیه. البته من خیلی عاشقش نیستم. چون من اساساَ فرزندان دختری خانواده رو بیشتر دوست دارم. این هم شامل بچه های خاله و دائی میشه و هم خواهر و برادر. حالا قرار شده بچه حسین اینا رو دوست داشته باشم نیشخند 

آره داشتم میگفتم ، بعد از جریان پارسال عید خونه دائی من و بساطی که خودش و خانوم محترمش در آوردن (آخرشم نشد بیام تعریف کنم کاراشونو) و کارهایی که بعدش پیرامونش انجام دادن من باهاشون قطع ارتباط کردم و جایی که اونا بودن نمیرفتم. و چند بار هم پیش روی خودشون از در خونه مامانم اینا برگشتم تا بدونن شوخی باهاشون ندارم.

خلاصه روزی که برای دست بوسی اومده بودن خونمون و با یه جو سنگین نشسته بودیم و بازم جوجو بود که داشت سعی میکرد کمی فضا رو گرم کنه.. این دختر دائی داشت شعر باب اسفنجی رو برای خودش میخوند... همینطور که رسید به تهش در ادامه اش گفت دوبله و پخش از پرشین تون!!!

انگار که اینم ادامه شعره. ما یکدفعه منفجر شدیم از خنده و فضا کلی عوض شد.

اینو خواستم بگم که هر خبر های بد ننوشته باشم.

مادر شوهر و پدر شوهر دیشب برگشتن. ساعت 11 بود که رسیدن. برای خوردن چای اومدن خونه ما. مادر شوهر کلی نشست تعریف کرد و گریه کرد و خلاصه تغییر بحث افاقه نکرد و انقدر ادامه پیدا کرد که اشک جوجو هم در اومد و بعدش هم همه چیز به خوبی و خوشی و خنده تموم شد.

امروز تازه از خواب بیدار شده بودم که اومد با ظرفهای غذایی که برای برادر شوهر غذا داده بودم.

دعوتش کردم بشینه. باز هم شروع کرد ادامه شرح جریان مصیبت دختر عمه رو.

دست هام شروع کرده بود به لرزیدن. من خیلی این 2-3 روز سعی کردم گریه نکنم. برای مراسم مادر بیتا که رفته بودم خیلی گریه کردم و همش این 3-4 روز سر درد داشتم. این 2 روز هم هر وقت یاد دختر عمه جوجو افتادم سعی کردم برای فاتحه بخونم و گریه نکنم..

دقیقاَ 1 ساعت گزارش مراسم ختم گوش دادم و مادر شوهر بالاخره رضایت داد بعد از کلی تعریف که از عروس های عمه و اینکه توی مراسم کار میکردن و اینا بیخیال بشه.

البته متوجه شدم که منظورش به این بوده که این 2 روز برادر شوهر خورده و ریخته و پاشیده و توقع داشته من برم براشون جمع کنم و بشورم..

قبلاَ این کار رو میکردم اما وقتی من با کسی که انجام نمیده یه حالت رو دارم و خیلی راحت فروخته میشم به کسی که هنوز نیومده دیگه شرمنده توقعاتشون میشم.

مونده بودم چی جوابش رو بدم.. نمیدونستم باید بگم خوب مگه قراره عروس هم مثل خواهر بنده خدا هی غش کنه!! یا اینکه منم اگر خدائی نکرده اگر مصیبتی اتفاق افتاد قول میدم کمک کنم!!

قبلن ها هر چی از این حرفها میزد همش میگفتم منظوری نداره داره فقط تعریف میکنه. الان بعد جریاناتی که با جوجو داشتن نمیتونم اینطوری برداشت کنم. الان میبینم که خیلی چیزها رو خودم سعی کردم خوب ببینم... میشه طور دیگه ای هم دید.

انقدر ازشون تعریف کردم پیش فامیل های خودم که نزدیکای خودم فکر میکنن خانواده شوهرم از طرف خدا اومدن...

الان دیگه نمیتونم اونقدر دوستشون داشته باشم.. بیشترین چیزی که میخوام اینه که از این خونه برم.

اما باید منتظر بمونم تا جوجو بتونه توی کارش پیشرفتی بکنه. البته اگه وسطش ول نکنه و بیاد اورژانسی کمک باباش اینا. البته اگر این کار رو بکنه باید منو از دست رفته فرض کنه. دیگه حوصله آزمون و خطا رو ندارم.

مواظب خودتون باشین و برام دعا کنین.

از دیروز باشگاه رو شروع کردم. امیدوارم برای اسفند و انجام آزمایش ها حال و وضعم خوب شده باشه. این روزها خیلی افسرده و دلمرده هستم.

 

 


 
 
بازهم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
 

دوست ندارم اما باید اینو هم بنویسم.

باز هم خبر فوت.. دختر عمه جوون جوجو 2 روز قبل فوت شد.

بر اثر گاز گرفتگی. چون شهرستان هستن ما نتونستیم بریم. من فقط 1 بار دیده بودمش. اصرار داشت برای عروسیش بریم که ما نتونستیم. خیلی دختر خوبی بود. خدا رحمتش کنه.

دلم گرفته.

این سومین فوتی توی 20 روز اخیر بوده از اطرافیان. امیدوارم آخریش باشه. طفلی خانواده ها شب عیدی عزادار شدن.

خدایا صبرشون بده. تحمل مرگ فرزند خیلی سخته.

بنده خدا عمه جوجو خیلی بچه هاش رو سخت بزرگ کرده بود. خدایا کمک کن تا خواست تورو بپذیرن.


 
 
مادر
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
 

مادر بیتا هم رفت.

پنج شنبه برای خاکسپاری مراسم مادر بیتا به بهشت زهرا رفتیم.

طفلک بعد 2 روز که مادرش فوت شده بود نمیتونست گریه کنه.

صورتش باد کرده بود و بی حال و نا دنبال اینو و اون میرفت.

خدا صبرش بده. خیلی غصه میخورم براش.

اولین بار بود مراسم خاکسپاری رو از نزدیک میدیدم.

2 بار دیگه هم رفته بودم برای این مراسم.

اما انقدر شلوغ بود که از دور فقط صدای جیغ داد و هجوم مردم رو دیده بودم.

این مراسم اما خلوت بود و وقتی ما رسیدیم سر مزار هنوز دیگران نیومده بودن و فرصتی شد تا منه سرکی هم به داخل قبر خالی بکشم و ببینم چه شکلیه.

طفلک بیتا خواهر هم نداره.

فقط خودش و یه برادر. خیلی تنها بودن. افسوس.

لطفاَ برای شادی روح مادرش فاتحه ای بخونین.

.

.

.

این روزها باز مشغول سریال دیدن شدیم

خاطرات یک خون آشام.

کلی طول کشید که خودم رو راضی کنم که بشینم و ببینمش.

اما قشنگ تر از اونیه که بتونم بیخیالش بشم.

صحنه هاش هم خیلی خینین و مالین نیست. میشه تحملش کرد.

فعلاَ همین. تا بعد بای بای


 
 
عید مبارک
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
 

سلام دوستان عزیزم

تبریک میگم به همتون میلاد مبارک حضرت محمد مصطفی (ص) و حضرت امام جعفر صادق (ع) رو و امیدوارم در این روز قشنگ با این هوای بهاری بهترین عیدی ها رو از امام زمان (عج) دریافت کنین.

 

 

بهترین ها رو برای همتون آرزو میکنم. انشاله به زودی زود در سایه سبز امام زمان بالاخره زندگیی رو که مستحقش هستیم تجربه خواهیم کرد.

و لطفاَ هموتون یک صلوات بفرستین برای سلامتی علی کوچولو. انشاله که دل پدر و مادرش در این روز قشنگ شاد بشه.

و البته انشاله خدا به تن همه مریض ها لباس عافیت بپوشونه.

 


 
 
به کجا چنین شتابان
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
 

چند روز قبل تلفن زنگ زد.

گوشی برداشتم و گفتم بفرمائید. یه دختر خانوم با یه لحن خیلی بی ادب و گستاخ که انکار داره با کلفت خونه صحبت میکنه گفت خانوم لطفاً گوشیو بدین به صاحب خودرو .

من با تعجب گفتم صاحب خودرو؟ کدوم خودرو؟

با بی حوصلگی که انگار با یه ابله طرفه گفت صاحب خودرویی که در منزل دارین.

گفتم ما خودرو نداریم و گوشیو با عصبانیت قطع کردم.

اعصابم از این تماس های مزخرف که مثل اس ام اس های تبلیغاتی هیچ حریمی رو برای من و ما قائل نیستن خورد شده.

امروز باز یکی دیگه تماس گرفت منتها خیلی مودب .بعد از اینکه پرسید خودرو دارین و به اسم کیه و مسئول فنی ماشین کیه؟ گفت شما به خاطر اینکه کم خلاف کردین شامل تعرفه دولتی شدین که فیلتر کاهش سوخت رو روی خودرو نصب میکنه.

امروز تا ظهر میاد نصب میشه و هدیه هم داره و شما فقط نوبتتون امروز هست و قیمتشم قابلی نداره میشه 99 تومن!

البته همه اینها رو بدون مکس فرمود. منم خونسرد گفتم مرسی من نمیخوام این فیلتر رو.

ایشون هم لحنشون به لحن دختر قبلیه برگشت و با یه لحن عاقل اندر صفیهی گفت خانوم مگه شما اخبار رو گوش نمیکنین؟

خواستم بگم نخیر علاقه ای به شنیدین یه مشت مزخرفات و دروغ ندارم که وقتم عزیزم رو حرومش کنم.

منتها ایشون مهلت نداد و حرفم رو در گلو خفه کرد و گفت نصب این فیلتر برای همه اجباریه و بن *ز *ین از اول اسفند برای خودرو های بالای 2000 میگه 2750 تومن و برای و برای انواع پژو میشه 1700.!!

گفتم خوب برای من چقدر میشه؟

گفت عرض کردم که!!

گفتم عزیزم من نه مازاراتی دارم که 2750 باشه و نه انواع پژو. بنده هم عرض کردم که پراید دارم.

ایشون هم گفتن که مثل پژو میشه و قرار شد باهاشون هماهنگ کنم برای نصب خبر مرگشون رو بیارن.

زنگ زدم به جوجو و گفتم اینطوری میگه!

گفت غلط کرده. الان 3 روزه دارن به من زنگ میزنن. از 25 تومن هم قیمت هاشون شروع میشه. بعدشم ما خودمون بلدیم اون فیلتر رو درست کنیم و نصب کنیم احتیاج به اونا نداریم.

خلاصه خیال منو راحت کرد و تموم.

اما از صبح دارم فکر میکنم اینهمه افزایش قیمت بنزین عاقبت ما رو میخواد به کجا بکشونه و این افزایش قیمت ها با کدوم سطح توان مردم تنظیم شده و اینکه مردم تا کی لال مادرزادن. (مردم یعنی خودم)

همش آه سرده که از دلم میاد بیرون. خسته شدم خسته ناراحت

حالا وسط اینهمه غصه خوردن هم این حسابداره که بعد از من اومده شرکت هی تماس میگیره و اس ام اس میده که لطفاً جواب بدین. منم هی فحشی حواله رئیس جان میکنم و با نفرت به گوشی نگاه میکنم و صداش رو خفه میکنم.

 میگم این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای میخوام برم دادم رو از این پدر و مادرهامون که به این روز نشوندنمون بگیرم و هی نمیشه.

ماه دیگه نوبت بیمه ماشینه ! اینو کجای دلم بذارم به نظرتون؟ نیشخند

میگم دیدین جم (با کسر ج) وصل شد؟ به هر کی محل نذاری خودش میاد منت کشی نیشخند

مادر شوهر اموده خونمون و بساط گردو شکستن رو وسط هال میبینه و میگه شما دیشب داشتی گردو میشکستی؟

گفتم بله.

میبینم میخنده و میگه دیشب همش میگفتم این کیه انقدر خنگه الان داره گردو میشکنه.!!

من: خنثی


 
 
بوی سیبببب
نویسنده : niloufar - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
 

من عاشق بوی سیبم.

مخصوصاَ وقتی پخته میشه و اساسی بوش خونه رو بر میداره.

این عکس داغه داغه. خودش نه. سیب هاش هنوزم سرد نشدن.

اینهای سیب های اضافه در یخچال بود که به یه کمپوت رژیمی سیب تبدیل شد. با کمی زعفرون و گلاب و 2 قاشق شکر. وقتی سرد میشه بهترین میان وعده برای ما هست و خیلی دوست میداریم.

و اینها 2 دسر مهمونی اخیر بود

موزائیک قهوه

ژله کاسترد (جفتش رو از مطبخ رویا جون برداشتم که لینکش همین کناره)

و اینهم کیک افتضاحی بود که برای تولد خواهرم پزیدم.

خوب راستش من هیچوقت کیک با روکش شکلات درست نکرده بودم. و نمیدونستم شکلات رو با چی باید مخلوط کنم. در نتیجه شکلات خالص ریختم روی کیک بینوا خجالت

اول که زود سفت شد و نتونستم صافش کنم. دوم که خیلی کیک خوشمزه ام رو شیرین کرد ( به جان خودم کیکش خیلی لطیف و عالی شده بود) و سوم اینکه کیکه بریده نمیشد نیشخند یعنی شکلاته شده بود مثل رویه بستنی دبل چاکلت. فشار که آوردم کیک رو ببرم روکشش شکست. هیپنوتیزم بعدش بیچاره خانواده که مجبور بودن بخورن و هی تعریف هم کنن. البته کسی که مثل همیشه بی رو دربایسی اظهار نارضایتی کرد مامانم بود که حتی برای دلخوشی من کیکش رو پیش خودش نگه نداشت و زودی گفت من نمیخورم. گریه و صد البته بی مهریش رو بقیه جبران کردن و به هر ضرب و زوری بود کیکشون رو تا ته خوردن خجالت آهان. پروانه ام رو ببینین. خودم درستش کردم. هرچند خیلی افتضاح بود اما خیلی دوستش داشتم بغل

و اینهم  خاگینه ای هست که من یاد نمیگیرمش. اگه 2 ثانیه قبل این عکس رو دیده بودین.!! باد کرده بود و عین کیک اومده بود تا لبه قابلمه. البته رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون ولی خوب دیدن اون صحنه خودش لذتی داشت.

جوجو طفلی که مثل همیشه خورد و گفت خوشمزه هست دروغگو . البته مزه اش بد نبود. اما سبزی هاش رفته بود یکطرف و بقیه ش هم که باد کرده بود. خیلی افتضاح بود خلاصه. حیثیتم رفت به باد فنا.

 

 

و آخریش هم توپ های خرمایی یا به قول جوجو بمب.

فکر کنم قبلاَ هم گذاشتم. اما طرز تهیه اش اینه:

خرماهای کارتنی بزرگ  (به خاطر پوست نازکشون ) رو هسته میگیریم و روی حرارت میذاریم. البته خیلی کم. (مثل بخاری) کمی کره اضافه میکنیم و در حالی که داغه حسابی چنگش بزنین تا دستتون تاول بزنه نیشخند ) شوخی کردم در حالی که داغه با پشت قاشق مخلوطشون کنینن و وقتی خرما حساب نرم شد از روی حرارت بردارین. به نظرم روی گاز شاید 1 دقیقه هم نشه. مواظب باشین خرما نسوزه.

بعدشم با دست ورزش بدین. یه گردو از خرما و کره بردارین. وسطش گردو بذارین و قلقلیش کنین قلب بعدشم توی پودر نارگیل و کنجد و یا هر پودر دیگه ای دوست داشتین (مثلاَ پسته که خیلی هم خوشگل میشه) بغلطونین و تموم. با چای میل کنین.

بفرمائید:

همین.

غرض خودنمایی بود که به حمداله حاصل شد. نیشخند