Fire girl ، Fire boy

من تجلی اقتدار و قدرت خداوند بر روی زمینم

 
یک روزه خوبه خدا
نویسنده : niloufar - ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
 

سلام

از شکستن کله سحر روکش دندونم که بگذرم امروز یه روزه خوبه انشاله.

امروز ساعت 6 صبح رفتم دکتر.

جواب آزمایش ها رو بردم و در مورد دلپیچه ام صحبت کردم.

جوجو برای اولین بار بود باهام اومده بود مطب دکتر.

دکتر جون آزمایش ها رو دید و کمی استخون های طفلی ام رو فشار داد تا ببینه ورمی چیزی ندارن و گفت همه جیز خوبه 

جوجو هم به عنوان اولین و آخرین کلامی که صحبت کرد گفت آقای دکتر ما مشکلمون یه چیزه. یول

دکتر گفت چی؟ متفکر

گفت ایشون جواب آزمایششون رو میبرن و تکت به تک از توی اینترنت تحلیل میکنن و ما یک هفته عزا داریم توی خونمون.

دکتر هم کلی خندید خنده

و برای دلپیچه ها و بقیه اش هم نصف داروهامو کم کرد

انقده خوشحالم که حد نداره. یعنی روزی 6 تا دونه قرص کمتر بخورم.

بعدشم که امشب میخواهیم بریم خاستگاری.

انشاله که خیر باشه. فردا صبح که سالگرد مادر بزرگ جوجو هستش. انشاله که مامانش رضایت بده و کله سحر بیدارمون نکنه.

همین . فقط اومدم بگم خوشحالم.

انشاله که شما هم روز خوبیو پیش روتون داشته باشین بغل

 

بعداَ نوشت: راستی پیشاپیش عید مبعث رو به همه دوستای گلم تبریک میگم. انشاله عیدی های زیبا و بی نظیری دریافت کنین فردا. و من نیز همینطور نیشخند


 
 
جاریانه
نویسنده : niloufar - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

بعععععله

بالاخره جاریه من معلوم شد.  نیشخند

همونطور که حدس میزدم دختر عمو اوکی رو داد و قراره ما بریم خاستگاری.

دیشب به جوجو گفتم نکنه این دختر عموت بیاد مامانت اونو بیشتر از من دوست داشته باشه؟

جوجو یکمی فکر کرد و گفت نه بابا فکر نکنم نیشخند

خلاصه که اینطوری.

میگم یه سوال روم به دیواری دارم

شما چند وقت میتونین دل پیچه رو تحمل کنین؟

1 روز ، 2 روز ، 1 هفته ، 1 ماه؟؟

من 8 ماهه که دل پیچه های شدید دارم و در طول روز با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم میکنم.

بعدش انقدر فکرم مختل شده برای مریضی و کوفت و زهر مار تازه یادم اومده شاید لازم باشه اینو به دکترم بگم  دلقک

فردا ساعت 6 صبح باید برم دکتر.

چه دکتر ماهیه خدائیش. ساعت 6 صبح مطب باز میکنه بغل تا ما مریض های بینوا دچار گرفتگی وقت و اعصاب و اینا نشیم.

میگم یادتونه یه سوال کرده بودم که یه پیشنهاد بدین که من چه مدلی استعفا بدم..

خواستم تشکر کنم از نظرات سازندتون  نیشخند کلی ایده گرفتم.

-

چرخ خیاطیم خراب شده بود. یعنی دیوونه شده بود. بعضی وقتا با اینکه چراغش روشن بود نمیدوخت. باید دکمه خاموش و روشنش رو میزدیم تا دوباره کار کنه.

خلاصه بعد کلی گشتن گفتن که به جز بازار فقط عبدل آباد هستش که این چرخ ها رو تعمیر میکنن.

روز 5 شنبه به ضرب و زور جوجو رو مجبور کردم چرخ رو ببریم عبدل آباد.

آقای تعمیر کار گفت فردا صبح زنگ بزنین بیائین ببرینش.

جمعه من هرچی زنگ زدم هی میگفت نیم ساعت بعد زنگ بزن. آخرش ساعت 5 عصر به جوجو گفتم بیا بریم بمونیم بالای سرش ببینم چه غلطی داره میکنه. این هفته هم سرمون شلوغه وقت نمیکنیم بریم دنبالش.

اون همه راه رو هلک هلک کوبیدیم رفتیم تا عبدلللللللل آباد.

مرتیکه میگه کسی که قرار بوده تعمیرش کنه رفته ختم و نیست. شونصد دور ، توی خیابونا چرخیدیم تا یارو اومده. بعدش میبینم تازه چرخ رو میذاره جلوم میگه بگو چه مشکلی داره (تازه میخواست نگاهش کنه)

انقده عصبانی شدم که حد نداشت.

اما چون آقاهه از مراسم ختم اومده بود هیچی نگفتم و این چرخه خاک بر سر هم عین ساعت کار کرد. خلاصه گفت هیچیش نیست.!!

همین. دوباره ما اینهمه راه رو برگشتیم و اومدیم . بعدشم تا شب حوصله نداشتیم بریم خونه و توی خیابونا هی چرخیدیم و هی چرخیدیم و هی پشت سر مامان اینای جوجو حرف زدیم و بعدشم شب رفتیم شب خونشون مهمونی نیشخند

این بود شرح ایام گذشته.

خوش باشین و زندگی به کامتون باشه. 


 
 
عروس خانوم وکیلم؟
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 

سلام

میگم این جاری دار شدن من هم شده داستانی.

دل شیدای برادر شوهر طفلی روان در پی این دختر و اون دختر از این سو به اون سو.

 نمیدونم یه پسر به این خوبی چرا انقده بهش بی مهری میشه.

این جوجوی موزمار چه شانسی آورد من از این بلاها سرش در نیاوردم.  1 سال بیشتر منتظرش نذاشتم نیشخند

آره عزیزان ، برادر شوهر مجدداَ دوران افسردگی رو پشت سر گذاشته و طی یه اقدام کاملاَ سری (البته فقط من غریبه هستم) و استراتژیک رفته خاستگاری دختر عموش.

از قوم مادری که خیری ندید. به قوم پدری پاتک زده تا ببینیم چی میشه.

البته خدائیش قوم پدریش آدمهای نرمال تری هستن از لحاظ ادعا و توهم زدن.

انشاله که اینبار شیرینی بخوریم. (البته اگر به امید خدا به خیر و صلاحشون باشه)

چون هم برادرشوهر خیلی پسر خوبیه (اذیت هایی که به من کرد بماند ، از نظر یک همسر میگم) هم دختر عموش.

جالب اینه که دختر عموهه از این حز × ب ×الهی هاست.

نمیدونم چطوری میخواد توی خونه ما دووم بیاره.

آخه ما از هم دیگه هم که عصبانی میشیم به باعث و بانی بدبختی مملکت لعنت میفرستیم نیشخند

بعدش جوجو اینا هم وقتی از باباشون عصبانی میشن میزنن به تیپ و تار عموها..

مامانشم که خدا نکنه بخواد از باباش شکایت کنه یاد قدیم و سرویس دادن های بابای جوجو به عموهاش می افته..

چه شودددددد.

این از این.

دیشب مادر شوهر طبق معمول رفته کارش رو انجام داده تازه اومده به من بگه.

منم اصلاَ به روی خودم نیاوردم و هیچ سوالی هم ازش نپرسیدم.

اونم یک ساعتی نشست خونمون و رفت. لابد توقع داشت من شور و هیجان به خرج بدم برای این مخفی کاریشون.

وقتی پای چک و بدبختی و این چیزا وسط میاد من اولین کسی هستم که خبر دار میشم.

البته دلگیریم فقط از اونا نیست. جوجو هم همین کارو کرده. اونم میدونسته.

تازه میذاره به روی من میگه من بهت گفتم.

مهم نیست برام. برای برادر شوهر خوشحالم اما تلافی مخفی بازیشون رو سرشون در میارم.

منم نی نی دار که شدم (البته اگرررر شدم) بهشون نمیگم نیشخند تا ادب بشن.

پست قبلی هم برای خودم بود. عکس نیستش. دلم گرفته بود یکی دوتا خط به خودم بد بیراه گفتم دلم خنک بشه.

عکس ها هم به زودی انشاله .

این خبره مهم بود گفتم بیام بگم شمام بدونین.

- یه پیک هست وقتی برامون سرویس میاره و میاد تا از من پولش رو بگیره میمونه بالای سر میزم زنجیر میچرخونه نیشخند نمیدونم فکر کرده من دختر حاجی الماسم؟؟!!

وبلاگستانه سوت و کور داره بدجوری بیحالم میکنه.

بهار که از عید رفته. فاطی خاکی که زده توی خط افسردگی. تینا که یادش رفته سفر نامه میخواد بنویسه. بانو که درگیر اثاث کشی شده و میخواد دقمون بده تا یه خط بنویسه.. مامان فاطمه و سارا هم که قرارشون رو با من گذاشتن برای اون دنیا.

ستایش مهربونم هم که وقتی عر میزنم اینجا میاد دلداریم میده و میره. عسل بانو هم که درگیر زندگی و گرفتاریهاشه. یلدا باز هفته ای یه آپ میذاره بد نیست.   از بقیه هم نگم که به همین منوالن.

یه رئیس بزرگ میمونه که آپ خبری نیست و فقط پیغام میذاره و یه شیمای عزیزم و نانازی جون که قربون فعالیتش برم من.

خوب این رسمشه خدائیش؟

- مامانم زنگ زده میگه شب می آئیی اینجا؟

میگم حالم الان خوب نیست.نوبت خوردن اون قرص هفتگی هه هم هست (وقتی میخورمش 24 ساعت به فنا میرم) نمیدونم.. (حرفم تموم نشده بود)

میگه ولش کن فردا شب بیا.. با حال بد اینجا نیا!!!! تعجب

-  این رئیس زنه (خانوم رئیس) فکر کنم توهم زده من ندیمه اش هستن اینجا خنثی نه که جز من و اون خانومی نیست.. فکر کرده اون ملکه هست و منم ندیمه ام لابد!!

زندگیه داریم ما؟


 
 
فقط برای خودم
نویسنده : niloufar - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
تعطیلاتی که گذشته
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

اومدم با کلی عشق اینجا خطاب به امام رضای عزیزم نوشتم که منو بطلب!!!

خوب نطلبید. شاید بعدها بطلبه.

عوضش بازهم گردنه حیران منو طلبید.

مامان اینا راهی یه مسافرت دسته جمعی بودن. جوجو گفت ما نمیتونیم بریم. چون باید بمونیم برای توسعه مغازه کار داریم.

شب قبل از حرکت اونها خونشون بودیم هرچی حسین و مامان اینها گفتن جوجو گفت نه.

منم اصراری نکردم. چون وقت رو گذاشته بودم برای سفر مشهد. یه سفر دونفره. البته اگه خدا قسمت کنه. تا الان که نداشتیم همچین سفری رو.

خلاصه فردا صبحش مامان اینا راه افتادن که میشد صبح جمعه. جوجو ساعت 5/3 ظهر که اومد نهار بخوره گفت وسایل رو جمع کن ما هم خودمون بریم به اونا بپیوندیم.

قرار بود دائی کوچیکه و خانومش هم همراهمون بشن که خوب جور نشد. ما شب ساعت 12 رسیدیم بالای کوه نزدیک گردنه حیران توی روستای مشند (به کسره ب)

شبش که از کوه بالا رفتیم من داشتم قبضه روح میشدم که آخه اینم شد جا.

اما فرداش که بیدار شدم و کلی کوه زیبا رو زیر پاهام دیدم احساس هایدی بودن بهم دست داد. حیف که توی روستاش گاو کم بود نیشخند

مامان اینا صبح جمعه راه افتاده بودن ساعت 10 شب رسیده بودن. ما ساعت 5 بعد ظهر راه افتاده بودیم و ساعت 12 رسیدیم.

اون طفلی ها از صبحش همش توی ترافیک بودن اما ما خدا رو شکر خوب رفتیم.

فرداش یه سر رفتیم آستارا و شبش هم یه گردش کوچیک توی روستا. فرداش باز مامانم با آقاجون رفتن آستارا و ما رفتیم توی دره ای که پائین روستا بود.

خیلی زیبا بود خیلی. عصر سر مارمولک بازی شوهر خواهرم باز جوجو خنگ شد و پاچه منو گرفت.

بعد اینکه من کلی از اعماق وجودم جیغ زدم و تهدیدشون کردم شب میرم به مامانم میگم چیا گفتن قهر کردم. بعدش باز دلم به خنگی جوجو سوخت و باهاش آشتی شدم.

شب هم دلم گرفته بود و با خواهرم و اقاجونم رفتیم توی مسجد روستا نماز خوندیم. خیلی بهم چسبید. روستایی ها سنی بودن و خیلی خوب برخورد کردن و وقتی نماز تموم شد و ما بیرون رفتیم یه آقایی بود که کلی از آقاجونم تشکر کرد. خیلی مهربون بودن.

صاحبخونه هم یه نی نی ناز داشت که کلی باهاش عکس انداختیم .

روز 2 شنبه صبح زود هم راه افتادیم و خدا رو شکر ترافیکی نبود و راحت رسیدیم تهران.

روز 14 خرداد هم تولد رضا بود که بدون کیک و توی دره به صرف جوجه براش تولد بازی رو برگزار کردیم.

منم هنوز کادوش رو ندادم نیشخند دو شنبه شب هم برای بابای جوجو روز پدر بردیم و روز مرد جوجو رو هم هنوز ندادم نیشخند 

طفلی توی آستارا گیر داده بود به من که من زیر پوش ندارم.

منم تعجب کرده بود چون تازه کلی براش از قشم آورده بودم. دیدم اصرار داره براش خریدم. زیرپوش ها رو گرفته میگه اینم کادوی روز مرد من نیشخند

انقده دلم براش سوخت.

فردا شبش هم برای آقاجونم روز پدر بردیم. برای هر دوتا باباها پیرهن گرفتم.

روز شنبه هم که مرخصی نگرفته بودم. همینطوری پا شدیم رفتیم. همه میگفتن تو که دیگه نمیخواهی بری بیخیال.

منم قششششششششنگگگگ دیگه زدم به بیخیالی خودم رو.

از روز 3 شنبه هم اومدم سر کار و...

امروز صبح هم رفتم آزمایش های دکی جدیده رو دادم.

باز هم 120 هزار تومن سلفیدیم تا ببینیم این اجلاس 5 روز دیگه به کجا میرسه نیشخند شاید لازم شد بریم خودکشی کنیم دیگه به اینهمه آزمایش احتیاج نباشه.

میگم به من پیشنهاد بدین که چطوری استعفا بدم. شرکت ما هیچیش به آدم نبرده که بری یه نامه بنویسی که مثل بچه آدم امضاش کنن و تموم. باید براشون قصه حسین کرد شبستری توضیح بدی و منم حسش رو ندارم.

جوجو پیشنهاد داده زنگ بزنه به رئیس و بگه خانوم من دیگه نمیتونه کار کنه نیشخند

برم دیگه زیادی روده درازی کردم. شاید اگر فرصت شد عکسها رو گذاشتم

اما اینبار رمزی میذارم تا نیاین ببینین و حتی یه نظر هم نذارین.

واله به خدا.


 
 
علی
نویسنده : niloufar - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

توی نجف یه خونه بود، که دیواراش کاهگلی بود

اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود

نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت

خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت

راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه

تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه

شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو

تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو

عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه

باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه

بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه

درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه

تبریک میگم این عید بزرگ رو به همتون. و تبریک مخصوص و آقایون ، پدر ها و همسرها.

تبریک خیلی زیاد به پدر مهربون و عزیزم. انشاله همیشه سایه مهربونش بالای سرم باشه و خدا در سایه امیر المومنین سالم و سلامت بدارش.

تبریک به جوجوی مهربونم. به مردی که این روزها با مهربونیش تکیه گاهم شده تا از راه پر فراز و نشیبی که پیش رو دارم راحت تر عبور کنم.

انشاله بهترین عیدی ها رو از دست پر مهر و سخاوت مولای عزیزم بگیرین.


 
 
وقتی همه چیز زیباست
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
 

دلم نمیاد نگم که.. حتی اگه در حد یه تشخیص زودگذر باشه.

دیروز رفتم دکتر. یه دکتر جدید که تخصص داره در مورد بیماریم. البته با تلاش 3 روزه مامانم طفلی تونستم ازش وقت بگیرم. (البته دکتر قبلیم هم تخصص داشت)

آزمایش هام رو دید و گفت مورد مهمی وجود نداره. البته تائید کرد که بیماری رو دارم.. اما کلی حرفهای خوب بهم زد. برام یه سری آزمایش دیگه هم نوشته که باید برم انجام بدم.

بعدش دنیا بخواد به چشمت قشنگ بیاد گلیو که بعد 2 ماه توی آب گذاشتن ریشه نزده بود امروز میبینی به ریشه کوچولوی سفید نانازی از کنارش زده بیرون.

خوب منم که عاشق این چیزا ، از ذوق دارم میمیرم. انگار مریخو کشف کردم.

بعدشم همین دیگه. من الکی خوشحالم .

آهان همکار اخراجی هم امروز میخواد بیاد برای تسویه. دلم براش تنگ شده.

یه هفته با کلی تعطیلی هم در پیشه.

حتی غر غر ها و مزخرفات رئیس که همیشه باعث میشد جوش بیارم هم روی من اثری نداره و حواله اش میدم به نا کجا اباد و از تصور اینکه 1-2 هفته دیگه از دستش راحت میشم دلم رو خوش میکنه.

همه چیز خوبه دیگه نه؟


 
 
بخوان مرا...
نویسنده : niloufar - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

 

 


 
 
قربان صدقه لری
نویسنده : niloufar - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

چند وقت قبل داشتیم با جوجو یادآوری خاطرات سال دوم ازدواجمون رو میکردیم. شرکت پخش دارویی که جوجو براشون کار کرد و برای خیلی از محصولات آشغالشون که سالها بود رو یدستشون مونده بود مشتری پیدا کرد .. خدائیش خیلی زحمت کشید و رفت و اومد. آخرشم تلاشش فدای فامیل بازی خانوم رئیسش شد.

آره توی یادآوری خاطرات بهم گفت خیلی زحمت کشیدم. نمی دونم اونیکه اومد جای من تونست جنس رو به مشتری هایی که پیدا کرده بودم بده یا نه.

منم که جوش آورده بودم با هیجان گفتم هیچ حمالی نمیتونه کاری که تو براشون کردی رو براشون انجام بده.!!!!

جوجو: تعجب ابرو

من: هاااااا خجالتخجالت (به سبک گل مراد)

.

.

دیشب از مهمونی که اومدیم من سردرد بدی داشتم. رفتم خوابیدم. جوجو بیدار بود و فیلم میدید. کمی که گذشت دیدم باز پشه اومده توی خونه و پاهای منو که طبق عادت از پتو بیرون بود آش و لاش کرد.

جوجو رو صدا کردم ، وقتی اومد گفتم میشه یه قرص توی دستگاه بذاری این پشهه پاهام رو خورد.

برگشته میگه پشهه گ * ه خورده قلب

میگم یعنی پاهای من گ *هه؟ منتظر

جوجو: خنده نه آخه مال منه حق نداره بخوره.

من: ابرو

.

.

دیروز روز خوبی بود. اما مادر شوهر باعثه یه دعوای خیلی بد شد بین منو و جوجو. خیلی از دستش ناراحتم. از همون دیروز هم سردرد بدی دارم.

دیروز حاظر بودم برم توی بیابون چادر بزنم فقط ازشون دور باشم. بعضی وقتا با رفتارهاشون خیلی خسته ام میکنن و میرنجوننم.

فکر میکنن قربون صدقه رفتن یعنی آخره خوبی. نمیدونم اگر بیکار بشم با توقعاتش که انتظار داره یکسره ور دلش باشم باید چیکار کنم.

 


 
 
من و ..
نویسنده : niloufar - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

دستش رو گرفتم و کنار خودم نشوندمش.

دستی به سرش کشیدم و با مهربونی و دلسوزی گفتم سعی کن آروم باشی. همه چیز به خوبی و خوشی میگذره و میره. تو از این مرحله با کمک خدا عبور میکنی.

عزیز دلم ، سعی کن به تپش های قلبت مسلط باشی.

سعی کن محکم باشی. شرایط جدیدی داره پیش میاد. عزیز دلم! خدا کمکت میکنه تا از این شرایط هم عبور کنی.

عزیز دلم ! به بدنت کمک کن تا از این بحران عبور کنه. یادش بیار سالمه و چیز مهمی وجود نداره.

عزیز دلم! داروهاتو منظم بخور، انشاله که با کمک خدای مهربون زوده زود نتیجه میگیری.

.

.

دوست دارم بنویسم اما نمیدونم چی باید بنویسم!!

توی این 2 روز 3-4 بار صفحه ارسال یادداشت جدید رو باز کردم و بعد از کلی زل زدن بهش بستمش.

معمولاَ توی روز وقتی که فرصت سر خاروندن ندارم ، موضوعات جالبی به ذهنم میرسه اما وقتی میخوام بنویسم هیچیش یادم نمیاد.

 جالب نه اینکه مطلب مفیدی باشه یا خنده دار باشه یا... نه ، فقط یه موزیک ملایمه توی پخش این نوحه هایی که اینجا خوندم و نوشتم.

امسال چندیدن بار برگشتم اردیبهشت سالهای گذشته رو خوندم. خواستم ببینم سالهای قبل احوالاتم چطوری بوده.

دلم نمیخواد سالهای بعد که میخوام اینجا رو بخونم از خودم خجالت بکشم که چقدر نا امید و ضعیف بودم.

.

میدونین گفتگوی بالا رو با کی انجام دادم؟

با کودک درونم نیشخند

انقد گفتم عزیزه دلم نه اینکه خود شیفته باشم نه .. احساس کردم خیلی تنها و غمگینه.

البته دروغ چرا این گفتگو برای اینجا نبود. دیروز وقتی به خودم اومدم دیدم این مطالب رو روی کاغذ یادداشته کوچکی نوشتم . گفتم بذارمش اینجا که یادم بمونه کودک درونی هم وجود داره.